اشعار ناب

ایران من! ای خاک همایون من، ایران
ای عشق تو آمیخته با خون من، ایران!
ای منبع الهام من! ای شور تو جاری
در شعر تر و نغمه ی موزون من ایران!

ای همّت مردان تو، چون نام بلندت
همتای دماوندت و همسنگ سهندت
روزی که تو آهنگ شکارت به سر افتاد
شیر فلک آمد چو اسیری به کمندت

ایران! خزرت زنده و پر همهمه باشد
کارون تو زاینده و پر باشد
تا عرصه ی نام است جهان، ناموران را
زانِ تو سرافرازترین همه باشد

افکنده شد آن که سرافکنده تو را خواست
شرمنده شد آن خصم که شرمنده تو را خواست
خود، بنده ی فرهنگ درخشان تو آمد
آن قوم که از روی طمع، بنده تو را خواست

ایران من! آفاق تو را زیر نگین باد
خورشید جهان تاب تو تابنده ترین باد
تو ص ه ی صمّایی و موج اند حوادث
تا بوده چنین بوده و تا هست چنین باد

حسین منزوی


اطلاعات

ما مست نگاه تو تماشاءالله

سرگشته ی ماه تو تماشاءالله

احسن تویی و تبارک الله لبت

چشمانِ سیاه تو تماشاءالله!


جلیل صفر بیگی



اطلاعات

فهمیدم اما دیرفهمیدم که


فهمیدم اما دیرفهمیدم که "نادان" را
از هرطرف هم که بخوانی باز "نادان" است


محسن کاویانی



اطلاعات

من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی


من از تو هیچ نخواهم جز آنچه بپسندی
که دلپسند تو ای دوست دل بخواه من است


شهریار



اطلاعات

گفتم لب تو را که دل من، تو برده‌اى


گفتم لب تو را که دل من، تو برده‌اى

گفتا کدام دل؟ چه نشان؟ کى؟ کجا؟ که برد؟


سعدی


اطلاعات

 کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم


 کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم 

که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش


حافظ




اطلاعات

مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست


مقصد آنگونه که گفتند به ما ، روشن نیست
دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید !

کاظم بهمنی


اطلاعات

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب


شام غریبان چو گریه آغازم

به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

.

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار

که از جهان ره و رسم سفر براندازم

.

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب

مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

.

خدای را مددی ای رفیق ره تا من

به کوی میکده دیگر علم برافرازم

.

د ز پیری من کی حساب برگیرد

که باز با صنمی طفل عشق می‌بازم

.

بجز صبا و شمالم نمی‌شناسد

عزیز من که به جز باد نیست دمسازم

.

هوای منزل یار آب زندگانی ماست

صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم


حافظ



اطلاعات

دلم گرفته چنان ابرهای پاییزی

بخوان برای من امشب ترانه ای، چیزی...


چقدر فاصله افتاده بین بودنمان

من این ورِ میز، امّا تو آن ورِ میزی...


تو از حوالیِ «مرداد» خسته آمده ای

تو یادگارِ چهل غربتِ غم انگیزی


درونِ حسّ خودت آنچنان فرو رفتی

گمان کنم که بدلکارِ نقش چنگیزی!


کلاه گرچه سرت نیست، شالِ «سبز»ت را-

بگو کجای شبِ تیره ام می آویزی؟!


«زن»ی و از همه مردانِ شهر «مرد»تری!

گذشته است گلویت هم از دمِ تیزی


بیا مُرادِ دلم باش بعد ازین-اصلاً

که گفته است که مرد است شمسِ تبریزی؟!


تو عاشقانه ترین رود سرزمین منی

که هیچ وقت به دریای من نمی ریزی!


امید صباغ نو


اطلاعات

به جای این که در شب­های من خورشید بگذارید

فقط مرزی میانِ باور و تردید بگذارید 


همیشه باد در سر دارم و همزاد مجنونم

به جای باد در «فرهنگِ عاشق» بید بگذارید 


همین که عشق من شد سکّه ی یک پولِ این مردم

مرا بر سفره های هفت سینِ عید بگذارید! 


