سیاهچال


ولی بدترین قسمت ماجرا، وقتیه که احساس افسردگی و نا اُمیدی و غمگین‌بودگی می‌کنی، ولی حقشو نداری. منظورم اینه که آدما میان ازت می‌پرسن چرا، می‌خوان باهاشون حرف بزنی و می‌خوان کمکت کنن، ولی تو جو نداری براشون. تو صرفاً آدم غمگین و نا اُمیدی هستی که می‌خوای برای ماه‌های طولانی یه گوشه زانوهاتو بغل کنی و با دل راحت احساس کنی خیلی بدبختی و بقیه نیان بهت بگن چیکار کنی واسه این که دیگه احساس بدبختی نکنی. یا آدمایی نباشن که حالشون از تو بدتر باشه، از تو غمگین‌تر، نگران‌تر، پریشون‌تر باشن که تو لازم باشه خودتو جمع و جور کنی در برابرشون. 


جری معتقده وقتی کاری نمی‌کنی، حق هم نداری ناراحت یا غمگین یا نا اُمید باشی. اون فکر می‌کنه این احساسات مال وقتیه که تموم زورتو زدی و هرکاری می‌تونستی ی کردی، و نشده. من دقیقاً فکر می‌کنم برع ه. وقتیه که نمی‌تونی و نمی‌خوای کاری ی و فقط احساس نا اُمیدی می‌کنی از همه دنیا و دلت نمی‌خواد برای چیزی تلاش کنی اصلاً. 


از نظر من، حق بدبخت بودن یکی از خوشایندترین و در عین حال، خودخواهانه‌ترین حقوق دنیاست. این حق که فکر کنی اوکی، من الان و تو این لحظه، اجازه دارم لپ‌تاپمو پرت کنم تو دیوار، بشینم وسط خونه و زار زار به خاطر اسباب‌کشی از خونه‌ی خودم و ترک ش، گریه کنم.



اطلاعات


تو زندگی لحظه‌هایی وجود دارن که باید متوقف شن. نه این که خیلی خوش بگذره توشون یا هرچیزی شبیه اون. لحظه‌هایی که منطق داستان حکم می‌کنه متوقف شن، چون توشون جادو جریان داره. بدون قید و شرط. بدون تبصره و تخیل. جادوی مطلقه. شگفتی مطلق.


امروز، اون لحظه‌ای که با "او" نشسته بودیم کف اتاق و من شگفت‌زده، داشتم دسته‌ی جعبه‌ی چوبی موزیکالی که برام یده بود رو می‌چرخوندم و به چشم می‌دیدم آهنگش چطور داره لحظه‌ رو طلسم می‌کنه، از اون لحظه‌هایی بود که باید متوقف می‌شد. باید فریز می‌شد و من و "او"، مثل شخصیت‌هایی از یه داستان جادویی قدیمی، باید تا ابد کف اون اتاق می‌نشستیم و موزیک متن داستان سحرآمیزمون هم نغمه‌ی طلسم‌کننده‌ی اون جعبه‌ی چوبی موزیکال بود. بعد قرن‌های بعد، آدمایی که تو اعماق یه جنگل گم شده بودن رو موسیقی جعبه به اون اتاق می‌کشوند و اونا می‌دیدن. اونا ما دو تا رو می‌دیدن که چطور دو نفری موفق شدیم جادو رو به این دنیا بیاریم. من، با چرخوندن دسته‌ی اون جعبه‌ی جادویی و "او".. خب.. همونطور که نشسته بود و با لبخند به من نگاه می‌کرد، گمونم خودِ جادو بود..


بعد اونوقت، یه روزی، این افسانه دهن به دهن می‌چرخه.. که دختری بود متعلق به ستاره‌ای خیلی خیلی خیلی دور.. و اون دختر، یه جعبه‌ی جادویی داشت که هروقت می‌گرفت دستش و آهنگشو می‌زد، اونو هرجا که بود، برمی‌گردوند به دنیای خودش. یه بار که بی‌حواس، در حالی که از این سیاره به اون سیاره می‌پرید و غافل، تو مسیر کمربند زحل خورد به یکی از اون سن گنده، محکم پرت شد سمت زمین. یه جایی اون وسط، دختر کوچولو هم بالاشو از دست داد و هم جعبه‌ی موسیقی‌شو.. حالا دیگه نمی‌تونست برگرده سیاره‌ش و مجبور شد سال‌های سال تو زمین بمونه.. دختر بدون جعبه و بال‌هاش، کم کم همه چیو فراموش کرد و فقط هر از گاهی، یه دلتنگی خفیف اذیتش می‌کرد.. انگار که مال اونجایی که توشه نیست.. انگار که یه چیزی.. یه ی.. از اون دور دورا داره صداش می‌کنه.. گاهی یه موسیقی ناقص می‌پیچید تو ذهنش.. ولی نمی‌دونست آهنگ چیه.. اون آهنگ مال هیچ و سریال و آلبومی که شنیده و دیده بود، نبود. دختر موندگار شد. همه‌چیو یادش رفت. راهِ برگشت به خونه رو..


تا این که..


"او" پیداش شد.


و جعبه‌ی جادویی رو به دختر برگردوند. :)


می‌دونین.. این جعبه کامل نیست. آهنگشو درست و نرم نمی‌زنه. درش دقیق رو هم چفت نمی‌شه. پیچاش رو صاف و صوف نبستن..

فکر می‌کنم اینا همه اتفاقایی که وقتی خورد به زمین، براش افتادن.. :)

واسه همینه که این یه جعبه‌ی جادوییه..


اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

فک میکنم دلیل افسردگی بعد از تولد و حتی روز تولد رو می‌فهمم. یعنی یه جورایی، حداقل من، یه مدت طولانی با ذوق و شوق منتظر تولدت می‌مونی، فکر می‌کنی قراره چقد معرکه باشه و دنیا منفجر شه و اینا، بعد هیچی عوض نمیشه. هیچی خوب نمیشه. هیچی بهتر نمیشه. بعد با خودت فک میکنی خب واقعاً what's the point و به نظرم این میشه که از یه سنّی به بعد، آدما رها می‌کنن اهمیت دادن به تولدشون رو. یا حتی درک می‌کنم چرا یکی نباس بخواد تولدش رو بقیه بدونن. فکر میکنم اگه آدم قراره خوشحال باشه، روزایی هستن خعلی معرکه‌تر از روز تولد.. روزایی که خیلی خوشحال‌تری.. خیلی اهمیتِ بیشتری داری حتی. و این که هرچی بیشتر کلید کنی روی اون روزِ کذایی، حجم نا اُمیدیت بیشتر می‌شه. اون سؤال what's the point ـی که میاد تو ذهنت بزرگتر میشه. 


واس همین فکر میکنم دیگه نباس روزای تولد مهم باشه. و ریحانه راس میگه. لکن موضوع تولد دیگران نی در این مورد. موضوع تولد خود آدمه. من فکر میکنم تولد بقیه چیز معرکه‌ایه وقتی برات عزیزن. اون روز م یه که آدمی که الان واسه تو خیلی مهمه، به دنیا اومده. حداقل واس من واقعه‌ی خوشحال‌کننده‌ایه و ذوق دارم به خاطرش. ولی تولد خودت؟ بیخیال.. کی اهمیت می‌ده بش.


یاد یکی از دوستام افتادم. یه بار گفته بود میخوام از اون آدما باشم که یادشون نمیاد تولدشون کیه. :)) به نظرش یه جور نشونه‌ی خفن بودگی بود. به نظر من نیست. اون فقط اون مرحله‌ایه که متوجه شدی قرار نی روز تولدت و بقیه روزای زندگیت فرقی داشته باشن و نتیجتاً، what's the point؟


اطلاعات

  • منبع: http://escapee.blogsky.com/1395/11/24/post-1793/who-cares-
  • مطالب مشابه: who cares..
  • کلمات کلیدی: تولد ,میکنم ,خیلی ,بقیه ,نمیشه ,هیچی ,موضوع تولد ,نمیشه هیچی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


من دارم بیست و چهار ساله می‌شم.


نمی‌دونم جمله‌ی بالا به نظر شما چطوری میاد، ولی به نظر خودم با لحنِ "من سرطان دارم." یا "من دارم می‌میرم"ـی چیزی گفته شد. خب راستش اونقدرا هم احساس بدبختی و نا اُمیدی نمی‌کنم. یعنی واقعاً فکر نمی‌کنم این بیست و چهار ساله شدن چیز فاجعه‌باری چیزی باشه. ولی خب بیاید صادق باشیم.. بیست و چهار سالگی اصلاً اون چیزی نبود که انتظارشو داشتم. نمی‌دونم.. مشکل اینه که دقیقاً نمی‌دونم از بیست و چهار سالگی‌م چه انتظاری داشتم. 


نمی‌خوام اون بحث ل‌کننده و تکراریِ "بیست و چهار ساله‌ها قرار بود خعلی بزرگ باشن" رو باز کنم و بهتون بگم من هنو سرمدادی دارم و کتابای فانتزی می‌خونم و به این کل یون به لطفِ جیمز، انیمه دیدن هم اضافه شده. راستش الان تقریباً یه جورایی امیدم به بزرگ شدن رو از دست دادم. :)) من هنوز از دیدن یه انیمه‌ی معرکه‌ی جدید ذوق می‌کنم و وقتی یه کتاب م ِ فانتزی می‌رسه دستم، نوک انگشتام شروع می‌کنن گزگز . من دیروز که برف اومده بود، وقتی یه بادِ یهویی کلی برف آورد سمتم، بلند بلند زدم زیر خنده و ذوق . من هنوزم اونیم که تو راهِ خونه برف گوله می‌کنم و بالا پایین می‌ندازمش و باش بازی می‌کنم. خدا جون.. من هنوزم کلی عاشق برفم. و عاشق قرمز شدن نوکِ دماغم تو برف و یخ زدنِ دستام. با این اوصاف، دیگه بعید می‌دونم قرار باشه از من آدمِ درست حس ‌ای در بیاد.


 فکر می‌کنم حد فاصل تولد بیست و سه سالگی تا بیست و چهار سالگی‌م خیلی پیچیده بود.. همم.. می‌دونین.. انگار هیچ حد وسطی نداشت. یا واقعاً فاجعه بود، یا واقعاً شگفت‌انگیز بود. هیچ روتینی وجود نداشت. هیچ نقطه اتکایی. انگار.. مث همون دونه‌های برف.. انگار یه دونه‌ی برف سرگردون وسط زمین و آسمون بودم که با هر وزش باد می‌رفتم سمت صفر یا صد.. فکر نمی‌کنم دیگه هیچ سالی تو زندگیم اینطوری باشه. ولی راستش از خودم و آدمای دور و ورم راضیم. از جری‌م. از "او"م. از رفقا و خانواده و همه‌چی.. راستش هرطور فکر می‌کنم بدونِ اونا نمی‌شد دووم بیارم این سالو. بدون اونا نمی‌تونم دووم بیارم امسالو.. بدون همه معجزه‌های کوچیک و بزرگ.. بدون همه فانتزی‌های معرکه‌ای که واسم درست تا بالا ه با چنگ و دندون خودمو بکشم از باتلاق امسال. نمی‌دونم می‌فهمین چی می‌گم یا نه.. یه وقتایی اوضاع خیلی بده، ولی آدمای دور و ورت خیلی خوبن. می‌دونین..؟ :)


من فکر می‌کنم حد فاصل تولد بیست و سه سالگی تا بیست و چهار سالگی‌م، نمودِ روشنی از زندگی پیش رو بود.

اوضاع می‌تونه فاجعه باشه و تو ممکنه آویزون باشی از لبه‌ی یه پرتگاه..

ولی آدما تو رو روشن و پر از امید نگه می‌دارن. :)


پلاس:

کامنتا رو باز می‌ذارم و یه چیزی می‌خوام از آدمایی که این آپو می‌خونن:

یکی از قشنگ‌ترین چیزهایی که امسال دیدین رو بگین. اتفاق. رفتارِ آدما. حرفا. هرچیزی که باعث شد لبخند بزنین و فکر کنین هی.. هنوز امید هست. :)


اطلاعات

یه دیالوگ تو این مایه‌ها بود مال پارانویا، که برای این که یادت بمونه کی هستی، باید یادت باشه که قهرمانت کیه.


یه وقتایی که خیلی اعصابم خورده، یا پریشونم، یا آماده‌ی داد زدن و گریه و ش تن وسایلم، یه نفر با یه صدای سرد و آشنا توی ذهنم می‌گه: «sentement is irrelevant.» مطمئن نیستم مال کدوم یکی از هزاران کاراکتر مغز متفکر و خونسرد و عموماً ‌ایه که بین انبوه انیمه‌ها و سریالا و ا بهش جذب شدم، ولی مطمئنم یه جا شنیدمش. sentiment is irrelevant.


به نظرم لازمه. یه وقتایی باس فقط سوییچ رو آف کنی و به خودت بگی: «اوکی اون تخصص من نیست. این تخصص منه. و من کاریو میکنم که ازم برمیاد.» و توی ذهن تکرار کنی احساسات نامربوطه. بدونی اگه الان بزنی تو سرت، گریه کنی، زاری کنی، روتو ناخون بکشی و غیره، هیچ مشکلیو نمی‌تونی حل کنی.


می‌دونی موضوع چیه.. همه‌ی ما اینو می‌دونیم، ولی گاهی وقتا لازم داریم خیلی سخت و جدی بهمون یادآوری شه.


اطلاعات


من واقعاً نمی‌دونم ملت چه مرگشونه دیگه. یه جوی راه افتاده با حس و حال مس ه جماعتی که افراد بنا به صلاح‌دید خودشون، "عنتلکت" تشخیص می‌دن. از روش‌های تشخیصشون هم تا جایی که من فهمیدم، آدمایی هستن که کتاب می‌خونن، به چیزایی مثل حقوق ن یا برابری یا فقر و غیره اهمیت می‌ن، سعی می‌کنن از زندگیشون لذت ببرن و در عین حال، نسبت به وقایع و اتفاقات از خودشون هم‌دردی نشون می‌دن. بعد سؤالی که همیشه برای من مطرحه، اینه که خب داداش تو خودت تو زندگیت چه غلطی کردی که حالا میای یه بنده خ رو قضاوت می‌کنی که تصمیم داره فلان کار رو انجام بده؟ یا نه اصلاً، منِ نوعی با کتاب خوندن شوآف می‌کنم؟ راستش شخصاً معتقدم شوآف کتابِ خوب و معرفی ش و کشوندن ملت به سمتش، شرف داره به شوآف سیگار کشیدن و من خیلی خفنم هیچوقت تو زندگیم درس نخوندم و امثالهم.


شخصاً خودم رو روشنفکر - به معنی درست و واقعیش، نه اونی که این روزا به عنوان فحش استفاده می‌کنن جماعت. - نمی‌دونم. چیزای زیادی هستن که در موردشون مطالعه نداشتم یا ازشون سر در نمیارم. هیچکدوم از مکاتب رو نشناختم و مطالعات دینی و فوق‌العاده کم بوده. فعال اجتماعی نبودم و با هیچ خیریه یا جمعیتی همکاری پیوسته نداشتم. می‌خوام بگم آدمِ مفیدی برای دنیا نبودم و خودم اینو می‌دونم. ولی آدمایی که فقط کارشون قضاوت بقیه و حکم دادن در موردشون و مس ه معدود چیزهای مثبتی که تو زندگیشون وجود داره رو نمی‌تونم تحمل کنم. تو که هیچ غلطی نکردی. بذار بقیه کاریو که درست می‌دونن انجام بدن.


توصیه می‌کنم قبل از یه سری اظهار نظراتون، یه "به من چه؟" از خودتون بپرسید. باشد که به تقوا نزدیک‌تر باشید. اگرم ی اعصابتون رو خورد می‌کنه، به نظرتون شوآف ـه یا مس ه‌س کاراش، خیلی راحت، ازش فاصله بگیرید. مصداقِ بارزش یکی از دوستان توی توییتر بود که خیلی رو اعصاب من بود با شوآف و بی‌تفاوتی‌ش نسبت به رنجِ بقیه آدما و غیره، متأسفانه نمی‌شد هم آنفالوش کنم، خیلی راحت میوت صفحه‌شو. وقتشه به این درک برسیم که نه فقط "زندگی" که مشخصه تکلیفش، که توییتر، وبلاگ، اینستا، کانال و امثالهمِ یه نفر، به خودش تعلق داره و به شما هیچ ارتباطی نداره که برای اداره‌ی اون چه رویکردی اتخاذ می‌کنه. آدم آدما رو می‌تونه حتی از زندگیش پرت کنه بیرون، چه برسه به تایم‌لاین توییتر و غیره.


دس از مس ه همدیه هم بردارین. قبل از این کار هم یه "من چه ی شدم تو زندگیم که حالا اجازه داشته باشم بقیه رو مس ه کنم؟" از خودتون بپرسید و باور کنید یا نه، در نود و نه درصد موارد تصمیم می‌گیرید دهنتون رو ببندین و بقیه رو قضاوت نکنین.


پلاس:

عنوان از یکی از تاپیک‌های جادوگران برداشته شده که معمولاً بچه‌ها می‌ریختن توش دعوا می‌ ، ولی بعید می‌دونم ی واقعاً عنوانِ تاپیک رو می‌خوند: "فکر کردی کی هستی؟!"


اطلاعات


از همون لحظه‌ی اولی که جبر و احتمال رو دیدم عاشقش شدم. احتمالاً تنها دلیلی که از بین تمام رشته‌های تجربی، تا این حد شیفته‌ی ژنتیک بودم هم همین بود. جایی که بچه‌ها گیر می‌ چرا و چطور و از کجا می‌فهمی، من جوابا رو جلو چشمم می‌دیدم. وقتی باید تمرین‌ها رو تحویل می‌دادیم و مشخصاً باید راه حل می‌نوشتیم، همیشه عزا می‌گرفتم. چون هیچوقت لازم نداشتم برای جبر و احتمال چیزی بنویسم یا حتی نقاشی بکشم. به قول چهرازی، به زبونِ حال با آدم صحبت می‌کرد.


به رغم این عشق آتشین، همیشه چیزی بود که برای من تو جایگاه والاتری نسبت به تمام درس‌ها، تمام دانش‌های عالم هستی قرار می‌گرفت. امروز که داشتم مبحث احتمالات رو نگاه می‌ یادم افتاد. یادم افتاد هرگز چیزی توی زندگیم اون عشقی که فیزیک توی من بیدار می‌کرد رو بیدار نمی‌کرد. اون حاکمیت مطلق. اون منطق ش ت‌ناپذیر. اون.. اصلاً نمی‌دونم باید چطور توصیفش کرد به جز همون جمله‌ی همیشگی‌م که: «فیزیک خداست!»


فیزیکِ لعنتی خداست و شاید برای همینم هیشکی درست و حس نمی‌شناسدش.

ی نمی‌تونه عظمت خداها رو درک کنه..



اطلاعات


حقیقتش رو بخواید، دورنمایِ آینده‌م نه تنها غم‌انگیز، که وحشت‌انگیزه. من یکشنبه امتحان gre دارم که در نوع خودش واقعاً ترسناکه. از اونور ا دارن ایمیل می‌زنن که اگه می‌خوای یه غلطی ی، سریع‌تر یه غلطی چون داریم به ددلاین نزدیک می‌شیم و این در شرایطیه که من هنوز موفق به پیدا وایزر نشدم. از طرف دیگه، با این که بالا ه تصمیم گرفتم برای پروژه‌ی داوطلبانه‌م برم ویتنام، ولی مطمئن نیستم همه‌چی خوب پیش بره و همون چیزی باشه که می‌خوام. ضمناً، برای هماهنگ کارا و گرفتن دعوت‌نامه و رفتن سراغِ ویزا و غیره، باید یه ep manager داشته باشم و طرف ویتنامی‌م بهم گفته اگه تا دوشنبه پیدا نکردی خبر بده خودمون برات پیدا کنیم و هنوز آیسکِ شاخه‌ی ایران جواب ایمیل من رو نداده که خب من دقیقاً باس چه گلی به سرم بگیرم الان. بعد می‌دونید، خیلی دلم می‌خواست بعد از امتحان gre ـم یه استراحت اساسی ضمنِ دیدن فصل آ شرلوک و فصل اول بچه‌های بدشانس و یکی دو تا انیمه‌ی دیگه داشته باشم، ولی برای امتحان گواهینامه‌ی آلمانی ثبت نام و اونطور که شواهد برمیاد، کمتر از یک ماه وقت دارم تا زبونِ دیف م رو از این انگلیسی لعنتی aberrant و vitiate به آلمانی تغییر بدم و بزنم تو گوش سرتیفیکیت. تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بعد امتحان کاسه کوزه‌مو جمع کنم، برم خونه‌م و بشینم اپیزود بعد اپیزود سریال و انیمه ببلعم و مثل تراکتور داستانم رو بنویسم که این کار واقعاً نظر به وضعیت بهداشتیِ خونه‌ی متروکه‌م، اصلاً نقشه‌ی خوبی به نظر نمیاد.


من می‌دونم یه پاراگراف خیلــــــــی طولانی رو لاینقطع و بی هوا زی غر زدم، ولی می‌خواستم فقط بدونین چرا این روزا دارم فکر می‌کنم هر حرکتم به دنبالش یه سؤال اساسی سریعاً مطرح می‌شه: «این چه غلطی بود که ؟!»


پلاس:

قاطی تموم این فکر و خیالا، شبا فقط از این پهلو به اون پهلو می‌شم که آره.. واسه ما همه‌چی تموم می‌شه.. آره ما یادمون می‌ره.. ولی چندنفر مُردن.. چند نفر دیگه هرگز تا ابد زندگیشون مثل قبل نمی‌شه..

و من اینجا دارم خودخواهانه به مشکلات زندگی خودم فکر میکنم.


اطلاعات


یه اتاقه با یه میزتحریر، جلوی یه پنجره. روی میزتحریر، یه ماشین تحریره و یه گلدون. احتمالاً البته همیشه توی کشوش پر دفترچه یادداشت و خودکار و مداد و کاغذه. روی میز هم باید بهم ریخته باشه. مثل کف اتاق. کف اتاق هم پر از کتاباییه که به عنوان منابعم ازشون استفاده میکنم. بسته به موقعیت، دارم کتاب‌های شطرنج می‌خونم، یا در مورد انواع سلاح تحقیق می‌کنم یا فیزیولوژی بدن انسان رو بررسی میکنم. شاید یه گوشه‌ای، یه ماکت از بدن انسان هم داشته باشم برای مواقعی که لازمم می‌شه. روی یه دیوار احتمالاً یه نقشه‌ی جهانه و یه دیوار دیگه‌ش، نقشه‌ی ایرانه. هر دو تا نقشه‌ها خط خطین. یادداشتایی که اینور اونورشون نوشتم و نقاطی که دورشون خط کشیدم یا تقسیم‌بندی‌هایی که رنگشون مشخص می‌کنه مربوط به کدوم داستانن.


اینور و اونور اتاق، بُردهای مقوایی یا وایت‌بُرد یا تخته سیاهایی‌ن که روشون خط زمانی داستانام رو نوشتم. روی بُردهای مقوایی مخصوصاً پر از خط هاییه که زمان‌ها و وقایع مختلف رو به هم وصل می‌کنه. یه جاهایی یهو یه چیزی یادم اومده و با استیکر، اتفاق جدیدی رو به داستان اضافه . گاهی وقتا با اخم از پشت میز تحریرم بلند می‌شم و میرم جلوی بُرد خط زمانی‌م. لبم رو گاز می‌گیرم و یه ماژیک برمیدارم تا برای خودم مشخص کنم کدوم نقطه از داستانم. گاهی نیم‌ساعتی بدون حرکت وایمیسم جلوی یادداشت‌هام..


راستی یادداشت‌هام.. تمام دیوارا با استیکرا و کاغذای یادداشت مختلف پوشونده شده. تموم ایده‌هایی که توی سرم رژه می‌رن برای داستان‌های بعدیم. تراژدی مساوات. فرو نشان و فراخوان. سرزمین خدایان. داستان‌های رو به محو. تمام جرقه‌هایی یهویی آ شبی که خواب رو ازم می‌گیره. یه یادداشت یهویی در مورد یه شخصیت. چشم‌های سرد آبی. مرد و هیولا. اوج گرفتن صدای گیتار الکتریک با حمایت ویولن. بسته شدن چشم تک تیرانداز. فریادی مثل زوزه‌ی یه حیوون وحشی. اون دیالوگی که با یه نیشخند دیوونه وار اومد تو ذهنم: is he crazy enough to get us both ed up؟ و همه شون.. همه شون..


اونجا بهشت منه.. اونجا بهشت خصوصی منه.. اونجا دنیای دیوونگی‌های منه. اونجا جاییه من تمام فریادهام رو روی کاغذ میارم.. جاییه که خلق میکنم و به خاک و خون میکشم خلقت خودمو.. اونجا جاییه که من خدا میشم.. و به تماشای تقلای آفریده‌هام می‌شینم.. اونجا جاییه که روزی.. روزگاری.. یکیشون زنده می‌شه.. یکیشون بالا ه "سرزمین خدایان" رو پیدا می‌کنه.. میاد توی اتاقم و با یه دنیا درد و خشم و نفرت منو از پشت میزتحریر بلند میکنه: «کی به تو این حقو داد که ما رو خلق کنی و بعد ولمون کنی به حال خودمون تا زجر بکشیم و بمیریم..؟!»


و من آروم بهش میگم.. آروم میگم عزیزم.. من شما رو ول ن . "من شما رو به خودتون سپردم"..


تقریباً مطمئنم این جو ه که اگر خ باشه، به ما میده.

"عزیزانم.. من شما رو ول ن .. من فقط شما رو به خودتون سپردم.."



اطلاعات


داشتم تو وبلاگى که تازه بهش برخوردم میگشتم که رسیدم به این پست و خب این پست دقیقاً منم. احتمالاً وقتى دبیرستانى بودم والدین من امید داشتند با رسیدن به بیست و اَندى سالگى مث گراز از روى فامیل رد شم تا ظرفا رو بشورم ولى واقعیت اینه که من تنها ح ى که توش شستن ظرفا رو دوست دارم، وقتیه که هندزفرى تو گوشم باشه و تو حال خودم باشم. 


مضافاً این که من احساس ملکه بودن نمیکنم. من سخت در تقلام که بتونم آدم عادى و مردم دارى باشم.


اطلاعات


آقای اسنیکت عزیزم، سلام.


شما احتمالاً هرگز این وبلاگ‌نوشته را نخواهید دید و اگر هم ببینید، مشخصاً هیچ چیز از محتوای آن نخواهید فهمید. ولی مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام که کلام و کلمات نه برای جلب رضایت مخاطب، شنونده یا خوانندگان ما، که برای جلب رضایت و تسکین‌بخشی به خود ماست. چیزی که قدرِ مسلم شما نیز می‌دانید. در نتیجه، به رغم دانش به هرگز دیده نشدن این نوشته، نامه‌ای هرگز خوانده نشونده برایتان می‌نویسم تا بدانید چه اندازه در زندگی ی، در جایی، زمانی، روشنی‌بخش بوده‌اید.


آقای اسنیکت عزیز، من کتاب‌های به نسبت زیادی خوانده‌ام. مقصود این نیست که بگویم دانش زیادی دارم، صرفاً قصد داشتم بگویم کتاب‌های زیادی خوانده‌ام و بر اثر کثرت، مشخصاً تعدادی از آنها را به خاطر ندارم و به خاطر نخواهم آورد. ولی مجموعه‌ی بچه‌های بدشانس، آقای عزیز، چیزیست که من تا آ ین لحظه‌ی زندگی‌م به خاطر خواهم داشت. چیزیست که تا آ ین لحظه‌ی زندگی‌م به آن عشق خواهم ورزید و در برابر شما و قلم شگفت‌انگیز شما، خالصانه سر تعظیم فرود خواهم آورد. آقای اسنیکت عزیز، اگر می‌توانستم روزی روزگاری اجازه می‌دادم از اعماق چشمانی که امروز با تمام قدرت می‌درخشند و اندکی پیش‌تر، غرق در تاریکی و سرما بودند به شما می‌گفتم ویولت بودلرِ کتاب‌های شما چطور روشنی‌بخش زندگی طوفان‌زده‌ی دخترکی ساده بود. اگر روزگاری نویسنده شدم، جایی، خواهم گفت چطور شما بودید که زمان مچاله شدنِ وحشت‌زده و غم‌آلودم پشت میز تحریری چوبی در اعماق سردِ کودکی‌هایم، بالای سرم آمدید، دستم را گرفتید و من را به دنیایی جادویی دیگری بردید. من اگر می‌توانستم، به شما می‌گفتم چطور.. چه اندازه.. به شما می‌گفتم.. تمام زندگی‌م را برایتان تعریف می‌ آقا.. و بعد نگاهتان می‌ : «حالا می‌دونین شما چه معجزه‌ای کردید؟» و شما آنگاه.. می‌دانستید..


آقای اسنیکت ناشناس ولی بسیار بسیار عزیز، شما در نقطه‌ی به زندگی بازگرداندن من توقف نکردید و چیزهای بیشتری به من آموختید. شما به من توجه به جزئیات را آموزش دادید. قدرت اتحاد و قدرت انفراد. شما به من آموختید چطور بخندم، حتی زمانی که چیزی برای خندیدن وجود ندارد. شما به من آموختید ساده بنویسم. ساده فکر کنم. ساده بگیرم. به جزئیات توجه کنم و.. نوجوان باشم. شما کتاب‌های هری پاتر را به دستم دادید. شما کتاب‌های آرتمیس فاول را به دستم دادید. شما راه نارنیا را نشانم دادید. شما صندوقچه‌ای ملایم و مهربان و سهل‌گیر از کودکی‌هایی بودید که من جایی در کشاکش زندگی گم کرده بودم.. شما آمدید و با کلمات ساده و جملات قدرتمند و شگفت‌انگیزتان، به من آموختید یک بار دیگر شگفت‌زده شوم. و این.. موهبتی ابدی بود که شما به من بازگرد د.


آقای اسنیکت عزیز. شما به من آموختید چطور بنویسم. چطور نظم ببخشم. چطور نقشه بکشم. شما به من آموختید که "وظیفه‌ی یک نویسنده، پاسخ دادن نیست. پرسیدن است." شما آرام آرام نوشته‌های من را پختید و تغییر دادید. به من آموختید حتی که چطور نقد کنم و چطور درس بدهم و چطور فکر کنم. شما از زیر خا تر این ابه‌ها -اگر روزی  بتوانم جسارت کنم و خودم را چنین بدانم - بال‌های جوجه ققنوسی را گشودید که روزی.. امید دارم.. روزی.. پر خواهد گرفت.


آقای اسنیکت عزیزم.

منجیِ کودکی‌هایم.

ی اینجا، در گوشه‌ای از جهان، به احترام شما سر خم می‌کند.

از تمام آنچه به من بخشیدید، تا ابد و برای همیشه سپاسگزارم. :)



اطلاعات


خب حقیقتش اومدم شروع کنم به گفتن این که از برنامه‌ی امروزم یه کم عقبم که دیدم حقیقتاً از برنامه‌ی امروز که هیچ، از برنامه‌ی روزهای بسیاری عقبم و تنها راهی که به نظرم می‌رسه اینه که تخته‌گاز بگیرم برم تا امتحان. لکن به دلایل بسیاری این مسئله ممکن نیست. اولندش که تولد جادوگرانه و من گرچه حاضرم قتل بروسلی و ترور کندی رو گردن  بگیرم جای رفتن به مراسمی که صِرفِ رفت و برگشتش سه ساعت از وقت نازنینم برای رسیدگی به کارام رو می‌گیره، ولی خب واقعیت اینه که مصطفی کیلید کرده و شما مصطفی رو نمی‌شناسید، وگرنه می‌دونستید فقط جر و بحث باهاش می‌تونه سه ساعت و سی ساعت حتی به درازا بکشه به گونه‌ای که مذاکرات ژنو جلوش لنگ بندازن. نتیجتاً من نه تنها خودم رو، که ریحانه رو هم دارم با خودم به اعماق این چاه می‌کشم و بدبختش می‌کنم.


علاوه بر اون، از آیسک ایمیل زدن و گفتن جلسه‌ی توجیهیه و من واقعاً می‌خوام برم و می‌خوام توی برنامه‌ی نوروزشون باشم و از الان می‌دونم یا پادشاهم منو به خاطر برنامه‌ی کیش اول اسفندم زنده زنده خواهد خورد، یا مادر منو به خاطر برنامه‌ی نوروزی آیسک - اگر بتونم جزوشون باشم - زنده زنده خواهد خورد و زندگی من نهایتاً بأی نحو کان نهایتاً در هفته‌های آتی به پایان خواهد رسید. س رستی ماگت رو به ریحانه بدید که به شکل عجیبی با همدیه رفیق شدن - اً چرا؟ :| - ، کتابامو به جری بدین چون در هر ح دیگه‌ای امیال و آرزوهایی نسبت به عاقبت ا وی من و تمامی وابستگانم ابراز می‌کنه قادر متعال تحت تأثیر خلاقیتش قرار می‌گیره و اونو به عنوان مسئول بخش عقوبت‌های دوزخی منسوب می‌کنه، خونه‌م رو تر و تمیز نگه دارین واسه همه اونایی که روزی روزگاری امتحان مهمی داشتن و خونه‌شون چونان بازار مس‌گرها یا حتی بازار شام بود و در مورد بقیه موارد هم به جری مراجعه کنید مجدداً.


علی‌ای‌حال، من فقط اومدم بگم با این که از برنامه‌م عقبم، تصمیم گرفتم بین خداحافظ گاری کوپر و کتاب چاپ شده‌ی خودم، کتاب خودمو بخونم، به این دلیل خیلی ساده که دلم برای جری و سال کنکورمون خیلی تنگ شده و می‌خوام اضافه کنم اگرچه برای اطرافیانم این اتفاق کم ش ترسناکیه که هر لحظه ممکنه شخصیت‌هاشون در نقش کاراکترهای داستان‌های من ظاهر بشن، ولی برای خودم خیلی خوشاینده که انگار می‌تونم آدما رو کل یون کنم و با کلمه‌ها، بذارم توی جیبم و با خودم اینور و اونور ببرم.



اطلاعات


من الان خیلی خوابم میاد فکر کنم. دقیقاً مطمئن نیستم البته. ولی خب این مسئله‌ی مهمی نیست. مسئله‌ی مهم‌تر اینه که ما وسط هالیم و من نمی‌تونم وسط هال بگیرم بخوابم. من به طور کلی هیچ وسطی نمی‌تونم بخوابم. وسط دو نفر. وسط هال. وسط خونه. هرجایی که احتمال بدم در صورت حمله‌ی زامبیا ممکنه از هر طرف مورد هجوم قرار بگیرم. این احتمالاً نشون می‌ده من به نقطه‌ای رسیدم که باید فانتزی خوندن رو متوقف کنم. یا حداقل خوندن کتابای دیوید گمل رو که توشون کالیداس یه تنه یه گذرگاه رو در برابر خیل دشمنان و مهاجمان دیو صفت حفظ می‌کنه، صرفاً چون اونا انقد اوشگولن که حداقل نمی‌رن از بالاتر بهش حمله کنن یا با تیرکمونی چیزی بزنن از زندگی رقت‌انگیزش خلاصش کنن. شاید بهتر بود دختری با تمام موهبت‌ها رو هم نمی‌خوندم که مشخصاً بر خلاف تمام باورهایی که من تا به این لحظه در زندگیم داشتم. دختری با تمام موهبت‌ها؟ با اردنگی از زندگیتون پرتش کنین بیرون. عزیزانم. هیچ چیز خطرناک‌تر از موجودی با تمام موهبت‌ها نیست.


مشکل دیگه‌ای که می‌خواستم باهاتون در میون بذارم اینه که این لپ‌تاپ من نیست. نتیجتاً نه تنها قسمتی از زمان بسیار بسیار ارزشمند من در حین غر زدن به جستجوی نیم‌فاصله می‌گذره (و تقریباً هر دفعه هم دارم @ می‌زنم جاش و دوباره پاک می‌کنم و داره یه ح غیر ارادی پیدا می‌کنه واسم زدن @ و بک‌اسپیس و نگاه به کی‌برد و دوباره زدن نیم‌فاصله) بلکه باید لحظاتی هم انگشتانم در جستجوی پ سرگردون باشن. واقعاً  مسئولین چرو کپیدن؟! کی می‌خوان حقوق اولیه‌ی بلاگرها رو به کی‌بردها فرو کنن؟!


ولی چیز اصلی‌ای که می‌خواستم بگم و دقیق‌ترش، می‌خواستم توییت کنم لکن لپ تاپ مال من نی و صادقانه من حتی یادم نمیاد پسورد توییترم چی بود که حالا بخوام بگردم دنبال شکنِ این بابا و توییترو بیارم بالا، "انکار"ـه. می‌شه گفت تقریباً قدم اول اگه نه، قدم دوم توی هر رابطه، احساس، جرقه، هرچیزی که تازه داره به وجود میاد و ممکنه باعث پنیک افراد بشه، انکاره. و برای من شخصاً، تماشای اون انکار و تقلا و معمولاً مبارزات محکوم به ش ت بر ضد اون احساس، همیشه جذاب بوده.


انکار.. جالبه. تقلای بشریت همیشه برای من جالب توجه بوده. اگر احساس نمی‌ مث ایزایا/لکتر/د تر یا هر فریک سایکوپس دیگه‌ای به نظر میام، می‌گفتم به طور کلی بشریت همیشه برای من جالب و قابل مطالعه بوده.


هنوزم خوابم میاد. هنوزم وسط هالم. هنوزم ممکنه زامبیا حمله کنن و راستشو بخواید از ناحیه‌ی ی که الان پشت سرم نشسته خیلی احساس امنیت نمی‌کنم [برای اونایی که منو می‌شناسن، مث اینه که یکی مث خودمو با دندان‌های پشت گردنتون داشته باشید.] ، هنوز نیم‌فاصله داره منو می‌کشه و از اون بدتر، بچه‌ها دارن سعی می‌کنن مامان گلی رو بیدار کنن که یادآوری می‌کنم: اولین ی بود که جوشونده و شلغم توأمان به خورد من داد!


اطلاعات


من چیزهای ساده و معمولی رو دوست دارم. بودن کنار آدم‌هایی که دوسشون دارم، توی روزمره‌هاشون. بودن سر کلاس شون. قدم زدن باهاشون تا مغازه برای ید خونه. کنارشون بودن وقتی دارن درس می‌خونن. شنیدن توضیحشون در مورد این که درسشون چی هست و چی می‌گه و فردا اصلاً چه امتحانی دارن. حرف زدن‌های ساده در مورد چیزهای پیش‌پا افتاده‌شون. همه دوست دارن توی سختیا کنار عزیزانشون باشن و منم استثنا نیستم. ولی گاهی این کنارشون بودن به خاطر این نیست که بتونم حمایتمو بهشون نشون بدم. گاهی فقط می‌خوام همه جنبه‌های وجودشون رو دیده باشم. بدترین تا بهترینش رو.


تو چند روز گذشته، من سه - چهار تا تصویر داشتم که توشون قلبم پر بود از آرامش و یه خوشحالی لطیف و زی وستی. یکی‌شون اصلاً موقعیت معمولی نبود. خیلی خیلی غیر معمول بود به واقع ولی یکی از قشنگ‌ترین چیزایی بود که توی این چند وقت اخیر داشتم. یکی دیگه رو واقعاً نمی‌خوام در موردش حرف بزنم و دوتای دیگه، دوتا اتفاق خیلی معمولی بودن. 


یکیشون، صبح یه روز مز ف بود که من زودتر از بقیه بیدار شدم، دوش گرفتم، خونه رو مرتب و صبحونه رو آماده تا بچه‌ها رو بفرستم . برای یکی لقمه گرفتم و پیچیدم تو کیسه که وقتی تا شب بیرونه، گرسنه‌ش نشه و اون یکی رو هم سر سفره حواسم بود صبحونه‌شو کامل بخوره. یکیشون سرما خورده بود و اون یکی هم پاش پیچ خورده بود، قرص هرکدوم رو دادم و مطمئن شدم نپیچونده باشن. ظرفای صبحونه رو شستم و وقتی بالا ه اونی که باید صبح می‌رفت سر کلاس، رفت، من احساس .. می‌دونین..؟ کاریو که می‌تونستم انجام دادم. جمع جورش . یه نظمی به زندگی‌مون دادم. واسه اولین بار تو عمرم، دیگه اون جمله‌ی گلی که «تو مامان خوبی می‌شیا!» یا جمله‌ی شازده که «به "او" بگو من گفتم تو زن زندگی‌ای!» به نظرم مس ه نیومد. من می‌تونستم مسئولیت‌پذیر باشم و اگر زمان و مکان اجازه بدن، اونقدرا هم فاجعه نیستم توی مدیریت اوضاع. دقیقاً همون فکری که شب قبلش، وقتی توی موقعیت واقعاً دیوونه‌کننده سعی می‌ خونسرد باشم و ی که کنارمه رو آروم کنم و بهش برسم، براش چایی ببرم، براش کارتون بذارم حواسش پرت شه، بخندونمش و در نهایت راضیش کنم بخوابه تا اوضاع مرتب شه، به ذهنم رسید. از معدود مواقعی تو زندگیم بود که فکر .. هی.. شاید اونقدرا هم مز ف نیستی. و در نتیجه‌ش صبح روز بعدش ادامه دادم. مثل این بود که.. حسش اینطوری بود که: تو نمی‌تونی الان محکم باشی. تو نمی‌تونی الان خودت رو جمع کنی. تو احتیاج داری رها کنی.. اوکی. من می‌گیرمش. تو یه آغوش برای گریه لازم داری، اوکی. من اون آغوش می‌شم. یه کوه ظرف توی سینک هیچ و خوشحال نمی‌کنه، اوکی. من اونا رو می‌شورم. خونه‌ی بهم ریخته کمکی به آرامش ی نمی‌کنه، اوکی. من درستش می‌کنم. یه صبحونه‌ی خوب، همیشه باعث می‌شه زندگی بهتر به نظر برسه.. خب پس.. من این صبحونه رو آماده می‌کنم. 


این یه کار معمولیه. این هیچی نیست. زندگی روزمره‌ی تقریباً همه آدماییه که من می‌شناسم. ولی برای من معنی داره. برای من آرامش‌بخشه. اون سکوت و در عین حال پویاییِ انجام کارهای ساده، وقتی هیچ کار شگفت‌انگیزی ازت برنمیاد.


دومین اتفاق تقریباً به همین سادگی بود. " رفتن". خیلی ساده و عادی، قرض گرفتن مقنعه از یکیشون و مانتو از اون یکی، بیرون اومدن از خونه، یه کم توی ایستگاه اتوبوس لرزیدن، سوار اتوبوس شدن و خط عوض و توی راه، کم و بیش سکوتی که بین دو تا عضو از یه خانواده می‌تونه باشه. نمی‌دونم فرقشون رو تشخیص می‌دین یا نه. سکوت از روی دلخوری یا دل‌مشغولی یا غریبگی و حرفی برای زدن نداشتن نه. سکوتی که اطمینان‌بخشه. "این آدم همیشه هست و من همیشه می‌تونم کنارش باشم تا همه حرفامونو بزنیم. پس ما به اندازه‌ی کافی وقت برای سکوت داریم." و راستشو بخواید، به نظر من هیچی بیشتر از سکوت، به آدم نشون نمی‌ده اون ارتباط از نظر طرفین چقدر قراره پایدار باشه.

رسیدن به و رد شدن از جلوی حراست. دیدن هم‌کلاسیاش. خندیدن باهاشون. شوخی باهاشون. به خوبی همون تماشای مثلاً درس خوندن شب قبلش. دیدن ی که دوسش داشت و نشستن سر کلاسش. یه جورایی نشونه‌دارتر، نشستن سر آ ین جلسه‌ی اون کلاس باهاش. جایی که یه چیزی می‌گه و تو برمی‌گردی با خنده نگاش می‌کنی و می‌فهمی فلان حرکت فلان موقعش واس چی بوده.. یا بعدتر، توی جمع که بحث افسردگی پیش میاد، رفرنسی می‌دی به حرف اون که با هم سر کلاسش بودین. تو قیافه‌شو ندیدی. حرف زدنشو زیاد نشنیدی. حتی واکن به حرفای اون و هم ندیدی. فقط بودی. توی یه لحظه‌ی ساده و معمولی حضور داشتی.. که این مثل همون سکوته. "ما انقدر وقت داریم برای کارای غیر معمول و خوش‌گذرونیای عُمری یه بار، که الان می‌تونیم برای روزای معمولیم وقت بذاریم." یه اطمینان. یه آرامش.

گشتن توی و برگشتن به خونه. منتظر اتوبوس موندن برای یه مدت طولانی و خندیدن و شوخی و گاهی ناراحت شدن. شلوغ بودن اتوبوس و وایسادن. رد ایستگاه و مث شصت‌تیر از جا پ . برگشتن مسیر. سرد بودن هوا. بسته بودن نونوایی و دست خالی برگشتن خونه..


چیزای زیادی هست که من دوست دارم ببینم. دوست دارم توشون شریک باشم. تو لحظه‌های بد. لحظه‌های خوب. منظورم اینه که.. این چیزیه که یه ارتباط واقعی هست، نه؟ اگه اولین و طبیعی‌ترین رابطه رو خانواده در نظر بگیریم و بخوایم فاکتورهاش رو بشمریم، خانواده یه که هست. یه که می‌بینه. کثیف‌ترین روی آدما رو. بهترین روی آدما رو. خوشحالیای مطلق و عصبانیت‌های ترسناکشون رو. گریه‌ها و خنده‌هاشون رو. تغییر حرفاشونو. بازی ا و دروغ‌هایی که بچه‌ها می‌گن و دلشون قراره خوش باشه که خانواده‌شون باور کرده. بهترین‌ها و بدترین‌ها و معمولی‌ترین‌ها و شگفت‌انگیز‌ترین‌هاشون رو.. و اینا همه چیزایی هستن که یه ارتباط واقعی باید داشته باشه. چون این چیزیه که اطمینان می‌ده: «من تو رو می‌شناسم و هنوز هم، تو رو دوست دارم.»


پلاس:

اوه. الان یادم اومد. یه چیزی هست که حتی منم دوست ندارم ببینم و اون یه زوج جوون یا دو تا پارتنرِ تازه پارتنر شده‌ست. عزیزانم، به قول جیمزمون، به زوج‌ها فضا بدین. مثلاً کلاً از خونه برید بیرون. :)) "او" همیشه می‌گه من خوشم نمیاد وقتی بقیه هستن زیاد دور و ور هم بپلکیم و در حال حاضر، بیشتر شبیه یه مجسمه‌ی یخی متحرکه و یه جوریه که کلاً من خودمم شک می‌کنم به این که این بابا اصن منو می‌شناسه؟! :)) ولی دلبندانم.. باید سال اول ما رو هم می‌دیدین! باس از "او" پول بگیرم خاطراتمونو تعریف نکنم. :))

خلاصه‌ش این که هرجا زوج جوونی دیدین، فقط صحنه رو سریعاً هرطور شده ترک کنین. ولو از پنجره!


2×پلاس:

نمی‌دونم چرا هرکی به من می‌رسه با شعوریا و مراعات اشو واس من میاره. :| چندوخ پیش داشتم به یکی می‌گفتم بهتون افتخار می‌کنم - بعد از انبوهی از وقایع، به "او"، به جری، به جیمز و غیره - که فلان کارو می‌کنین حتی وقتی من دوست ندارم، چون کار درستی می‌دونیدش، بعد یهو احساس تو زندگی‌م کلاً مهره‌ی سوخته بودم که ملت در برخورد باهام مراعات هر یو می‌ جز احساسات خودم. :| صدف چی می‌گه؟ آ باریکلا! بخت ه! :))


3×پلاس:

سکوت کنین. سکوت قشنگه. هیچی قشنگ‌تر از سکوت بین دو نفر موقع قدم زدن نیست. 


4×پلاس:

در مورد پلاسِ اول، سکوت جواب نمی‌ده. نگاه ن بد نیست، وانمود کنین خو د بعضاً. ولی طبق تجربیات من همونطور که گفتم، وج از دو در در جلو، دو در در عقب و حتی پنجره‌های جانبی هواپیما بهترین راهه. :))


5×پلاس:

مرسی واس معمولیا. واس . واس سکوت. لرزیدن تو ایستگاه اتوبوس وقتی منتظر بودیم اتوبوس بیاد، رنکِ دوی بهترین لحظه‌های چند روزِ اخیر بود. :)


اطلاعات


هوف.


من فوق‌العاده آدم خودخواهیم. تکیه کلام شازده هرجا که می‌رفتیم و هرکار که می‌خواستیم و حتی هرکار که می‌خواستم م این بود که «لطفاً خودتو تو دردسر ننداز.» و من الان که فکر می‌کنم، می‌بینم آره. من همیشه اونی بودم که خودم رو تو دردسر می‌نداختم، چون فکر می‌ اگه من توی دردسر بیفتم، بقیه واسشون مشکلی پیش نمیاد. اونوقت من اونی نیستم که مجبوره بشینه و تحمل کنه که عزیزانش دارن اذیت می‌شن. من ی نیستم که مجبورم شاهد مبارزه‌ی بقیه باشم، چون خودم یه قسمتی از اون مبارزه‌م همیشه.


من آدم انتظار کشیدن نبودم هیچوقت. آدم وایسادن و درست نبودم هیچوقت. من همیشه فرار می‌ . من همیشه اونی بودم که می‌رفتم و مجبور می‌ طرف مقابلمو که انتظار بکشه تا برگردم. من اونی بودم که تنها می‌ذاشتم آدما رو، تصمیم‌های سخت و دردناک رو می‌گرفتم و می‌رفتم تا نمونم و شاهد اذیت شدنشون نباشم. من اونی بودم می‌خواستم خودم درد بکشم، چون جرئت رو به رو شدن با درد کشیدن عزیزانمو نداشتم هیچوقت. 


واسه همین، اگه این یه ماهِ گذشته نبود، آدم درستی برای سخنرانی نبودم. توی این یه ماه، من برای اولین بار تو زندگیم فرار ن . برای اولین بار تو زندگیم، ول ن . اونایی که تو این یه ماه بودن باهام، ترجیح می‌دادن کاش گورمو گم کنم و بکَنَم ازشون، ولی خب. من قول داده بودم. به خودم. به بقیه. که ول نکنم، حتی اگر درد داشت. من وایسادم، رفتم و اومدم و درستش کردیم. کنار این وایسادن، من برای اولین بار تو عمرم، با بزرگترین وحشت زندگیم رو به رو شدم: منتظر موندن.


انتظار آدما رو عوض می‌کنه. ولی گاهی چاره‌ای نیست. جونت که به لبت می‌رسه، ولی مسئولیت یکی دیگه با توئه، باید ظاهر خونسردتو حفظ کنی. خودتو جمع و جور کنی و محکم وایسی و منتظر بمونی تا خلأ رد بشه. تا وحشت بگذره و لولو ه‌ت برگرده توی گنجه.


ولی محکم بودن گاهی اینه. این نیست که مراقب یکی دیگه باشین. این نیست که کار خاصی ین. اینه که مراقب خودتون باشید. خودتون رو توی دردسر نندازین. اینه که صبر کنین و اون ی باشین که منتظر می‌مونه بدون این که زمین و زمان رو بهم بدوزه. مراقبت از یکی دیگه، گاهی فقط همینه که مسئولیت اون نباشید.. یه بار اضافه.. یه نگرانی اضافه رو دوش اون نباشید.. خوشحال باشید. خوب باشید. رو به راه باشید.


تا اون اجازه داشته باشه تا گاهی خسته باشه.


پلاس:

راستی، هیچوخ جلو "او"تون در مورد کراش عظیمی که روی یه بازیگر دارین حرف نزنین. #درس_زندگی :))


2×پلاس:

آسا باترفیلد! :چشم‌های ستاره‌ای


3×پلاس:

در حال حاضر همه‌تونو دوث دارم، دوست هم نه ها، "دوث" دارم! :))


اطلاعات


یادم نیست مال چند سال پیشه که کتاب کنسرتویی به یاد یک فرشته رو خوندم. مال اریک امانوئل اشمیت. داستان دو تا رفیق بود که یه سری داستان‌ها واسشون اتفاق میفته و بعد از سال‌ها می‌رسن به هم. یه جایی، نویسنده حرف قشنگی می‌زنه. در مورد این که وقتی حادثه‌ای برای انسان رخ می‌ده، این انتخاب خودشه که چطور با اون واقعه رو به رو شه. یکیشون، با عشق دنیا رو در آغوش کشید و اون یکی، در تنفر غرق شد.

من هروقت یه اتفاقی برام میفته یاد این میفتم. یاد این که ا ل چطوری واکنش نشون داد و رفیقش چطوری. اون چطوری آغوشش رو به روی دنیا باز کرد و گفت باشه.. اگر تو منو دوست نداری، من می‌تونم دوستت داشته باشم. و کریس چطور هر ضربه‌ای که خورد، اسلحه کشید: تو از من متنفری؟ من می‌تونم بیشتر از تو متنفر باشم.

چیزی که دنیا رو این روزا غمگین می‌کنه، آدمای بد یا اتفاقای بد نیستن.. جوریه که آدما به آدمای بد یا اتفاقای بد واکنش نشون می‌دن. این که.. خب چه عیبی داره تو اونی باشی که اول لبخند می‌زنه؟ تو اونی باشی که بیشتر دوست داره؟ تو اونی باشی که هست، حتی اگر اون یکی هیچوقت نبوده؟ تو اونی باشی که اعتماد کنی.. بگی.. من می‌دونم دنیای بدیه. من می‌دونم چه آدمایی چه کارایی .. ولی تو خوبی. تا وقتی که خلافش ثابت شه.

مادر هیچوقت دوست نداشت پادشاهم از دست‌فروشا ید کنه یا به بچه‌های توی خیابون پول بده یا هرچیزی شبیه این. یه بار از پادشاهم پرسیدم چرا با این وجود همیشه این کارو می‌کنه؟ ممکنه واقعاً محتاج نباشه. گفتش همه آدما راست می‌گن، تا وقتی که خلافش صد در صد ثابت شه. و این شد که من اون روز وقتی توی صادقیه منتظر جری بودم، اون پیرمرده رو که دیدم که جلوش نوشته بود همسرم سرطان داره.. بغض . چون آدما راست می‌گن.. مگر این که خلافش ثابت شه. این بود که من انتخاب می‌کنم که اعتماد کنم. انتخاب می‌کنم که باور کنم. انتخاب می‌کنم که ایمان داشته باشم به این که هنوز آدمای خوبی توی این دنیا وجود دارن. چون من دیدمشون. چون من توی زندان آدم خوب دیدم. توی دادگاه آدم خوب دیدم. بین گارد ضد شورش و ‌های باتوم به دست آدم خوب دیدم. 

"بعضی‌ها انتخاب می‌کنن زشتی‌های این دنیا رو ببینن، ولی من انتخاب می‌کنم که زیبایی‌هاش رو ببینم."

من یه نفرم. ولی اگر من آ ین نفری باشم که اون آدمای خوب رو می‌بینم.. اگه من آ ین بچه‌ای باشم که به وجود پری‌ها باور داره و به خاطر باور من، هنوز پری‌ها زنده باشن..

چه بلایی سر دنیا میاد اگه منم دست از باور داشتن به پری‌ها بردارم..؟

"هربار که یه بچه می‌گه من به پری‌ها اعتقاد ندارم، یه پری میفته و می‌میره.."

اطلاعات

ولی من یک روز داستانمان را اینطور تعریف می‌کنم "او" جان. که هوا سرد بود. که شهر کثیف بود. که غصه داشتیم گه‌گاه و نگرانی و کابوس‌های شبانه که خواب را می‌گرفت از چشم‌هایمان. که ترس داشتیم و آینده مثل آسمان تهران، پر از دود و محو و نامعلوم.


ولی روزی روزگاری دست من را گرفته بودی که برسانی‌م خانه و در دست دیگرم، دسته‌ی نرگسی که برایم یده بودی. دست من را گرفته بودی گمانم که با جست‌ و خیزهایم یک وقت از زمین جدا نشوم و بروم آن دور دورها و با نیم‌چه نیشخندی نگاه می‌کردی ذوق م از آمدنت را. تعریف می‌کنم که ماشین نداشتیم. پول نداشتیم. چیزی نداشتیم. ولی برایم شکلات آورده بودی و گل نرگس. و من عاشق آن جوراب‌های س قطبی‌داری شده بودم که با تو دیدم. که در ازای این که مرا برسانی خانه، که کابوس‌هایم را بگیری، قول داده بودم همان چیزی را به تو بگویم که به لیوان چای‌م گفتم و تو حسودی کرده بودی. قول داده بودم بگویم: «لبخند تو خلاصه‌ی خوبی‌هاست.» و انگار که نمی‌دانستی آن موقع که داشتی نگاهم می‌کردی و لبخند می‌زدی و گفتم همانطور بمانی تا ع بگیرم. که شاید نگاه چشم‌های قهوه‌ای‌ت که حالا عسلی شده بودند و هروقت من را نگاه می‌کردی عسلی می‌شدند، در دوربین به دام بیفتد. که به آب نارنگی حسودی می‌کردی و به چای حسودی می‌کردی و به آسا باترفیلد و لیکلن باروز و مایکل اسکافیلد و هر موجود ذی‌حیات و غیر ذی‌حیاتی که من دوست می‌داشتم یواشکی در خلوت خودت و گهگاه آشکارا حسودی می‌کردی و من می‌خندیدم تا آن که جدی من را نگهم داشتی و.. نگاهت.. صدایت.. بَم و گرفته و بی‌قرار و محکم.. که « ی رو جز من دوست نداری.»


ما چیزهای زیادی نداشتیم "او" جان. چرا سختی داشتیم. راز داشتیم. نگرانی و فکر و خیال آینده داشتیم. ولی بخواهیم خلاصه‌ش کنیم.. یک دسته‌گل نرگس داشتیم و یک دسته گل سرخ برای مناسبتی سالی یک بار مثل شب تولد. یک حلقه با پرنده‌ای بر رویش و یک بسته شکلات و..


دستانی که در هم گره خورده بودند.


آدم مگر بیشتر از دستی که محکم نگهش دارد و چشم‌هایی که برای او - و فقط برای او و نه هیچ دیگر - عسلی می‌شوند، در زندگی‌ش چه می‌خواهد "او" جانِ من..؟


اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات


خیلی وقت پیش‌تر، شاید حدود یک سال پیش، سارای برگشت بهم گفت: «فهموندن دوست داشتنت به تو یه پروسه‌ی طولانی و زجرآوره.» و راستش رو بخواین، اون موقع نه تنها حق داشت، بلکه "طولانی" و "زجرآور" دقیقاً کلماتی نبودند که حق مطلب رو ادا کنن. این که ی منو به این باور برسونه که طرف منو دوست داره یا برام ارزش قائله، کار تقریباً غیر ممکنیه که می‌تونم بگم منهای پادشاهم و مادربزرگه، افرادی کمتر از یک انگشت دست موفق شدن به انجام برسوننش. نه این که محبت آدما رو نبینم و یه جایی گوشه‌ی ذهنم جا خوش نکنه که فلانی فلان کارو برای من کرد. فلانی، فلان حرفو برای من زد. کوچیک‌ترین چیزی برای من خیلی ارزشمند می‌شه. در واقع چیزای کوچیک برای من خیلی ارزشمندن. سنگ آرزوهایی که ریحانه برام درست کرده. نقاشی‌های علی. نقاشی جیمز. گردنبندی که لیلی برام فرستاد و گردنبندی که اسنایپرم ید. اصرار سرسختانه‌ی مصطفی به این که منو اون یکشنبه‌ی کذایی بکشه از خونه بیرون و دستکشی که "او" بهم داد و مال خودش بود. ساده‌ترینش اون جعبه‌ی نسکوییک که قبلاً در موردش نوشتم. 


می‌خوام بگم من اینا رو می‌بینم و یادم می‌مونه. فقط خودمو دست بالا نمی‌گیرم. فکر نمی‌کنم من آدم خاصی باشم.. یا برای اون آدما خاص باشم. سعی می‌کنم یا بهتره بگم سعی می‌ تا حد امکان دوری کنم از این حس. چون من، همونطور که جری گفت، آدم احمقیم. من همیشه احساسمو درگیر می‌کنم.


ولی اخیراً دو نفر دقیقاً یک جمله رو کلمه به کلمه مشابه، بهم گفتن و باعث شدن بالا ه امشب من حس کنم شاید واقعاً حق دارن؟ شاید من "خیلی خودمو دست بالا می‌گیرم"؟ شاید من بی‌دلیل فکر می‌کنم برای آدمایی مهمم و بعد طرف مجبور می‌شه برای این که موقعیت رو مشخص کنه، خیلی روشن و صریح بگه خیلی خودتو دست بالا می‌گیری؟ شاید برای این که اونایی که دوسم دارن، اونطور که سارای گف، اذیت نشن، از اونور بوم افتادم؟ هرچیز ساده و بی‌دلیلی رو جدی گرفتم و دقیقاً مثل خودم، احساسمو درگیر ؟ دارم فکر می‌کنم زیادی خودمو دست بالا گرفتم.. این که تو ی رو دوست داری، این که تو به ی اعتماد می‌کنی و توی جایگاه خاصی توی زندگی خودت قرارش می‌دی، به این معنی نیست که تو هم برای اون آدم جایگاه خاصی داری. شاید تو صرفاً یه نفری هستی که وجود داری. و خب خوشحاله از بودنت. ولی به این معنی نیست که توی پازل زندگیش جا داری. 


من آدمیم که فرق بین flirting و being nice رو نمی‌فهمم. فکر می‌کنم نتیجتاً خیلی منطقیه که فرق رفتار ی که منو دوستم داره و براش یه جایگاه خاص دارم تو زندگیش  رو با رفتار ی که صرفاً داره سعی می‌کنم خوب و خوش‌رفتار باشه، متوجه نشم. من واقعاً خودمو اخیراً دست بالا گرفتم. کاری که من می‌کنم، به قول دوری، تابعی مستقل از احساسات و تفکرات طرف مقابلمه. 



اطلاعات

  • منبع: http://escapee.blogsky.com/1395/10/06/post-1778/So-are-you-being-nice-to-me-؟
  • مطالب مشابه: so are you being nice to me..؟
  • کلمات کلیدی: خیلی ,می‌کنم ,شاید ,خودمو ,جایگاه ,داری ,being nice ,معنی نیست ,جایگاه خاصی ,بالا گرفتم ,احساسمو درگیر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


نمی‌دونم چرا وایسادم جلوی کتابخونه‌ی مامان اینا و شروع تماشای کتابای پادشاهم و مادر. صفتان. شازده کوچولو. برده‌ی ان. ماجراجوی کوچک. لک‌لک‌ها بر بام. مجموعه‌ی هدایت. پرنده‌ی خارزار. شور زندگی. اووه.. چقدر کتاب.. چقدر کتاب قدیمی و چقدر کتابای جدید. تمام کتابای احمد محمود. همسایه‌ها. کتاب‌های عزیز نسین. کلیدر. همه کتابای پادشاهم اولشون تاریخ داشت و همه کتابای مادر حداقل صفحه‌ی اولشون تا خورده بود. دنیای شگفت‌انگیز کتابا..


بچه‌تر که بودم کتابخونه‌مون این نبود. من که کتابخونه نداشتم و کتابخونه‌ی خانواده، یه کتابخونه‌ی چوبی بزرگ و از نظر من، به عظمت تموم دنیا بود. هنوزم یادم میاد چطوری پایین کتابخونه وایمیسادم و روی پنجه‌ی پام بلند می‌شدم و اون همه کتابای گنده رو می‌دیدم و خیره می‌موندم بهشون. چه هیجانی داشت انتخاب از بینشون. با چه ولعی.. انگار یده باشمشون.. می‌رفتم روی کاناپه و آویزون می‌شدم به شیشه‌ی ویترین کتابخونه و کلیدو توی قفل می‌چرخوندم. شیشه‌ی طبقه بالا بالاییه رو خودم کج کرده بودم اصن. :)) بهترین چیزی که می‌شد از تخم‌مرغ شانسیا و توی‌با ‌ها و از اینجور چیزا در آورد، این چراغ‌قوه کوچیکا بودن واس وقتایی که شبای مدرسه بود و باید یه تایم خاصی می‌خو دم، ولی هنوز کتابو تموم نکرده بودم. با کتاب می‌رفتم زیر پتو و خفه می‌شدم تا بالا ه خوابم ببره. نصف حواسم به کتاب بود، نصف حواسم به صدای پاهایی که میومدن سمت اتاقم. که کتابو هُل بدم زیر پتو یا بالش - به اقتضای موقعیت - و خودمو بزنم به خواب. پادشاهم خوب بود، قدماش سنگین و پر سر و صدا بود. امان از وقتایی که مادر خونه بود یا بعد از من می‌خو د. مادر، فکر کنم یه بار اینجا نوشته بودم، قدماش سبک و بی صدا بودن. یهو می‌دیدی سایه افتاده تو اتاقت و باس همونطوری که بودی خشکت می‌زد، با این امید واهی که مادر نفهمه تکیه داده به آرنج، موقعیت غریبیه برای خو دن. :))


یه وقتایی هم بدیهتاً مچمو می‌گرفتن. آهااا یادم اومد چی شد که دیگه کتابا رو هُل ندادم زیر بالشت. میومدن دستشونو می‌ زیر بالشت و کتابمو می‌کشیدن بیرون. یا می‌تونستم خوب خودمو بزنم به خواب و اونا هم حوصله‌ی دعوا مو نداشتن، فرض می‌ خوابم بُرده و کتاب مونده، یا اوضاع بیخ پیدا می‌کرد. :)) تخت قبلیم م بود. فاصله بود بین تشک و دیواره‌ی چوبی تخت، بعضی وقتا - مخصوصاً اگه قرار بود در حال درس خوندن باشم - کتابمو سریع می‌نداختم اون پشت. :)) یا مثلاً کتابای نمایشگاه لعنتی که همیشه دم امتحانای داد بود و می‌ذاشتن تو طبقه‌ی بالاییِ کمد و درشم قفل می‌ تا بعد امتحانا بخونمش. بدیهتاً وقتی ی خونه نبود به اونا هم دستبرد می‌زدم. بعد ب این بود که امتحانا که تموم می‌شد و کتاب خوندن آزاد، اوووووووون همههههه کت که از نمایشگاه یده بودیم رو همه‌شونو خونده بودم و هیچ میلی بهشون نداشتم. :)) 


یکی از بدترین اتفاقات دنیا هم این بود باتری چراغ‌قوه‌ی کوچیکم وسط کتاب خوندن تموم می‌شد. :| یه وقتایی انقدر بهم فشار میاورد این اتفاق که میرفتم دم در می‌نشستم با نور سالن کتاب می‌خوندم. بعد صدای پا که میومد باس می‌دیدین چطور کعنهو کاسیاس به سمت توپ، شیرجه می‌زدم رو تختم و گاهی شدت عمل انقد بالا بود که تخت سُر می‌خورد روی سنگ و صدای ناهنجاری ازش بلند می‌شد. :)) الحمدلله انقدر اتاقم همیشه بهم ریخته بود که برای خانواده سؤال نمی‌شد اون کتابه وسط اتاق چیکار می‌کنه. :)) همونطور که دم امتحانا همیشه کف اتاقم دو سه تا کتاب غیر درسی دور و ورم پخش و پلا بود و پادشاهم فقط میومد، نگاه " خودتی"ای می‌نداخت بهم و می‌رفت. مادر بنده خدا می‌موند که الان کدوم کتابو برداره ببره و کدومشون رد گم کنیه. :)) بعداً بهم گفت این یکی از بزرگترین چالش‌های زندگیش بوده. :)) مادربزرگه طفلی ولی هیچوقت خدا رو شکر به ذات خبیث من پی نبرد. قربونش برم میومد می‌گفت: «درستو بخون مامان.» و همین. گاهی وقتا به نظرم مادربزرگه از همه‌شون بیشتر متوجه می‌شد دارم چیکار می‌کنم و حتی مقابله و نگاه‌های " خودتی" هم بی‌فایده‌س و فقط دلش می‌خواست.. همم.. می‌دونین..؟ فقط هیچوقت هیچی نمی‌گفت.. :)


وایساده بودم جلوی کتابخونه‌ی خانواده. کتابا رو نگاه می‌ و همه اینا واسم مرور شد. شبای امتحان کتاب خوندنا. زیر پتو کتاب خوندنا. توی کتاب خوندنا. یه حجم زیادی از کتابام اینطوری نابود شدن که با خودم می‌بردمشون تو می‌خوندم. :)) همه‌جا.. هرجا که می‌شد.. مهمونیای خونوادگی که می‌رفتیم و من دنبال کتابخونه‌شون می‌گشتم. کتابایی که شروع می‌ به خوندن و گاهی قرض می‌گرفتم چون تموم نشده بودن. مثل آب دریا بود لعنتی.. مثل آب دریاست. هرچی بیشتر می‌خوردی، تشنه‌تر می‌شدی. چه میل دیوونه‌واری داشتم به خوندن.. چه عطش تموم نشدنی‌ای.. چه وسوسه‌ی غیر قابل مقاومتی..


جلوی در اون کتابخونه، یاد کتابخونه‌ی بزرگ قدیمی پادشاهم و مادرم افتادم. کتابخونه‌ای که به دراش آویزون می‌شدم و الان یادم اومد یه بارم شیشه‌شو ش تم چون بی‌هوا همه وزنمو انداخته بودم روش تا دستم به یه کت که ته طبقه بود برسه. به شکل معجزه‌آسایی چیزیم نشد. به شکل معجزه‌آسایی تو تموم اون سالایی که برای برداشتن کتابای ممنوعه به هزار ژانگولربازی متوسل می‌شدم چیزیم نشد. و من انگار اهمیتی هم نمی‌دادم.


می‌دونین..؟ اون درا.. در شیشه‌ای کتابخونه‌ی قدیمی.. درِ اون کمد بالایی که کتابای نمایشگاه رو می‌ذاشتن توش.. همه‌شون.. برای من مثل در اون کمدی بود که به نارنیا ختم می‌شد.


پشتشون یه دنیای جادویی و شگفت‌انگیز بود..

که آرزو می‌کردی هرگز ازش بیرون نیای.



اطلاعات

  • منبع: http://escapee.blogsky.com/1395/10/10/post-1779/
  • مطالب مشابه: که آرزو می‌کردی اونجا گُم شی..
  • کلمات کلیدی: کتاب ,کتابای ,می‌شد ,تموم ,کتابخونه‌ی ,می‌شدم ,کتاب خوندنا ,تموم می‌شد ,کتاب خوندن ,کتابای نمایشگاه ,آرزو می‌کردی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


می‌دانید، "او"ی من، بر خلاف خودم، اصلاً کلمه‌باز نیست. ندرتاً حرف می‌زند و آن وقت‌هایی هم که به حرف می‌آید، راحت‌ترین و کوتاه‌ترین کلمات را استفاده می‌کند. با معیارهای امروزی راستش را بخواهید، نه روشنفکر حساب می‌شود نه از آن مرد رومانتیک‌هایی‌ست که مثل پروانه دور و بر زنش بچرخد و حسادت هر ی را برانگیزد. اصول قدیمی سفت و سختی دارد که هرچه بین ماست، باید بین ما بماند. می‌خواهد گرفتن دست و "عزیزم" گفتن و در آغوش کشیدنی باشد، می‌خواهد دعوا و قهر و دلخوری و بگو مگویی. نهایت نشانه‌ی "او" بودنش در جمع، گرفتن دستم است و نهایت دعوایش جلوی بقیه، با اخم گفتنِ "با من جلوی بقیه جر و بحث نکن".


"او" ولی، از آن مردهایی‌ست که سرت را وسط گفتگویی بالا می‌آوری و می‌بینی از بالای لیوان چای‌ش با لبخند تو را نگاه می‌کند و می‌دانی این رومانتیک بازی‌ش نیست. از آن مردهایی‌ست که یادش می‌ماند من عاشق گل نرگسم و با همه‌ی منطقی بودنش، آ ین اسکناس مانده در جیبش را می‌دهد برای یدن یک دسته گل نرگس. از آن مردهایی‌ست که می‌داند من عاشق مدادرنگیم و برایم مدادرنگی بیست و چهار رنگی می‌ د که تا سال‌ها بعد از یدنش با دیدنش ذوق کنم. می‌داند خمیربازی دوست دارم و برایم خمیربازی‌های رنگی رنگی معرکه‌ای می‌ د که نیمه‌شبی در خانه‌ی خودم بیرون بیاورمشان و میان انگشتان نگرانم، ورزشان بدهم. "او" مرد رومانتیکی نیست و بازی نمی‌داند، ولی خوشحال من را بلد است و می‌داند تا آ عمرم آن دسته گل سرخی که شب تولدم فرستاد دم خانه‌مان، یادم خواهد ماند.


"او" صداقت خشن یک مرد قدیمی را دارد. صادق، آرام، خونسرد و کم‌حرف. گوشه‌ای می‌نشید و خانمم و عزیزم و عشقم و امثالهم بلد نیست. با زبان‌بازی تعریف از یک زن و به دست آوردن دلش را بلد نیست. دموکراسی هیچ‌جوره در کتش نمی‌رود و در بهترین ح ، اگر خودرأی نباشد، طرف حق است. صدایش هم مثل خلق و خویش، بالا و پایین و هیجانات ناگهانی ندارد. یک خط صاف آرامش‌بخشِ بَم و دوست‌داشتنی‌ست. می‌دانید..؟ صدای مردی‌ست که می‌توانی به او اعتماد کنی.. :)


همه‌چیز در مورد همین است. صداقت سختش، صداقت مردی‌ست که می‌توانی به حرف‌هایش اعتماد کنی. سرسخت بودنش در حفاظت از اصول و عقایدش، سرسخت بودن درخت بلوط پیری‌ست که ایمان داری در دل طوفان تاب می‌آورد. خشونتش حتی، خشونت دست‌های پینه‌بسته‌ی کشاورزی بی‌پیرایه‌ست که در پایان روزی طولانی، خسته و دردمند، خم می‌شود و گلی را با ملایمتی که از دستان خشنش بعید است، نوازش می‌کند. 


دستان پادشاهم خشک و زخم خورده، ولی قلبش نازک است. یک‌جورهایی، "او" همیشه من را به یاد پادشاهم می‌اندازد و باور کنید این والاترین درجه‌ای‌ست که در نظر من، یک مرد می‌تواند به آن برسد. :)



اطلاعات


من یدن بلد نیستم. همانطور که با آهنگ something wild لیندزی استرلینگ و یک بنده خدای دیگری که به رغم صدای م ش، در مقام مقایسه با ویولن جادویی و شگفت‌انگیز لیندزی نامش اهمیت چندانی ندارد، دور خودم می‌چرخیدم و منتظر بودم کتری به جوش بیاید، به این فکر افتادم. با موهای خا تری و صورت رنگ‌پریده‌ی بدون آرایش، با آن شلوار پشمی قرمز و کوتاه، روفرشی‌های قرمز سفید و منگوله‌هایش که با هر بالا پایین پ من به در می‌آیند، در پلیور سرمه‌ای کریسمس‌طورم که طرح ن و دانه‌ی برف دارد، یک جورهای عجیب غریب بودم و بعد با خودم فکر .. که خب. من عجیب غریبم و ما رد می‌شویم از این مرحله هم.


ب به "او" گفتم که برای خانواده‌ش توضیح بدهد من هنوز که هنوز است به مادر می‌گویم شما و با فعل جمع خطابش می‌کنم. پادشاهم را گرچه عموماً با فعل مفرد خطاب می‌کنم ولی تا این لحظه هرگز به او "تو" نگفته‌ام. قوانین احترامی و شخصیتی سفت و سختی در وجود من نهادینه شده که غلبه بر آنها برایم تقریباً غیر ممکن است و فاصله‌ی عجیبی میان من و خانواده‌ی "او" انداخته است. جایی که دیگری با خنده و شوخی‌های خودمانی جای خودش را در دلشان حس باز کرده است، من هنوز برای خطاب قرار دادن پدر و مادر مردِ زندگیم از نام خانوادگی‌شان استفاده می‌کنم. نه تنها حاصل تربیت مادری هستم که در کودکی توسط والدینش هم با لفظ "خانم کتایون" خطاب می‌شد، که حاصل تربیت پادشاهیم که هنوز بعد از بیست و پنج سال زندگی مشترک به مادرِ مادرم می‌گوید خانُم فلانی و پدربزرگ مرحومم را با احترام آقای فلانی می‌خواند. چیزی که از آن مطمئنم این است که هرگز مثل "دیگری" نمی‌توانم به پدر و مادر همسرم یا هر پدر و مادر دیگری بگویم مامان جون یا مادر یا مامان یا هرچیزی شبیه به آن. جایی در کوچه پس‌کوچه‌های کودکی‌هایم، تصویری از پادشاهم نقش بسته است که خیلی جدی می‌گفت من فقط یک مادر دارم و فقط هم به آن یک نفر در تمام دنیا می‌گویم مادر. 


من به تک تک اساتید و دبیرستانم احترام گذاشتم و می‌گذارم. مثل هر دانشجو و دانش‌آموز دیگری پشت سرشان غر زده‌ام و عصبانی شده‌ام و بدتر از بقیه، درگیر هم شده‌ام، ولی گویی بر لوحی سنگی با میخی پولادین در ذهن من، احترام به بزرگتر حک شده است. این‌ها که ند و حسابشان جدا، من به راننده‌ی آژانس می‌گویم: « اگر محبت کنید جلوتر بپیچید.. باید از اون سمت تشریف ببرید.. چقدر تقدیم کنم جناب؟» و امثالهم. تمام این ح ‌ها از من آدم عجیب غریبی ساخته است و ب، به "او" گفتم که حس می‌کنم در نظر خانواده‌ش آدم عجیب غریبی هستم. "او" خندید: «چون هستی.»


بعد فکر با خودم که.. بسیار خب. من آدم عجیب غریبی هستم. با آهنگ‌های لیندزی استرلینگ دور خودم می‌چرخم. نه فقط برای آسیب دیدن انسان‌ها، حیوانات و گیاهان گریه می‌کنم، بلکه گهگاه چیزی مثل این که چویل می‌خواهد به من و "او" هدیه‌ی جفت بدهد هم اشکم را از شدت ذوق و خوشحالی در می‌آورد. من بزرگتر از خودم را جان به جانم کنند با لفظ شما مورد خطاب قرار می‌دهم و آنقدرها گرم و صمیمی و شوخ و جذاب نیستم. در روابط اجتماعی کمی تا اندکی لنگ می‌زنم و "او" دختری را که موهای بلندش را از سر کلافگی پشت سرش گره می‌زند، انتخاب کرده است.


با خودم فکر که ما از پسش برمی‌آییم و از این روزها هم می‌گذریم. با خودم فکر که ما در روزهایی سخت‌تر از این روزها هم همدیگر را رها نکردیم و "ما" م م.. مانند بید مجنونی که گیسوانش دیوانه‌وار در تندباد حوادث به درآمده باشد و به چپ و راست خم شود، ولی هرگز نشکند. مانند بید مجنونی که ت و آرام گوشه‌ای مانده و مانند موسیقی تندی که پس از آشفتگی طولانی، به س رسیده.. ما از آن روزهای رها و فرصت دادن و فاصله گرفتن و امتحان رد شده‌ایم. از روزهای تلخ بدون هم بودن و روزهای کشمکش‌های هفتگی و ماهانه گذشته‌ایم. شش سال حرف کمی نیست و ما شش سال عاشقی کرده‌ایم.. شش سال عاشق مانده‌ایم.. شش سال پشت به پشت هم جنگیده‌ایم و در برابر عالم و آدم ایستاده‌ایم.. شش سال هر میانمان ایستاد را در آ پس زدیم و یک بار دیگر به هم رسیدیم.. یک بار دیگر عاشق شدیم.. یک بار دیگر.. انتخاب کردیم که بمانیم.


و یک‌جورهایی، با این روفرشی‌های منگوله‌دار و شلوار پشمی قرمز و پلیور طرحِ ن‌دارم..

می‌دانم همه چیز در گذرگاه زمان از کنارمان می‌گذرد و ما، کنار هم خواهیم ماند.


یک‌جایی در اعماق ذهنم انگار آهنگ something wild پخش می‌شود.


you had your maps drawn

you had other plans

to hang your hopes on

every road they let you down felt so wrong

so you found another way


you've got a big heart

the way you see the world

it got you this far

you might have some bruises

and a few of scars

but you know you're gonna be okay


even though you're scared

you're stronger than you know


if you're lost out where the lights are blinding

caught in all, the stars are hiding

that's when something wild calls you home, home

 if you face the fear that keeps you frozen

chase the sky into the ocean

that's when something wild calls you home, home



sometimes the past can

make the ground benneath you feel like a quicksand

you don't have to worry

you reach for my hand

and i know you're gonna be okay

you're gonna be okay


even though you're scared

you're stronger than you know



اطلاعات

آخرین ارسال ها