دفتر کاهی


دیگه تنبلی بسه !!!!از روش و روند زندگیم خسته شدم .

میخوام برای خودم یه کار مثبت و بزرگ انجام بدم که زمان بر هست اما مفیده

دیگه اینکه؛


 اگه باردار نشم کلاس ورزش یا باشگاه برم و دوست جدید پیدا کنم .


هوا که گرم تر شه ببیشتر بیرون برم و با محیط بیشتر آشنا شم .


اطلاعات

امروز مراسم چهلم خانمه !


شاید اگه عروسمون ناراحت فقدان مرگ مادرش نبود و اگه نگران زندگی مشترک برادرم و تنش هایی که عروسمون با حرفها و دروغش بوجود میاره ، نبودم 


در برابر توهینش به خانواده ام چنان میزدم تو دهنش که یادش نره حدش چیه ! هی خانمی می کنی چیزی نمیگی !هی میگی آره حق با توئه تا دهن کثیفش رو ببنده و


 داستان سر هم نکنه اما نمیزاره که .


دیروز تلفن خونه قطع بود نت نداشتم .شب پولش رو پرداخت امروز صبح وصل شد .


این هفته تولد رائه .شاید مس ه به نظر بیاد اما من یک ماه پیش براش یه تی خونگی یدم .و مبلغی پول بهش هدیه دادم .


چندباری گفتم بیا بریم شلوار جین ب نیومد منم پول دادمش گفتم هر وقت خواستی ب برا خودت !بهم خندید 


از ب هم کاموای سرمه ای رو که قبلا برا تولد مادرشوهرم یدم و براش پلیور بافتم و شب تولدش بهش هدیه دادم و او هی گفت کوتاهه .بلندتر بباف بشه مانتو منم 


جلوخودش شکافتمش کاموا رو گلوله تا یه مدت جلو چشمش نگه داشتم تا ببینه و یاد بگیره اگه ی به دیگری هدیه میده از لطفشه نه وظیفش !!!!پس نباید برای


 طرف تعیین تکلیف کرد و گفت :یقه اش اینجوری کن !بلن رو بیشتر کن !!!!یعنی زحمت من رو دوچندان کرد منم گفتم همون کیک تولد و چادر ی که بهش دادم بسشه 


الان همون کاموا رو دست گرفتم برا را جلیقه میبافم مازاد بر سایر کادوها باشه کادو تولدش 


پری شدم دل و کمرم دو روزه درد میکنه .سگ اخلاق هم شدم . واسه همین را رو فرستادم خونه ننه اش شب اونجا بمونه تا راحت باشم 


دلم برا برادر کوچیکه ام میسوزه .




اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/21/post-47/برگ-۴۴
  • مطالب مشابه: برگ ۴۴
  • کلمات کلیدی: گفتم ,دادم ,هدیه ,تولد ,هدیه دادم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

با اون حال زار و ابم تولد را رو گرفتم .البته دو نفره . میدونستم اگه مادمازل رو دعوت کنیم باز به بهونه اینکه نخواد پولی به بچه اش بده از زیرش در میره و ما رو سنگ رو یخ می کنه . شام یه ماکارانی پر ملات درستیدم . میوه ها رو هم شستم چیدم تو ظرف . کیک رو درست و خامه کشی شوت تو یخچال !

باید بگم طعم کیکه افتضاححححححححححححححححححححححح شده بود . اما رای بیچاره هی قورت میداد می گفت عالی شده !

نرسیدم جلیقه اش رو به موقع تموم کنم !

در واقع نصفه نیمه بود


http://uupload.ir/files/3hok_dsc_0028.jpg


اما تا نیم ساعت پیش بالا ه تمومش و امشب به عنوان کادو بهش میدم !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jazzysax.gif


http://uupload.ir/files/ww2d_dsc_0031.jpg


دیگه از ما گذشته ،شکلات و عروسک س و و الاغ به هم بدیم !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/loudlaff.gif  http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/loudlaff.gif    

ما به نیازهای هم فکر می کنیم و اون نیاز رو لبیک میگیم !!!!!!!!!!!!! بعلهههههههههههه اینجوریاست

من برم که کلی کار دارم باید به فکر شام شب باشم

تا بعد بوس بای


بعدا نوشت:یادم رفت بگم تون مبارک http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/16.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/4uboxsmiley.gif

2:به دوستم مری پیام میدم ت مبارک و چس کلاس گذاشتم این جلیقه رو برا شوهرم بافتم ! دریغ از یه واکنش !

سریع خودشو محو و نابود کرد !در صورتیکه آنلاین بود ! یعنی کارم درست نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید نبوده ! باید مجردهای بی عشق رو درک کرد http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif  


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/26/post-48/برگ-45
  • مطالب مشابه: برگ 45
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امتحانهایی که قبلا نمره نیورده بودم به لطف همکارم ،یکی رو ۱۸و اون یکی دیگه رو  ۱۶شدم .البته من یکی رو قبلا یعنی سه سال پیش از طریق یه سازمان دیگه امتحان داده و قبول شده بودم و مدرکش رو هم داشتم .منتهی همکارم لطف کرد و دوباره برام امتحان داد .مابقی همکارا گفتن، برا تشکر از این همکارمون که برای همه  امتحان داده پول روی هم بزاریم و براش کارت هدیه ب یم هر آزمون ۵چوق !!!!!من قصد داشتم براش شکلات هدیه بگیرم دیدم این ۵چوق ها ارزون تره !!!!!!                                                                                    در راستای نفرین به دهانی که بی موقع باز شود .دیروز دهان مبارک رو گشوده و نزد همکارم زر زدم و الان به دردسری بسی عظیم افتادم .

کلاه و شال جدید بر سرکرده بودم .همکارم منو دید و زل زل نگام کرد .

ظهر موقع برگشت تو اتوبوس جلو ملت برگشت منو صدا زد و گفت :مدل شال وکلاهت چی هست ؟مدلش رو گفتم .بعد پرسید چقدر هم خوشرنگه از همینجا یدی؟گفتم :نه از ولایت پدری یدم .

پرسید از کامواهه چیزی برات مونده؟؟؟؟؟ گفتم :آرههههههههههه شش تا !!!!

حالا من قصد داشتم با اون شش تا یه کیف ببافم که با کلاه و شال و مانتو بافتم ست شه

و اینگونه شد که ایشون ملتمسانه خواهش نمودن کامواها رو بهشون بفروشم که من خج کشیدم و گفتم پول نمیخوام .بعد در اقدامی احمقانه بهش گفتم: اگه وقت نداری من برات شال و کلاه رو ببافم و او هم اول گفت نه اممممممما بعد دید چه از این بهتر و قبول کرد !!!!وحالا من مثل مانده در گل .یکی تو سر خودم میزنم یکی تو سر میل و‌کاموا !!!



خونه به طویله تبدیل شده بود!!!! رای تنبل تنبون پاش و لباسش رو شوت کرده بود رو مبل !!!!منم جهت مقابله به مثل و پیرهن و کیف و مانتو و لباسای تنم رو کندم انداختم رو مبل کناریش !!!!بعد چون خسته بودم واسه خودم چای دم و با ظرف میوه و آبنبات آوردم گذاشتم کنار بالش و پتوی نرمولکم !!!!!اون گوشه دیگه باطری خو ده شده ماشین تو برق مشغول شارژ بود !!!!!تبلت اینور !!!!دمپایی اون ور!!!!!خلاصه سگ میزد گربه می ید ناگهاااااااااااااااااان صدای زنگ در اومد !!!!!!از اونجا که سالی یه بار مهمون برامون نمیاد گرخیدم اممممممما بعد  اعتنا ن   و گفتم هر کی میخواد باشه به من چه !!!!



رفتم در رو باز کنم دیدم چیزی دیده نمیشه

درو وا شبح سه آدم جلودربود .گرخیدم گفتم یا زاده بیژن و درو به هم کوبیدم .پسرهمساده بود .گفت اومدیم برا تعمیر آیفونتون با همسرتون هماهنگ کردیم !با ترس درو باز .دیدم پسرهمساده ومرد همساده  با یه آقای دیگه دارن به من میخندن !آخه توی راهرو کلید برقش هر چند دقیقه یه بار خاموش میشه و درست لحظه ای که من در رو باز کرده بودم اینا رو در تاریکی مطلق دیدم !!!به پسره گفتم اجازه بدین کمی وسایل دارم بردارم بعد بیاین داخل و اینگونه بود که هر چیییییییییییی میدیدم شوت می اتاق خواب !!!!!نمیدونم چقدر طول کشید اما وقتی رفتم به همساده افتخار بدم بیاد در کاخمون داشت چپ چپ نگام می کرد منم تو دلم گفتم :به تخم بچه ام !!!کارشون سه دقیقه هم طول نکشید !بعد رفتنشون زنگ زدم را بهش توپیدم چرا با من هماهنگ نکردی اینا میان!!!!؟ .خونه مثل طویله بود .گفت فکرم درگیر بوده یادم رفته .حالا یارو میره به زنش میگه زن را چقدر ش ه است !باید تا مدتی خودمو مخفی کنم .



درست مثل مخفی میتی کمان !!!!!



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/27/post-49/برگ-چهل-و-سوم
  • مطالب مشابه: برگ ۴۶
  • کلمات کلیدی: گفتم ,همکارم ,چقدر ,داشتم ,امتحان ,امتحان داده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مادر وپدرم قراره نقل مکان کنند یه شهر دیگه چون میگن نمیخوایم عروسمون جلو‌چشممون باشه !


واقعیتش اونا دیگه به سنی رسیدن که تحمل دعوا و کل کل با عروس رو ندارن !اما عروس ما این چیزا حالیش نیست

دائم با یکی درگیره و دائم جنگ قبیله ای راه میندازه تو خونواده .


همیشه پشت دو عروس دیگمون بد میگه و‌حتی برادرهامو به جون هم انداخته !


بابام میگه دیگه تحمل ادا اطواراشو ندارم .میخوام برم یه‌جاکه آسایش داشته باشم از دستش !!!


اون وقت هنوز خونواده من خونه ن یدن  و هنوز نه به داره نه به باره من رفتم سرویس قابلمه سرامیکی واسشون به عنوان کادو‌ یدم ! 


این سرویس رو یه آقایی آورده بود محل کارمون و همه همکارا و خودم  قبلا ازش یدیم و همه هم راضی بودیم !چهارشنبه دوباره این آقا پیداش شد و همکارا گفتن ما دیگه لازم نداریم .من به سرم زد حالا که پدر و مادرم عازم کربلا هستند .و هر بار برای من و‌شوهرم کلی سوغاتی آوردن یه چیزی براشون ب م عید نوروز‌که میرم دیدنشون هم کادوی سفرشون باشه !هم عیدی مامانم باشه !هم کادو روز مادر باشه !!!هم ید خونه نو !!!!!!!!!!!!!!!!!


البته کادو‌خونه نو رو فکر کنم اغراقه !!!!پس میزارمش به اسم هدیه روز‌مادر .آره اینجور بهتره

اون وقت این آقا که ترک بودن .برگشت قابلمه رو با ده‌تومن افزایش قیمت به من بفروشه !منم گفتم نمیخوام !قبلا ۱۰۰دادی الان هم همون قیمت میدی برمیدارم اگرنه نمیخوام .گفت :نمیدم !اونقدر هم موند تا ما تعطیل شدیم .تو‌کوچه که با همکارم میومدیم صدام‌زد گفت :باشه بیا همون صد تومن بهت میفروشم

گفتم :الان که عجله دارم .قابلمه رو ببر دفتر بده همکارم شماره‌کارتت و‌شماره‌موبایل و اسم‌و‌فامیلت هم بنویس بده بهش من شنبه برات واریز می‌کنم .گذشت تا دیروز بخاطر سرمای هوا نرفتیم‌سر کار .امروز‌پول رو‌براش‌کارت به‌کارت و زنگ‌زدم‌بهش‌که‌آقای فلانی من پول رو ریختم به‌حسابت !!!!


اون وقت تو این سالها برا من  پیش نیومده غریبه ای بخواد تو واتس آپ یا تلگرام بیاد منو اد کنه و جرات کنه بهم پیام بده !!!!!دیدم یه آقایی با چشمای لوچ‌و قیافه وحشتناکش به انگلیسی به من پیام داده !خیلی شیک بلوکه اش و تو دلم دو تا فحش‌هم‌حواله اش‌ که واقعاچقدددددددددددر بعضی‌مردها بی‌ظرفیت و هستند !!!!!


حتم دارم کار زیر سر همین یارو قابلمه فروشه است .اگرنه چرا تا حالا مزاحم نداشتم .امشب‌که‌ را اومد بهش‌میگم تا اگه باز مزاحم شد بشوره پهنش کنه آفتاب
ایشششششش هر کی رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی
ایکبرییییییییییی



اطلاعات


دیگه تنبلی بسه !!!!از روش و روند زندگیم خسته شدم .

میخوام برای خودم یه کار مثبت و بزرگ انجام بدم که زمان بر هست اما مفیده

دیگه اینکه؛


 اگه باردار نشم کلاس ورزش یا باشگاه برم و دوست جدید پیدا کنم .


هوا که گرم تر شه ببیشتر بیرون برم و با محیط بیشتر آشنا شم .


اطلاعات

صبح برف می بارید . را منصرف شد بره سر کار .

برخلاف اون زمانی که با مادرش زیر یک سقف زندگی می کردیم و او برای تکمیل کارهاش خونه می موند و اغلب هم

دعوامون میشد الان اگه فرصت های اینچنینی بدست بیاد بسیییییار شادمان میشم .

اشتباه بزرگ من در زندگی مشترکم قبول این بود که با مادر شوهر زیر یک سقف زندگی کنم ! البته بودن او و اومدنش برای سه ماه بود اما یه مرتبه چشم باز دیدم همیشگی شده ! لحظه به لحظه اون 9 ماه برای من عذاب بود !مرگ بود و مردن ! اول زندگی مشترکم بعد از چند سال بود ! برخلاف تصورم که به خودم امید داده بودم اگه در ازدواجم از خیلی رسم و رسومات فاکتور گرفتن و با جمله (رسم نداریم ) هیچ کار خاصی برام ن !! امید داشتم حدااقل در زندگی مشترکم آرامش خواهم داشت اما اون 9 ماه برام مرگ بود مرگ ! هرگز نه شوهرم رو در اون برهه زمانی می بخشم و نه مادرش رو .

انصاف به ج بدم شرایط شوهرم جور نبود . تازه از یک ش ت بزرگ کاری بیرون اومده بود و باید خودش رو مجددا سر پا نگه میداشت !برای انجام کارش نیاز به آرامش داشت !اما اون خونه لعنتی شده بود میدون جنگ میون من و مادرش !


تازه عروس بودم !نیاز داشتم با شوهرم تنها باشم اون وقت شبها مادر شوهر بخاطر نداشتن جا و انبوه وسایلی که در تنها اتاق خونه نقلیمون جا سازی شده بود شبا کنار ما می خو د درست اون طرف شوهر من ناس می کشید و روزها برخلاف الان و اون گذشته ای که عقد بودم یک لحظه ما رو رها نمی کرد !و بیرون نمی رفت !


یک ذره به ذهنش خطور نمی کرد بعد از 4 سال عقد و عروسی این دو جوون شاید احتیاج داشته باشن تنها باشن هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ درکی از این چیزها نداشت یا شایدم داشت خودش رو میزد به اون راه !

اینا به کنار ! دائم در هر چیزی اظهار نظر می کرد !اونم حرفای صد من یه غاز و بی ارزشی که اندازه ارزنی برای من ارزش نداشت و با استاندارد زندگیم جور نبود .

خساست بیش از حدش !! ممانعتش در ج شوهر من !و دستور صادر و سطح توقعش از من به عنوان ی که باید در کار منزل سهیم میشدم ! و یا باااااااااااااااااااااااید ج می ! اون اوائل مثل یک الاغ میرفتم 250 تومن و 300 تومن با کارتم ید می میاوردم خونه اون وقت یک شب همین شوهرم بین دعوا برگشت بهم گفت مگه چی یدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در روابط من و شوهرم تاثیر منفی زیادی گذاشت ! در نبود شوهرم به من تیکه مینداخت بعد که به شوهرم می گفتم مامانت این حرف رو زده خیلی راحتتتتتتتتتتتتتتت منکر میشد می گفت من اصلا همچین حرفی نزدم !!!! خدا میدونه اون لحظه خونم جوش میومد و دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم اما نمیشد !من احمق خودم انتخاب کرده بودم پس باید خفه میشدم ! همه اینها گذشت . برای منی که در یک خونواده بزرگ شده بودم که میوه یدنهاشون جعبه جعبه بود ! ید مواد شوینده ،روغن و ...همیشه عمده بود نه جزء جزءخیلی سخت بود اون زمانیکه میخواستم غذایی بپزم مادر شوهر میومد دخ می کرد که روغن زیاد نریز !ادویه اینقدر بریز و تیر آ برای من اون زمانی بود که یک شب خسته از سرکار اومدم خونه شوهرم خواهش کرد شام ماکارانی درست کنم بعد من ترجیح دادم کنار شام ، سالاد هم درست کنم  اون لحظه به نعنا احتیاج  داشتم . مادر شوهر مقدار نعنایی که به سختی یک قاشق چای خوری میشد گرفت جلو صورتم گفت بیا بگیر اما همشو نریز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!با همه وجودم خشم شدم نگاش . تا نیمه راه رفت و برگشت گفت :ما همینو چهار قسمت می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!! (منظورش از ما خودش و فامیلاش یعنی خواهراش بودن !!!) خونم به جوش اومد با ص که از خشم می لرزید گفتم :آره ..شما همیشه همه چیزتون با آدمای معمولی فرق داره ! در لحنم خشم و تمس بود ! نمیدونم چی گفت که شوهرم برگشت بهش گفت :بیچاره داره مس ه ات می کنه . اونم نه گذاشت نه برداشت به من گفت :گور پدرش !!!!!!!!!!!!!!!!!!

بغض ! و اون لحظه تمام وجودم ، سلول به سلول بدنم پر از نفرت و کینه شد ازش ! این زن در پس اون صورت مظلومش ، زبونش برای من پر از کینه و نیش و کنایه بود و من احمق در طول سالهای عقدم نخواستم ببینم ! یادمه را چنان دادی سرش زد و در جواب سکوت من بهش گفت :گور پدر خودت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که خفه شد .

من اون شب تازه فهمیدم محبت زیادی حماقته !!!!! و الان خوشحالم که 5ماه میگذره دیگه پا توی اون خونه منفور نگذاشتم !نه خواستم ریختش رو ببینم و نه صداشو بشنوم  .

برام به هیچ وجه نصیحتهای مامانم اهمیت نداره که دائم میخواد برم بهش سر بزنم  چون نه مامان و نه هیچ دیگه  تو زندگی من نبوده و نمیدونه چی به من گذشت

همین حالا دارم جایی میشینم که مجبورم بابتش کرایه بدم !و منت تحمل کنم

با همه این اوصاف خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن را . بعد از مستقل شدنمون دیگه با را دعوا نداشتم   بگو مگوی کوتاه زن و شوهری ،اون هم خیلی کم داشتم اما دعوایی که مثل سابق تو تنهاییم زار بزنم و در تاریکی شب به کوچه ها پناه ببرم نداشتم .آرامش به زندگیم برگشت و الان خدا رو شکر با هم خوبیم .


صبح یه مشت برف رو از تراس جمع و تو دستم گرفتم ! گلوله اش بندازم یقه را اما دلم نیومد !گفتم :بچه ام یه روز مونده خونه اذیتش نکنم .نیشخند نیشخند

http://www.uupload.ir/files/dewx_dsc_0021.jpg


را ب شامش رو کامل نخورد .عادت داره فست فود ها رو نصفه نیمه بخوره مابقیش رو فرداش به عنوان صبحونه استفاده می کنه

ب اینا رو ید آورد خونه

http://www.uupload.ir/files/tr5t_dsc_0018.jpg


من پی همه رو خوردم .بعد ورم کرده افتادم  یه گوشه .

صبح یه موز خوردم با یه فنجون قهوه ! بعد بلن شدم نون و پنیر گردو با نون سنگکم رو زدم بر بدن !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/nyam2.gif

حول و حوش ساعت 9 بود دیدم زن داداشم داره بهم زنگ میزنه !جواب دادم صدای فنچول خانمشون تو گوشیم دمید !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/basketsmileyff.gif

گفت : جون روزت مبارک باشه ! کلی قربون صدقه اش رفتم و گفتم برات چیز میز یدم عید بیام برات میارمشون http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/shopping.gif

بعد با زن داداشم صحبت !بین حرفاش تیکه انداخت و اشاره کرد به دعوایی که با پدر من داشته !

منم تا حدی بهش حق دادم .تا حدی هم خودش مقصر دیدم و اینو بهش گفتم !

خلاصه کنم اونقدددددددددددددددددددددر فک زد که بعد 45 دقیقه شارژ گوشیش تموم شد و من از خونه بهش زنگ زدم !

این وسط رای لوس میرفت میومد اینا رو میزاشت دهنم

http://www.uupload.ir/files/km6_dsc_0022.jpg


می گفت عزیزم قندت افتاد اینقدرررررر غیبت پدر و مادرت کردی !!!!!!!!!!!! اینا رو بخور جون بگیری http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif   http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif

بهش محل ندادم گفتم :بزارش کنار بعدا میام میخورم .

باز اونقدر فک زدیم که اینبار شارژ برقی موبایل زن داداشم تموم شد و مکالمه ما بعد از یک ساعت و 45 دقیقه ناتموم موند on the phone - new!on the phone - new!

.نهار رو که قرمه سبزی ب بود در جوار را بر بدن زدیم

http://www.uupload.ir/files/zzpg_dsc_0027.jpg

جای همگی خالی عالییییییییییییییییییی شده بود .

دلتون نخواد .

بعد هر دوتامو ن خسبیدیم و بعد ِ بیدار شدن کمی راجب کار من و مشکلی که درش بوجود اومده بود بحث کردیم

که من دیدم داره منجر به دعوا میشه سر را جیغ جیغ و آ ش قانعش هرگزززززززززززززززززززز

به ی باج نمیدم هرگززززززززززززززززززززززز به هر قیمتی میخواد باشه !

دیگه تا چشم به هم زدم دیدم شب شده !

را گفت تو این هوای برفی میره سرکوچه بستنی و پفک ب ه بیاد . منم دست به کار شدم کتلت سبزیجات درست

http://www.uupload.ir/files/yw7_dsc_0028.jpg


خوشمزه شده بود . تا زدیم بر بدن . من اومدم سراغ آپدیت وبم و را مشغول تماشای یه سریاله از شبکه 3


اطلاعات


مادر وپدرم قراره نقل مکان کنند یه شهر دیگه چون میگن نمیخوایم عروسمون جلو‌چشممون باشه !


واقعیتش اونا دیگه به سنی رسیدن که تحمل دعوا و کل کل با عروس رو ندارن !اما عروس ما این چیزا حالیش نیست

دائم با یکی درگیره و دائم جنگ قبیله ای راه میندازه تو خونواده .


همیشه پشت دو عروس دیگمون بد میگه و‌حتی برادرهامو به جون هم انداخته !


بابام میگه دیگه تحمل ادا اطواراشو ندارم .میخوام برم یه‌جاکه آسایش داشته باشم از دستش !!!


اون وقت هنوز خونواده من خونه ن یدن  و هنوز نه به داره نه به باره من رفتم سرویس قابلمه سرامیکی واسشون به عنوان کادو‌ یدم ! 


این سرویس رو یه آقایی آورده بود محل کارمون و همه همکارا و خودم  قبلا ازش یدیم و همه هم راضی بودیم !چهارشنبه دوباره این آقا پیداش شد و همکارا گفتن ما دیگه لازم نداریم .من به سرم زد حالا که پدر و مادرم عازم کربلا هستند .و هر بار برای من و‌شوهرم کلی سوغاتی آوردن یه چیزی براشون ب م عید نوروز‌که میرم دیدنشون هم کادوی سفرشون باشه !هم عیدی مامانم باشه !هم کادو روز مادر باشه !!!هم ید خونه نو !!!!!!!!!!!!!!!!!


البته کادو‌خونه نو رو فکر کنم اغراقه !!!!پس میزارمش به اسم هدیه روز‌مادر .آره اینجور بهتره

اون وقت این آقا که ترک بودن .برگشت قابلمه رو با ده‌تومن افزایش قیمت به من بفروشه !منم گفتم نمیخوام !قبلا ۱۰۰دادی الان هم همون قیمت میدی برمیدارم اگرنه نمیخوام .گفت :نمیدم !اونقدر هم موند تا ما تعطیل شدیم .تو‌کوچه که با همکارم میومدیم صدام‌زد گفت :باشه بیا همون صد تومن بهت میفروشم

گفتم :الان که عجله دارم .قابلمه رو ببر دفتر بده همکارم شماره‌کارتت و‌شماره‌موبایل و اسم‌و‌فامیلت هم بنویس بده بهش من شنبه برات واریز می‌کنم .گذشت تا دیروز بخاطر سرمای هوا نرفتیم‌سر کار .امروز‌پول رو‌براش‌کارت به‌کارت و زنگ‌زدم‌بهش‌که‌آقای فلانی من پول رو ریختم به‌حسابت !!!!


اون وقت تو این سالها برا من  پیش نیومده غریبه ای بخواد تو واتس آپ یا تلگرام بیاد منو اد کنه و جرات کنه بهم پیام بده !!!!!دیدم یه آقایی با چشمای لوچ‌و قیافه وحشتناکش به انگلیسی به من پیام داده !خیلی شیک بلوکه اش و تو دلم دو تا فحش‌هم‌حواله اش‌ که واقعاچقدددددددددددر بعضی‌مردها بی‌ظرفیت و هستند !!!!!


حتم دارم کار زیر سر همین یارو قابلمه فروشه است .اگرنه چرا تا حالا مزاحم نداشتم .امشب‌که‌ را اومد بهش‌میگم تا اگه باز مزاحم شد بشوره پهنش کنه آفتاب
ایشششششش هر کی رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی
ایکبریییییییییییسیی













اطلاعات

صبح برف می بارید . را منصرف شد بره سر کار .

برخلاف اون زمانی که با مادرش زیر یک سقف زندگی می کردیم و او برای تکمیل کارهاش خونه می موند و اغلب هم

دعوامون میشد الان اگه فرصت های اینچنینی بدست بیاد بسیییییار شادمان میشم .

اشتباه بزرگ من در زندگی مشترکم قبول این بود که با مادر شوهر زیر یک سقف زندگی کنم ! البته بودن او و اومدنش برای سه ماه بود اما یه مرتبه چشم باز دیدم همیشگی شده ! لحظه به لحظه اون 9 ماه برای من عذاب بود !مرگ بود و مردن ! اول زندگی مشترکم بعد از چند سال بود ! برخلاف تصورم که به خودم امید داده بودم اگه در ازدواجم از خیلی رسم و رسومات فاکتور گرفتن و با جمله (رسم نداریم ) هیچ کار خاصی برام ن !! امید داشتم حدااقل در زندگی مشترکم آرامش خواهم داشت اما اون 9 ماه برام مرگ بود مرگ ! هرگز نه شوهرم رو در اون برهه زمانی می بخشم و نه مادرش رو .

انصاف به ج بدم شرایط شوهرم جور نبود . تازه از یک ش ت بزرگ کاری بیرون اومده بود و باید خودش رو مجددا سر پا نگه میداشت !برای انجام کارش نیاز به آرامش داشت !اما اون خونه لعنتی شده بود میدون جنگ میون من و مادرش !


تازه عروس بودم !نیاز داشتم با شوهرم تنها باشم اون وقت شبها مادر شوهر بخاطر نداشتن جا و انبوه وسایلی که در تنها اتاق خونه نقلیمون جا سازی شده بود شبا کنار ما می خو د درست اون طرف شوهر من ناس می کشید و روزها برخلاف الان و اون گذشته ای که عقد بودم یک لحظه ما رو رها نمی کرد !و بیرون نمی رفت !


یک ذره به ذهنش خطور نمی کرد بعد از 4 سال عقد و عروسی این دو جوون شاید احتیاج داشته باشن تنها باشن هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ درکی از این چیزها نداشت یا شایدم داشت خودش رو میزد به اون راه !

اینا به کنار ! دائم در هر چیزی اظهار نظر می کرد !اونم حرفای صد من یه غاز و بی ارزشی که اندازه ارزنی برای من ارزش نداشت و با استاندارد زندگیم جور نبود .

خساست بیش از حدش !! ممانعتش در ج شوهر من !و دستور صادر و سطح توقعش از من به عنوان ی که باید در کار منزل سهیم میشدم ! و یا باااااااااااااااااااااااید ج می ! اون اوائل مثل یک الاغ میرفتم 250 تومن و 300 تومن با کارتم ید می میاوردم خونه اون وقت یک شب همین شوهرم بین دعوا برگشت بهم گفت مگه چی یدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در روابط من و شوهرم تاثیر منفی زیادی گذاشت ! در نبود شوهرم به من تیکه مینداخت بعد که به شوهرم می گفتم مامانت این حرف رو زده خیلی راحتتتتتتتتتتتتتتت منکر میشد می گفت من اصلا همچین حرفی نزدم !!!! خدا میدونه اون لحظه خونم جوش میومد و دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم اما نمیشد !من احمق خودم انتخاب کرده بودم پس باید خفه میشدم ! همه اینها گذشت . برای منی که در یک خونواده بزرگ شده بودم که میوه یدنهاشون جعبه جعبه بود ! ید مواد شوینده ،روغن و ...همیشه عمده بود نه جزء جزءخیلی سخت بود اون زمانیکه میخواستم غذایی بپزم مادر شوهر میومد دخ می کرد که روغن زیاد نریز !ادویه اینقدر بریز و تیر آ برای من اون زمانی بود که یک شب خسته از سرکار اومدم خونه شوهرم خواهش کرد شام ماکارانی درست کنم بعد من ترجیح دادم کنار شام ، سالاد هم درست کنم  اون لحظه به نعنا احتیاج  داشتم . مادر شوهر مقدار نعنایی که به سختی یک قاشق چای خوری میشد گرفت جلو صورتم گفت بیا بگیر اما همشو نریز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!با همه وجودم خشم شدم نگاش . تا نیمه راه رفت و برگشت گفت :ما همینو چهار قسمت می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!! (منظورش از ما خودش و فامیلاش یعنی خواهراش بودن !!!) خونم به جوش اومد با ص که از خشم می لرزید گفتم :آره ..شما همیشه همه چیزتون با آدمای معمولی فرق داره ! در لحنم خشم و تمس بود ! نمیدونم چی گفت که شوهرم برگشت بهش گفت :بیچاره داره مس ه ات می کنه . اونم نه گذاشت نه برداشت به من گفت :گور پدرش !!!!!!!!!!!!!!!!!!

