آتریسا

وقتی احساسات در قالب کلمات آشکار می شوند ، تحمل هر چیزی آسان تر از قبل می شود.

...

من ناگهان قدم برداشتم ؛ سریع، بدون تفکر و تنها با انگیزه ! و انتهای مات این مسیر برایم مهم نبود ؛ تنها دلم خسته از حبس هوس پرواز در خود بود و خواستار یک قدم ! و من رام او شدم و به چشمانی که تنها همان قدم اول را نگاه می کرد راه افتادم ...!

...

سقوط حرکتی طبیعیست که همه روزی آن را نفس خواهند کشید! بعضی ها زودتر و بعضی ها پس از گذر لحظه های بی شمار ؛ و خوشابه حال آنها که سریع تر سقوط می کنند...!

...

و هنگامی که دیگر امیدی به دیدن نگاه عاشقانه ی ماه و خورشید نداری  ، دست هایی از جنس ملکوت پیش می آیند ...!


اطلاعات

  • منبع: http://11212730.blogsky.com/1395/10/18/post-51/45
  • مطالب مشابه: قدم اول
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از ساختمان که بیرون اومدم بلافاصله ماسک را روی صورتم گذاشتم . ام تاب این همه سرب را ندارد . یقه ی ژاکتم را به سمت صورتم کشیدم و مقنعه ام را روی سرم مرتب و به راه افتادم . کیفم را محکم به خودم چسبانده بودم و قدم های کوتاه اما سریع برمی داشتم . گام برداشتن سخت بود ؛ سنگینی حرف هایی که روی دوش هر کداممان هست از یک طرف و حجم این سرب در گلو طرف دیگر. میان آن همه صدای بوق ماشین ها و رنگارنگ چراغ ها به ایستگاه اتوبوس رسیدم . هنوز اتوبوس نیامده بود و افراد زیادی منتظر بودند. دستانم در جیب هایم جا خشک د . چشمانم می سوخت ؛ تب داشتم! فصل سرما را به خاطر همین سرماخوردگی هایش دوست ندارم . آرام و زیرلب می شمردم : یک ، دو ، سه ، چهار ، پنج ، شش ، ...  . صدای ی در گوشم پیچید : رسید بالا ه! . به انتهای خیابان پرتکاپو نگاه انداختم. غول زردرنگی به این سمت می چرخید. انی که نشسته بودند ، ایستادند و آنها که ایستاده بودند یک قدم جلو رفتند . من به پیروی از همه ... یک قدم جلو رفتم اما خیلی جلوتر کشیده شدم ...!

جا نبود ! مجبور بودم بایستم . مقابل در ، اولین جای خالی که یافتم را با ایستادنم پر . ماسکی را که تنها روی صورت خودم می دیدم و همین قابل تعجب بود ، پایین کشیدم و گذاشتم شیشه هایم از شر بخار نفس هایم در امان باشند . در اتوبوس هرا خیلی گرم بود ؛ شاید به خاطر ورود ناگهانی از دستان سرما به داخل بود که این جور حس می ، شاید هم به خاطر فشردگی انسان ها. در هر حال همان لحظه ی اول ژاکتم را درآوردم و به زور در کوله ام جا ، کوله را هم بین دو پایم محصور ؛ پشتم درد گرفته بود . چشمانم را بستم و دوباره شمردم : یک ، دو ، سه ... چهار ... پنج ... شش . " خانوم یکم میرین اون ور تر" چشمانم را به زحمت باز و به دختر جوانی خیره شدم که کمی از من کوتاه تر بود . قدم کوتاهی ، تا آنجا که فضا اجازه می داد ، برداشتم و کیفم به اندازه ی همان قدم از من دور ماند . هم موبایل و هم کتابم توی کیفم بود اما من زحمت خم شدن و برداشتن آن به خود نمی دادم. دیدن انسان ها را ترجیح دادم و پشیمان هم نیستم ...!

دختری که کنارم ایستاده بود و مرا از جایم کمی دور کرد اولین منظره ی رو به چشمانم بود . مانتوی زرشکی با مقنعه ای مشکی پوشیده بود و کوله اش را حمل می کرد . سرش پایین در حال خواندن کت بود ؛ نگاهی گذرا به سطر های کتاب انداختم : زمان ، مکان ، سرعت و ... . تلاشی برای نگاه مجدد ن . به اندازه ی کافی می دانستم . نمی توانستم چهره اش را ببینم ، اما رنگ چشمانش را به یاد  دارم : سبز بود . کمی آن طرف تر روی صندلی های کنار در خانمی همراه فرزندش نشسته بود ( حالا که می دانم فرزندش است !) کودک که پسر بچه ای 7 یا 8 ساله بود سرش را روی شانه ی مادرش گذاشته بود و به خواب عمیقی فرو رفته بود. مادرش هم به بیرون نگاه می کرد و هر چند دقیقه ای که می گذشته سر پسرش را می بوسید . دو دختر نوجوان با لباس های رنگ شاد که به نظرم برای آن هوا زیاد نازک بود ، در گوشی با هم حرف می زدند و با صدای بلند می خندیدند. آن ته روی صندلی ، زن تقریبا مسنی نشسته بود که عینکش را پاک می کرد ؛ سیاهی موهایش که رگه های نقره ای میانشان می درخشیدند برایم اعجاب آور بود ! به آن طرف اتوبوس نگاه ؛ دو پسر جوان رو به هم نشسته بودند و درباره ی تیم های مورد علاقه شان  بحث می د. پیرمردی بالای سرشان ایستاده بود ؛ شرمم می آمد به چشمانش نگاه کنم. بوی سیگار راننده اتوبوس را پر کرده بود . صدای خسته ام طاقت اعتراض نداشت . بقیه همه یا محو گوش دادن به موسیقی بودند یا درگیر چت . دست چپم تیر کشید ؛ محکم ، عمیق . روی زانوهایم خمم کرد و آن موقع فهمیدم چه قدر کمر و پشتم درد می کنند . نمی دانم چرا نفس هایم بالا نمی آمد ؟! حس می صورتم در حال انفجار است ؛ نا خوآگاه صدای مادرم در گوشم می پیچید که می گفت دوستت دارم ؛ شاید هم صدای مادر نشسته روی صندلی بود ! چشمانم پر اشک شد ؛ آرام و با وحشت در دل شمردم تا بلکه دوباره تسکینی برای دردم شوند : یک ... دو ... دو ... سه ...  . هر لحظه خم و خم تر می شدم ؛ یک ... دو ...  نمی شد ! چه بلایی سرم آمد ؟ ... یک ...

***

زمان از دستم در رفته است ؛ تعجبی هم ندارد چون زمانی نمی گذرد ! جایی خوانده بودم که می گفت این لحظه ها هستن که ثابتن ، ما هستیم که داریم توشون حرکت می کنیم . درسته ! شما در حال حرکت هستید اما من اینجا مانده ام ، با همان لباس ها ، همان ماسک و همان عینک با قاب بنفش ... درست همانجا مقابل در ...


اطلاعات

  • منبع: http://11212730.blogsky.com/1395/10/25/post-52/اتوبوس-شلوغ
  • مطالب مشابه: اتوبوس شلوغ
  • کلمات کلیدی: اتوبوس ,صدای ,نشسته ,بودند ,چشمانم ,هایم ,نشسته بودند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها