دفتر کاهی


امروز روز‌چهارمه اما از پری خبری نیست !دو روز پیش و امروز صبح دو بیبی چک‌گذاشتم هر دو‌منفی بود .پس باید بگم خبری نیست !!!امروز برای فردا و شنبه مرخصی رد و راحت شدم از کار طاقت فرسا و تکراری .صبح تولد همکارم بود به ع بازی و کیک خوردن و ...گذشت .

همکارم همه رو صبحانه دعوت کرد جاتون خالی بسی چسبید .

فردا با را قراره بریم ید قطعه ای که داداش لازم داره .بنابراین خونه نیستم 


بعد از هشت ماه بالا ه رفتم خونه مادمازل و دیدمش .کلید خونه رو‌محل کارم توی‌کمد جا گذاشته بودم برا همین پشت در خونه موندم .از اونجا که محل زندگی مادمازل وو را توی یک مجتمع هست زنگ زدم بهش گفت بلند شو بیا خونه مامانم !!!نمیخواستم برم اما مجبور شدم .مادمازل حس خوشحال شد و کلی بوسم‌کرد !بعد اصرااااااااااااااار داشت شب بمونیم اونجا که من مخالفت .فکر کنم ۴۵ دقیقه نشستم و نهار هم نمیدونم چی بود !!یه مدل غذای آبکی ترید شده بود خوردم و فلنگ رو بستم اومدم خونه .هفته دیگه میرم خونه مامانم هنوز لباس شب عیدم رو ندوختم و‌موهامو رنگ ن !پنج شنبه میشینم لباسمو میدوزم و رنگ میزارم رو‌موهام !من نمیدونم چرا یه عده میرن خدا تومن میدن پول آرایشگاه برا رنگ مو ؟خوب خودتون فرمول رو از نت پیدا کنید بزارید رو سرتون

اصلا به من چه والا ! حرف دارما اما خوابم میاد .یه مقدار کتلت با ماست چکیده خامه ای خوردم مثل معتادا سرم میره زیر لنگم

برم بخسبم بعد بلن شم برنج دم بدم . را کباب میگیره میاره دیگه غصه خورشت درست رو ندارم






اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/24/post-73/
  • مطالب مشابه: ۶۸
  • کلمات کلیدی: خونه ,مادمازل , را ,خونه مامانم ,خبری نیست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

۱)دیروز توی اتوبوس یه دختره روبرو من نشست .چشمای میشی خیلی خوش رنگی داشت با پوست برنزه .کمی بعد که از سوار شدنش گذشته بود من به صورتش و ابروهاش زل زدم .ابروهای پ شتی که از تاتو محروم نمانده بود !!!حین حرکت هر چند دقیقه یک بار چشم باز می‌کرد .اطرافش رو نگاه می‌کرد مبادا جا بمونه .از یه ایستگاه به بعد بیدار شد .زل زد به من !!!!برگشت گفت:ببخشید می تونم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم ؟گفتم بفرمایید گفت :ابروهاتون مال خودتونه یا قاب گرفتین ؟گفتم مال خودمه منتهی مداد میکشم داخلش .

بعد الان مرض به جونم افتاد که چیه ابروی بلند!!!!!موچین برداشتم و کل ابروهام ررو به فنا دادم .الان اینقدر زشت شدم که دلم میخواد زنگ بزنم مدیرم مرخصی بگیرم اون هم به مدت دو هفته :|| همون ابروی بلند بیشتر به صورتم میومد .با اینکه هر بار کوتاه و پشیمون شدم اما گاهی مرض به جونم می افته و الان از اون لحظه ها بود .





اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/18/post-69/
  • مطالب مشابه: ۶۵
  • کلمات کلیدی: الان ,ابروی بلند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


سه روزه را رفته خونه مادرش .سرما خورده و حالش واقعا بد بود .منم که نصف روز نبودم و نمی تونستم تنهاش بزارم .این چند روز فقط تلفنی با هم صحبت می کردیم .اونم کوتاه . تا میومد حرف بزنه سرفه های شدید می کرد و واقعا حالش اب بود .میدونم اونجا مادرش کمتر از من بهش میرسه اما خودش خواست که بره .میگفت دوست ندارم تو هم از من بگیری .منم این سه شب فقط یکی دوساعت خو دم .بخاطر ترس از تنهایی .الان هم از ساعت ۲:۵۰ دقیقه بیدارم . ب بهش گفتم :پنج شنبه میرم برا خودم ید کنم .امیدوارم صبح اونقدر رمق برام مونده باشه بتونم برم اون سر شهر .گفت :مراقب خودت باش .کیفت رو نزنن .با مترو برو من خیالم راحت تر باشه .گفتم باشه .حالا تا ببینم چی میشه

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/19/post-70/
  • مطالب مشابه: ۶۶
  • کلمات کلیدی: باشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعد از ظهر با همسر رفتیم نمایشگاه.حیف از انرژی ،پول و وقتی که صرف رفتن کردیم .هر چی داشتن جمع کرده بودن ریخته بودن تو غرفه هاشون .نگاه می و حرص میخوردم !به را گفتم :سال قبل پ وها و مانتوهای خوبی بین غرفه های لباس بود اما امسال آت و های چند سال پیش رو آوردن . را گفت : آخه نمایشگاه که هیچ وقت چیز خوب نمیاره .آ هفته میریم مراکز یدی که بهت معرفی یدهات رو انجام بده .غرفه تزیینات و ظروف رو هم سر زدیم .چون همه وسایلم رو اوایل تیر یدم و تغییر دادم .حوصله نداشتم خودمو اونجا معطل کنم .منتهی را همش دنبال سوال راجب مدل لوسترها و وسایل مختلف تزیینی بود .گفتم :حالا کو تا آ شهریور که ما خونه رو تحویل بگیریم .از اون گذشته با برنامه ای که تو برای تغییرات داخلی خونه داری شش ماه دستمون به بنایی و سروکله زدن با نجار و .....میگذره .لطف کن بزار با خیال راحت کم کم کارها پیش بره .من اصلا عجله ندارم و فعلا حاضر به اسباب کشی نیستم .حتی شده یک سال دیگه مستاجر مادمازل باشیم این کار رو می کنم .تر جیح میدم همه چی خوب پیش بره تا با عجله انجام بشه و بعد پشیمون بشم که چرا فلان کار رو نکردیم .در راستای غر زدن ها و دعواهای من با را او به فکر افتاده شرایط رو سروسامان بده .ظاهرا سکوت های من و غر نزدن های سابقم منو فردی مطیع در پیش چشمش جلوه داده بود که الان اوضاع فرق کرده و او درصدد بهبود شرایط بر اومده . را گفت :مامانم چند باری خواسته بیاد بهت سر بزنه من مانع شدم .اعتراض کرده که بزار برم ببینمش دلم براش تنگ شده و چهره اش رو دیگه فراموش !!!با صحبت های را قرار بر این شده یک روز قبل از روز زن مادرش ما رو برای نهار رستوران دعوت کنه و عیدیمون رو بده .من که دیدم تا این حد سخاوتمند شده بهش گفتم :پس لازم شد براش کادو روز مادر بگیرم که را مخالفت کرد و منم دیگه هیچی نگفتم .بزار کمی جبران مافات شه . اگه ببینم کارها و هدایا تکرار شدند منم جبران می کنم براش .دیگه اینکه حوصله رفتن به محل کارم رو ندارم و واقعا دلم میخواد هر چه زودتر تعطیل شم فلنگ رو ببندم و برم دیار مادری .البته یک سری خورده کار مثل شستن چهار پتو و مرتب کمد لباسها و ید کمی سوغاتی باقی مونده که اونم هفته آ انجام میدم . دیگه اینکه دیروز برای اولین بار از نونوایی خمیر یدم ببینم میشه باهاش پیراشکی درست کرد که باز هم برا اولین بار پیراشکی ها توی فر پختم بدون مصرف روغن .بد نشد .منتهی خمیری که همکارم دستورش رو داده بود بهتر بود . دو پیمانه آرد سفید بانصف پیمانه روغن .یک پیمانه و یک چهارم پیمانه شیر ،یک قاشق چای خوری شکر ،کمی نمک رو قاطی می کنیم بدون تخم مرغ و خمیر مایه .ظرف رو سلفون می کشیم بعد از چند ساعت استراحت دادن خمیر ، قالب میزنیم مواد میریزیم داخلش .از نظر من اون ترد تر میشه . ب در کنارش سوپ جو درست که را خورد و کلی از هر دو تا خوشش اومد و تشکر کرد .بخصوص پیراشکی گوشت رو .امروز خدا رو شکر معافم از آشپزی .باز خوبه را آدم ایراد گیری نیست و هر چی بهش بدم حتی اگه تکراری باشه میخوره و تشکر می کنه .برخلاف بابا و داداشهام که این اخلاق رو نداشتن .خوب دیگه بهتره من برم به کارهام برسم تا بعد .


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/15/post-67/
  • مطالب مشابه: ۶۳
  • کلمات کلیدی: را ,پیمانه ,خمیر ,براش ,پیراشکی ,انجام ,دیگه اینکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دلم میخواد بزنم تو دهن همه اونایی که تا ازدواج نکردی میگن خبری نیست ؟چرا ازدواج نمی‌کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ازدواج که میکنی هنوز یک ماه نشده باز دهن کثیفشون رو باز می‌کنندوسوال میکنند خبری نیست ؟چرا بچه دار نمیشید داره میگذره ها !!!!!!!امروز فقطططططططط دلم‌میخواست اون لحظه که همکارم خبر بارداریشو به بقیه داد و اون یکی همکارم جلو ۱۴نفر برگشت گفت برای خانم ای دعا کنید اونم بچه دار شه بزنم تو دهنش و‌بگم ننه بابای تو هم بچه دار شدن و احمق و منگلی مثل تو رو تحویل این جامعه دادن .پس دهن گشادت رو ببند و تو  کاری که بهت ربط نداره دخ نکن


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/17/post-68/
  • مطالب مشابه: ۶۴
  • کلمات کلیدی: نیست ؟چرا ,خبری نیست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعد از ظهر با همسر رفتیم نمایشگاه.حیف از انرژی ،پول و وقتی که صرف رفتن کردیم .هر چی داشتن جمع کرده بودن ریخته بودن تو غرفه هاشون .نگاه می و حرص میخوردم !به را گفتم :سال قبل پ وها و مانتوهای خوبی بین غرفه های لباس بود اما امسال آت و های چند سال پیش رو آوردن . را گفت : آخه نمایشگاه که هیچ وقت چیز خوب نمیاره .آ هفته میریم مراکز یدی که بهت معرفی یدهات رو انجام بده .غرفه تزیینات و ظروف رو هم سر زدیم .چون همه وسایلم رو اوایل تیر یدم و تغییر دادم .حوصله نداشتم خودمو اونجا معطل کنم .منتهی را همش دنبال سوال راجب مدل لوسترها و وسایل مختلف تزیینی بود .گفتم :حالا کو تا آ شهریور که ما خونه رو تحویل بگیریم .از اون گذشته با برنامه ای که تو برای تغییرات داخلی خونه داری شش ماه دستمون به بنایی و سروکله زدن با نجار و .....میگذره .لطف کن بزار با خیال راحت کم کم کارها پیش بره .من اصلا عجله ندارم و فعلا حاضر به اسباب کشی نیستم .حتی شده یک سال دیگه مستاجر مادمازل باشیم این کار رو می کنم .تر جیح میدم همه چی خوب پیش بره تا با عجله انجام بشه و بعد پشیمون بشم که چرا فلان کار رو نکردیم .در راستای غر زدن ها و دعواهای من با را او به فکر افتاده شرایط رو سروسامان بده .ظاهرا سکوت های من و غر نزدن های سابقم منو فردی مطیع در پیش چشمش جلوه داده بود که الان اوضاع فرق کرده و او درصدد بهبود شرایط بر اومده . را گفت :مامانم چند باری خواسته بیاد بهت سر بزنه من مانع شدم .اعتراض کرده که بزار برم ببینمش دلم براش تنگ شده و چهره اش رو دیگه فراموش !!!با صحبت های را قرار بر این شده یک روز قبل از روز زن مادرش ما رو برای نهار رستوران دعوت کنه و عیدیمون رو بده .من که دیدم تا این حد سخاوتمند شده بهش گفتم :پس لازم شد براش کادو روز مادر بگیرم که را مخالفت کرد و منم دیگه هیچی نگفتم .بزار کمی جبران مافات شه . اگه ببینم کارها و هدایا تکرار شدند منم جبران می کنم براش .دیگه اینکه حوصله رفتن به محل کارم رو ندارم و واقعا دلم میخواد هر چه زودتر تعطیل شم فلنگ رو ببندم و برم دیار مادری .البته یک سری خورده کار مثل شستن چهار پتو و مرتب کمد لباسها و ید کمی سوغاتی باقی مونده که اونم هفته آ انجام میدم . دیگه اینکه دیروز برای اولین بار از نونوایی خمیر یدم ببینم میشه باهاش پیراشکی درست کرد که باز هم برا اولین بار پیراشکی ها توی فر پختم بدون مصرف روغن .بد نشد .منتهی خمیری که همکارم دستورش رو داده بود بهتر بود . دو پیمانه آرد سفید بانصف پیمانه روغن .یک پیمانه و یک چهارم پیمانه شیر ،یک قاشق چای خوری شکر ،کمی نمک رو قاطی می کنیم بدون تخم مرغ و خمیر مایه .ظرف رو سفلون می کشیم بعد از چند ساعت استراحت دادن خمیر ، قالب میزنیم مواد میریزیم داخلش .از نظر من اون ترد تر میشه . ب در کنارش سوپ جو درست که را خورد و کلی از هر دو تا خوشش اومد و تشکر کرد .بخصوص پیراشکی گوشت رو .امروز خدا رو شکر معافم از آشپزی .باز خوبه را آدم ایراد گیری نیست و هر چی بهش بدم حتی اگه تکراری باشه میخوره و تشکر می کنه .برخلاف بابا و داداشهام که این اخلاق رو نداشتن .خوب دیگه بهتره من برم به کارهام برسم تا بعد .


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/15/post-67/
  • مطالب مشابه: ۶۳
  • کلمات کلیدی: را ,پیمانه ,خمیر ,براش ,پیراشکی ,انجام ,دیگه اینکه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

انگار صد سالی از هم دور بودیم .اومد خونه محکمممممممم بغلم کرد فشارم داد و چلوندم .شام رو از بیرون یده بود زدیم بر بدن .گفت پروژه دو ساله اش تموم شده یک هفته ور دلم هست. دیروز خواستم قاب منبت کاری بدون استفاده و عاری از ع رو جون ببخشم .شیشه اش رو که میشستم دستم از دو جا شد و خونریزی کرد .امروز با همسر میریم نمایشگاه بهاره ۶۰۰چوق با خودم میبرم برا خودم و خواهرم که سفارش داده ید کنم .خدایا شکرت بابت همه چی  بخصوص حال خوبم .


نرگس پیامات رو تو تلگرام خوندم حق با توئه ازت ممنونم


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/13/post-66/
  • مطالب مشابه: ۶۲
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ما هر کاری ، آ سر قضاوت میشیم .حالا میخواد در دنیای واقعی باشه یا مجازی .هیچ فرقی نمی کنه .مهم واکنش ما نسبت به نوع زندگیمون با افراد مختلفه .یا بیتفاوتی نسبت به اون .وقتی تنها باشم و احساس تنهایی کنم به اینجا پناه میارم .البته نوشته هام حال اون لحظه منه و از یک منظر به یک قضیه نگاه می کنم و به همون شکل هم راجبش می نویسم و جلو میرم .الان نسبت به نیمه شب خیلی خیلی بهترم . کمی سر گیجه دارم که دلیلش رو نمیدونم .صبحانه ام رو خوردم .گل و گیاهامو آب دادم و الان یادم اومد به بلبل بیچاره داخل قفس غذا ندادم . میرم بهش غذا میدم میام کمی بنویسم و بعد میرم رد کارم .



از وقتی پاراگراف بالا رو نوشتم تا الان حدودا دوساعتی میگذره ،چرا که بینش مجبور شدم بعد از دوبار تماس همسرم، باهاش صحبت کنم .طبق معمول گلایه داشت که ناراحتی من اون رو به هم ریخته و نمی تونه کار کنه !!گفتم :به ناراحتی من توجه نکن مثل همیشه میگذره و میره پی کارش !ناراحتی من چیز جدید و تازه ای نیست و تو از علت های تکراری اون آگاهی .پس وقتی قرار نیست منشا اون برطرف شه قضیه همچنان ادامه پیدا می کنه و عقب افتادن شما از کارت چیز بیهوده ای به نظر میرسه !!!!اصرار داشت برای چندمین بار دلیل های تکراری من رو بشنوه .اما من از بازگو ش دیگه ح تهوع بهم دست میده .واقعیتش رو بخواید ب خودم رو به خاک سرد سپردم و برای مرگ خودم عزا گرفتم و امروز دوباره متولد شدم .با افکاری نو و اه ی جدید . تنها چیزی که برای فرار از اصرارهای همسرم بازگو این بود که دیگه سطح زندگیم باعث آزارم نیست چون به قدرت درونی خودم واقفم و یقین دارم به تمام خواسته هام با همت خودم خواهم رسید .تا حالا هم کودکانه به قضیه نگاه .خودم رو با آدمهایی مقایسه که در واقعیت امر هیچ حرفی برای گفتن ندارند .و اگر به جایی رسیدن با تکیه به همسرانشون بوده .یا ارث و میراث پدری یا تلاش خودشون که با از دست دادن لذتهای زندگی بدست آوردن . باید بپذیرم که همسر من تحت تاثیر تربیت و نوع زندگیش قلبا به من اعتماد نداره .و هر چقدر هم که او این مساله رو انکار کنه برای من قابل قبول و قابل پذیرش نیست چون میدونم در ناخودآگاه او نقش بسته  من روزی ازش جدا میشم .و این رو از همون روزهای اول زندگیمون به من گفت ! اون زمان درک ن اما الان می فهمم چرا ! حتی خوب یادمه همون جلسات اول بهم گفت :بایدقول بدی که هیچ چشم داشتی به اموال من نداری!!!!!!!!!!!!! و این مساله بر من گرون اومد که مگه مغز خوردم زن آدمی شم که به من اعتماد نداره ! وقتی واکنش منو دید و با جواب منفی من مواجه شد از موضعش کوتاه اومد و گفت :اموالی در اینجا نداره و همه اون طرفه ! راست یا دروغش دیگه برای منی که مغز خوردم و وارد این زندگی شدم تفاوت چندانی نداره ! چون این وسط فعلا خودم رو یک مال باخته می بینم !!همین عامل سبب شداین عدم اعتماد از جانب من هم بوجود بیاد و من چون به او اعتماد ندارم دائم در حال غر زدن هستم که چرا من باید شبانه روز کار کنم و مخارج زندگی رو تامین کنم . قانون میگه مرد موظفه برای همسرش خونه ای در حد شان او تهیه کنه و به زن نفقه بده ! اما عملا من چیزی ندیدم ! قانون من در آوردی همسرم رو پذیرفتم و فعلا حس می کنم کفه سنگین ترازو به سمت منه ! در حال حاضر هیچ راهی جز ج برای بدست آوردن آرامشم ندارم .منتهی سعی می کنم از سال جدید حساب شده جلو برم . دیگه از سرویس دادنهای مختلف خبری نخواهد بود مگر اینکه او هم کار مثبتی برای زندگی به اصطلاح مشترکمون انجام بده .در پی اصرارش به دونستن علت ناراحتی من !!!!!!!!!!گفتم از جایگاهی که دارم ناراضیم و قصد ادامه تحصیل دارم .هربار این مساله رو عنوان زدی تو ذوقم که رشته هایی که تو میخوای بخونی مربوط به سازمانی هست که در اون کار می کنی و به درد نمیخوره !!!باز هم نظر خودش رو به من تحمیل کرد .اینکه بیا برو فلان رشته ی رو بخون چون استعدادش رو داری و من امتحانت میدونم از پسش برمیای !!!بعدا که مهاجرت کنیم بیکار نیستی و فلان و فیلان !!!!گذاشتم خووووووووووووووووووب مثل همیشه حرفهای تکراریش رو در مزیت رشته مورد نظر بزنه! دست آ بهش گفتم :علاقه ای ندارم اون رشته رو بخونم چون تو تخصصش رو داری و نمونه بارزی هستی از یک فرد ناموفق در این زمینه !!!!! دلم میخواست به گفته ام اضافه کنم و بگم :یک عمر بازیچه دوستانم شدم و تا زمانیکه تونستند از من استفاده د .الان نمیخوام برم تخصصی رو بدست بیارم که تو و مادرت برای منافع شخصیتون و پیشبرد اه شرکتتون از من استفاده کنید .قضیه تنها فرار از این مساله نیست . نمیخوام بازیچه او و مادرش باشم . به رشته مورد نظر هم علاقه ندارم چون میدونم بعد از چند سال عضوی از بدنم دچار فرسودگی زود رس میشه و من اینو نمیخوام . سلامتیم از منافع شخصی او و مادرش مهم تره .وقتی گفتم حاضر نیستم در اون رشته ادامه بدم یک بند در باب مزیتهای اون رشته گفت و در برابر حرف من که میگفتم حرفات برای من اهمیت نداره چون تصمیمم جدیه جبهه گرفت که تو (باید)حرفا و نظرات منو بشنوی ! چون گاهی دیگران از بیرون قضیه رو بهتر از خود ما می بینند و میتونه برامون موثر باشه !!!!!بعد روی مادرش مثال زد .گفت مثلا مادر من توانایی رانندگی در سن بالا رو نداره اما مدتی هست اصرار داره ماشین مدل بالا و چند صد میلیونی ب ه و من چندین بار بهش گفتم :شما دیگه از سنت گذشته .نمی تونی رانندگی کنی .اگر هم قرار به ید ماشین باشه یه ماشین مدل پایین ب که اگه آسیب دید زیاد ضرر نکنی چون هزینه تعمیراتش بالاست .منتهی مادرم حرف خودش رو میزنه !!!سابقا وقتی میشنیدم اون خانم در برابر من از بی پولیش می ناله اما ساختمان یکی از منازلش در بالای شهر رو به بهترین شکل ممکن ساخته و حاضر نیست نه خودش در اون زندگی کنه نه لطفی در حق ما ه تا از مستاجری رها بشیم تا چند روز حالم بد بود و خود خوری می و شوهرم و مادرش رو در ذهنم تیکه می   اما از ب کـُن فی شدم و الان ذره ای برام اهمیت نداره که مادر شوهرم از ضعف من جهت حرص استفاده می کنه .پس من دیگه رو دست نمیخورم و سعی می کنم اونجور که میخوام زندگی کنم و شاد باشم و جلو برم . بدون توجه به او و پولهاش  خیلی فکر و تمام زندگیم مثل صحنه یک از مقابلم گذشت . اینکه از جوانی و بعد اتمام تحصیلاتم وقتی وارد شدم باید هم درس میخوندم هم کار می و کم کم با همت خودم به حدااقل های زندگیم دست پیدا و این برام بسیار با ارزش بوده و هست . زمانیکه با همسرم آشنا شدم داشتم برای کنکور ارشد آماده میشدم اما عشق و عاشقی نذاشت به جایی برسم .الان به جرات میگم حسرت اون روزهامو میخورم . اون انرژی مضاعفی که داشتم . الان مثل بادکنکی می مونم که پنچر شده ولی میدونم بخوام میتونم . نشد برای من معنا نداره . پس تلاشم رو می کنم ادامه تحصیل بدم و جایگاه واقعیم رو پیدا کنم . .امروز برنامه ام رسیدگی به امور منزلم هست و نظافت شخصیم و بررسی درباره رشته ای که برام کار آمد باشه و بهش علاقمند باشم . 

بعد هم با یه برنامه منظم میچسبم به یادگیری زبان و خوندن کتابهای کنکور برای سال بعد . یک روز به خودم افتخار می کنم که ننشستم مثل تو سری خورها بهم ظلم شه .الان به همسرم به عنوان یک همخونه نگاه می کنم . میخوام در پستی و بلندی زندگی مثل یک دوست کنارش باشم بدون اینکه توقع داشته باشم ازش ! اما مرز کمک هام به او برام مشخصه . از خودم نمیگذرم که روزی خودم به خودم جواب پس بدم چرا با خودم چنین !تا اون حد بهش بها میدم که یک دوست بها میده نه بیشتر .هر چند او معتقده برای من از خودش گذشته و انصافا باید بگم تا حدود زیادی راست میگه . اما من نمیخوام اینجور باشم . این تصمیم منه و من باید به خودم و تصمیمم احترام بزارم . تا به امروز خودم رو کم و کوچک دیدم برای همین اطرافیانم به من احترامی که خواستم رو نگذاشتند . باید خشم درونم رو بیرون بریزم . خوش زبان باشم و از کلماتی که بار منفی دارن و شخصیت من رو زیر سوال می برند استفاده نکنم .اصولا قدرت نه گفتن رو دارم اما باید تقویتش کنم چون میدونم به زودی بهش نیاز بیشتری پیدا خواهم کرد . باید یاد بگیرم اگه ی از این بابت از من رنجید عذاب وجدان نگیرم . وظیفه منه معقولانه در برابر خواسته هایی که نمیخوام انجامشون بدم ،نه بگم و پذیرش یا عدم پذیرش اون رو به طرف مقابلم  موکول کنم . من مسئول راضی نگه داشتن همه آدمها نیستم . در این بین اگه خدا بهم نظری کرد تا طعم مادر شدن رو بچشم .به وقتش و در جای خودش برای فرزندم مادری خواهم کرد . مثل آدمهای ضعیف از زندگی و شرایط سخت اون فرار نمی کنم . برای فرزندم کانون گرمی درست می کنم تا در سایه مهر من و پدرش رشد و پرورش پیدا کنه  .البته تا جایی که خدا برای من و همسرم عمر مقدر کرده باشه چون من ی نیستم که با پیش گویی زندگی رو جلو ببرم .

اینها همه تصمیمات منه که ب در خلوت و اشک ری ام گرفتم . و جدا بر روی اونها پافشاری خواهم کرد.بسه افکار منفی . من تاکی و تا کجا میخوام خودم رو با آدمهای کوچک و ضعیف و ش ت خورده مقایسه کنم .؟ارزش وجودی من بالاتر از همه اینهاست .و من اینو به خودم ثابت می کنم . به خودم ثابت می کنم که نیازمند ی جز خدای خودم نیستم . و متقابلا به آدمهای اطرافم مفت و مجانی محبت نمی کنم .مگر خلوص نیتشون بهم ثابت شده باشه  . هر مسئول عمل خودشه . من مسئول پر اوقات فراغت و تنهایی ی نیستم . مسئول دادن خدمات به آدمهای اطرافم نیستم . مسئول شاد ی نیستم . مسئول بذل و بخشش به ی نیستم . من فقط در برابر خودم مسئولم . در برابر خودم و وجدانم همین و بس !

بهتره برم این سرگیجه چند هفته ای امانم رو بریده الان برام شدیدتر شده . و البته با ح تهوع همراهه . فکر می کنم از فشارم باشه


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/12/post-63/
  • مطالب مشابه: *۵۹
  • کلمات کلیدی: الان ,زندگی ,نیستم ,نداره ,رشته ,باشه ,نیستم مسئول ,برای فرزندم ,خودم ثابت ,آدمهای اطرافم ,اهمیت نداره
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

زنگ زد با هم صحبت‌کردیم .بهش گفتم مرگ و زندگی ما آدمها دست خداست اما با توجه به حرفایی که میزنی و اینکه میگی ممکنه زیاد عمرنکنم من نگران آینده ام هستم .میدونم اهلش نیستم بخاطر تنهایی به مرد دیگه پناه ببرم .واقعا نمی تونم .دل که کاروانسرا نیست !برای بدنم هم حرمت قائلم به هر ی نمیسپارمش !!!!شاید من قبل از تو بمیرم پس بیا با هم جدی باشیم و برای مواقع بحرانی زندگی هم تصمیم بگیریم .من نگران خودم هستم .اگه زبونم لال تو طوریت شه من یه سقف بالا سرم ندارم تکلیفم چیه ؟گفت :من بهش فکر .مادرم مالکیت یکی از طبقات خونه جدیدش رو به من میده .در واقع مالکیت اون تا زمانیکه مادرم در قید حیاته متعلق به اونه .بعد مرگش  به من میرسه .منم وصیت که بعد مرگم مالکیتش تماما به تو برسه !!!!گفتم :ما فرزندی نداریم و تا اونجا که من میدونم زمان انحصار وراثت یک چهارم دارایی و اموال تو به من میرسه مابقیش بین پدر و‌مادرت تقسیم‌میشه !!!!گفت پدرم که جرات نداره بخواد !چون برای من پدری نکرده !گفتم اون این چیزها حالیش نیست به وقتش جفتشون میگیرن و منو آواره می کنند .گفت بیشتر نگران زن بابام و برادرهای ناتنیم هستم .اگه ی دست روی اموالم بزاره اونا هستن !!!!!بعد اضافه کرد نگران نباش به فکرتم .کاری نمی کنم که بعد مرگم بی سر پناه بشی !!!بهش گفتم :یه مساله دیگه اینه که میخوام پولایی که ماحصل کار و زحماتم هست رو پس انداز کنم چون باید هر احتمالی رو در نظر بگیرم و نمیخوام بی سر پناه باشم .درکم کن اگه غرمیزنم که من ج نمی کنم و به گفته تو منت میزارم سرت !مساله رو اینجا باز نمی‌کنم چون ومی نداره بیشتر بگم .به وقتش باید حرفش رو عملی کنه چون حرف باد هواست !!!و من نمیخوام سر خودم رو‌کلاه بزارم ..باز هم میگم اینا دغدغه هر ی میتونه باشه منم نگران آینده ام هستم همین و بس . شاید من زودتر از او بمیرم ما که جای خدا نیستیم . بهم رک و واضح گفت اولویت اول من در زندگیم مادرم هست بعد همسرم . قبلا میگفت تو رو بیشتر از مادرم دوست دارم و من باورم نمیشد .میگفت اگه توی دریا تو و مادرم در حال غرق شدن باشید تو رو نجات میدم چون مادرم عمر خودش رو کرده اما الان اولویتش فرق کرده .پس منم حق دارم خانوادم بیشتر از او برام مهم باشه .حق دارم خودمو بیشتر از او دوست داشته باشم . عشق باد هواست . دوست داشتن هم قراردادیه و به وقتش ممکنه دوست داشتن رنگ ببازه و تبدیل به نفرت شه .ما از آینده خودمون خبر نداریم .نمیدونیم چی پیش میاد پس بهتره جوانب رو بسنجیم و جلو بریم .میرم بخوابم کلی کار دارم که باید قبل از غروب تمومشون کنم


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/12/post-64/
  • مطالب مشابه: ۶۰
  • کلمات کلیدی: مادرم ,نگران ,گفتم ,دوست ,وقتش ,پناه ,دوست داشتن ,نگران آینده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

زنگ میزنه صداشو نازک می کنه و به شوخی اسم شناسنامه ایم رو که به شدت ازش متنفرم رو ، به زبون میاره بعدمیگه دوستت دارم .تازه از بیرون اومدم .دریغ از یک ذره لطافت نه !خشک و رسمی میگم کارت رو بگو !!انتظار این رفتارو از جانبم نداشت .وا رفت و گفت :همسریییییییییییی چرا واکنش نشون ندادی !؟ گفتم :چون برام مهم نیست !جدی شد و گفت باز این جمله رو تکرار کردی ؟! آب از میان حوله و موهای خیسم  به روی چسب زخمی که به انگشتم چسبونده بودم می چکید.خیسی موهام رو بهونه و گفتم باید قطع کنم . و او تو ذوق خورده گفت باشه . توی زیر دوش آب گرم ،به پیشنهادش فکر می .به اینکه برم و برای مادرش در شرکتش کار کنم .کار کامپیوتری با درآمدی ماهیانه یک تومن !بعد در ادامه پیشنهادش خندید و گفت :مدیرت میشه مادر شوهرت !!!  نسبت به سایر کارمندا به تو بیشتر مرخصی میده !!! تو دلم پوزخند زدم به حرفش !!!هنوز نه به داره نه به باره اون تا کجاها پیش رفته !!!!  گفتم قولی نمیدم بهت .راجبش فکر می کنم بعدا نظرم رو میگم .قطعا جوابم نه هست . ترجیح میدم بجا اینکه بشم سگ پاسوخته او و مادرش خودم رو قوی کنم . ادامه تحصیل بدم و بیزینس خودمو داشته باشم . اگر من از اول مورد اعتمادش نبودم تا آ ش هم نخواهم بود . یادمه همین سال قبل برگشت جلو خودم از مادرش پرسید :مامان ف رو تو شرکتت استخدام می کنی ؟ و او به من زل زد با مکثی طولانی گفت :شرط داره ! همسر شرطش رو پرسید و پیر زن گفت :اینکه خوش اخلاق باشه !!!!!!!!!!!! سکوت .و گذاشتم به وقتش که بهم محتاج شدبگم :نه


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/12/post-65/
  • مطالب مشابه: ۶۱
  • کلمات کلیدی: مادرش ,اینکه ,گفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/11/post-60/
  • مطالب مشابه: ۵۶
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/11/post-61/
  • مطالب مشابه: ۵۷
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

میدونم اینجا رو میخونی .اگر نمیخوندی که تند تند زنگ نمی زدی و بار آ بهم نمی گفتی از فردا شب که بیای به مدت یک هفته خونه میمونی !!!!!!!!!همیشه از این ور بوم می افتی اون طرف !!!!!اانگار من تو این هفته بیکارم که بخواد برام وقت بزاره !مثل مردهای دیگه باش رو برای زنت وقت بزار !!!!اونقدر خودخواه نباش و کارت رو اولویت قرار نده .و البته از ماه بهترون رو !!!!!!!!اگه میدونستم قراره ازدواج کنم مرد خونه باشم و تنهایی بکشم غلط می بهت بله بدم !!!!! حالام برام مهم نیست تو بمون ور دل از ماه بهترون و خورشت بادمجون اونو سق بزن . منم زرشک پلو با مرغ خودم رو با یه عالمه سیب زمینی سرخ کرده میخورم .سریالهامو می بینم و فردا هم کارهای شخصیم رو می کنم . پس فردا اصلا نیاز ندارم منو جایی ببری چون میخوام تنها باشم و تنهایی برم ید بدون تو مثل همیشه .مگه تو همین رو نمیخوای؟!در کل راحت باش مدتهاست که دیگه هیچ چیزت برام مهم نیست .



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/11/post-61/
  • مطالب مشابه: ۵۷
  • کلمات کلیدی: برام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/09/post-58/
  • مطالب مشابه: ۵۴
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

چند بار در روز بهم زنگ زد .بهش روی خوش نشون ندادم .ته دلم از حرفای چند روز پیشش ناراحت بودم . از اینکه برگشت بهم گفت :مگه برادرهات وقتی اومدن خونه ما چی آوردن !!!!!اون لحظه عصبانی بودم و جواب درستی به ذهنم نیومد . ظهر زنگ زد گله کرد چرا رسیدی خونه بهم خبر ندادی گفتم ازت عصبانیم گفت چرا ؟گفتم علتش چیه بعد اضافه مادر تو اومد خونه ما یه گوشی تلفن که باب میل من هم نیست و به گفته خودش ید ه بود صد تومن برامون آورد !!!!مادر من اومد چهارتا پتو ،یه آرام پز ،چند سینی و مقداری ظرف چینی و دو کاسه عتیقه مال مادربزرگش رو برام آورد با کتری برقی و کلی سبزی خشک و سس گوجه و آبغوره و رب انارو .....حالا بگو مادر توززیاد آورد یا مادر من ؟ااز اون گذشته برادر من سرعقدم سکه داد برا عروسیم هم سکه داد مادر تو چکار کرد !!!! گه هم هدیه نداد بهمون !!!! یهو زد به سرش و همون چرت و پرتای تکراری رو برام ردیف کرد !!!اینکه اگه بدونی مامانم داره چکار می کنه برات بعدا از خج آب میشی !!!!!!گفتم جاااااااااااااان !!!!!!؟ برا من نمی کنه واسه تنهایی خودشه و نزدیک شدن تو به او وگرنه یارو که دو دستی مال و اموالش رو چسبیده منت چی رو داره سر من میزاره ؟اینکه قراره با اختلاف یک سقف همسایش شیم محبت به منه ؟؟؟؟؟؟؟ بهش گفتم پشیمونم از اینکه ازدواج و اگر اصرار پدرم به ازدواج م نبود هرگز ازدواج نمی .واقعا آدم باید احمق باشه ازدواج کنه .بعد هم داد زد منم سرش داد زدم گفتم صدات رو برای من بالا نبر !!!!!گفت نمیخوامت !!!!گفتم به درک مگه کی هستی و گوشی رو قطع .ده دقیقه بعد زنگ زد عذرخواهی کرد بعد گفت شب نمیام میرم خونه مامانم !!!!!!برام مهم نیست .خیلی وقته از چشمم افتاده .آها بین حرفاش گفت پدر و برادرت زمان خواستگاری به من توهین ! خوب اگه حرفایی که زد از نظر او توهینه بزار باشه .مگه دخترشون رو از سر راه آورده بودن که توقع داشتی جلوت بلند و کوتاه شن یا بهت خدمات بدن . خواستم برم بیرون بهش گفتم شب هم نمیام خونه !!!!میرم مراسم عزاداری و شب زنده داری !گفت نمیخواد بری !!!!ماشین نیست بیای !بمون خونه . و من‌موندم تو این اب شده . چقدر احساس خوشبختی می کنم الان از این زندگی متهوع که برام ساخته .واقعا دیگه تحملش رو ندارم .


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/11/post-60/
  • مطالب مشابه: ۵۶
  • کلمات کلیدی: خونه ,گفتم ,مادر ,ازدواج ,برام ,آورد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خواهرم به اصرار زن داداشم تابستون رفت ابروهاشو تاتوکرد .منم دوست داشتم برم انجام بدم اما جناب‌ را خان گفت اصلاااااااااااا حرفش رو نزن چیه مثل جادوگرها میخوای بری تاتو‌کنی .ببعد هی غر زد زنهای دهاتی قدیمی این کارها رو می‌ .گذشت تا اونقدر با ابروهام‌ور رفتم که شد دم موش !!!!حدود سه هفته میشه وازلین می مالم تو ابروهام .به شدت میخواره اما پر پشت شده ولی هنوز دلخواهم نیست .الان زنگ زدم بهش گفتم میخوام برم تاتو باز غر زد آی غر زد .گفت میبرمت یه کلینیک زیبایی میگم یه ردیف برات موبکارن :0گفتم :نمیخوام به درد کشیدنش نمی ارزه !!!!!گفت درد این یک باره درد تاتو و تمدید اون هر‌چند ماه یه باره !!!الان موندم برم یا نه . شاید اول با پزشک م کنم بعد برم . اینم بگم خواهرم اصلااااااا از تاتویی که کرده راضی نیست و کلی بد و بیراه پشت سر زن داداشم گفت که اون منو در عمل انجام شده قرار داده و کلی پیاده شدم آ ش هم انگار زنیکه آرایشگر هیچ غلطی نکرده !!!علت اینکه خوره به جونم افتاده برم این کار رو م بخاطر تابستونه و مهمونی ای که را بعد چند سال میخواد بگیره و منو به دوستاش و بعضی از افرادخانواده مادریش که هنوز منو ندیدن  معرفی کنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!  باید هفت کیلو وزن کم کنم . پوست برم . ابروهامو پر پشت کنم و چند دست لباس شیک ب م هم برای بیرون هم داخل خونه !!!!!!مردم دغدغه هاشون چیه من دغدغه ام چیه !!!!!ایشششششششش



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/09/post-58/
  • مطالب مشابه: ۵۴
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/07/post-55/
  • مطالب مشابه: ۵۲
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

چند روز پیش ،،شاید چند هفته پیش میخواستم ع ی بزارم تو وبم .این بود که از لپ تاپ را استفاده .چون با تبلت خودم امکان انتخاب ع نبود . خبطی و روی ع اسم وبم رو نوشتم .آپلود ع که تموم شد وب روآپ و بعد فراموش ع رو از صفحه دسک تاب پاک کنم . فکر کنم روز بعدش بود که پاک . شک داشتم را آدرس اینجا رو پیدا کرده باشه .البته این حماقت من برای اپلین بار نیست . به خودم گفتم اونکه سرش اونقدر شلوغه که محاله اینجا رو بخونه .اممممممممما چند شب پیش که پاچه منو گرفت و روز بعد قهر کرد و رفت خونه ننه جونش من اینجا رو آپ و هر چییییییییییییی دهنم اومد راجبش نوشتم . اوشون هم نیم ساعت بعد زنگ زد خونه و دقیقا دونه به دونه راجب بحث ها و حرفای من در اینجا توضیح فرمود !!!!!!!!!!منم که اصلا نفهمیدم ایشون از کجا فهمیده !!!!!!!و به روی مبارکش هم نیوردم .الان هم برام مهم نیست بخونه !!!!!اصلا هم رمزیش نمی کنم !!!! ب مجبور شدم پست رو رمزی کنم !!!!اما هنوز از دست خودش و ننه اش که همه چی رو مفت و مجانی تموم می کنه ناراضیم و گذاشتم به وقتش سرشون تلافی کنم وسلام


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/09/post-57/
  • مطالب مشابه: ۵۳
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

را یه دوست داره که با خانمش تو واتس آپ آشنا شدن !یک ماه پیش زنگ زد به را که بیا بریم برا من کت و شلوار دامادی انتخاب کن .االان زنگ زده بهش میخوام برم سینما چه ی پیشنهاد میدی !!!!!!!!!!!! گفتم :وا چرا این قدرت انتخاب نداره !؟خوب از خانمش بپرسه با هم نظر بدن برن دیگه .خندید و گفت :زنش هم یه کم سن و سال و کم روئه مثل خودش "!!!!!جالبی موضوع برای من اینجاست که اکثر دوستای را مثل خودش ،همسراشون رو به طور مجازی انتخاب و همه هم راضی هستند .نمونه اش یکی دیگه از دوستاش بود به اسم ح که سه سال قبل اونم تو‌واتس آپ با یه دختر آشنا شده بود .حالا خانواده این ح فوق مذهبی و پسره خودش عضو هیات امنای مسجد و بچه پاک و مظلوم و کاملا مثبت بود .دختره سه چهار سالی از ح بزرگ تر بود .خانواده ح مخالف این ازدواج بودن چون میگفتن ح چیزی کم نداره و بهتره با یه سال ازدواج کنه .عاقبت ح تنها رفت خواستگاری دختره .و تنها شاهد عقدش از سمت خودش را بود .الان یک سال و نیمه عروسی و خدا رو‌شکر خوشبختن



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/07/post-55/
  • مطالب مشابه: ۵۲
  • کلمات کلیدی: خودش , را
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/21/post-47/برگ-۴۴
  • مطالب مشابه: برگ ۴۴
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/26/post-48/برگ-45
  • مطالب مشابه: برگ 45
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/05/post-50/
  • مطالب مشابه: برگ۴۷
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/05/post-51/
  • مطالب مشابه: برگ۴۸
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/06/post-52/
  • مطالب مشابه: برگ ۴۹
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/12/06/post-53/برگ
  • مطالب مشابه: برگ ۵۰
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دیگه تنبلی بسه !!!!از روش و روند زندگیم خسته شدم .

میخوام برای خودم یه کار مثبت و بزرگ انجام بدم که زمان بر هست اما مفیده

دیگه اینکه؛


 اگه باردار نشم کلاس ورزش یا باشگاه برم و دوست جدید پیدا کنم .


هوا که گرم تر شه ببیشتر بیرون برم و با محیط بیشتر آشنا شم .


اطلاعات

امروز مراسم چهلم خانمه !


شاید اگه عروسمون ناراحت فقدان مرگ مادرش نبود و اگه نگران زندگی مشترک برادرم و تنش هایی که عروسمون با حرفها و دروغش بوجود میاره ، نبودم 


در برابر توهینش به خانواده ام چنان میزدم تو دهنش که یادش نره حدش چیه ! هی خانمی می کنی چیزی نمیگی !هی میگی آره حق با توئه تا دهن کثیفش رو ببنده و


 داستان سر هم نکنه اما نمیزاره که .


دیروز تلفن خونه قطع بود نت نداشتم .شب پولش رو پرداخت امروز صبح وصل شد .


این هفته تولد رائه .شاید مس ه به نظر بیاد اما من یک ماه پیش براش یه تی خونگی یدم .و مبلغی پول بهش هدیه دادم .


چندباری گفتم بیا بریم شلوار جین ب نیومد منم پول دادمش گفتم هر وقت خواستی ب برا خودت !بهم خندید 


از ب هم کاموای سرمه ای رو که قبلا برا تولد مادرشوهرم یدم و براش پلیور بافتم و شب تولدش بهش هدیه دادم و او هی گفت کوتاهه .بلندتر بباف بشه مانتو منم 


جلوخودش شکافتمش کاموا رو گلوله تا یه مدت جلو چشمش نگه داشتم تا ببینه و یاد بگیره اگه ی به دیگری هدیه میده از لطفشه نه وظیفش !!!!پس نباید برای


 طرف تعیین تکلیف کرد و گفت :یقه اش اینجوری کن !بلن رو بیشتر کن !!!!یعنی زحمت من رو دوچندان کرد منم گفتم همون کیک تولد و چادر ی که بهش دادم بسشه 


الان همون کاموا رو دست گرفتم برا را جلیقه میبافم مازاد بر سایر کادوها باشه کادو تولدش 


پری شدم دل و کمرم دو روزه درد میکنه .سگ اخلاق هم شدم . واسه همین را رو فرستادم خونه ننه اش شب اونجا بمونه تا راحت باشم 


دلم برا برادر کوچیکه ام میسوزه .




اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/21/post-47/برگ-۴۴
  • مطالب مشابه: برگ ۴۴
  • کلمات کلیدی: گفتم ,دادم ,هدیه ,تولد ,هدیه دادم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

با اون حال زار و ابم تولد را رو گرفتم .البته دو نفره . میدونستم اگه مادمازل رو دعوت کنیم باز به بهونه اینکه نخواد پولی به بچه اش بده از زیرش در میره و ما رو سنگ رو یخ می کنه . شام یه ماکارانی پر ملات درستیدم . میوه ها رو هم شستم چیدم تو ظرف . کیک رو درست و خامه کشی شوت تو یخچال !

باید بگم طعم کیکه افتضاححححححححححححححححححححححح شده بود . اما رای بیچاره هی قورت میداد می گفت عالی شده !

نرسیدم جلیقه اش رو به موقع تموم کنم !

در واقع نصفه نیمه بود


http://uupload.ir/files/3hok_dsc_0028.jpg


اما تا نیم ساعت پیش بالا ه تمومش و امشب به عنوان کادو بهش میدم !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jazzysax.gif


http://uupload.ir/files/ww2d_dsc_0031.jpg


دیگه از ما گذشته ،شکلات و عروسک س و و الاغ به هم بدیم !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/loudlaff.gif  http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/loudlaff.gif    

ما به نیازهای هم فکر می کنیم و اون نیاز رو لبیک میگیم !!!!!!!!!!!!! بعلهههههههههههه اینجوریاست

من برم که کلی کار دارم باید به فکر شام شب باشم

تا بعد بوس بای


بعدا نوشت:یادم رفت بگم تون مبارک http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/16.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/4uboxsmiley.gif

2:به دوستم مری پیام میدم ت مبارک و چس کلاس گذاشتم این جلیقه رو برا شوهرم بافتم ! دریغ از یه واکنش !

سریع خودشو محو و نابود کرد !در صورتیکه آنلاین بود ! یعنی کارم درست نبود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید نبوده ! باید مجردهای بی عشق رو درک کرد http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/hanghead.gif  


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/26/post-48/برگ-45
  • مطالب مشابه: برگ 45
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امتحانهایی که قبلا نمره نیورده بودم به لطف همکارم ،یکی رو ۱۸و اون یکی دیگه رو  ۱۶شدم .البته من یکی رو قبلا یعنی سه سال پیش از طریق یه سازمان دیگه امتحان داده و قبول شده بودم و مدرکش رو هم داشتم .منتهی همکارم لطف کرد و دوباره برام امتحان داد .مابقی همکارا گفتن، برا تشکر از این همکارمون که برای همه  امتحان داده پول روی هم بزاریم و براش کارت هدیه ب یم هر آزمون ۵چوق !!!!!من قصد داشتم براش شکلات هدیه بگیرم دیدم این ۵چوق ها ارزون تره !!!!!!                                                                                    در راستای نفرین به دهانی که بی موقع باز شود .دیروز دهان مبارک رو گشوده و نزد همکارم زر زدم و الان به دردسری بسی عظیم افتادم .

کلاه و شال جدید بر سرکرده بودم .همکارم منو دید و زل زل نگام کرد .

ظهر موقع برگشت تو اتوبوس جلو ملت برگشت منو صدا زد و گفت :مدل شال وکلاهت چی هست ؟مدلش رو گفتم .بعد پرسید چقدر هم خوشرنگه از همینجا یدی؟گفتم :نه از ولایت پدری یدم .

پرسید از کامواهه چیزی برات مونده؟؟؟؟؟ گفتم :آرههههههههههه شش تا !!!!

حالا من قصد داشتم با اون شش تا یه کیف ببافم که با کلاه و شال و مانتو بافتم ست شه

و اینگونه شد که ایشون ملتمسانه خواهش نمودن کامواها رو بهشون بفروشم که من خج کشیدم و گفتم پول نمیخوام .بعد در اقدامی احمقانه بهش گفتم: اگه وقت نداری من برات شال و کلاه رو ببافم و او هم اول گفت نه اممممممما بعد دید چه از این بهتر و قبول کرد !!!!وحالا من مثل مانده در گل .یکی تو سر خودم میزنم یکی تو سر میل و‌کاموا !!!



خونه به طویله تبدیل شده بود!!!! رای تنبل تنبون پاش و لباسش رو شوت کرده بود رو مبل !!!!منم جهت مقابله به مثل و پیرهن و کیف و مانتو و لباسای تنم رو کندم انداختم رو مبل کناریش !!!!بعد چون خسته بودم واسه خودم چای دم و با ظرف میوه و آبنبات آوردم گذاشتم کنار بالش و پتوی نرمولکم !!!!!اون گوشه دیگه باطری خو ده شده ماشین تو برق مشغول شارژ بود !!!!!تبلت اینور !!!!دمپایی اون ور!!!!!خلاصه سگ میزد گربه می ید ناگهاااااااااااااااااان صدای زنگ در اومد !!!!!!از اونجا که سالی یه بار مهمون برامون نمیاد گرخیدم اممممممما بعد  اعتنا ن   و گفتم هر کی میخواد باشه به من چه !!!!



رفتم در رو باز کنم دیدم چیزی دیده نمیشه

درو وا شبح سه آدم جلودربود .گرخیدم گفتم یا زاده بیژن و درو به هم کوبیدم .پسرهمساده بود .گفت اومدیم برا تعمیر آیفونتون با همسرتون هماهنگ کردیم !با ترس درو باز .دیدم پسرهمساده ومرد همساده  با یه آقای دیگه دارن به من میخندن !آخه توی راهرو کلید برقش هر چند دقیقه یه بار خاموش میشه و درست لحظه ای که من در رو باز کرده بودم اینا رو در تاریکی مطلق دیدم !!!به پسره گفتم اجازه بدین کمی وسایل دارم بردارم بعد بیاین داخل و اینگونه بود که هر چیییییییییییی میدیدم شوت می اتاق خواب !!!!!نمیدونم چقدر طول کشید اما وقتی رفتم به همساده افتخار بدم بیاد در کاخمون داشت چپ چپ نگام می کرد منم تو دلم گفتم :به تخم بچه ام !!!کارشون سه دقیقه هم طول نکشید !بعد رفتنشون زنگ زدم را بهش توپیدم چرا با من هماهنگ نکردی اینا میان!!!!؟ .خونه مثل طویله بود .گفت فکرم درگیر بوده یادم رفته .حالا یارو میره به زنش میگه زن را چقدر ش ه است !باید تا مدتی خودمو مخفی کنم .



درست مثل مخفی میتی کمان !!!!!



اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/27/post-49/برگ-چهل-و-سوم
  • مطالب مشابه: برگ ۴۶
  • کلمات کلیدی: گفتم ,همکارم ,چقدر ,داشتم ,امتحان ,امتحان داده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مادر وپدرم قراره نقل مکان کنند یه شهر دیگه چون میگن نمیخوایم عروسمون جلو‌چشممون باشه !


واقعیتش اونا دیگه به سنی رسیدن که تحمل دعوا و کل کل با عروس رو ندارن !اما عروس ما این چیزا حالیش نیست

دائم با یکی درگیره و دائم جنگ قبیله ای راه میندازه تو خونواده .


همیشه پشت دو عروس دیگمون بد میگه و‌حتی برادرهامو به جون هم انداخته !


بابام میگه دیگه تحمل ادا اطواراشو ندارم .میخوام برم یه‌جاکه آسایش داشته باشم از دستش !!!


اون وقت هنوز خونواده من خونه ن یدن  و هنوز نه به داره نه به باره من رفتم سرویس قابلمه سرامیکی واسشون به عنوان کادو‌ یدم ! 


این سرویس رو یه آقایی آورده بود محل کارمون و همه همکارا و خودم  قبلا ازش یدیم و همه هم راضی بودیم !چهارشنبه دوباره این آقا پیداش شد و همکارا گفتن ما دیگه لازم نداریم .من به سرم زد حالا که پدر و مادرم عازم کربلا هستند .و هر بار برای من و‌شوهرم کلی سوغاتی آوردن یه چیزی براشون ب م عید نوروز‌که میرم دیدنشون هم کادوی سفرشون باشه !هم عیدی مامانم باشه !هم کادو روز مادر باشه !!!هم ید خونه نو !!!!!!!!!!!!!!!!!


البته کادو‌خونه نو رو فکر کنم اغراقه !!!!پس میزارمش به اسم هدیه روز‌مادر .آره اینجور بهتره

اون وقت این آقا که ترک بودن .برگشت قابلمه رو با ده‌تومن افزایش قیمت به من بفروشه !منم گفتم نمیخوام !قبلا ۱۰۰دادی الان هم همون قیمت میدی برمیدارم اگرنه نمیخوام .گفت :نمیدم !اونقدر هم موند تا ما تعطیل شدیم .تو‌کوچه که با همکارم میومدیم صدام‌زد گفت :باشه بیا همون صد تومن بهت میفروشم

گفتم :الان که عجله دارم .قابلمه رو ببر دفتر بده همکارم شماره‌کارتت و‌شماره‌موبایل و اسم‌و‌فامیلت هم بنویس بده بهش من شنبه برات واریز می‌کنم .گذشت تا دیروز بخاطر سرمای هوا نرفتیم‌سر کار .امروز‌پول رو‌براش‌کارت به‌کارت و زنگ‌زدم‌بهش‌که‌آقای فلانی من پول رو ریختم به‌حسابت !!!!


اون وقت تو این سالها برا من  پیش نیومده غریبه ای بخواد تو واتس آپ یا تلگرام بیاد منو اد کنه و جرات کنه بهم پیام بده !!!!!دیدم یه آقایی با چشمای لوچ‌و قیافه وحشتناکش به انگلیسی به من پیام داده !خیلی شیک بلوکه اش و تو دلم دو تا فحش‌هم‌حواله اش‌ که واقعاچقدددددددددددر بعضی‌مردها بی‌ظرفیت و هستند !!!!!


حتم دارم کار زیر سر همین یارو قابلمه فروشه است .اگرنه چرا تا حالا مزاحم نداشتم .امشب‌که‌ را اومد بهش‌میگم تا اگه باز مزاحم شد بشوره پهنش کنه آفتاب
ایشششششش هر کی رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی
ایکبرییییییییییی



اطلاعات


دیگه تنبلی بسه !!!!از روش و روند زندگیم خسته شدم .

میخوام برای خودم یه کار مثبت و بزرگ انجام بدم که زمان بر هست اما مفیده

دیگه اینکه؛


 اگه باردار نشم کلاس ورزش یا باشگاه برم و دوست جدید پیدا کنم .


هوا که گرم تر شه ببیشتر بیرون برم و با محیط بیشتر آشنا شم .


اطلاعات

صبح برف می بارید . را منصرف شد بره سر کار .

برخلاف اون زمانی که با مادرش زیر یک سقف زندگی می کردیم و او برای تکمیل کارهاش خونه می موند و اغلب هم

دعوامون میشد الان اگه فرصت های اینچنینی بدست بیاد بسیییییار شادمان میشم .

اشتباه بزرگ من در زندگی مشترکم قبول این بود که با مادر شوهر زیر یک سقف زندگی کنم ! البته بودن او و اومدنش برای سه ماه بود اما یه مرتبه چشم باز دیدم همیشگی شده ! لحظه به لحظه اون 9 ماه برای من عذاب بود !مرگ بود و مردن ! اول زندگی مشترکم بعد از چند سال بود ! برخلاف تصورم که به خودم امید داده بودم اگه در ازدواجم از خیلی رسم و رسومات فاکتور گرفتن و با جمله (رسم نداریم ) هیچ کار خاصی برام ن !! امید داشتم حدااقل در زندگی مشترکم آرامش خواهم داشت اما اون 9 ماه برام مرگ بود مرگ ! هرگز نه شوهرم رو در اون برهه زمانی می بخشم و نه مادرش رو .

انصاف به ج بدم شرایط شوهرم جور نبود . تازه از یک ش ت بزرگ کاری بیرون اومده بود و باید خودش رو مجددا سر پا نگه میداشت !برای انجام کارش نیاز به آرامش داشت !اما اون خونه لعنتی شده بود میدون جنگ میون من و مادرش !


تازه عروس بودم !نیاز داشتم با شوهرم تنها باشم اون وقت شبها مادر شوهر بخاطر نداشتن جا و انبوه وسایلی که در تنها اتاق خونه نقلیمون جا سازی شده بود شبا کنار ما می خو د درست اون طرف شوهر من ناس می کشید و روزها برخلاف الان و اون گذشته ای که عقد بودم یک لحظه ما رو رها نمی کرد !و بیرون نمی رفت !


یک ذره به ذهنش خطور نمی کرد بعد از 4 سال عقد و عروسی این دو جوون شاید احتیاج داشته باشن تنها باشن هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ درکی از این چیزها نداشت یا شایدم داشت خودش رو میزد به اون راه !

اینا به کنار ! دائم در هر چیزی اظهار نظر می کرد !اونم حرفای صد من یه غاز و بی ارزشی که اندازه ارزنی برای من ارزش نداشت و با استاندارد زندگیم جور نبود .

خساست بیش از حدش !! ممانعتش در ج شوهر من !و دستور صادر و سطح توقعش از من به عنوان ی که باید در کار منزل سهیم میشدم ! و یا باااااااااااااااااااااااید ج می ! اون اوائل مثل یک الاغ میرفتم 250 تومن و 300 تومن با کارتم ید می میاوردم خونه اون وقت یک شب همین شوهرم بین دعوا برگشت بهم گفت مگه چی یدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در روابط من و شوهرم تاثیر منفی زیادی گذاشت ! در نبود شوهرم به من تیکه مینداخت بعد که به شوهرم می گفتم مامانت این حرف رو زده خیلی راحتتتتتتتتتتتتتتت منکر میشد می گفت من اصلا همچین حرفی نزدم !!!! خدا میدونه اون لحظه خونم جوش میومد و دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم اما نمیشد !من احمق خودم انتخاب کرده بودم پس باید خفه میشدم ! همه اینها گذشت . برای منی که در یک خونواده بزرگ شده بودم که میوه یدنهاشون جعبه جعبه بود ! ید مواد شوینده ،روغن و ...همیشه عمده بود نه جزء جزءخیلی سخت بود اون زمانیکه میخواستم غذایی بپزم مادر شوهر میومد دخ می کرد که روغن زیاد نریز !ادویه اینقدر بریز و تیر آ برای من اون زمانی بود که یک شب خسته از سرکار اومدم خونه شوهرم خواهش کرد شام ماکارانی درست کنم بعد من ترجیح دادم کنار شام ، سالاد هم درست کنم  اون لحظه به نعنا احتیاج  داشتم . مادر شوهر مقدار نعنایی که به سختی یک قاشق چای خوری میشد گرفت جلو صورتم گفت بیا بگیر اما همشو نریز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!با همه وجودم خشم شدم نگاش . تا نیمه راه رفت و برگشت گفت :ما همینو چهار قسمت می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!! (منظورش از ما خودش و فامیلاش یعنی خواهراش بودن !!!) خونم به جوش اومد با ص که از خشم می لرزید گفتم :آره ..شما همیشه همه چیزتون با آدمای معمولی فرق داره ! در لحنم خشم و تمس بود ! نمیدونم چی گفت که شوهرم برگشت بهش گفت :بیچاره داره مس ه ات می کنه . اونم نه گذاشت نه برداشت به من گفت :گور پدرش !!!!!!!!!!!!!!!!!!

بغض ! و اون لحظه تمام وجودم ، سلول به سلول بدنم پر از نفرت و کینه شد ازش ! این زن در پس اون صورت مظلومش ، زبونش برای من پر از کینه و نیش و کنایه بود و من احمق در طول سالهای عقدم نخواستم ببینم ! یادمه را چنان دادی سرش زد و در جواب سکوت من بهش گفت :گور پدر خودت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که خفه شد .

من اون شب تازه فهمیدم محبت زیادی حماقته !!!!! و الان خوشحالم که 5ماه میگذره دیگه پا توی اون خونه منفور نگذاشتم !نه خواستم ریختش رو ببینم و نه صداشو بشنوم  .

برام به هیچ وجه نصیحتهای مامانم اهمیت نداره که دائم میخواد برم بهش سر بزنم  چون نه مامان و نه هیچ دیگه  تو زندگی من نبوده و نمیدونه چی به من گذشت

همین حالا دارم جایی میشینم که مجبورم بابتش کرایه بدم !و منت تحمل کنم

با همه این اوصاف خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن را . بعد از مستقل شدنمون دیگه با را دعوا نداشتم   بگو مگوی کوتاه زن و شوهری ،اون هم خیلی کم داشتم اما دعوایی که مثل سابق تو تنهاییم زار بزنم و در تاریکی شب به کوچه ها پناه ببرم نداشتم .آرامش به زندگیم برگشت و الان خدا رو شکر با هم خوبیم .


صبح یه مشت برف رو از تراس جمع و تو دستم گرفتم ! گلوله اش بندازم یقه را اما دلم نیومد !گفتم :بچه ام یه روز مونده خونه اذیتش نکنم .نیشخند نیشخند

http://www.uupload.ir/files/dewx_dsc_0021.jpg


را ب شامش رو کامل نخورد .عادت داره فست فود ها رو نصفه نیمه بخوره مابقیش رو فرداش به عنوان صبحونه استفاده می کنه

ب اینا رو ید آورد خونه

http://www.uupload.ir/files/tr5t_dsc_0018.jpg


من پی همه رو خوردم .بعد ورم کرده افتادم  یه گوشه .

صبح یه موز خوردم با یه فنجون قهوه ! بعد بلن شدم نون و پنیر گردو با نون سنگکم رو زدم بر بدن !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/nyam2.gif

حول و حوش ساعت 9 بود دیدم زن داداشم داره بهم زنگ میزنه !جواب دادم صدای فنچول خانمشون تو گوشیم دمید !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/basketsmileyff.gif

گفت : جون روزت مبارک باشه ! کلی قربون صدقه اش رفتم و گفتم برات چیز میز یدم عید بیام برات میارمشون http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/shopping.gif

بعد با زن داداشم صحبت !بین حرفاش تیکه انداخت و اشاره کرد به دعوایی که با پدر من داشته !

منم تا حدی بهش حق دادم .تا حدی هم خودش مقصر دیدم و اینو بهش گفتم !

خلاصه کنم اونقدددددددددددددددددددددر فک زد که بعد 45 دقیقه شارژ گوشیش تموم شد و من از خونه بهش زنگ زدم !

این وسط رای لوس میرفت میومد اینا رو میزاشت دهنم

http://www.uupload.ir/files/km6_dsc_0022.jpg


می گفت عزیزم قندت افتاد اینقدرررررر غیبت پدر و مادرت کردی !!!!!!!!!!!! اینا رو بخور جون بگیری http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif   http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif

بهش محل ندادم گفتم :بزارش کنار بعدا میام میخورم .

باز اونقدر فک زدیم که اینبار شارژ برقی موبایل زن داداشم تموم شد و مکالمه ما بعد از یک ساعت و 45 دقیقه ناتموم موند on the phone - new!on the phone - new!

.نهار رو که قرمه سبزی ب بود در جوار را بر بدن زدیم

http://www.uupload.ir/files/zzpg_dsc_0027.jpg

جای همگی خالی عالییییییییییییییییییی شده بود .

دلتون نخواد .

بعد هر دوتامو ن خسبیدیم و بعد ِ بیدار شدن کمی راجب کار من و مشکلی که درش بوجود اومده بود بحث کردیم

که من دیدم داره منجر به دعوا میشه سر را جیغ جیغ و آ ش قانعش هرگزززززززززززززززززززز

به ی باج نمیدم هرگززززززززززززززززززززززز به هر قیمتی میخواد باشه !

دیگه تا چشم به هم زدم دیدم شب شده !

را گفت تو این هوای برفی میره سرکوچه بستنی و پفک ب ه بیاد . منم دست به کار شدم کتلت سبزیجات درست

http://www.uupload.ir/files/yw7_dsc_0028.jpg


خوشمزه شده بود . تا زدیم بر بدن . من اومدم سراغ آپدیت وبم و را مشغول تماشای یه سریاله از شبکه 3


اطلاعات


مادر وپدرم قراره نقل مکان کنند یه شهر دیگه چون میگن نمیخوایم عروسمون جلو‌چشممون باشه !


واقعیتش اونا دیگه به سنی رسیدن که تحمل دعوا و کل کل با عروس رو ندارن !اما عروس ما این چیزا حالیش نیست

دائم با یکی درگیره و دائم جنگ قبیله ای راه میندازه تو خونواده .


همیشه پشت دو عروس دیگمون بد میگه و‌حتی برادرهامو به جون هم انداخته !


بابام میگه دیگه تحمل ادا اطواراشو ندارم .میخوام برم یه‌جاکه آسایش داشته باشم از دستش !!!


اون وقت هنوز خونواده من خونه ن یدن  و هنوز نه به داره نه به باره من رفتم سرویس قابلمه سرامیکی واسشون به عنوان کادو‌ یدم ! 


این سرویس رو یه آقایی آورده بود محل کارمون و همه همکارا و خودم  قبلا ازش یدیم و همه هم راضی بودیم !چهارشنبه دوباره این آقا پیداش شد و همکارا گفتن ما دیگه لازم نداریم .من به سرم زد حالا که پدر و مادرم عازم کربلا هستند .و هر بار برای من و‌شوهرم کلی سوغاتی آوردن یه چیزی براشون ب م عید نوروز‌که میرم دیدنشون هم کادوی سفرشون باشه !هم عیدی مامانم باشه !هم کادو روز مادر باشه !!!هم ید خونه نو !!!!!!!!!!!!!!!!!


البته کادو‌خونه نو رو فکر کنم اغراقه !!!!پس میزارمش به اسم هدیه روز‌مادر .آره اینجور بهتره

اون وقت این آقا که ترک بودن .برگشت قابلمه رو با ده‌تومن افزایش قیمت به من بفروشه !منم گفتم نمیخوام !قبلا ۱۰۰دادی الان هم همون قیمت میدی برمیدارم اگرنه نمیخوام .گفت :نمیدم !اونقدر هم موند تا ما تعطیل شدیم .تو‌کوچه که با همکارم میومدیم صدام‌زد گفت :باشه بیا همون صد تومن بهت میفروشم

گفتم :الان که عجله دارم .قابلمه رو ببر دفتر بده همکارم شماره‌کارتت و‌شماره‌موبایل و اسم‌و‌فامیلت هم بنویس بده بهش من شنبه برات واریز می‌کنم .گذشت تا دیروز بخاطر سرمای هوا نرفتیم‌سر کار .امروز‌پول رو‌براش‌کارت به‌کارت و زنگ‌زدم‌بهش‌که‌آقای فلانی من پول رو ریختم به‌حسابت !!!!


اون وقت تو این سالها برا من  پیش نیومده غریبه ای بخواد تو واتس آپ یا تلگرام بیاد منو اد کنه و جرات کنه بهم پیام بده !!!!!دیدم یه آقایی با چشمای لوچ‌و قیافه وحشتناکش به انگلیسی به من پیام داده !خیلی شیک بلوکه اش و تو دلم دو تا فحش‌هم‌حواله اش‌ که واقعاچقدددددددددددر بعضی‌مردها بی‌ظرفیت و هستند !!!!!


حتم دارم کار زیر سر همین یارو قابلمه فروشه است .اگرنه چرا تا حالا مزاحم نداشتم .امشب‌که‌ را اومد بهش‌میگم تا اگه باز مزاحم شد بشوره پهنش کنه آفتاب
ایشششششش هر کی رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی
ایکبریییییییییییسیی













اطلاعات

صبح برف می بارید . را منصرف شد بره سر کار .

برخلاف اون زمانی که با مادرش زیر یک سقف زندگی می کردیم و او برای تکمیل کارهاش خونه می موند و اغلب هم

دعوامون میشد الان اگه فرصت های اینچنینی بدست بیاد بسیییییار شادمان میشم .

اشتباه بزرگ من در زندگی مشترکم قبول این بود که با مادر شوهر زیر یک سقف زندگی کنم ! البته بودن او و اومدنش برای سه ماه بود اما یه مرتبه چشم باز دیدم همیشگی شده ! لحظه به لحظه اون 9 ماه برای من عذاب بود !مرگ بود و مردن ! اول زندگی مشترکم بعد از چند سال بود ! برخلاف تصورم که به خودم امید داده بودم اگه در ازدواجم از خیلی رسم و رسومات فاکتور گرفتن و با جمله (رسم نداریم ) هیچ کار خاصی برام ن !! امید داشتم حدااقل در زندگی مشترکم آرامش خواهم داشت اما اون 9 ماه برام مرگ بود مرگ ! هرگز نه شوهرم رو در اون برهه زمانی می بخشم و نه مادرش رو .

انصاف به ج بدم شرایط شوهرم جور نبود . تازه از یک ش ت بزرگ کاری بیرون اومده بود و باید خودش رو مجددا سر پا نگه میداشت !برای انجام کارش نیاز به آرامش داشت !اما اون خونه لعنتی شده بود میدون جنگ میون من و مادرش !


تازه عروس بودم !نیاز داشتم با شوهرم تنها باشم اون وقت شبها مادر شوهر بخاطر نداشتن جا و انبوه وسایلی که در تنها اتاق خونه نقلیمون جا سازی شده بود شبا کنار ما می خو د درست اون طرف شوهر من ناس می کشید و روزها برخلاف الان و اون گذشته ای که عقد بودم یک لحظه ما رو رها نمی کرد !و بیرون نمی رفت !


یک ذره به ذهنش خطور نمی کرد بعد از 4 سال عقد و عروسی این دو جوون شاید احتیاج داشته باشن تنها باشن هیچچچچچچچچچچچچچچچچچ درکی از این چیزها نداشت یا شایدم داشت خودش رو میزد به اون راه !

اینا به کنار ! دائم در هر چیزی اظهار نظر می کرد !اونم حرفای صد من یه غاز و بی ارزشی که اندازه ارزنی برای من ارزش نداشت و با استاندارد زندگیم جور نبود .

خساست بیش از حدش !! ممانعتش در ج شوهر من !و دستور صادر و سطح توقعش از من به عنوان ی که باید در کار منزل سهیم میشدم ! و یا باااااااااااااااااااااااید ج می ! اون اوائل مثل یک الاغ میرفتم 250 تومن و 300 تومن با کارتم ید می میاوردم خونه اون وقت یک شب همین شوهرم بین دعوا برگشت بهم گفت مگه چی یدی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! در روابط من و شوهرم تاثیر منفی زیادی گذاشت ! در نبود شوهرم به من تیکه مینداخت بعد که به شوهرم می گفتم مامانت این حرف رو زده خیلی راحتتتتتتتتتتتتتتت منکر میشد می گفت من اصلا همچین حرفی نزدم !!!! خدا میدونه اون لحظه خونم جوش میومد و دلم میخواست تیکه تیکه اش کنم اما نمیشد !من احمق خودم انتخاب کرده بودم پس باید خفه میشدم ! همه اینها گذشت . برای منی که در یک خونواده بزرگ شده بودم که میوه یدنهاشون جعبه جعبه بود ! ید مواد شوینده ،روغن و ...همیشه عمده بود نه جزء جزءخیلی سخت بود اون زمانیکه میخواستم غذایی بپزم مادر شوهر میومد دخ می کرد که روغن زیاد نریز !ادویه اینقدر بریز و تیر آ برای من اون زمانی بود که یک شب خسته از سرکار اومدم خونه شوهرم خواهش کرد شام ماکارانی درست کنم بعد من ترجیح دادم کنار شام ، سالاد هم درست کنم  اون لحظه به نعنا احتیاج  داشتم . مادر شوهر مقدار نعنایی که به سختی یک قاشق چای خوری میشد گرفت جلو صورتم گفت بیا بگیر اما همشو نریز !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!با همه وجودم خشم شدم نگاش . تا نیمه راه رفت و برگشت گفت :ما همینو چهار قسمت می کنیم !!!!!!!!!!!!!!!!!! (منظورش از ما خودش و فامیلاش یعنی خواهراش بودن !!!) خونم به جوش اومد با ص که از خشم می لرزید گفتم :آره ..شما همیشه همه چیزتون با آدمای معمولی فرق داره ! در لحنم خشم و تمس بود ! نمیدونم چی گفت که شوهرم برگشت بهش گفت :بیچاره داره مس ه ات می کنه . اونم نه گذاشت نه برداشت به من گفت :گور پدرش !!!!!!!!!!!!!!!!!!

بغض ! و اون لحظه تمام وجودم ، سلول به سلول بدنم پر از نفرت و کینه شد ازش ! این زن در پس اون صورت مظلومش ، زبونش برای من پر از کینه و نیش و کنایه بود و من احمق در طول سالهای عقدم نخواستم ببینم ! یادمه را چنان دادی سرش زد و در جواب سکوت من بهش گفت :گور پدر خودت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!که خفه شد .

من اون شب تازه فهمیدم محبت زیادی حماقته !!!!! و الان خوشحالم که 5ماه میگذره دیگه پا توی اون خونه منفور نگذاشتم !نه خواستم ریختش رو ببینم و نه صداشو بشنوم  .

برام به هیچ وجه نصیحتهای مامانم اهمیت نداره که دائم میخواد برم بهش سر بزنم  چون نه مامان و نه هیچ دیگه  تو زندگی من نبوده و نمیدونه چی به من گذشت

همین حالا دارم جایی میشینم که مجبورم بابتش کرایه بدم !و منت تحمل کنم

با همه این اوصاف خدا رو شکر می کنم بخاطر داشتن را . بعد از مستقل شدنمون دیگه با را دعوا نداشتم   بگو مگوی کوتاه زن و شوهری ،اون هم خیلی کم داشتم اما دعوایی که مثل سابق تو تنهاییم زار بزنم و در تاریکی شب به کوچه ها پناه ببرم نداشتم .آرامش به زندگیم برگشت و الان خدا رو شکر با هم خوبیم .


صبح یه مشت برف رو از تراس جمع و تو دستم گرفتم ! گلوله اش بندازم یقه را اما دلم نیومد !گفتم :بچه ام یه روز مونده خونه اذیتش نکنم .نیشخند نیشخند

http://www.uupload.ir/files/dewx_dsc_0021.jpg


را ب شامش رو کامل نخورد .عادت داره فست فود ها رو نصفه نیمه بخوره مابقیش رو فرداش به عنوان صبحونه استفاده می کنه

ب اینا رو ید آورد خونه

http://www.uupload.ir/files/tr5t_dsc_0018.jpg


من پی همه رو خوردم .بعد ورم کرده افتادم  یه گوشه .

صبح یه موز خوردم با یه فنجون قهوه ! بعد بلن شدم نون و پنیر گردو با نون سنگکم رو زدم بر بدن !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/nyam2.gif

حول و حوش ساعت 9 بود دیدم زن داداشم داره بهم زنگ میزنه !جواب دادم صدای فنچول خانمشون تو گوشیم دمید !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/basketsmileyff.gif

گفت : جون روزت مبارک باشه ! کلی قربون صدقه اش رفتم و گفتم برات چیز میز یدم عید بیام برات میارمشون http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik2/shopping.gif

بعد با زن داداشم صحبت !بین حرفاش تیکه انداخت و اشاره کرد به دعوایی که با پدر من داشته !

منم تا حدی بهش حق دادم .تا حدی هم خودش مقصر دیدم و اینو بهش گفتم !

خلاصه کنم اونقدددددددددددددددددددددر فک زد که بعد 45 دقیقه شارژ گوشیش تموم شد و من از خونه بهش زنگ زدم !

این وسط رای لوس میرفت میومد اینا رو میزاشت دهنم

http://www.uupload.ir/files/km6_dsc_0022.jpg


می گفت عزیزم قندت افتاد اینقدرررررر غیبت پدر و مادرت کردی !!!!!!!!!!!! اینا رو بخور جون بگیری http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif   http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/jc-hysterical.gif

بهش محل ندادم گفتم :بزارش کنار بعدا میام میخورم .

باز اونقدر فک زدیم که اینبار شارژ برقی موبایل زن داداشم تموم شد و مکالمه ما بعد از یک ساعت و 45 دقیقه ناتموم موند on the phone - new!on the phone - new!

.نهار رو که قرمه سبزی ب بود در جوار را بر بدن زدیم

http://www.uupload.ir/files/zzpg_dsc_0027.jpg

جای همگی خلی عالییییییییییییییییییی شده بود .

دلتون نخواد .

بعد هر دوتامو ن خسبیدیم و بعد ِ بیدار شدن کمی راجب کار من و مشکلی که درش بوجود اومده بود بحث کردیم

که من دیدم داره منجر به دعوا میشه سر را جیغ جیغ و آ ش قانعش هرگزززززززززززززززززززز

به ی باج نمیدم هرگززززززززززززززززززززززز به هر قیمتی میخواد باشه !

دیگه تا چشم به هم زدم دیدم شب شده !

را گفت تو این هوای برفی میره سرکوچه بستنی و پفک ب ه بیاد . منم دست به کار شدم کتلت سبزیجات درست

http://www.uupload.ir/files/yw7_dsc_0028.jpg


خوشمزه شده بود . تا زدیم بر بدن . من اومدم سراغ آپدیت وبم و را مشغول تماشای یه سریاله از شبکه 3


اطلاعات


برام عجیبه !!!! خیلی ها هستند مثل تو زیبا نیستند !در سی وپنج سالگی و حتی بالاتر درست مثل تو مجرد باقی موندن

اما هرگز شوهر یکی دیگه رو قاپ نزدن !مثل در گوش مرد زن دیگه، نجوای عشق نخوندن ! براش وبلاگ درست ن


وبا وقاحت دراون ننوشتن که بالا ه یک روز با هم خواهیم بود !!!و من مثل مادر فرزندت با تو برخورد نخواهم کرد!!!!!عجیبه

امثال تو موجودات عجیبی هستید

موجوداتی که خودشون رو در سیرت و صورت زیبا می بینند و هم نوع خودشون رو نه!!!!


چقددددددددددددر وقیح باید باشی که برای فرار از تنهاییت به فکر تنها زن دیگه هستی !!!ع رخ زشتت رو که دیدم یقین پیدا دختران و نی مثل تو که به دنبال مردان دیگه هستند نه از سیرت زیبایی به ارث بردن نه از صورت !!!!حدااق تو سومین خائنی هستی که دیدم قیافه زشتی داشتند و برای فرار از خواسته نشدن خوشبختیشون رو بر آشیونه دیگه بنا ............شرمت باد زن






اطلاعات


بوی تند قهوه پیچیده تو خونه . را مشغول درست قهوه است !من زیر پتوی بنفش نرمولکم خودمو گلوله و به زحمت می نویسم !!!!


هوا ابری و خا تریه .برف همچنان میباره .دوست دارم ادامه پیدا کنه تا آ هفته .اما دلم برا را میسوزه که مجبوره تو این سرما حتی

روز تعطیل بره سرکار


خوشحالم قرمه سبزی و برنج ب دست نخورده تو یخچال باقی مونده .این یعنی امروز روز‌خودمه وآشپزی نخواهم کرد .


قرمه سبزیش از شش صبح دیروز تا نه شب که را همراه با غذای آماده اومد خونه در حال قل زدن بود .حس ییییییییی جا افتاده و سیاه شده .عطر و بوش مثل قرمه خوزستانه .

هر چند وقتی را با غذا اومد خونه بهم برخورد .بهش گفته بودم قرمه سبزی درست اما اون فست فود بیرون رو به زحمت من ترجیح داد

بعدا میام








اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/15/post-42/برگ
  • مطالب مشابه: برگ چهلم
  • کلمات کلیدی: قرمه , را ,خونه ,اومد خونه ,قرمه سبزی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

جا دارد به جامعه فرهیخته کشور اعلان نمایم بنده با دادن دو امتی یکی موفق و دیگری ناموفق به درجه ای از فضل و دانش دست یافتم

باشد که رستگار شوم !

عاقووووووووووووووووووووووو تاحالا سابقه نداشته ی در عرض 14 دقیقه دو امتحان بده ! اسممو باید تو گینس ثبت کنند!

وارد سایت که شدم دیدم به جای ثبت نام در سه امتحان در دوتاش ثبت نام !

ساعت شروع آزمون 10 تا 11بود ! من خوش خیال دنده پهن !   تازه رفتم تو آزمون سومی ثبت نام اما چون مدت ثبت نام یک ماه

پیش تموم شده بود نشد سومی رو شزکت کنم به خودم دلداری دادمو گفتم :اکشالی نداره !!!!!!!! تقدیر الهی بوده کمتر بهت استرس وارد شه !!!!!!!!!!!!!

بعد چون آزمون مجازی بود منم پی دی اف کتاباشو کرده بودم و تو بار برام باز بود .

خیر سرم تصمیم داشتم با سرچ در محتوا به سوالات دست پیدا کنم و از قضا انتظار داشتم نخونده نمره بالایی بیارم .!!!

امممممممممممممممممممممممممممممممممممما

آزمون اولی رو که وارد شدم چون سوالا به چشمم عجیب و غریب بود رفتم سراغ جزوه !!!!هر چی کلمات کلیدی سوال رو در کتاب سرچ

هیچییییییییییییییییییییییییی بالا نیومد !!!! خلاصه از نیروهای غیبی امداد گرفتم و دیدم فقط 8 دقیقه وقت برا اولین آزمون باقی مونده و من هنوز 15 سوال

بی جواب جلو روم داره بهم چشمک میزنه ! http://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/winking.gifhttp://oshelam.persiangig.com/image/new_folder/winking.gif  اینه که تند تند خونده نخونده زدم رفت و آ ش نمره درخشانم بالا اومد !!!!!!!!!!!!!!!

نمره قبولی 12 از 20 بود امممممممممممممممممممممممما من 10.6 شدم !!!!!!!!!!!!!!! یعنی به پله موفقیت نرسیدم !!!

http://uupload.ir/files/ys6f_23456d.png

نا امید نشدم رفتم سراغ دومین آزمون !

اونجا بود که آه از نهادم براومد !

تازه متوجه شدم من به جای جزوه امتحان قبلی داشتم تو جزوه این امتحان دنبال جواب می گشتم

یعنی شما فکر کن آزمون ریاضی داشتین میخواستین تغلب کنید بعد رفتین سراغ جزوه قرآن تو کتاب قرآن دنبال فرمولای ریاضی می گشتین !!!

لحظه ای در افق محو شدم و بعد ناگهان بر خویشتن نهیب زدم که هان ای تارا اکنون وقت دادن امتحان است !

جزوه رو با دستان لرزان بالا پایین !http://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/bokmal.gif

فکر می کنید چی شد ؟

بعلههههههههههههههههههههههه نوع سوالات به صورت درک و فهم از محتوا بود و سوالا طوری طرح نشده بود که بشه با سرچ کلمات کلیدی به جواب دست یافت

و اینگونه بود که دست به دامان حق تعالی گشته و این بار با طمئنینه بیشتر پاسخ سوالات رو دادم و این در حالی بود که هیییییییییییییییچ امیدی به

ب قبولی نداشتم !

اما من امروز معجزه رو به چشم خودم دیدم ! اون زمانی که این قسمت برام بالا اومد

http://uupload.ir/files/6rlq_untitled.png

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا دومی رو نمره آوردم !

حالا به دلیل سیستم گشادیسم و نخوندنم ! باید برم 24 هزار تومن ناقابل بریزم تو خیک اداره !چند روز هم خودمو علاف دوره ها کنم تا بتونم

اون آزمونی که مفت و مجانی تو خونه ام ازم گرفته میشد رو جبران کنم !!!!

یعنی مرض دیگه شاخ و دم که نداره !

طرف مفت و مجانی ازم آزمون گرفت بدون پول بدون هزینه و اتلاف وقت !من قدر ندونستم و نخوندم نمره هم نیوردم !

حالا باید به تنم سختی بدم برم با پول و بدبختی همونو بدست بیارم

شماها از این خبطی که من عبرت بگیرید !

نکنید جانم نکنید


اطلاعات

  • منبع: http://daftarekahee.blogsky.com/1395/11/14/post-40/برگ-سی-و-هشتم
  • مطالب مشابه: برگ سی و هشتم
  • کلمات کلیدی: آزمون ,جزوه ,امتحان ,نمره ,یعنی ,جواب ,بالا اومد ,کلمات کلیدی ,سراغ جزوه ,رفتم سراغ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها