د ده ی انسانهای خاص

آن روز را یادت هست؟؟؟

آن روزکه من بدون اجازه ی عقلم در کناردلت قدم می زدم...

راستش حس گنگ ومبهمی داشتم...

مانند کودکی که بدون اجازه ی بزرگترش کار بدی کرده باشد...

واما توچه ساده وبی چون وچرا دست های قلبم رادرمیان دستان سردت گرفتی...

وآرام مرا به کوچه پس کوچه های دلت کش ...

نمیدانم کداممان ساده تربود...تویامن...

فقط میدانم که من خیلی زود دربرابر نگاه ها وآغوش هایت تسلیم شدم...

وچقدر زود دلهایمان باهم صمیمی شد...

ماهردو مکمل تنهایی ها ودردهای هم بودیم...

وچقدر شیرین بود برایم قدم زدن در دل ی که دوستش داشتم...

من ازهمان اول هم کوچه های دلت رابلد نبودم...

واما توخودت قول دادی که درگذر ازاین کوچه ها دستانم را بگیری وهدایتم کنی...

اولش همه چیز خوب بود اما ناگهان درپیچ وخم این جاده ی طولانی،ردپای

آدم هایی را یافتی که روزی دروسط اینراه تورا رها کرده بودند....

وچه ساده دلم ش ت آن زمان که دراولین گذر زندگی ام از من گذشتی...

ودوباره دربه در آنهایی شدی که همیشه رفیق نیمه راه بوده اند....

الان مدتی است که مندر این کوچه ها آواره ام ودنبال همان حس قدیمی میگردم....

اما هنوزهم نمیدانم باید چه ی رانفرین کنم؟...

تو را؟....این دل ساده لوحم را؟....یا آن ردپاهای مزاحم را؟....

نویسنده:فاطمه نظری

...........

بغض یعنی-یاس




اطلاعات

عشق یعنی شب نشینی بادلم        هرچه هستی باش اما من گِلم

درد یعنی مدتی من نیستم              چون مداوم روی دل می ایستم

زخم یعنی دست رد بر ام        بیخودی گفتند من پرکینه ام

تلخ یعنی قهوه ام شیرین شده         شعرهایم بعدتو غمگین شده

زهریعنی دیگری دنبال تو                  اسم او در روز وماه وسال تو

سخت یعنی مردنم آسان شده         این دل ویرانه ام ویران شده

مرگ یعنی زندگی با بی ی         فکرآغوش تو در دلواپسی

ازکنار چشم هایت رد شدم              در کمال خوب بودن بد شدم

تو بگو از درد و زخم عاشقی             گفته انداز زخم عشقم فارغی

تو بگو از زندگی،ازهر نفس               من که گفتم مانده ام بی هم نفس

شاعر:فاطمه نظری

...............

رسوایی-بهزادپ




اطلاعات

بازهم من مانده ام و واژه های تکراری....

واژه هایی که واج واج شان بیان می کند غم ودردم را....

وجمله هایی که جزبه جزاش بیان می کند دودلی وسرگردانی ام را...

وشعر هایی که بیت بیت اش بوی تو را می دهد...

تویی که رفتارت آزار می دهد افکارم را...

وحرف ها ونگاه های سردت،تلخ می کند کامم را...

اما همین غرور لعنتی ات،لجبازتر می کند مرا برای خواستنت....

فعلاً در جنگم....با احساسم....وبا منطقم.....

مطمئنم که هیچ کدامشان پیروز نمی شوند....نه احساس ونه منطق....

همیشه برنده ی اینگونه بازی ها(فاصله ها)بوده است.....

تکراری شده ام برایت....

برای همین است هیچ گاه دلم نمی خواهد ی را دوست بدارم....

چون به قانون تکراری شدن اعتقاد دارم....

حسادت های دخترانه ام،افسار افکارم را از دست هایم خارج کرده است...

دیگر نه توان بد بودن دارم ونه کشش خوب بودن....

ومن چفدر ساده لوحم که گمان فراموش کرده ای تمام خاطرات مربوط به(او)را....

اما دیگر خسته شده ام...می خواهم چمدان احساساتم را جمع کنم وبرای همیشه بروم....

بروم به جایی که خالی از عطر زمین باشد...

نویسنده:فاطمه نظری

.........

چمدون ـ کامران مولایی




اطلاعات

سلام

ممنون از اینکه از وبلاگم دیدن می کنید

حالا که اومدیدخواهشاً نظر و لایک ودنبال یادتون نره

با توجه به اینکه مطالب این وبلاگ که تماماً آثار بنده می باشد در آینده ای نه چندان دور به چاپ خواهد رسید خواهش می کنم مطالب را کپی نکنید واگر مطلبی را دوست دارید و تمایل به کپی اش داشتید نام خالق اثر که بنده ی حقیر به اسم فاطمه نظری هستم و منبع که آدرس همین وبلاگ یعنی fatimaaa.blog.ir است رافراموش نکنیدو حتماً آنها را ذکر کنید

باتشکرفراوان ـ فاطمه نظری

 


اطلاعات

  • منبع: http://fatimaaa.blog.ir/1395/04/24/پست-ثابت
  • مطالب مشابه: پست ثابت
  • کلمات کلیدی: فاطمه نظری
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

پشت پنجره نشسته ام....

هواطبق معمول بارانیست....مانندچشم های من....

باورش تلخ است....

(حقیقت)را می گویم....

تلخ تر از قهوه ی روی میز....

این روزها بدجور دنبال تفاوت ها می گردم....

تفاوت(احساس)....

تفاوت(اخلاق)....

تفاوت(زندگی)....

به تفاوت ها که فکر می کنم،وجود(فاصله ها)بیشتر حس می شود....

گاهی حس می کنم ویران می کنند مرا،این(فاصله ها)....

ردپای فاصله را که دنبال می کنم به(او) می رسم.....

هعی....به(او)که می رسم،تازه می فهمم همه ی مشکل از(او)نیست....

راستش را بخواهی بیشترش،تقصیر این سرنوشت لعنتی است.....

هرگاه که با یادت لبخندروی لبانم می نشیند،این سرنوشت بی رحم با یادآوری(شرایط) کاری می کند که شوری

اشک را روی لب های سردم احساس کنم....

آری....روزی تمام مردم دنیا خواهند فهمید تو سهم من نیستی....

ومن در تنهایی،نبودنت را(شعر)می کنم....

نویسنده:فاطمه نظری


...........

بندکفش ـ بهزادپ




اطلاعات

ازتو کنارمی کشم چون که مرا رها کنی      

                                   به سوی من که آمدی،گرتو مرا صدا کنی

به سمت چشم تو هنوز این دل من روانه است

                                   گفتی تو را چه می شود،گفتم که من دیوانه است

ازدر و دیوار وجود اسم تو می خورد به من

                                  نزدیک تر ازهمه شدی از رگ گردنم به تن

ازدست تارمویت طاقت نماند برایم

                                  دنیا همیشه اینطور سختی نشاند برایم

اینک دگر با سختی،شادی ندارم این بار 

                                  امروزهم دل مرا،راند و ربود از این یار

رنجیدن من ازتو تنها خیال و رویاست

                                  سهم من از روزگار گویا که درد دنیاست

تیرنگاه سردت ازقلب من گذر کرد

                                 بی اعتنایی هایت چشمان من را تَر کرد

این قلب ویران من هرچند که دلفریب است

                                 از شادی روزگار گویا که بی نصیب است

شاعر:فاطمه نظری

..............

آفرین ـ ارسلان قاسمی و سینا دستخوش




اطلاعات

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که مردم آن عشق را به بازی می گیرند...

وزیباترین ترانه ی زندگی آنها صدای ماس است...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که مردم آن غرور راخام خام می خورند...

و در ادامه تلاش می کنند برای ش تن همان غرور در وجود دیگری...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که آدم هایش سنبل یک پیچیدگی ساده هستند...

اما سادگی هایشان هم پیچیده است...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که در آن(من)تنها ضمیری است که می شناسند...

وهمه زهرخند می زنند به (ما)...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که آلودگی هایش عادی نیست...

وانسانها هر روز به ریه می کشند این آلودگی ها را...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که جسمش را کنار هرزگی هایش خوابانده...

و روحش هنوز هم در به در و شوریده ی آرامش است...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که جاده هایش هیچ گاه به تو ختم نمی شود...

وکوچه هایش دلگیر وبی انتهاست...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که کوه هایش به هم رسیده اند...

اما آدم هایش تلاشی برای رسیدن به هم نمی کنند...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که خوراک مردم آن فریب است...

وهراسی ندارند از نوشاندن معجون دروغ به دیگران...

بین من وتو شهری فاصله است...

شهری که ویران می شود با یک نگاهت...

ومن دل می سوزانم به حال شهری که دل نداشت...

نویسنده:فاطمه نظری

..........

دندون عقل ـ بهزادپ




اطلاعات

  • منبع: http://fatimaaa.blog.ir/1395/07/06/شهرشوریده
  • مطالب مشابه: شهرشوریده...
  • کلمات کلیدی: شهری ,فاصله ,هایش ,مردم ,شهری فاصله
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

کل روز ها شده است تکراری            درمیان قفسی اجباری

بین شهرو بین این آدم ها                 ورد لب هایم شده بیزاری

تیغ با رگ های من کرد بازی              عقل گفتا تو مگر بیماری

به هوای کشتن احساسم                دست وچشمت می کند همکاری

چشم خود بستی ومن چشمانم        خشکید روی ساعت دیواری

شانه ات ای کاش میدانست که       با همین چشمان سبزم می شود آبیاری

بی شک این دل عاشقت بوده وبس    تو خودت قلب مرا کردی حفاری

پس چرا رفتی ودیگر سردی              خسته ام،خسته ام از بیداری

شاعر:فاطمه نظری

..............

شمال نمیای - بهزادپ


اطلاعات

یادمان رفت کجا رفته وچه می خواستیم        

ذره ذره همه ازوجدان خود می کاستیم

گریه کردیم ولی در دلمان خندیدیم              

به دروغ ازاین وآن حال همه پرسیدیم

خنده کردیم ولی در دلمان غوغا بود            

دروجودخودمان جنگی عظیم ب ا بود

عقل ما گم گشته بود درهوس این خانه        

دور گشتیم وشدیم باهمگان بیگانه

ظاهراًغرق شده این دنیایمان درشادی        

درخیال اما همه دربه در

تابخواهی حق خود زین مردمان بستانی      

در میان چنگشان هستی تو یک قربانی

زینت افکارمان بی شک همه افسون بود      

اشکْ روی گونه ها چونان خود کارون بود

گرچه درسجاده این چشم هایمان پرخون بود    

درمیان اما قلبمان مجنون بود

شاعر:فاطمه نظری


اطلاعات

  • منبع: http://fatimaaa.blog.ir/1395/09/11/فریب
  • مطالب مشابه: فریب...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شاید واژه ی شیشه بتواند مفهوم پاکی وسادگی رابه ما انسان هابفهماند.شایدشیشه بتواند نماد یکرنگی وصداقت باشد.اما اگر لکه ای برشیشه بیفتد،دیگر پاک نیست وتمام آدم ها با دستمال های عقایدشان می خواهند به سبک خود،لکه را از روی شیشه پاک کنند.اما درنهایت نه تنها لکه از بین نمی رود بلکه شیشه مات وکدر می شود؛درست شبیه عقاید همان مردم.

گاهی هم ما انسان ها دلمان می خواهدشیشه بازی کنیم.یعنی با دل شیشه ای ونازک آدم های اطرافمان بازی کنیم.وچه بازی بیهوده ایست.یک بازی که هیچ برنده ای ندارد اما بازنده هایش فراوان است.وقربانی این بازی همان دل شیشه ای است.دلی که روزی می شکند وشیشه ده های تیز وبرنده اش،دست وپای همه را زخمی می کند.

راستی،میدانید ماهمگی شیشه ای داریم که روزی حتماً خواهدش ت. هرچقدر هم که مواظبش باشیم ومانع ش تنش شویم،روزگار بی رحم کارخودش را خواهدکرد؛وزمانی که خورشید زندگیمان درحال غروب باشد،شیشه ی عمرمان ازبالای تپه های زندگی به درون دره های مرگ سقوط میکند ومی شکند.

گاهی هم ذات برخی از انسانها کمی شیشه ده دارد.برای همین است که آنها به قصدش تن غرور واحساس آدم ها،سنگی برمی دارند وبه سوی دیگران پرتاپ می کنند.دریغ از اینکه بااین کار، تنها شیشه ی آرامشی راخواهند ش ت که خداونداطراف خودشان و زندگی شان کشیده است.

نویسنده:فاطمه نظری


اطلاعات

آخرین ارسال ها