بی همتا- کتاب ها و سخنرانی های خانجانی

مردان زن - ذلیل و ن مرد – ذلیل


یکی از بزرگترین عذاب کفر مرد ھمانا افتادن به اسارت و بندگی زن است که در فرھنگ ما معروف به
مرد زن – ذلیل است . این زن – ذلیلان بر حسب ظاھر رفتار قلدر منشانه ای نسبت به زن خود بروز
می دھند و چه بسا زبانی ھتاک و دست بزن ھم دارند که به نوعی انتقامجوئی از این اسارت و ذلّت
است و نیز پنھان داشتن این واقعیت از چشم دیگران . این مردان بظاھر زن را نفی و لعن میکنند و
در خفا برده و مرید ھوسھای او ھستند . این سیمای زن – ذلیلی مرد در فرھنگھای سنتی است و امّا
در جوامع و فرھنگ مدرن این ذلّت مرد بروزی مع دارد یعنی بظاھر مرید و چاپلوس زن خود
ھستند و در پنھان وی را شکنجه می کنند .
زن – ذلیلی در واقع ابتلای مشترک زن و مرد به بولھوسی و عیاشی و کفر و فسق متقابل است .
نی که در زندگی با این نوع مردان قرار دارند نیز ن مرد – ذلیل میباشند و ھمان واکنش دوگانه
را بسته به شرایط اجتماعی بروز می دھند یعنی یا بظاھر مطیع و چاپلوس مرد ھستند و در خفا
انتقام می گیرند و یا بالع . ھر مرد زن – ذلیلی با یک زن مرد ذلیل زندگی می کند . زن - ذلیلی و
مرد – ذلیلی بیان دیگری از زن سالاری و مرد سالاری است که دو روی سکه کفر سالاری در
شوئی می باشد که در ھر جامعه ای یک صورت آن بیرونی است و صورت دیگرش مخفی می
باشد .

وضع دیگر ھمان حق سالاری می باشد که ولایت و محبّت متقابل زن و شوھر با یکدیگر است .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 37

اطلاعات

صهیونیزم خانوادگی


صھیونیزم در یک کلمه مکتب اص تاریخی خاندان است که امروزه تبدیل به یک جھانخواری
خون آشام گشته و محک نھائی برای ھمه اقوام و ملل و جھان گردیده و آئینه نژاد پرستی ھمه
ملل جھان است .
خود پرستی یا خداپرستی : نژاد پرستی یا نزاد پرستی! اینست مسئله ! و ھمواره مسئله ای جز این
برای بشر نبوده است . پس این یک معضله خانوادگی است و ریشه در بطن ھر خانه و خانواده و
خاندانی دارد.
اگر ( ع) به تبعیت از حکم موسی (ع) می فرماید که ھمسایه ات را مثل فرزندانت دوست بدار،
دل بر نژاد پرستی قوم بنی دارد . اگر ی ھمسایه و بچه ھای ھمسایه اش را ھمچون
خود و فرزندان خود نداند در واقع مبتلا به نژاد پرستی و صھیونیزم است. تحت ھر عنوانی. صھیونیزم
ھمان فرزند پرستی است که ریشه در ابا و اجداد پرستی دارد .
در یک کلام ھر که خود را برتر از دیگران بداند امروزه عملاً در جناح صھیونیزم و امپریالیزم قرار میگیرد
. صھیونیزم یک پدید? کاملاً خانوادگی است .
حضرت ابراھیم پدر ایمان بشری ھم جز این را بما نیاموخته است : ذبح نژاد !
کل دین و راه ھدایت و انسانیّت ھم جز این نبوده است .
ھر که فرزندان خود را بھترین فرزندان می داند و والدین خود را نیز ، امروزه عملاً در موضع صھیونیزم
قرار دارد و عملاً ھم یک ستمگر است و رباخوار .
کمترین مقام انسان اینست که خود و نژاد خود را ھمسان دیگران بداند و اینگونه ھم عمل کند . برتر از
این آن است که غیر را بر خویشان ترجیح دھد . اینست راه خداپرستی و نژاد پرستی. خدا غیر توست

: اینست دین !
از کتاب " دایره البمعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 46

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/333/صهيونيزم خانوادگي/
  • مطالب مشابه: صهیونیزم خانوادگی
  • کلمات کلیدی: پرستي ,نژاد ,اينست ,صھيونيزم ,عملاً ,فرزندان ,نژاد پرستي ,امروزه عملاً ,ديگران بداند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.



راز بیقراری ک ن




قرارگاه وجودی کودک تا قبل از سنّ بلوغ جایی جز رابطه والدین نیست . کودک نه فقط به لحاظ

جسمانی مخلوق این رابطه است بلکه به لحاظ روانی ھم مخلوق و موجود در این رابطه است. آنگاه

که رابطه ای بین زن و شوھر بنا شد و آن رابطه سراسر انکار و جدال و عداوت باشد در این صورت

کودک در آتش است و بیقرار است که باید زنجیرش نمود به تلویزیون و رایانه و اسباب بازیھا و قاقالی

لی و مھد کودک و... و اگر نشد به قرصھای آرام بخش و روان گردان.

امروزه این بیقراری و آتش درون کودک حتّی تفسیر بر نبوغ و انرژی خارق العاده وجودش میشود که

البته آنھم از عظمت والدین است.

اینان براستی یتیم و بی پدر و مادرند و ای کاش ھمین پدر و مادر جعلی را ھم نداشتند تا ی به

دادشان می رسید و آنھا را در پناه محبّت خود می گرفت. این ک ن چون به سنّ بلوغ برسند انتقام

الھی خود را از والدین می ستانند. این ک ن قربانیان زن ذلیلی پدران و زن سالاری مادران خود

ھستند یعنی قربانی دیوی که « برابری » نامیده می شود.

جسم کودک مخلوق لحظه ای ھماغوشی والدین است ولی روح او مخلوق عاطفه و محبّت و رابطه

قلبی و صداقت و ھمدلی والدین است . و اگر بچّه ھای مدرن ھرگز رشد نمی کنند و تا چھل سالگی

ھم محتاج قیّم ھستند بدین دلیل است که ھرگز دارای روح و اراده و انتخاب نشده اند و امکان خلق

روحی و معنوی نیافته اند و لذا یک جانور ناقص الخلقه باقی می مانند ، یک انسان بیروح. این غول

بچّه ھای عصر جدید ، محصول رابطه بین والدین خود ھستند و لذا بزرگترین مشکلشان ناتوانی در

برقراری رابطه با دیگران است و لذا برای ی این نیاز روحی خود مجبورند روی به مخدّرات و

داروھای روان گردان کنند. اعتیاد در میان نوجوانان محصول عدم رابطه سالم و صادقانه بین والدین

است. اعتیاد بچّه ھا محصول برابری زن و مرد است.




از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 85



اطلاعات

تنها راه قطعی ترک اعتیاد


ترک انی که بھمراھشان مواد مصرف می کنید.


تبدیل مصرف مواد از عیاشی به دارو ، و سپس کاھش تدریجی مواد بدون جایگزین.


ترک ستم به اھل خانه و رجعت به کانون خانواده.


ترک گناھان بزرگ مثل ، ربا ، رشوه و .


ترک روابط ریائی.


طلب حلالی از انی که از شما دل آزرده اند.


رویکرد به فعالیتھای جسمانی بھراه نرمش و استفاده از طبیعت.


مصرف فراوان شیر و عسل و میوه جات.


جستجوی شغلی حلال ھر چند با درآمدی اندک.


این حقیقت را بدانید که ھرگز نمی توان را به صرف مضرّاتش ترک نمود ھمانطور 
که نمی توان جھنّم را بخاطر عذابھایش ترک نمود . بدانید که اعتیاد غل و زنجیری است که

انسان را در ستم محدود می کند . پس دست از ستم بکشید تا این زنجیر از شما بازشود .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 166

اطلاعات

همه حق دارند !؟همه خوب هستند!؟


این شعارھا بیانگر مسلک نوینی استکه در سراسر جھان مدرن اشاعه مییابد که جملگی کم ش
ادعاھائی عرفانی نیز دارند . ولی تا آنجا که این مدعیان را از نزدیک مشاھده می کنیم در می ی م
که این فلسفه به اصطلاح« وحدت وجود » و نوع دوستی فقط توجیه گر ارتباط با افراد و جریانات نا 
موجه و پلید است .در واقع منظورشان از« ھمه خوبند »اینست که بدھا خوبند . و بعد عملاً میبینیم 
که از آدمھای واقعاً خوب ومؤمن و پاک اتفاقاً بیزارند و حتّی عداوت دارند . این شعار بظاھر عرفانی
فقط توجیه و تقدیس پلیدیھای خودشان است که بسیار رندانه ، دین و حدود الھی و مرز بین حقّ و
ناحقّ را مخدوش می کند و بلکه جایشان را عوض می نماید .
آری ھمه خوبند و چون چنین است پس باید عملاً خوب باشند .
و نیز این شعار مشھور که « از ھر راھی می توان به خدا رسید » آری می توان رسید و اصلاً ھمه 
راھھا به خدا می رسد و راھی جز راه خدا وجود ندارد ولی به سه روش و ماھیت کاملاً متفاوت :
بھشت و دوزخ و برزخ ! قرآن کریم می فرماید: « دین ھر آن واقع است » این کلام خدا بیانگر منظور 
ماست منتھی با توجه به این حق که دوزخ ھم در دین و جنبه ای از دین است و اتفاقاً پرتراکم ترین راه
دین است . ھمانطور که در قیامت کبری ھمه خلایق به حضور خدا می رسند ولی کافران این حضور
را تحمل نکرده و خود را با صورت در دوزخ سرنگون می کنند .

آری ھمه حق دارند منتھی حقّ برخی دوزخ است . حق دوزخ برترین حقھاست .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 94

اطلاعات

روانشناسی رئیس
جز مخلصین در دین و معرفت مابقی بشر در ھرشرایطی و بسته به امکانات ، تلاش می کند تا در
روابط اجتماعی خود رئیس باشد و محدودترین این عرصه ھا ھمان خانواده است . و اینست که یکی از
علل جنگ شوئی برسر رئیس خانواده بودن است که ھریک آنرا حق خود می داند . واین ذات کفر
بشر است و ھمانست که تکبر نامیده شده و اوّل صفت ابلیس است .
« رئیس » می خواھد در روابط اجتماعی خودش پولدارتر باشد یا قلدرتر باشد ، یا دارودسته بیشتری
داشته باشد ، مورد تعظیم بیشتری باشد و ... و اگر نشد : مؤمن تر باشد ، عالمتر باشد ، ایثارگر تر
باشد و ... .
مورد اوّل ھمان کفر است و مورد دوم نیز نفاق است .
بھر حال« تر » بودن ملموس ترین بیان کفر و کبر بشر است و ھر ی در شرایط خودش تلاش می
کند لااقل از یک لحاظ « تر » باشد . ھمه ستم ھا و مفاسد و ریاکاریھای بشر به قصد « تر »
بودن لااقل نسبت به یک نفر است .
برخی از علمای اخلاق این امر را بر حق و ضروری و علّت رشد بشر می دانند بشرط اینکه مورد
و ستم نگردد . ولی این شرطی ناممکن است زیرا در ذاتش ستم و سلطه حضور دارد و ھمان جوھره
بخل و حسد است که علت ھمه تبھکاریھاست و تباه شده گیھا .
در قلمرو اراده به برتری و سروری آنچه که رشد می کند ستم و مکر و پلیدی و بیماری است و اگر ھم
علمی باشد از جنس علم « بغی » یعنی علم سلطه است و در قلمرو ھنر ھم چیزی جز فاحشگی
نیست .
اصولاً اراده به برتری نسبت به دیگران ذاتاً مولّد تقلید است و لذا دارای ھیچ خلاقیتی نیست و فقط
مصرف کننده است و تباه کننده و حداکثر فقط کمیت را رشد می دھد آنھم به قیمت وستم به
دیگران .
روانشناسی ریاست وسروری از ھر نوع مادی یا معنوی ، ھمان روانشناسی کفر به لطیف ترین حیله
ھاست خاصّه در لباس معنویت که مولد نفاق است و فرد را خسرالدنیا و آ ت می سازد .
واقعیت اینست که ھمه افرادی که رئیس شده اند در قلوب انی که بر آنان ریاست می کنند
منفورند و این عذاب اراده به برتری است . فقط انی براستی بر قلوب ریاست و سلطنت میکنند
که دارای اراده به برتری نبوده و جز خدمت به دیگران و رفع بدبختی ھایشان ھمّ و غمّ دیگری ندارند و
خود را اگر پائین تر و پست تر از ھمه ندانند لااقل مثل دیگران می دانند و اینان مخلصین در دین
ھستند و خاشعان !
آنکه به قصد برتری و سروری و ریاست تلاش می کند ثروت می اندوزد ، مدرک ب می کند و یا علم
و ھنری می آموزد ھیچ موجب سعادت و آرامش و عزت او نیست و بلکه عذاب روح اوست و بواسطه آن
مورد نفرت است .
اراده به محبوبیت در نزد خلق موجب منفوریت است و این حق است زیرا برتری و پرستش از آن
خداست و آنکه با خداست : الله اکبر! فقط خداست که برتر است . و برتری و کبر خدا ھم بواسطه آن
است که خالق و رزّاق و خدمتگزار مخلوقات خویش است . و بدترین این جماعت انی اند که می
خواھند بواسطه عبادات ، ریاست و سروری داشته باشند : وای بر گزاران ریائی !
روانشناسی« رئیس » ھمان روانشناسی« سیاست »در مفھوم کلان و وسیع کلمه است . کل دین
خدا و معرفت دینی راه و روش فائق آمدن بر این امر است . متکبّر ترین آدمھا ، احمق ترین آنھایند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 92

اطلاعات

« فلسفه او »- آرامش درحضور دیگران


ھر من توئی نیازمند به « او »است تا بتواند مربوط گردد.در واقع اوی ھر رابطه ای به مثابه خط فاصله
«-» بین من – تو است که من را به تو متصل می سازد . این امر در رابطه شوئی شدیدترین نمود
را دارد . اوی ھر رابطه ای به مثابه رابطه است که یا دین وھدایت است و یا کفر و ضل .
البته یک من – توی مومنانه درک جز خداوند ، اوئی (ھو) ندارد . ولی من – توھای کافرانه مستمراً
نیازمند روابط اجتماعی گسترده ترند و لحظه ای بدون اوئی قادر به تحمل یکدیگر نیستند . اینان یا باید
مھمانی بدھند و یا باید مھمان باشند . جنون معا ھای فامیلی یا به اصطلاح دوستانه برخاسته از من
– توھائی است که به واسطه کفرشان ھیچ رابطه ای ندارند و بدون دیگران لحظه ای یکدیگر را تحمل
نمی کنند که در سالمترین وضعیت می تواند فرزند باشد که درچنین ح ی زباله دان کفر و دروغ رابطه
شوئی است که آن فرزند را به انزجار می رسانند.
یک اوی خانگی رابطه شوئی نیز تلویزیون است که جامعه را به رابطه وارد ساخته و قابل تحمل می
سازد . و دراین صورت کافیست که شبی تلویزیون اب باشد .
این اوھای دروغین به مثابه محلل ھای رابطه اند.
اوی یک رابطه اگر انسان مومن باشد آن دو را ھم نزدیک و صمیمی می سازد و دعوت به دین و اخلاص
می کند که اگر تصدیق نکنند به انقراض می روند.
بزرگترین اوھای تاریخ انبیا و اولیای خدا ھستند . حضرت می فرماید : برخی می پندارند من
فرشته صلح ھستم درحالیکه شمشیری ھستم که بر رابطه ھا فرود می آیم . ھرکه مرا تصدیق کند
به وصال می رسد و ھرکه مرا انکار نماید به فراق می کشد.

درمعنای نھائی اوی ھر رابطه ای یا خداست وی ا ابلیس است : رابطه صادقانه و رابطه دروغین!


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 127
 

 

اطلاعات

فلسفه و درمان سرطان


سرطان را کودتای سلولی بر علیه کل بدن انسان تعبیر نموده اند . در واقع مثل ظھور امپریالیزم در یک
نقطه از بدن است که کل بدن فرد را تحت سلطه خود گرفته و استثمار میکند و ھلاک می سازد . به
مانند انباشت ربائی سرمایه در یک گوشه از جامعه بدن انسان است که کل بدن را غارت میکند و به
تحلیل می برد . سرطان نماد امپریالیزم جان بشر مدرن است و لذا یک بیماری عصر امپریالیزم است و
امروزه حدود نیمی از مرگ ھای غیر طبیعی بواسطه انواع سرطانھا رخ می دھد و یکی از امراض
عمومی بشر مدرن است . سرطان یک بیماری حاصل روح و روان و جان بشر است و لذا با جراحی
غده سرطانی یا بمباران آن بواسطه شیمی درمانی و اشعه رادیواکتیو ھم از بین نمیرود . سرطان
حاصل یک نوعی خاص از شه و نگرش و زیستن است و حاصل اراده به قدرت اقتصادی میباشد
و نتیجه حرص ربائی برای ثروت اندوزی می باشد . در لفظ قرآنی سرطان حاصل اشد تکاثر پرستی
بشر است یعنی عدد پرستی و کمیّت پرستی . سرطان حاصل عصر حاکمیت حساب و ریاضیات بر
روان بشر است . در یک کلام سرطان بازتاب کثرت پرستی بشر است که به دو صورت پول پرستی و

شھرت پرستی بارز می شود .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 176
 

اطلاعات



سه رکن همزیستی
یک ھمزیستی پایدار و صالحانه بر سه رکن استوار است : نیاز، اعتقاد ، عاطفه .
نیازھا قلمرو انجام وظیفه اند و بمیزانی که ھر فردی وظیفه اش را در قبال طرف مقابل انجام می
دھد خود نیز در نیازھایش ء می شود و به ئی باعزّت می رسد و بی نیاز می گردد . این یک
قانون ذاتی است . ی که در قبال نیازھایش که از جانب دیگران بر آورده می شود احساس وظیفه
نمی کند در ی نیازھایش دچار احساس قحطی و حقارت می گردد ھر چند که بر حسب ظاھر
نیازھایش بر آورده گردد. انجام وظیفه بر اساس نیازھای متقابل موجب رضایت و آرامش و صلح در
رابطه می شود و امکان ھمفکری و ھمدلی و رابطه بالاتنه ای را پدید میآورد در غیر اینصورت حتّی
اعتقادات و عواطف مشترکی ھم که قبلاً وجود داشته مختل می شود . این امر از قانونی عادلانه در
رابطه پیروی می کند و ربطی به اراده فردی ندارد . حتّی اگر فردی در رابطه بطور یک جانبه انجام
وظیفه کند و توقع ھیچ وظیفه ای ھم از طرف مقابل نداشته باشد باز ھم روابط معنوی و عاطفی
مسئله دار و مخدوش می گردد و رابطه دچار بحران می شود . این مسئله علّت العلل فروپاشی
خانواده است . روابط عاطفی محصول روابط فکری و اعتقادات مشترک است و روابط اعتقادی و
ھمفکری ھم محصول انجام وظیفه متقابل و عد و انضاف در ی نیازھای متقابل می باشد .
بنابراین رکن پایه ای مثلث ھر رابطه ای ھمانا شناخت وظایف در انجام صادقانه وظیفه در قبال
دیگران است . انجام وظیفه را حقارت دانستن و از زیر بارش فرار و یا آنرا منّت ساختن و تبدیل
به ایثار نمودن علت العلل فساد ھر رابطه ای است . ی که وظایف خود را نمی شناسد نیازھایش
را نمی شناسد و لذا نمی تواند دارای ھیچ اعتقاد و عاطفه ای پایدار باشد و از ھیچ اعتبار و ارزش

انسانی برخوردار نیست .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 47
 

 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/326/سه رکن همزيستي/
  • مطالب مشابه: سه رکن همزیستی
  • کلمات کلیدی: وظيفه ,انجام ,رابطه ,گردد ,روابط ,نيازھايش ,انجام وظيفه ,نيازھاي متقابل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دردهائی که درمان هستند


بسیارند امراض و دردھا و گرفتاریھائی که وجودشان موجب تسکین یا علاج بسیاری از امراض روانی
ما ھستند و ما درک نمی کنیم . این حقیقت را بنده به تجربه درمانی خود ھمواره شاھد بوده ام و دیده
ام که با درمان یک درد یا مشکل لاعلاج ، فرد دچار یک بحران روانی یا عاطفی بزرگ شده و شیرازه
زندگیش از ھم پاشیده است و آنگاه آرزو می کرده که ای کاش آن بیماری یا گرفتاری ھرگز رفع نشده
بود . با یک مثال ساده پزشکی می توان این حقیقت را درک نمود . مثلاً تب را یک بیماری میدانند در
حالیکه یک درمان طبیعی و خود بخودی بدن انسان جھت پیشگیری یا علاج امراض واقعاً خطرناک
است . و اینست که در پزشکی مدرن داروھای تب بر زمینه پیدایش بیماری از امراضی مثل صرع یا
عفونتھای مزمن ھستند که به امراض لاعلاجی ختم می شوند .
اکثر علائمی که در بدن انسان بعنوان بیماری تشخیص داده شده و درمان می شوند در حقیقت
واکنش طبیعی تن و روان انسان در مقابل بسیاری از امراض مھلک جسمی و روانی ھستند و بخشی
از فعالیتھای سیستم ایمنی بدن محسوب می شوند که بواسطه انواع داروھا سرکوب شده و زمینه
پیدایش امراض مدرن شده اند . بسیاری از امراض مدرن و لاعلاج فقط محصول مبارزه با این
علائم طبیعی ھستند مثل ایدز ، سرطانھا ، صرع ، وسواسھا ، آلرژیھا ، آسم ھا ، سکته ھا و
آنفولانزاھای جدید و مرگبار و عقیم شدگی .
آنتی بیوتیک ھا ، وا ن ھا ، تب برھا ، مسکن ھا ، آرام بخشھا و امثالھم از جمله علل بسیاری از
امراض مدرن ھستند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 173

اطلاعات

 
چند حکایت در باب دوستی شوئی
 
•مردی بالا ه دل به دریا زد و از زنش پرسید : راستی تو ھم مرا دوست داری ؟ زنش با مکثی
بسیار طولانی و با رنگی برافروخته و بغایت غضبناک گفت : تا ھمین الان داشتم.
 
•از زنی که از شوھرش طلاق گرفته بود پرسیدم : علّت اینکه طلاق خواستی چه بود ؟ گفت: برای
اینکه دیدم دارم از او متنفر می شوم و به عشقش تردید می کنم . رفتم تا او و عشقش را در خودم
نجات دھم.
 
•مردی از زنش پرسید : چرا اینقدر ناز میکنی ؟ گفت : زیرا تو فقط نازم را دوست می داری.
 
•از زنی که مستمراً از شوھرش کتک می خورد پرسیدم : چرا طلاق نمیگیری؟ گفت: زیرا از پس
ھر کتکی عشقش بمن افزون می شود . این یک نوازش استخوانی است.
 
•از زنی در پشت درب دادگاه پرسیدم : چرا طلاق می خواھی ؟ گفت : از بس که دروغگوست
و و تھمت می زند و من ھم روز به روز بدتر می کنم تا مرا بزند اگر راست می گوید . ولی ھرگز
مرا نزده است .
 
•زنی از شوھرش پرسید : راستی تو از کجا و کی عاشق من شدی؟ گفت: در خواستگاری اوّل که
بمن جواب رد دادی دوست داشتنی شدی و در خواستگاری دوم که درب را به رویم باز نکردی عاشق
تو شدم.
 
•از دختری که نامزد داشت پرسیدم : پس از چند سال نامزدی چرا عروسی نمیکنی؟ گفت: ھر
گاه که عروسی فرا رسد طلاق می گیرم . این نامزدی چھارم من است . زندگی عاشقانه ھمین است
و از عروسی به بعد فقط بدبختی است چون عسل تمام شده و گندش در می آید.
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 21
 

اطلاعات




آرمان و برنامه
ھیچیک از آن ارزشھای والای محقق شده در انسان درکل تاریخ بشر ھرگز محصول برنامه ھای از پیش
تدوین شده نبوده اند . ھیچ ایده یا آرمان بر حقّی نمی تواند پیشاپیش در ذھن جاھل و حقیر و محدود
بشری معلوم و متصّور شود . زیرا در اینصورت دیگر آرمان برتر و جادوانه ای که بتواند انسان را از
قضاوتھایش برھاند و تعالی بخشد نخواھد بود .
علی (ع) می فرماید:«ھیچ بخاطر اینکه خواست عالم ،عارف ،قدیس و انسانی مخلص شود نشد . »
زیرا ی که پیشاپیش می داند که علم و عرفان و قداست و اخلاص چیست پس به این مقام رسیده
است و نیازی برای رسیدن به آن ندارد .
انسانھای جاودانه تاریخ بشری ھر یک اسوه ای از آرمانھای بشری ھستند که بواسطه عشق به
صداقت و جھاد برعلیه خود پرستی و عطش بسوی جھانی برتر رنجھا کشیده و بتدریج از مظاھر
ارزشھائی شده اند که خودشان نیز قبلا درباره اش کمترین تصّوری نداشته اند . این صفات و مقامات
معنوی از جانب خداوند بعنوان اجر تلاشھائی که نموده اند به آنان داده شده است . بیزاری از دروغ و ریا و
و ستم و دنیا پرستی آنان را به وادی برتری انداخته و مواجه با گنجھائی غیر قابل تصوّر ساخته
است که گنجھائی عرفانی و ھستند . ھرگز نمی توان برای معانی و ارزشھای عرفانی در نزد
خود برنامه ریزی نمود الّا اینکه به بط می رسد .
ھمه ایده ھا و آرمانھای از پیش برنامه ریزی شده بشری محکوم به جھل و جنون و ناکامی مضاعفی
شده اند . این یک اصل انسان شناسی در قلمرو حق جوئی و آرمان گرائی بشر است . آنانکه در قلمرو
معنویت و عرفان در سودای برنامه ھا و منافعی برای خود ھستند از جمله بزرگترین رسوایان و زیانکاران
جھانند .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 28


 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/322/آرمان و برنامه/
  • مطالب مشابه: آرمان و برنامه
  • کلمات کلیدی: آرمان ,برنامه ,عرفاني ,ھستند ,بشري ,انسان ,برنامه ريزي
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


معنای ازدواج


ازدواج در معنای لغتش عبارت است از دو تا شدن و دوتائی زیستن . این ھمان ھستی من – توئی
است . آدمی تاقبل از ازدواج یک ھستی منی دارد و فقط من است و در خویش زندگی می کند و
برای خویشتن . ھمه اعمال و روابطش برای خودش می باشد و در قلمرو روانش جز خودش ی
وجود ندارد الّا اینکه در خدمت خودش باشد . زندگی قبل از ازدواج یک زندگی خود - محور است یعنی
یک زندگی کافرانه و کور و دربسته است .
و خدای یک فرد مجرد ھم چیزی جز ھوای نفس و او نیست . خدای « من » ابلیس است .
ازدواج یعنی دو تا شدن و برای ھمسر زیستن. این ھمان ھستی برای دیگری است و در ھمه امور
« من »بایستی برای دیگری و موافق با دیگری باشد . پس ازدواج قلمرو خود شکنی از خود گذشتگی
است لذا ازدواج دارای ماھیتی تماماً دینی می باشد و متکی بر تقوا و خویشتن داری است و لذا
ازدواج از بنیادھای اصلی دین است و عرصه خودآزمائی و تزکیه نفس و خود شناسی می باشد تا
اینکه اوی رابطه ( ھو – خداوند ) آشکار شود . ی که این حق را در ازدواج درک و تصدیق نکرده
باشد از ھمان آغاز با ھمسرش درگیر می شود و به بن بست و ندامت می رسد و ھرگز به قلمرو و
ھویّت ( الھیّت ) رابطه نمی رسد و خدا را نمی شناسد . این حیات و ھستی در دیگری از ھمان
نخستین رابطه بطرزی حیرت آور رخ می دھد و ھر یک از طرفین دچار احساس از خود
بیگانگی در دیگری می شود . این از خود بیگانگی عرصه آزمون خویشتن در دیگری و با حضور دیگری
است . و لذا ازدواج را بایستی جذّی ترین قلمرو خودشناسی دانست و آنکه حق این امر را نداند
ازدواج را امری بیھوده و بلکه خطرناک و تماماً عذاب می یابد و پشیمان می شود و این زندگی ھنوز
آغاز نشده به پایان خود میرسد . ی که فقط به قصد آرزو و برنامه ھای شخصی خود ازدواج می
کند ھرگز ازدواج نکرده است . زن و مرد ھر یک به مثابه آئینه نفس ھمدیگرند و ھر یک در نیازی که به
طرف مقابل دارد به محک زده می شود که تا چه حدی صادق است و وظایف انسانی و اخلاقی خود
را می شناسد و دارای عھد و وفای به ھمسر خود و نیازھای خویشتن است . آنچه که در ازدواج به
محک می خورد کبر و غرور و منیّت طرفین است پس این یک واقعه تماماً دینی و اخلاقی است و فقط
انسان متعھد به آداب و اصول اخلاقی و دینی می تواند از پس این واقعه بر آید و لاغیر . ازدواج
کارخانه ای است که بایستی از بطن رابط? من – توئی موفق به کشف او ( ھو – خدا ) شود . ی
که ھمسرش را فقط وسیله ای برای خوشبختی خود پنداشته ازدواج را درک نکرده و در حد آن به
عذاب می افتد و دچار کینه و نفرت می شود و از ھمان آغاز در طلاق است . ازدواجی که بر اساس
حقوق و اصول و ارزشھای دینی و اخلاقی بنا نشود محکوم به ش ت است. ازدواجی که در آن ھر
یک از طرفین عزّت و ارزش خود را بر از خود گذشتن بنا نکند این واقعه سرنوشت ساز را درنیافته
است . در ازدواج ھر یک از طرفین بایستی در مسابقه ایثار و از خود گذشتگی باشد . آنکه ایثارگرتر و
متواضع تر است ولایت رابطه را بدست می گیرد و خانه می شود . تنھا حقی که ازدواج را تبدیل
به واقعه ای بھشتی می کند ایثار متقابل است . حق شوئی بر محور از خود گذشتگی قرار دارد و
این حق ھر چه وسیع تر و خالصتر شود این رابطه پایدارتر و عزیزتر میشود و قلمرو رشد و تعالی
معنوی می گردد بشرط اینکه ایثار بر معنای اصول دین و اخلاق باشد نه بر اساس بولھوسی و فسق
و فجور.
در ھر ازدواجی معمولاً یک نفر در مقام عاشق قرار دارد که معمولاً مرد است و آنکه عاشقتر است
بایستی ایثارگرتر باشد تا بتواند ولایت و رھبری معنوی و دنیوی زندگی را بر عھده گیرد . خانه ای که
و رھبر ندارد بی صاحب و بی اراده و بازیچه است . ولایت و رھبری معنوی و عاطفی فقط
محصول از خود گذشتگی و ایثار و تقوا می باشد و لا غیر .
بھرحال آنچه که ماھیت این رھبری را تعیین می کند نه افکار و باورھای شخصی بلکه اصول و موازین
عقلی و دینی و اخلاقی است . بمیزانی که این اصول در طرفین رابطه ادا میگردد این ولایت معنوی
از جانب خداوند بر این رابطه واقع می شود و رابطه را ھدایت می کند . در ھیچ رابطه ای ھمچون
ازدواج حضور خداوند درک نمی شود یا بواسطه رحمت و برکات و یا از طریق غضب و عذاب . ازدواجی
که بر اساس ھوسبازی و فسق و فجور بنا شود مشمول عذاب الھی میگردد و عذاب النار بر پا می
شود و ھر خانه ای یک قطعه از دوزخ می شود که ھمه اعضایش را می سوزاند . حق و وم دین و

اخلاقیات در ھیچ جائی به اندازه خانواده بارز و واجب نیست .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 41




 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/323/معناي ازدواج/
  • مطالب مشابه: معنای ازدواج
  • کلمات کلیدی: ازدواج ,رابطه ,ديگري ,زندگي ,طرفين ,اخلاقي ,قرار دارد ,رھبري معنوي ,ھمان آغاز ,تماماً ديني ,براي ديگري
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
فلسفه
(سرنوشت سازترین راز شویی)
 
نیاز و رابطه ھمان عنصری از ھستی است که جان را در جھان عینیت بخشیده و توسعه و
تکامل می دھد . جان آن گوھره ھستی جھان است که موجودات را باطناً به ھم مربوط میکند و لذا
گوھره اتحاد است و نیز تولید مثل . مثل خود را تولید
ویژه جان است که قلمرو استمرار و جاودانگی می باشد . و اما آن گوھره از جان که موجب تحرک و
عامل ارتباطی شدید می باشد قوه شھوت است . این قوه البته در کل کائنات وجود دارد ولی
در عرصه جان و ک در جان انسان به ظھور می رسد و از این روست که زمین و جانوران و
مخصوصاً انسان کانون معنوی و جوھری عالم ھستی است ھمانطور که آ ین و جوانترین مخلوق
می باشد .
در فرھنگ اساطیری یونان الھه ایی به نام« اِروس » وجود دارد که ھمان خدای عشق شھوانی
است که دارای قدرت منحصر بفرد نظم بخشیدن به جھان و متحد نمودن جھانیان به یکدیگر میباشد
. در این فرھنگ باور بر این است که جھان ھستی تا قبل از ظھور اروس غرق در بی نظمی و بی
قراری و توحش و پریشانی بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آریایی و عروش در زمان عبری
می باشد . می دانیم که خداوند پس از تکمیل خلقت جھان درشش روز تکوینی( آسمانی) بر عرش
نشست و به نظارت و فرماندھی جھان و ساماندھی جھانیان پرداخت یعنی در واقع عرش نشین شد
: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ کشید تا نامحرمان قادر به دیدار او نباشند .
» در اساطیر ھندو نیز مشابه چنین عروسی بر عرش ھستی نشسته و فرمان می راند وجود دارد که
« کریشنا »نامیده می شود که نام دیگری در زبان پھلوی دارد که « عریشا » است کهعرشیا تلفظ
شده است . جالب اینکه کریشنا یک زن جوان است که در کنار او یکمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »
قرار دارد که اراده اش را به اجرا میگذارد و در تحقق آن میجنگد و گویی ھمچون« داماد »است .
از این مفاھیم اساطیری که بگذریم تجلّی آن را بروی زمین در روابط بشری و مخصوصاً رابطه آدم و
حوا می ی م که چگونه مرد با ازدواج که حاصل عشق شھوانی است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد
وارد می شود و مجری این حقوق است که از منشاء این عشق اروتیک تولید می گردد . ھمانطور که
مرد ھر چه که می کند بخاطر رضایت زن خویش است یعنی اِروس .
در اینجا اروس ھمان تجلّی زمینی پروردگار عرش نشین است و درست به ھمین دلیل مورد پرستش
مرد قرار گرفته است و نیز به ھمین دلیل این اروس( زن ) ھیچ دشمن و ھوویی ذاتی تر از خدای مرد
خود ندارد . به ھمین دلیل آن اروس حقیقی که بر عرش نشسته در کتابش به مرد اخطار داده است
که زنش دشمن آشکار ایمان اوست .
مرد اصلاً فقط به علت عشق شھوانی تن به ازدواج و تشکیل خانواده میدھد و لذا اگر در این رابطه
از قانون آسمانی آن عروس عرش نشین که ذات این عروس زمینی است پیروی نکند و بازیچه
بلھوسی ھای این عروس مجازی شود یعنی ذات اورسیا عشق شھوانی را که ھمان امر به نظم و
قانونمندی است به تباھی کشانیده و مقصود اروس را ادا نکند ،عروس را از دست می دھد ھم در
زمین و ھم بر عرش .
و نیز به تجربه تاریخی بشر ھمه می دانند که زن ذاتاً خواستار اراده قانونمند مرد است و لذا حتی
علیرغم اراده آگاھانه اش از مردانی که بازیچه بلھوسیھای او می شوند منزجر می گردد . زن ذاتاً
خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالی و بلھوس حتی به
لحاظ ھم بیزار می شود و این راز بزرگی است .
و زن ھم به میزانی که پذیرنده اراده قانونمند مرد باشد و حکم خدا را گردن نھد بر این تخت باقی می
ماند و در غیر این صورت به بازار ذلت کشیده می شود .
و اما شھوت در ھم خوابگی به فعل و کمال می رسد که غایت این واقعه لحظه وج اسپرم
از مرد می باشد که اوج لذت را برای طرفین به ھمراه دارد و اساس تولید مثل و استمرار بر
روی زمین را پدید می آورد و این رابطه دو گانه را مثلث می کند که نخستین شکل موجودیت یافته و
پایدار است و اساس قانونمندی و سازمان دھی می باشد .
جالب اینکه در زبان یونانی این لحظه اوج لذت را « اورگاسم »مینامند که از مصدر «اورگ »
به معنای سا زمان دھی می باشد . چرا که سازمان دھی و انتظام مست م وحدت است و
اورگاسم واقعه ایی است که در آن برای لحظاتی زن و مرد به اتحاد جسمانی و قلبی و
روانی می رسند که نطفه بچه حاصل این اتحاد است که قلمرو خلقت و جاودانگی بر روی زمین
است . و لذا کودک ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگی و اعمال و احساس مشترک زن و شوھر
است که این ھسته اولیه مدنیت و تاریخ می باشد .
پس واضح است که شھوت در زن و مرد دارای ذات توحیدی و امر به نظم و قانونمندی است و
ذاتاً ھدفی جز اجرای احکام خدای عرش در بشر ندارد و لذا اگر این مقصود برآورده نشود این میل
بسوی قحطی می رود و موجب تباھی و فروپاشی فرد و خانواده و تمدن بر روی زمین است ھمانطور
که امروزه شاھد چنین وضعی در جھان ھستیم که ھمجنس گرایی ھا و عقیم شده گیھا و جنون
ھای واضح ترین نشانه انھدام اروس در بشر است که استمرارش موجب اغت و توحش
و جنون بشریت است و شیرازه تاریخ و تمدن را از ھم می گسلد .
پس شھوت ظھور ذات قانونمندی و حکم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق
است ھمانطور که می فرماید : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر ی که دارای قوه
شھوانی شدیدتر است نیازمند حق شناسی و قانونمندی بیشتر است و لذا شاھدیم که ان خدا
یعنی پیام آوران این حقوق و قوانین از میان قدرتمندترین شھوت ھا برانگیخته شده اند و بانی ازدواج
و حقوق ھستند . ھمانطور که می فرماید : که ما ان ھمچون وس سفید دارای
قدرت شھوت ھستیم . بنابراین مردانی که شھوانی تر ھستند و ھمچنین ن شھوانی اگر مؤمنانی
مرید حق نشوند تبه کارانی دیوانه می شوند .
بنابراین بر روی زمین بر اساس حقوق سویی است پس واضح است که
مورد ادعای تمدن غرب که امر به عشق غیر متعھد و و انھدام ازدواج است
ضد است .
ھمانطور که در عمل ھم مرد است که بر زن وارد می شود به لحاظ ارادی و فکری و روانی
ھم چنین است و لذا در ھر عمل روحی از امر خدا و حقوق الھی بر نفس زن وارد شده و او را
در زندگی قانون پذیر می سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شک بلھوسی و
ھرج و مرج و کفر را در زن القا می کند پس واضح است که دین و حق شناسی و وظیفه دانی در زن
محصول مرد پذیری و تمکین می باشد که کمال این پذیرش در زن نیز بصورت اورگاسم عمل
می کند . در حقیقت در اورگاسم نه امر و اراده مرد به قلب زن که کانون اراده اوست منتقل می
شود و زن را به قوانین الھی مؤمن می سازد . بنابراین عدم تمکین از جانب زن که واضح ترین
نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معنای دین ناپذیری قلبی اوست و لذا در حکم دینی ھمین یک
دلیل می تواند علت طلاق او شود ھمانطور که به لحاظ عرفی ھم منجر به طلاق می شود .
زن به میزانی که به شوھرش در تحقق کامل و مطلوب این رابطه یاری میرساند دین پذیر میشود
. پس کل سرنوشت زن در گرو ھمین امر است که علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجی
زن عین دین ناپذیری اوست و به تحقیق مسلم است که این ن فقط در قبال شوھر خود
چنین ھستند . پس این سرد مزاجی زمینه انحراف اخلاقی و خیانت است . ولی اگر شوھر کافر و حق
نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته این سرد مزاجی بر حق است و رابطه موجب نابودی
ایمان زن می شود . این است که خداوند در کتابش می فرماید که مؤمنان بایستی با مؤمنان ازدواج
کنند و کافران ھم با کافران.
پس زن مؤمن اگر دارای شوھر کافر باشد ایمانش را از دست میدھد و میل به فسق پیدا میکند و در
این صورت طلاق امری واجب است .
پس واضح شد که دین زن تماماً از کم و کیف رابطه باشوھر و ماھیت شوھر است و نیز اینکه
یک رابطه متقابلاً رضایت بخش واضح ترین نشانه سلامت دین و دنیای شویی میباشد و
بلع نیز . اورگاسم متقابل در شویی واضح ترین نشانه سلامت و صداقت و ھم دلی و
سعادت شویی است . این اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بدیھی و اجتناب ناپذیر در دین
پذیری و ایمان قلبی و خدا پرستی نه است در صورتیکه یک اورگاسم مھبلی و کاملاً طبیعی باشد
.
زنی که در رابطه با شوھرش دارای اورگاسم طبیعی نیست بدان معناست که به شوھرش دل ندارد
و ھم سرنوشت او نیست .
و کلام آ اینکه مرد از طریق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقیقت اراده خود را به او منتقل می
کند چه نطفه ایی بسته شود و چه نشود و بدین طریق با یکدیگر ھمدل و ھمراه می شوند و این
جاودانگی رابطه آنھاست . خاصیت تولید مثل این اسپرم فقط بقای مادی در بستر تاریخ است ولی
بقای جاودانه معنوی و ا وی ھمان گونه رخ می دھد که ذکرش رفت . پس بھتر درک می کنیم که
روشھای پیشگیری از بسته شدن نطفه و سقط جنین چه خیانت نابود کننده ایی به شویی و
مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسیار بندرت شاھد یک زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستیم و
این است راز انھدام خانواده که زمینه انھدام بشریت است .
و اینکه نطفه ایی که سقط می شود در واقع جاودانگی روح شویی است که سقط می شود . و
اما آن نی که به ھر دلیلی رحم خود را خارج می کنند در واقع رحم و رحمت خدا را که ھمان جھان
عشق و ھمسری و ھمدلی است از وجود خود بر می اندازند .
آ ا مان عرصه عیان اسرار نھان است تا دیگر ھیچ بھانه یی برای بدبخت بودن در میان نباشد
و ی نگوید که : نمی دانستم .


از کتاب دایره المعارف عرفانی علی اکبر خانجانی جلد اول ص 23
 
 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/321/فلسفه شهوت جنسي/
  • مطالب مشابه: فلسفه
  • کلمات کلیدی: ,حقوق ,رابطه ,اورگاسم ,واضح ,اراده ,شھوت ,رابطه ,ترين نشانه ,واضح ترين ,ھمين دليل ,ترين نشانه سلامت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
فلسف?
(سرنوشت سازترین راز شویی)
 
نیاز و رابط? ھمان عنصری از ھستی است که جان را در جھان عینیت بخشیده و توسعه و
تکامل می دھد . جان آن گوھر? ھستی جھان است که موجودات را باطناً به ھم مربوط میکند و لذا
گوھر? اتحاد است و نیز تولید مثل . مثل خود را تولید
ویژ? جان است که قلمرو استمرار و جاودانگی می باشد . و اما آن گوھره از جان که موجب تحرک و
عامل ارتباطی شدید می باشد قوه شھوت است . این قوه البته در کل کائنات وجود دارد ولی
در عرص? جان و ک در جان انسان به ظھور می رسد و از این روست که زمین و جانوران و
مخصوصاً انسان کانون معنوی و جوھری عالم ھستی است ھمانطور که آ ین و جوانترین مخلوق
می باشد .
در فرھنگ اساطیری یونان الھه ایی به نام« اِروس » وجود دارد که ھمان خدای عشق شھوانی
است که دارای قدرت منحصر بفرد نظم بخشیدن به جھان و متحد نمودن جھانیان به یکدیگر میباشد
. در این فرھنگ باور بر این است که جھان ھستی تا قبل از ظھور اروس غرق در بی نظمی و بی
قراری و توحش و پریشانی بوده است . اروس ھمان عروس در زبان آریایی و عروش در زمان عبری
می باشد . می دانیم که خداوند پس از تکمیل خلقت جھان درشش روز تکوینی( آسمانی) بر عرش
نشست و به نظارت و فرماندھی جھان و ساماندھی جھانیان پرداخت یعنی در واقع عرش نشین شد
: عروس! و ھمچون عروس نقاب بررخ کشید تا نامحرمان قادر به دیدار او نباشند .
» در اساطیر ھندو نیز مشابه چنین عروسی بر عرش ھستی نشسته و فرمان می راند وجود دارد که
« کریشنا »نامیده می شود که نام دیگری در زبان پھلوی دارد که « عریشا » است کهعرشیا تلفظ
شده است . جالب اینکه کریشنا یک زن جوان است که در کنار او یکمرد جوان مسلح بنام« آرجونا »
قرار دارد که اراده اش را به اجرا میگذارد و در تحقق آن میجنگد و گویی ھمچون« داماد »است .
از این مفاھیم اساطیری که بگذریم تجلّی آن را بروی زمین در روابط بشری و مخصوصاً رابط? آدم و
حوا می ی م که چگونه مرد با ازدواج که حاصل عشق شھوانی است بر قلمرو نظم و قانون و تعھد
وارد می شود و مجری این حقوق است که از منشاء این عشق اروتیک تولید می گردد . ھمانطور که
مرد ھر چه که می کند بخاطر رضایت زن خویش است یعنی اِروس .
در اینجا اروس ھمان تجلّی زمینی پروردگار عرش نشین است و درست به ھمین دلیل مورد پرستش
مرد قرار گرفته است و نیز به ھمین دلیل این اروس( زن ) ھیچ دشمن و ھوویی ذاتی تر از خدای مرد
خود ندارد . به ھمین دلیل آن اروس حقیقی که بر عرش نشسته در کتابش به مرد اخطار داده است
که زنش دشمن آشکار ایمان اوست .
مرد اصلاً فقط به علت عشق شھوانی تن به ازدواج و تشکیل خانواده میدھد و لذا اگر در این رابطه
از قانون آسمانی آن عروس عرش نشین که ذات این عروس زمینی است پیروی نکند و بازیچ?
بلھوسی ھای این عروس مجازی شود یعنی ذات اورسیا عشق شھوانی را که ھمان امر به نظم و
قانونمندی است به تباھی کشانیده و مقصود اروس را ادا نکند ،عروس را از دست می دھد ھم در
زمین و ھم بر عرش .
و نیز به تجرب? تاریخی بشر ھمه می دانند که زن ذاتاً خواستار اراد? قانونمند مرد است و لذا حتی
علیرغم اراد? آگاھانه اش از مردانی که بازیچ? بلھوسیھای او می شوند منزجر می گردد . زن ذاتاً
خواھان مردان مقتدر و صاحب اراده و قھار و قانونمند است و لذا از مردان لاابالی و بلھوس حتی به
لحاظ ھم بیزار می شود و این راز بزرگی است .
و زن ھم به میزانی که پذیرند? اراد? قانونمند مرد باشد و حکم خدا را گردن نھد بر این تخت باقی می
ماند و در غیر این صورت به بازار ذلت کشیده می شود .
و اما شھوت در ھم خوابگی به فعل و کمال می رسد که غایت این واقعه لحظه وج اسپرم
از مرد می باشد که اوج لذت را برای طرفین به ھمراه دارد و اساس تولید مثل و استمرار بر
روی زمین را پدید می آورد و این رابط? دو گانه را مثلث می کند که نخستین شکل موجودیت یافته و
پایدار است و اساس قانونمندی و سازمان دھی می باشد .
جالب اینکه در زبان یونانی این لحظه اوج لذت را « اورگاسم »مینامند که از مصدر «اورگ »
به معنای سا زمان دھی می باشد . چرا که سازمان دھی و انتظام مست م وحدت است و
اورگاسم واقعه ایی است که در آن برای لحظاتی زن و مرد به اتحاد جسمانی و قلبی و
روانی می رسند که نطف? بچه حاصل این اتحاد است که قلمرو خلقت و جاودانگی بر روی زمین
است . و لذا کودک ھم پس از تولدش قلمرو ھماھنگی و اعمال و احساس مشترک زن و شوھر
است که این ھست? اولیه مدنیت و تاریخ می باشد .
پس واضح است که شھوت در زن و مرد دارای ذات توحیدی و امر به نظم و قانونمندی است و
ذاتاً ھدفی جز اجرای احکام خدای عرش در بشر ندارد و لذا اگر این مقصود برآورده نشود این میل
بسوی قحطی می رود و موجب تباھی و فروپاشی فرد و خانواده و تمدن بر روی زمین است ھمانطور
که امروزه شاھد چنین وضعی در جھان ھستیم که ھمجنس گرایی ھا و عقیم شده گیھا و جنون
ھای واضح ترین نشانه انھدام اروس در بشر است که استمرارش موجب اغت و توحش
و جنون بشریت است و شیراز? تاریخ و تمدن را از ھم می گسلد .
پس شھوت ظھور ذات قانونمندی و حکم خدا در وجود بشر است و تارو پودش تماماً از حقوق
است ھمانطور که می فرماید : عشق تماماً آداب است . و لذا ھر ی که دارای قوه
شھوانی شدیدتر است نیازمند حق شناسی و قانونمندی بیشتر است و لذا شاھدیم که ان خدا
یعنی پیام آوران این حقوق و قوانین از میان قدرتمندترین شھوت ھا برانگیخته شده اند و بانی ازدواج
و حقوق ھستند . ھمانطور که می فرماید : که ما ان ھمچون وس سفید دارای
قدرت شھوت ھستیم . بنابراین مردانی که شھوانی تر ھستند و ھمچنین ن شھوانی اگر مؤمنانی
مرید حق نشوند تبه کارانی دیوانه می شوند .
بنابراین بر روی زمین بر اساس حقوق سویی است پس واضح است که
مورد ادعای تمدن غرب که امر به عشق غیر متعھد و و انھدام ازدواج است
ضد است .
ھمانطور که در عمل ھم مرد است که بر زن وارد می شود به لحاظ ارادی و فکری و روانی
ھم چنین است و لذا در ھر عمل روحی از امر خدا و حقوق الھی بر نفس زن وارد شده و او را
در زندگی قانون پذیر می سازد . لذا اگر خود مرد حق شناس و قانونمند نباشد بدون شک بلھوسی و
ھرج و مرج و کفر را در زن القا می کند پس واضح است که دین و حق شناسی و وظیفه دانی در زن
محصول مرد پذیری و تمکین می باشد که کمال این پذیرش در زن نیز بصورت اورگاسم عمل
می کند . در حقیقت در اورگاسم نه امر و اراد? مرد به قلب زن که کانون اراد? اوست منتقل می
شود و زن را به قوانین الھی مؤمن می سازد . بنابراین عدم تمکین از جانب زن که واضح ترین
نشانه اش عدم اورگاسم زن است به معنای دین ناپذیری قلبی اوست و لذا در حکم دینی ھمین یک
دلیل می تواند علت طلاق او شود ھمانطور که به لحاظ عرفی ھم منجر به طلاق می شود .
زن به میزانی که به شوھرش در تحقق کامل و مطلوب این رابطه یاری میرساند دین پذیر میشود
. پس کل سرنوشت زن در گرو ھمین امر است که علت العلل ازدواج بوده است . پس سرد مزاجی
زن عین دین ناپذیری اوست و به تحقیق مسلم است که این ن فقط در قبال شوھر خود
چنین ھستند . پس این سرد مزاجی زمین? انحراف اخلاقی و خیانت است . ولی اگر شوھر کافر و حق
نشناس باشد و زن مؤمن باشد البته این سرد مزاجی بر حق است و رابط? موجب نابودی
ایمان زن می شود . این است که خداوند در کتابش می فرماید که مؤمنان بایستی با مؤمنان ازدواج
کنند و کافران ھم با کافران.
پس زن مؤمن اگر دارای شوھر کافر باشد ایمانش را از دست میدھد و میل به فسق پیدا میکند و در
این صورت طلاق امری واجب است .
پس واضح شد که دین زن تماماً از کم و کیف رابطه باشوھر و ماھیت شوھر است و نیز اینکه
یک رابط? متقابلاً رضایت بخش واضح ترین نشان? سلامت دین و دنیای شویی میباشد و
بلع نیز . اورگاسم متقابل در شویی واضح ترین نشان? سلامت و صداقت و ھم دلی و
سعادت شویی است . این اورگاسم مخصوصاً در زن تنھا نشانه بدیھی و اجتناب ناپذیر در دین
پذیری و ایمان قلبی و خدا پرستی نه است در صورتیکه یک اورگاسم مھبلی و کاملاً طبیعی باشد
.
زنی که در رابطه با شوھرش دارای اورگاسم طبیعی نیست بدان معناست که به شوھرش دل ندارد
و ھم سرنوشت او نیست .
و کلام آ اینکه مرد از طریق انتقال اسپرم خود به رحم زن در حقیقت اراد? خود را به او منتقل می
کند چه نطفه ایی بسته شود و چه نشود و بدین طریق با یکدیگر ھمدل و ھمراه می شوند و این
جاودانگی رابط? آنھاست . خاصیت تولید مثل این اسپرم فقط بقای مادی در بستر تاریخ است ولی
بقای جاودانه معنوی و ا وی ھمان گونه رخ می دھد که ذکرش رفت . پس بھتر درک می کنیم که
روشھای پیشگیری از بسته شدن نطفه و سقط جنین چه خیانت نابود کننده ایی به شویی و
مخصوصاً زن است و لذا امروزه بسیار بندرت شاھد یک زن و شوھر ھمدل و ھم سرنوشت ھستیم و
این است راز انھدام خانواده که زمین? انھدام بشریت است .
و اینکه نطفه ایی که سقط می شود در واقع جاودانگی روح شویی است که سقط می شود . و
اما آن نی که به ھر دلیلی رحم خود را خارج می کنند در واقع رحم و رحمت خدا را که ھمان جھان
عشق و ھمسری و ھمدلی است از وجود خود بر می اندازند .
آ ا مان عرص? عیان اسرار نھان است تا دیگر ھیچ بھانه یی برای بدبخت بودن در میان نباشد
و ی نگوید که : نمی دانستم .


از کتاب دایره المعارف عرفانی علی اکبر خانجانی جلد اول ص 23
 

 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/321/فلسف? شهوت جنسي/
  • مطالب مشابه: فلسف?
  • کلمات کلیدی: ,حقوق ,اورگاسم ,واضح ,ھمان ,زمين ,شھوت ,واضح ترين ,ھمين دليل ,رابط ,تمکين
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
فرزند چیست ؟(آئینه کفر و دین )


فرزند محصول نزدیکترین حد رابطه جسمانی – روانی – عاطفی بین دو تا انسان است که زن و
شوھر نامیده می شوند . نطف? فرزند در لحظه ای بسته می شود که طرفین رابطه در مدھوشی و
بیخودی کامل بسر می برند و در قلمرو فنا ھستند یعنی ھیچکدام از طرفین خودشان نیستند . در
واقع فرزند محصول غایت بیخودی و از خود گذشتگی و اتحاد زن و شوھر در لحظه ھمخوابگی است .
یعنی حضور خداوند . و لذا لحظه ای که نه منی وجود دارد و نه توئی . بلکه قلمرو حضور« او » است
خداوند با دستان خودش مشغول خلق جدیدی است و آن فرزند است. پس رابطه ھمآغوشی عرصه
حضور خدا و لحظه خلقت است . و فرزند امانت الھی در نزد والدین است و خداوند بدینوسیله والدین
را می آزماید در مقام مخلوقیت و دعوی خالقیت . پس فرزند موجودی مستقیم از جانب خدا و بدست
خدا خلق می شود و تحویل والدین داده می شود . پس او یک امانت الھی و نشانه خدا در زندگی
شوئی است . پس واضح است که ھیچیک از طرفین رابطه خالق و مالک فرزند نیستند بلکه امانت
دار خدا ھستند . و این ھمان اصلی است که اکثر والدین از یاد می برند و خودشان را صاحب و خدا و
رزّاق فررند خود می دانند و لذا تلاش برای تملک فرزند یکی از مھمترین اساس کفر و عذاب و انحراف
و تباھی زندگیھاست . این ھمان اصلی است که اگر به یاد آورده نشود و حقش ادا نگردد رابطه
شوئی را جھنّم نموده و فرزند را ھم تباه می سازد . این باور و یاد اساس تربیت فرزند است .
والدینی که خود را صاحب و مسئول سرنوشت فرزند خود می دانند بی شک او را تباه می کنند و به
عذاب می افتند. و بمیزانی که این نگاه و باور وجود دارد فرزند دارای تربیتی الھی می شود و بدست
خداوند رشد می یابد و در غیر اینصورت فرزند مبدّل به خاری در چشم والدین می شود و عذابشان
می دھد تا دست از تملّک او بردارند .فرزند ناخالف محصول احساس خدائی والدینی است که

خودشان را خالق او می پندارند و مالک سرنوشت او .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 42
 

اطلاعات

مردان عاشق و ن عاقل


یکی دیگر از تصوّرات عرصه واژگون سالاری بشر اینست که می پندارد ن اسوه عشق ھستند
و مردان ھم مظھر عقل . چنین باوری مست م اینست که انسان توانسته باشد واقعاً وارونه و کله پا
شده باشد و روان و ادراک و حواس خود را واژگون نموده باشد . درک جریان این وارونگی البته از اسرار
وجود انسان است که چگونه اصلاً چنین واژگون شدن ممکن است و آدمی با خود چه میکند که چنین
می شود.
مردی که ھمواره عاشق است و زن تا ابد قدرت این عشق را ندارد و لذا مستمراً در تدارک امتحانات
عشق مرد است تا شاید اثبات شود . و زنی که جز شه گری و مکر و تدبیر و محاسبه در قبال عشق
مرد کاری ندارد و تمام ھمّ و غمش اینست که بتواند عشق مرد را فھم کند و خودش ھرگز کمترین
عشقی ندارد و فقط مجذوب عشق مرد است . این واقعیتی عینی و محسوس و معقول از این دو
موجود و رابطه شان است . پس چگونه است که زن را عاشق اھل عاطفه و محبّت میپندارند و مرد را
ھم موجودی خشک و بی عاطفه و صرفاً اھل عقل و حساب.
البته پر واضح است که علم و فن ربطی به عقلانیّت ندارد و یک احمق ھم میتواند یک دانشمند شود
و ھمواره احمق باقی بماند که معمولاً ھم احمق ترین آدمھا را می توان از میان دانشمندان قلمرو
تکنولوژی پیدا کرد.
درست است که عقل زن در قلمرو عشق تماماً در مدار مکرش عمل می کند و چنان لطیف و پیچیده
است که برای مرد یک عمر تمام بطول می انجامد تا کشف نماید وشاید ھم ھرگز . واین ھم بدان معنا
نیست که مردان مکّار نداریم . ولی سخن از عمومیت بشر است.
عقل در معنای واقعی کلمه که ھمان احاطه بر اراده و تمرکز زندگی است یک پدیده ای تماماً دینی
است و ھر زن یا مردی در دین صاحب درجه ای از عقل است . ولی سخن بر سر پیچیده گی شه
است که در روابط بشری و مخصوصاً روابط زن و مرد پدید می آید که پیچیده گی شه علمی - فنی
در مقایسه با آن بس حقیر است زیرا دارای حدود و قانونمندی است . ولی شه گری در رابطه زن
و مرد لامتناھی می باشد.
شه زن در قبال مرد عاشق ، تماماً برمحور سلطه کشانیدن اراده مرد و فرمانروائی مطلقه
بر اوست . باید گفت که این تعقل بر دیگری است زیرا تعقل یعنی به بند کشیدن و مسلط شدن و سوار
گشتن و راندن . عقل دینی تعقل بر خویشتن است . و زن در تعقل بر دیگری درباره اکثریت مردان
و خاصّه مردان غیر مؤمن ، موفق است و اگر این تعقل را درباره خودش بکار گیرد یک شبه از قدیسین
و عارفان خواھد شد . پس این تعقل در ذات زن حضور دارد و در رابطه عشق مرد به حرکت و خلاقیّت در
می آید ھمانطور که عشق ھم در ذات مرد حضور دارد و در رابطه با یک زن عاقل به حرکت و در
می آید . زیرا آنچه که مردی را عاشق بر زن می کند ھمین تعقل زن درباره مرد جھت بدام انداختن
اوست . این تعقل غریزی است ھمانطور که آن عشق . این عشق و عقل معلول متقابلند.
اصولاً عقل نگی تماماً بر مدار عاشق مرد و مسلط شدن بر اوست و لذا تمام محصولات این
عقل مکرھا و کیدھا و حیله ھای حیرت آور است که مبدل به افسانه ھا شده است.
یکی از شگردھای عقلانی زن اینست که با کرشمه ای به مرد آری گوید و سپس تا مدتھا از او روی
برگرداند و او را انکار نماید تا کاملاً عاشق و تشنه اش نماید . تعقل فاز دوم زن ھمان پدیده ناز اوست که
مرد را تا حماقت کامل به پیش میراند و گاه دیوانه می سازد . و آن تبدیل نیازھای خود به نیازھای مرد
است تا مرد نیازھای زن را با منّت و ماس برآورده سازد . حال تصدیق کنید که کدامیک مظھر عقل
است.
عقل مردانه فقط در قلمرو دین و معرفت نفس پدید می آید و در قلمرو عشقش تحلیل می رود . عقل
در مرد آ ین پدیده است ھمانطور که عشق در زن ، آ ین پدیده است اگر نوبتش برسد . زن اگر
اھل دین باشد می تواند عقل مکارانه اش را تبدیل به عقل سلیم نماید و خود را رستگار سازد که آن
فائق آمدن بر عشوه و ناز خویشتن است و بعد از این نوبت عشق زن است .

از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 20


 

اطلاعات

ن بچه باز
بچه بازی در مردان یک عارضه است ولی در ن یک غریزه است که اگر به قوه عقل و ایمان بر آن
فائق نیایند تمام دنیای خود را که شوھر و بچه ھا ھستند از دست می دھند زیرا ھر دو را از خود
منزجر می سازند و آنگاه به انتقام از ھر دو پرداخته و در این انتقام دین خود را ھم تباه می کنند .
بچه بازی مادران صد البته چنان سیمایی مقدس به خود میگیرد که بر حسب ظاھر جای ھیچ عیبی
نیست و بلکه مستحق تمجید می نماید . ولی خود بھتر میدانند که در این بازی مشغول چه فتنه و
مکر و سو ھستند . برای مادران کفری عمیقتر از این بازی ھولناک وجود ندارد که بھشت زیر
پایشان را مبدل به دوزخ ساخته و آنھا را می سوزاند و شوھر و بچه ھا را فراری میدھد .
زن پس از ناکامی در شوھر خواری به بچه خواری می پردازد که تا ابد در گلویش گیرکرده و به
خفقانش می اندازد . این بچه خواری در حین بازی در زن سیمایی عاشقانه و ایثار گرانه دارد ولی فقط خدا
میداند که در این سودای ی چه شقاوت و جنونی حاکم است که بچه ھا را نھایتاً در سن بلوغ
به غایت نفرت و گریز از آنھا می رساند و از آنجاست که تا به آ عمر مشغو ل آق و داغ
فرزندان خواھند شد و به افسرده گی ابدی خوھند پیوست که عذاب آن شقاوت ملوس است . و آنگاه
به یاد شوھر می افتند و به او روی می کنند که دیگر نیست و آنگاه داغ یک حسرت ابدی بر دل
انجمادی که شاید تا قیامت ذوب گردد .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 19


 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/317/زنان بچه باز/
  • مطالب مشابه: ن بچه باز
  • کلمات کلیدی: بازي ,شوھر ,خواري , ن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
راز پس طلاق
ھمه قضات امر شوئی و طلاق به خوبی می دانند که ھمه طلاقھا بدون استثنا یک دلیل دارد و آن
عدم تمکین زن و یا ناتوانی مرد است.
درباره ناتوانی مرد نیز بندرت کار به طلاق می انجامد و اگر ھم چنین شود عمدتاً از جانب مرد
است و نه زن زیرا زن معمولاً در ناتوانی مرد دچار یک احساس قدرت و برتری و سلطه ویژه می
شود که برایش به طرزی ی کننده است و از این ضعف مرد صدھا امتیاز ناحق می گیرد.
در مواقعی که مرد طلاق می گیرد تماماً بواسطه عدم تمکین زن می باشد و مابقی امور
جملگی بھانه ای بیش نیستند.
و امّا عدم تمکین زن بدان دلیل است که زن تا مرد را وادار به پرستش خود نکند به وی تن در
نمی دھد و اگر ھم تن در دھد با چنان سردی و اکراھی است که مرد را از برقراری رابطه منصرف می
نماید و دچار بی میلی می سازد.
زن متکبر که در واقع ھمان زن کافر است دشمن ھمه علایق قلبی و باورھای دینی مرد است حتی
اگر خودش ھم مؤمن باشد ولی دشمن ایمان ومعرفت و معنویت مرد است ولذا خداوند ن را
دشمنان آشکار ایمان مرد نامیده است .زنی که تمکین نمی کند تدریجاً جسماً و روحاً رنجور
شده و به لحاظ اخلاقی نیز تباه می گردد.
در اینجا مرد مواجه با بزرگترین و شاقه ترین امتحان در دین است که آیا پا بر روی ایمان و حقوق حقه
خود بگذارد و لحظه ای به ی برسد و یا اینکه زن را دچار تحریم نماید و ایمانش را
حفظ کند . مردانی که ایمان و حقوق خود را برای لحظه ای شھوت زیر پای می نھند دچار قحطی
شھوانی شده و به عذ آتشین مبتلا گشته و بطور روزافزونی به دریوزه گی زن می پردازند و کل
ھویت و عزت و شرف خود را از دست می دھند و به پیروی از کفر زن به جھنم می روند و زن را نیز
دیوانه کرده وبه فساد میکشند و خود نیز بواسطه قحطی عاطفی بسوی مفاسد اخلاقی میروند.
در قرآن کریم تمکین زن، اصل اول دینی اوست و زنی که این اصل را رعایت نکند کافر است

و لایق تنبیه و نھایتاً طلاق می باشد.


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 22
 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/318/راز پس پرده طلاق/
  • مطالب مشابه: راز پس طلاق
  • کلمات کلیدی: ,تمکين ,طلاق ,دچار ,ايمان ,ناتواني ,تمکين ,ناتواني
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هدف از زندگی


قرنھا پیش مولانا فرمود:
روزھا فکرمن این است و ھمه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتم
از کجا آمده ام ، آمدنم بھر چه بود
به کجا می روم آ ننمایی وطنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم
این سوالی است که عموماً ھر بشری در میانه زندگیش از خود می پرسد . یعنی زمانی که او این
حقیقت را دریافته است که در کلیّت زندگیش یک مفعول بیشتر نبوده است . ھنگامی که شاھد مرگ
دیگرانی و می بینی به محض اینکه ھر به زیر خاک میرود دیگر گویی ھیچگاه نبوده است ، از
خود می پرسی برای چه بدنیا آمده ام ھمانطور که امکان داشت بدنیا نیایم . چرا ھستم ھمانطور که
ممکن بود نباشم ؟
به اطرافیانت می نگری آنان خیلی زود تو را فراموش میکنند . تمام بودنت را بواسط? اطرافیانت باور
می کنی و ھنگامی که آنھا فراموشت د گویی ھیچگاه نبوده ایی . و گویی تنھا موجودی که
« بودن »تو برایش مھم بوده خداوند است اما چرا خداوند مرا خلق کرد در حالیکه می توانست خلق
نکند ؟
در دوران جوانی آرزوھا و آرمانھای دنیوی تو را به فعالیت وا می دارد اما
ھنگا می که به میانه زندگی رسیدی چه به آرزوھایت رسیده باشی و چه نرسیده باشی تمامی این
آرمانھا برایت بی ارزش شده و حال برای ادامه زندگی مجبوری برای خود آرمان تراشی کنی تا عمرت
را بگذرانی و زمان را نابود کنی .
عموماً بشر برای زندگی خود اھ ی را در ذھن خود ایجاد می کند . اھ ی که امروزه اکثراً
اھ ی دنیوی است و سپس تمامی فعالیتھایش را بواسط? این ھدف که نام کلی آن خوشبختی
است سمت و سو می بخشد .
در طول زندگی چه بسا به بسیاری از این اھ دنیوی دست مییابد اھ ی که گمان میکرد اگر
به آنان برسد خوشبخت خواھد شد اما ھیچگاه این خوشبختی محقق نمی گردد و بشر ھمیشه در
حسرت گذشته و امید به آینده زندگی می کند و از حال زندگی خود ناراضی است . ھمین تجربه خود
نشانگر این است که بشر ھیچگاه نتواسته ھدفی درست را در زندگی خود برگزیند و به ھمین دلیل
حتی ھنگامی که به ھدف خود می رسد باز ھم ناراضی است و آرامش ندارد .
بنابراین چاره ایی نداریم جز اینکه به سراغ خداوند برویم تا به ما بگوید که منظورش از خلقت جھان
ھستی خاصاً انسان چه بوده است ؟
در حدیث قدسی می خوانیم که خداوند می فرماید:«جھان ھستی و انسان را خلق تا خودم را
معرفی کنم. »
پس شناخت خدا ھدفی است که خداوند برای خلقت بشر منظور داشته است. و ھر بشری به
میزانی که کل زندگیش را بر شناخت خداوند استوار می کند در راه درست قدم نھاده و دیگر اھ
بشر ، اھ ی نادرست است .
حال بیائید از خود بپرسیم که تا چه حد خداوند را می شناسیم ؟
در تمامی دورانھا خداوند ، ی را بسوی بشریّت فرستاد تا وی را معرفی کنند و این ان ھم
صفاتی کلی از خداوند را برای بشر برشمرد ند : رحمان و رحیم ، علیم ، قادر ، سبحان و.. ..
اما دانستن ذھنی این صفات، ھیچ به معنای شناخت قلبی خداوند نمی باشد و تنھا دور نمایی کلی
از خداوند را برای بشر تصویر می کند و در عین حال ان بواسط? شریعت، راه شناخت قلبی
خداوند را در ھمان اعمال روزمره زندگی به بشر آموختند. اما متأسفانه بشر حتی در انجام شریعت
ھا نیز ھدف را فراموش کرد و شریعت را تنھا راه و روشھایی برای خوب زندگی در دنیا دانست و
به ھمین دلیل است که قرنھاست که از شریعت انبیا تنھا پوسته ھای ظاھری باقیمانده که ھیچ
محتوای باطنی ندارد .
پس حال باید پرسید که بشر چگونه می تواند به شناختی قلبی از خدا دست یابد شناختی که بدون
شک به او آرامش خواھد داد ؟
دانستن اینکه خداوند بخشنده و مھربان است ھیچ به معنای باور قلبی این صفات خدا نیست . تا
زمانی که بشر مھربانی و بخشنده گی خداوند را در زندگی روزمره خود به عینه نبیند و باور نکند
ھیچگاه این باور قلبی نمی شود که چنین امری نیز مست م تفکر در قبال وقایع زندگی است و به
ھمین دلیل است که در قرآن خداوند بشر را ھمیشه به تفکر دعوت کرده است .
بشر باید این را بداند که ھیچ اتفاقی در زندگیش تصادفی نیست و علتی دارد. اینکه بشر« خود » را
علت تمامی وقایع زندگیش بداند و یا ھمه این وقایع را به خداوند نسبت دھد تفاوتی ندارد . وضعیت
اول او را به خود شناسی می رساند و وضعیت دوم به خدا شناسی. که خود شناسی ھمان خدا
شناسی است. اما مشکل بشر این بوده است که ھمیشه بین خود و خدا سرگردان است و عموماً
وقایع خوب زندگی را به « خود » و وقایع بد زندگی را به خدا یا سرنوشت نسبت داده و به ھمین دلیل
نه از « خود » شناختی یافته و نه از خداوند .
فردی که در باب وقایع زندگیش تفکر میکند و در جستجوی علتی در خود است و اینکه اگر این واقعه
برایش اتفاق افتاده به سبب عقل و جھل ، خوبی و بدی ، دروغگویی و راستگویی و...خودش بوده و یا
تمامی این وقایع را به خداوند نسبت دھد و باز تفکر کند که خداوند چرا چنین واقعه ایی را ایجاد کرده
است و با این کار چه می خواسته به او بگوید در ھر دو حال به شناخت خدا خواھد رسید و در خواھد
یافت که خودی جز خدا وجود ندارد .
و تنھا در چنین شناختی است که انسان از عرصه دو گانگیھا و سرگردانی بین« خود »
و خدا رھا خواھد شد که این شناختی توحیدی است .
پس بیایید از ھمین لحظه تمامی وقایع زندگیمان را بزرگ و کوچک ، خوب و بد ، زشت و زیبا و... را
پیشروی خود قرار دھیم و یا در« خود » به جستجوی علت بپردازیم و یا تلاش کنیم منظور خداوند را
درک کنیم .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 17


 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/316/هدف از زندگي/
  • مطالب مشابه: هدف از زندگی
  • کلمات کلیدی: خداوند ,زندگي ,وقايع ,زندگيش ,ھمين ,تنھا ,تمامي وقايع ,وقايع زندگيش ,خداوند نسبت ,باور قلبي ,ھمين دليل ,گويي ھيچگاه نبوده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حقّ فمینیزم
« اگزیستانسیالیزم نه »
زن را بایستی تنھا موجود غریزتاً اگزیستانسیالیست ( وجود محور ) دانست که مظھر«ھستی در خویش»
است زیرا جمال باطن مرد و مظھر وجود محض اوست و اینست که ذاتاً بواسطه مرد پرستیده میشود
این پرستش ذات خویشتن است. به ھمین دلیل یک زن طبیعی و سالم و ھوشیار ھمچون یک انسان
عارف منفعل است و گوئی که خود برای خویشتن کافیست و از ھرجلوه گری در قلمرو صفات و افعال بی
نیاز است . ھرچند که احساس وجود مطلق زن معلول نگاه مرد عاشق است و این احساس خدائی زن
برخاسته از عشق مرد به او می باشد. و زن بمیزانی که به این نگاه که به مثابه خالق اوست متعھد و
وفادار است موجودی مستقل و زنده در خویش و بی نیاز از فعالیّتھای دنیوی و خلاقیتھای مادی میباشد
. ولی از آنجا که زن بر اساس کفرش به این عشق وفا نکرده و آنرا منکر شده است دچار قحطی وجود و
بحران ھویّت گردیده و به دریوزگی مردان کشیده شده و به دام تقلید از صفات مردانه افتاده است و در این
از خود بیگانگی مبدّل به تن بیروح و قحطی زده ای شده که در بدر بدنبال عشق ھای تصنعی است ،
عشق ھائی غیر متعھد!
در واقع زن ذاتاً و بخودی خود اگر بر ھویّت وجودی اش آگاه باشد در وجود خویش سالار و یک فمنیست
طبیعی و بر حقّ است و به زبان فلسفه مدرن یک اگزیستانسیالیست جوھری و طبیعی می باشد . ولی
چون بواسطه کفرش از خود بیگانه شده مترصد یک فمنیزم تصنعی است که آنھم دامی از جانب مردان
کافر پیشروی اوست .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 29


 

اطلاعات

فلسفه گریز از ازدواج
اکرم (ص) بعنوان خاتم انبیاء و اسوه کمال رحمت خدا بر بشر می فرماید:«ازدواج سنت من
و ھر که از این امر س یچی کند از من نیست»یعنی مسلمان نیست یعنی از رحمت خدا خارج است
است و مشمول شفاعت من نمی باشد .
می دانیم که دین خدا در یک کلام یعنی عھد و وفای به عھد . و قلمروی عملی این عھد که حداقل و
اساس عھد و وفا می باشد ھمان ازدواج و تعھد شویی و وفای به حقوق یکدیگر است . این حداقل
دین و انسانیّت است چرا که آدمی در این رابطه دچار اشدّ نیاز است و اگر در این نیاز حیاتی اش متعهد
و با وفا نباشد پس در ھیچ رابطه و کار دیگری نمیتواند عھد و وفایی داشته باشد . لذا ی که ضد
ازدواج است و به ھر بھانه ایی از این امر میگریزد و یا آن را به تأخیر میاندازد در واقع ضد دین خدا و
رحمت محمدی است و از حداقل ارزش انسانی یعنی عھد و وفا گریزان است و انسانی غیر قابل
اعتماد است .
فلسف? گریز از ازدواج به ھر توجیھی که باشد اساس کفر است و اساس عداوت با ارزشھای اخلاقی
است و جنگ تن به تن با خداست . زیرا دین به معنای عھد با خدا در نخستین رابطه جدی با یک انسان
دیگر آنھم برای نیاز خویشتن پایه ریزی می شود . و ی که از این امر گریزان است عھدش با
است .
یکی از علل اساسی رشد فزاینده تبھکاری و جنون و جنایت در عصر ما ھمانا گریز از ازدواج و به
تأخیر انداختن آن است . این گریز ھمانا جنگ با فطرت خویشتن است و لذا به جنون و خباثت می
انجامد .
 
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد اول ص 16
 
 

اطلاعات

من خوبم زیرا دیگران بدند!
خود را خوب ولی دیگران را بد دیدن ھنر نیست بلکه خود را بد دیدن و دیگران را خوب دیدن ھنر است .
یکی از روشھای توجیه و تقدیس بدیھای خویشتن ، تقبیح و لعن ھمان بدیھا در دیگران است . این
ھمان فرافکنی زشتی ھای خویش به سمت دیگران است و از دیگران بعنوان دستمال کاغذی خود
استفاده است . چنین نگرشی ھمواره در عطش تباھی دیگران است و متوجه نیست که خود
نیزیکی از این دیگران و مبتلای به این تباھی است .
علی (ع)می فرماید : اگر عیبی در دیگران دیدی بخودت باز گرد و آن عیب را در خودت ببین و پاک کن . و این
یعنی: ائینه بنمود چو نقش تو راست خود شکن آئینه ش تن خطاست .
ولی اکثریت مردمان روشی کاملاً مع بکار می گیرند یعنی عیب خود را در دیگران می بینند و با لعن
ش گوئی که آن عیب را از خود می زدایند . بدیھای دیگران ما را زیبا نمی سازد و اتفاقاً رسوا می کند
ولذا در بدیھا غرق می سازد و به بدی مفت می نماید .
این جھل عظیم فقط شامل عوام نیست بلکه خواص فرھنگ را ھم مبتلا کرده است . طرح بدیھا ونقصان
و جھل دیگران اثبات برتری و بھتری ما نمی شود . ما بجای اینکه بگوئیم که مثلاً دین ما ما و فرھنگ
ملی ما اینست وبرتری ھا و عظمت خود را بیان و محقق کنیم به فحاشی سایر فرھنگھا ومکاتب می
پردازیم . بجای اینکه دین و آئین خود را تبیین و تدوین کنیم دین ومکاتب دیگران را به لجن می کشیم ومی
پنداریم که این اثبات حقانیت ماست . بجای نقد و نفی و لعن لیبرالیزم و ماتریالیزم بیائیم و مکتب خود را بیان
کنیم . متأسفانه چند دھه است که چنین روندی برکل جھان روشنفکری دینی ماحاکم است. متأسفانه ما
مدتھاست که در عرصه لااله در جا زده ایم تا آنجا که در این عرصه پوچ و رسوا گشته ایم زیرا ھرگز به
الاالله نرسیده ایم . انقلاب در فاز اول به معنای انفجار لااله است و چون به عرصه الاالله نمیرسد مبدّل به
ضد انقلاب می شود . این کل علّت بن بست ھای جامعه ما در دوران پساز انقلاب است و ما ھنوز ھم می
خواھیم نان لااله را بخوریم . لااله تبدیل به ھویت نخواھد شد . بدیھای دیگران باعث خوب شدن ما نخواھد
شد . اینگونه است که از بطن مرگ بر ، زنده باد رخ می نماید .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 282
 

اطلاعات



آرایش
« یک عبادت نه »
در حدیثی از آرایش زن برای شوھرش عبادت محسوب شده است در قران کریم ھم به ن
خطاب شده که خود را برای شوھرشان زیبا و زینت کنند . و این امری عجیب می نماید یعنی عبادت بودن
این امر بس جای تفکر دارد .
ما بارھا نشان داده ایم که کفر ذاتی زن ھمان ناز و انکارش در قبال شوھرش بروز می کند که ھمان
ولایت ناپذیری از شوھر و کتمان مردانگی اوست که این امر در رویکرد به سائر مردان و ارایش و طنازی و
خود نمایی به نامحرمان اشکار می شود که این نتیجه ان است . بنابراین ارایش و زیباسازی زن برای
شوھر و جلب نظر شوھر ھمان رویکرد او به شوھر و مبارزه بر علیه کفر و انکار خویش نسبت به شوھر
است و پذیرش ولایت شوھر نسبت به خویشتن و تحویل دادن خویشتن به دل و محبت شوھر است که
طبعاً او را از جلوه گری برای سائر مردان بی نیاز می کند و این عصمت زن است و لذا امری تماماً عبادی
می باشد ھمانطور که عدم زیباسازی زن برای شوھر به معنای راندن شوھر از خویشتن است که منجر
به خود نمایی در بیرون از خانه می شود که ھمان کفر و دین ستیزی اوست .
زن با زیبا خود برای ھر مردی در واقع وجود خود را از طریق چشم ان مرد بر دلش وارد می کند که
اگر این مرد شوھرش نباشد چنین واقعه ایی اساس می باشد پس انکار و ناز زن نسبت به شوھر که
گاه یا بصورت زشت نمایی خود در پوشش و رفتار نسبت به شوھر بروز می کند و گاه حتی به روشی
مکارانه تر عمل می کند و ان زیباسازی و عشوه گری ولی انکار و تکبر می باشد که گناه و خیانتی برتر
است . پس واضح است که ارایش و زیباسازی زن برای شوھر بھمراه تواضع و رویکرد و ولایت پذیری ھم
زن را به لحاظ عصمت مصون می سازد و ھم موجب سلامت و عزت او در ھمین دنیاست در غیر این
صورت زن یا به خیانت کشیده می شود که این جزای انکار اوست و یا دچار افسردگی و دلمردگی در خانه
می شود که این نیز جزای دیگر است.
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 285


 

اطلاعات

درباره گناه از سخنان علی (ع)


اصل بر این نیست که گناه نکنید بلکه بر آن است که توبه کنید .
دوستی با دنیا ، منشأ گناه است .
ترس، بزرگترین گناھان است .
بدترین گناه تو آن گناھی است که ناچیزش می دانی .
عمل بر خلاف علم خویش، گناه کبیره است .
آنکه نادانسته گناه می کند از گناه بر کنار است و عذ ندارد .
ی که گناه را درک می کند بر آستانه رستگاری قرار دارد .
عقل موجب دوری از گناه است .
گناھکار رسوا کننده خویشتن است .
گناھی که تو را اندوھگین کند در نزد خدا بھتر از ثو است که تو را مغرور نماید .
سکوت بر گناه دیگران مشارکت در گناه است .
مردم بواسطه زیادی گناه است که از مرگ می ترسند .
ھیچ گناھی نیست الا در اطاعت از خویشتن .
جھل گناه است .
گناه موجب از بین رفتن عقل است .
آرزوھا کارگاه توجیه گناه ھستند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 27


 

اطلاعات

مقصر کیست؟
یکی از ویژگیھای دموکراسی اینست که در آن ھیچ فردی تقصیر ندارد و ھمه تقصیرات به گردن حکومت و
نظام می افتد . و این در حالی است که طبق تعریف و آرمانی که برای دموکراسی منظور شده
است ھر فردی بایستی مسئول باشد و مردم خود باید اداره امور خود را بر عھده گیرند زیرا دموکراسی به
معنای حکومت مردم بر مردم است . ولی آنچه که عملاً عاید شده است اینست که مردم در چنین
نظامھائی ھیچ تقصیری را به عھده نمی گیرند .
اگر اینھمه اء و فساد اخلاقی وجود دارد اگر اینھمه رشوه و ی و رانت خواری ھست اگر اینھمه
بزھکاری و جنایت رخ می دھد اگر اینھمه بی اعتمادی و دروغ غوغا می کند ، اگر اینھمه معتاد وجود دارد
و.... ھمه تقصیر نظام است تقصیر حکومت و تمردان است ، تقصیر قانون و رھبران است و.... چرا
دموکراسی لااقل از جنبه فرھنگی و معنوی و مسئولیت پذیری انسانھا که مھمترین وجه رشد فکری و
ھویتی است ، تا این حد نتیجه ای وارونه ببار آورده است . این یک معضله جھانی است که در کشور ما نیز
غوغا می کند . این بدان معناست که وجدان و فطرت دینی و استقلال فکری و قدرت انتخاب و سرنوشت
جملگی در نظامھای دموکراتیک از بین می رود . این نیز یکی دیگر از ابطالھا و واژگون سالاری عصر جدید
است .
شاید گفته شود که مردم از حکومتھای دموکراتیک (مردمی)طبعاً توقع بیشتری دارند تا حکومتھای
خ مه یا سلطنتی . و لذا این معضله یک نشانه مثبت و ارزش برتری است که اصولاً امکان انتقاد نسبت
به حکومتھا پدید آمده است و مردم در واقع نمایندگان رسمی خودشان را مقصر می دانند و این خود
نوعی رشد در احساس مسئولیت است که مردم بجای اینکه سرنوشت ، زمانه یا خدا را مسبب بدانند
حکومت برگزیده خود را مسبب می خوانند .
این ادعا بشرطی درست است که مردم لااقل یک سمت این تقصیر و گناه را به گردن جھل خود بگیرند که
نتوانسته اند نمایندگان لایقی را برگزینند ولی عموماً چنین نیست . نگاه مردم به حکومتھای دموکراتیک
عیناً ھمچون حکومتھای خ مه است و چه بسا بدتر . زیرا برای شاھان قدیم نوعی قداست قائل بودند
که برای رھبران مردمی جدید قائل نیستند .


از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد ششم ص 25


 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/310/مقصر کيست؟/
  • مطالب مشابه: مقصر کیست؟
  • کلمات کلیدی: مردم ,تقصير ,اينھمه ,حکومتھاي ,حکومت ,دموکراسي
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
فلسفه تقلید و راز نفاق
مولای رومی، تقلید را علت العلل تباھی مردم در دین می داند: خلق را تقلیدشان بر باد داد ای دو صد
لعنت براین تقلیدباد.
بسیاری می پندارند که اطاعت و ارادت ھمان تقلید است ، درحالیکه این دو امر دارای ماھیتی متفاوت
و حتی متضاد است . اطاعت حاصل ارادت و محبت قلبی به ی است درحالیکه تقلید حاصل انکار و بخل
و بلکه عداوت نسبت به فرد می باشد . مثلا در صدر می توانیم تفاوت علی و شیوخ را نسبت به
اکرم (ص) ازاین دست بدانیم . و این امرموجب گمراھی اکثر مردمان شد و ازعلل انشقاق و تفرقه
درصدر بود وتفاوت ذاتی بین دو جریان سنی و شیعه محسوب می شود .
پیروی از به قصد شبیه او شدن و به مقام او رسیدن و نھایتا او را نفی و خود را برتر معرفی .
این ھمان تقلید است که فرد یا گروھی را از روی بخل و سلطه گری به پیروی از یک مرجع دینی می کشاند
تا مردم را بفریبد و نھایتا آن مرجع را نفی و انکار نماید .
می دانیم که ھمه سران جریانات نفاق در صدر به لحاظ ادا و اطوار ظاھری سعی می د ھمچون
و علی باشند و حتی مثل آنان سنگ به شکم می بستند .
به ھمین دلیل علی (ع)می فرمود:« ای مومنان ازمن تقلید نکنید که کافر می شوید. »
پس پرواضح است که تقلید به معنای پیروی کورکورانه و من درآوردی ازبرخی آداب و اطوار و سخنان است
ولی اطاعت به معنای پیروی از امر یک مرجع دینی است و این ھمان معنای تشیع می باشد . و تفاوت اھل
سنت درھمین امراست که وجود را ضروری نمی داند و معتقد است که ھر ی با تقلید ازسنت
ھدایت می شود . بنابراین مکتب تقلید یا سنت پرستی یک فرمالیزم کور و قشری می باشد که براساس
نفس پرستی شکل می گیرد و نفس اماره را لباس دینی می پوشاند و موجب نفاق و دوشقه شدن ھویت
می گردد . درحالیکه نفس کافر است ولی اعمال مومنانه می نماید .
به ھمین دلیل اکرم می فرماید که «اگر ی ھمه اعمال شریعت را مو به مو انجام دھد و ھمه
مستحبات و مکروھات رانیز رعایت کند ولی زنده نداشته باشد کافر از دنیا می رود» و نیز این سخن
آن حضرت که «بی کافراست ».این ھمان نفی تقلید کور و خودسرانه از سنت است که موجب نفاق
است که بدترین کفرھاست . به ھمین دلیل نیزگفته شده است که: «بی را نیست » بنابراین
ی که مریدانه از ی زنده تبعیت نمی کند شیعه نیست و ش درنفاق است . کل دین و شریعت
به قصد تربیت نفس و زدودن نفس از منیت و اراده بوالھوسانه فردی است و لذا اگراین نفس متکبر و خود-
محور بخواھد با استفاده ازاحکام دین به پروار منیت بپردازد مسلما دیوانه می شود زیرا این احکام
دارای ذاتی ضد « من » می باشند و فرد به قصد منیت خود به تقلید از این احکام میپردازد واین عامل جنون
می شود و انی چون ابن ملجم مرادی در صدر ازاسوه ھای تاریخی این جنون ھستند .
پس واضح است که حتی خودسرانه نیزموجب دوری انسان ازخدا شده و بلکه موجب ورود
برنفس می گردد و از این روی خداوند درقرآن به این نوع گزاران می گوید : وای بر گزاران !
ما امروزه نیز شاھدیم که بسیارند انی که اسوه شرع ھستند ولی ماھیتا انسانھائی دیوانه و عملا
تبھکارند درحالیکه می خوانند و روزه می گیرند و خیرات می دھند و به مکه می روند ولی ازمظاھر
ند .
بنابراین نفاق که بزرگترین آفت دین و دنیای مردم است و قلمرو ظھور مسلمانانی کش بوده است
حاصل تقلید ظاھری از سنت و ائمه (ع) است بدون آنکه تحت امر ی زنده باشد .
کل دین چیزی جز کبرشکنی نیست و لذا اسوه تکبر و غرور معرفی شده است . لذا اعمال نیکوئی
که ازخود- سری و تکبر انجام شود اتفاقا خیلی شدیدتر به تکبر و غرور انسان می افزاید و حاصل ضد دینی
دارد و به اشد کفر و شقاوت می انجامد . و لذا درطول تاریخ شاھدیم که ھمه قاتلان انبیا و اولیای خدا این نوع
دین داران بوده اند و نه کافران خوار و بظاھر لامذھب .
آنان که سر حسین ب د
کفار و خوار نبودند
رفتند به بعد ذبحش
وانگه بدن و را د د
تقلید از طبع میمونی بشر است . اراده به ھمسان دیگری شدن ھمان اراده به قدرت و سلطه و برتری
جوئی است و لذا دارای ذاتی کافرانه است . حالا اگراین ذات کافرانه بخواھد با سلاح مومنانه به مقصد
برسد فجیع ترین وقایع رخ می نماید که ھمان نفاق دینی درتاریخ است که موجب شقی ترین اعمال
و جنگھا شده است . شدید ترین کفرھا ھمان اراده به و شدن است درجھت برانداختن
و .
تاریخ مذاھب آفتی ھولناکتر از تقلید نداشته است و اصولا کافران اطراف ھر یا و عارفی پس
از ش ت درقبال آنان متوسل به چنین شیوه ای ابلیسی شده و مذھب شرک و نفاق را پدید آورده اند که
می خواھد بواسطه دین با دین بجنگد . حال اگر فرد یا حکومتی بخواھد به زور برکافران و مشرکان جامعه
لباس دین بپوشاند عملا شدیدترین عداوت را برعلیه خودش پدید آورده است . ھمانطور که مثلا درخانواده
ھا والدینی که می خواھند از فرزندان خود مقلدانی کور نسبت به خودشان بسازند نھایتا از فرزندان خود
بدترین دشمنان را بر علیه خود پدید آورده عذاب روح خود ساخته اند .
ذات تربیت و تزکیه نفس نه تقلید بلکه ارادت قلبی و محبت است نسبت به معلم و مربی معنوی .
به تجربه مسلم است که تقلید از ھر و چیزی نھایتا به عداوت با آن امرمی انجامد . ھمسانیھای صوری
قلمرو اشد جنگھاست .بطور مثال امروزه درجھانی که کل افراد و جوامع بشری درھمه امور زندگی به
ھمسانی و شباھت می رسند به اشد کینه ھا و عداوت و جنگ نسبت به ھمدیگر می رسند .
سمت رشد وتعالی انسان سمت یکتائی و بی تائی ھویت است و این ھمان اخلاق ا... و خدایگونگی انسان
است . ھرگزدرطول تاریخ دو تا یا و حکیم و مرد حق ھمسان نبوده اند با اینکه دارای ذات و رس
و ایمان واحدی بوده اند . حتی دوتن از ان ما با اینکه دارای یک نژاد و مذھب وسنت بوده اند به لحاظ آداب
و راه و روش زندگی کمترین شباھتی به یکدیگر نداشته اند . گوئی ھریک بانی مکتبی جدید بوده اند .
تقلید ازبخل و کفر و سلطه و عداوت است و به نفی و جنگ با مرجع تقلید می انجامد . به ھمین دلیل خداوند
ھرگز مومنان را به تقلید از قرآن دعوت نکرده بلکه به اطاعت خالصانه از رسولان فرا خوانده است.
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 274


 

اطلاعات

نرخ محبت
درحیات زمینی ھر چیزی قیمتی دارد . خداوند که خود اسوه عشق و ایثار مطلق است این واقعیت را به
بشر گوشزد می کند که حیات دنیا کالائی است که فروش آن به مفت و مجانی به خدا ارزش این تجارت را
دارد و مابقی تجارتھا سراسر زیان است .
و امّا غیر تجارت ترین و یا به لحاظی گران قیمت ترین کالاھا ھمانا عشق و محبّت است . آیا شما تا کجا وبه
چه قیمتی حاضرید که محبّت کنید و به آن ادامه دھید و محبّت را به صرفه می دانید ؟
بی تردید محبّت تنھا کالائی است که مشتریان بسیار بسیار فراوان دارد ولی ھیچ حاضر نیست نرخی
برایش بپردازد و بلکه در اکثر موارد جواب محبّت ، جفا و خیانت و عداوت و انتقام است . اینست که در دوران
حاکمیت مطلقه پول ، محبت یک کالای بی ارزش و نایاب است . مسئله اصلی اینست که آنکه محبّت می
کند خودش بیشتر به آن محتاج است و اینست که مخاطبانش تازه منّت ھم می نھند تا محبّتی را بپذیرند .
این داستان ھمیشگی محبّت در تاریخ بشر بوده است . و امّا اھل محبت تا کجا و به چه حدّی از منّت پذیری
و جفاپذیری حاضر است که به محبت خود ادامه دھد .
اھل محبّت بایستی از مال و وقت و انرژی و احساس و فکر و تن خود سرمایه کند و گاه به قیمت حیثیت خود
و حتّی جان خود و گاه انواع تھمتھای دیگر از جمله کفر و الحاد به پیش برود . و ی که محبّت را کل ھدف
زندگی خود می سازد بایستی از ھمه اینھا به نوبت عبور کند و نھایتاً دل خود را ھم قربانی نماید آنجا که
محبوب فرد کل جریان محبت را توطئه و خیانت و مکر می نامد و حتّی جادوگری .
فقط انبیای بزرگ و اولیای خدا این راه را تا به آ طی نموده اند . ما بقی بشر ، بسیاری که ھرگز براین
وادی که وادی انسانیت است وارد نمی شوند و ما بقی ھم بین راه پشیمان شده و باز می گردند و از خدا
و خلقش کینه می کنند .
بھر حال نرخ محبت نرخی مطلق است و به قیمت کل حیات و ھستی است و فقط عاشقان فنا (خدا) این
راه را طی می کنند .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 278
 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/308/نرخ محبت/
  • مطالب مشابه: نرخ محبت
  • کلمات کلیدی: محبّت ,محبت ,اينست ,قيمت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


شعار راست و شعار دروغ
« شعار » ازشعور است و صدائی فراسوی زمان است و موجب حرکت به سوی مطلق . انسان بی شعار
انسان بی شعور است و در واقع حیوانی بیش نیست .
اما شعار نیز ھمچون ھمه ارزشھای دیگر دارای دو ماھیت است : اصلی و جعلی ، راستین و دروغین .
شعاری که ازحمایت حزبی و منابع قدرتھای دنیوی و بر نمی خیزد از جمله شعارھای شعوری
و راستین و برحق است درست مثل ادعای عشقی که به حمایت حساب بانکی و جیب نباشد عشقی قلبی
است نه زیر شکمی .
اما امروزه که عصر فروپاشی باورھا و آرمانھا و قداست ھاست و جز« پول » خدا و شعاری باقی نمانده است
حتی شعار دادن دروغین ھم یک امر برتر و نشانه زنده بودن آدمیت است و یا تلقین به آدم بودن و تظاھر به
وجدان . که فرمود : درھمه حال تظاھر به دین بھتر به کفر است .
در حکایت است که در دوران حاکمیت کفر ، به پادشاه خبر رسید که ی در شھر ادعای پیغمبری میکند
. گفت : اورا بیاورید و صله بسیار دھید که یاد خدا و رسولان را زنده کرده است ومردم را به یاد دین انداخته
است .
دردورانی که حتی امر به معروف و نھی از منکر ھم تبدیل به شغل شده است . ھر ی که این کار را بی
مزد انجام دھد باید براستی جایزه داد .
آری . درآ ا مان که عصر حاکمیت مطلقه دلار است سخن از خدا و رسول و قیامت و وجدان و آدمیت بسیار
تاٌسف بار است برای انی که بتازگی موفق شده بودند که وجدانشان را خواب کنند . این تاٌسف حاصل
از بیداری وجدان است . ما ھم متاٌسفیم که خواب برخی را آشفته ایم و میزان دوا را بالا برده ایم و موجب
خماری گشته ایم .
شما ھم اگر راست می گوئید شعار دھید منتھی نه شعار ، بلکه شعار و آدمیت ! شما ھم
ادعای خدائی کنید و دعوی نجات بشر سر دھید . این کمترین نشان آدمیت و سنت مردان حق است .
خداوند ادعا کنندگان بزرگ را دوست می دارد .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 279
 

اطلاعات

افسوس ز عشق بی عرفان
 
ما شرقی ھا و دو صد چندان ایرانی ھا بی عشق یک شبه سر از دیوانه خانه در می آوریم. در جوامع ما
ھر چه تباه شده در خیابان و زندان و بیمارستان و تیمارستان ھست تباه شده بی عشقی و یا ناکامی و از
دست داده گی عشق است. در حالیکه در جوامع دیگر وضع به این شدت نیست و تباه شدگان آنان عمدتاً
قربانی فقر اقتصادی ھستند. ولی ما شکم گرسنه را تاب می آوریم ولی دل تھی شده را نه. این قدرت و
شدت از عشق در ما ایرانیان با مذھب تشیع به اوج کمال رسیده و مبدل به آفتاب تابناکی چون مولانا و
حافظ و عطار و بابا طاھر و دیگران شده است. و لذا ھنوز ھم در عصر پرستش بتن و آھن و برق و بوق،
دل ھر ایرانی به یاد محمد وعلی و فاطمه و حسن و حسین به ناگاه تبدیل به دریای خون جوشان میشود
و سر به بیابان می نھد و با مشت و زنجیر و قمه بجان خود می افتد. ولی بقول شریعتی اینھمه
عشق جوشان و وشان بدون معرفت چه فایده که چون اتوموبیلی قدرتمند در بیابان سرگردان بدور
خودش می چرخد و به ھیچ راھی نمی رود و در پایان ھر دوره ای دوباره در اطراف گوساله ھای سامری
به پرستش در می آید و از عشق خود به ندامت می رسد و لذا ھر دورانی از تاریخ ما مواجه با نوعی
کفری مخوف می شود و مست م یک انقلاب خونین می گردد واین دور باطل را پایانی نیست.
اگر این عشق مسلح به عقل و عرفان می شد ما شاه جھان می بودیم و الگوی رستگاری جھانیان.ولی
بدبختی بدتر از این آن است که بسیاری از سران دین و ایمان ما بطرزی جنون آمیز با معرفت دینی عداوت
دارند و گویا آنرا دشمن ایمان میدانند و این است راز ھمه بدبختی ھا. و اینگونه است که مکتب عشق
و ایمان در نزد ما مترادف با مکتب اص حماقت و نفھمی شده است و این امر در قلوب خانواده ھای ما
ریشه دوانیده و میرود که اصل ایمان و عشق ما را ھم بخشکاند. و آنگاه ما ھم مثل برخی ملل آسیای
میانه و ی لاتین بایستی به زنده ساختن اسطوره ھای ملی و افسانه ھا بپردازیم تا اندکی احساس
ھویت کنیم. آیا عارف کشی در فرھنگ و تاریخ ما را علاجی نیست؟
آیا ھمواره بایستی عارفان کشته را بپرستیم ؟
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 266
 
 

اطلاعات

روانشناسی آدم خود بزرگ بین


تلفن زنگ می زند و گوشی را بر می دارید و جز صدای الو الو چیزی نمی شنوید گوئی این شمائید که با
او تماس گرفته اید ونه او. آنقدر الو الو می کند تا شما او را بشناسید و سلامش کنید. او حتی اگر بیمار
ھم باشد و شما را طبیب خوبی بداند بیماری خود را در نزد شما طرح نمی کند بلکه می گوید : یکی از
آشنایان ما فلان بیماری را دارد و .... تا نظر شما را بشنود و بی مزد و منت آنرا مخفیانه بکار گیرد. او ھرگز
سئوال نمی کند زیرا خود را علامه دھر می داند و سئوالاتش را از زبان دیگران طرح می کند. اگر به
میھمانی برود و صاحب خانه از وی سئوال کند که آیا چای میل دارد ، او این سئوال را یک اھانت
نابخشودنی می داند. او خود را خدا می داند ولی برای اینکه مسئول این ادعای خود نباشد در رابطه با
ھمگان چاپلوسی می کند و مخلص و چاکر ھمگان است البته فقط در زبان. او ھرگز ھدیه نمی پذیرد مگر
اینکه خیلی گرانبھا باشد و بطور غیر مستقیم به او برسد. بلکه بسیار اصرار دارد که به زور به این و آن
ھدیه و پلو بدھد. عاشق میھمان بازی و شلوغی است و به ازای ھر چای که به دیگران می دھد آنھا را تا
ابد مدیون خود می داند . وای به آن موقعی که او اھل و عبادات ھم باشد در آن صورت مبدل به یک
دیو آدمخوار می شود. او یک بچه نه نه است که فقط بدنش رشد کرده است. و وای بحال یکه عیب
یا مرضی از او را به وی گوشزد کند در اینصورت حتماً از وی انتقام خواھد ستاند. او در عمل زندگی
موجودی عقب مانده و ناقص است و مستمراً خود را زخمی می کند و لذا ھمواره در جستجوی اعمال
خارق العاده و متافیزیکی است و بسیار مایل است که ارواح و اجنه را دستگیر کند. او ناتوانی خود را لباس
ایثار می پوشاند و نادانی خود را ھم عارفانه می نماید. او از ھمه بیزار است و لذا عاشق می نمایاند .
این خود بزرگ بینی محصول غایت خود فریبی و پنھان سازی ناتوانی و نادانی خود از چشم خویشتن
است و لذا این تضاد وی را بسوی مخدرات و مسکرات می کشاند تا بتواند روابطش با دیگران را قابل

تحمل سازد زیرا در حال مستی و نشئگی می تواند عاشقانه و ایثارگرانه عمل کند. او در اعماق نفس
ھمه ما کم ش حضور دارد.
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی جلد پنجم ص 264


 

اطلاعات

بنیاد رابطه خانواده با جامعه
(خانواده درمانی)
می دانیم که اساس پیدایش خانواده غریزه است و بر ھمین غریزه نیز استمرار می یابد و ھر کجا
این مسئله دچار خدشه گردد بنیان آن خانواده نیز به لرزه می آید. ولی اساس روابط اجتماعی در خارج از
خانواده ھمان غریزه معیشت و اقتصاد است . بدین گونه کل اساس گردھمائی و جوامع و مدنیت بر دو
غریزه و شکمی استوار است . یعنی آنچه که تمدن نامیده می شود در ھسته مرکز وپنھانش بر
زیر شکم استوار است و در سیمای آشکار اجتماعی اش بر غریزه شکم . و می دانیم جامعه بیرونی
حاصل روابط افراد تشکیل دھنده خانواده ھاست بنابراین این روابط ھمان رابطه بین دو غریزه و
شکمی می باشد و این بنیاد ھر اجتماعی بر روی زمین بوده است . ھمانطور که بنیاد قانون و شرع ھم
بر اساس حقوق شوئی و اقتصادی استوار است و پدیده ھائی مثل فرھنگ و علوم و فنون و سیاست
و حکومت حاصل ارتباط بین این دو غریزه مذکور و قوانین و اصول و مسائل و نیازھای ناشی از این ارتباط
متقابل است . بنابراین کل سلامت و رشد و ماھیت ھمه پدیده ھای ا جتماعی و مدنی بشر منوط به
ماھیت و سلامت روابط و معیشتی د رجامعه می باشد که ھسته اصلی و عملی آن در خانواده
پنھان است و بر دوش زن و مرد می باشد که زن مسئول اصلی سلامت است و مرد ھم مسئول
ی معیشت می باشد . و لذا ھمه معنویات و مقدسات و فرھنگ و عواطف یک جامعه برخاسته از
عملکرد این دو فرد در قلمرو این دو وظیفه می باشد. یعنی ھر مشکل و معما و ناھنجاری و فساد و
تبھکاری در جامعه و حکومت ھم حاصل ناھنجاری در انجام این دو وظیفه غریزی است : آداب و حقوق
خوردن و جماع . بنابراین باز ھم خانواده و خانواده درمانی را اساس ھمه راه حل ھای جوامع بشری
می ی م . و این در حالی است که متأسفانه اھمیت خانواده امروزه درحال فراموشی می باشد و از

قلمرو سیاستھای کلی در حال حذف شدن است.
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 269


 

اطلاعات

فلسفه خوشبختی
خوشبختی یک احساس است : احساس رضایت ! این واضح ترین و محسوس ترین وجھانی ترین تعریف از
خوشبختی است و اما مسئله اینست که احساس رضایت ازچه ؟!
به تجربه می دانیم که انسانھای متفاوت درشرایط ی ان اززندگی اقتصادی و اجتماعی و
و اعتقادی دارای احساسات متفاوت و بلکه متضاد درباره بخت خود ھستند .درشرایطی ی ان یکی
احساس خوشبختی دارد ودیگری بدبختی ، مثل دوفرزند ازیک خانواده . پس مسلم است که موضوع این
احساس یک پدیده بیرونی نیست بلکه وجود و ماھیت باطنی خود فرد است . یعنی احساس خوشبختی یا
بدبختی مربوط می شود به احساس رضایت یا عدم رضایت از خویشتن و نه ازدیگران وشرایط اقتصادی
و فرھنگی و... . ھرچند که اکثر آدمھا بواسطه جھل و غفلت ازخویشتن ھمواره علت بدبختی خود را عوامل
بیرونی می پندارند: والدین ، حکومت ، فرھنگ ، اقتصاد ، سیاست ، زمانه و.... و سرنوشت و حتی خدا .
اینھا ھمه عوامل غیرخودی ھستند . و کاذب بودن این احساس و شه ھمین بس که چنین انسانھائی
ھرگز علت خوشبختی خود را دیگران و عوامل غیرخودی نمی دانند و بلکه اتفاقا ھوش و استعداد
و پشتکارخود را علت خوشبختی خود می دانند . یعنی خوبی را ازخود و بدی را از غیرخود می دانند . به
لحاظ اعتقاد دینی این ھمان کفراست که درقرآن نیز ذکرش رفته است که کافران علت بدبختی خود را
والدین و فرزندان و مردمان و رھبران و معلمان و... میدانند که این دروغ است وخود می دانند که دروغ می
گویند.
دریک کلام احساس خوشبختی یا بدبختی ھمان احساس رضایت یا شکایت ازخویشتن است درنفس
و آگاھی انسان . به بیان دیگر این احساس حاصل رضایت یا شکایت وجدان انسان ازعملکرد و افکار و راه
و روش اوست . ی که وجدانش از او راضی باشد در ھر شرایط کم ش احساس خوشبختی دارد که
عبارت است از آرامش، اتکا به نفس، قناعت ، صبر ، عزت نفس و.... .
و اما وجدان چیست ؟ گوئی وجدان کانونی از روح و دل و روان انسان است که ھرگز قابل فریب نیست و به
ھیچ فلسفه و رفتاری نمی توان به دروغ وی را راضی نمود . گوئی وجدان ھمان منظر پروردگار بعنوان
قاضی ذات است . گوئی وجدان نوعی ھشیاری و بصیرت و آگاھی روح است و نه آگاھی ارادی شه .
برخی معتقدند که وجدان ھمان دل انسان است . بھرحال دعوا بر سرجایگاه وجودی وجدان تفاوتی پدید
نمی آورد ومھم اینست که چنین کانونی در وجود انسان حضور دارد و در واقع ھمان الوھیت وجود انسان
می باشد. وجدان ھمان شاھد وجود است .
برخی این اعتقاد رادارند که انسان می تواند به واسطه خود-فریبی یا استمرار در ستم ، وجدان
خود را بکشد و یا به خواب برد و از کار بیندازد . تبھکاران و اشقیای حرفه ای نمونه ای براین مدعا تلقی شده
اند که به آسانی دست به ھر ستمی می زنند و بسیار ھم شاد و ازخود راضی به نظر می رسند. ولی به
نظر ما امکان ندارد وجدان انسان نابود شود یا حتی به خواب رود بلکه آنگاه که بشری حجتھای عقلی
و دینی و اخلاق را درطولانی مدت نادیده گرفت و به ستم اصرار ورزید وجدان ھم از او قھرکرده وبه اعماق
ناخودآگاه فرو می رود و افسار صاحبش را به خودش می دھد تا گم شود . بیان چنین وضعی درقرآن کریم
مذکور است که خداوند برخی از کافران را بحال خود می نھد که تا پایان عمرشان غرق درحیات جانوری
باشند و آنگاه پس ازمرگ به حسابشان می رسد . ولی می دانیم و شاھدیم که حتی تبھکاران حرفه ای
و به اصطلاح بی وجدان ھا ھم براستی آرامش و عزت و لذتی ندارند و لذا مجبورند خود راغرق درمسکرات
و مخدرات و داروھای مسکن و روان گردان کنند تا بتوانند خود را تحمل کنند . یعنی وجدان حتی درح قھر
و غضب ھم به صاحبش اجازه نمی دھد که حتی در عین عیاشی خوش بگذراند و لذت برد .
در واقع وجدان ھمان کانون و ھسته مرکزی«وجد» است که مصدر «وجود» می باشد . وجدان ھمان
آشیانه گوھره وجود است که خداست . به زبان ساده تر وجدان ھمان روح خدا درانسان است و این به
غیراز روان بشری می باشد .
درفرھنگ روانشناسی مدرن ، وجدان را alter ego یا super ego می نامند ، یعنی خودبرتر یا آگاھی
ماورائی .
بااین اوصاف می توان گفت که میزان رضایت یا شکایت خدا ازانسان ھمان میزان احساس وجود
و احساس خوشبختی یا بدبختی است زیرا احساس بدبختی ھمان احساس پوچی و نابودی است .
و اما رضای خدا از بشر بر میزان دین اوست . انسان به میزانی که تقوی و سخاوت و نیکوکاری و گذشت
و قناعت و محبت اختیار می کند به رضای وجدان یعنی احساس خوشبختی می رسد ھرچندکه فقیر و تنھا
و بلکه زندانی و در زنجیر باشد. آنچه که موجب می شود تا موسی کاظم (ع) را تاآن حد شکنجه کنند
احساس رضایت و لبخند وی نسبت به زندان و شکنجه بود زیرا خدایش یعنی وجدانش از وی راضی بود.
علی (ع) می فرماید میزان رضایت خدا ازشما ھمان رضایت شما ازخودتان است زیرا خداوند ھمان خود
خود خویشتن شماست .
وجود انسان برقوانین و فطرتی خلق شده است که نمی تواند به واسطه شقاوت و خودپرستی و ستم و بد
عھدی و حرام احساس خوشی داشته باشد و احساس سعادت کند . این امر دال بر فطری بودن دین
و اخلاق الھی است .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 271


 

اطلاعات

  • منبع: http://bihamta95.ParsiBlog.com/Posts/305/فلسفه خوشبختي/
  • مطالب مشابه: فلسفه خوشبختی
  • کلمات کلیدی: وجدان ,ھمان ,رضايت ,خوشبختي ,انسان ,وجود ,وجدان ھمان ,احساس خوشبختي ,احساس رضايت ,گوئي وجدان ,ميزان رضايت ,يعني احساس خوشبختي
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
معضله اشتغال ن درجامعه
زن مدرن امروز بخوبی می داند که علت العلل انگیزه او در کار بیرون از خانه و یا حتّی تحصیل علم چیزی
جز و روابط آزاد با مردان بدور از نگاه خانواده و ھمسر نیست و مسئله یاری اقتصادی به شوھر در
اکثریت موارد بھانه ای بیش نیست . اصل ھمان مسئله گریز از خانه است که تحصیل وکار دو بھانه
و توجیه زیبا برای خلاف عرف و شرع می باشد .
زنی که در انجام کارھای واجب خانه زجر می کشد و احساس نابودی می کند و از برای ھر کاری ھزار منّت
بر اعضای خانه و خاصّه شوھر می نھد در بیرون از خانه مثل یک برده با لذّت کار می کند و معمولاً چند برابر
یک مرد کارائی دارد و مسئله حقوق ھم در نزد او یک امری درجه چندم است . این مسئله یکی از ارکان
استثمار زن در جامعه سرمایه داری جھانی است که یک استثمار خود خواسته می باشد و حقوق او فقط
کفاف ھزینه فقدان او در خانه است و گاه کفاف ھمین امر را ھم نمی کند توجیه اقتصادی کار زن در جامعه
یکی از ی ترین و رسوا ترین و کذائی ترین توجیھات مدرن است .
خانه ذاتاً خانه شوھر است زن به خانه شوھر می رود و در این خانه وقتی می تواند آرام و قرار وعزّت
و لذّت و احساس وجودی داشته باشد که از ولایت ( محبّت) شوھر ھم برخوردار باشد . این محبت شوھر
که محصول اطاعت عاقلانه و عاطفی از شوھر است خانه را خانه زن می کند و زن را صاحب خانه میکند
محبتی که حقوقش ادا نشود دریافت و ھضم و جذب نمی شود و بلکه موجب احساس حقارت ونفرت ھم
می شود . آنچه که زن را از خانه بیرون می راند فقدان این حقوق است و لذا زن در بیرون از خانه در
جستجوی محبّت مردان بیگانه است و به این مردان بیگانه خدمت می کند ، استثمار می شود ومنّت می
کشد تا یک مرحبا بشنود و مورد نظری واقع شود این کفران و عذاب کتمان حقوق ولایت شوئی می
باشد . استثمار این نوع محبّت نامشروع بدون شکّ به روابط ئی کشیده شده و به ناگاه زن خود را یک
روسپی ای می یابد که ھم بردگی می کند و ھم تن خود را مجانی تقدیم می نماید و این غایت بردگی زن
است و اینست که دیگر آن خانه برایش یک جھنّم است و او را بیرون می راند برای یک زن سالم و وظیفه
شناس خانه شوھر شاھانه ترین قلمرو ھستی اوست .
از کتاب " دایره المعارف عرفانی " علی اکبر خانجانی - جلد پنجم ص 2747


 

اطلاعات

آخرین ارسال ها