خیالی نیست، دیگر دردهایم را نمی گویم

به روی دردهای کهنه ام تشدید بگذارید 


ببخشیدم!برای این که بخشش از بزرگان است

خطاهای مرا پای خطای دید بگذارید!


گرفته ناامیدی کلّ دنیای مرا، ای کاش

شما آن را به نام کوچکم «امّید» بگذارید


امید صباغ نو 


اطلاعات

گرچه هرشب استکان بر استکانت می زنند
هرچه تنهاتر شوی آتش به جانت می زنند

تا بریزی دردهایت را درونِ دایره
جای همدردی فقط زخم زبانت می زنند

عده ای که از شرف بویی نبردند و فقط
نیش هاشان را به مغزِ استخوانت می زنند!

زندگی را خشک-مثل زنده رودت-می کنند
با تبر بر ریشه ی نصف جهانت می زنند

چون براشان جای استکبار را پُر کرده ای 
با تمس مشتِ محکم بر دهانت می زنند!

پیش ترها مخفیانه بر زمینت می زدند
تازگی ها آشکارا آسمانت می زنند!

آه! قدری فرق دارد زخم خنجرهایشان
دوستانت پا به پای دشمنانت می زنند

امید صباغ نو


اطلاعات

پلک وا کن رو به من ، رو کن هر آنچه بود را

آن دو تا جام می ناب غزل آلود را


زل بزن در چشم من بگذار وقت رفتنت

خوب بدمستی کنم این فرصت محدود را


ام آتش گرفته ، دست من قلیان بده

تا نفهمد هیچ فردی علت این دود را !


انتظار یک غزل داری ولی بنشین ببین

آ ین نقاشی مردی که شاعر بود را


بی حضور گرم تو در بوم حتی آفتاب

پر نخواهد کرد هرگز جای این کمبود را


دلخوری ، می دانم ! اما خصلت دریاست این

توی هر حالی که باشد می پذیرد رود را


جواد منفرد


اطلاعات

کی می رسم به لذت در خواب دیدنت؟

سخت است سخت ازلب مردم شنیدنت


هر که این ستاره ی دنباله دار راـ

یک قــــرن پیش دیده زمان دمیــدنت ـ


از مثل سیــــل آمدنت حرف می زند

از قطره قطره بر دل خـــــارا چکیدنت


پروانه ها به سوختنت فکر می کنند

تک شاخ ها به در دل توفان دویدنت 


من...من ولی به سادگی ات،مهربانی ات

گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت!


آ انار کوچک هم بازی نسیم! 

دیگر رسیده است زمان رسیدنت


پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده ست

زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت


یا زودتر به این زن تنها سری بزن ـ

یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...


پانته آ صفایی بروجنی



اطلاعات

این که با من بر سر پیمان نباشی ساده است

راستی این روزها دشمن تراشی ساده است


زرق و برق زندگی "دلبستکی" دارد ولی

دل ب از تمام این حواشی ساده است


مثل باران بهاری دشت را سیراب کن

روی چندین گل، وگرنه، آب پاشی ساده است


ماه را در حوض نه، در آسمان تعقیب کن

جستجوی ماه روی چند کاشی ساده است


امتحان عشق نزد اهل دل، سخت است سخت

سوختن در ذهن آدم های ناشی ساده است


سید مهدی



اطلاعات

دیده بوسی ها که پیغام بهاری می دهند

یک دقیقه حال، ساعت ها خماری می دهند


عید، اینطوری بدون تو محرم می شود

روزها بوی غریب سوگواری می دهند


شهر، منهای تو _ قبرستان بگویم بهتر است_

کوچه هایش حس آدم را فراری می دهند


زنگ پشت زنگ، هفده ساله ها سر می رسند

دور از چشم تو ع یادگاری می دهند


عید، عید باب طبعم نیست وقتیکه به من

جای سبز چشم های تو هزاری می دهند


مهدی فرجی


اطلاعات

با غم انگیز ترین رنگ جهان همدردم

من که در چشم تو دنبال خودم می گردم

 

آتشت ریخت در آغوش جهان، می سوزم

مثل یک جنگل انبوه، ولی خون سردم

 

جشن ی دریاست که من از اعماق

تا هم آغوشی امواج خبر آوردم

 

آنچنان می دوم از شوق که تا خانه ی تو

باد اگر پیرهنم را نبرد، نامردم

 

تا کمی دست تو در دست من آرام گرفت

گردش خون تو را در رگ خود حس

 

موقع رفتنم آنقدر سبک هستم که

اگر از در روم از پنجره بر می گردم


بابک سلیم ساسانی



اطلاعات

ترجیح می دادم کمی بیگانه تر باشی

تا از تمام دردهایم باخبر باشی


حس قشنگی نیست، میدانم،ولی بانو

باید بمانی روی زخم من " شکر " باشی


تا جبهه میگیری به سمتم دشنه می بارد

دشمن شدی اما خودت باید سپر باشی


واحیرتا... از چشم هایت آیه می ریزی

پیغمبری یا... می شود اصلا بشر باشی؟


طغیان کن از جایت، زمین را درخودت حل کن

آتش فشانم! باید از من شعله ور باشی


حتی اگر ققنوس در من لانه می سازد

سخت است درک درد اینکه بی ثمر باشی


با دست هایت خاطرات زنده ای دارم

شرمنده ام... حالا ولی باید تبر باشی...


محسن رمضانی


اطلاعات

من پیر شدم ، دیر رسیدی، خبری نیست

مانند من آسیــمه سر و دربـدری نیست


بسیار برای تـو نـوشتم غم خود را

بسیار مرا نامه ،ولی نامه بری نیست


یک عمر قفس بست مسیر نفسم را

حالا که دری هست مرا بال و پری نیست


حالا کـه مقدر شده آرام بگیرم

سیلاب مرا بـرده و از مـن اثری نیست


بگذار که درها همگی بسته بـمانـنـد

وقتی که نگاهی نگران پشت دری نیست


بگذار تبر بـر کمر شاخه بکوبد

وقتی که بهار آمد و او را ثمری نیست


تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر

در شهر به جز مرگ متـاع دگری نیست


ناصر حامدی



اطلاعات

در سال سوم نظری...عاشقت شدم

- نه ماه محض دربه دری- عاشقت شدم


 مثل خودم عجیب غریب است عشق من

-چون قبل اینکه دل ببری عاشقت شدم-

 

 دارم به بار عشق شما فکر میکنم

که من چطور یک نفری عاشقت شدم

 

 نه از طریق نامه و دیوار وپنجره...

به شیوه ی جدید تری عاشقت شدم


 بی آنکه با برادرتان هم دهن شوم

-بی هیچ ترس ودردسری- عاشقت شدم


 از شهررد شدی ومن ای سیب سرخ خیس*

با شعر(فاضل نظری) عاشقت شدم 


ضا پدرام یار



اطلاعات

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی

به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی


به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان

تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی


گل شکفتهء خود را س ام به تو ای رود

به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی


مرا در آینه  می بینی و هنوز همانم...

تو را آینه می بینم و هنوز همانی


هزار صبح توانستی و نخواستی اما

رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی


فاضل نظری



اطلاعات

زندگینامه رضا کاظمی


رضا کاظمی (شاعر، نویسنده؛ هنرمند)، متولد ۴ آذر ۱۳۴۹، تهران. تحصیل‌کرده دو رشته ی، «عمران» در گیلان، و «طراحیِ دکوراسیونِ داخلی» در واحد هنر تهران. رضا کاظمی فعالیت‌های ادبی خود را در دو زمینه‌ی شعر و داستان از سال ۷۴ آغاز کرده و به زعم خود از سال ۷۸ به‌طور جدی‌تری پی گرفته است. او اولین کتاب خود را در سال ۷۹ در ژانرِ ادبیات عاشقانه‌ی جنگ منتشر کرد. کاظمی بعد از چندین سال تجربه سُرایشِ شعر کوتاه و بلندِ عاشقانه در فضای ادبیاتِ جنگ و انتشار مجموعه‌هایی در‌‌ همان فضا، اکنون سال‌هاست که دیگر به صورت اختصاصی در حیطه‌ی شعر کوتاهِ آزاد - خاصّه شعرِ کوتاهِ کوتاهِ عاشقانه - فعالیتِ حرفه‌ای می‌کند. و در زمینه‌ی ادبیات داستانی، به نوشتنِ داستان کوتاه علاقه‌مند بوده و نیز به آن می‌پردازد. در چهار سالِ اخیر هم، دبیر بخشِ داستانِ سایتِ دو زبانه‌ی فارسی - آلمانیِ «اثر» بوده و هست. هم‌چنین خبرنگار بین‌المللیِ مجله‌ی مذکور... دو مجموعه شعر از میان کتاب‌هایش به‌عنوان «کتاب سال» در ادبیات جنگ برگزیده شده است. تعدادی از داستان‌هایش در مسابقات و جشنواره‌های داستانیِ مطرح، رتبه‌های قابل توجه‌یی آورده‌اند. تعداد زیادی از شعرهای رضا کاظمی تا به حال به زبان‌های انگلیسی، آلمانی، روسی، فرانسوی، کُردیِ عراق، عربی و آذری ترجمه شده است. از او مصاحبه‌های بسیاری در مطبوعاتِ کاغذی و اینترنتی منتشر شده است... و بر اساس زنده‌گی و شعرهای او مستندی نیز تحت عنوان «هنوز بوی عاشقی می‌دهم» به کارگردانی ابراهیم سعیدی‌نژاد ساخته شده است. 


در فضای هنر، فعالیت‌هایی در ضمینه‌های نقاشی، نقاشی‌خط، خوشنویسی و کاریکاتور داشته و دارد. چهار نمایشگاه انفرادی در زمینه هنر کاریکاتور، دو نمایشگاه خوشنویسی و نقاشی. 


 کتاب‌هایی که تا به‌حال از او منتشر شده به ترتیب سالِ نشر

- بیا کمی بارانی‌تر باشیم بانو! / نشر مدیا / سال ۷۹

- بانوی قصه‌های مادر / شعر بلندِ به‌هم پیوسته/ نامزد دریافت جایزهٔ یک رُبع قرنْ ادبیات جنگ

- ماه در حوضِ بی‌ماهی / مجموعه شعر / ۸۴

- پستچی جای نامه تنهایی آورد / مجموعه شعر / ۸۵

- یک سبد خاطره، یک حرف / مجموعه شعر / برگزیدهٔ اولِ کتابِ سالِ شعر جنگ / سال ۸۵ 

- می‌رویم گل انار بچینیم، نمی‌آیی؟! / مجموعه شعر / ۸۷

- پا تا ماه / مجموعه شعر / برگزیدهٔ دوم کتابِ سالِ شعر جنگ / سال ۸۷ 

- گپی با فروغ فرخ‌زاد در غروب‌های ظهیرال ه / تحقیق و نثر ادبی / ۸۴

- قرار بعدی؛ پای گهواره شعرهام / مجموعه شعرهای کوتاهِ کوتاهِ عاشقانه / چاپ اول ۱۳۹۰ انتشارات فرهنگ ایلیا / چاپ دوم ۱۳۹۱ نشر مهر نوروز

- نگران نباش! این شعر‌ها همه سانسور می‌شوند / مجموعه شعرهای کوتاهِ کوتاهِ عاشقانه / نشر h & s media، اِمریکا / ۲۰۱۱

- زنی تویِ سرم حرف می‌زند / مجموعه داستان / نشر h & s media، اِمریکا / ۲۰۱۲

- بی‌خود می‌کند بهار بی‌تو بیاید! / مجموعه شعرهای کوتاهِ کوتاهِ عاشقانه/ انتشارات آوای کِلار / ۹۲

- تا دست به قلم می‌برم، سراغِ تو را می‌گیرند کلمات! / مجموعه شعرهای کوتاهِ کوتاهِ عاشقانه / نشر نیماژ / ۹۲ / چاپ دوم ۹۳

- یک سفر، دو لیوان چای ؛ و مسافری که شبیه تو بود/ مجموعه داستان / نشر مهر نوروز / ۹۲

- مجموعه شعر kiss me! let the universe sing a new song، با ترجمهٔ کتی شیبانی، و طرح‌های توکا نیستانی/ انتشارات authorhouse / ۲۰۱۳ / کانادا

