ᗩᑌᖇoᖇᗩ

مگر می شود " داد" پلک های سنگینش را باز کند و پرتو چشم هایش را روی دنیا بیاندازد و تو این حوالی نباشی؟ داد را بدون تو حتی نمی شود تصور کرد. تو باید باشی تا از همان ثانیه های اول داد، صدای قدم هایت توی گوش من بپیچد، آرام آرام قدم برداری و سنگین، درست مثل اینکه جنینی در آستانه گذار را با خود حمل می کنی... تو باید باشی تا لحظه لحظه نفس های پر از تقلای دخترکی را، آمیخته با نفس های تو حس کنم که بی تابانه برای رسیدن از آسانی به سختی انتظار می کشد... آه... کاش حال آن روزهای خودم را به خاطر می آوردم ...

اطلاعات

دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست .... این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟!   ادامه مطلب

اطلاعات

  • منبع: http://auroraa.blog.ir/post/102
  • مطالب مشابه: یکهو جیرینگ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
زندگی بازی عجیبی ست. من که هنوز سر در نیاورده ام اینجا چه خبر است. روزهایی دارد که از خوشحالی در پوست خودت نمی گنجی. دلت میخواهد پرواز کنی... و روزهایی هم هست که حس میکنی هیچ دستاویزی نداری تا به آن چنگ بزنی و لااقل کمی، فقط کمی نای راه رفتن پیدا کنی برای ادامه مسیر... و من فکر میکنم هنر ادم ها و تفاوت آن ها توی این مدل دوم روزهاست که پیدا می شود... همان روزهایی که وقتی در سرمای نوازشگرِ صبح های بهار، آرام زیر پتو میخزی، و دلت میخواهد چشم هایت را ببندی و وقتی دوباره بازشان میکنی این روزها تمام شده باشند. همین روزهایی که دلت میخواهد قلبت را بیرون بکشی و بگذاری اش روی طاقچه ای ، کناری، جایی... و مثل یک ربات بجنگی و مبارزه کنی و این اشک ها هی نلغزد روی صورتت...
شاید هم اینطور نباشد، شاید هنر آدم ها در این باشد که این روزها برایشان هیچ تفاوتی نداشته باشد ...
راستی شما این روزهایتان را چطور سر می کنید ... ؟

اطلاعات

  • منبع: http://auroraa.blog.ir/post/103
  • مطالب مشابه: آرام بگیر لطفا ...
  • کلمات کلیدی: روزهایی ,میخواهد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خودم را در آغوش گرفته ام
نه چندان با لطافت
نه چندان با محبت
اما
وفادار
وفادار   ساموئل بکت       * عنوان برگرفته از شعری از علیرضا جعفری      

اطلاعات

در من کوچه ای ست که با تو در آن نگشته ام...
سفریست که با تو هنوز نرفته ام...
روزها و شبهایی ست که با تو به سر نکرده ام...
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفته ام...

این بخش از سریال شهرزاد (کلیک)

اطلاعات

لذت گرفتن کادوی روز معلم به صورت کاملا غافلگیر کننده :)




ذوق مرگ شدم :)

اطلاعات

  • منبع: http://auroraa.blog.ir/post/106
  • مطالب مشابه: ربنا تقبل منا ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
امروز با دوست جانم رفتیم . برای دومین بار یه اتفاق کذایی رو توی عمرم تجریه ... اولین بار وقتی بود که مامانم به خاطر فشار بالا خون دماغ میشدن. همیشه داداشم مراقب بود تا وقتی که خونش بند میومد. یه بار که داداشم نبود من کنارشون بودم و کارایی که لازم بود انجام دادم ولی خودم فشارم افتاد و سرگیجه گرفتم. خیلی خودمو کنترل تا حال مامان بهتر شد بعد ولو شدم رو زمین :)) امروز هم که با دوست جانم رفتیم ، من مثلا باید مراقب دوست جان می بودم که حالش بد نشه بعد خودم داشتم میمیردم از سرگیجه. تنها امیدم این بود که دوست جان متوجه نشده باشه (که احتمالا ذیل این پست اعلام میکنه متوجه شده یا نه :)) ) فقط تا لحظه خارج شدن از اتاق خودمو کنترل و سریع نشستم روی صندلی که غش نکنم :)) بعد هی غر میزنم که خدایا چرا من اون موقع تو باغ نبودم و نرفتم رشته پزشکی... خدایا شکرت من به همین ریاضی بازی های خودمون راضی ام

اطلاعات

  • منبع: http://auroraa.blog.ir/post/107
  • مطالب مشابه: خلق الانسان ضعیفا
  • کلمات کلیدی: دوست ,کنترل ,خودمو کنترل ,جانم رفتیم ,دوست جانم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

1- دیروز با دوست جانم رفتیم نمایشگاه. هم خیلی خوش گذشت هم کلی کتابای دوست داشتنی یدیم :) فکر کنم با احتساب هدیه هایی که این ماه گرفتم، پونزده تا کتاب جدید برای خوندن دارم :) :) :)


 2- این چند روزه در ادامه تلاش برای آشتی با سینمای ایران سه تا ایرانی دیدم. "مرگ ماهی" ، "لانتوری" و "دختر" ... مرگ ماهی رو اصلا دوس نداشتم، لانتوری رو هم ... اما حرف "دختر" رو از ته دل حس . این موضوع درد خیلی از دخترای نسل منه... به نظرم خیلی خوبه که پدرا یا پدرای آینده این رو ببینن ....

3- ﻣﻦ ﻫﻨوز
ﺎﻫ
ﻮﺍﺷ ﺧﻮﺍﺏ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣ ﺑﻨﻢ ...
ﻮﺍﺷ ﻧﺎﻫﺖ ﻣ ﻨﻢ ...
ﺻﺪﺍﺖ ﻣ ﻨﻢ ...
ﺑﻦ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﺍﻣﺎ ﻣﻦ
ﻫﻨﻮﺯ ﺗﻮ ﺭﺍ
ﻮﺍﺷ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ.
(ناظم حکمت)
4- عاشق و رندم و میخواره به آواز بلند
    وین همه منصب از آن حور پریوش دارم
(جناب حافظ )
*عنوان برگرفته از شعری از عمران صلاحی

اطلاعات



کتاب از نشر قطره است و ترجمه گیتی خوشدل و ظاهرا معروف. در قطع کوچک و حدود 60 صفحه...
ابتدای کتاب میخوانیم که :

* ذهن، قدرت برتری است که شکل می بخشد و می‌سازد، و آدمی ذهن است، و همواره ابزار شه به دست، آنچه را اراده می‌کند شکل می بخشد، و هزاران شادمانی به بار می‌آورد، و هزاران اندوه. در خفا می‌ شد، و عیان می‌گردد: پیرامونش عینک اوست.

و بعدتر مخوانیم :

*هر بذر شه که در ذهن کاشته یا اجازه داده شود که در آن بیفتد و ریشه بگیرد، خود را تولید می‌کند - و دیر یا زود - به صورت عمل شکوفا می‌شود و ثمره اش را به سیمای اوضاع و شرایط به بار می‌آورد. شه‌های نیک میوه‌هایی نیکو و شه‌های پلید میوه‌هایی پلید به بار می‌آورند.


مطالب کتاب در هفت بخش طبقه بندی شده، اثر شه بر اوضاع و شرایط، اثر شه بر سلامت و تن، شه و قصد، اثر عامل شه در توفیق، رویاها و آرمان‌ها، و آرامش. و به نظر من، نه به عنوان یک منتقد و کارشناس بلکه به عنوان یک خواننده، می‌توانست همه مطالب کتاب را در دو صفحه خلاصه کند (تخفیف دادم وگرنه میگفتم در همین دو بندی که اوردم)... البته اگر از حق نگذرم قصدش را داشته که مطالب دیگری مانند شرافت و برکت و ثروت معنوی و غیره را هم توضیح دهد اما انصافا برای من یکی که موفق نبود ( همین الان که در حال نوشتن این مطلب هستم، به صورت ناباورانه ای چندین و چند بار کتاب را ورق میزنم تا شاید بتوانم با آن ارتباط برقرا کنم اما نمی شود که نمی شود ...) . گفتن یک موضوع واحد در سبک‌های مختلف و بسط دادنش در حد چندصد جمله برای من بسیار خسته‌کننده بود و در اواسط کتاب عطایش را به لقایش بخشیدم ... لااقل از آن سبک روانشناسی‌های دوست‌داشتنی من نبود ...

اطلاعات

  • منبع: http://auroraa.blog.ir/post/109
  • مطالب مشابه: تو همانی که می شی - جیمز آلن
  • کلمات کلیدی: کتاب ,اندیشه ,مطالب ,مطالب کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چندین بار قصد یدن بادبادک‌باز خالد حسینی رو داشتم اما هردفعه به دلیلی نمیشد. آ ین بارش توی نمایشگاه کتاب بود که به خاطر یدن کتابهای دیگه و تموم شدن بودجه!! از خیرش گذشتم. تا اینکه بالا ه بین کتابهای هم سوئیتی عزیزمون که با کوهی از کتاب از نمایشگاه برگشت، پیداش و شروع به خوندن. چند وقتی هست کت نخوندم که انقد احساساتم رو تحت تاثیر قرار بده. الان که این مطلب رو می نویسم خوندن کتاب رو به دلیل استرس زیاد متوقف ... دو پسربچه ( و حسن) تا اینجای داستان رو ساختن، تا اینجا شخصیت دوست داشتنی ای نداره، ترسو، بی عرضه، حسود، ... و حسن پسر بچه ای شجاع، باهوش، وفادار و بخشنده ست... حسن از قوم هزاره ست و از قوم پشتو، حسن شیعه ست و سنی، حسن نوکره و ارباب...
نکته جالب توجه کتاب تا اینجا، پیوند عمیق مردم افغان با فرهنگ ایرانـ ـه، نویسنده کتاب افغانه ولی توی کتاب رنگ و بوی ادب و فرهنگ ایران موج میزنه ...
و یک جمله تکراری اما قشنگ از کتاب :
"بهتر است ادم از حقیقت برنجد تا اینکه با دروغ آرامش پیدا کند ..."

اطلاعات

  • منبع: http://auroraa.blog.ir/post/110
  • مطالب مشابه: یادداشت (بادبادک‌باز)
  • کلمات کلیدی: کتاب ,امیر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
بعضی نویسنده‌ها ساحرند، ساحرانی توانا که می‌توانند آنقدر زیبا و بی‌نقص بنویسند و وقایع و احساسات را طوری برایت ترسیم کنند که حتی اگر آن واقعه را از نزدیک دیده باشی به این اندازه نتوانی بفهمی اش... "خالد حسینی" بدون شک یکی از همین ساحران است ... بادبادک‌باز را که میخوانم انگار سال‌های سال در افغانستان زندگی کرده‌ام، زیر هجوم رنج و فقر و غم و نا امنی روزگار گذرانده‌ام و در کالبد تک تک شخصیت‌های داستان رسوخ کرده ام ...


"زمانی که داشتیم دور می‌شدیم، از آینه‌ی بغل ماشین دیدم که "زمان" در آستان در ایستاده است و گروهی از بچه‌ها اطرافش را گرفته‌بودند و به پایین لباسش چنگ انداخته بودند. دیدم که عینک ش ته‌اش را روی چشم گذاشت..."

اطلاعات

جستجوهای اتفاقی