بغض ! و اون لحظه تمام وجودم ، سلول به سلول بدنم پر از نفرت و کینه شد ازش ! این زن در پس اون صورت مظلومش ، زبونش برای من پر از کینه و نیش و کنایه بود و من احمق در طول سالهای عقدم نخواستم ببینم ! یادمه را چنان دادی سرش زد و در جواب سکوت من بهش گفت :گور پدر خودت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که خفه شد .

من اون شب تازه فهمیدم محبت زیادی حماقته !!!!! و الان خوشحالم که 5ماه میگذره دیگه پا توی اون خونه منفور نگذاشتم !نه خواستم ریختش رو ببینم و نه صداشو بشنوم  .

برام به هیچ وجه نصیحتهای مامانم اهمیت نداره که دائم میخواد برم بهش سر بزنم  چون نه مامان و نه هیچ دیگه  تو زندگی من نبوده و نمیدونه چی به من گذشت

همین حالا دارم جایی میشینم که مجبورم بابتش کرایه بدم !و منت تحمل کنم

با همه این اوصاف خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن را . بعد از مستقل شدنمون دیگه با را دعوا نداشتم   بگو مگوی کوتاه زن و شوهری ،اون هم خیلی کم داشتم اما دعوایی که مثل سابق تو تنهاییم زار بزنم و در تاریکی شب به کوچه ها پناه ببرم نداشتم .آرامش به زندگیم برگشت و الان خدا رو شکر با هم خوبیم .


صبح یه مشت برف رو از تراس جمع و تو دستم گرفتم ! گلوله اش بندازم یقه را اما دلم نیومد !گفتم :بچه ام یه روز مونده خونه اذیتش نکنم .نیشخند نیشخند

http://www.uupload.ir/files/dewx_dsc_0021.jpg


را ب شامش رو کامل نخورد .عادت داره فست فود ها رو نصفه نیمه بخوره مابقیش رو فرداش به عنوان صبحونه استفاده می کنه

ب اینا رو ید آورد خونه

http://www.uupload.ir/files/tr5t_dsc_0018.jpg


من پی همه رو خوردم .بعد ورم کرده افتادم  یه گوشه .

صبح یه موز خوردم با یه فنجون قهوه ! بعد بلن شدم نون و پنیر گردو با نون سنگکم رو زدم بر بدن !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/nyam2.gif

حول و حوش ساعت 9 بود دیدم زن داداشم داره بهم زنگ میزنه !جواب دادم صدای فنچول خانمشون تو گوشیم دمید !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/basketsmileyff.gif

گفت : جون روزت مبارک باشه ! کلی قربون صدقه اش رفتم و گفتم برات چیز میز یدم عید بیام برات میارمشون http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/shopping.gif

بعد با زن داداشم صحبت !بین حرفاش تیکه انداخت و اشاره کرد به دعوایی که با پدر من داشته !

منم تا حدی بهش حق دادم .تا حدی هم خودش مقصر دیدم و اینو بهش گفتم !

خلاصه کنم اونقدددددددددددددددددددددر فک زد که بعد 45 دقیقه شارژ گوشیش تموم شد و من از خونه بهش زنگ زدم !

این وسط رای لوس میرفت میومد اینا رو میزاشت دهنم

http://www.uupload.ir/files/km6_dsc_0022.jpg


می گفت عزیزم قندت افتاد اینقدرررررر غیبت پدر و مادرت کردی !!!!!!!!!!!! اینا رو بخور جون بگیری http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif   http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif

بهش محل ندادم گفتم :بزارش کنار بعدا میام میخورم .

باز اونقدر فک زدیم که اینبار شارژ برقی موبایل زن داداشم تموم شد و مکالمه ما بعد از یک ساعت و 45 دقیقه ناتموم موند on the phone - new!on the phone - new!

.نهار رو که قرمه سبزی ب بود در جوار را بر بدن زدیم

http://www.uupload.ir/files/zzpg_dsc_0027.jpg

جای همگی خلی عالییییییییییییییییییی شده بود .

دلتون نخواد .

بعد هر دوتامو ن خسبیدیم و بعد ِ بیدار شدن کمی راجب کار من و مشکلی که درش بوجود اومده بود بحث کردیم

که من دیدم داره منجر به دعوا میشه سر را جیغ جیغ و آ ش قانعش هرگزززززززززززززززززززز

به ی باج نمیدم هرگززززززززززززززززززززززز به هر قیمتی میخواد باشه !

دیگه تا چشم به هم زدم دیدم شب شده !

را گفت تو این هوای برفی میره سرکوچه بستنی و پفک ب ه بیاد . منم دست به کار شدم کتلت سبزیجات درست

http://www.uupload.ir/files/yw7_dsc_0028.jpg


خوشمزه شده بود . تا زدیم بر بدن . من اومدم سراغ آپدیت وبم و را مشغول تماشای یه سریاله از شبکه 3


اطلاعات


برام عجیبه !!!! خیلی ها هستند مثل تو زیبا نیستند !در سی وپنج سالگی و حتی بالاتر درست مثل تو مجرد باقی موندن

اما هرگز شوهر یکی دیگه رو قاپ نزدن !مثل در گوش مرد زن دیگه، نجوای عشق نخوندن ! براش وبلاگ درست ن


وبا وقاحت دراون ننوشتن که بالا ه یک روز با هم خواهیم بود !!!و من مثل مادر فرزندت با تو برخورد نخواهم کرد!!!!!عجیبه

امثال تو موجودات عجیبی هستید

موجوداتی که خودشون رو در سیرت و صورت زیبا می بینند و هم نوع خودشون رو نه!!!!


چقددددددددددددر وقیح باید باشی که برای فرار از تنهاییت به فکر تنها زن دیگه هستی !!!ع رخ زشتت رو که دیدم یقین پیدا دختران و نی مثل تو که به دنبال مردان دیگه هستند نه از سیرت زیبایی به ارث بردن نه از صورت !!!!حدااق تو سومین خائنی هستی که دیدم قیافه زشتی داشتند و برای فرار از خواسته نشدن خوشبختیشون رو بر آشیونه دیگه بنا ............شرمت باد زن






اطلاعات


بوی تند قهوه پیچیده تو خونه . را مشغول درست قهوه است !من زیر پتوی بنفش نرمولکم خودمو گلوله و به زحمت می نویسم !!!!


هوا ابری و خا تریه .برف همچنان میباره .دوست دارم ادامه پیدا کنه تا آ هفته .اما دلم برا را میسوزه که مجبوره تو این سرما حتی

روز تعطیل بره سرکار


خوشحالم قرمه سبزی و برنج ب دست نخورده تو یخچال باقی مونده .این یعنی امروز روز‌خودمه وآشپزی نخواهم کرد .


قرمه سبزیش از شش صبح دیروز تا نه شب که را همراه با غذای آماده اومد خونه در حال قل زدن بود .حس ییییییییی جا افتاده و سیاه شده .عطر و بوش مثل قرمه خوزستانه .

هر چند وقتی را با غذا اومد خونه بهم برخورد .بهش گفته بودم قرمه سبزی درست اما اون فست فود بیرون رو به زحمت من ترجیح داد

بعدا میام








اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/15/post-42/برگ
  • مطالب مشابه: برگ چهلم
  • کلمات کلیدی: قرمه , را ,خونه ,اومد خونه ,قرمه سبزی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

جا دارد به جامعه فرهیخته کشور اعلان نمایم بنده با دادن دو امتی یکی موفق و دیگری ناموفق به درجه ای از فضل و دانش دست یافتم

باشد که رستگار شوم !

عاقووووووووووووووووووووووو تاحالا سابقه نداشته ی در عرض 14 دقیقه دو امتحان بده ! اسممو باید تو گینس ثبت کنند!

وارد سایت که شدم دیدم به جای ثبت نام در سه امتحان در دوتاش ثبت نام !

ساعت شروع آزمون 10 تا 11بود ! من خوش خیال دنده پهن !   تازه رفتم تو آزمون سومی ثبت نام اما چون مدت ثبت نام یک ماه

پیش تموم شده بود نشد سومی رو شزکت کنم به خودم دلداری دادمو گفتم :اکشالی نداره !!!!!!!! تقدیر الهی بوده کمتر بهت استرس وارد شه !!!!!!!!!!!!!

بعد چون آزمون مجازی بود منم پی دی اف کتاباشو کرده بودم و تو بار برام باز بود .

خیر سرم تصمیم داشتم با سرچ در محتوا به سوالات دست پیدا کنم و از قضا انتظار داشتم نخونده نمره بالایی بیارم .!!!

امممممممممممممممممممممممممممممممممممما

آزمون اولی رو که وارد شدم چون سوالا به چشمم عجیب و غریب بود رفتم سراغ جزوه !!!!هر چی کلمات کلیدی سوال رو در کتاب سرچ

هیچییییییییییییییییییییییییی بالا نیومد !!!! خلاصه از نیروهای غیبی امداد گرفتم و دیدم فقط 8 دقیقه وقت برا اولین آزمون باقی مونده و من هنوز 15 سوال

بی جواب جلو روم داره بهم چشمک میزنه ! http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/winking.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/winking.gif  اینه که تند تند خونده نخونده زدم رفت و آ ش نمره درخشانم بالا اومد !!!!!!!!!!!!!!!

نمره قبولی 12 از 20 بود امممممممممممممممممممممممما من 10.6 شدم !!!!!!!!!!!!!!! یعنی به پله موفقیت نرسیدم !!!

http://uupload.ir/files/ys6f_23456d.png

نا امید نشدم رفتم سراغ دومین آزمون !

اونجا بود که آه از نهادم براومد !

تازه متوجه شدم من به جای جزوه امتحان قبلی داشتم تو جزوه این امتحان دنبال جواب می گشتم

یعنی شما فکر کن آزمون ریاضی داشتین میخواستین تغلب کنید بعد رفتین سراغ جزوه قرآن تو کتاب قرآن دنبال فرمولای ریاضی می گشتین !!!

لحظه ای در افق محو شدم و بعد ناگهان بر خویشتن نهیب زدم که هان ای تارا اکنون وقت دادن امتحان است !

جزوه رو با دستان لرزان بالا پایین !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bokmal.gif

فکر می کنید چی شد ؟

بعلههههههههههههههههههههههه نوع سوالات به صورت درک و فهم از محتوا بود و سوالا طوری طرح نشده بود که بشه با سرچ کلمات کلیدی به جواب دست یافت

و اینگونه بود که دست به دامان حق تعالی گشته و این بار با طمئنینه بیشتر پاسخ سوالات رو دادم و این در حالی بود که هیییییییییییییییچ امیدی به

ب قبولی نداشتم !

اما من امروز معجزه رو به چشم خودم دیدم ! اون زمانی که این قسمت برام بالا اومد

http://uupload.ir/files/6rlq_untitled.png

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دومی رو نمره آوردم !

حالا به دلیل سیستم گشادیسم و نخوندنم ! باید برم 24 هزار تومن ناقابل بریزم تو خیک اداره !چند روز هم خودمو علاف دوره ها کنم تا بتونم

اون آزمونی که مفت و مجانی تو خونه ام ازم گرفته میشد رو جبران کنم !!!!

یعنی مرض دیگه شاخ و دم که نداره !

طرف مفت و مجانی ازم آزمون گرفت بدون پول بدون هزینه و اتلاف وقت !من قدر ندونستم و نخوندم نمره هم نیوردم !

حالا باید به تنم سختی بدم برم با پول و بدبختی همونو بدست بیارم

شماها از این خبطی که من عبرت بگیرید !

نکنید جانم نکنید


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/14/post-40/برگ-سی-و-هشتم
  • مطالب مشابه: برگ سی و هشتم
  • کلمات کلیدی: آزمون ,جزوه ,امتحان ,نمره ,یعنی ,جواب ,بالا اومد ,کلمات کلیدی ,سراغ جزوه ,رفتم سراغ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

الان از اون لحظه هاست که باید یه چک به خودم حواله کنم و بگم: خیلی احمقی خیلییییییییییییی!


آزمون سوم ناخودآگاه برام ثبت شده بود و رفتم الان امتحان دادم و در کمال حیرت صفحه سوالات برام باز شد


نمره ام ۸شد !به همین سادگی به همین خوشمزگی




اطلاعات


رو به تی وی دراز کشیدم و برنامه بنجل تی وی رو می بینم !


به شکم قلنبه شده ام نگاه می کنم و با شوقی وصف ناشدنی دست می کشم روش میگم :یعنی ممکنه نی نی داشته باشم ؟شکمم خیلی قلنبه شده ها

را سرش رو از لپ تاپش بلند میکنه .عینکش رو برمیداره و با لبخندی معنادار بهم میگه :عزیزم تا اونجا که من یادمه شکم تو همیشه اینجوری بوده !!!!!!خشبناک نگاش و گفتم :راست میگی این یکی رو کاملا با هم تفاهم داریم مگه نه ؟

ایشششششششش

حیف از معجونی که با شیر مونده دو روز پیش براش درست !!!!!


خخخخخ امیدوارم اسهال نشه :))))))






اطلاعات

بالا ه بعد از کلی کار و بشور و بساب حالا تونستم مبارک رو کمی روی زمین بزارم و استراحت کنم .

وااااااااااای که هر چی کار خونه انجام بدی باز از یه جا دیگه برات کار میریزه بیرون !

ب بعد از خوردن آش و ماکارانی چرب و چیلی معجونی رو که درست کرده بودم آوردم برا خودمو را !


http://uupload.ir/files/cz1b_dsc_1877.jpg


خوردن معجون همانا و دل پیچه و اسکان در دستشویی تا خود صبح همان !!!! حالا نمیدونم از ما و عسل بیش از حد معجونه بود یا

از شیر مونده ای که با شیر تازه قاطی تا مثلا !!!اصراف نکرده باشم !

را چیزیش نشد و خدا رو شکر سرومـُر و گنده به اوامر خودش مشغول بود !

اونقدر شب سختی بهم گذشت که برای اولین بار در طول خدمتم تصمیم گرفتم صبح سرکار نرم و مرخصی بگیرم امممممممممممما

از اونجا که من مرض منضبط بودن دارم با خوردن دو قرص راهی محل کارم شدم و چهار ساعت بعد به خونه اومدم .

بین راه از یه رستوران بوی قرمه سبزی میومد . به یاد آوردم سبزی ها خورشتی رو تموم برا همین رفتم تو مغازه سر کوچه

مقدار سبزی خوزشتی برداشتم ! بدون گشنیز و شنبلیله !!!در واقع یادم نبود اونا رو بردارم . نیم کیلو هم قارچ یدم اومدم خونه

هوا ابری و استخون سوز بود .

اومدم خونه ماکارانی مونده چند شب پیش رو گرم خوردم و به را زنگ زدم گفتم :برا شب کتلت درست می کنم . خیار شور و گوجه بگیر بیار

خودشو برام لوس کرد و گفت اگه اجازه بدی امشب برم خونه مامانم بمونم برات فردا می م میارم !

گفتم :باشه

بعد خسبیدم !

بیدار شدم نشستم به سبزی پاک .مگه تموم میشد !دیدم گشنیز و شنبلیله داخل سبزی ها نیست و این قرمه سبزی قرمه بشو نیست

به ناچار لباس پوشیدم .حوصله آرایش رو نداشتم .با همون قیافه زامبی شکل وبدون آرایش

اول رفتم نونوایی سه سنگک خشخاشی یدم ! بعد رفتم مغازه سبزی فروشی ای که صبح ازش سبزی

یده بودم ! پسره گفت فقط یه بسته گشنیز براش مونده !به ناچار تو اون سرما راه خیابون رو در پیش گرفتم و رفتم و رفتم تا بالا ه تو نستم

گشنیز و چند بسته شنبلیله و اسفناج و شوید ب م بیارم به سبزی ها اضافه کنم . بعد هم که مشغول شستن سبزی ها شدم

را هی زنگ میزد منم که کمرم داشت می ترکید پاچه مبارکش رو گازیدم گفتم من مثل تو بیکار نیستم . اینقدر زنگ نزن بهم دارم حمالی می کنم

اونم فقط بیست دقیقه طاقت آورد باز زنگ زد منم بهش محل ندادم

والاه یه ذره درک نمی کنه که این زن الان در چه حالیه !انگار من مثل خودش بیکارم بخوام قربون صدقه هاشو گوش بدم .ایشششششششش


وای نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههه مرده شور بلاگ اسکای رو ببره کلی از نوشته هام سیو نشده

چقدر جون کندم بابت گذاشتن شکلک ها

ازت متنفرم بلاگ اسکای رررررررررررر


دیگه حوصله نوشتن مابقی قضایا رو ندارم اه


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/13/post-38/برگ-سی-و-ششم
  • مطالب مشابه: برگ سی و ششم
  • کلمات کلیدی: سبزی ,خونه ,گشنیز , را ,گفتم ,شنبلیله ,بلاگ اسکای ,اومدم خونه ,قرمه سبزی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یه ساعت دیگه سه تا امتحان دارم به هیجامم نیس !

از اونجا که از تنهایی ، اونم شب می ترسم ب یکی دوبار بیدار شدم و یه بار ساعت دو نیم بود که بلن شدم از پنجره بیرون رو دید زدم

دیدم اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چه برفی میباره !  یه کم به آسمون فحش دادم که ایکبیری چطور وقتی من میرم سرکار اینجور نمیباری 

اممممممممما الان که دو روز تعطیلی دارم فیشششششششش فیششششششششش داری پشمک از آسمون میریزی پایین !!!http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/fingersmiley.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/fingersmiley.gif

دوباره اومدم تو رختخوابم گلوله شدم و یه حس خباثت درونی به وجودم لولید که ساعت 3 نیمه شب زنگ بزنم خونه ننه شوهر هم اونو هم بچه

لوس بچه ننه اش رو زا به راه کنم !

چطو من از تنهایی بگرخم اونا در آرامش در جوار هم بخسبند ؟ smilie_ _318.gif     اما فرهنگ بالای درونم مانع این کار شد و مثل

یه دختر خوب از ترس ،  پتو رو کشیدم رو سرم و چند مین بعد که داشتم از بی هوایی می مردم و خیس عرق بودم پتو رو کنار زدم و زل زدم به

در و سیاهی نامتعارفی که برام وهمناک بود! دوباره خودمو زیر پتو استتار و از اونجا که رختخوابمو کنار بخاری انداخته بودم

آب پز شدم تا صبح شد .

صبح جهت سوزانیدن دل دوستم که عاشق برفه در تراس رو بار و با اون لباس نازکم و موهای هاپولیم رفتم تو تراس چیریک چیریک ع انداختم

اما از اونجا که منظره و به قول گروه چس کلاسیون ها ویو مناسبی نبود، به ع انداختن از چند دار و درخت اکتفا نمودم و ع رو برا دوستم و آبجیم

ارسال !

http://uupload.ir/files/j3p_dsc_0021.jpg

بعد بلن شدم ساعت 7 صبح در جهت ایفای نقش وس بی محل و بیدار همساده انبوه سبزی ب رو آوردم وسط سالن و دستگاه غذا ساز رو روبراه

و غررررررررررررررررررغرررررررررررر کنان سبزی چرخ نمودم !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/noisysmile.gif    

بعد پ زودپز رو روبراه و گوشت و لوبیاها رو ریختم داخلش تا با پیاز داغ و ادویه جات بجوشن و پزیده شن !smilie_ _278.gif

را که نیست چرا باید به قولم وفا کنم ؟ (بهش قول داده بودم دیگه از زودپز استفاده نکنم )

مگه او در طول زندگی مشترکمون قولهایی که به من داده رو عمل کرده ! پس این به اون در !smilie_ _086.gif

دیروز ظهر با مقدار شیری که تو یخچال بود ماست درستیدم اینم عسکش


http://uupload.ir/files/fyr1_dsc_0024.jpg

کم کم باید اسممو بزارن تارا ماست بند biggrin_ .gif

در راستای دل نگرانی را از اینکه ممکنه لولو منو بخوره !سر صبح ساعت 7:10 دقیقه زنگید که تو این برف و سرما میری واسه امتحان ؟http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/2029.gif

گفتم :نــُچ ! مگه دیوونه ام ! آزمونش مجازیه و نخوندم و به روش خودم تغلب می کنم به همین سادگی به همین خوشمزگی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد بلن شدم صبحانه کاملا سالم خویشتن رو بر بدن زدم


http://uupload.ir/files/bev2_dsc_0023.jpg

و بعد مواد تغلب رو راست و ریست تا موقع آزمون نخوام یکی تو سر خودم یکی جزوه ها

بزنم ! حالا نمره هم نیوردم به تخم و تخمک بچه های نداشته ام smilie_ _214.gif




اطلاعات


http://uupload.ir/files/17zj_dsc_1875.jpg


ایشون که می بینید شام ب ماست ! نکته مهم این ع ، ماست درون اون می باشد که محصول اینجانب می باشد !!!!!:))))))

واقعیتش رو بخواید خج می کشیدم ع غذامو در این ظرفها بزارم ! امــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا چاره ای نبود .چون عکاس مورد نظر را بود

و بهش گفته بودم ع رو برای چس کلاس گذاشتن نزد زن داداشها میخوام !smilie_ _194.gif

خیر سرم نمیخوام متوجه حضور مبارک وب من شه !aergern3.gif

از طرفی من سه دست ظرف دارم . یک سرویس 105 پارچه سفید طلایی خاص مهمون ! دو سرویس مس ه دم دستی ! یکیش از این انگشتیهاست !smilie_ _194.gif

یکی هم شکلش مثلثیه و انگار یه گره سرش داره که اونم جز یکی دو بار تو دست نیوردم !! و چون ظرفامو را میشوره میگم میزنه میشکنه !پس بهتره

همین انگشتیها رو بکار ببرم که اگه ش ت دلم نسوزه ! البته مامان جانم یه سرویس گل سرخی هم برام یده که گفت واسم تابستون میاره !

حالا من از این گل سرخی ها اینقددددددددددددر بدم میومد که حد نداره !منتهی از وقتی اینستای مهره رو دنبال می کنم و می بینم با چه عشقی تو اون

ظرفا غذا میخوره و لذت میبره کمی دلگرم شدم هدیه مامان جانمو رد نکنم و بگم باشه برام بیارش !

همکارم میگفت یه دست سرویس سفال دم دستی برای جهیزیه اش یده 50 هزار تومن !!!!آدرس گرفتم برم ببینم اگه قشنگه سرویس چای خوریش

رو ب م برای سفره هفت سینم !میخوام توی فنجون و نعلبکی هفت سین درست کنم

امروز به مناسبت ده.....ه فج..ر(علت جدا نوشتن کلمات اینه نمیخوام با نوشتن این دو‌کلمه وب من بالا بیاد ) آش رشته برامون آوردن !!!!!در واقع یه ظرف موقع برگشت به خونه بهم دادن و من و همکار آش به دست پیتکو پیتکو به سمت اتوبوس چهار نعل می دویدیم !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/chaseupssmiley.gif   

همکارم سن بالاست و پنجاه و چند سالشه .منم که قلنبه می باشم دو متر دویدم از نفس افتادم !!!!!راننده اتوبوس تلاش مضبوحانه  ما رو که دید دلش به حالمون سوزید و پا زد رو ترمز !!!!من جون تازه ای گرفتم و پیتکو پیتکو از همکار جلو زدم و آش درون ظرف دومتر بالا میپرید و مجددا آب و نخود لوبیا ها چرخ ن در هوا وارد ظرف میشدن !!!!هن هن کنان پ سوار و با صدای بلند از راننده تشکر !حتی اونقدر جو‌گیر شده بودم که دلم میخواست برم صورت تپلش رو بماچم !!!استغفرالله !!!! دیگه همکار هم اومد و اتوبوس ما رو تا جایی که میخواستیم رسوند !!!!!تو ترافیک یه ون جلومون بود که همکار با تاسف گفت :این ون ماست !!!!!یه روز هم که زود میرسیم اینا زود میان و ما رو جا میزارن !!!!من به حرفش زیاد گوش نمیدادم چون داشتم شالگردنمو روی ظرف آش جا سازی می تا بتونم راحت تر تا ایستگاه بعدی بدوم !!!!!smilie_ _101.gif

عاقوووووووووو همینکه پیاده شدم . و اومدم از این طرف خیابون برم اون سمت !

خط اتوبوسی که منو تا جلو خونه میاره رو دیدم و چون فاصله ام تا ایستگاه زیاد بود فقط تونستم به همکارم بگم فلانی من رفتم خ ظظظظظظظظظظظ

و بعد در برابر چشمان گروهی از مردم و راننده هیزای تا ی پیتکوووووووو پیتکوووووووووو به سمت ایستگاه تاختم !!!!! چشمم به آدمایی بود که سوار اتوبوس شدن و در اتوبوسی که بسته شد !!!! پاهام شل شد !!!! همکارم از اون دور دورها نعره میزد ! ندووووووو بهش نمیرسی !

بخاطر لجبازی با اونم که شده باز دویدم و گویی کائنات امروز دست به دست هم داده بودن تا من زود به خونه برسم یهو در کمال حیرت دیدم راننده هه نگه داشت تا من برسم و سوار شم !!!! http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/sadhugsmiley.gif رفتم اون عقب و از پشت شیشه مثل بچه تخس ها برا همکارم با افتخار دست ت دادم و بای بای ! اونم با غیض داشت نگام می کرد !!!!
smilie_ _327.gif

دیگه اومدم خونه و چون دیدم بخاطر دویدن ها خیس عرقم .پ و خودم رو خوووووووووووووووب شستن !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/showersmile.gif(به لهجه افغانها بخونید )


بعد آش رو در یخچال جا سازی و چون یخچال در مرز انفجار بود قابلمه ماکارانی ب رو گزاشتم رو گاز . برا خودم نهار کشیدم و با ماست محصول خودم زدم بر بدن

بعد هم به واسطه خستگی و ورزش اجباری و خوردن مسکنی به نام ماست خسبیدم ! الان هم که در خدمت شمام هر چند خونه رو گند برداشته و باید بلن شم همه جا رو جارو بکشم !smilie_ _337.gif من نمیدونم چرا با اینکه خودم و را اهل کثیف کاری نیستیم اممممممممممما این خونه هر دو روز کثیفه

ایشششششششششششششش گندش بزنه !

خوب من برم دیگه



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/12/post-36/
  • مطالب مشابه: برگ سی و چهارم
  • کلمات کلیدی: خونه ,همکارم ,سرویس ,ماست ,اتوبوس ,راننده ,پیتکو پیتکو
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

چند وقته پاشنه پام درد می کنه .فک کنم هشت ماهی میشه .درست از وقتی از خونه ننه شوور بیرون اومدیم این بلا سرم اومده .شاید از مدل کفشام باشه .همکارم راست یا دروغ میگه خار پاشنه داشته بهش گفته کفش پاشنه بلند بپوش !!!! را واسه تولدم یک ماه پیش این کفشو ید منتهی کفش تخت هست .


http://uupload.ir/files/9uc6_elgl_img-20161224-wa0000.jpg

گرچه آج های عمیق داره و کفش نرمه اما نمیدونم چرا درد پا دارم .

نیمه های صبح بی خو زد به سرم .گوشیمو نگاه دیدم ساعت ۴:۵صبح مبلغ ۱۶هزار و هفتصد تومن رفته به حسابم !!!و در اس ام اس نوشته سود!!!!!!!بعد جمع حسابم شده بود بیست میلیون و صد و شصت هزارو خورده ای !!!!قلبم ایستاد از‌خوشحالی !!!اما طولی نکشید در ذهنم تجزیه تحلیل منکه تو حسابم فقط پونصد چوق بود پس چرا یهو زیاد شده !!!این شد که را رو بیدار و‌گفتم یکی اشتباها به حسابم پول ریخته اونم نیمه های صبح !!!!!!! را گفت :مبلغش چقدره ؟مبلغ رو گفتم .بعد ادامه دادم من فقط پونصد تومن داشتم !!!!! را گفت احتمالا اشتباه فردا از حسابت برمیدارن !!!!!!!!!!!!!!!!!!از این خطاهای بانکی پیش‌میاد !!!!یهو انگار برق سه فاز گرفتم !!!!!!! یادم اومد که اااااااا این پول سود همون پول حساب مخفیمه که خیر سرم قرار بود از شوهرم مخفی نگه دارم !!!!و اینگونه خودم خودمو لو دادم .

هر چند بیچاره را نه چیزی گفت نه پی اش رو گرفت که قضیه چی بوده :)


امروز رفتم اداره یادم رفته بود یه فرم رو ببرم آی حرص خوردم !قرار شد شنبه این همه راه رو مجددا برم !!!!یک ساعت و نیم فقط رفتنم طول میکشه !!بسکه ترافیک سنگینه .

روی شیشه یه رستوران کلمه حلیم بادمجون رو دیدم .قبل اومدن به خونه بادمجون و مغز گردو و کشک یدم و الان پزیدم ببینم آ ش چی در میاد !!!!!! 


دلم میخواد این چند سال باقی مونده از خدمتم بگذره و طبق قانون جدید با بیست سال خدمت خودمو بازنشسته کنم .البته اگه امثال اون زنیکه (امور بانوان)که زر زده بود برا قانون   جدید تبصره بزارن !!!!زنیکه انگار ما جون زیادی داریم !خوب بزار ما بریم کنار بچه هامون رو بزرگ کنیم چند جووون بیکار بیان جای ما .چرا کاره ای نیستی زر میزنی که به ضرر ته !!!! از کی تا حالا تو شدی مکلف ت



اطلاعات

هوا ابریه .مابقی حلیم بادمجونی رو که ب درست خوردم

http://www.uupload.ir/files/cdso_dsc_0012.jpg

 الان مرغ گذاشتم بپزه برا شام ته چین درست کنم . کمی ح تهوع دارم . آخه ب زیاده روی تو خوردن .بخصوص اینکه رای شکمو باز افتاده رو مود ید شیرینی و ب وقتی داشتم غرغر می پرسید قهوه می خوری درست کنم ؟

گرچه گفتم نه اما کار خودشو کرد و چند لحظه بعد قهوه رو ریخته بود تو این استکان کمر باریک با این شیرینی های خوشمزه گرفت جلو صورتم !!!!


http://www.uupload.ir/files/1vw_img_20170127_134802.jpg

منم که شکمو قدرت نه گفتن نداشتم دو لپی خوردمشون و رو به تی وی دراز به دراز افتادم .