- سردم است؛ کمی آواز عاشقانه بخوان! / مجموعه شعرهای کوتاهِ کوتاهِ عاشقانه / نشر نیماژ / ۹۳



اطلاعات

  • منبع: http://asharenab.blogsky.com/1395/09/10/post-1476/زندگینامه-رضا-کاظمی
  • مطالب مشابه: زندگینامه رضا کاظمی
  • کلمات کلیدی: کوتاهِ ,عاشقانه ,شعرهای ,کاظمی ,سالِ ,داستان ,کوتاهِ کوتاهِ ,کوتاهِ عاشقانه ,شعرهای کوتاهِ ,مجموعه شعرهای ,مجموعه داستان ,کوتاهِ کوتاهِ عاشقان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اکنون رَخت به سراچه ی آسمانی دیگر خواهم کشید .

آسمان ِ آ ین

که ستاره ی تنهای آن تویی .

 

آسمان ِ روشن

س وش بلورین ِ باغی

که تو تنها گل آن، تنها زنبور آنی .

باغی که تو

تنها درخت آنی

و بر آن درخت

گلی ست یگانه

که تویی .

 

ای آسمان و درخت و باغ ِ من

گل و زنبور و کندوی من !

با ی تو

اکنون رخت به گستره ی خو خواهم کشید

که تنها رؤیای آن تویی .

 

"احمد شاملو"



اطلاعات

درون ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو نشکفته پژمرد


دلم بی روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد


فریدون مشیری

دفتر شعر ابر و کوچه



اطلاعات

نه مثل کوه محکمم نه مثل رود جارى ام

نه لایقم به دشمنى نه آن که دوست دارى ام

 

تو آن نگاه خیره اى در انتظار آمدن

من آن دو پلک خسته که به هم نمى گذارى ام

 

تو خسته اى و خسته تر منم که هرز مى روم

تو از همه فرارى و من از خودم فرارى ام

 

زمانه در پى تو بود و لو ندادمت ولى

مرا به بند مى کشد به جرم راز دارى ام

 

شناختند عامیان را به این نشان

تو را به صبر ت مرا به بى قرارى ام

 

چقدر غصه مى خورم که هستى و ندارمت

مدام طعنه میزند به بودنم ، ندارى ام

 

سید تقی سیدی



اطلاعات

برخیــــز، تمام شد شب سختی مان

گل بافته خورشیـد به روتختی مان


لبخنـــــد بزن، پنجـــره ها را بگشـــا

از راه رسیده صبح خوشبختی مان 


شهراد میدری   

#صبح_بخیر 


لینک اصلی مطلب :

https://t.me/asharenabir/20507


اطلاعات

آ ای جان جهان با من جفا تا کی کنی 

دست عهد از دامن صحبت رها تا کی کنی 


چون بجز جور و جفاکاری نداری روز و شب 

پس مرا بیغاره‌ی مهر و وفا تا کی کنی 


باختم در نرد عشقت این جهان و آن جهان 

چون همه درباختم با من دغا تا کی کنی 


چون کلاه خواجگی یکباره بنهادم ز سر 

جان من پیراهن صبرم قبا تا کی کنی 


از وفای انوری چون روی گردانیده‌ای 

شرم دار از روی او آ جفا تا کی کنی


 #انوری  

#شعر_کهن


مطلب :

https://t.me/asharenabir/20508


اطلاعات

ی که شاهد عشق عجیب من باشد،

بعید نیست که به فکر فریب من باشد


بعید نیست نخواهد که ما به هم برسیم، 

و گریه سهم نگاه غریب من باشد 


کدام دختر این شهر جز تو لایق بود،

که ه ن دل نانجیب من باشد


خدا همیشه به دیوانه‌ها حواسش هست، 

گذاشت  سرخترین سیب، سیب من باشد 


حسود نیستم اما ی به غیر خودم، 

غلط کند که بخواهد رقیب من باشد


به هر ی که شبیه تو نیست بدبینم،

اجازه هست که عشقت نصیب من باشد؟!


امید صباغ نو


اطلاعات

آخرین مطالب

آخرین ارسال ها