دل ش ته عاشق

سلام. این هم آ ین مطلب در این وبلاگ و تا آ بهمن حذف وبلاگ.

یک شبی مجنون ش را که خواند
گفت: لیلایم چرا با من نماند؟
گفت: یا رب از فراغش در همم
فکر می پس از او محکمم!
خوب و بد را من سپردم دست تو
گفتمش خواهی بمان, خواهی برو
تا که او رفت این دلم بی تاب شد
از فراغش چشم من بی خواب شد
گرچه او میگفت: یاد من نباش
زهر هجران را به قلب خود مپاش
من ولی هر لحظه بدتر میشدم
از فراغش زار و مضطر میشدم
گرچه یک دنیا دل من عاشقست
گفتم این دوری صلاح خالقست
سعی تا شوم از او جدا
قلب خود را هم سپردم با خدا
گویم ای دل خسته گان ای عاشقان
عاشقی یک امتحانست امتحان
یا رب این دل را ز لیلا دور کن
آنچه خود خواهی برایش جور کن.

 شاعر: (م ج ب)


اطلاعات


روزی به من گفتی:
.
.
.
باورت گر بشود گرنشود حرفی نیییست
.
.
.
اما ...
.
.
.
نفسم میگیرد درهوایی که نفس های تو نیییست ...
.
.
.
و ...
.
.
.
حرف این روز های من:
.
.
 تمام دغدغه ی زندگی من شده ای
.
و بعد رفتن تو هیچ چیز درست نشد
.
دگر بدونه تو یک لحظه آرامش نیست
.
دگر  بدونه تو سختست بدان نشد که نشد....................
 


اطلاعات

سلام.
این وبلاگ رو برای این زدم که فقط ثابت کنم عاشقی راسته.

بله


عاشقی راسته.
برای ا نیست
برای داستان ها نیست.
من ی بودم که خودم عاشق ها رو مس ه می میگفتم اینا رو باش دیوونن به خدا.
حال که خودم تجربه متوجه شدم که بله عاشقی حقیقت داره.
چنان طرف همه چیزت میشه که حاضری هر چیزی رو که داشته باشی بدی ولی اون ازت جدا نشه.
عاشقی خیلی چیز مقدسیه. سعی کنیم با کار های خودمون عاشقی رو به گند نکشونیم.
من عاشق طرف شدم وقتی که شخصیت طرف رو ازش خوشم اومد.
دیدم طرف ایمان داره, حجاب داره, اخلاق داره, و هر چیزی که یه انسان خوب باید داشته باشه رو اون داره.
خیلی دلم میخواد به طرف برسم ولی از خدا میخوام که ان شاالله هر چیز که صلاح هست خودش برای من و اون رقم بزنه.


اطلاعات

میتونم اسمت رو هزاران بار اینجا بنویسم و بنویسم که دوستت دارم و وقتی توی جست و جوی گوگل یا هر سایت جست و جو اسم خودت رو زدی اینجا بیاد بالا ولی نمینویسم. چون میدونم که خودت از همه چیز خبر داری.

اطلاعات

دلتنگم ولی از دلتنگی شما خبری ندارم.

اما

اندوه بزرگیست

زمانی که نباشی ...............

تقدیم به شما
ای کاش برمیگشتی و کمی آرامم میکردی.



خودتون هم میدونستین که اگر برین من داقون میشم

ولی

آ ش هم رفتین.

قول هم دادم    ولی نمیشود.

سخته.

اطلاعات


تنهایی را باید با خط بریل مینوشتند
شنیدنش کافی نیست، باید لمسش کرد.
.
.
.
ولی نه
.
دل تنگی را هم باید با خط بریل نوشت..................
.
.
.
و همچنین دوست داشتن را .......................
.
.
.
و
.
بهترین چیزی که میشود با خط بریل نوشت:
.
.
.
نام زیبای توست
.
که
.
با لمس ش هم دل بی تاب کمی آرام میشود و هم
حضورت بیشتر احساس میشود
.
.
.
اما خودت هم می دانی
.
با این چیز ها فقط خودم را گول میزنم تا با خی کمی آرام شوم.............
.
پس برایم دعا کن تا زود تر بمیرم تا این انتظار بیش از این عزابم ندهد.


اطلاعات


ارز سلام و ادب و احترام.
این یک برنامه هست که برای بیشتر آشنا شدن با ن نایان هست.

اپلیکیشن آشنایی با ن نایان.
میتونین این نرم افزار رو کنید و روی تلفن همراه خود نصب کرده و در مورد ن نایان اطلاعات ب کنید.

از اینجا

تا پست بعدی یا علی.


اطلاعات


چند روز پیش در تقویمهای ن نایانِ دنیا یک روز خیلی خاص به حساب میآمد. روز تولد ی که با نبوغ ذاتیش، ن نایانِ بعد از خودش را از دنیای تاریکی و گوشه نشینی، به جهان دانش و معرفت و آگاهی و روشنایی پرتاب کرد. لوییِ عزیزمان را میگویم! هم او که تسلیمِ شرایط نشد و فهمید که باید راهی باشد که ن نایان هم بتوانند همپای بقیه، از نعمت خواندن و نوشتن در زندگی روزمره شان بهره مند شوند.
به زندگی لوییِ عزیزمان کمتر میپردازیم، چرا که حتماً خوانندگانمان، کم یا بیش اطلاعاتی در این زمینه دارند. اما شاید دانستنِ این نکته خالی از جذ ت نباشد که لویی، ۹ ساله بود که در مدرسه ن نایانِ پاریس ثبت نام کرد. آن روزها، «valentin hay»، یکی از افراد خیری که با مدرسه ن نایان همکاری میکرد، روشی را ابداع کرده بود که طی آن، حروف لاتین به شکل برجسته چاپ میشد و ن نایان هم میتوانستند آنها را بخوانند. لویی، ده سال بیشتر نداشت وقتی توانست این سیستم خواندن را حتی بهتر از آنهایی که سالها در آن مدرسه مشغول تحصیل بودند، فرا بگیرد. اما این برایش مثل روز روشن بود که روشی که والنتین ابداع کرده، نمیتواند به عنوان یک ابزار همیشگیِ خواندن و نوشتن برای ن نایان به کار گرفته شود. در این میان، دیدار سروان «charles barbier» در سال ۱۸۲۲ از مدرسه ن نایان، اتفاقِ مبارکی به حساب میآید. از آن رو که آتشی به جان لویی انداخت که منجر به طراحی و تکمیلِ سیستم خواندن و نوشتنِ ویژه ن نایان شد. آنچه لویی را به فکر طراحی ساختار خواندن و نوشتن برای ن نایان انداخت، سیستم خلاقانه ای بود که این سروانِ فرانسه ابداع کرده بود و آن این بود که از ۱۲ نقطه استفاده کرده بود تا حروف را در قالب این ۱۲ نقطه، بنگارند تا افسران بتوانند در شبهای عملیات، پیغامها را به صورت رمز نگاری شده با هم رد و بدل کنند و برای خواندن آن پیغامها هم نیازی به روشنایی نداشته باشند. بریل، این روش را دستمایه ای قرار داد تا روش کد نگاری شش نقطه اش را طراحی کند. آن روزها، ی وقعی به این ابداعات لویی بریل نگذاشت. چرا که او را یک نوجوان «کِرمِ کتاب» میدانستند که همیشه غرق در خیالات خودش است و فکر می د آنچه ابداع کرده، روشی غیر قابل استفاده است. در حالی که ت فرانسه، بالا ه در ۱۸۵۴ و دو سال بعد از مرگ لویی، این روش را به عنوان روش رسمی آموزش خواندن و نوشتن به ن نایان معین کرد. شاید دانستن این نکته هم جالب باشد که آنچه تیها را به این کار مجاب کرد، شیوه نامه ای بود که لویی در ۱۸۳۷ برای حروف و علائم بریل طراحی کرده بود. در حالی که او پیش از آن هم دستور العمل کاملی برای چگونگی خواندن و نوشتنِ حروف و علائمِ موسیقی در ۱۸۲۹ منتشر کرده بود. حالا، فدراسیون ملی ن نایان این کتاب را به دست آورده و نسخه کامل فرانسوی و ترجمه انگلیسی، به همراه ع هایی از خودِ کتاب را در وبسایت خود قرار داده است.

متن از رو مه ی ن نایان ایران سپید.


ان شاالله باقی مطالب به زودی قرار خواهد گرفت.


اطلاعات


آن وقت هایی که چیزی نمیگفتم
.
.
.
انقدر میگفتییییییییی..............
.
.
.
تا از من جو بشنوی.............
.
.
.
چه لحظه ی سکوت ما چه لحظه ی سخن
.
.
.
تمام
.
پر از:
.
.
.
حس دل تنگی بود..........


اطلاعات


:
ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﺳﻤﺎﻥ ﺍﺑﯽ ﺍﺳﺖ
ﺍﺑﺮ ﺳﻔﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﮐﻮﻩ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﺍﺳﺖ
ﺑﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪ ﻫﺎ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ
ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺭﻧﮕﯽ ﺟﺰ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﻡ.
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺭﺍ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻭ ﻣﯿﮑﺸﻢ. ﺣﺎﻻ‌ ﺩﯾﮕﺮ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﺮﺟﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﻭ ﻓﺮﻭﺭﻓﺘﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺣﻔﻆ ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ.
ﻫﻨﻮﺯ ﻫﻢ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺍﻭ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻤﺪﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﮕﯿﺮﻡ. ﻣﯿﭙﺮﺳﺪ: "ﭼﺮﺍ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ؟" ﻣﯿﮕﻮﯾﻢ:"ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﮔﺮﻣﯽ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯾﺖ ﺟﺎﻥ ﻣﯿﮕﯿﺮﻡ" ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺍﻭ ﻣﺎﻫﺮﺗﺮ ﺍﺳﺖ،ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﮐﻪ ﺷﮑﻞ ﻫﺮ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﺴﭙﺎﺭﻡ.ﻭﻟﯽ ﻣﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ .
ﺑﯿﻨﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ ﺍﺯ ﺑﯿﻨﯽ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﻭﻟﯽ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺑﯿﻨﯽ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﺍﻣﺪ ﺗﺮ ﺍﺳﺖ،ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﺑﻮﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺣﺲ ﻣﯿﮑﻨﻢ.
ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﺑﭽﮕﯽ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻣﯽ ﺍﻣﺪ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺩﻡ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﮐﻪ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﻧﺪ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﮕﻔﺖ ﺍﮔﺮ ﮔﻔﺘﯽ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺍﻣﺪﻩ؟! ﻣﻦ ﺑﻮ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻭﻗﺘﻬﺎ ﺍﺳﻢ ﻣﻬﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ. ﺍﻥ ﻭﻗﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯿﺨﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﻧﻮﮎ ﺑﯿﻨﯽ ﻣﺮﺍ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪ.
ﺍﻓﺴﻮﺱ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭘﺪﺭﻡ ﭼﯿﺰ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ  ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻣﺪﻩ ﺍﻡ ﺍﻭ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ. ﭘﺪﺭ ﻫﺮﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﯾﮑﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﻧﺪ. ﻣﻘﺪﺍﺭﯼ ﭘﻮﻝ ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ، ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭﯼ ﺳﺮ ﻣﻦ ﻣﯿﮑﺸﺪ ﻭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ:"ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ!" ﻣﯿﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩﭼﻮﻥ ﺗﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﺎﺳﺖ ﺳﻌﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﺪ.
ﺍﻭﺍﯾﻞ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﯼ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎ ﺩﺍﺭﺩﻭ ﺗﺎ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﭘﯿﺶ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﻧﺎﺑﯿﻨﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﯾﺎﺩﻡ ﻣﯽ ﺍﯾﺪ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﺍﻭ ﺗﺎﺑﻠﻮﯾﯽ ﺍﺯ ﺳﻔﺮ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﻮﺍﺭﯼ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺗﺎﺑﻠﻮ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺯﺩ ﻭ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻭﺻﻞ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ: " ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﮐﺞ ﺯﺩﻩ ﺍﯼ." ﺑﻪ ﺣﺮﻓﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺘﻢ:" ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﮐﺞ ﺯﺩﻩ ﺍﯼ." ﺑﺎ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﮕﯽ ﮔﻔﺖ "ﺗﻮ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ؟" ﮔﻔﺘﻢ:"ﺍﺯ ﺻﺪﺍﯼ ﺗﯿﮏ ﺗﺎﮎ ﺳﺎﻋﺖ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ." ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :" ﻣﻦ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﯿﺒﯿﻨﺪ ﮐﺠﯽ ﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻢ ﺍﻥ ﻭﻗﺖ ﺗﻮ..." ﻭ ﺑﻘﯿﻪ ﺣﺮﻓﺶ ﺭﺍ ﻧﮕﻔﺖ.
ﺑﻐﺾ ﮔﻠﻮﯾﻢ ﺭﺍ ﻓﺸﺮﺩ . ﻣﺎﺩﺭ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﮐﻤﮑﻤﮏ ﺍﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ:"ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﯿﺎ ﺍﺯﺩﻭﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺑﺒﯿﻦ ﮐﺞ ﺍﺳﺖ."ﭘﺪﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﺭﺍ ﺻﺎﻑ ﮐﺮﺩ. ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﻣﺜﻞ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻣﯽ ﻟﻐﺰﯾﺪ.ﻣﺎﺩﺭ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺳﯿﻨﻪ ﺍﺵ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﮔﻮﺵ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯿﺪﮔﻔﺖ: "ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﺵ ﻫﺎ ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ."ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻫﺎ ﺁﻥ ﺷﺐ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭘﺪﺭ ﺑﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ:"ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻟﻮﺱ ﻧﮑﻦ. ﺍﻭ ﮐﻪ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﻧﻤﯿﺘﻮﺍﻧﺪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﻨﺪ."ﭘﺪﺭ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﺍﮐﻨﻮﻥ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺐ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﻋﺼﺎﯼ ﺳﻔﯿﺪﻡ ﺭﻫﺎ ﮐﻨﺪﺑﮕﺬﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﻋﺼﺎﯾﻢ ﻣﺤﯿﻂ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻢ.
ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺑﺸﻮﻡ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺣﺎﻻ‌ ﺩﻭ ﺳﺎﻝ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﺍﺩﻩ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﮐﺴﺎﻧﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺗﻮﺍﻧﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺷﺎﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ ﻭ ﺣﺘﯽ ﺑﺎ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﭼﺸﻢ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﻨﺪ.
ن ناتر از من .. همه ی دنیاست .


اطلاعات

  • منبع: http://delshekastehashegh.blogsky.com/1395/10/22/post-10/از-زبان-یک-نابینا
  • مطالب مشابه: از زبان یک ن نا
  • کلمات کلیدی: ﻣﺎﺩﺭ ,ﺳﺎﻋﺖ ,ﻭﻗﺘﯽ ,ﻫﺎﯾﻢ ,ﺑﯿﻨﯽ ,ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ,ﺑﺎﺑﺎ ﺳﺎﻋﺖ ,ﻣﺎﺩﺭ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ,ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻣﺪﻩ
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

   حروف نام تو در بریل:
.
1345 1235 1245 234
.
یعنی:
.
حرف اول: خانه های یک, سه, چهار, پنج. حرف دوم: یک, دو, سه, پنج. حرف سوم: یک, دو, چهار, پنج. حرف آ : دو, سه, چهار.

اطلاعات



از همان لحظه
.
.
.من
.
.
همه چیزم را:
.
.
.
از دست دادم..........
.
.
.
حالا شده ام
.
.
.
مثل بانکی که
.
.
.
.
تمام موجو را:
.
.
.
به سرقت برده باشند.............
.
.
.
.
.
دیگر
.
.
.
طاقت دلتنگ بودن را:
.
.
.
ندارم.............................


اطلاعات

ساده میگویم خدایا دوستت دارم...
به تو من خیره میگردم...
به این جنگل... .
به این برکه...
به خط نور...
به این دریا...
به قطرات آب...
به این افسون بی همتا...
چه باید گفت؟..
کمک کن واژه ها را بر زبان آرم.....
بگویم لحظه ای از تو....
از این زیبایی روشن....
از این مهتاب.... بریزم با نسیم و گم شوم در شب... بخندم
با تو ی در کنار آب... زبانم گنگ و ذهنم کور....
تنم خسته، دلم رنجور.... تمام واژه ها قامت خمیده، ناتوان... بی نور.....
پر از پیچیدگی است این ذهن ناهموار...... سکوت واژه ها درهم تنیده ،
مثل یک آواز.... من از پیچیدگی ها سخت بیزارم.....
تو با من ساده میگویی و من هم ساده میگویم... خدایا دوستت دارم... (((((()))))))





شاعر : حدیث سامی


(
.
.
.
.
مانده ام ...
.
.
.
شاعر واقعی این شعر کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
.
.
.
)

اطلاعات

آخرین ارسال ها