دلم میخواد بلن شم برم بیرون . برم پارک .مردم اغلب برا پیاده روی میان اونجا و چون بزرگ و باصفا هست همیشه شلوغه .حتی الان که درختای سر به فلک کشیده اش و عاری از برگه .

کلی برگه دارم که باید تا فردا صبح تکمیلشون کنم اما حالشو ندارم . هم نرفتم هنوز . لباسامو اتو ن ! وای خیلی تنبل شدم . ازخودم بدم میاد دیگه

بهتره بلن شم کم کم کارهامو م .اول برم سراغ و اتوی لباسام .بعد هم تهیه شام . آ ش اگه جونی برام موند برگه ها رو بنویسم .

از اینکه صبح باید برم سرکار بدم میاد


اطلاعات


۱- مایع ماکارانیمو آماده قبل اومدن را ماکارانی رو‌خواهم پزوند .


۲-اینجا ع..ن ترین شرایط آب و‌هوایی رو داره به طوریکه ب را تو شر شر بارون و باد و‌بوران اومد خونه .یک ساعت بعد هنگام دیدن ،دست منو‌گرفت برد پشت پنجره و دونه های درشت برف و درختان سفید پوش رو بهم نشون داد .دو ساعت بعدکه من تصور تعطیلی رو می دیدم هوا صافه .توی آسمون جز چند لکه کوچک ابر چیزی دیده نمیشه !و صبح روی برفهای به یخ تبدیل شده که زیر پاهام قرچ قروچ می راهی محل کارم شدم :(


-هر روز که میگذره از کارم و کار بیشتر بیزار میشم و دلم میخواد خونه نشین شم .شاید در روز دوتا سه بار همکارانم مجبورند دیالگو منو مبنی بر میزان نفرتم ازکارم بشنون و دم نزنن

۴- پدر شوهر چند ماهیه رفته بلاد کفر خبری ازش نیست و بهونه های نیومدنش رو به ایران بستن قرار دادهای کاریش عنوان کرده .ایشون از شغل اصلی خودش چند سالیه کناره گرفته و زده تو کار تولید که پول بیشتری داره .اون وقت زنش زنگ زده به شوهر من که ، چرا یه کم بابات رو نصیحت نمی کنی ؟صدای برادرام در اومده بسکه منو تنها میزاره میره سفر و چند ماه چند ماه پیداش نیس !!!!!شوهر منم دلداریش دادو گفت :اگه باهام تماس گرفت بهش حرفاتون رو منتقل می کنم .عجب دنیایی شده .یه عده پسراشون رو باید جمع کنند بابت هرز پ اشون .شوهر من باید بابائه رو جمعش کنه !!!بوی خوبی به مشام نمیرسه !فکر کنم دوباره صاحب مادرشوهر اجنبی شده باشم :/


۵-امروز جلوی چشم اون مغازه داری که دفعه قبل هنگام ید میوه و سبزی یه مشت سبزی پلاسیده بهم انداخت وارد مغازه میوه فروشی کناریش شدم و در برابر نگاه خیره اون یارو با پاکت های میوه شاد و خندان زدم بیرون .آره داداش اینجوریاست !!!!!وقتی از اعتماد مشتریت سواستفاده می کنی اونم میره یه جا دیگه یداشو می کنه .به همین سادگی به همین خوشمزگی :)


۶-نرگس جان ع پروفایلت رو دیدم باید بلند بگم :نازش شم
حیف که پسر ندارم حیف








اطلاعات


چند وقته پاشنه پام درد می کنه .فک کنم هشت ماهی میشه .درست از وقتی از خونه ننه شوور بیرون اومدیم این بلا سرم اومده .شاید از مدل کفشام باشه .همکارم راست یا دروغ میگه خار پاشنه داشته بهش گفته کفش پاشنه بلند بپوش !!!! را واسه تولدم یک ماه پیش کفش ید منتهی کفش تخت هست .گرچه آج های عمیق داره و کفش نرمه اما نمیدونم چرا درد پا دارم .نیمه های صبح بی خو زد به سرم .گوشیمو نگاه دیدم ساعت ۴:۵صبح مبلغ ۱۶هزار و هفتصد تومن رفته به حسابم !!!و در اس ام اس نوشته سود!!!!!!!بعد جمع حسابم شده بود بیست میلیون و صد و شصت هزارو خورده ای !!!!قلبم ایستاد از‌خوشحالی !!!اما طولی نکشید در ذهنم تجزیه تحلیل منکه تو حسابم فقط پونصد چوق بود پس چرا یهو زیاد شده !!!این شد که را رو بیدار و‌گفتم یکی اشتباها به حسابم پول ریخته اونم نیمه های صبح !!!!!!! را گفت :مبلغش چقدره ؟مبلغ رو گفتم .بعد ادامه دادم من فقط پونصد تومن داشتم !!!!! را گفت احتمالا اشتباه فردا از حسابت برمیدارن !!!!!!!!!!!!!!!!!!از این خطاهای بانکی پیش‌میاد !!!!یهو انگار برق سه فاز گرفتم !!!!!!! یادم اومد که اااااااا این پول سود همون پول حساب مخفیمه که خیر سرم قرار بود از شوهرم مخفی نگه دارم !!!!و اینگونه خودم خودمو لو دادم .

هر چند بیچاره را نه چیزی گفت نه پی اش رو گرفت که قضیه چی بوده :)


امروز رفتم اداره یادم رفته بود یه فرم رو ببرم آی حرص خوردم !قرار شد شنبه این همه راه رو مجددا برم !!!!یک ساعت و نیم فقط رفتنم طول میکشه !!بسکه ترافیک سنگینه .

روی شیشه یه رستوران کلمه حلیم بادمجون رو دیدم .قبل اومدن به خونه بادمجون و مغز گردو و کشک یدم و الان پزیدم ببینم آ ش چی در میاد !!!!!! 


دلم میخواد این چند سال باقی مونده از خدمتم بگذره و طبق قانون جدید با بیست سال خدمت خودمو بازنشسته کنم .البته اگه امثال اون زنیکه (امور بانوان)که زر زده بود برا قانون   جدید تبصره بزارن !!!!زنیکه انگار ما جون زیادی داریم !خوب بزار ما بریم کنار بچه هامون رو بزرگ کنیم چند جووون بیکار بیان جای ما .چرا کاره ای نیستی زر میزنی که به ضرر ته !!!! از کی تا حالا تو شدی مکلف ت



اطلاعات


نمیدونم دیروز آپ یا نه ؟ فقط یادمه خسته بودم .نمیدونم اینجا نوشتم یا نه ؟.آها یادم اومد .دیروز از اتوبوس که پیاده شدم به یادآوردم برم‌کاهو‌و‌سبزی و‌میوه ب م .تو یخچال فقط سیب مونده بود که کم بود .رفتم کاهو‌ یدم‌و همچنان که مشغول انتخاب میوه ها بودم به مغازه دار گفتم برام نیم‌کیلو سبزی خوردن بکش .اونم دور از چشم من هر چی آت و‌ داشت پیچید لای رو مه بعد که اومدم خونه دیدم فقط تربچه و تره فرنگی و تره و‌کمی تره شاهی داده بهم .دیگه ازش ید نمی کنم .این قانون منه ببینم فروشنده دورم‌میزنه هر چقدر هم که سابقه ید داشته باشم میرم سراغ مغازه دیگه .وقتی اعتماد می کنم و احترام میزارم توقع دارم احترام ببینم و اعتماد !!!


خلاصه با بدبختی چندین کیلو‌میوه‌و سبزی رو بار تا خونه .هنوز بساط شام رو بر پا نکرده بودم که را با چهره در هم اومد .اول تحویلش نگرفتم .اما بعد به این فکر اگه مثل خودش قیافه بگیرم آ ش دعوا داریم !ازش بابت ید ایی که کرده بود تشکر .دیگه اومد کنارم و موتورش روشن شد و گفت حجم کارهاش اونقدر زیاد شده که تمام روزش فقط با کارخونه دارها در حال صحبت و تعیین وقت برای انجام کارها بوده .کمی دلداریش دادم و یکی دو جا هم آمپر چسبوندم و گفتم :غلط بخوان کارهای تو رو مفت کنند و خودشون توش میلیون میلیون بخورن . را گفت :چاره ای ندارم . ی آشنا به امور نیست و اگه خودم نتونم برم نمی تونند ی رو داشته باشند برای نصب پس ناچارا باید از خارج ی رو بیارن که این خودش مست م زمان و هزینه است .پس خودم با مبلغ بالاتر انجامش میدم .بعد گفت یکی دوماه تابستون تنها میشی دوست داشتی برو دیدن مامانت اینا گفتم فوقش یه هفته میرم بعد میام سرخونه زندگیم .بعد هم شام خوردیم و میوه آوردم حین دیدن خوردیم و عشقولی شدیم .امروز صبح بیدار شدم دیدم برف میباره . را رو بیدار گفتم تا شدید نشده بیا برو محل کارت که توی ترافیک نمونی .تا دوش بگیره صبحونه آماده و با هم خوردیم .بعد من قبل رفتن را مشغول تدارک آبگوشت بودم  که را گیر داد غذا توی زودپز نپز خطرناکه منم گفتم تا حالا که درست خیلی هم عالی بوده و خطر ساز نبوده در عرض دو سه ساعت غذامو مثل حلیم می کنه و جا میندازه !حالا مگه ول کن بود اونقدر دلیل تخمی آورد و آورد تا نهایتا گفتم باشه بابا کشتی منو .دیگه داخل زودپز نمی پزم .بعد رفتنش کار خودمو غذامو پختم جا که افتاد لباس پوشیدم برم محل کارم .دیگه رفتم و برگشتم و یه زنگ زدم مامانم که برگشت گفت :دوباره ثبت نام کردیم بریم کربلا و بیست روز دیگه عازمیم .هر چی دلیل آوردم که مامان جان خطرناکه شما که سال قبل رفتین زیارت هم کردین دیگه ومی نداره برید .اما مگه گوش می کرد .باز حرف خودشو میزد .بعد دوستم زنگید با هم حرف زدیم و خودش خودشو دعوت کرد که تابستون بیاد خونمون گفتم حالا کو تا تابستون !!!!!!!!!!!!!!!که منظورمو گرفت و زد زیر خنده !!!والا کی حوصله مهمون غریبه رو داره اونم چند روز !!!!من برم که را پیداش شد نمیخوام بو ببره وبلاگ دام









اطلاعات


بلاگ اسکای ترکیده بود نمیشد وارد پنل مدیریت شم .هر چند هیچ حرف خاصی هم ندارم واسه گفتن .دیروز رفتم محل کارم .عطسه و‌آب ریزش بینی امونمو بریده بود .شب بدون همکارم برگشتم خونه .یه کلاه و شال برا خودم بافتم .نمیدونم چرا وقتی می پوشم عالم و‌آدم زل میزنن بهم .حس بدی بهم دست میده .چند باری خواستم بزارمش‌کنار و یه کلاه وشال دیگه بپوشم اما چون خیلی گرمه همونو مجدد استفاده می کنم .بخصوص اینکه با یقه و لبه آستین پ وی بافتی که بافتم میاد و ست میشن . ب یه یارو‌خل‌و‌چل تو ایستگاه نشسته بود .چند خانم‌و‌آقا روی نیمکت بودن و من چون جا نبود رفتم کنار اون یارو‌خله نشستم .ایکبیری زل زد تو‌چشمام و همچین نگام می کرد انگار قلب از چ میزد بیرون .چندشم شد .بلند شدم از دو‌خانمی که کنار هم بودن خواهش کمی جمع و‌جور بشینن منم کنارشون جا شم اما خل بی حیا هر‌چند لحظه یه بار گردن می کشید نگام می‌کرد .منم شالمو پیچیدم دور صورتم و فقط چشمام رو بیرون گذاشتم ! بعد هم تا اتوبوس اومد  پ سوار و اومدم خونه .صبح موضوع رو به‌ را میگم میگه شاید چون کلاهت شبیه زنهای روس هست اینجور نگات می‌کنند .گفتم چی بگم!!!!آآخه یه کلاه و شال اینقدر دیدن داره .تابلو هم نیست بخدا .فقط مدلش شبیه کلاه روسهاست .هر چند یه پانچو قلاب بافی هم دارم .اونم وقتی می پوشم زیاد تو دید هست برا همین دوبار پوشیدم انداختمش تو کمد .فردا صبح باید برم اداره بعد جلسه دارم .یه اتفاق موب داره برام می افته هر زمان اوکی شد خبرشو اینجا میدم .دیگه اینکه زندگی میگذره و خبر خاص و هیجان انگیزی رخ نداده بخوام راجبش بحث کنم .




اطلاعات


صبحم با گلو درد شروع شد.

را توی بود .عادت داره قبل از رفتن به سر کار و برگشتن از محل‌کارش حتما دوش بگیره .من جای اون مور مورم میشه تو این سرما روزی دو بار دوش بگیرم .بلند شدم کتری رو زدم به برق و برا خودم داخل یه لیوان دو قاشق عسل ،دو قاشق آبلیمو و مقداری پودر آویشن ریختم .آب که جوش اومد ریختم توی لیوان و پشت بندش چای دم .مغز گردوهامون رو به اتمام بود .پنیر و همون مقدار گردوی باقی‌مونده به‌همراه چند پای سیب که تو یخچال بود رو چیدم روی‌میز . را یه پای خورد و‌کمی چای .بعدش منو بوسید و خداحافظی کرد و رفت .منم کمی نت گردی .

زبونم آفت زده .ترسیدم آبغوره و نمک بخورم یهو عصب دندونم تحریک شه وباز درد بیاد سراغم .بعد فکر امروز که تا دیر وقت سر کارم پس بهتره قبل رفتن به سر کار عدس و مواد عدس پلو رو‌آماده کنم .شب که رسیدم برنج رو دم بندازم .این شد که تند تند کارهامو .مانتو شلوارمو اتو‌ و بعد آرایش راهی محل‌کارم شدم .آسمون ابری و‌خا تری بود .بیحال بودم و دائم عطسه می .یه مراجعه پر رو داشتم که به وقتش حالش رو‌گرفتم و مدیر رو هم در جریان قرار دادم .                             دیگه اومدم خونه و ید میوه و سبزی و مغز گردو رو‌موکول به فردا چون صد و پنجاه تومن پول نقدمو امروز تو خونه گذاشتم و فقط بیست تومن پول باهام بود . هرچندکارتهای اعتباریم باهام بود اما بهشون دست نمیزنم چون نهصد و پنجاه تومن برا مخارج خونه ج کرده‌بودم.پس ومی نداره اون چس پس اندازمو هم از بین ببرم



اطلاعات


گلوم درد میکنه

شام رو با را زدیم به بدن و را الان تو آشپزخونه داره تق و توق کنان معجون درست میکنه . ب با شیر کاکائو مغز پسته و ما و موز و عسل و گردو و کمی پودر نارگیل و مغز بادوم معجون درستید خوردم بسی لذیذ بود .این شد که امروز تصمیم گرفتم غذای غیر رژیمی درست کنم .تصمیم بر درست زرشک پلو با مرغ بود اما وقتی رفتم سراغ مخزن برنج دیدم فقط یک پیمونه برنج مونده و فردا باید این همه راه رو برم ده کیلو برنجو و گوشت ب م، بزنم زیر بغل و مثل بارکش بیارم تا خونه .


رخش قراضمون چند هفته ای هست باطریش خو ده و من و را به حال خودش رهاش کردیم !ایکبیری سیرمونی نداره بسکه جش می کنیم و درست نمیشه ! خدا رو شکر اغلب اوقات با مترو و اتوبوس این ور و اون ور میریم اگرنه بیچاره بودیم با این ابوطیاره !!!!حالا یکی ندونه فکر می کنه صد سالی از عمر این‌ماشین بدبخت گذشته !غافل از اینکه تا حالا فقط بیست هزار تا باهاش رانندگی کردیم

در کل را اهل رانندگی نیست منم که ناشی و بهتره باهاش جایی نرم چون یا خودمو میکشم یا یه بدبخت دیگه رو

خواهرم دستور پخت یه ناگت مرغ رو داده بود درست خوش آب و رنگ شد اما چون سیر و زیره جزئ ادویه اش بود خوشم نیومد !


از بحث شکم بگذریم .فردا مجبورم تو این هوای کثیف‌و دود آلود برم ید گوشت !و جالبه بعد مدتها مسیری غیر مسیر محل‌کار تا خونه رو می بینم !!!!!


یعنی تا این حد از بیرون رفتن فراریم !هم بخاطر سرمای سو ک و هم هوای آلوده

آخ جووووون معجون آماده شد .برم با پای سیب بزنم به بدنو در جوار شوووور ببینم

جای همگی خالی تا بعد بای



اطلاعات


دیگه جونی برام نمونده

صبحم با کرم ریزی را شروع شد .بعد اون رفت دوش بگیره منم صبحونه رو‌آماده و بعد از صرف صبحونه با را کمی حرف زدیم .حدود ساعت۱۱ رفتم برا ید گوشت .وای که چه ترافیکی بود .برخلاف همیشه این بار فروشنده همیشگی که ازش ید می پشت صندوقی بود که سمت آقایون بود و یکی دیگه از همکاراش بهم گوشت داد که اصلا از گوشتش راضی نبودم .تازه گرون تر از همیشه بهم داد .یادم موند تا از حالا به بعد بگم ران میخوام . مرغ هنوز براشون نرسیده بود مجبور شدم مرغ کامل بگیرم .تا برسم خونه از کت و کول افتادم .گوشتها رو گذاشتم رو کانتر آشپزخونه و زنگ زدم به را که رفته بود قبض گاز رو پرداخت کنه و بعد ببره شرکت گاز .گفتم حالا که رو مود ید هستم میرم برنج ایرانی بگیرم با یه سطل ماست سون .هن هن کنان رفتم فروشگاه دیدم اکثر چیزای بدرد نخور رو با ۳۰یا ۴۰درصد تخفیف زده .چیزای غیر اساسی مثل چای !!!!!آب نبات و این دست خنزل پنزلا .برخلاف تبلیغاتشون و اینکه تو کانال فروشگاه زده بودن برنج طارم هاشمی رو دارن اما وقتی رفتم غرفه برنج ها رو دیدم فقط سه نوع برنج طارم بود یکی طارم شهرما پنج ستاره -طارم مهدی نمیدونم چی چی و یه نوع دیگه .منم از همون برنج طارم شهرما یدم که قبلا یده بودم و نسبتا راضیم .هر چند عطر و بوش به پای برنج هاشمی نمیرسه .یه سطل ماست هم یدم و همه رو زدم زیر بغل اومدم .تو پارک جلو خونه بودم که خواهرم زنگ زد موبایلم .کیسه برنج و کیسه حاوی سطل ماست رو گذاشتم رو نیمکت نیم ساعتی باهاش فک زدم و راجب آف مغازهای پوشاک صحبت .بعد هم اومدم خونه .گوشتها رو تمیزز شستم بسته بندی و ساعت۴:۱۵تازه وقت نهار بخورم .بعد پتو آوردم انداختم جلو بخاری و تبلتمو دست گرفتم کمی نت گردی .اونجا بود که خبر حادثه پلاسکو رو خوندم و عمیقا ناراحت شدم .خدا به همه بازماندگانشون صبر بده .و چقدر نفرتم از اون مسئولی که به وقت حادثه فقط بدو بدو پیداش میشه و به هیچ کجاش نیست که چه بلایی سر مردم میاد و یه ذره مدیریت بحران حالیش نیست فقط یاد گرفته بره ساختمون بسازه و میلیارد میلیارد بفروشه به این و اون .دریغ ازیه ذره ایمن سازی و آپدیت تجهیزاتش در هنگام بحران!!بعد خو دم .کمی غلت زدم دیدم خوابم نمیبره .بلند شدم قارچ و یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم یه مقدار هم سویا خیس دادم مایع ماکارانی رو روبه راه .ماکارانی رو که دم انداختم را هم پیداش شد .گلو دردم کمی شدیدتر شده بود .بعد شام با هم دیدیم .رختخوابمو انداختم و را اصرار داشت اون موقع نرم تو رختخواب چون سریع میخوابم !!!!!غر غر که خستمه و دارم از کمر درد و پا درد می میرم .دیگه اصرار نکرد و بلند شد رفت تو آشپزخونه و اومد دیدم بستنی میوه ای خوشمزه ای که عاشقشم رو یده .بماند که خوردم و ساعت شش صبح با گلو درد زیاد بیدار شدم دارو خوردم و خسبیدم .بعد هم ساعت ۸بود صبحونه رو آماده با هم خوردیم .او رفت محل کارش منم نشستم پست نصفه نیمه بو کامل کنم .

این بود انشای من




اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/30/post-27/برگ-بیست
  • مطالب مشابه: برگ بیست وششم
  • کلمات کلیدی: برنج ,طارم , را ,ماست ,انداختم ,گذاشتم ,برنج طارم ,طارم شهرما
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

چقدر دیگه باید مردم بمیرن و جون بدن تا مسئولین به خودشون بیان ؟!!!!!!!فقط شب و روز میشینن فحش میدن به قدرتهای اول جهان و میریزن تو خیابون فحش میدن و چنگ و دندون نشون میدن که ما قوی هستیم ما قدرتمندیم !!!!ما اینیم ما اونیم !!!!!بعد بخاطر نداشتن امکانات خیلی راحت جون عزیزای مردم رو میگیرن !!!!!!همیشه هم خودشون رو مبرا می کنند که ساختمان ایمنی نبوده ما هشدار داده بودیم !!!!!!!!!!!خوب تو که مسئولی چرا وظیفه ات رو درست انجام ندادی ؟تو چرا فشار نیوردی ایمن سازی کنند ؟حالا اون به کنار چرا توی این آتش سوزی مثل همون کشورهایی که شب و روز تحقیرشون می کنی که هیچ پخی نیستن چند هلکوپتر آتش نشان نداری ؟حتی ساده ترین اصول ایمنی رو نداری فقط حرف میزنی که ما قدرتمند منطقه ایم !!!!!!!!!بعد اون عرب و میاد زیر ع حادثه کامنت میده خدا رو شکر که این اتفاق افتاد !!!!!همون عربی که حق این مردم رو میگیرین سرریز می کنید به کشور اونا !!!!!!!تاسف براتون واقعا تاسف




اطلاعات


صبح یکی از مراجعین یه قابلمه آش رشته آورده بود محل کارمون .همکارم برای هر کدوم از ما دو‌ملاقه آش کشید .دلتون نخواد آییییییییییییی چسسسسسسسسبید .طعمش معرکه بود .همون لحظه جرقه ای در ذهنم زده شدو اون کشف بزرگ این بود که به محض رسیدن به خونه آش رشته درست کنم .

و اینگونه انگیزه درستیدن آش ما رو به سمت خونه کشوند و به محض ورود به خانه خزیدم به مطبخ و بندو بساط آش رو به پا .

منتهی نمیدونم چرا یه فکر احمقانه در ذهنم ووول خورد که بیا رشته ها رو از حالا بریز توی سبزی تا قل بزنه وجا بیفته !!!!!!اونم برا شش ساعت .جونم براتون بگه یهو‌مواد آش حجیم شد و من به ترتیب ۵قابلمه عوض تا اون آش نکبتی داخلش بتونه با خیال راحت قل بزنه !!!!!!!یعنی الان تو سینک ۵قابلمه بزرگ داره بهم دهن کجی می کنه که پاشو بیا ما رو بشور منم به هیچ کجام نیس !!!!بدتر اینکه آش اونقدر زیاد شده که میتونم سر تا ته خونه های خیابونمون رو آش بدم سیر شن 

حالا اینا به کنار تموم رشته ها له شدن و الان من یه چیز سبز غلیظ دارم به اسم‌آش رشته .اندک رشته باقی مونده رو نیم ساعت دیگه میریزم داخلش ببینم میشه درمونش کرد یا نه .یه مقدار دوپیازه آلو و‌کشک‌و‌بادمجون هم از ب مونده میزنم تنگش میریزم شکم را بخوره جون بگیره بچه ام

خدا به دور یادم رفت به را زنگ بزنم بگم کشک بگیر

من برم دیگه تا بحث شکمی بعد بای بای





اطلاعات


بلاگ اسکای هم مدتیه رو اعصابه !!!!نمیشه صفحه رو باز کرد .اگه ببینم همچنان بازی درمیاره ول می کنم میرم بلاگ

صبح ساعت ۵:۱۵ را بیدارم کرد .گفتم حالا زوده و نمیخوام هر روز زودتر از بقیه بلن شم برم سرکار .اونقدر زود میرم که مدیرم بیست دقیقه بعد من میاد


سایر همکارها هم چون سرویس دارن و با هم هستند دیر میان .امروز کلی غر زدم که بزار بخوابم .اومد چراغ کل خونه رو روشن کرد و‌گفت :جا میمونی .بلند شو قربونت برم !تنبلی نکن .چای دم صبحونه هم رو میزه .واقعا به وجودش افتخار می کنم خدا بهش عمر طولانی و با عزت بده .خیلی مهربونه وکاملا درکم می کنه .


گاهی میترسم از اینکه زبونم لال یه روز بیاد که نداشته باشمش !دوسالیه یه غده تو و دستش در اومده و حاضر نمیشه بره !!! گاهی راه نفسش بند میاد و من همه وجودم ترس میشه !تقریبا از وقتی دیگه با مادرش زندگی نمی کنیم نوشابه رو‌که در روز دو بطری تموم میکردیم حذف

و تقریبا یک ماهه غذاهای پر چرب و قندی رو به حدااقل رسوندم .


خدا پدرش رو لعنت کنه که اگه از اول دنبال هوا و هوسش نمی رفت  و مرد زندگی بود زندگی شوهرمنم دستخوش تغییرات نمیشد .یا اون مادرش که دوشیفت کار میکرد و حرص پول رو‌میزد و از بچگی اینو عادت داد به فست فود خوردن و خودش که غذا نمیخورد به فکر این بیچاره هم نبود .همین حالاشم هر وقت از مادره   سوال کنی نهار چی داشتی میگه سیب زمینی و یا آش !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد شوهر من برگشته با غصه میگه مامانم شده پوست و استخون !!!!!گفتم ::وا !!!خوب غذا درست کنه بخوره !نکنه اینجام من مقصرم ؟


با همون دلسوزی برگشت گفت :چون تنهاست دست و دلش به آشپزی‌نمیره !


تو دلم گفتم :اگه با من درست تا کرده بود و از اول فقط انتظارمحبت یک طرفه نداشت و احترامم رو جلو فامیلم نگه میداشت قضیه برام فرق می‌کرد اما دل من از اونجا پره که باهاش زیر یک سقف زندگی بعد یه کاره بابت یه قاشق نعنا خشک بهم فحش‌ داد .تا حالا اینوبارها کوبیدم تو سر را !!!!!!هر وقت حرف از مال و اموال و‌ملک مادرش میشه بهش‌میگم :چه فایده !!!!!!میلیارد ، میلیارد داره چه فایده که حسرت همه چی به دلشه و شیک زندگی نمیکنه 

دروغ نیست هر چی سن بالاتر میره آدم به مال دنیا و پول حریص تر میشه من نمونه اش رو زیاد تو فامیل دیدم .


امروز بعد از ظهر تموم ری خوابم رو‌جبران .با اینکه یه قابلمه گنده آش رشته دارم اما دیدم به دلم نیست و برا شام‌خوراک قارچ و‌لوبیا درست .آ هفته که حقوقمو بریزن باید اجاره خونه مادمازل رو بدیم !!!!مقداری هم نذر دارم که هر ماه کمک می‌کنم به یک‌خونواده که این میشه ششصد چوق !میمونه ید مایحتاج خونه که نصف من پول میدم نصف را و برخلاف گذشته که ازش‌پول میگرفتم از وقتی از مادرش جدا شدیم عین شاسکولا همه مخارج زندگی رو یا خودم‌میدم یا به را محترمانه میتوپم که باید جی بدی !!!!این ماه خودش پیشنهاد داد نصف نصف شه !!!!با اینکه قلبا راضی نیستم ج کنم اما برای آرامش خودم و اینکه شوهرم دچار سؤ ظن نشه چاره ای ندارم .قبلا عقیده داشتم زن نباید یک ریال تو خونه شوهر ج کنه اما مساله اینجاست که شوهره تا ببینه این راه رو پیش گرفتم رفتارش یه جوری میشه !همش فکر می‌کنه قصد سر کیشه ش رو دارم این بود که تقریبا نه ماهه به طور کامل ج می کنم .یه بار بحث ید خونه پیش اومد . برگشت گفت خونه میخوایم چکار خونه مادرم که هست !  خشبناک نگاش گفتم :خونه های مادرت !!!!!به درد خودش میخوره !خونه ای‌که بابتش اجاره بدیم خونه ما نیست !باید به فکر ید باشیم .اگه این کار رو نکنی خودم شخصا برای‌خودم می م (چسی اومدم !!!آخه با کدوم پول !!!!مگه برا من پس اندازی میمونه )


شاید سالها بعد بتونم یه چس خونه تو محله های پرت اینجا ب م

البته اگه عمرم به دنیا باشه .

طرف با منت به ما خونه میده توقع داره براش‌کلفتی کنی !!!انگار عهد دقیانوسه و عروس بیسواد و بی دست و پا آورده خونه پسرش!!!!!خلاصه اینکه حواسم رو کم کم جمع و دارم ریز ریز پس انداز می کنم و از شوهره هم مخفی‌ تا سر بزنگاه برا خودم یه زمینی ،خونه ای چیزی ب م !البته یه بار که بحثش پیش اومد گفت اگه خونه یدیم تماما به نام تو میزنم !!!!گفتم شما ب تا نوبت به بنام زدن شه !!!گاهی اونقدر ول جی می کنه که میگم این مرد پشتش به خونه های ننه اش گرمه و به فکر نیست من صاحب چیزی شم !



ایششششششش مرده شور مال دنیا رو ببره که همه فکرم شده پول و به این فکر نمی کنم خدا به خودم و شوهرم سلامتی بده .والا !!!!!


اینقدر تو این چند وقته پشت چشم نازک ها بابت بی خونه بودن کشیدم که فقطططططططط به ید خونه فکر می کنم و بس !!!!حتی به بچه دیگه فکر نمی کنم و فعلا قصدم به ید خونه است !!!


نمیدونم شاید توقعم زیاده اما نه کجاش زیاده !!!!این حق منه و باید بدستش بیارم وسلام



اطلاعات


حسادت درد بدیه .و کاملا زشت .و تنفر آمیز .


یه همکار دارم ده روزیه پری نشده و چشماش امروز حس خمار بود .بقیه دورش رو‌گرفتن و شاد و‌خوشحال بودن و بهش گفتند مشخصه بارداری !!!!منم مطمئنم بارداره چون نوع نگاه زن باردار خواب آلودگیش و ......مشخصه .گفت امروز بعد از ظهر میره آزمایش میده .


دل من از صبح گرفته و غصه دارم چرا حماقت و خیلی پیش تر به فکر بچه دار بودن نیفتادم .


باید بگم یه‌جورایی به همکارم حسادت

خاک به سرم




اطلاعات


ساعت ۴:۳۰بیدار شدم دیگه خواب به چشمام نیومد .برخلاف همیشه ساعت ۱۱که خو دم دیگه بیدار نشدم تا۴:۳۰کمی وبگردی وب زهرا رو هم یه سر زدم و کامنتا رو خوندم و‌کامنت دادم .من نمیدونم این زنیکه سه نقطه اونجا چه گهی.میخوره که دم به دقیقه اونجا پلاسه و زر میزنه .عنتر خانم رفته رو یه زندگی هوار شده حالا میاد کامنت میده و با زن اول یه وبلاگ همدردی می کنه !!!!!یکی نیست به این عنتر و امثال اون بگه بی شرف تو اگه آدم بودی نمیرفتی یه زندگی رو با وجود دو بچه اب کنی زنیکه میگه رابطه شوهرم با زن اولش اب بود من برا اینکه شوهرم افسرده نشه بهش سرویس میدادم و ع فلان جامو براش ارسال می !!!!!!!!!خو ‌کثیف همه زن و شوهرا بگو‌مگو دارن تو این‌وسط شده بودی فرشته نجات شوهریت !!!!!!!!مردی که هیچ تعهدی بهت نداشته ؟!!!!!!و صاحب یه زن و زندگی دیگه بوده ؟


یه مشت دختر بی حیای بدبخت که تو خانواده درست و حس رشد ن مثل موریانه میان پایه زندگی دیگران رو اب می کنند.



شده حکایت هووی مادر شوهرم

یه زن کثیف و دیو صفت که پست بعد مفصل راجبش حرف میزنم






۰






اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/16/post-13/برگ
  • مطالب مشابه: برگ دوازدهم
  • کلمات کلیدی: زندگی ,شوهرم , اب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز ششمین روز از تاخیر پریه

لکه بینی داشتم این چند روز

الان رفتم بیبی چک گذاشتم جواب منفی بود

ب از حرصم به خواهرم میگفتم : سارا اگه من بچه دار شم اولین کاری که میکنم یه دل سیر میزنمش و میگم تا حالا کجا بودی ور پریده ؟چرا اینقدر دیر اومدی تو زندگیم

ننه به قربونش بره




بازم صبر می کنم .نمیشه توقع داشت با یک ماه اقدام نصف و نیمه بچه بیاد !


اگه پری نیومد میرم یا آزمایش میدم ببینم مشکل از کجاست آخه سیکلم ماه قبل منظم بود اما الان ...









اطلاعات


امروز نمیرم سر کار

خانواده شوهر من مرموز هستن !!!!!در طول این شش سال که عروس این خونواده بودم همش پنهون کاری دیدم و سکوت !!!!اصلا و ابدا راجب فک و فامیلاشون حرف نمی زنن اما همیشه مادر شوهرم میخواد از مسائل خونوادگی و فامیل من سر در بیاره

این در حالیه که اگه ی به من بگه دو خط راجب فامیل مادر شوهرت حرف بزن من هیچی راجبشون ندارم که بگم

فقط میدونم بیش از حد در بین خودشون راز نگه دارند و معمولا چون خانواده شلوغی هستند میخوان سر از کار هم دربیارن !که راجب ما هنوز نتونستند چون منم رویه مادر شوهرمو باهاشون پیش‌گرفتم . ومی نداره وقتی ی چیزی از زندگیش نمیگه من برم مسائلمو برا اونا جار بزنم

الان هم اگه تو وبم می نویسم مسائل کاملا پیش پا افتاده رو قید میکنم اونم با حذف بعضی چیزها




راجب خانواده  پدر شوهرمم هیچیییی نمیدونم !!!فقط سر بسته چیزایی بهم گفتن و منم چون عادت به کنکاش در زندگی ی ندارم اصلا سوال نمی‌کنم

اولین بار که تونستم بعد از سالها ع ی از مادر شوهرم در آلبومشون ببینم سال قبل بود !!!!!پنج سال از دوره نامزدی و عقد و زندگی مشترک من گذشته بود که شوهر محافظه کار من بالا ه بعضی ع ای خونوادگیشون رو که عمدتا از دوران بچگیش بود بهم نشون داد .زندگی اون موقعشون روکه دیدم پی بردم حرفای شوهرم تقریبا درست بوده و از نظر مالی موقعیت مساعدی داشتن

مادر شوهرم در ع ی که مربوط به ده سال قبله زیباتر از دورانی  بود که شوهر من شیرخواره بود با این حال در اون زمان نسبت به هووش زیباتر بوده اما الان دیگه نیست چون پیر شده و هووش خیلی جوون تر میزنه چون زیادی اهل تفریح و خوش گذرونی بوده و هست.

من اون اوائل به حال مادر شوهرم زیاد دل میسوزوندم این در حالی بود‌که زمان گذشته بود و هر به نوعی زندگیش دستخوش تغییر شده بود

منظورم از هر مادر شوهرم -پدر شوهرم و زنهاش بود

اینجور‌که من شنیدم هووی مادر شوهر من زنی مطلقه بوده که با داشتن یه بچه طلاقش میدن و بچه رو هم ازش میگیرن .ایشون میاد تو‌کلینیک پدر شوهر من مشغول به‌کار‌میشه و با اینکه میدونسته اون آقا متاهله و همسرش بارداره شروع به کرم ریختن می‌کنه .پدر شوهر‌منم آدم کاملا تنوع طلبیه .حتی همین الانش‌هم‌همینجوره

زیاد اهل گردشه‌و زیاد به ظاهرش‌میرسه و معمولا بیست سالی جوون تر از سنش‌نشون میده

اگه شوهر من رو کنار پدرش بزارید میشه بگید پدرش برادر بزرگه اون به حساب میاد !!!!

چرا که پدره موهاش رو رنگ می‌کنه تیپ میزنه اما شوهر من اصلا به دنبال این کارها نیست و حتی سفیدی شقیقه هاش  هر روز بیشتر میشه !

داشتم میگفتم

شوهرم هر زمان که از نامادریش سوال می کنم هیچ جواب روشنی به من نمیده

حتی تا حالا نشده یک حرف بد راجبش بزنه و همیشه با احترام ازش یاد می‌کنه و اون رو مامان دومی صدا میزنه !


شاید با خودتون فکر کنید وای چه زن خوبی بوده که این پسر راجبش اینجور رفتار می کنه !!!کلا شوهر من زنهای پدرش رو به نامهای مامان سومی و مامان چهارمی و مامان پنجمی یاد می‌کنه





هیچ وقت هم نشده کوچک ترین فحش یا حرف بدی پشت سرشون بزنه !حتی اگه من با القاب زشت از اونا اسمی ببرم بهم تذکر میده ادب رو رعایت کنم چون ومی نداره راجب انی که در زندگی ما نیستند اینجور حرف بزنم اما من نمی تونم

واقعا به خون نامادری دومش تشنه ام

من ازمادر شوهرم شنیدم وقتی همسرم به دنیا میاد و تقریباچند ماه  هم از تولدش میگذره پی میبره شوهرش اون زنه رو حامله کرده و زنه اصرار داره باید عقدش کنه

آ ش هم عقد می کنند .بدون رضایت مادر شوهر‌من .مادر شوهر منم درخواست طلاق میده و نهایتا پدر شوهرم که مخالف طلاق مادر شوهرم بوده شوهر منو از مادر شوهرم‌میگیره میده مادرش بزرگ کنه !!!!گاهی وقتی شوهرم میگه من شیرمادرم رو نخوردم یا تو دامن مامانم بزرگ نشدم کلی دلم براش میسوزه و اون ا رو نفرین می کنم که بدتر از اینی که الان سرشون اومده بیاد  .یادمه مادر شوهرم تعریف می کرد از سر کار اومده بودم و چون غذا درست نکرده بود تصمیم گرفتم برم یه اغذیه فروشی .داشتم ساندویچمو‌میخوردم که یه مرتبه مهناز (هووش) رو دیدم که دوشادوش شوهرم با چند مرد و زن دیگه وارد مغازه شدن و صدای خنده مهناز اونقدر بلند بود که توجه منو جلب کرد و اونجا بودکه چشمم به پسرم خورد که تقریبا دو ساله شده بود و بغل باباش بود !!


میگفت مهناز یه کفش پاشنه بلند سوزنی پوشیده بود و مثل همیشه آرایش غلیظی داشت .تا منو دیدن سکوت د و من ترجیح دادم غذامو خورده نخورده بزارم بیام بیرون


خانواده شوهر من از قدرت برخوردارند .یعنی علنا قانون هم نمیتونسته برا این زن بیچاره کاری کنه

آ ش یکی از عموهای همسرم دلش به حال زجه های‌مادر شوهرم میسوزه و شوهر منو به مادرش‌میده و بعد از اون پدر شوهرم خودش صاحب دو پسر میشه

دو پسری که در سایه پدر بزرگ میشن رشد می‌کنند مایحتاجشون فراهم بوده اما شوهر من میگه من بخاطر مهاجرت پدرم به تهران ۸سال اونو ندیدم .هیچ وقت هم نبود .اگه میومد و میدیمش خیلی کوتاه بود .


میگفت یه بار تو سن ۱۲ سالگی اومد منو با خودش یه سفر بیست روزه برد که کل ایران رو بهم نشون بده نامادریم‌چنان کاری با پدرم‌کرد که بینشون دعوای شدیدی گرفت

خوب زنی که از اولش هرز پریده آ ش هم هرز میپره

من توی کامپیوتر شوهرم یک سری ای‌خونوادگی نامادریش رو دیدم .پدرشوهرم چند باری لپ تابش رو‌آورده بود شوهرم براش درست کنه

اونا رو با هم دیدیم .زنه از اوناییه که بریز و بپاش کنه و برا خودش و بچه ها جشن تولد تو باغ بگیره و لباس باز بپوشه و سیگار بکشه و با هر مردی از فامیل و غریبه ب ه


خدا میدونه حالا‌که دارم راجبش مینویسم و یاد اون ادا اطواراش‌می افتم حالم‌بد میشه

بماند که شوهر من بخاطر فداکاری مادرش همیشه درسش خوب بود و نهایتا تو این راه‌موفقیتهایی بدست آورد

آ ش این هرز پ ها ی نامادری شوهرم باعث طلاقشون شد . پدر شوهرم دو بار بعد ازدواج کرد و باز هم طلاق‌گرفت و الان با یه خانم ازدواج‌کرد ه اونم سالها پیش تو‌کلینیک پدر شوهرم بوده و از قضا این خانم هم عاشق پدر شوهرم‌ و جایگاهش و پولش بوده

منتهی این یکی زنش وقتی متوجه تاهل‌پدر شوهرم‌میشه میکشه کنار اما‌مهناز خودش رو با حامله غالب می‌کنه

الان مهناز با این زن‌آ ی پدر شوهرم همیشه تلفنی دعوا و فحش و فحش‌کاری دارن  .ما هم‌دورادور شاهد بازی اینا هستیم.مهناز بعد از طلاق تحت عناوین مختلف دائم از پدر شوهرم پول میگرفت .حتی نمیدونم چه از پدر شوهرم دیده بود و چه آتویی دستش بود که هر بار پدر شوهرم ماشین نو می ید این میگرفت میزاشت زیر پاش بعد که حس یییییییی دربو داغون میشد بهش پس میداد این در حالیه که اینا طلاق گرفته بودن و مهناز مهریشو تمام و‌کمال گرفته بود . والا من میدونم قانون تا ۱۸سالگی پسرها اونا رو مستحق گرفتن نفقه میدونه اما نره های مهناز بیست و چند ساله هستن هنوز نفقه میگیرن از باباشون !اون وقت پدر شوهر من یه پاپاسی ج شوهر من نکرده .الان هم درصد زیادی از اختلافات مهناز با زن پنجمی پدر شوهرم بخاطر این مسائل مالیه و زن پنجمی همیشه غر میزنه و مانع میشه مهناز هم زنگ میزنه اینا رو به فحش‌می‌کشه .البته اینا‌تا یک سال پیش بود الان مهنازو‌پسراش پنهاهنده شدن آلمان و تو کمپ زندگی می‌کنند . مهناز بعد طلاق از پدر شوهر من باز ازدواج کرد اما شش ماه بعد باز طلاق‌گرفت .چند‌ماه پیش  پسر مهناز زنگ زده بود به‌پدر شوهر که مامانم میخواد با یه آقایی اینجا ازدواج کنه و میزان مقرری که ت برای ما تعیین‌کرده کافی نیست و مامان میگه برامون پول بفرست !!!!!!!آخه وقاحت تا‌چه حد ؟!!!زنیکه داره با یکی دیگه عشق‌و‌حال می‌کنه بچه ها رو پیش‌میندازه که از باباتون پول بگیرین !!!!!راست یا دروغ پدر شوهر میگه خطمو دور انداختم تا دیگه از اونا خبری نداشته باشم چون پولی دیگه برامنمونده بهشون بدم 





بعدا نوشت :یادم رفت بگم مهناز چند سال پیش سرطان داشت و اش رو ب و علت طلاقش با شوهر سومش همین مساله بود تقریبا اینکه دیگه درستو حس نمیتونست سرویس بده .اما زنیکه اونقدر جون سخته که این بیماری رو راحت کنترل کرد







اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/16/post-15/برگ
  • مطالب مشابه: برگ چهاردهم
  • کلمات کلیدی: شوهرم ,شوهر ,مادر ,مهناز ,بوده ,الان ,مادر شوهرم ,شوهرم بوده , ومی نداره ,مادر شوهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

-تنهام .مثل همیشه :(


-شوهرم حتی روزهای تعطیل سر کاره اما دریغ از وضعیت مطلوبی‌که من به دنبالشم

فردا هم احتمالا نیست .


-بافت یه شنل رو شروع حوصله ندارم ادامه اش بدم !!!!


-دندونی که چند ساله ش ته و بهش نرسیدم و تو خالی شده کمی درد می کنه.


-رفته بودم اینستای یکی از خواننده های اون ور آب .وای چه ملت وقیحی داریم بخدا .بیچاره رو بسته بودن به فحش !!!!امیدوارم سر خودشون بیاد ها .باید برم .قبلش باید خونه رو‌جارو‌کنم ،طی بکشم .سبیلامو بند بندازم و غذایی که تدارک دیدم رو به سرانجام برسونم تا در غیابم نسوزه


-چند روزیه به مامانم زنگ‌میزنم خونه نیست .موبایلش هم که فقط نقش یه وسیله جانبی رو در کیفش ایفا می‌کنه و معمولا هم خاموشه .میدونم میره خونه خانم خد امرز و کنار بچه هاش میمونه

 -ایشششششششش حوصله ام سر رفته .زورم میاد بلن شم لباس بپوشم‌ تنها ،تنها برم بیرون !کاش تو این شهر دوستی داشتم





اطلاعات


- تقریبا چهار ماهه دیگه تو اتاق خوابمون نمیخو م .درست از وقتی که هوا سرد شد .تنها دلیل عمده اش هم 1-نداشتن وسیله گرمایی اتاق خوابه 2-نداشتن تی وی در اتاق خواب ! در واقع اگه یک عده با قرص خواب و آرام بخش خوابشون میبره من باید حین دیدن و تلویزیون چشمم گرم شه تا بتونم بخوابم!!!! در حال حاضربودجه برای ید تی وی واسه اتاق خواب نداریم و موکول شده به آینده که بالا ه خواب و خیالات شوهر تحقق پیدا کنه !!!!لازم به ذکره جناب شوهر ایی رو که می ه به واسطه دستگاه پروژکشن و لپ تاپ روی یه میندازه و میشینه تماشا می کنه و من رو هم مجبور می‌کنه پا به پاش بشینم بنجل ببینم !!!!!چند شب پیش بهش گفتم :بهتره یه تی وی مثل خونه بابات ب یم من احساس حقارت میکنم از این تی وی ۴۷ اینچی ال جی !!!!!یه نگاه عاقل اندر سفیحی بهم انداخت گفت :ما الان ا رو با بهترین کیفیت و به این بزرگی داریم می بینیم تلویزیون جدید میخوایم چکار ! پشت چشمی براش نازک که حساب‌کار دستش اومد . گفت :چشم بدهیمو به تو‌که دادم .ماشین نو هم که یدیم !!!!!بعد تی وی واست می م !لبمو کج و‌کوله که یعنی بزک نمیر بهار میاد کمبزه با خیار میاد .این حرکتم از چشمش پنهون نموند ! غر زد که باز شروع کردی ؟ گفتم :وعده وعید زیاد شنیدم و به هیچ کدوم هم عمل نشد فقطططططططط یاد گرفتی حرف بزنی .بعد هم مو یه وری رفتم تو رختخوابم گلوله شدم !!!!


-یه عادت دیگه که دارم اینه قبل خواب باید یکی کمرمو ماساژ بده :))))قابل ذکره اون یکی هم جناب شوهره !!!!دیدم خبری از ماساژ کمر نیست و اوشون بشقاب میوه به دست  پی میوه میخوره و محو تماشای ه !!!!گفتم :خوابم میاد بیا وظیفه شوییت رو انجام بده بعد تو ببین !!!!!

اومد کمی کرم ریخت و در همون حال که داشت ماساژم میداد در گوشم گفت : دوستت دارم !!!درحالیکه داشتم غش می از بیخو گفتم : راستی یادم رفت بهت بگم قول داده بودی برام دو گلدون گل ب ی هنوز ن یدی ها 

با دست به آرومی و از روی استیصال کوبید به پیشونیش و پتو رو کشیدتا نزدیک صورتم و گفت: باشه ....باشه.....بخواب تا چیز جدیدی یادت نیومده 


- صبح صبحانه شوهر رو آماده گفتم : عزیزم امروزباهات صبحونه نمیخورم کمرم درد می کنه و میخوام تموم روز تو رختخواب باشم !

بکش بکش منو بلند کرد گفت بلن شو میخوام یه چیز خوشکل بهت نشون بدم .

با موهای ژولی پولی و صورت نشسته  باهاش رفتم نزدیک پنجره سالن .به طلوع آفتاب و شفق قرمز اشاره می کنه میگه ببین چقدر زیباست ! واقعا قشنگ بود اما همزمان چشمم افتاد به پسر کفتر باز همسایه که تو اون سرمای هوا مشغول پروندن کفتراش بود و متوجه حضور ما دو نفر در کنار پنجره شده بود ! رو انداختم و گفتم :

تو به من قول داده بودی برا اینکه از تنهایی در بیام برام پرنده ب ی !!!!!!!!!!!

به یاد حرفای ب افتاد و گفت : ببین بهتره بری استراحت کنی منم سریع دوش بگیرم برم سرکار !!!!!!!!!!



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/17/post-17/برگ
  • مطالب مشابه: برگ شانزدهم
  • کلمات کلیدی: گفتم ,خواب ,اتاق ,ببین ,شوهر ,میاد ,داده بودی ,اتاق خواب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دندون درد امونمو بریده . ب با درد خو دم و تا خود صبح درد کشیدم .صبح اونقدردرد داشتم که حس می‌ درد از دندونم پیچیده تو‌گوشم و سرم هم داره میترکه .داشتم گریه می‌ ‌که را منو تو بغلش‌گرفت و‌کلی قربون صدقه ام رفت و گفت :مقصر منم .اگه به موقع تو رو دندون پزشکی برده بودم الان اینقدردرد نمی کشیدی .سکوت و اجازه دادم موهامو نوازش کنه .بهش احتیاج داشتم .


باید امروز برای دریافت هلوگرام دفترچه بیمه ام سری به اداره میزدم . را گفت :خودم میبرمت .مخالفت گفتم :تو برو به کارهات برس‌خودم میرم .


همکارم هم دفترچشو داده بود براش لیبل بزنن . قبل رفتن نشستم دستاو صورتمو با اپیلیدی تمیز بعد هم آرایش و تیپ غیر اداری زدم و رفتم اداره .ههمیشه بخاطر جو اداره چادر می پوشم . در واقع چادر رو با خودم‌میبرم و چند قدمی محل اداره چادر می پوشم .صبح حوصله نداشتم با همون تیپ رفتم و قابل ذکره از‌نگاه کلی ازآقایون مشخص بود خوشایند نیست براشون !!!!تو دلم یه .....حواله همشون .بسهههههه دیگه ریا تا چه حد .من همینم که هستم !!!!!تا کی باید ریاکاری کرد ؟!با تاخیر ده دقیقه رسیدم محل کارم .کار رو‌واگذار به یکی از بچه ها و‌خودم‌نشستم نظارت .دو تا از بچه ها تولدشون روز چهارشنبه بود .امروز برام‌کیک‌آورده بودن .بهشون گفتم کادوشون رو فردا میارم .هنگام بازگشت به خونه  رفتم براشون دو کیف با دورنگ مختلف گرفتم . دوست داشتم با نمد براشون چیز میز فانتزی درست کنم اما در این فرصت کوتاه وقتش نیست . بعد که اومدم خونه دیدم قبض آب و برق پشت در گذاشتن .زنگ زدم‌ را خبر بدم رسیدم . گفتم قبض اومده .گفت اول ماه پرداخت می کنم . با این دندون درد حوصله تهیه شام نداشتم . کمی کوکو سبزی درست‌ با سیر ماست .یه مقدار هم برنج و‌خورشت هویج از ب مونده همونو میخوریم .من برم که درد واقعا امونمو بریده .فرم قرارداد جدید کاریم اومده و من واقعا عصبانیم و لعنت می کنم مسببینش رو که هر سال باید فرم قرارداد پر کنم برا ادامه کارم



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/18/post-18/برگ
  • مطالب مشابه: برگ هفدهم
  • کلمات کلیدی: داشتم ,اداره ,براشون ,چادر ,گفتم ,دندون ,اداره چادر ,امونمو بریده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بالا ه پری اومد .


.نمیدونم چرا وقتی احساس می کنم تو اوج خوشی‌و‌آرامشم باید یه اتفاق از سوی خانواده ام‌گند بزنه به احساساتم . را رفته سر کار .معمولا عادت داره بین روز چند بار بهم زنگ بزنه ببینه حالم چطوره ،آیا چیزی احتیاج دارم برام بگیره یا نه و یا اینکه دارم‌چکار می‌کنم .یک ساعت پیش زنگ زد راجب چاپ ع ایی که بهش سفارش کرده بودم صحبت کنه دید صدام‌گرفته .پرسید چرا ناراحتی ؟چیزی شده ؟(دیروز راجب اتفاقی که توی خونه بابام افتاده بود باهاش م .هر چند هر دیگه بود هرگز حاضر نمیشد همچین مسائلی رو با همسرش مطرح کنه .اما واقعا مستاصل بودم راجب درخواستی که ازم شده بود .نهایتا بعد م با را نظرم تغییر پیدا کرد و انجام ندادم . از دیروز تا حالا یه حس بد دارم .یه غم رو قلبمه) .همین باعث شد زار زار بزنم زیر گریه .. را گفت بیام دنب بریم بیرون ؟گفتم :نه بابا تو این اوضاع و تعطیل رسمی کی بیرون میره .گفت بابت اینکه بچه دار نشدیم ناراحتی ؟گفتم اصلاااااااااا چون میدونم خدا بهم میده پرسید: .بابت مساله دیروزه ؟سکوت

کمی باهام صحبت‌کرد تا آروم شدم اما هنوز ناراحتم .هنوز بغض دارم .هنوز دلم‌آشوبه .


خدایا چرا قانونت اینجوریه ؟چرا همیشه یه چیز رو از آدم‌میگیری تا یه چیز رو بهش ببخشی ؟آخه این انصافه ؟این کجاش عد ه ؟


خودت درستش کن وگرنه بدجور باهات قهر می کنما



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/21/post-19/برگ
  • مطالب مشابه: برگ هجدهم
  • کلمات کلیدی: راجب , را
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ماکرانی درست انگشتمو سوزوندم ! از اون طرف کرانچی آتشین و یه لیوان آب گزاشتم کنارم میخورم و از درون وبرون میسوزم !!!!!


از دیروز ظهر هوا سوز داشت .شب ابری و فوق العاده سرد شد .پتو انداختم‌کنار بخاری‌چسبیدم بهش 

را که اومد خونه مثل یه تیکه یخ بود


خودشو‌چسبوند بهم‌ گفت :گرمم کن .هلش دادم اون ور گفتم :اه هه ه برو اون ور یخ‌ !!!! بعد غر زدم حالم بده .مطلقا نزدیکم نیا ! اما دو مین بعد که سکوتشو دیدم‌مثل سگ‌پشیمون گشته و به ناز کشی مشغول شدم 

صبح هوا همچنان سرد بود .هی بلند شدم آسمون خا تری رو نگاه باز رفتم توی رختخواب

به خودم گفتم :کارگاه امروز رو‌نمیرم .احتیاجی ندارم بهش اما باز همون حس پشیمونی پاچه ام رو‌گرفت و باعث شد بلند شم شیرکاکائو با کیک و‌نون و پنیر گردو بزنم به بدن و راهی جلسه شم .


طبق معمول همیشه جلسه هه مز ف بود و من خودم بیشتر از اون آقایی‌که حرف میزد مطلب حالیم بود .


کشون کشون خودمو از دو خیابووووووووون طویل کشوندم تا میدون .اتوبوس سوار شدم و اونقدر گیج بودم که ایستگاه رو اشتباه پیاده شدم !حالا حالمم بد بود و از قبل به خودم امیدواری میدادم میری خونه .قرمه سبزیتو میخوری بعد زیر پتو‌گرم‌و‌نرمت لالا می‌کنی !!!!!برف ریزی با گرفته بود .ترسیدم تو این دو روزه شدت پیدا کنه .و من نتونم تو سرما بیام بیرون


رفتم از مغازه دار سر کوچه پنیر و لوبیا چیتی و ۱۰تا پفک و‌کرانچی و مغز یدم و اومدم خونه .

وقتی مغازه دار پولو‌حساب‌کرد بین راه به خودم فحش دادم آخه اینا چیه یدی ؟مگه رژیم ندارین ؟بجا این‌ ا چند کیلو‌میوه می یدی !!!!زود برو پس بده بهش !!!اما دختر درونم میگفت :تو دلت پفک میخواد غلط می‌کنی بری پس بدی !!!!و اینجوری شدم اومدم خونه !!!قرمه سبزی چرب و‌چیلی دو شب قبل رو خوردم و رفتم زیر پتو خسبیدم !!بعد که بیدار شدم یادم اومد صبح زن داداشم تو‌جلسه بهم زنگ زده و من گفتم بعدا خودم بهت زنگ میزنم . زنگ زدم‌احوالپرسی . بعدش به مامانم زنگ زدم که خونه نبود . به خواهرم زنگ زدم‌کمی قد قد کردیم و بعد بلن شدم رفتم ماکارانی پزیدم .الان هم را اومده میخوام برم




اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/23/post-20/برگ
  • مطالب مشابه: برگ نوزدهم
  • کلمات کلیدی: خونه ,گفتم ,اومدم خونه ,خونه قرمه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

چند روز پیش مقداری پارچه نمدی و چشم عروسک یدم بشینم عروسک نمدی درست کنم اممممممممممممما سیستم گشادی نمیزاره !!!!لباسهام کثیف توی سبد بهم دهن کجی می کنن ، حوصله ندارم بریزم تو ماشین شسته شن !!!!! خونه احتیاج به جارو تی کشیدن داره حوصله انجامش رو ندارم !!!!!باید برم حوصله ندارم !!!!لباس بافتمو نصفه نیمه رها حوصله ندارم تمومش کنم .

در کل حوصله هیچ چیز‌و هیچ رو‌ندارم .حتی حوصله وبلاگ نوشتن رو




اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/24/post-21/
  • مطالب مشابه: برگ بیستم
  • کلمات کلیدی: حوصله ,ندارم ,حوصله ندارم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعد از مرگ خانمم دو پسر مادرم که اونا هم پیر بودن فوت شدن !!! مشغول صحبت با مامان بودم که را زنگ زد .گفت مامانم میخواد بره خونه دختر ام و خونش خالی میمونه و ممکنه بخاطر اینکه قبلا اومده سراغ خونه اش در نبود مامان باز بیاد !!!پیشنهاد داده من شب برم اونجا بمونم .در ضمن یخچالش هم خالیه و فقططططططططط بطری آب داخلشه !!!!!

خشبناک شدم گفتم :مامان عزیزت نمیتونست عصر بره مهمونی و شب برگرده خونش ؟؟


بهت گفته باشم من نمیخوام بخاطر گشت و‌گذار مادر تو شب تا صبح پلک نزنم و بترسم از تنهایی !!!!!گفت باشه سعی می کنم نظرش رو عوض کنم‌خونه بمونه !!!هی میخوام دهنمو بازنکنم راجبش حرف نزنم امممما نمیزاره که !!!آخه زن این هم دددری ؟ ولش کنی شب و روز این طرف اون طرفه !!!!هر بار هم شوهر من رفته بهش سر زده هیچیییییی تو یخچالش‌نبوده و مجبور بوده غذا سفارش بده !!!!!آخه آدم اینقدر گدا !!!!!!!!!!!!!این همه پول میخواد چکار؟؟؟؟ برا بعد مرگش ؟ واقعا حالم بهم میخوره از پول پرستیش .حسرت همه چی تو دل خودش نگه داشته فقط به فکره بره سفر مفت و‌مجانی و خودش رو‌هوار خونه این و اون کنه 

 

میلیون‌میلیون میزاره حساب بانکیش ! اما یه غذا درست و‌حس نمیخوره !یا خودش میدونه ما بخاطر شغل منو‌ را امکان سفر رفتن برامون نیست برگشته سوال کرده شما سفر رفتین ؟؟؟؟؟یعنی اگه رفتین چرا منو نبردین با خودتون !!!



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/10/25/post-22/
  • مطالب مشابه: برگ بیست و‌یکم
  • کلمات کلیدی: خودش ,بخاطر ,خونه ,مامان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها