بیم و امید

نیمه اول تعطیلات عید تموم شد و من از پنجم فروردین اومدم سر کار. فقط خدا میدونه چقدر سر کار اومدن بعد این چند روز تعطیلی برام سخت بود.

صبح روز یکشنبه 29 اسفند با اتوبوس عازم رشت شدیم،‌  و بعداز ظهر روز دوم فروردین رفتیم سمت سمنان، درواقع سختی مسیر با اتوبوس رو به جون یدیم تا هر طور هست بتونیم هم به رشت و هم به سمنان سفر کنیم. روز چهارم فروردین هم ساعت هفت با اتوبوس عازم تهران شدیم و پنجم هم رسیدیم سر کار.

خیلی از اینکه از اقوام و آشنایان دور میشدم و برمیگشتم ناراحت بودم اما این دو روز که تهران بودیم خیلی هم سخت نگذشت،‌اما امروز صبح که اومدم اداره متوجه موضوعی شدم که خیلی ناراحتم کرد و باعث شد روحیه خوبمو از دست بدم... بهتره درموردش چیزی نگم چون درواقع انقدرها هم اهمیت نداره و از نظر دوستان هم احتمالاً مهم نیست، اما خب اول سالی بدجور حالمو گرفت و فکر کنم چندروز لازم باشه تا بتونم باهاش کنار بیام... خدا کنه حالم بهتر بشه و بتونم به شرایط جدید عادت کنم. بگذریم، بهتره اول سال افکار منفی رو از خودم دور کنم و یکم رو ذهنیت های منفی خودم کار کنم تا انقدر همه چیو سخت نگیرم و حساسیت به ج ندم.

این چند روز هم که سفر بودیم خوب بود و خوش گذشت، البته هوای رشت اغلب بارونی و نسبتا سرد بود و امکان گشت و گذار فراهم نبود، جالب اینکه سمنان هم نسبتاً‌همین شرایط رو داشت و بارندگی بود،‌البته اگر هم نبود به هر حال تو این فاصله یک و نیم روزی که اونجا بودیم با حجم عیددیدنیها و رفتن سر خاک ریحانم و ... انقدرها فرصت گشت و گذار داخل شهر فراهم نبود،‌ما هم که خب فعلاً ماشین نداریم و نمیتونیم هر موقع اراده کردیم بزنیم بیرون و متاسفانه باید چشممون به بقیه باشه که تعارف کنند و ما رو جایی ببرن. خودمون هم که جایی رو بلد نیستیم که بتونیم راحت بریم بیرون و برگردیم. ولی با توجه به فرصت کممون باز هم تونستیم به هر دو شهر سر بزنیم و از این جهت خوشحالم.

البته قراره فردا عصر و شاید هم صبح دوباره بریم رشت و تا آ تعطیلات بمونیم، آخه سه چهار روز اول عید که اونجا بودیم نشد اونطور که باید بریم بیرون و بگردیم، بیشتر به خاطر بارندگی و عید دیدنی و ... حالا این سری که بریم میتونیم به خیلی جاها سر بزنیم. از طرفی میتونیم با سامان و بچه هاشون که خیلی باهاشون صمیممی هستیم و یه خونه ویلایی خشکل های رشت دارند حس خوش بگذرونیم، البته من هنوزم که هنوزه با اینکه باهاشون خیلی راحتم اما ترجیح میدادم بیشتر با مامان و بابای سامان بریم بیرون و یکم هنوز معذب میشم با بقیه فامیلها بریم،‌ اما تلاش میکنم حس باهاشون خوش باشم. کاش یاد بگیرم تو سال جدید بیشتر از زندگیم لذت ببرم و کمتر فکر و خیالای الکی م و زندگی رو به کام خودمو همسرم زهر کنم.

روز 29 اسفند تولدم بود و ما غروب روز تولدم رسیدیم رشت. ی تولدمو تبریک نگفت و من یک آن فکر شاید از یادشون رفته، اما درواقع اونا قصدغافلگیر منو داشتن،‌سامان هم منو به بهانه اینکه گشت کوتاهی تو خیابون بزنیم برد بیرون و وفتی بعد یکی دوساعت برگشتیم، دیدم حس برام سنگ تمون گذاشتن، خونه رو تزییئ و لباسای قشنگ پوشیدن و کیک و شمع و آهنگ تولدت مبارک و یه عالم هدیه خوب روی میز، خلاصه که حس ذوقزده شدم و رفتم لباسامو عوض و جشن گرفتیم. موقع سال تحویل هم در کنار هم بودیم، تند تند ناهارو خوردیم و جمع کردیم و من 5 دقیقه مونده به سال تحویل،‌قران به دست رفتم جلوی تلویزیون، موقعی هم که سال تحویل شد یه عالم دعا و مثل همیشه اشک تو چشمام جمع شد، بعد سال تحویل هم بلافاصله رفتیم آرامستان سر خاک اموات و رفتگان، و عصر هم که به عید دیدنی خونه دو تا های سامان گذشت.

سمنان هم خوب بود،‌هرچند یکم دلخوری سر یه مسائلی بین من و همسرم تو راه پیش اومد اما مجموعاً بد نبود. روز دوم فروردین ساعت سه و نیم ظهر از رشت راه افتادیم سمت تهران و از اونجا هم عازم سمنان شدیم چون از رشت اتوبوس برای سمنان نداشت،‌راه به شدت طولانی بود و خیلی خسته شدیم به خصوص وقتی رسیدیم تهران و دیدیم برای سمنان تا دوساعت بعد رسیدنمون ماشین نداره. سر همین خستگی و اعصاب خوردی هم بین من و سامان یه دعوای جزئی پیش اومد که من خیلی از دستش ناراحت شدم چون یه سری حرفایی در حضور خواهرم به میون اومد که دوست نداشتم. علت اینکه خواهرم هم پیش ما بود این بود که روز اول فروردین خودش تنها با اتوبوس اومد رشت آخه برای پایان نامش باید از یک تیکه زمین تو رشت بازدید میکرد،‌این شد که دو روز بعد ما اومد رشت و با هم رفتیم به سمت سمنان. البته از اونجا که خواهرم در روستایی نزدیک سمنان دفن هست (در یک قبرستان خانوادگی) اول رفتیم اونجا،‌پدرم هم که اونجا یک خونه یده،‌ساعت یک نیمه شب رسیدیم و فردا صبح هم رفتم سر خاک خواهر و مادربزرگ عزیزم و سایر اقوام، عصر هم راه افتادیم سمت سمنان...دیگه وقتی رسیدیم سمنان با هم خوب شده بودیم و تقریباً از دل هم درآوردیم. بدتریون و ت رین لحظه سفرمون وقتی بود که رفتیم خونه محمد و من مو نیمه جون رو تخت دیدم، وقتی بهش گفتیم اومدیم عید دیدنی و اون با اینکه میگه احتمالاً‌متوجه حرفا نمیشه، به شدت اشک ریخت و ما هم همگی به گریه افتادیم. اون لحظاتی که خونه بودیم انقدر بهم سخت گذشت که فقط از خدا خواستم شفای مو بده و اونو به آرامش برسونه،‌هر طور که خودش صلاح میدونه. به خدا حق مظلوم و رنج کشیدم و دو تا بچش که مادر هم ندارند نیست، حتی الان هم با یادآوری اون صحنه بغضم گرفته،‌ خدا برای هیچ نیاره. اونروز کنار تخت بهش گفتم خوب واسه عروسیم پا نشدی بیای، باید برای تولد بچم بیایا! گفته باشم! نمیدونم واقعاً‌ متوجه حرفام میشه یا نه،‌اما من هنوز هم به معجزه اعتقاد دارم هرچقدر هم امکانش کم باشه، به خاطر خدا برای م از ته دلتون دعا کنید که شفا پیدا کنه.

چهارم عصر هم بعد اینکه رفتیم خونه مامانم که عاشقشم عید دیدنی، رفتیم ترمینال و برگشتیم تهران، حدود ده و نیم شب هم رسیدیم خونه، حالا باید ببینیم میتونیم فردا عصر راه بیفتیم سمت رشت یا نه، اگر هم نشد که صبح حرکت میکنیم، یعنی در هر حال باید و چهارشنبه رو مرخصی بگیرم،‌سامان هم که کل تعطیلات رو سر کار نمیره و خلاصه فرصت خوبیه که شاید دیگه برامون تکرار نشه.


امروز شش فروردین ماه سالگرد ازدواجمون هم هست، ب همسرم بهم تبریک گفت اما هنوز نمیدونم کادویی در کار هست یا نه، اگر نباشه راستش یکم دلخور میشم، البته سالگرد عقدمون یه جشن کوچیک گرفتیم همراه پدر و مادرا و خواهرامون و بهم کادو دادند و همسرم هم کیک گرفت و بهم هدیه داد،‌حالا نمیدونم برای سالگرد ازدواجمون هم اینکارو میکنه یا نه، به هر حال من براش یه چیزی هدیه میگیرم.

متاسفانه بابا و مامان و خواهر سامان هم باهام تماس نگرفتن که تبریک بگن که با روحیه ای که از اونا میشناسم، خیلی جای تعجب داره، در ح بدبینانه یه گزینه ای برام مطرح هست که دوست ندارم بهش فکر کنم، اونم اینه که متاسفانه من فراموش تولد مامانشو که 3 فروردین بود به موقع تبریک بگم و تازه ساعت دو ظهر یادم افتاد و بهش زنگ زدم، جالب اینکه روز 2 فروردین هم تولد پدرش بود که اونجا بودیم و از طریق سونیا یادم افتاد و تبریک گفتم، جالبتر اینکه روز چهارم فروردین ماه هم سالگرد ازدواجشون بود که اونم فراموش زنگ بزنم و تازه عصر بود که یادم افتاد و روم نشد دیگه زنگ بزنم، خودم به قدری از این بابت ناراحت شدم و خج کشیدم که حد و حساب نداره،‌آخه تو خانواده ما واقعاً‌این مناسبتها اندازه خونواده سامان اهمیت نداره و مثلاً‌خیلی راحت ممکنه من تولد پدر یا مادرم رو یادم ببره و یا متقابلاً‌ اونا و دلخوری زیادی هم پیش نیاد اما تو خانواده سامان این موضوع خیلی مهمه و من با توجه به حواس پرتم، خیلی باید تمرکز کنم که فراموشم نشه این مناسبتها...

با همه این احوال حتی اگه به این نقل قول معروف که چیزی که عوض داره گله نداره هم پایبند باشیم،‌باز هم با توجه به اینکه اولین سالگرد ازدواجمون بود دوست داشتم بهم تبریک میگفتن... شاید هم اساساً‌ یادشون رفته که با توجه به حواس جمع مامانش یکم دور از انتظاره اما خب بعید هم نیست، به هر حال شاید باید بگم واقعاً چیزی که عوض داره گله نداره، اینم از دلخوری دومی که امروز برام پیش اومد،‌البته دلخوری اول خیلی بزرگتر بود که ربط داشت به مسائل کاری، اما این موضوع هم تکمیلش کرد و الان اصلاً‌ روحیم خوب نیست، خدا کنه تا موقعیکه عازم رشت میشیم هر دوی این موضوع رو فراموش کرده باشم و با روحیه خوب برم.

این ی الی که از ازدواجمون گذشت برام سال خیلی خوبی بود، یه جورایی در کنار هم به ثبات بیشتری رسیدیم، در کنار دعواها و جرو بحث ها،‌خنده و شیرینی هم کم نبود، محبتمون به هم بیشتر شده و خیلی از روحیات همو شناختیم،‌البته باید تو خیلی از جنبه های شخصیتیمون کار کنیم تا بتونیم اختلاف نظرها رو خیلی بیشتر از اینها مدیریت کنیم و جر و بحث هامونو به حداقل برسونیم، به خصوص من باید سعی کنم گذشت بیشتری از خودم نشون بدم و یکم از حساسیت هام کم کنم.

خدا رو شکر که همسرم مرد خوبیه،‌ازش راضیم، خیلی به فکر منه و نهایت تلاششو میکنه که رضایتم جلب بشه، اون هم از من خیلی راضیه و همین ب میگفت من بزرگترین شانس زندگیشم، خیلی از این بابت خوشحالم،‌همیشه دوست داشتم همسرم از من راضی باشه که این اتفاق افتاده،‌با اینحال منکر نقص ها و کم و ری های خودم نیستم و دلم میخواد براش بهترین باشم.

تو این ی ال فراز و نشیب زیادی داشتیم،‌ یه دوره بیکاری سامان، بعد هم کار ش با یه آدم نامرد که بیشتر حقوقشو خورد، بعد هم که کار بعدی که تا الان ادامه داره که کار بدی نیست اما حقوق دادناشون نامنظمه و خیلی اعصابمون سر این موضوع خورد میشه، چون سامان هر ماه کلی قسط داره و با این وضعیت همش قسطاش عقب میفته. خدا رو شکر وضعیت کاری من قابل قبوله و از عهده قسطهای خودم و مخارج زندگی برمیایم اما سامان دوست داره بیشتر به درامد اون متکی باشیم و که خب با شرایط فعلی باید کژدار مریض سر کنیم،‌ البته یه عالم ایده و طرح برای سال جدید داره و من مطمئنم با انگیزه و پشتکاری که داره میتونه به جاهای خوبی برسه.

خلاصه که سال اول ازدواجمون از این جهت ها یه مقدار سخت بود،‌ اما در کنارش تونستیم سفرهای خوبی بریم، یزد (برای ماه عسلمون)،‌ مشهد،‌ اصفهان، و رشت و سمنان که ای خودمون هست، تو دوران عقدمون هم رفتیم نوشهر و خلاصه تو این مدت ی ال و هشت ماه از زمان عقدمون به نسبت خوب مسافرت رفتیم، ایشالا این روند در سال جدید هم ادامه داشته باشه و بتونیم برای سفر رفتن هم از نظر مالی و هم زمانی و مرخصی گرفتن برنامه ریزی کنیم.


برای سال دوم ازدواجمون باید متمرکز بشیم تو پس دادن قرضای سامان و پس انداز بیشتر برای ید خونه و ماشین انشالله...همینطور پیدا یه کار خوب برای سامان، در کنار اینا باید یاد بگیریم از زندگیمون بیشتر لذت ببریم و بیشتر از قبل به هم احترام بذاریم و روی روابط اجتماعیمون هم بیشتر کار کنیم. یه سری آدمهای نامناسبو از زندگیمون حذف کنیم و اگر تونستیم آدمهای خوبی رو جایگزین کنیم، سعی کنیم از اوقات بیکاریمون بیشتر استفاده کنیم، مهمتر از همه با توکل به خدا بعد رفع شدن یه سری موانع و مشکلاتمون اقدام کنیم برای سه نفره شدن تا ببینیم به لطف خدا کی قسمتمون میشه.

تو نگاه سامان و حرفاش کم کم میبینم که دلش میخواد بابا بشه، قبلاً‌ تا این حد شور و شوق درش نمیدیدم،‌حتی یه جورایی بی میلی، اما الان میبینم که چقدر نسبت به بچه ها علاقمندی نشون میده،‌بخصوص پسر بچه ها. توکل به خدا، هر چی خودش بخواد.


مثلاً‌ قرار بود سعی کنم پستهام رو کوتاهتر بنویسم و در عوض تندتر آپدیت کنم، اما انگار باز هم نشد،‌البته نهایت تلاشمو با جزئیات توضیح ندم وگرنه از این هم طولانی تر میشد.

امیدوارم سال خوبی برای همه دوستانم باشه و باقی روزهای تعطیل به همگی خوش بگذره.


اطلاعات

روزای آ ساله... قشنگ بوی سال نو رو حس میکنم. دست فروشای نزدیک خونمون تعدادشون خیلی بیشتر از قبل شده، همین میگه تو یک قدمی نوروز قرار داریم.

از حالم بخوام بگم نه خوبم نه بد، بیشتر از هر چیز دیگه ای خسته ام، بیشتر از جهت فیزیکی، انقدر کارهای جورواجور طی این دو سه هفته انجام دادم که بدنم شدیداً کوفته شده، به حدی که وقتی به زانوهام دست میزنم، از درد ناله میکنم... البته این دردهای مفصلی به احتمال قریب به یقین نتیجه تمرینات سختم تو باشگاهه، فکر میکنم دویدن رو تردمیل به زانوهام آسیب زده شاید هم دمبل هایی که استفاده میکنم زیادی سنگینن... با اینکه رفتن به باشگاه خوبه اما با این حجم کار داخل و خارج خونه واقعاً‌ توانی برام نمیمونه، روزایی که باشگاه نمیرم خیلی راحتترم، کمتر خسته میشم، اما حتی همون روزها هم کلی کار عقب افتاده تو خونه و بیرون از خونه دارم که باید انجام بدم، تا همین دو هفته پیش که روزای زوج یعنی روزایی که باشگاه نداشتم کلاس کامپیوتری که اداره گذاشته بود میرفتم، از وقتی هم که اون تموم شد، پیگیری هزار تا کار عقب افتاده مثل رفتن به و پیگیری کارهای بانکی و ... هنوز هم کارهام بطور کامل انجام نشده، بدتر از همه این خونه ت ی هست که چون پنجشنبه پیش شروع کردیم هنوز کلی کار نکرده داریم، البته لازم به گفتن نیست که همسرم هفتاد هشتاددرصد کارها رو انجام میده و من سهم کمتری دارم اما همونم شدیداً‌ خستم میکنه، تازه ب قالی آشپزخونه و دو تا پادری رو که توی خونه داشتیم برده داخل و شسته، البته من وقت لیزر داشتم و دیر رسیدم خونه، وقتی اومدم دیدم مشغول شستن قالیها تو ه و حس خسته شده..

شنبه همین هفته هم کل آشپزخونه رو ریخت بیرون، من وظیفه دستمال کشیدن و تمیز تمام وسایل برقی و ظروف و جاادویه ای های توی آشپزخونه رو داشتم و اون هم شستن دیوارها و کف آشپزخونه، تمیز و اسکاج کشیدن در ک نتها و روی اپن و تمیزی اجاق گاز و سینک ظرفشویی و ... یعنی تازه ساعت دوازده و نیم شب کارمون تموم شد، پنجشنبه هفته پیش هم که شروع خونه ت ی بود، تمام ظروف کریستال توی بوفه رو ریختیم بیرون و من شستم و گذاشتم خشک بشه،‌ ک نت خوراکی آشپزخونه رو هم ریختم بیرون و حس تمیز ... یسامان هم مبلهای توی پذیرایی رو جابجا کرد و زیرشو جارو و دستمال کشید و شیشه ها رو هم از داخل و بیرون خونه شست، خلاصه که چندروزه حس درگیریم، از اونجاییکه باید صبح زود بیدار شیم و بریم سر کار، این هفته از کمبود خواب جفتمون واقعاً اذیت شدیم، هنوز خیلی کارهای دیگه باقی مونده، هنوز رویه پتو و تشک و بالشها رو که انداختم تو ماشین لباسشویی ندوختم، اولین باره که میخوام اینکارو انجام بدم و نمیدونم بتونم یا نه، تمیز اتاق خواب هم مونده، همینطور جدا لباسهای زمستونی و دور ریختن لباسهای اضافی و مرتب کشوها و ... یخچال رو هم هنوز تمیز نکردیم، این دو سه روز آینده هم باید آشپزخونه رو بگیریم و بشوریم و و دستشویی رو هم سامان حس تمیز کنه، خلاصه میشه گفت هنوز کارهای نسبتاً زیادی مونده،‌اما باز هم به نسبت با توجه به اینکه هردومون سر کار میریم، خوب پیش رفتیم.

طی این چند وقت پیگیر موضوع مهمی هم بودم که هنوز چون قطعی نشده نمیخوام مطرح کنم، اما یه عالم بدوبدو داشت که هنوز هم ادامه داره و فقط از خدا میخوام نتیجش تا آ همین امسال معلوم بشه تا بتونم اینجا بنویسم...

خدا رو شکر این ماه حقوق نسبتاً‌ خوبی گرفتم و براحتی مبلغی رو که میخواستم تا برای دریافت وام توی بانک بذارم جور شد، حتی بیشتر از اون، حالا نمیدونم اینور سال برم برای وام مسکن حساب باز کنم یا اونور سال، هنوز دودلم و باید حداکثر تا 28 اسفندماه تصمیم بگیرم، اگرم اینور سال اینکارو نکنم دیگه باید فروردین ماه حساب مسکنو حتماً باز کنم، دلم به آینده روشنه که ایشالا خدا خودش کارها رو درست میکنه و اوضاع خیلی بهتر میشه، همین الانشم راضیم خدا رو شکر. همین که آدم هدفی داشته باشه برای جمع پول خیلی ارزش داره، خدا کنه سامان هم تا آ سال حقوقشو کامل بگیره و دلش شاد بشه. دلش میخوام برای عید واسه من و خودش ید کنه، ایشالا که بتونه.

هنوز معلوم نیست عید رو چیکار میکنیم، چون وضعیت کار من مشخص نیست و ممکنه سوم چهارم عید رو مجبور باشیم بریم سر کار، البته همه کارمندای ت باید از 5 فروردین سر کار باشن، اما ما به خاطر حساسیت کار احتمالاً مجبور شیم زودتر هم بریم سر کار، چون برنامه دقیق ندادن بهمون نمیدونم هفته اول فروردین میریم رشت یا هفته دوم، از طرفی سمنان هم حتما باید بریم که هم من برم سر خاک خواهر جونم، هم اینکه دید و بازدیدی از اقوام داشته باشیم... فعلاً که هیچی معلوم نیست، شاید فردا یا شنبه مشخص شه وضعیتمون...

یه جورایی برای عید ذوق دارم، البته هنوز استرس کارهای باقیمانده و بخصوص اون موضوعی که گفتم میتونه یه خبر خوشی برای من باشه با منه، با اینحال حس مثبتی تو دلم وجود داره. بخصوص که حتی اگر هم قرار باشه بریم سر کار،‌ باز هم میتونم بعد اینهمه کار و خستگی،‌ یه استراحتی به خودم بدم.

تنها 5 روز تا تولدم باقی مونده، هر چند من نسبت به این روز حس خاصی ندارم اما از وقتی ازدواج و تبریکات خانواده همسر و بخصوص خود همسر بابت روز تولدم اضافه شده، این روزو برام شورانگیزتر میکنه.

دوست داشتم پنجشنبه این هفته میرفتم سمنان سر خاک،‌اما انقدر کارهای عقب مونده داریم که بعیده بشه، دلم برای خواهرم یه ذره شده، ایشالا اگرم نشد برم، خودش منو میبخشه، هر طور هست تو ایام عید بهش سر میزنم. اگر این پنجشنبه نرفتیم سمنان که احت زیاده نشه بریم، یدای عیدمونو همین پنجشنبه انجام میدیم،‌من چیز زیادی نمیخوام، یه سری لباس دارم که هیچوقت نپوشیدمشون، بیشتر دوست دارم برای همسرم ید کنیم که واقعاً نیاز داره، خودم هم اگه چیز خوبی به چشمم خورد که دوست داشتم می م که دم عیدی یه چیز نویی یده باشم. آرایشگاه هم باید برم، البته این پنجشنبه رفتم و موهامو دوباره رنگ ،‌دیروز هم که رفتم لیزر و یه کارم سبک شد، مونده اصلاح و ابرو که همین هفته قالشو میکنم...

خدا دل همه رو این روزهای آ سال شاد کنه و نذاره هیچ پدر و مادری شرمنده بچه هاشون و هیچ مردی شرمنده زن و بچه هاش بشه...

سعی میکنم قبل از سال نو یه پست دیگه هم بنویسم و پرونده امسالو هم ببندم،‌ایشالا تا اونموقع خبرهای خوبی بهم برسه.

ماس دعا


اطلاعات

احتمالاً  این پست آ ین پست سال 95 من باشه.... امروز هم اومدم سر کار، البته ظاهراً کار زیادی نیست اما ترجیح میدادم کلاً‌ ادارات و مدارس رسماً امروز تعطیل میشد تا لازم نبود امروز برای نیومدن سر کار مرخصی رد کنم، بعد هم که دیدم امروزم تهران هستیم گفتم برای چی نرم سر کار، خلاصه که اومدم، حالا شایدم زودتر تعطیل و رفتم.


هر چی از شلوغی و مشغله این چند روز بگم کم گفتم، تقریباً‌ میشه گفت خونه ت ی ما هم بعد حدود ده روز (با احتساب امروز و انجام کارهای کم باقیمونده) تموم شد، دیروز یه سری کارهای نهایی مونده بود که همسرم انجام داد، منم از ساعت 9.30 صبح رفتم آرایشگاه و حدود ساعت سه و نیم برگشتم، در یک اقدام کاملاً ناگهانی موهامو دکلره و یه رنگ فوق العاده زیبایی از کار درومد. آخه من حدود هفت هشت ماهی بود که سعی داشتم بدون استفاده از دکلره و با استفاده از رنگهای روشن موهامو روشن کنم که آسیبی نبینه، اما بعد حدود سه چهار بار رنگ گذاشتن دیدم انگاری فایده نداره و هر کار هم کنی بازم موهام به نارنجی میزنه، اینطور شد که یدفعه دیروز صبح که رفته بودم برای اصلاح و رنگ ابرو تصمیم گرفتم موهامو دکلره کنم و خیلی هم از این بابت خوشحالم، خدا رو شکر با اینکه اولین بار بود بطور جدی اینکارو می (قبلاً برای جشن عروسیم هایلایت دکلره کرده بودم که مقدارش زیاد نبود)، موهام آسیبی ندید، البته طبیعیه که یه مقدار خشک بشه چون مواد دکلره رطوبت و رنگدانه های مو رو از بین میبره اما به نظرم به زیباییش و اینکه احتمالاً بار آ ی باشه که انجام میدم میرزه، هزینش هم با اینکه موهام کوتاهه نسبتاً‌ زیاد شد ولی همینکه از کارش راضی بودم و موهام آسیب ندید، خیلی خوبه، به سامان نگفته بودم میخوام اینکارو کنم و برای توجیه دیر اومدنم الکی گفتم میخوام موهامو ویتامینه کنم، وقتی رسیدم خونه جفتمون به شدت غافلگیر شدیم، اون از بابت موهام که خیلی خیلی خوشش اومد و غافلگیر شد و من هم بابت اینکه خونمو حس تمیز کرده بود و برق انداخته بود، دکور اتاق خواب رو کم و بیش عوض کرده بود، تو فاصله نبودن من آشپزخونه رو درآورده بود و شسته بود و وصل کرده بود، خاک زیر فرشا رو گرفته بود، جارو زده بود و گردگیری کرده بود و حیاط خلوتم حس مرتب کرده بود، خلاصه که انقدر ذوق که حد و حساب نداشت، احساس می با وجودیکه نسبتاً دیر خونه ت یمونو شروع کردیم اما بیشتر کاراش انجام شده و همین باعث ذوقم شد.


خلاصه که هردومون حس خوشحال شدیم، بعد کمی استراحت عصر هم رفتیم سرسبیل تا باقیمونده یدا رو انجام بدیم، پنجشنبه همین هفته استارت یدو زدیم، برای سامان یه کت تک خوشرنگ گرفتیم و برای منم یه سری ت و پرت  مثل شلوار تو خونه و جوراب شلواری، غروب هم بقیه یدا رو انجام دادیم، من کیف و کفش و روسری یدم،‌سامان هم یه پیرهن سرمه ای برای زیر کت توسی رنگش و یه شلوار مخمل مشکی و کفش.... تصمیم داشتم اگه مانتوی خوبی هم پیدا ب م که مطلقاً از مدلای مانتوها و قیمتهای کاذبشون خوشم نیومد و ن یدم، تصمیم بر این شد که وقتی میریم رشت،‌ اگه چیز خوبی پیدا از بندر انزلی که قیمتهاش خیلی مناسبتره بگیرم یا شایدم اصلاً قید مانتو یدن رو بزنم و با مانتوهای فعلیم که نو هستند، سر کنم. ب حدودای ده و ربع شب رسیدیم خونه و بعد شام دوباره باقی کارها رو شروع کردیم، تا ساعت یک و نیم نیمه شب بیدار بودیم و کار میکردیم،‌من رویه تشک ها و پتو رو دوختم و دو تا ک نت باقیمونده از آشپزخونه رو مرتب ،‌سامان هم روتختی رو که به هم ریخته بود سنجاق زد و سر و سامون داد و آ شب هم آجیلایی که اداره بهم داده با هم مخلوط کردیم،‌ امروز هم ایشالا یه سری کارهای کوچیک باقیمونده رو انجام بدیم و شب هم بریم خونه مامانم برای تبریک روز مادر و دادن ه که مبلغی پول و شیرینیه.


با توجه به اینکه ممکنه از سوم یا چهارم عید سر کار باشیم، تصمیم گرفتیم به احتمال قویتر فردا راه بیفتیم سمت رشت،‌ البته هنوز قطعی نیست اما احت زیاده،‌اینجوری لااقل خیالم راحته که اگه مجبور شدیم بیایم سر کار دیگه حداقل یه سفر کوتاه رو رفتیم، البته خیلی دوست داشتم سال تحویل خونه خودمون باشم و بعد هم بریم خونه مامانم اینا عید دیدنی و بعدش راه بیفتیم سمت رشت، اما به خاطر همین قضیه کارم که ممکنه تعطیلات زیادی نداشته باشم،‌ بهتره ریسک نکنیم. از طرفی خیلی دوست داشتم دو سه روز اول عید میرفتیم سمنان که هم میرفتم سر خاک خواهر عزیز و مادربزرگ نازنینم و سایر رفتگان، هم اینکه ها و ها رو میدیدم (از جمله محمدم که بعد تصادفش دوساله زمینگیر شده)، اما به نظرم بهتره اول بریم رشت، کاش من و سامان هر دو مال یک شهر بودیم تا هر سال دغدغه اینکه روزای اول عیدو کجاباشیم نداشتیم، البته از طرفی هم اینکه میتونیم یه سفر شمال هم به واسطه شمالی بودن همسرم بریم خیلی خوبه، به هر حال مزیت ها در کنار دغدغه ها هر دو هست.


سال 95 برای من سال بدی نبود، نمیشه بگم هیچ مشکل و دغدغه ای وجود نداشت اما خدا رو شکر ناراضی نبودم، البته بیشترین ناراحتی من از بابت این هست که حس میکنم عمرمو تو این ی ال به بط گذروندم، از جهت شخصیتی پیشرفت چندانی ن ، همچنان یه سری اخلاقیات بدم رو نتونستم تغییر بدم، باز هم مثبت نگر نشدم، یه سری خصیصه های ناپسندی دارم که نتونستم از بینشون ببرم،‌ مطالعه زیادی نداشتم (به جز در زمنیه آشپزی و خانواده و تلگرام و اخبار روز!)،‌چیز زیادی به علم و دانشم اضافه نشد، تو جنبه های مذهبی و اعتقادی بهتر از قبل نشدم و در همون حدی که بودم موندم، کلاً‌ احساس مفید بودن زیادی ن و خیلی از اوقاتم بیهوده به هدر رفت.


از طرفی به لطف خدا تونستم از نظر کاری به ثبات و آرامش بیشتری برسم و یه سری اتفاقات مثبتی برام بیفته که انشالله سال آینده بتونم با خوشحالی راجع بهش بنویسم، با وجود اینکه تنها ی اله که رفتیم زیر یه سقف و با وجود همه هزینه های اول زندگی، تونستم به واسطه کارم خدا رو شکر مبلغ مناسبی رو پس انداز کنم که ایشالا فروردین امسال بذارمش تو بانک برای گرفتن وام مسکن...


امسال اولین سال زندگی متاهلی من بود و با تمام فراز و نشیب ها به نظرم خوب بود، از عملکرد خودم نسبتاً‌ راضی بودم، منی که مثلاً بلد نبودم یه غذای ساده درست کنم و همیشه از این بابت میترسیدم تو زندگیم به مشکل بربخورم،‌بعد ازدواج تونستم آشپز خوبی بشم و حتی بتونم یه سری چیزا مثل باسلق و مسقطی و کیک ماکروفری هم بپزم! البته هنوز فاصله دارم با یه خانم خونه دار حرفه ای و باید خیلی بیشتر از اینا پیشرفت کنم، اما تا اینجاش هم خیلی بهتر از انتظارم پیش رفتم...


رابطه دونفرمون هم خدا رو شکر خوبه، البته امسال خیلی وقتها به قهر و دعوا گذشت اما این چندوقت اخیر خیلی از این جهت بهتر شدیم، خیلی هم دعواها رو کش نمیدیم که اتفاق خوبیه، اما به نظرم هنوز باید رو خودمون بیشتر کار کنیم و روابطمونو روز به روز بهتر کنیم، به خصوص من از خودگذشتگی بیشتری نشون بدم و بحثها رو ادامه ندم،‌یکم هم یاد بگیرم کوتاه بیام و گاهی هم منت کشی کنم، خلاصه که راه زیادی باقیه و باید برای حفظ صمیمیت و بهتر رابطمون همچنان تلاش کنیم،‌بخصوص یاد بگیریم به افکار و عقاید متفاوت هم احترام بذاریم و نذاریم تفاوت سلیقه هامون منجر به اختلاف و دلخوری بشه.


سامان هم الحمدالله باغیرت و مسئولیت پذیر بوده تو این ی ال و میتوتم بهش تکیه کنم، در کنارش آرومم،غروبها بعد یه روز طولانی که میرسیم خونه اغلب در کنار هم احساس خوبی داریم و اون سه چهار ساعتو در کنار هم دلخوشیم، سامان ب بهم گفت این ی الی که با من زندگی کرد بهترین سال عمرش بود و من واقعاً‌ احساس خوبی از این حرفش داشتم... خدا رو شکر که با همه کم و ریهایی که داشتم سربلند شدم پیش خدای خودم و همسرم ازم راضیه.


4 ماه بعد ازدواجمون من برای بررسیهای قبل بارداری به چند تا ن و دو تا گیاهی هم مراجعه ، تقریباً همشون متفق القول بودن که فعلاً تا زمان درمان شدنم بهتره اقدام نکنم...آ ین م که تصمیم گرفتم دیگه تغییرش ندم و تا آ ش با همون ادامه بدم، توصیه کرد ده کیلو از وزنمو کم کنم که من هم در همین راستا از حدود چهار ماه پیش رژیم گرفتم و از ده آذر هم رفتم باشگاه ثبت نام و الان حدود شش کیلو و نیم و شاید هم هفت کیلو وزنمو کم که م خیلی راضی بود و در شرایطیکه تصمیم بر اقدام گرفتیم، متاسفانه متوجه موضوعی شدیم که درنتیجه اون مجبوریم باز هم صبر کنیم تا حداقل سه ماه دیگه و بعد دوباره آزمایش و ...

توکل به خدا،‌ انشالله ما هم به زودی نتیجه بگیریم،‌دیروز به همسرم میگفتم من از اون دست آدمایی نیستم که بتونم بدون بچه خوشحال و شاد زندگی کنم و خیالم هم نباشه، گفتم به همین خاطر هم باید هردو نهایت تلاشمونو و بعدش بسپریم به خدا. انشالله سال 96 خدا کمکمون کنه و نتیجه بگیریم، برام خیلی دعا کنید.


برهه های سختی هم تو این ی ال داشتیم که بزرگترینش مربوط میشد به بیکار شدن همسرم و بعد هم مشغول شدنش سر کاری که بعد دوماه کار تقریباً حقوقی بهش ندادند! بعدش هم که رفت سر یه پروژه برج تجاری تو نیاوران به عنوان ناظر و نقشه کش، که اینجا هم اگرچه حقوقش خیلی بد نیست و قابل قبوله، اما باز هم هر دوماه یکبار یا گاهی بیشتر بهش حقوق میدن که از این جهت باز هم هر دو اذیت میشیم، اون بیشتر. البته بیشتر از جنبه احساسی چون من به لطف خدا چون شاغلم و حقوقم رو به موقع میگیرم، تو ج و مخارج خودمو زندگیمون نمیمونیم و احتیاجات شخصیمو به راحتی پاسخگو هستم، اما همسرم همیشه از این بابت احساس بدی داره که نمیتونه صددرصد نیازهای منو تامین کنه، هرچقدر هم میگم من هرچیزی که بخوام میتونم خودم تهیه کنم اما دلش میخواد بتونه خودش برام یه سری چیزا رو تامین کنه،‌به هر حال مرده و اینکار بهش احساس غرور و اقتدار میده. از این جهت دوست دارم جایی کار کنه که حقوقشو به موقع بدن تا خدا نکرده خودشو به خاطر این مسائل ناراحت نکنه ( ب هم دوباره سر همین موضوع بغض کرد که نتونست دم عیدی پول یدهامو خودش بده! آخه تازه امروز حقوقشونو بعد دوماه میدن!). بعد عید میخوایم هر طور شده تلاش کنیم و براش کار آبرومندانه ای پیدا کنیم، من هم به هر ی که میشناسم میسپرم، اگر هم که نشد باز به همین منوال طی میکنیم، من که مشکلی ندارم،‌ فقط نمیخوام به خاطر من خودشو اذیت کنه.


امسال هم با خوب و بدش گذشت. دلم میخواد بشینم یه لیست اه برای سال آینده بنویسم اما از اونجا که این چندسال اخیر به اغلب اه ی که در نظر داشتم نرسیدم، یعنی در واقع اراده و همت کافی به ج ندادم یه خورده خج میکشم که باز هم چنین فهرستی بنویسم و سال آینده از بابت عملی نشدنشون حسرت بخورم...

اما چند موردشو همینجا مینویسم و سال آینده این موقع این پستو میخونم که ببینم چه مقدارش عملی شده.


*اول از همه تقویت زبان انگلیسیم هست که بتونم دوباره توش حرفی برای گفتن داشته باشم و اعتماد به نفس از دست رفتمو تو این زمینه بدست بیارم.

یادگرفتن یه سری مهارتهای خونه داری و آشپزی و رسیدگی بیشتر به خونه و زندگیم

*داشتن مطالعات بیشتر در زمینه های مختلف ترجیحاً‌ به زبان انگلیسی

*ادامه تلاشهام برای پس انداز بیشتر تا انشالله بتونم استارت ید خونه رو در اسفند سال آینده بزنم

*کار بیشتر روی ابعاد شخصیتیم تا انشالله به سری ویژگیهای ناپسندم رو که خودم ازش خبر دارم از بین ببرم، از جمله به جایی برسم که هیچ توقعی از ی نداشته باشم و هرگونه حس حسادت و کینه ای رو از دلم بیرون بریزم،‌بخصوص از زودرنجی و حساسیت هام چه در محیط کار و چه در زندگی شخصیم کم کنم تا آسیب نبینم، از اونجاییکه به شدت میزان استرس و اضطرابم بالاست روی خودم کار کنم تا یکم بیخیال تر باشم، از طرفی چون دچار اختلال وسواس فکری و عملی هم هستم، باید تمام تلاشم رو برای رفع این مشکل که گاهی روح و روانمو فلج میکنه، انجام بدم.

*سعی کنم هرطور هست محیط شاد و مفرحی برای خودمو همسرم فراهم کنم، بتونیم تا آ سال دو سه تا سفر با هم بریم،‌با اینکه متاسفانه (شایدم خوشبختانه) ارتباطی با هیچیک از فامیلامون (فامیلای من بخصوص) در تهران نداریم و فقط و فقط خونه مادرمو داریم که بریم اما تلاش کنم تو روابط اجتماعیم بیشتر کار کنم، بخصوص اوقات بیشتری رو باهم در بیرون از خونه مثل پارک و سینما و کنسرت و تئاتر بگذرونیم و کلاً انقدر خونه نشین نباشیم. اگر هم این وسطا امکانش بود بتونیم با یکی دو تا زوج خوب ارتباط برقرار کنیم.

*اگر شد بتونم مهارتی رو یاد بگیرم، استعداد کارهای هنری و خیاطی و نقاشی و این قبیل چیزها رو ندارم (علاقه ای هم ندارم!)، اما حداقل تو حوزه هایی مثل زبان یا آَشپزی یا حتی تدریس و ترجمه که زمینه تحصیلی و کاری خودم هم بوده به توانمندی برسم.

*سعی کنم یکی از بدترین ویژگیهام که اونم پرحرفی و همینطور شنونده خوبی نبودن هست رو برطرف کنم و بخصوص به جایی برسم که انقدر نظر و حرف و  تایید دیگران برام مهم نباشه چون به هر حال همیشه یه عده هستند که شاید قبولت نداشته باشن یا از تو خوششون نیاد. از تلاش برای توجیه کارهایی که جز خودم به ی ارتباطی پیدا نمیکنه دست بردارم،‌کمتر زندگی خصوصیمو بروز بدم، بدبینی و افکار منفیمو کمتر کنم، قدرت نه گفتن رو در خودم تقویت کنم و ... البته اینا تصمیماتیه که سالهاست گرفتم و خیلی کم توشون موفق شدم،‌نمیدونم چطور میتونم این ویژگیها رو در خودم تقویت کنم یا خصیصه های منفی رو به حداقل برسونم، از خوندن کتابهای روانشناسی هم زیاد خوشم نمیاد و باهاشون خیلی ارتباط برقرار نمیکنم. راه حلشو نمیدونم اما میدونم باید انجامشون بدم،‌حتی اگه پنجاه درصد هم پیشرفت داشته باشم عالیه. حالا باید دنبال راه حلش باشم،‌شاید یه سری سخنرانیهای فرهنگ رو گوش کنم...

*برنامه کاهش وزن و تغذیه صحیح در کنار ورزش همچنان هم برای من و هم برای سامان پابرجا خواهد بود... اگر تنها سه کیلو دیگه از وزنمو کم کنم کاملاً‌ راضی خواهم بود،‌سامان هم باید تلاششو برای کم ده کیلو وزن ادامه بده و بعدش هم برنامه تثبیت وزن رو خواهیم داشت...

انشالله که بتونم تا هشتاد درصد به برنامه هام برسم.


سال تحویل امسال ساعت 13:58:40 روز دوشنبه مورخ 30 اسفند 95 هست. امسال هم که سال کبیسست. از اندک خواننده هام عاجزانه درخواست دارم موقع سال تحویل منو از دعای خیرشون بی نصیب نذارن، من هم حتماً‌ دعا گو خواهم بود.

دعا کنید در پایان سال 96 وقتی مجدداً‌ این پستو میخونم از عملکرد خودم راضی باشم و گامی در جهت انسان بهتری شدن برداشته باشم.

از خدا میخوام سال جدید برای همه دوستان و آشنایانم و تمام مردم کشور عزیزم سالی سرشار از دلخوشی، سعادت،‌شادی، عزت و برکت باشه.عاقبت هممون به خیر باشه، کشور و ملتمون سربلند باشه، هیچ پدری شرمنده زن و بچش نباشه، هیچ جوونی بیکار نباشه،  اونیکه دلش میخواد بره سر خونه زندگیش سر و سامون بگیره،‌ اونیکه منتظر بچست خدا از انتظار درش بیاره، هیچ دلی پرغصه نباشه.

خدا رفتگان همه رو در آستانه سال نو بیامرزه و روحشونو قرین رحمت واسعه خودش ه،‌ازجمله روح خواهرم ریحانه رو در بهشت ابدی در کنار اولیا و بزرگان خودش محشور کنه... خواهرم 18 سالگیش رو ندید، الهی به حق زهرای مرضیه اون دنیا دلش خوش باشه و در آرامش خو ده باشه. بی صبرانه منتظرم برم و سر خاکش خودمو آروم کنم. خیلی منتظرش گذاشتم عزیزمو... خدایا کی این اشکای لعنتی در نبودش تموم میشه؟


این صندلی که جای تو خالیست روی آن

یعنی که آمدی، که نشستی، که ناگهان

پروانـــه وار پیـــله در و پـــــر زدی

رفتی به سمت نقطه ی پایان آسمان

اعجاب رفتنت در و دیــــوار را گرفت

حتا دهان پنجره باز است همچنان

بعد از تو لفظ و لهجه ی ساعت عوض شده است

طــوری کـــه حس نمی شود از چرخشش زمـــان

دیـدم کــــه بعد رفتــن تــــو جـــای تیـک تاک

می گفت لحظه ای نرو پیشم بمان ... بمان


خدا مادربزرگمو هم رحمت کنه که تا بود مایه دلخوشی من بود و وقتی رفت تکه ای از وجودمو خاطراتمو هم با خودش برد. روزگار ما بدون اون دیگه هرگز مثل سابق نشد که وجودش نعمت بود و رفتنش داغ بزرگی رو دل هممون.

کنار سفره های هفت سینتون برای جانبازم که دو ساله بین مرگ و زندگی تو زندگی نباتی خودش روزگار میگذرونه دعا کنید تا خدا به حق حسین شفاشو بده و به بچه های بی مادرش هم رحم کنه تا عاقبتشون به خیر باشه...

منو همسرمو از دعای خیرتون بی نصیب نذارید که شدیداً محتاج دعاهای خالصانتون هستم.

خدا حال همه ما رو به بهترین حال در سال جدید تغییر بده... آمین

پستم مثل همیشه طولانی شد، سعی میکنم تو سال جدید پستهامو کمی کوتاهتر بنویسم که هم معدود خواننده هام اذیت نشن،‌هم اینکه بتونم در بازه های زمانی کوتاهتری پست بذارم.


حرف آ اینکه 29 اسفند سالروز تولدمه (البته شناسنامه برای 1 فروردین هست)، هرچند باورش سخته اما 33 سالم تموم شد، انگار همین دیروز بود که تنها 20 سال سن داشتم، عین برق و باد گذشت،‌یقیش هم میگذره. سامان تصمیم داشت برای روز تولدم ساعت ب ه که منصرفش و دیروز یه سری یدا رو به نیت کادوی تولدم انجام دادیم.انتظاری ازش ندارم،‌همینکه نیت کرده بود برام ساعت بگیره یه دنیا برام ارزش داشت. راضی به زحمت و هزینه ش نیستم. خدا کنه 34 سالگی عمرم سالی باشه که بتونم به خودم از بابت عمل به یه سری قول ها و وعده ها افتخار کنم.


سال نوی همگی مبارک. میلاد حضرت فاطمه و روز زن و مادر رو هم تبریک میگم. در پناه باریتعالی شاد باشید.


یا مقلب القلوب و الابصار

با مدبر اللیل و والنهار

یا محول الحول و الاحوال

حول حالنا الی احسن الحال



اطلاعات

فرصت نشد راجع به مهمونی تولد خانوم دوست سامان بنویسم، طبق معمول اصلاً خوش نگذشت، لباسی رو که برای تولد خانوم دوستش به عنوان کادو در نظر گرفته بودم درست نیمساعت قبل بیرون رفتنمون از خونه سوخت! و مجبور شدیم پول بذاریم تو پاکت! یعنی وقتی جای سوختگی رو دیدم نشستم زمین و عین بچه ها اشک میریختم! اصلاً دیوونه شده بودم و عین مجنونا دور خودم میچرخیدم و به خودم و بیعرضگیم بد و بیراه میگفتم! حالا باید مثلاً‌ یربع دیگش آژانس میگرفتیم و راه میفتادیم و من خودم هم کلی کارای آماده شدنم مونده بود! از این بی برنامگی خودم خیلی عصبانی بودم و از بی دست و پایی خودم که لباس به اون قشنگی رو سوزونده بودم! سامان هم هر چی دلداری میداد بیفایده بود و رسما از دستم مستأصل شده بود. البته اینکه چطور شد لباس به اون قشنگی و گرونی سوخت هم ماجراش مفصله که ننویسم خیلی بهتره! دیگه یادآوری نمیشه برام لااقل!


دوسه ساعت قبل سوختن لباس هم وقتی طفلی سامان میخواست پیراهن سفیدی که برای عقدمون یده بودیم، همراه کراوات زیر کت مشکیش بپوشه و مثلاً‌ لباس مهمونیشو یه بار قبل رفتن امتحان کنه، متوجه شدیم دیگه اندازش نیست و براش تنگ شده و از اونجاییکه دوستش گفته بود ترکیب یا همون تم لباس (ایشسش!!!) برای جشن باید سیاه و سفید باشه گزینه دیگه ای نداشتیم! فقط یه پیرهن سفید داشت که اونم اینجوری شد. البته یه پیراهن سفید دیگش هم که مال کت و شلوار عروسیش بود، روز بعد عروسیمون موقع شستن توسط عروس خانم رنگ داد و اب شد!!!! میخواستم برم براش یه لباس ب م که همسرجان نذاشتند و گفتند اینهمه هزینه برای یه جشن! ولش کن! درنتیجه یه بافت سفید پوشید و با اورکت مشکی بلندش رفتیم. وقتی وارد مهمونی شدیم و دیدم سرووضع سامان با بقیه فرق داره کلی دلم سوخت و به خودم لعنت فرستادم که به عنوان زنش چرا زودتر نفهمیدم که لباس عقدکنون ممکنه براش تنگ شده باشه (فقط ی ال و نیم از اونموقع گذشته البته!!!) و دیگه اینکه چرا به حرفش گوش دادم و وقتی متوجه تنگ بودن لباس شدم، نرفتم براش لباس ب م! بچم بااون بافت سفید بین اون جمعیت شرشر عرق میریخت و حس کلافه شده بود!‌ خیلی از دست خودم عصبانی بودم! آخه من به عنوان یه زن باید حواسم به این چیزها باشه و مدیریت داشته باشم که به دقیقه نود نخوره این کارها!


 مهمونی هم که طبق معمول با شوخیها و حرکات جلف و مس ه زن و شوهرها گذشت و من برای بار هزارم به همسرم تاکید که من آدم اینجور جاها نیستم و از این فضاها متنفرم! اونم در کمال تعجب بهم حرفی زد که خیلی خوشحالم کرد،‌گفت من بعد ازدواج با تو نگرشم تغییر کرده و الان دیگه خودم هم اصلاً مثل قبل از این دورهمی ها و مهمونیا خوشم نمیاد و بهم خوش نمیگذره، گفت من با تو خوشم و دیگه اینجور مجالس برام جذ تی نداره،‌انقد تعجب که بهش گفتم قسم بخور راست میگی،‌اونم گفت به خدا،‌به جون خودت. خلاصه که خیلی از حرفش خوشم اومد،‌ میگفت الان دیگه هدفهای مهمتری تو زندگیش داره و نمیتونه مثل این آدمها زندگی کنه! در بیخیالی و خوشی و عشق و حال! دنیای عوض شده.


وسط مهمونی موقعیکه ثانیه به ثانیه ساعتو نگاه می که زودتر مراسمشون تموم شه و برگردیم،‌یکی از همکاران اداره تو تلگرام بهم پیام داد که مرضیه جان الان داشتم دعای سمات میخوندم و از ته ته دلم برات دعا ، پیامش انرژی مثبت خیلی زیادی بهم تزریق کرد،‌ در حالیکه بغض کرده بودم براش نوشتم تو بدترین مهمونی دنیا هستم و این حرفت برام مایه آرامش و دلگرمی زیادی بود، بعد پیامشو برای سامان هم خوندم و گفتم به خدا سامان من به اینجور آدما تعلق دارم نه به این محیط و این آدمهایی که پولشون از پارو بالا میره و فکر قروفرشونن و دغدغه های ما رو ندارن، گفتم من مال اینجا نیستم، من یه دختر ساده و سختی کشیده ام که جنس این آدمها رو نمیفهمم. اینا هم من و دنیای منو نمیفهمن، اینم بگم که من خودم هم اونشب بارها تو نگاه همسرم دیدم که دیگه از این محیطها لذت قبلی رو نمیبره و اگر خدا بخواد میتونم خوشبین باشم که دیگه پامون به اینجاها که جز هزینه کرد بالا و اعصاب خوردی و استرس و خون دل نداره باز نشه...


انصافاً‌ هزینه زیادی برای برگزاری این جشن شده بود، دختر خانوم متولد 71 بود و همسرش براش سنگ تموم گذاشته بود،‌خونشون هم خیلی بزرگ و قشنگ بود.... همیشه وقتی اینجور جاها میرم و این هزینه ها رو میبینم اولین سوالی که به ذهنم میرسه اینه که چجور بعضیا اول زندگی انقدر وضعشون خوب میشه آخه این زن و شوهر شهریور همین امسال ازدواج . خدا رو شکر روحیم طوری نیست که مثلاً‌خیلی حسرت بخورم و به زندگی خودم خیلی هم راضیم، اما به هر حال به عنوان یه دختر که تمام عمرش برای بدست آوردن درآمد بیشتر کار و تلاش کرده و شبانه روز درس خونده و هیچوقت سربار پدر و مادر و الان همسرش نبوده، ممکنه گاهی خیلی خیلی کم ته دلم فکر کنم بد هم نمیشد اگه ما هم آماده حاضر به یه سری چیزا میرسیدیم و نمیخواستیم واسه همه چی حرص و جوش بخوریم و سختی بکشیم، البته اینجور موقعا فوری سعی میکنم شکر خدا رو به جا بیارم و بهش بگم خیلی بیشتر از لیاقتم بهم داده،‌ولی به هر حال اینجور حسها گاهی سراغ هر آدمی میاد دیگه.


همسر مهربونم توی مراسم چند بار به خاطر من بغض کرد، وقتی دید که میخواستم مثل بقیه زن و شوهرها از خودمون ع سلفی بگیرم اما به خاطر ضعیف بودن نور گوشیم نمیتونستم آخه نمیدونم چرا کیفیتش خیلی بد و محو میشد، شاید لنزش کثیف بود، بهم گفت تو لیاقتت از همه اینایی که اینجان بیشتره اما نتونستم یه گوشی خوب برات بگیرم،‌ قول میدم جبران کنم برات و پولدار که شدم طلا جواهرات به پات بریزم!!!. چندبار تا پایان مراسم با یادآوری اینکه میخواستی  ازمون   بگیری اما نتونستی بغض کرد و چشماش خیس شد، گفت هیچ به زیبایی و نجابت و خانمی تو ندیدم،‌تو اینجا از همه سرتری (البته نظر خودش بودا نه من!) اما گوشی تو باید این باشه... با این حرفش خودم هم بغض ،‌ نه به خاطر گوشیم آخه واقعاً‌ انقدرها هم بد نیست (عید 94 یدیمش به عنوان کادوی تولدم و گوشی خوبیه، نمیدونم اونشب چرا درست و حس و ع نمینداخت)، بیشتر به این خاطر بغض که دیدم همسرم داره غصه میخوره، به خاطر من باید غصه بخوره که نمیتونه اونجور که دوست داره برام چیزهای خوب و گرون ب ه و باید عذاب وجدان بگیره. اصلاً‌ ناراحت میشم وقتی میگه دوست دارم پولدار شم که برات طلا بگیرم،‌ آخه این چه حرفیه؟خدا خودش میدونه انتظاری ازش ندارم و یکبار حسرت نخوردم که چرا مثلاً‌ برای تولدم و ... جواهرات و اینجور چیزها نگرفته، من اصلاً‌ دختر پرتوقعی نبودم و نیستم و دوست ندارم همسرم فکر کنه من حسرت این چیزهای مس ه رو میخورم با اینکه بارها هم براش قسم خوردم این چیزا برام ارزشی نداره و مسائل دیگه ای برام مهمه و خودشم قبول داره و میگه ازین بابت بهت افتخار میکنم، اما بازم دلش میخواد از دستش بر بیاد و مثلا برای تولدم یا روز زن و ... برام طلا بگیره، اما من ذره ای اهمیت نمیدم حداقل الان که باید مراعات کنیم. برای من همینکه اینهمه محبت و عشقش رو میبینم از هزاران هزار صحنه های عاشقانه الکی و لوس که تو این مهمونی بین چندتا از زوجها میدیدم برام ارزشمندتره، تحمل ندارم که حس کنه برام کم گذاشته چون هرگز  اینطور نبوده، شاید دستش زیاد پر نبوده اما هر وقت شده با مناسبت و بی مناسبت برام گل یده،‌ کادو گرفته، حرفهای قشنگ زده، خونمو تمیز کرده، سو رایزم کرده و خیلی کارهای خوب دیگه که خیلی بیشتر از لباسهای گرون و طلا و جواهر برام ارزشمند بوده،‌ واقعاً مگه من بیشتر از این چی میخوام؟ از سرمم زیاده...


سامان فردا رو مرخصی گرفته که تازه استارت خونه ت ی عیدو شروع کنیم، هر چی گفتم مرخصی نگیر قبول نکرد،‌ گفت این هفته خونه رو تمیز میکنیم، آ هفته دیگه هم میریم ید عید، البته خونه ت ی مثل بقیه که بعیده با این حجم کار بیرون خونه بتونیم انجام بدیم اما میریم جلو تا ببینیم تا کجا میتونیم پیش بریم.


الهی شکر... خدا این آ سالی دل همه رو خوش کنه،‌دل ما رو هم شاد کنه.

شدیداً‌ به دعاهای شما دوستانم نیازمندم....



اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/12/18/post-67/
  • مطالب مشابه: جریان مهمونی
  • کلمات کلیدی: خیلی ,برام ,لباس ,براش ,اینجور ,سامان ,الان دیگه ,خیلی بیشتر ,برای تولدم ,خونه ت ی ,اینجور جاها
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

روزای آ ساله... قشنگ بوی سال نو رو حس میکنم. دست فروشای نزدیک خونمون تعدادشون خیلی بیشتر از قبل شده، همین میگه تو یک قدمی نوروز قرار داریم.

از حالم بخوام بگم نه خوبم نه بد، بیشتر از هر چیز دیگه ای خسته ام، بیشتر از جهت فیزیکی، انقدر کارهای جورواجور طی این دو سه هفته انجام دادم که بدنم شدیداً کوفته شده، به حدی که وقتی به زانوهام دست میزنم، از درد ناله میکنم... البته این دردهای مفصلی به احتمال قریب به یقین نتیجه تمرینات سختم تو باشگاهه، فکر میکنم دویدن رو تردمیل به زانوهام آسیب زده شاید هم دمبل هایی که استفاده میکنم زیادی سنگینن... با اینکه رفتن به باشگاه خوبه اما با این حجم کار داخل و خارج خونه واقعاً‌توانی برام نمیمونه، روزایی که باشگاه نمیرم خیلی راحتترم، اما حتی همون روزها هم کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم، تا همین دو هفته پیش که روزای زوج یعنی روزایی کا باشگاه نداشتم کلاس کامپیوتری که اداره گذاشته بود میرفتم، از وقتی هم که اون تموم شد، پیگیری هزار تا کار عقب افتاده مثل رفتن به و پیگیری کارهای بانکی و ... هنوز هم کارهام بطور کامل انجام نشده، بدتر از همه این خونه ت یه که چون پنجشنبه پیش شروع کردیم هنوز کلی کار نکرده داریم، البته لازم به گفتن نیست که همسرم هفتاد هشتاددرصد کارها رو انجام میده و من سهم کمتری دارم اما همونم شدیداً‌خستم میکنه، تازه ب سه تا قالی رو که توی خونه داشتیم برده داخل و شسته، البته من وقت لیزر داشتم و دیر رسیدم خونه، وقتی اومدم دیدم مشغول شستن قالیهاست... شنبه همین هفته هم کل آشپزخونه رو ریخت بیرون، من وظیفه دستمال کشیدن و تمیز تمام ظروف برقی و دستی آشپزخونه رو داشتم و اون هم شستن دیوارها و کف آشپزخونه، تمیز و اسکاج کشیدن در ک نتها و روی اپن و اجاق گاز و سینک ظرفشویی و ... یعنی تازه ساعت دوازده و نیم شب کارمون تموم شد، از اونجاییکه باید صبح زود بیدار شیم و بریم سر کار، این هفته از کمبود خواب واقعاً اذیت شدیم، هنوز خیلی کارهای دیگه مونده، هنوز روی پتو و تشک و بالشها رو ندوختم، اولین باره که میخوام اینکارو انجام بدم و نمیدونم بتونم یا نه، تمیز اتاق خوابها هم مونده، همینطور جدا لباسهای زمستونی و دور ریختن لباسهای اضافی و مرتب کشوها و ...یخچال رو هم هنوز تمیز نکردیم و خلاصه میشه گفت هنوز کارهای نسبتاً زیادی مونده،‌اما باز هم به نسبت با توجه به اینکه کار بیرون هم هست، خوب پیش رفتیم.

طی این چند وقت پیگیر موضوع مهمی هم بودم که هنوز چون قطعی نشده نمیخوام مطرح کنم، اما یه عالم بدوبدو داشت که هنوز هم ادامه داره و فقط از خدا میخوام نتیجش تا آ همین امسال معلوم بشه تا بتونم اینجا بنویسم...

خدا رو شکر این ماه حقوق نسبتاً‌ خوبی گرفتم و براحتی مبلغی رو که میخواستم تا برای دریافت وام توی بانک بذارم جور شد، حتی بیشتر از اون، حالا نمیدونم اینور سال برم برای وام مسکن حساب باز کنم یا اونور سال، هنوز دودلم و باید حداکثر تا 28 اسفندماه تصمیم بگیرم، اگرم اینور سال اینکارو نکنم دیگه باید فروردین ماه حساب مسکنو حتماً باز کنم، دلم به آینده روشنه که ایشالا خدا خودش کارها رو درست میکنه و اوضاع خیلی بهتر میشه، همین الانشم راضیم خدا رو شکر. همین که آدم هدفی داشته باشه برای جمع پول خیلی ارزش داره، خدا کنه سامان هم تا آ سال حقوقشو کامل بگیره و دلش شاد بشه. دلش میخوام برای عید واسه من و خودش ید کنه، ایشالا که بتونه.

هنوز معلوم نیست عید رو چیکار میکنیم، چون وضعیت کار من مشخص نیست و ممکنه سوم چهارم عید رو مجبور باشیم بریم سر کار، البته همه کارمندای ت باید از 5 فروردین سر کار باشن، اما ما به خاطر حساسیت کار احتمالاً مجبور شیم زودتر هم بریم سر کار، چون برنامه دقیق ندادن بهمون نمیدونم هفته اول فروردین میریم رشت یا هفته دوم، از طرفی سمنان هم حتما باید بریم که هم من برم سر خاک خواهر جونم، هم اینکه دید و بازدیدی از اقوام داشته باشیم... فعلاً که هیچی معلوم نیست، شاید فردا یا شنبه مشخص شه وضعیتمون...

یه جورایی برای عید ذوق دارم، البته هنوز استرس کارهای باقیمانده و بخصوص اون موضوعی که گفتم یه خبر خوشی برای من خواهد بود با منه، با اینحال حس مثبتی تو دلم وجود داره. بخصوص که حتی اگر هم قرار باشه بریم سر کار،‌ باز هم میتونم بعد اینهمه کار و خستگی،‌یه استراحتی به خودم بدم...تنها 5 روز تا تولدم باقی مونده، هر چند من نسبت به این روز حس خاصی ندارم اما از وقتی ازدواج و تبریکات خانواده همسر و بخصوص خود همسر بابت روز تولدم اضافه شده، این روزو برام شورانگیزتر میکنه.

دوست داشتم پنجشنبه این هفته میرفتم سمنان سر خاک،‌اما انقدر کارهای عقب مونده داریم که بعیده بشه، دلم برای خواهرم یه ذره شده، ایشالا اگرم نشد برم، خودش منو میبخشه، هر طور هست تو ایام عید بهش سر میزنم. اگر این پنجشنبه نرفتیم سمنان که احت زیاده، میریم و یدای عیدمونو انجام میدیم،‌من چیز زیادی نمیخوام، بیشتر دوست دارم برای همسرم ید کنیم که واقعاً نیاز داره، خودم هم اگه چیز خوبی به چشمم خورد که دوست داشتم می م.

خدا دل همه رو این روزهای آ سال شاد کنه و نذاره هیچ پدر و مادری شرمنده بچه هاشون و هیچ مردی شرمننده زن و بچه هاش بشه...

سعی میکنم قبل از سال نو یه پست دیگه هم بنویسم و پرونده امسالو هم ببندم،‌ایشالا تا اونموقع خبرهای خوبی بهم برسه.

ماس دعا


اطلاعات

حال غریبی دارم الان که مینویسم، استرس آ سال و کارای عقب مونده و خونه ت ی که حتی شروع ن ، تناقض های درونی خودم راجع به بچه، دغدغه پس انداز ، شغلم و خیلی مسائل دیگه...

چندلحظه قبل بین اینهمه دغدغه فکری و مشغله یاد مادرم افتادم، یه لحظه دلم سوخت، دیروز که ازش کل مبلغی که از ید خونش دستش میاد پرسیدم و دیدم چقدر ناچیزه برای زنی که سی سال خدمت کرده و هیچوقت زیاده خواه نبوده و هرگز برای خودش طلا و جواهر و لباسهای گرانقیمت نخواسته، دلم گرفت، وقتی دیدم من که دخترش باشم بزودی یعنی مثلا اگه خدا بخواد تا آ سال دیگه، پس اندازم از مبلغی که اون یه عمر جمع کرد  و تونست به سختی باهاش خونه ب ه بیشتره، یه عالم دلم گرفت....دلم گرفت برای مادری که خوشی ندید، دلش بارها ش ت، بچشو از دست داد، همراه و یاور نداشت.... دلم گرفت از بابام که هیچوقت باهاش راه نیومد، هرگز با دل اون، با برنامه ریزیهاش برای زندگی راه نیومد و سرمایه و پولمونو اغلب با تصمیمات عجولانه و ریسک های خنده دار، گاهی هم بد اقبالی به باد می‌داد... نمیخوام ناشکری کنم، خدا رو شکر که هرگز محتاج ی نبودیم، هرگز دستمون پیش ی دراز نبود، اندازه خودمون داشتیم، اما مادرم خب حقش بیشتر از اینا بود،‌برای زنی که مثل خیلی از زنهای دیگه زندگی نکرد، نه تفریح درست و حس داشت (نه حتی دلش میخواست)، نه تو عروسیها چیزی به خودش آویزون میکرد، نه کمک درست و حس داشت برای بزرگ بچه های شیر به شیرش، نه حتی حقوقی که به سختی به دست میاورد، برای خودش استفاده میشد، چقدر سختی کشید مادر طفلی من. با اینکه سر یه موضوعی یکم ازش دلخورم، اما امروز دلم براش سوخت...

***گفتنیها زیاده، امروز صبح که وارد اداره شدم و دیدم ی از هم اتاقیها نیست، پنجره اتاقمو باز ، آهنگ "بهار آمد با عطر گل یاس، زند بلبل باز نغمه آواز" رو ، بعدش هم یه آهنگ ملایم گذاشتم و یاد خیلی چیزها افتادم...گذشته هرگز برای من راحت نبود، من سخت بزرگ شدم، تنها بودم، کمتر نوازش شدم، خیلی وقتها تو خودم ش تم، تحقیر شدم، حرف شنیدم،‌اما همیشه روی پای خودم ایستادم، آدم بدی نبودم،‌اما بیشتر اوقات بد دیدم، رفتارم با بقیه خوب بود، بد ی رو نخواستم، ی رو آزار ندادم، اما هرگز اونقدرها بهم بها داده نشد، اما بازم خدا رو شکر الان سر خونه زندگیم هستم، همسرم هوامو داره، تمام تلاششو میکنه تنهاییهامو پر کنه و نذاره غصه بخورم،‌یه وقتها موفق نمیشه، من کوله باری از فکر و خیالا و سختیهای گذشته رو به همراه دارم با یه عالم فکرها و دغدغه ها و وسواس های ذهنی و گاهی احساس گناه، اما بازم همینکه هست خوبه، همینکه حس نمیکنم بی و تنهام، یکی هوامو داره، یکی که سیبیلشو با یه ژست مس ه نشون میده و به شوخی و با لحن لاتی میگه این سیبیل پپشتته، یعنی که مرد داری، نگران نباش، ی که وقتی گریه میکنم باهام گریه میکنه و میگه طاقت اشکاتو ندارم، ی که وقتی خستم نمیذاره دست به چیزی بزنم، ی که تا حد توانش سعی میکنه خیالمو راحت کنه، نه با پول چون نداره، بلکه با یه سری چیزا که داشتنش رو به میلیونها تومن ترجیح میدم، شاید اگه ی شرایط منو تجربه نکرده باشه و تنهاییها و سختیهای منو نکشیده باشه، نتونه درک کنه این حرفا رو، اما من دیگه مطمئنم که پولدارترین مرد دنیا هم اگه با من بود،‌اما پشتم نبود و تکیه گاهم نبود ثانیه ای آرامش نداشتم و حتی تنهاتر از گذشته میبودم، الحمد لله رب العالمین....

البته که ما هفته ای دو سه بارو راحت دعوا میکنیم،‌آ یش همین پریشب که خب سر چیز مس ه ای بود طبق معمول و البته مثل همیشه صدامون روی هم بلند شد و حرفای بدی زدیم،‌اما درحالیکه ب برگشتم خونه و فکر می قراره به قهر ادامه بدیم، با چندشاخه گل نرگس که روی یه کاغد کادوی قشنگ قرار داده شده بود، مواجه شدم، ب بعد یه روز کاری طولانی و خسته کننده وقتی درو باز و داخل شدم، یه سلام سرد بهش اما اون اومد سمتمو کادومو داد دستم و بغلم کرد و گفت دنیا ارزش نداره که دلخور و قهر باشیم، خب من باید چی بگم؟ بیشتر از این چی بخوام؟ کادوش یه روسری صورتی رنگ بود مثل بار قبل :)) اما من هرگز دختری نبودم که درگیر مادیات باشم، فقط همینکه بدونم دوستم داره و براش ارزش دارم و دلش نمیاد ناراحتی و دلخوریمو ببینه و هر طور هست تلاش میکنه از دلم دربیاره،‌برام یه دنیا، یه دنیا ارزش داره. تمام ب بوی گل نرگسی که برام گرفته بود، فضای خونه کوچیکمونو پر کرده بود.


***راستی به لطف خدا تونستم برای تولدش همونطور که از مدتها قبل برنامه ریخته بودم، سیمکارت ب م، خب پول زیادی بود اما میدونستم ارزششو داره، غروب اول اسفند رفتم میدون رس ، محله قبلی خودمون و سیمکارتو براش گرفتم، باید کارت ملیشو برای اینکه سند به نامش بشه،‌با خودم میبردم که با یه بهانه ای از قبل ازش گرفته بودم و خلاصه که سند به نامش خورد و حساب کتاب و برگشتم خونه، دیروقت بود و اونم مدام میگفت میام دنب ، آخه فکر میکرد رفتم باشگاه، خودم بهش اینطور گفته بودم، آ م اومده بود دم باشگاه دنبالم و خدا میدونه با چه دوز و کلکی جوری نشون دادم که مثلاً باشگاه بودم که شک نکنه،‌بهش گفتم زودتر کارم تموم شده  و قبل اومدن اون راه افتادم واسه همین ندیده منو، خلاصه که از اونجاییکه اومده بود دنبالم، یه جایی نزدیک خونه قرار گذاشتیم و باهم برگشتیم خونه، منم بهش تولدشو تبریک گفتم و ازاونجاییکه هنوز آنفلونزام خوب نشده بود و شدیدا سرفه می ،‌بهش گفتم شرمندتم که نتونستم برات کادو بگیرم امسال، واقعاً حالم خوب نبود، خودت که شاهد بودی و... طفلکم گفت نه عزیزم چه حرفیه، همین که سلامت باشی برای من بهترین کادو هست،‌من از تو انتظاری ندارم اونم با این حال بدت، باز ازش پرسیدم یعنی خ ناراحت نشدی چیزی نگرفتم برات؟ اونم قسم خورد که نه و خودت برام مهمی... حدود نیمساعت بعد این حرفا، از اونجاییکه سیمکارتو تو یه جعبه کوچولو که توش فلش مموریمونو میذاریم، گذاشته بودم و جعبه رو هم تو کشو قرار داده بودم، بهش گفتم "سامان جان، فلشو لازم دارم، ندیدی کجاست؟" گفت "سر جای همیشگیشه دیگه"، گفتم "نه نیست،‌نمیدونم کجاست، لازمش دارم، تو رو خدا بگرد برام پیداش کن، حالم اصلا خوب نیست نمیتونم خودم بلند شم"، یه خورده گشت و پیداش نکرد، بعد در حالیکه دوربین گوشیمو روشن کرده بودم، بهش گفتم "بیا ببین تو کشوی میز تلویزیون نیست؟"،‌اونم گفت "نه اونجا نمیذاریمش که"، گفتم "حالا بیا یه نگاه کن"، خلاصه که کشو رو باز کرد و جعبه رو دید، خواست بدتش به من که بهش گفتم خودت بازش کن، اینجا یه کم شک کرد و به نظرش عجیب رسید درخواستم، خلاصه که وقتی بازش کرد، با تعجب به سیمکارت نگاه کرد و گفت سیمکارته؟ برام سیمکارت یدی؟ باورش نمیشد، دیگه خلاصه اومد سمتم و کلی مهربونی و بوس و بغل و تشکر....حالا از تمام این مراحل هم برداری شده بود که البته متاسفانه قابل پخش برای خانواده و دوستان وآشنایان نیست

خلاصه که واقعا شگفت زده شد و به مامان و بابا و سونیا خواهرش هم زنگ زد و شماره جدیدش رو داد، اونا هم یه عالم تشکر از من و خیلی خوشحال شدن. البته بهش تاکید که درسته من برای تو این هدیه رو گرفتم، اما اصلاً‌ برای تولد من سعی نکن جبران کنی و من میدونم الان وضعت چطوره،‌ به فکر کادوی گرونقیمت نباش، واقعاً‌ هم برام مهمه و دوست ندارم با وجود این حقوقی که دو سه ماه یکبار بهش میدن و اونم میره پای قسطهای عقب افتاده،‌بخواد کادوی گرونی مثل طلا برام بگیره، حالا شاید خودش هم تصمیمی نداشته باشه یعنی از عهدش برنیاد، اما باز هم نزدیک تولدم دوباره بهش تاکید میکنم که ج اضافه نکنه.

کادوی تولدشو ترجیح دادم شب تولدش یعنی شب اول اسفند بهش بدم، روز تولدش که 2 اسفند بود، خودش ازم خواست به هیچ عنوان کیک ن م و واسه همین هم من دو تا بستنی گرفتم و غروب که هردو از سر کار برگشیتم با هم خوردیم، البته از اونجاییکه سامان به شدت بین دوستان و اقوامش محبوبه، از هر طرف تبریک تولد بود که به سمتش سرازیر میشد، تقریبا تا دو روز بعد تولد مشغول جواب دادن به تبریکات دوست و آشنا تو تلگرام بود... اعتراف میکنم که حسودیم شد، آخه واقعاً همیشه روز تولد من به جز از سمت دو نفر نادیده گرفته میشد و کلاً خانواده من اهل تبریک گفتن برای تولد و اینا زیاد نیستن، برع خانواده سامان که این مناسبتها براشون فوق العاده مهمه و طرف حتی اگه مثلاً هفتاد سالش هم باشه، یه عالم تبریک بهش میگن.... اینم از ماجرای تولد امسال همسرم،‌خدا رو شکر که با وجود همه تردیدها آ ش تونستم سیمکارتو براش ب م، خیلی وقت بود که دلش سیمکارت دائم همراه اول میخواست و میگفت برای یه مثل اون اصلاً جالب نیست شماره اعتباری داشته باشه، اما پولش جور نمیشد که بتونه ب ه. جالب اینکه درست سه روز بعد تولدش روز بود و باز سیل تبریکات بود که به سمتش بابت این روز سرازیر میشد و خلاصه که قشنگ چها نج روز درگیر پاسخ دادن به تبریکات دوست و آشنا بود!


***موضوع بعدی که یکشنبه شب متوجه شدم،مربوط میشه به بدترین و سختترین کار دنیا که همانا شرکت در جشن تولد خانم یکی از دوستان سامان هست، انقدر این موضوع ناراحتم کرده که حد و حساب نداره و یه لحظه از فکرم بیرون نمیره،‌اصلاً موضوع دعوای پریشب ما هم همین جشن تولد و نفرت من از جمع اونا بود. انقدر به شکلهای مختلف نفرتمو از دوستاش و جمعشون بهش نشون دادم که دیگه واقعاً‌ حساس شده و با هر حرف من در این مورد بهم میپره،‌میگه تو چقدر بهش فکر میکنی و هیچکی مثل تو نیست و هردومونو عذاب میدی،‌راست میگه اما دست خودم نیست!


خلاصه که از وقتی قضیه جشنو فهمیدم سر این موضوع دو سه باری دعوامون شده،‌همسر من اصلاً‌ اهل رفیق بازی نیست،‌ واقعا نیست و همچین جمع هایی مثلاً شاید سه بار در سال پیش بیاد اما همونش هم برام شکنجه وحشتناکیه، انقدر وحشتناک که از یک هفته قبلش تا چندروز بعد دورهمیهاشون ذهنم درگیره و غصه دارم. کاش این موضوع برام تا این حد معضل نبود،‌به خدا نمیتونم جمع اون دخترهای لوس رو تحمل کنم، زن و شوهرهایی که تو نشون دادن عاشق بودنشون انگار با هم رقابت میکنن با یه سری حرکات جلف! نمیگم من خوبم! اصلاً‌ شاید من غیرطبیعی باشم و اونا نرمال، اما تحملش برام سخته، روحیه من اصلاً مثل اونا نیست.. من همیشه پخته تر از سنم رفتار ،‌ زودتر از بقیه بزرگ شدم، اینکه مجبور شم تظاهر کنم تو جمعشون خوشحالم و بهم خوش میگذره برام از هرکاری سختتره.

خلاصه که این دو روز بحث خونه ما نگرانی من بابت همین جشن کذایی بوده! میدونم کارم درست نیست و نباید انقدر همسرمو بابت این مهمونی اذیت کنم و خون به دلش کنم، اما به خدا دست خودم نیست، دغدغه بزرگیه برام، سامان هم بیشتر از بابت اینکه مثلاً بی احترامی نکرده باشه میخواد به جمعشون بره و شاید حق هم داشته باشه،‌اما به خدا جنس من با آدمهای این مهمونیا خیلی فرق داره، من تو مجردی اهل برو بیا به هیچ جا نبودم و خانوادم هم اصلاً اهل معا و مهمونی و دورهمی نبودن، نه زیاد مهمونی میرفتیم، نه خیلی مهمون میومد خونمون،‌همیشه هم از مراسمای شلوغ و تولد و عروسی بیزار بود به خصوص به خاطر اینکه هم بلد نبودم هم اگه بلد بودم باز هم مطلقاً علاقه ای به یدن نداشتم، خج ی هم بودم تو اینجور ا و ابداً اعتماد به نفس نداشتم و فکر می از بقیه پایینترم یا ازم خوششون نمیاد،احتمالاً زیاد هم حقیقت نداشت و بیشتر جنبه روانی داشت قضیه اما به هر حال الان همچنان این روحیه رو دارم و رفتن به مهمونیهای خودمونی هم زیاد برام راحت نیست چه برسه همچین جمع های سبکی که آدماشو هم نمیشناسم و بیشترشون هم سنشون از من کمتره، اغلب ثروتمند و بی دغدغه اند و افکار و عقایدشون دنیا دنیا با من فرق داره،‌سامان با این موضوع مشکلی نداره و میتونه خودشو سازگار کنه،‌از طرفی دوستاش هستن و باهاشون راحته،‌اما من چی؟ احساس میکنم بیشتر به خاطر سامان هست که دعوتمون میکنن و خودشون هم میدونن من با جمع اونا خیلی فرق دارم.

خلاصه که این دوسه روز از وقتی متوجه شدم به این مهمونی دعوت شدیم،‌هم خودمو شکنجه دادم هم سامان رو یه عالم اذیت ... از طرفی دلم نمیاد بگم نمیریم، یعنی به سامان گفتم اولش تو خودت تنها برو و بگو خانومم یت رفته شهرستان، اونم با کلی اما و اگر قبول کرد،‌اما الان که فکر میکنم میبینم درست نیست و حتماً‌ تنهایی خج میکشه،‌از طرفی نمیخوام جوری بشه که حتی یه مهمونی رو هم بدون هم شرکت کنیم، اگرم بگم اصلاً نریم و بهونه بیارم که باز ناراحت میشه و ممکنه ته دلش فکر کنه خانومم همراه و پایه من نیست و احساس کمبود کنه، به هر حال که هرچی دودوتا چهارتا میکنم، میبینم اگر برم و چها نج ساعت شکنجه بشم و وقتی هم برگشتیم خونه،‌از ناراحتی گریه کنم! باز بهتر از اینه که نریم یا اینکه سامان رو تنهایی بفرستم... چی میشد این مهمونی مس ه پیش نمیومد و این آ هفته به جای دغدغه اینکه چی بپوشم و چی برای دختره که تولدشه ب م و چه خاکی تو مراسم به سرم بریزم،خونه ت یمو شروع می ؟! چون ای که گذشت تصمیم گرفته بودیم هفته بعد که میشه این هفته کارای عیدو شروع کنیم که اینجوری برناممون به هم خورد. چه میشه کرد، همیشه نمیشه طبق برنامه پیش رفت... البته باید اعتراف کنم من زیاد آدم خونه ت ی نیستم و خونه کوچیک ما هم انقدرا نیاز به خونه ت ی نداره،‌ضمن اینکه در ایام عید بعیده ی جز پدر و مادر من به ما سر بزنه،‌اما با اینحال یه سری کارا هست که حداقل دو سه روزی وقت میبره و ما هم که هردو سر کاریم و فقط یه رو داریم که اگر مثل این هفته با یه برنامه مثل تولد پر بشه،‌دیگه تا هفته بعد تقریباً نمیتونیم هیچکاری کنیم.


***خبر آ هم اینکه هفته پیش رفتیم ن من و یه سری توصیه ها بهمون کرد،‌البته آزمایش سامان متاسفانه قابل قبول نبود و مجبور شد دوباره تکرار کنه که امروز صبح رفت آزمایشگاهی که گفت،‌حالا باید ببریم هفته دیگه آزمایششو نشون بدیم، ایشالا که مشکل کوچیکی که وجود داشت رفع شده باشه و بتونیم کم کم به سه نفره شدن فکر کنیم، هر چی خدا بخواد، استرس زیادی راجع به این موضوع دارم، تو رو خدا دعا کنید بدون دغدغه بتونیم به سه نفره شدن فکر کنیم.


وای که چقد حرف زدم،‌ ازاونجاییکه دیر به دیر مینویسم،‌ معمولاً طولانی میشه،‌شاید اگر بشه تند به تند بنویسم در قالب پستهای کوتاه بهتر باشه،‌ اما معمولاً وقت کافی و گاهی حوصلشو ندارم و بیشتر از بابت ثبت یه سری وقایع مینویسم که در آینده تو خاطرم بمونه. خواننده زیادی هم که نیست که نگران آپ ن تند به تند باشم، اون تعداد کم هم امیدوارم منو به خاطر اینهمه پرگویی ببخشن...

برام خیلی دعا کنین که اتفاقای خوب برامون بیفته، یه سری نگرانیهایی دارم، واقعاً به انرژی مثبت و دعای خیر دوستانم نیاز دارم.


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/12/10/post-64/
  • مطالب مشابه: آنچه گذشت
  • کلمات کلیدی: برام ,سامان ,تولد ,اینکه ,خلاصه ,خیلی ,خونه ت ی ,واسه همین ,نشون دادم ,متاسفانه قابل ,نیست خلاصه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

فرصت نشد راجع به مهمونی تولد خانوم دوست سامان بنویسم، طبق معمول اصلاً خوش نگذشت، لباسی رو که برای تولد خانوم دوستش به عنوان کادو در نظر گرفته بودم درست نیمساعت قبل بیرون رفتنمون از خونه سوخت! و مجبور شدیم پول بذاریم تو پاکت! یعنی وقتی جای سوختگی رو دیدم نشستم زمین و عین بچه ها اشک میریختم! اصلاً دیوونه شده بودم و عین مجنونا دور خودم میچرخیدم و بد و بیراه به خودم میگفتم! حالا باید مثلاً‌ یربع دیگش آژانس میگرفتیم و راه میفتادیم و من خودم هم کلی کارام مونده بود! از این بی برنامگی خودم خیلی عصبانی بودم و از بی عرضگی خودم که لباس به اون قشنگی رو سوزونده بودم! البته اینکه چطور شد سوخت هم ماجراش مفصله که ننویسم خیلی بهتره!


دوسه ساعت قبل سوختن لباس  هم وقتی طفلی سامان میخواست پیرهن سفیدی که برای عقدمون یده بودیم، همراه کراوات زیر کت مشکیش بپوشه و مثلاً‌ لباس مهمونیشو یه بار امتحان کنه، متوجه شدیم دیگه اندازش نیست و براش تنگه و از اونجاییکه دوستش گفته بود ترکیب لباس باید سیاه و سفید باشه گزینه دیگه ای نداشتیم! میخواستم برم براش یه لباس تهیه کنم که همسرجان نذاشتند و گفتند اینهمه هزینه برای یه جشن! ولش کن! درنتیجه وقتی وارد مهمونی شدیم و دیدم سرووضع سامان با بقیه فرق داره کلی دلم سوخت و به خودم لعنت فرستادم که به عنوان زنش چرا زودتر نفهمیدم احتمالاً‌ لباس عقدکنون باید براش تنگ شده باشه (فقط ی ال و نیم گذشته البته!!!) و دیگه اینکه چرا به حرفش گوش دادم و وقتی متوجه تنگ بودن لباس شدم، نرفتک براش لباس ب م! بچم با یه بافت سفید اومده بود و بین اون جمعیت شرشر عرق میریخت و حس کلافه شده بود!‌ خیلی از دست خودم عصبانی بودم! آخه من به عنوان یه زن باید حواسم به این چیزها باشه و مدیریت داشته باشم که به دقیقه نود نخوره این کارها!


 مهمونی هم که طبق معمول با شوخیها و حرکات جلف و مس ه گذشت و من برای بار هزارم به همسرم تاکید که من آدم اینجور جاها نیستم و از این فضاها متنفرم! اونم در کمال تعجب بهم حرفی زد که خیلی خوشحالم کرد،‌گفت من بعد ازدواج با تو نگرشم تغییر کرده و الان دیگه خودم هم اصلاً مثل قبل از این دورهمی ها و مهمونیا خوشم نمیاد و بهم خوش نمیگذره، گفت من با تو خوشم و دیگه اینجور مجالس برام جذ تی نداره،‌انقد تعجب که بهش گفتم قسم بخور راست میگی،‌اونم گفت به خدا،‌به جون خودت. خلاصه که خیلی از حرفش خوشم اومد،‌میگفت الان دیگه هدفهای مهمتری تو زندگیش داره و نمیتونه مثل این آدمها زندگی کنه! در بیخیالی و خوشی و عشق و حال!


وسط مهمونی موقعیکه ثانیه به ثانیه ساعتو نگاه می که زودتر مراسمشون تموم شه و برگردیم،‌یکی از همکارانم تو تلگرام بهم پیام داد که مرضیه جان الان داشتم دعای سمات میخوندم و از ته ته دلم برات دعا ، پیامش انرژی مثبت خیلی زیادی بهم تزریق کرد،‌بغض و براش نوشتم تو بدترین مهمونی دنیا این حرفت برام مایه آرامش و دلگرمی بود، بعد پیامشو برای سامان هم خوندم و گفتم به خدا سامان من به اینجور آدما تعلق دارم نه به این محیط و این آدمهایی که پولشون از پارو بالا میره و فکر قروفرشونن و دغدغه های ما رو ندارن، گفتم من مال اینجا نیستم، من یه دختر ساده و سختی کشیده ام که جنس این آدمها رو نمیفهمم. اینا هم من و دنیای منو نمیفهمن،خودم هم اونشب بارها تو نگاه همسرم خوندم که دیگه از این محیطها لذت قبلی رو نمیبره و اگر خدا بخواد میتونم خوشبین باشم که دیگه پامون به اینجاها که جز هزینه کرد بالا و اعصاب خوردی و استرس و خون دل نداره باز نشه...


انصافاً‌هزینه زیادی برای برگزاری این جشن شده بود، دختر خانوم متولد 71 بود و همسرش براش سنگ تموم گذاشته بود،‌خونشون هم خیلی بزرگ و قشنگ بود.... همیشه وقتی اینجور جاها میرم و این هزینه ها رو میبینم اولین سوالی که به ذهنم میرسه اینه که چجور بعضیا اول زندگی انقدر وضعشون خوب میشه آخه این زن و شوهر شهریور همین امسال ازدواج . خدا رو شکر روحیم طوری نیست که مثلاً‌خیلی حسرت بخورم و به زندگی خودم خیلی هم راضیم، اما به هر حال به عنوان یه دختر که تمام عمرش برای بدست آوردن درآمد بیشتر کار و تلاش کرده و شبانه روز درس خونده، ممکنه گاهی خیلی خیلی کم ته دلم فکر کنم بد هم نمیشد اگه ما هم آماده حاضر به یه سری چیزا میرسیدیم و نمیخواستیم واسه همه چی حرص و جوش بخوریم و سختی بکشیم، البته اینجور موقعا فوری سعی میکنم شکر خدا رو به جا بیارم و بهش بگم بیشتر از لیاقتم بهم داده،‌ولی به هر حال اینجور حسها گاهی سراغ هر آدمی میاد.


همسر مهربونم توی مراسم چند بار به خاطر من بغض کرد، وقتی دید که میخواستم مثل بقیه زن و شوهرها از خودمون ع سلفی بگیرم اما به خاطر ضعیف بودن نور گوشیم نتونستم آخه نمیدونم چرا کیفیتش خیلی بد و محو میشد، بهم گفت تو لیاقتت از همه اینا بیشتره اما نتونستم یه گوشی خوب برات بگیرم،‌قول میدم جبران کنم برات و پولدار شم و برات طلا جواهرات ب م!!!. چندبار تا پایان مراسم با یادآوری اینکه میخواستی  ازمون   بگیری اما نتونستی بغض کرد و چشماش خیس شد، گفت هیچ به زیبایی و نجابت و خانمی تو ندیدم،‌تو اینجا از همه سرتری (البته نظر خودش بود نه من!) اما گوشی تو باید این باشه... با این حرفش خودم هم بغض ،‌نه به خاطر گوشیم آخه واقعاً‌انقدرها هم بد نیست (عید 94 یدیمش به عنوان کادوی تولدم) و  نمیدونم اونشب چرا خوب و ع نمینداخت،‌ به این خاطر بغض که دیدم همسرم داره غصه میخوره، به خاطر من بی لیاقت باید غصه بخوره که نمیتونه اونجور که دوست داره برام چیزهای خوب و گرون ب ه... اصلاً‌ ناراحت میشم وقتی میگه دوست دارم پولدار شم که برات طلا بگیرم،‌خدا خودش میدونه انتظاری ازش ندارم و یکبار حسرت نخوردم که چرا مثلاً‌ برام جواهرات و اینجور چیزها نگرفته، اصلاً‌ دختر پروتوقعی نبودم و نیستم و دوست ندارم همسرم فکر کنه من حسرت این چیزهای مس ه رو میخورم با اینکه بارها هم براش قسم خوردم این چیزا برام ارزشی نداره و مسائل دیگه ای برام مهمه، همینکه اینهمه محبت و عشقش رو میبینم از هزاران هزار صحنه های عاشقانه الکی و لوس که تو این مهمونی بین چندتا از زوجها میدیدم برام بیشتر ارزش داره، تحمل ندارم که حس کنه برام کم گذاشته چون هرگز  اینطور نبوده، شاید دستش زیاد پر نبوده اما هر وقت شده با مناسبت و بی مناسبت برام گل یده،‌ کادو گرفته، حرفهای قشنگ زده، خونمو تمیز کرده، و خیلی کارهای خوب دیگه که خیلی بیشتر از لباسهای گرون و طلا و جواهر برام ارزشمند بوده،‌ واقعاً مگه من بیشتر از این چی میخوام. از سرمم زیاده...


سامان فردا رو مرخصی گرفته که تازه استارت خونه ت ی عیدو شروع کنیم، هر چی گفتم مرخصی نگیر قبول نکرد،‌ گفت این هفته خونه رو تمیز میکنیم، آ هفته دیگه هم میریم ید عید، البته خونه ت ی مثل بقیه که بعیده با این حجم کار بیرون خونه بتونیم انجام بدیم اما میریم جلو تا ببینیم تا کجا میتونیم پیش بریم.


الهی شکر... خدا این آ سالی دل همه رو خوش کنه،‌دل ما رو هم شاد کنه.

شدیداً‌ به دعاهای شما دوستانم نیازمندم....



اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/12/18/post-67/
  • مطالب مشابه: جریان مهمونی
  • کلمات کلیدی: خیلی ,برام ,لباس ,براش ,اینجور ,مهمونی ,الان دیگه ,خونه ت ی ,اینجور جاها ,عصبانی بودم ,خودم خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

سرمای بدی خوردم، انقدر به همه گفتم من بدنم قویه و سرما نمیخورم و اگرم بخورم زود خوب میشم که دیگه رسما از ب گرفتار شدم، ازاونجایی هم که اهل دوا و نیستم طبق معمول تلاش میکنم خودم خوب شم مگه اینکه همسرم اجازه نده و با گیردادنش مجبورم کنه برم .

دوست داشتم میتونستیم این هفته بریم رشت که انگار نمیشه، هم من مریضم هم اینکه به شدت احساس خستگی میکنم و واقعا توانشو ندارم... هفته دیگه هم نمیدونم چی بشه. شاید نشه تا عید بریم.

ب تا دیروقت اداره بودیم و کارها رو راست و ریس میکردیم. شامم رو هم که جوجه بود و اداره زحمت کشید گرفتم و رفتیم خونه با سامان خوردیم.حدودای ده و نیم شب رسیدم خونه،‌بعد کلی حرص و جوش از بابت کار و مریضی و خستگی. انقد خسته بودم که خیلی زود خوابم برد و تقریبا فقط ی اعت دیروز با همسرم بودیم. دلم براش تنگ شده!

اتفاق ناراحت کننده ای که دیروز برام افتاد این بود که وقتی حدوادی ساعت 5 عصر دیروز حقوقامونو ریختن و دیدم ششصد تومن از همیشه کمتره متوجه شدم بابت ضمانت دوست و همکار سابقم که قسطاشو نداده ازم ر شده! البته اولش حدسم به این رفت که نکنه یادشون رفته عیدی منو بریزن که همه گفتن امکان نداره، بعد حدس زدم سر همین ضمانت اون به اصطلاح دوستمه! این موضوع ندادن قسطاشو گرفتار شدن منو دوماه پیش پیگیری کرده بودم و بعد کلی بدبختی و پیگیری، رفته بود مبلغی رو ریخته بود و دیگه فکر می ازم ر نمیکنن،‌حتی مسئول مالیمون هم گفت اینکارو نمیکنیم، اما متاسفانه این ماه اینکارو د. مسئول مالی هم عوض شده بود و مثل قبلی رافت به ج نداد. وقتی حقوقمو دیدم شوکه شدم، انقد ناراحت شدم که اصلا تمرکز کار و نداشتم و حتی یه جایی زدم زیر گریه. وقت اداری هم تموم شده بود و حتی نمیتونستم پیگیری کنم، همین بیشتر ناراحتم کرد و روحیمو حس باختم. امروز هم همین موضوع باعث شد با این حال بدم صبح اول وقت پیگیری کنم و مطمئن شم که دلیلش همین ضمانت بانکی بوده نه  چیز دیگه که وقتی مطمئن شدم زنگ زدم به برادر همون مثلا دوستی که ضامنش شده بودم و کلی باهاش حرف زدم و ملتمسانه خواستم با خواهرش صحبت کنه! بهش گفتم به خدا من خودم یه عالم گرفتاری دارم و باورم نمیشه ایشون با اینکه وضع منو میدونه بازم دلش به حالم نسوخته.

حالا اینکه چطوری برادرشو میشناختم و شمارشو داشتم خیلی مفصله! فقط اینو میتونم بگم که اگر با صدجور بدبختی شماره برادرشو از سازمانی که کار میکرد و من یادم بود که خواهرش بهم گفته بود فلان ارگان کار میکنه، پیدا نمی هیچوقت دستم به این مثلا دوست نمیرسید،‌چون حتی شماره ای هم ازش نداشتم، جالب اینکه وقتی به واسطه اطلاع رسانی برادرش همون دوماه پیش با من تماس گرفت، وقتی ازش شماره همراه خواستم گفت گوشیم سوخته و فعلا موبایل ندارم! مگه میشه یه دختر سی ساله دارای مدرک ا و با خانواده ای اصیل و ثروتمند به فرض سوختن گوشیش نتونه موبایلشو راه بندازه!

خدا میدونه همون موقع چه حرصی خوردم،‌فکر می مشکل حل شده چون هم با این دختر صحبت کرده بودم هم با بانک و هم با امور مالی خودمون،‌ اون خانم هم یه مبلغی رفت ریخت برای بانک و فکر دست از سرم برداشتن، واسه همین این برج که ازم ر شد،‌اصلا باورم نمیشد و روحیمو حس باختم. امروز صبح بعد تماس با برادرش، خواهرش دوباره مجبور شد با هام تماس بگیره و گفت شماره حساب بده برات مبلغ ری رو بریزم که منم دادم اما هنوز هم نریخته!

به خدا دیگه آدم نمیتونه به هیچی اعتماد کنه! این خانم حدود پنج سال دوست و همکار من بود و من اصلا باورم نمیشه اینطور راحت میتونه قسطاشو نده، با اینکه میدونه من هستم که گرفتار میشم، دلم از این میسوزه که دو ماه پیش که اولین بار فهمیدم قسطاشو نداده و من گیر افتادم، با ماس بهش گفتم به خدا الان همسرم حقوق نمیگیره و دست تنهام، تو ور خدا نذار از من ر شه،‌اونم گفت اصلا نگران نباش و میرم پولو میدم! اما عجیب اینکه بعد دوماه باز اینطور شده! بیشتر از اینکه ناراحت پول باشم (البته خیلی حرص میخورم چون میترسم تا عید پولی که میخوام جمع نشه) عصبانیم که چرا دلش برای دوستش که از مشکلاتش هم براش اینهمه گفته نمیسوزه! اینکه اگه من خیلی شانسی نمیتونستم شماره برادرشو پیدا کنم چطور میتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم! نه شماره همراهی نه ثابتی.... جالب اینکه این برادرش هم که صبح بهش زنگ زدم خیلی نارحت شد و ازم عذرخواهی کرد و گفت حق با شماست و حتی درست و حس تلفنهای ما رو هم جواب نمیده! بعدش هم سر ی اعت بعد تماس با برادرش همین دوستم که از قضا موبایلشو روشن کرد بهم زنگ زد و گفت مبلغ چقدره برات واریز کنم. یعنی احتمالاً برادرش ازش بازخواست کرده و وادارش کرده بهم زنگ بزنه. یه عالم هم برام درددل کرد و از مشکلاتش با همسرش و اینکه ج نمیکنه و افسردگی وحشتناکی گرفته گفت جوری که من حتی عذاب وجدان گرفتم که دوتا همکارام بهم گفتن ناراحت اون نباش! حتی دلش برای تو که مشکلاتتو میدونه نمیسوزه و... خدا میدونه من و سامان که هردو قسط داریم، انقدر سر پرداخت قسطا سر موقع حرص میخوریم که حد و حساب نداره،‌شده از ی قرض میکنیم اما قسطارو میدیم، نمیدونم چرا یه سری فکر میکنند فقط باید وام بگیرن و کارشون راه بیفته اما تصمیمی به برگردوندنش ندارن، جالب تر اینکه این دوست ما ماشالا وضع همسرش و خانوادش خیلی خوبه و برای یه سری عملای زیبایی هزینه های زیادی کرده، نمیدونم چطور میتونه قسطاشو به راحتی نده!

امروز صبح به برادرش گفتم باور کنید اگر مثلا به من میگفت فلانی من ندارم قسط این ماهو بدم،‌میتونی قرض بدی، اگه میتونستم اینکارو می اما اون به راحتی دوسه سال قسطاشو نداده در حالیکه تو این مدت میدونم یکی دوتا عمل زیبایی انجام داده... جالبه که شماره منو هم اشتباه به بانک داده بود چون وفتی به بانک اعتراض که چرا وقتی مبلغ قسطای عقب افتادش پونصدتومن و یک تومن بود به من نگفتید و الان که شده هفت میلیون زنگ میزنید گفت ما به شماره شما زنگ زدیم اما اشتباه بود! بعد خود این به اصطلاح دوستم همون موقع که دنبال وامش بود، فرم مربوط به ضمانت بانکی رو از طرف من پر کرد و هر از جمله خود بانک حدس میزنه که عمدا شماره رو اشتباه وارد کرده باشه، حالا بازم قضاوت نمیکنم،‌اما اینکارش واقعاً‌ زشت بود که با اینکه بانک چندبار بهش گفته بود اگر قسطها رو ندیدید به محل کار ضامنتون نامه میزنیم باز هم ترتیب اثر نداد! دلم برای دوستیمون سوخت که حتی با اینکه میدونست میتونه برام مشکل ساز بشه، اجازه داد! درحالیکه حتی اگه از برادرها و خواهرهاشون که خدا رو شکر وضع خوبی دارند یا حتی همسر خودش قرض میکرد و قسطا رو میداد،‌من اینهمه مصیبت نمیکشیدم.

یاد اون داستان افتادم که یه پیاده ای تو یه بیابون برهوت از یه سوار بر اسبی تقاضای کمک میکنه، طرف پیاده میشه کمکش کنه، اون آدن نمک نشناش هم اسبشو سوار میشه و فرار میکنه، اون سوار بر اسب که حالا تک و تنها مونده بوده، به اون مرد که سوار بر اسبش میتاخته، میگه عیب نداره اسب منو یدی، اما خواهش میکنم از این ماجرا و کاری که کردی با ی نگو، چون اینجوری دیگه هیچ سواره ای به هیچ پیاده ای کمک نمیکنه.

حالا شده قصه من که میگم دیگه بمیرم هم ضامن هیچ نمیشم، انقدر که سر این ماجرا حرص خوردم و اعصاب خودمو سامان به هم ریخت.

حالا فعلا منتظرم این پولو که قول داده برام بریزه که هنوز از صبح نریخته! فردا هم باید هرطور هست با بانک تماس بگیرم و بخوام که نامه کنسلی بزنن برای ادارمون که از حقوقم کم نشه برج دیگه! به امور مالیمون هم شنبه زنگ بزنم و بگم تو رو خدا نذارید تو این اوضاع دست من اینطوری تو حنا بمونه...خدا کنه تا آ سال مبلغی که میخوام جمع بشه و نیاز به قرض و قوله از ی نباشه.

گفتنی زیاده اما من حالم اصلا خوب نیست و باید برم خونه.... امروز از پیاده روی هر روزم هم با این وضع حالم خبری نیست. همش نگرانم وزن از دست دادم برگرده...خدا کنه تا فردا بهتر بشم و نیازی به نباشه.

راستی برای هم که پریشب همسرجان تبریک گفتن و عرض کادوتو بعدا میدم! اما راستش من اصلا از این رسم خوشم نمیاد و چندبار خواستم بگم بهم کادو نده تو این روز اما نخواستم تو ذوقش بزنم! البته من همسرمو میشناسم، اونم ازاین لوس بازیا خوشش نمیاد اما شاید فکر کرده اگه یادآوری نکنه من دلم میگیره یا با بقیه زوجها مقایسه میکنم که بهم گفت پول دستم بیاد کادوتو میگیرم... خدا به برکت بده که انقدر دلسوز منه. دلم میسوزه که اینهمه کار میکنه و هنوز که هنوزه حقوقشو ندادن، مرده و غرورش، نمیتونه پول منو به راحتی بپذیره اما چاره ای نداره... خیلی دلم میسوزه، حق داره هرچی سر این موضوع حرص بخوره و بد و بیراه بگه، من باید بیشتر درکش کنم،‌خودمم از این وضعیت راضی نیستم، خدا رو شکر که من حقوقمو به موقع میگیرم و تو جا نمیمونیم، اما دلم میخواد اون طفلی هم که هرروز شش صبح میزنه بیرون تا هفت و نیم شب حداقل مزد زحمتشو و کم خو شو بگیره. حق اون بهترین چیزاست، خدا کنه بتونم برای تولدش که 2 اسفنده به هر زحمتی شده سیمکارتو براش ب م و دلشو شاد کنم،‌ خیلی وقته دلش میخواد و میدونم حس ذوق میکنه، ایشالا که بتونم.

الکی الکی پستی که قرار بود چندخط کوتاه بشه طولانی شد! خب راه بیفتم برم خونه که سردرد هم به عطسه و سرفه و آبریزش بینی اضافه شده. کاش میشد سر راه یه آرایشگاه هم میرفتم، اما با این حال بعیده! ببینم چی میشه.

هفته دیگه هم کهبازم شلوغه، ن و لیزر و پیگیری همین مسئله بانکی و بیمه و کارای اداره و باشگاه و کلاس کامپیوتر، دلم برای یه استراحت بی دغدغه تنگ شده. بازم خدا رو شکر، راضیم و شکر میکنم. حالمون خوب باشه بسه.



اطلاعات

حال غریبی دارم الان که مینویسم، استرس آ سال و کارای عقب مونده و خونه ت ی که حتی شروع ن ، تناقض های درونی خودم راجع به بچه، دغدغه پس انداز ، شغلم و خیلی مسائل دیگه...

چندلحظه قبل بین اینهمه دغدغه فکری و مشغله یاد مادرم افتادم، یه لحظه دلم سوخت، دیروز که ازش کل مبلغی که از ید خونش دستش میاد پرسیدم و دیدم چقدر ناچیزه برای زنی که سی سال خدمت کرده و هیچوقت زیاده خواه نبوده و هرگز برای خودش طلا و جواهر و لباسهای گرانقیمت نخواسته، دلم گرفت، وقتی دیدم من که دخترش باشم بزودی یعنی مثلا اگه خدا بخواد تا آ سال دیگه، پس اندازم از مبلغی که اون یه عمر جمع کرد  و تونست به سختی باهاش خونه ب ه بیشتره، یه عالم دلم گرفت....دلم گرفت برای مادری که خوشی ندید، دلش بارها ش ت، بچشو از دست داد، همراه و یاور نداشت.... دلم گرفت از بابام که هیچوقت باهاش راه نیومد، هرگز با دل اون، با برنامه ریزیهاش برای زندگی راه نیومد و سرمایه و پولمونو اغلب به باد میداد با تصمیمات عجولانه و ریسک های خنده دار، گاهی هم بد اقبالی... نمیخوام ناشکری کنم، خدا رو شکر که هرگز محتاج ی نبودیم، هرگز دستمون پیش ی دراز نبود، اندازه خودمون داشتیم، اما مادرم خب حقش بیشتر از اینا بود،‌برای زنی که مثل خیلی از زنهای دیگه زندگی نکرد، نه تفریح درست و حس داشت (نه حتی دلش میخواست)، نه تو عروسیها چیزی به خودش آویزون میکرد، نه کمک درست و حس داشت برای بزرگ بچه های شیر به شیرش، نه حتی حقوقی که به سختی به دست میاورد، برای خودش استفاده میشد، چقدر سختی کشید مادر طفلی من...

***گفتنیها زیاده، امروز صبح که وارد اداره شدم و دیدم ی از هم اتاقیها نیست، پنجره اتاقمو باز ، آهنگ "بهار آمد با عطر گل یاس، زند بلبل باز نغمه آواز" رو ، یه آهنگ ملایم گذاشتم و یاد خیلی چیزها افتادم...کذشته هرگز برای من راحت نبود، من سخت بزرگ شدم، تنها بودم، کمتر نوازش شدم، خیلی وقتها تو خودم ش تم، تحقیر شدم، حرف شنیدم،‌اما همیشه روی پای خودم ایستادم، آدم بدی نبودم،‌اما بیشتر اوقات بد دیدم، رفتارم با بقیه خوب بود، بد ی رو نخواستم، ی رو آزار ندادم، اما هرگز اونقدرها بهم بها داده نشد، اما بازم خدا رو شکر الان سر خونه زندگیم هستم، همسرم هوامو داره، تمام تلاششو میکنه تنهاییهامو پر کنه و نذاره غصه بخورم،‌یه وقتها موفق نمیشه، من کوله باری از فکر و خیالا و سختیهای گذشته رو به همراه دارم با یه عالم فکرها و دغدغه ها و وسواس های ذهنی، اما بازم همینکه هست خوبه، همینکه حس نمیکنم بی و تنهام، یکی هوامو داره، یکی که سیبیلشو با یه ژست مس ه نشون میده و به شوخی و با لحن لاتی میگه این سیبیل پپشتته، یعنی که مرد داری، نگران نباش، ی که وقتی گریه میکنم باهام گریه میکنه و میگه طاقت اشکاتو ندارم، ی که وقتی خستم نمیذاره دست به چیزی بزنم، ی که تا حد توانش سعی میکنه خیالمو راحت کنه، نه با پول چون نداره، اما با یه سری چیزا که داشتنش رو به میلیونها تومن ترجیح میدم، شاید اگه ی شرایط منو تجربه نکرده باشه و تنهاییها و سختیهای منو نکشیده باشه، نتونه درک کنه این حرفا رو، اما من دیگه مطمئنم که پولدارترین مرد دنیا هم اگه با من بود،‌اما پشتم نبود و تکیه گاهم نبود ثانیه ای آرامش نداشتم و حتی تنهاتر از گذشته میبودم، الحمد لله رب العالمین....

البته که ما هفته ای دو سه بارو راحت دعوا میکنیم،‌آ یش همین پریشب که خب سر چیز مس ه ای بود طبق معمول و البته مثل همیشه صدامون روی هم بلند شد و حرفای بدی زدیم،‌اما درحالیکه ب برگشتم خونه و فکر می قراره به فهر ادامه بدیم، با چندشاخه گل نرگس که روی یه کاغد کادوی قشنگ پیچیده شده بود، مواجه شدم، مردی که وقتی از در رسیدم و یه سلام سرد بهش اومد کادومو داد و بغلم کرد و گفت دنیا ارزش نداره که دلخور و قهر باشیم، خب من باید چی بگم؟ بیشتر از این چی بخوام؟ کادوش یه روسری صورتی رنگ بود (مثل بار قبل :)) اما من هرگز دختری نبودم که درگیر مادیات باشم، فقط همینکه بدونم دوستم داره و براش ارزش دارم و دلش نمیاد ناراحتی و دلخوریمو ببینه و هر طور هست تلاش میکنه از دلم دربیاره،‌برام یه دنیا، یه دنیا ارزش داره...


***راستی به لطف خدا تونستم برای تولدش همونطور که از مدتها قبل برنامه ریخته بودم، برای همسر خوبم سیمکارت ب م، خب پول زیادی بود اما میدونستم ارزششو داره، غروب اول اسفند رفتم میدون رس ، محله قبلی خودمون و سیمکارتو براش گرفتم، سند به نامش خورد، باید کارت ملیشو میبردم که با یه کلکی ازش گرفته بودم و خلاصه که حساب کتاب و برگشتم خونه، دیروقت بود و مدام میگفت میام دنب ، آخه گفته بودم باشگاه هستم، آ م اومده بودم دم باشگاه دنبالم و خدا میدونه با چه دوز و کلکی جوری نشون دادم که باشگاه بودم و زودتر از رسیدن اون راه افتادم واسه همین ندیده منو، خلاصه که از اونجاییکه بیرون بود و اومده بود دنبالم، یه جایی نزدیک خونه قرار گذاشتیم و باهم برگشتیم خونه، منم بهش تولدشو تبریک گفتم و ازاونجاییکه هنوز آنفلونزام خوب نشده بود و شدیدا سرفه می ،‌بهش گفتم شرمندتم که نتونستم برات کادو بگیرم امسال، واقعاً حالم خوب نبود، خودت که شاهد بودی و... طفلکم گفت نه عزیزم چه حرفیه، همین که سلامت باشی برای من بهترین کادو هست،‌من از تو انتظاری ندارم اونم با این ح ، باز ازش پرسیدم یعنی خ ناراحت نشدی چیزی نگرفتم برات؟ اونم قسم خورد که نه و خودت برام مهمی... حدود نیمساعت بعد این حرفا، از اونجاییکه سیمکارتو تو یه جعبه کوچولو که توش فلش مموریمونو میذاریم، گذاشته بودم و جعبه رو هم تو کشو قرار داده بودم، بهش گفتم "سامان جان، فلشو لازم دارم، ندیدی کجاست؟" گفت "سر جای همیشگیشه دیگه"، گفتم "نه نیست،‌نمیدونم کجاست، لازمش دارم، تو رو خدا بگرد برام پیداش کن، حالم اصلا خوب نیست نمیتونم خودم بلند شم"، یه خورده گشت و پیداش نکرد، بعد در حالیکه دوربین گوشیمو روشن کرده بودم، بهش گفتم "بیا ببین تو کشوی میز تلویزیون نیست؟"،‌اونم گفت "نه اونجا نمیذاریمش که"، گفتم "حالا بیا یه نگاه کن"، خلاصه که کشو رو باز کرد و جعبه رو دید، خواست بدتش به من که بهش گفتم خودت بازش کن، اینجا یه کم شک کرد و به نظرش عجیب رسید درخواستم، خلاصه که وقتی بازش کرد، با تعجب به سیمکارت نگاه کرد و گفت سیمکارته؟ برام سیمکارت یدی؟ باورش نمیشد، دیگه خلاصه اومد سمتم و کلی مهربونی و بوس و بغل و تشکر....حالا از تمام این مراحل هم برداری شده بود که البته متاسفانه قابل پخش برای خانواده و دوستان وآشنایان نیست

خلاصه که واقعا شگفت زده شد و به مامان و بابا و سونیا خواهرش هم زنگ زد و شماره جدیدش رو داد، اونا هم یه عالم تشکر از من و خیلی خوشحال شدن. البته بهش تاکید که درسته من برای تو این هدیه رو گرفتم، اما اصلاً‌ برای تولد من سعی نکن جبران کنی و من میدونم الان وضعت چطوره،‌ به فکر کادوی گرونقیمت نباش، واقعاً‌ هم برام مهمه و دوست ندارم با وجود این حقوقی که دو سه ماه یکبار بهش میدن و اونم میره پای قسطهای عقب افتاده،‌بخواد کادوی گرونی مثل طلا برام بگیره، حالا باز هم نزدیک تولدم دوباره بهش تاکید میکنم.

کادوشو ترجیح دادم شب روز تولدش بهش بدم، برای روز تولدش خودش ازم خواست به هیچ عنوان کیک ن م و واسه همین هم من دو تا بستنی گرفتم و غروب که هردو از سر کار برگشیتم با هم خوردیم، البته از اونجاییکه سامان به شدت بین دوستان و اقوامش محبوبه، از هر طرف تبریک تولد بود که به سمتش سرازیر میشد، تقریبا تا دو روز بعد تولد مشغول جواب دادن به تبریکات دوست و آشنا تو تلگرام بود... اعتراف میکنم که حسودیم شد، آخه واقعاً همیشه روز تولد من به جز از سمت دو نفر نادیده گرفته میشد و کلاً خانواده من اهل تبریک گفتن برای تولد و اینا زیاد نیستن، برع خانواده سامان که این مناسبتها براشون فوق العاده مهمه و طرف حتی اگه مثلاً هفتاد سالش هم باشه، یه عالم تبریک بهش میگن.... اینم از ماجرای تولد امسال همسرم،‌خدا رو شکر که با وجود همه تردیدها آ ش تونستم سیمکارتو براش ب م، خیلی وقت بود که دلش میخواست و میگفت باری یه مثل اون اصلاً جالب نیست شماره اعتباری داشته باشه، اما پولش جور نمیشد که بتونه ب ه.. گفتم ، درست سه روز بعد تولدش روز بود و باز سیل تبریکات بود که به سمتش بابت این روز سرازیر میشد و خلاصه که قشنگ چها نج روز درگیر پاسخ دادن به تبریکات بود!


***موضوع بعدی که یکشنبه شب متوجه شدم،مربوط میشه به بدترین و سختترین کار دنیا که همانا شرکت در جشن تولد خانم یکی از دوستان سامان هست، انقدر این موضوع ناراحتم کرده که حد و حساب نداره و یه لحظه از فکرم بیرون نمیره،‌اصلاً موضوع دعوای پریشب ما هم همین جشن تولد و نفرت من از جمع اونا بود.... انقدر به شکلهای مختلف نفرتمو از دوستاش و جمعشون بهش نشون دادم که دیگه واقعاً‌حساس شده و با هر حرف من در این مورد بهم میپره،‌میگه تو چقدر بهش فکر میکنی و هیچکی مثل تو نیست و ...


خلاصه که از وقتی فهمیدم سر این موضوع دو سه باری دعوامون شده،‌همسر من اصلاً‌  اهل رفیق بازی نیست،‌واقعا نیست و همچین جمع هایی مثلاً شاید سه بار در سال پیش بیاد اما همونش هم برام شکنجه وحشتناکیه، انقدر وحشتناک که از یک هفته قبلش تا چندروز بعد دورهمیهاشون ذهنم درگیره و غصه دارم. کاش این موضوع برام تا این حد معضل نبود،‌به خدا نمیتونم جمع اون دخترهای لوس رو تحمل کنم، زن و شوهرهایی که تو نشون دادن عاشق بودنشون انگار با هم رقابت میکنن!

میدونم کارم درست نیست و نباید انقدر همسرمو بابت این مهمونی اذیت کنم و خون به دلش کنم، اما به خدا دست خودم نیست، دغدغه بزرگیه برام، سامان هم بیشتر از بابت اینکه مثلاً بی احترامی نکرده باشه میخواد به جمعشون بره و شاید حق هم داشته باشه،‌اما به خدا جنس من با آدمهای این مهمونیا خیلی فرق داره، من تو مجردی اهل برو بیا به هیچ جا نبودم و خانوادم هم اصلاً اهل معا و مهمونی و دورهمی نبودن، نه زیاد مهمونی میرفتیم، نه خیلی مهمون میومد خونمون،‌همیشه هم از مراسمای شلوغ و تولد و عروسی بیزار بود به خصوص به خاطر اینکه هم بلد نبودم هم اگه بلد بودم علاقه ای به یدن داشتم، خج ی هم بودم تو اینجور ا و اعتماد به نفس نداشتم و فکر می از بقیه پایینترم یا ازم خوششون نمیاد،احتمالاً زیاد هم حقیقت نداشت و بیشتر جنبه روانی داشت قضیه اما به هر حال الان همچنان این روحیه رو دارم و رفتن به مهمونیهای خودمونی هم زیاد برام راحت نیست چه برسه همچین جمع های سبکی که آدماشو هم نمیشناسم و بیشترشون هم سنشون از من کمتره، اغلب ثروتمند و بی دغدغه اند و افکار و عقایدشون دنیا دنیا با من فرق داره،‌سامان با این موضوع مشکلی نداره و میتونه خودشو سازگار کنه،‌از طرفی دوستاش هستن و باهاشون راحته،‌اما من چی؟ احساس میکنم بیشتر به خاطر سامان هست که دعوتمون میکنن و خودشون هم میدونن من با جمع اونا خیلی فرق دارم.

خلاصه که این دوسه روز از وقتی متوجه شدم به این مهمونی دعوت شدیم،‌هم خودمو شکنجه دادم هم سامان رو یه عالم اذیت ... از طرفی دلم نمیاد بگم نمیریم، یعنی به سامان گفتم اولش تو خودت تنها برو و بگو خانومم یت رفته شهرستان، اونم با کلی اما و اگر قبول کرد،‌اما الان که فکر میکنم میبینم درست نیست و حتماً‌تنهایی خج میکشه،‌از طرفی نمیخوام جوری بشه که حتی یه مهمونی رو هم بدون هم شرکت کنیم، اگرم بگم اصلاً نریم و بهونه بیار که باز ناراحت میشه و ممکنه ته دلش فکر کنه خانومم همراه و پایه من نیست، به هر حال که هرچی دودوتا چهارتا میکنم، میبینم اگر برم و چها نجساعت شکنجه بشم و وقتی هم برگشتیم خونه،‌گریه کنم! باز بهتر از اینه که نریم یا سامان رو تنهایی بفرستم... چی میشد این مهمونی مس ه پیش نمیومد و این آ هفته به جای دغدغه اینکه چی بپوشم و چی برای دختره که تولدشه ب م و چه خاکی تو مراسم به سرم بریزم،خونه ت یمو شروع می ؟! چون ای که گذشت تصمیم گرفته بودیم هفته بعد که میشه این هفته کارای عیدو شروع کنیم که اینجوری شد. چه میشه کرد، همیشه نمیشه طبق برنامه پیش رفت... البته باید اعتراف کنم من زیاد آدم خونه ت ی نیستم و خونه کوچیک ما هم انقدرا نیاز به خونه ت ی نداره،‌ضمن اینکه در ایام عید بعیده ی جز پدر و مادر من به ما سر بزنه،‌اما با اینحال یه سری کارا هست که حداقل دو سه روزی وقت میبره و ما هم که هردو سر کاریم و فقط یه رو داریم که اگر مثل این هفته با یه برنامه مثل تولد پر بشه،‌دیگه تا هفته بعد تقریباً نمیتونیم هیچکاری کنیم.


***خبر آ هم اینکه هفته پیش رفتیم ن من و یه سری توصیه ها بهمون کرد،‌البته آزمایش سامان متاسفانه قابل قبول نبود و مجبور شد دوباره تکرار کنه که امروز صبح رفت آزمایشگاهی که گفت،‌حالا باید ببریم هفته دیگه آزمایششو نشون بدیم، ایشالا که مشکل کوچیکی که وجود داشت رفع شده باشه و بتونیم کم کم به سه نفره شدن فکر کنیم، هر چی خدا بخواد، استرس زیادی راجع به این موضوع دارم، تو رو خدا دعا کنید بدون دغدغه بتونیم به سه نفره شدن فکر کنیم.


وای که چقد حرف زدم،‌ازا ونجاییکه دیر به دیر مینویسم،‌معمولاً طولانی میشه،‌شاید اگر بشه تند به تند بنویسم در قالب پستهای کوتاه بهتر باشه،‌ اما معمولاً وقت و گاهی حوصلشو ندارم و بیشتر از بابت ثبت یه سری وقایع مینویسم که در آینده تو خاطرم بمونه. خواننده زیادی هم که نیست که نگران آپ ن تند به تند باشم، اون تعداد کم هم امیدوارم منو به خاطر اینهمه پرگویی ببخشن...

برام خیلی دعا کنین که اتفاقای خوب برامون بیفته، واقعاً به انرژی مثبت و دعای خیر دوستانم نیاز دارم.


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/12/10/post-64/
  • مطالب مشابه: آنچه گذشت
  • کلمات کلیدی: تولد ,خیلی ,سامان ,خلاصه ,گفتم ,برام ,خونه ت ی ,نشون دادم ,واسه همین ,متاسفانه قابل ,درست نیست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شنبه این هفته به لطف ایزد منان اتفاق خوبی افتاد که الان نمیخوام بنویسم، یعنی ترجیح میدم اگه قطعی شد بگم، اما تا همونجاش هم خیلی انرژی مثبت گرفتم، اون خبر خوبو درست بعد از سخنرانی فرهنگ که اومده بود ادارمون شنیدم، هنوز نمیدونم قراره چی پیش بیاد و چه اتفاقی بیفته، فقط و فقط از خدای مهربون میخوام اینبار شوق و ذوقم به نتیجه برسه و امیدم ناامید نشه.

خدایا هزار بار شکرت، تا همینجاشم هوامو داشتی از سرم زیاده، من خودمو شایسته اینهمه خوبی و محبت تو در حق خودم نمیبینم، به خداوندی خودت نمیبینم، من لیاقت مهربونیتو نداشتم اما تو دریغ نکردی، کاش میتونستم ذره ای فقط ذره ای جبران کنم اما من کجا و جبران برای خ تو کجا... اصلاً‌ مگه تو جبران منو میخوای؟ اما خوب میدونم که من گاهی در انجام کارهایی که ازم خواستی کوتاهی میکنم، تنبلی میکنم، صبحم قضا میشه، اخلاقم زهرایی نیست، خیلی وقتها بد میشم اما تو ببخش، تو نبین، تو بهم رحم کن و منو با وسعت رحمتت نگاه کن نه به خشمت که هیچوقت نخواستی در حق من روا بداری. دلم یوقتها بدجور هواتو میکنه، اصلا بغض میکنم وقتی یادم میفته کی بودم و بهم چه لطفایی کردی. شرمندتم خدای مهربونم که انقدر بنده نوازی کردی در حقم.


قسمت بالا رو سه روز پیش نوشتم اما این دو سه روز انقدر سرم شلوغ شد که نتونستم کاملش کنم،امروزم که پجشنبست برخلاف پنجشنبه ها که تعطیلیم ازمون خواستن بیایم سر کار، حالا دیگه نیمساعت ی اعت دیگه برمیگردم خونه، البته تصمیم دارم برم خونه مامانم که ده روزی میشه ندیدمشون. اصلا به شدت احساس خستگی میکنم، تمام تلاشم این بود که بتونم تو این هفته به یه سری کارای عقب افتاده برسم، تا حدی هم تونستم اما هنوزم چندتا چیز مونده که میمونه برای هفته آینده،‌مثل اینکه باید اگر بشه یه مراجعه به نم داشته باشم، اگر شد برای جلسه لیزرم برم (که بعیده بتونم)، همچنان پیگیر مسئله بیمم باشم که دوباره ب رئیس سابقم یه سری قولایی داد که میره صحبت میکنه که شاید 4 ماه رو ازم قبول کنند که سابقم نسوزه... زیاد امیدوار نیستم اما باید پیگیر باشم. حالا یک روز در میون هم که کلاس ا لی که اداره برامون گذاشته میرم و یروز در میون هم که باشگاه. خونه بدجور بهم ریخته و نامرتبه و واقعاً‌توان جسمی و وقت کافی برای تمیز ندارم، شاید اگه امروز سر کار نمیومدم، این هفته میشد تمیزکاری کنیم، اما بعیده فردا با این حجم خستگی بتونم کاری م.البته من و سامان  همیشه دوتایی با هم خونه رو تمیز میکنیم، مثلا اون سرویس بهداشتی و و تمیز میکنه، سینک و گازو برق میندازه، منم گردگیری و جارو کشیدن و کارای خورده ریزه دیگه مثل مرتب کشوها و میزتو و از این قبیل کارها. سامان هم که از وقتی رفته سر کار جدید واقعا خسته میشه و خلاصه الان بیشتر از یکماه و نیمه که وقت نکردیم خونه رو درست و حس تمیز کنیم و اصلاً‌احساس خوبی ندارم. معمولاً تعطیلات آ هفته سه چهارتا غذا هم درست میکنم و میذارم تو یخچال یا فریزر که برای طول هفته حداقل تا روز دوشنبه غدا داشته باشیم و خودم هم ناهاری داشته باشم که ببرم اداره، اما هفته پیش که به خاطر خستگی نتونستم و این هفته هم بعیده، حالا تا خدا چی بخواد.


راستی گفتم رئیس سابقم، ب برای گرفتن طلبی که مال شش سال و نیم پیشه رفتم محل کار سابقم تو بولوار مرزداران و سه تا از همکارای سابقم رو دیدم، آقای طاه ور، رئیس سابق،‌ و یه همکار خانم و آقای دیگه، کلی صحبت کردیم و با دیدنشون که یه جورایی یادآور روزای گذشتم بود، احساس خوبی بهم دست داد، سامان هم برگشتنی اومد دنبالم و با همکارانم سلام احوالپرسی کرد، یکم هم پیششون نشست و با هم برگشتیم. الهی فداش بشم که نمیذاره دیروقت تنهایی برگردم و در اوج خستگی هم باشه با همون پای پیاده آدرس جایی که هستمو میپرسه و خودشو میرسونه، ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه، شدیداً هم گرسنمون بود،‌سامان 4 تا تخم مرغ برداشت و تا من برم دست و رومو بشورم نیمروی ربی درست کرد که با نون بربری تازه و ماست و شوری که مامانش آورده برامون خوردیم، واقعا تو اون گرسنگی از هر غذای دیگه ای برام خوشمزه تر بود.


اون متن اولیه رو هم از ته قلبم نوشتم، خدایا میشه کمک کنی آ امسال بیام و از یه اتفاق خوب بنویسم، با بغضی از سر شادی برای لطفی که در حقم کردی... خدایا توکل به خودت، ایشالا خیر و حکمتت همراستا باشه با اونچه که ازت میخوام.

منتظر چندتا اتفاق خوبم که یکیش اینه که بتونم یروز به زودی زود طعم مادرشدنو بکشم، هرچند هنوز هم احساساتم به شدت متناقضه دراین موضوع و یروز میخوام یروز میترسم و میگم اگه نتونیم خوب ازش مراقبت کنیم چی...اما فکر کنم از داشتنش خوشحال بشم، اصلا اینبار انگیزه وزن کم م،‌خود خودشه. خدا رو شکر که نتیجه خوبی گرفتم از کاهش وزنم، فکر میکنم 4 کیلویی کم کرده باشم که اگه بتونم سه چهار کیلو دیگه کم کنم، کاملا راضی میشم.

هفته دیگه هم اگه خدا بخواد تصمیم داریم بریم رشت،‌البته قطعی نیست،‌باید ببینیم هوا چطوره و مثلاً‌برفی و بارونی نباشه، احتمالاً‌خواهرم رضوانه رو هم که باید به خاطر یه پروژه ی از یک تیکه زمین تو رشت بازدید کنه، با خودمون ببریم. حالا ببینیم چی میشه، خلاصه که چندوقته استراحت ندارم و خیلی خسته میشم اما بازم خدا رو شکر راضیم که آرامش دارم.. شکر. ایشالا اگر اتفاقات خوبی که از خدا خواستم بیفته دیگه واقعاً‌ خوشحال میشم و به آرامش میرسم. واقعاً‌که آدم به امید زندست، البته این دو سه روز به خاطر به دوره پ. یکم روحیم بده و بیخود عصبانی میشم و به سامان طفلی میپرم، اما میدونم وقتی شروع بشه طبق معمول حال روحیم حس خوب میشه و یه چندروزی خوبم.


دیروز تو جلسه همکاران، مدیرمون میگفت زیاد برای عیدتون برنامه نریزید، عیدو درگیر کار و اداره خواهید بود و یه سری برنامه هایی هست که همه باید بیاید و... حالا با این اوصاف نمیدونم چطوری میشه برای یه سفر برنامه ریزی کرد، بعیده بتونیم جایی بریم، حتی تو فکر کیش هم بودیم که انگار نمیشه، حالا خدا کنه بتونیم رشت یا سمنان بریم و دست کم دوسه روز اولو برای خودمون باشیم و شب عید هم ما رو نکشونن اداره،‌ فعلا غصشو نمیخورم تا ببینم تا اونموقع چی میشه.


تولد سامان 2 اسفنده و من هنوز نمیدون چی میخوام براش هدیه بگیرم، تو فکرم بود یه سیمکارت دائم براش ب م اما این مدت به خاطر اینکه حقوقو سامانو نمیدن،‌ از مقداری که انتظار داشتم بیشتر ج و نمیدونم الان به صلاحه همچین کادویی،‌میدونم سامانم شایستگیش هزاران برابر بیشتر از اینه،‌اما منم باید تا 20 اسفند یه مبلغ زیادی جمع کرده باشم که بذارم بانکه که یسال بمونه و بتونم وام مسکن بگیرم، اما نمیدونم تااونموقع مقداری که میخوام رو براحتی جمع کنم یا نه،‌البته از خدا میخوام این ماه آ ی برکت مالمو زیاد کنه و پول مناسبی دستم بیاد و جمع بشه،‌اما هنوز نمیتونم مطمئن باشم، شاید مجبور شم مبلغ کمی قرض کنم که ایشالا به اون هم نیاز نباشه،‌حالا نمیدونم میتونم برای همسرم این هدیه خوبو ب م یا مجبورم فعلا دست نگهدارم، ایشالا که بتونم و زودتر تصمیممو بگیرم،‌آخه باید دنبال یه خط خوب باشم و کاراشو انجام بدم...

اوق چقد کار دارم این آ سالی، توکل به خدا، خدا که تا حالا لحظه ای تنهام نذاشته،‌از اینجا به بعد هم نمیذاره ایشالا.

چقد پراکنده گویی ، دیگه برم کم کم.


خدایا عزیزانم رو برام حفظ کن،‌به همسرم سلامتی بده و سایشو بالا سرم نگهدار، پدرومادرا و خواهرامونو نگهدار و مراقبشون باش. خدایا ببخش اگه بنده خوبی نیستم و گاهی ناشکری میکنم،‌بخداوندی خودت که بیشتر از لیاقتم بهم دادی، بازم با پررویی تمام ازت میخوام هوای من و دلم و همسرمو داشته باشی و زندگیمونو هرروز بهتر و آروم تر کنی.

یاد چندتا مریض هم افتادم که خیلی محتاج دعا هستند،‌اول از همه مظلومم که وضعش فرقی نکرده، بعد برادر همکارم که سرطان داره و حالش خوب نیست، پدر یکی دیگه از همکاران،‌خدا همه مریضان رو شفای عاجل بده... نعمت سلامتی نعمت بزرگیه،‌الهی شکرت به خاطر این نعمتت.

از ی اعت پیش هم که داشتم تو یه سایت خبری راجع به خانواده یکی از ی آتشنشان میخوندم،‌به یادشون افتادم، خدا روح ملکوتیشون رو با انبیا و اولیا محشور کنه انشالله.


خب دیگه واقعاً‌ برم، امیدوارم زیاد اشتباه تایپی نداشته باشم با این تندتند نوشتنم.

خیلی نیازمند دعا هستم،‌ برام دعا کنید عزیزانم.


اطلاعات

چقدر این هفته خسته شدم، سه روز در هفته روزهای زوج باید برم کلاس کامپیوتر که اداره گذاشته، سه روز یعنی روزهای فرد هم که رفتم باشگاه،‌روز دوشنبه هم که رفتیم کنسرت و تا دیروقت بودیم، ب هم خونه مامانم... فردا هم عروسی دعوتیم، واقعاً خسته شدم،  هفته دیگه هم بهتر از این هفته نیست،‌پنجشنه هفته دیگه برخلاف روال معمول باید سر کار باشیم،‌تو طول هفته هم باید برای رفتن به محل کار سابقم برای گرفتن طلبم و رفتن به ن و همینطور یکی دو تا کار اداری اینور و اونور برم،‌همچنان پیگیری مسئله بیمه هم هست (با اینکه فایده ای نداره در واقع،، باشگاه و کلاس کامپیوتر هم که به روال هر هفته باید برم و در کنارش پخت و پز برای شام و ناهار هم هست، خلاصه که هفته آینده از این هفته بدتر هم خواهد بود، با این تفاوت که تفریحی مثل کنسرت یا جشن عروسی هم نخواهم داشت. الان هم سر یه موضوع کاری اعصابم خیلی خورد شد وگرنه روحیم از امروز صبح مجموعاً‌ بد نبود. دیروز سر یه سری موضوعات شخصی یکم ناراحت بودم و دلم پر بود، اما امروز حالم بهتر شده بود که متاسفانه سر کارم یه مسئله کوچیکی پیش اومد که دوباره بهم ریختم . دارم سعی میکنم حرص نخورم و به خودم مسلط باشم و اصلاً بر خلاف  همیشه که هر موضوعی رو تفسیر و تحلیل میکنم،‌اینبار اصلاً اینکارو هم نکنم تا از یادم بره...یکی از دلایلی هم که اومدم بنویسم در راستای همین فراموش ه بود.

فردا عروسی برادر دوست دبیرستانیم فاطمه دعوتم که کرجه! و دقیقاً‌نمیدونم چطور باید برم، اونجا که فامیل و آشنا نداریم که مثلاً برای آرایش مو و صورتم برم کرج و نخواسته باشه از تهران اینکارا رو م. البته آرایش صورت که برای عروسیها معمولاً انجام نمیدم، ضمن اینکه عروسی فامیل هم نیست و ی رو اونجا نمیشناسم، اما موهامو اصلاً بلد نیستم درست کنم و با اینکه کوتاهه، فکر کنم باید برم آرایشگاه.


ب برای اولین بار تو عمرم موهامو رنگ ! البته فقط ریشه های موهامو که درومده بود و مشکی بود، اما همونم نتیجش خیلی خوب شد و مامانم و خواهرم خیلی تعریف ،‌کلی واسه همین کار کوچیک اعتماد به نفس گرفتم، امروز هم که به دوتا از همکارام موهامو نشون دادم گفتن خیلی خوب شده، خب خدا رو شکر.


دوشنبه هم رفتیم کنسرت محمد علیزاده، واقعاً‌عالی بود، یعنی هرچی هیجان داشتیم خالی شد، واقعاً‌ اجراش فوق العاده بود و همه آهن آلبوم جدیدشو اجرا کرد و درکنارش چند تا از آهن قدیمیشو هم خوند، خ ش خیلی خوب بود،‌هیجانش زیاد بود و لذت بردم، جوری که تصمیم دارم از این به بعد سالی دو سه تا کنسرت رو بریم، گزینه بعدی هم دوست دارم محسن یگانه یا احسان خواجه ی باشه. در کنار کنسرت،‌خیلی دوست دارم تئاتر هم ببینم، یه مدت دنبالش بودم یه تئاتر خوب رزرو کنم،‌اما نتونستم،‌یعنی چون شناختی از تئاترهای روی صحنه نداشتم نتونستم انتخاب کنم و چون تا بحال فقط یکبار تو بچگی یه تئاتر روی صحنه دیدم،‌دقیقاً نمیدونم کجاها میشه برای دیدن تئاتر رفت. سایت اینترنتی مناسبی هم پیدا ن که اطلاعاتشو پیدا کنم.


کنسرت دوشنبه شب رو هم با همون دوست مجازی خوبم و همسرش رفتیم، اولین بار بود که دوستی رو که سه ساله بصورت مجازی میشناسم از نزدیک میدیدم، با توجه به داشتن ارتباط مجازی چند ساله، موقع صحبت باهاش احساس غریبی نمی و خیلی راحت بودم. دختر خوبی بود و خلاصه که در کنار هم خوش گذشت، بعد کنسرت هم با هم رفتیم یه فست فودی و شام خوردیم...


خدا کنه فردا عروسی بهم خوش بگذره، این معضل بلدنبودن واقعاً‌ اذیتم میکنه و هروقت هرجا عروسی یا جشنی دعوت میشم کلی معذب میشم از این بابت. از طرفی با اینکه باشگاهی که میرم کلاس هم واسه آموزش میذاره اصلاً‌ روم نمیشه شرکت کنم، فکر میکنم  به هیچ عنوان یاد نمیگرم و استعدادم صفره! آخه من واقعاً اعتماد به نفسم در این موضوع کمه و فکر میکنم اصلاً‌ استعداد یادگیری انجام حرکات ریتمیکو ندارم، فکر هم نمیکنم اشتباه کنم و واقعاً‌مغزم خیلی بهتر از بدنم کار میکنه! یعنی میخوام بگم استعداد کارهای هنری و دستی،‌ و مثلاً‌ انجام حرکات اروبیک و زومبا رو ندارم،‌اما براحتی میتونم مسائل روز جامعه رو تجزیه تحلیل کنم یا یه نامه اداری رو به بهترین شکل ممکن بنویسم و یه زبان خارجی رو در حد مردم خود اون کشورها یاد بگیرم، قبل تر ها هم که شعرهای زیبایی میگفتم و مطالب ادبی خوبی مینوشتم که از این آ ی دیگه خبری نیست و استعدادم کاملاً‌ تو شعرنویسی خشکیده، به دلایلی که گفتنش از حوصله خارجه. حتی قدرت نگارشم هم دیگه مثل قبل نیست و نمیتونم به قشنگی قبل یا وبلاگ های قبلیم بنویسم،. خوشبختانه فن بیان خوبی هم دارم و خیلی خوب در جمع های اداری و کاری میتونم صحبت کنم،‌ اینو بابت خودستایی نمیگم،‌از این بابت بارها ازم تعریف شده،فقط میخوام بگم به کارهای تئوری و حفظیات و تجزیه تحلیل مسائل از بعد اجتماعی،‌ و دینی و کارهایی از این دست خیلی مسلطم و مثلاً همیشه شاگرد اول کلاس بودم، از ابت تا ، اما تو هرکاری که مربوط میشه به بدن و خلاقیت های هنری میلنگم، البته علاقه ای هم ندارم و مثلاً هیچوقت نخواستم و دوست نداشتم لباسی بدوزم یا مثلاً‌ یه اثر هنری درست کنم یا نقاشی های خوب بکشم، اما عاشق این بودم که علوم جدیدو یاد بگیرم و کتاب و مطالب جدید بخونم و اطلاعاتمو هر روز بیشتر کنم و مثلاً‌ نویسنده و شاعر یا خبرنگار قابلی بشم.


اینم البته بگم که مثلاً من هرگز فکر نمی بتونم آشپزی کنم یا حتی بتونم یه کیک ساده بپزم اما در کمال تعجب بعد ازدواج فهمیدم برع تصورم استعدادش در من بصورت بالقوه بوده و خودمو دست کم گرفتم، الانم نمیگم عالی هستم اما همینکه چیزایی رو که از نت یا مادر همسرم یاد میگیرم میتونم پیاده کنم خوشحال میشم و ذوق میکنم، بخصوص وقتی همسرم و مادر و پدر و خواهر و دوستام ازم تعریف میکنند. اما این پروژه هیچ جوره برام قابل یادگیری نیست، یعنی بیشتر نداشتن اعتماد به نفس و خج هست که نمیذارم حتی بخوام تو خلوت خودم هم تمرین کنم،‌برای همین همیشه از مراسم عروسی و جشن فراری بودم و قبلش استرس میگرفتم. حالا خیلی وقتها هم نمی م و احتمالا حتی اگه توش خیلی خیلی هم ماهر بودم باز هم روم نمیشد تو مراسما همش وسط باشم و کلاً اینکارو یه جورایی بیهوده و مس ه میدونم و با خودم میگم که چی،‌ اما برای مواردی که آدمو به اجبار بلند میکنند یا مثلاً‌ عروسی خواهر و خواهر همسر،‌ باید در حدی بلد باشم که از خج آب نشم...

اینم از ماجراهای این هفته. خدا کنه هفته دیگه بتونم کارهای عقب افتاده رو هم انجام بدم و از نظر مالی هم شرایط خوبی برام پیش بیاد انشالله. باید تا عید بتونم یه مبلغ بزرگی رو پس انداز کنم تا بتونم برای گرفتن وام مسکن بذارم بانک و همش دارم فکر میکنم میتونم تا اونموقع جمع کنم،‌انشالله که بشه.

ماس دعا



اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/11/13/post-61/هفته-شلوغ
  • مطالب مشابه: هفته شلوغ
  • کلمات کلیدی: خیلی ,هفته ,عروسی ,کنسرت ,بتونم ,دوست ,هفته دیگه ,انجام حرکات ,تجزیه تحلیل ,دوست دارم ,برای گرفتن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

رسیدیم به آ هفته...

یه هفته خیلی کرخت و خسته کننده رو گذروندم... هفته ای که توش همش خواب آلود بودم و احساس خستگی، پوچی  و بیهودگی بدجور اذیتم میکرد.

امروز یکی دوساعتی دیرتر اومدم سر کار همین باعث شده هم روحیم کمی بهتر باشه و هم از نظر جسمی سرحال تر باشم.

هرطور هست باید بتونم از این حس و حال فاصله بگیرم،‌ صدبار تصمیم گرفتم و اراده ن عملیش کنم. 

دلم میخواد یبار واقعاً‌ مرد عمل بشم... از فضای مجازی یه خورده فاصله بگیرم و بیشتر به مطالعه و حتی تدریس فکر کنم... حس میکنم روزهای عمرمون خیلی زود داره میگذره اونم بی هدف و بیهوده. باورم نمیشه دوماه دیگه دارم 33 ساله میشم.

این روزا همش به پول فکر میکنم، به اینکه چقد دوست دارم زودتر بتونیم خونمونو بزرگتر کنیم (البته همین الانشم راضیم)، چقد دلم میخواد ماشین ب یم، مسافرت خارج بریم و بچه دار شیم. گفتم بچه، به سامان میگم باید جدی تر بهش فکر کنیم، یه سری کارها رو انجام بدیم، بخصوص که من هم به خاطر تنبلی تخمدانم مشکلات دارم، اون میگه الان بچه میخوایم چیکار تو این وضعیت،‌ میگه خودمون هنوز از زندگی عقبیم، مگه اعصاب و حوصلشو داریم آخه،؟ خسته و کوفته برسیم خونه و بعد با بچه سروکله بزنیم، منم میگم بالا ه که چی، سنمون که کم نیست، بعدش هم مگه الان اقدام کنیم فوری بچه میاد اونم با وجود مشکل من؟ تا الانشم پشیمونم که چرا زودتر نیفتادم دنبال درمان مشکلم.


میدونم برای چی الان آمادگیشو نداره، حدود 4 ماهه درست و حس حقوق نگرفته و وضع مالیش افتضاحه، قسطاش عقب افتاده،‌از اینکه مجبوره از من بخواد بعضی مخارجو به عهده بگیرم خیلی ناراحته و کلاً‌ احساس بدی راجع به جیب خالیش داره،‌احساس ش ت و سرخوردگی میکنه و همش هم به خاطر اینه که حقوق نگرفته.  مردها غرورشون و حال خوبشون واقعاً‌ به جیبشون بستگی داره، وقتی پول دارند احساس اقتدار دارن،‌ خوشحالن و همه چیز به نظرشون خوبه،‌امان از وقتی که جیبشون خالی باشه، همش غر میزنن و ناشکری میکنن و به زمین و زمان بد میگن، همسر من هم از این قائده مستثنا نیست. خدا کنه به خاطر آرامش خودشم که شده پول بیاد دستش. بدجور احساس سرخوردگی داره. 


سه چهار روز پیش وقتی بهش راجب ازدواج همکارم با یه آدم پولدار گفتم،‌شبش که از سر کار برگشتیم و همو دیدیم، در حالیکه تو چشماش اشک جمع شده بود به من گفت ببخشید که شوهرت نمیتونه شاسی بلند برات ب ه،‌تو لیاقتت بیشتر از ایناست،‌ببخشید که من پولدار نیستم... انقد دلم ش ت، سرشو گرفتم تو بغلم و بهش گفتم من تو رو برای چیزی فرای مادیات انتخاب و ایمان دارم به انتخابم... البته فردای اون شب یه چیز دیگه هم گفتم که شاید زیاد هم خوب نبود،‌ گفتم من بیشتر از اینکه به پول طرف یا ماشین و خونش غبطه بخورم که ذره ای برام مهم نیست و نبوده، به ایمانش و خون بودنش غبطه میخورم. فردای اون شب هم سر بحثی که راجب همین مسائل مذهبی و تفاوتهامون شد، حرفی گفتم که خیلی خیلی ناراحتش کرد و اصلاً بچم بغض کرد که کاش نمیگفتم، پرسیدم اگه بهت بگن دینت چیه تو چه جو میدی؟ جوابش خیلی ناراحتم کرد، گفت مسلمان پدری و یه سری چیزای ناخوشایند دیگه... گفتم من حداقل برام مهمه بدونم با یه مسلمون زندگی میکنم که دینشو دوست داره حتی اگر مثلا به دلیل تنبلی به واجباتش مثل هم عمل نکنه، نه ی که میگه چون پدرش مسلمونه اونم اسما مسلمونه وگرنه...، متاسفانه بهش گفتم شاید اگه این حرفا رو زودتر میدونستم، بیشتر فکر می راجب اینکه میتونم با این افکار طرف مقابلم تا ابد کنار بیام یا نه، نمیدونم چرا اینو گفتم اما تقصیر خودش بود. اونم فکر کرد از ازدواج باهاش ناراحتم و از زندگی مون راضی نیستم که خدا میدونه اینطور نیست و من خوبیهای فراوونشو می پرستم. خلاصه که ب کلی براش توضیح دادم و نازشو کشیدم تا خوب شد،‌ آخه تمام دیروزو غمگین بود و روحیشو باخته بود.


  ب برای بار چندم بهم گفت ببخش کم و کاستی دارم، من تمام تلاشمو میکنم که برای تو خوب باشم و تو راضی باشی،‌ دیگه نمیدونم چیکار کنم. جواب دادم واقعا تقصیر تو نیست، ااشتباه از منه، من دیگه الان بعد ازدواجمون نباید به تو راجب این مسائل سخت بگیرم،‌ من میدونستم که عقاید مذهبیت با من خیلی فرق داره،‌البته عمقشو نمیدونستم و فکر می سطحی تر از این حرفاست و پیش بینی نمی اینطور باعث اختلاف و تنش بشه، اما الان هم که فهمیدم دلیل نداره به خاطر اینکه مذهبی نیستی و خیلی از باورها و اعتقادات منو قبول نداری،‌بهت سخت بگیرم و سرزنشت کنم،‌ باید چشماموببندم و تفاوتهامونو بپذیرم و بیخیال شم، اما چه کنم که معیار ایمان و اخلاق مهمترین معیارهام برای ازدواج بود و برام خیلی سخته در عمل که میبینم تو با اینکه همه جوره رفتارت بر اساس دین هست و مثلاً‌ حلال و حروم رو رعایت میکنی و اهل دل ش تن و غیبت و دروغ و خیلی چیزها نیستی اما باور قلبی و درونی به دینمون نداری و خیلی چیزها رو که من از جون و دل پذیرفتم و برام بدیهیه، اصلا قبول نداری و مثلا اعتقادی به خوندن نداری و بیشتر اونو اراست شدن میدونی یا روزه گرفتن و بیهوده میدونی و مثلاً‌ داشتن مرجع تقلیدو خنده دار ....

میدونم تقصیر خودمه و گفتن این حرفا الان دیگه درست نیست و منم که باید به عنوان زن خونه مدیریت کنم. البته اونم رفتاراش تحریک آمیزه و با تحلیل ای مداومش دامن میزنه به یادآوری اختلافاتمون، اما فکر کنم منم که باید کوتاه بیام و دیگه حتی ته دلم هم مقایسش نکنم.... 


  ب موقع خواب سه چهار تا آهنگ آروم و زیبا برام گذاشت (آهن سلام و شازده خانوم از ستار و دوتای دیگه)،‌ گفت تو طول روز که دلش گرفته بوده و فکر میکرده من از زندگیمون راضی نیستم، چندبار بهشون گوش داده بوده. چه حس خوبی بود وقتی موقع گوش دادن به آهنگ، موهامو نوازش میکرد و حرفهای عاشقانه تو گوشم میکرد. اون خوش قلب ترین و دلسوزترین و پاکترین آدمیه که به عمرم دیدم، تحمل ش تن دلشو ندارم. برام عزیزه و نمیتونم ناراحتیشو ببینم،‌ اما یه جاهایی هم هر دو مقصریم، مسائل مذهبی و تو زندگیمون بیش از حد پررنگه،‌ مدام بحثش وسط کشیده میشه شاید حتی بیشتر از طرف خود اون، چندبار بهش گفتم بیا راجب این چیزا بحث نکنیم و واقعاً برای زندگی ما هیچ سودی نداره و فقط به دعوا و بحث میکشونتمون اما بازم نمیشه و حرفش پیش میاد و اختلاف بالا میگیره...سامان شدیدا اهل مطالعست بخصوص راجب تاریخ و سیاست  و دوست داره نتیجه مطالعاتشو مدام با من مطرح کنه، همینه که همش بحث پیش میاد... ب باز قرار شد رعایت کنیم و ازین حرفا نزنیم، اما خودم بر اساس تجربه کاملا بعید میدونم. 


خلاصه که این روزا فشار زیادی رو هردومونه، از هر جهت، من از نظر وضعیتم برای کاهش وزنم و برخی مسائل کاری و شخصی، اونم به خاطر کار سختش و رفت و آمدش و بی پولیش و قسطای عقب افتادش. حدود یک ماه دیگه تولدشه،‌میخوام حس غافلگیرش کنم... کاش بتونم از اینی هم که هستم براش همسر بهتری باشم و خیلی جاها از خودگذشتگی کنم و کوتاه بیام حتی اگه تو خودم له بشم و بشکنم...


*یاد یکی از خاطرات پوسیده قدیمی افتادم،‌همش تو ذهنمه و از بابتش فوق العاده عذاب وجدان دارم. خدایا کاش میشد با یه دگمه دیلیت،‌همه خاطرات گذشته که آزارمون میدن و آدمایی که تاریخ مصرفشون گذشته رو فراموش کرد.این احساس گناه بدجور عذابم میده، کاش میشد هرگز اشتباه نمیکردیم و یا حداقل بهش ادامه نمیدادیم، کاش خوابشو نمیدیدم،‌کاش دوباره نمیذاشتم تو فکرم بیاد،‌کاش بهش سر نمیزدم،‌کاش عاقلتر بودم، کاش محکمتر بودم...

خدایا خودت کمکم کن.


اطلاعات

این هفته هم به پوچی و بیهودگی گذشت و نتونستم ازش استفاده ای کنم،  دو سه تا موضوع ناراحت کننده پیش اومد که الان دیگه فراموش ، مهمترینش این بود که فهمیدم نزدیک 10 ماه از سوابق دوران کاریم پریده و بیمه برام رد نشده، این یعنی به همون مقدار، دیرتر بازنشتسه شدن! خیلی ناراحت شدم اما کاریش هم نمیشه کرد، موضوع بعدی هم مربوط به رفتار یکی از همکارانم میشد که خیلی ناراحتم کرد اما  الان دیگه فراموش و نمیخوام راجبش بنویسم. بحث با سامان هم که معمولاً‌ چاشنی هر هفته زندگیمونه :) چقدرم که اعصابمون سر این بحثای بیخودی درمورد مسائل مس ه خورد میشه.

هفته دیگه هم یه عالم کار و برنامه دارم،‌شاید بخوام برای گرفتن طلبم به محل کار قبلیم مراجعه کنم، روز دوشنبه هم با یکی از دوستان خیلی خوبم که سالهاست از طریق مجازی باهاش آشنا هستم ،‌میریم کنسرت محمد علیزاده... واقعا تو این اوضاع بی حقوقی سامان، ید بلیط این کنسرت خیلی برام سخت بود، نه که پولش نباشه اما از ونجاییکه برای اون پول برنامه ریزی شده بود،‌ اولش تردید داشتم که بلیطشو ب م یا نه که بعد با خودم فکر سامان عاشق محمد علیزادست و خیلی وقت بود دوست داشت بره کنسرتش،‌از طرفی شب قبلش موقع خواب در حالیکه هر دومون به دلیل بحث کوچیکی که باهم کرده بودیم، خیلی دلمون گرفته بود بهم گفت ما چقدر تنهاییم، نه جایی میریم نه ی میاد، داریم منزوی میشیم،‌هیچوقت فکر نمی به اینجا برسیم و ... منم خیلی دلم ش ت و تمام روز بعد به خاطر این حرفا دلم پر بود، صبح که اتفاقی رفتم تو سایت ایران کنسرت و دیدم محمد علیزاده کنسرت داره تصمیم گرفت برای اینکه شادش کنم،‌بلیطشو بگیرم،‌بماند که چقدر سریع بلیطاش فروخته میشد و احتمالاً‌تا آ همون روز کل بلیطا تموم شده، قبل رزرو بلیط یهویی یاد همون دوستم افتادم و بهش پیام دادم که اونا هم اگه میتونن بیان که بعد م با همسرش موافقت کرد و در نهایت 4 تا بلیط یدم... حالا بیصبرانه منتظرم دوشنبه بشه که هم بریم کنسرت و هم اون دوستی رو که تابحال فقط از طریق مجازی میشناختم ببینم،‌امیدوارم در واقعیت هم با هم جور باشیم و همسرامون هم با هم مچ باشند... خلاصه که الان با وجود اینکه با وضعیت فعلیمون بهتر بود مخارجمونو کنترل میکردیم دل به دریا زدیم و میریم، از قضا همون دوستم هم مثل خودم خیلی اهل حساب و کتابه؛‌اما هردو به این نتیجه رسیدیم که داریم کار میکنیم که زندگی کنیم و نه برع ش. از این به بعد هم باید بخشی از پولمونو برای اینجور برنامه ها کنار بذاریم، چون این مدت هم من و هم سامان خیلی روحیه بدی داشتیم و احساس و یکنواختی میکردیم،‌نمیخوام این رویه تو زندگیمون باب بشه که تمام وقتمونو بذاریم برای خوردن و خو دن و تلویزیون دیدن،‌باید سراغ تجربه و فعالیتهای جدید و حتی تفریحات جدید بریم وگرنه میپوسیم...

فردا هم که پنجشنبه و جمعست و تعطیلیم، البته فردا که باید برم باشگاه،‌ هم امکانش هست که برای صبحانه با همون زوج دوست داشتنی بریم درکه که هنوز قطعی نیست و من منتظرم که برنامه سامان مشخص بشه.

میخوام تصمیم بگیرم متفاوت زندگی کنم،‌این سبک زندگی رو دوست ندارم،‌میخوام مفید باشم، از زندگیم لذت ببرم،‌برای همسرم بهترین باشم، روی رفتارهای شخصیم کار کنم و سعی کنم آدم بهتری بشم.... انقدر خوشم میاد وقتی میبینم یکی انگیزه زیادی داره و وقتشو به خوبی برای تفریح، مطالعه و کار تقسیم میکنه،‌ خیلی گیج و سردرگمم و نمیدونم چطور میتونم این روند پوچ و بیهوده زندگیمو مع کنم.. باید بشینم و حس فکر کنم و تصمیماتی بگیرم که قابلیت اجراشدن داشته باشه.

این زندگی راضیم نمیکنه...

پی نوشت: ب همسر مهربونم برای اینکه دلخوری و ناراحتی که تو دلم بود (از بابت اینگه گفته بود احساس تنهایی و منزوی شدن میکنه) از دلم دربیاره وقتی از سر کار برگشت،‌برام گل ید و منم حس خوشحال شدم و کلی ع با همون گل خشگل که اسمشم نمیدونم گرفتم... چی میشد هیچوقت همدیگه رو دلخور نکنیم و همیشه شاد باشیم و سرخوش؟ خدا کنه بتونیم تصمیماتی که ب گرفتیم رو عملی کنیم.


اطلاعات

دیروز به آشپزی گذشت، سامان رو هم رفت سر کار، اولین ای بود که بعد عروسیمون تنها بودم، میدونستم اگه مشغول کار نشم حتماً دلم بدجور میگیره، دیگه از ساعت 12 شروع به آشپزی و پخت و پز، که برای طول هفتمون غذا داشته باشیم، آخه شبا که میرسم خونه بخصوص روزایی که عصراش میرم باشگاه دیگه توان و حوصله آشپزیو ندارم و اینجور موقعها وقتی میدونم شام داریم خیالم راحت میشه و زمان بیشتری رو میتونم با همسرم باشم. خلاصه که اول خوراک مرغ دست ،‌بعد کوکو سبزی و بعد هم برای اولین بار تو عمرم آش رشته درست ، سامان عاشق آش رشتست و اگر شب  و روز هم آش رشته بخوره سیر نمیشه، خلاصه که دستورشو از اینترنت گرفتم و درست که به نظرم خوب شد، سامان هم حس تعریف کرد،‌البته ترجیح میدادم نفر سومی هم بخوره که اگه ایرادی داشته باشه بفهمم، از مامان اینا خواستم بیان خونمون باهم بخوریم یا با خودشو ببرن که خب نیومدن،‌ درنتیجه منم ب یه ظرف بزرگ از آش رشته پر و دادم به همسایه روبروییمون که یکی دو دفعه برامون آش و شیرینی آورده بود...خدا کنه اونا هم خوششون اومده باشه. خلاصه که همین کارا باعث شد دلگیری غروب رو حس نکنم،‌ سامان هم حدودای ساعت پنج و ربع اومد و چون ناهار نخورده بود،‌باقی زمان باقیمانده تا شب صرف پذیرایی از ایشون شد،‌ بعدش هم از اونجاییکه تصمیم داشتم برای اولین بار "باسلق" درست کنم، با وجود خستگی ترجیح دادم عملیش کنم و خلاصه در کمتر از نیمساعت آمادش که به نظرم خیلی خوب شد، البته به سفتی باسلق های بیرون نشد اما مزشو دوست داشتم...

پنجشنبه هم که به باشگاه رفتن و یه سری ید برای خونه گذشت! و برای شام که برای اولین بار یه غذای شمالی به نام سیرواویج درست که با برگ سیر و تخم مرغ درست میشه و شبیه کوکو هست که با پلو میخورن. دستورشو از مامان سامان گرفتم و به نظرم خیلی خوب شد. سامان عاشق این غذای شمالیه و خیلی از دیدنش ذوق کرد.

اینم از این، کم کم احساس میکنم جریان زندگی منو داره با خودش میبره، من، مرضیه ای که همه عمرش فکر درس خوندن و کار پیدا و پول جمع بود، الان مهمترین اولویت زندگیش شده آشپزی و خونه داری و رسیدگی به همسر! نمیدونم تحول خوبی هست یا نه، اما ته ته دلم حس میکنم از طبیعت وجودیم فاصله گرفتم و همین باعث میشه احساس بیهودگی کنم.خدایا کی میشه من به معنای واقعی راضی باشم از زندگی و از لحظه لذت ببرم؟ در حالیکه دارم آشپزی میکنم فکر میکنم میتونستم یه علم جدید یاد بگیرم و وقتی دارم چیزی یاد میگیرم به این فکر میکنم مثلاً تا الان دونستن زبان انگلیسی چقدر به کارم اومده که حالا اسپانیایی بیاد؟ خلاصه که بدجور خوددرگیری دارم، همین خوددرگیری رو مدتها برای خوندن برای قبولی آزمون ا داشتم تا بعد مدتها فکر و این دست اون دست ،‌به خودم گفتم آخه اتم گرفتی که چی؟ و این شد که برای همیشه ولش ... خیلی سردرگمم، احساس میکنم به یه مسافرت دو سه روزه بدجور نیاز دارم، هنوز هم تو فکر اینم که هر طور هست تا قبل سه نفره شدن یه مسافرت به خارج از کشور برم اما نمیدونم با اینهمه مخارج، بخصوص قسطای عقب افتاده سامان و فکر ید یه خونه بزرگتر و ماشین، چقدر ج برای مسافرت خارج به صلاحه. از طرفی درگیری بچه، یه روزایی شدیداً‌ احساس نیاز نمیکنم مثل همین روزا و یه روزایی که روحیم خوبه و احساس مفید بودن دارم، همش به خودم میگم الان بچه میخوایم چیکار؟ سامان هم تقریباً همین طوره،‌با این تفاوت که اون کمتر از من درگیر بچه دار شدن یا نشدنه. این منم که همش باید برای رفتن به و خوردن قرصای جورواجور برای تقویت جفتمون برنامه ریزی کنیم و به نظرم اگه به اون باشه حرفشو هم نمیزنه... مثلاً‌ این دو سه روزه همش با خودم میگم چی میشه زودتر بچه دار شم؟ اما میدونم احتمالاً‌ تا دو سه هفته دیگه با خودم میگم بهتره اول خونمونو بزرگتر کنیم و ماشین بگیریم بعد به فکر بچه دارشدن باشیم. نمیفهمم کی اینهمه تناقض درونی تو وجود من تموم میشه و جاشو به آرامش دائمی میده،‌آرامشی که توش نباید مدام به تصمیمات جدید و پوچی و بیهودگی زندگیم فکر کنم، آرامشی که نباید هر روز به این فکر کنم آ ش که چی؟ که ندونم چی میخوام و چی راضیم میکنه و کی راضی میشم...

شاید عجیب باشه اینو بگم اما تو این مقطع از زندگیم یکی از آرزوهای بزرگ و شاید دست نیافتنی برای من اینه که یاد بگیرم! میدونم شاید مس ه به نظر برسه اما همین موضوع خیلی وقتا اعتماد به نفسمو راجع به خودم گرفته! یعنی فکر کنم یادگرفتن برای من به همون اندازه قبولی ا خوشحال کننده باشه! خنده داره میدونم!

پی نوشت1: امروز خبر نامزدی همکارم سمیه رو شنیدم. ایشالا که خوشبخت بشه.

پی نوشت 2: دلم گرفته و بی جهت حال گریه دارم. بعیده اینبار از هورمونام باشه... سامان گفت بیاد خونه حالمو خوب میکنه و من گفتم فکر نکنم چیزی باعث شه امشب از این دلتنگی دربیام...


اطلاعات

رسیدیم به آ هفته...

یه هفته خیلی کرخت و خسته کننده رو گذروندم... هفته ای که توش همش خواب بودم و احساس خستگی، پوچی  و بیهودگی بدجور اذیتم میکرد.

امروز یکی دوساعتی دیرتر اومدم سر کار همین باعث شده هم روحیم کمی بهتر باشه و هم از نظر جسمی سرحال تر باشم.

هرطور هست باید بتونم از این حس و حال فاصله بگیرم،‌صدبار تصمیم گرفتم و اراده ن عملیش کنم.  دلم میخواد یبار واقعاً‌مرد عمل بشم... از فضای مجازی یه خورده فاصله بگیرم و بیشتر به مطالعه و حتی تدریس فکر کنم... حس میکنم روزهای عمرمون خیلی زود داره میگذره و بی هدف و بیهوده... این روزا همش به پول فکر میکنم، به اینکه چقد دوست دارم زودتر بتونیم خونمونو بزرگتر کنیم (البته همین الانشم راضیم)، چقد دلم میخواد ماشین ب یم، مسافرت خارج بریم و بچه دار شیم. گفتم بچه، به سامان میگم باید جدی تر بهش فکر کنیم، یه سری کارها رو انجام بدیم، بخصوص که من هم به خاطر تنبلی تخمدانم مشکلات دارم، اون میگه الان بچه میخوایم چیکار تو این وضعیت،‌میگه خودمون هنوز از زندگی عقبیم، مگه اعصاب و حوصلشو داریم آخه،‌منم میگم بالا ه چی، مگه الان اقدام کنیم فوری بچه میاد اونم با وجود مشکل من... میدونم برای چی الان آمادگیشو نداره، حدود 4 ماهه درست و حس حقوق نگرفته و وضع مالیش افتضاحه، قسطاش عقب افتاده،‌از اینکه مجبوره از من بخواد بعضی مخارجو به عهده بگیرم خیلی ناراحته و کلاً‌ احساس بدی راجع به جیب خالیش داره. مردها غرورشون و حال خوبشون واقعاً‌به جیبشون بستگی داره، وقتی پول دارند احساس اقتدار دارن،‌خوشحالن و همه چیز به نظرشون خوبه،‌امان از وقتی که جیبشون خالی باشه، همش غر میزنن و ناشکری میکنن و به زمین و زمان بد میگن، همسر من هم از این قائده مستثنا نیست. خدایا دل همسرمو شاد کن. سه چهار روز پیش وقتی بهش راجب ازدواج همکارم با یه آدم پولدار گفتم،‌شبش که از سر کار برگشتیم و همو دیدیم، در حالیکه تو چشماش اشک جمع شده بود به من گفت ببخشید که شوهرت نمیتونه شاسی بلند برات ب ه،‌تو لیاقتت بیشتر از ایناست،‌ببخشید که من پولدار نیستم... انقد دلم ش ت، سرشو گرفتم تو بغلم و بهش گفتم من تو رو برای چیزی فرای مادیات انتخاب و ایمان دارم به انتخابم... البته فردای اون شب یه چیز دیگه هم گفتم که شاید زیاد هم خوب نبود،‌گفتم من بیشتر از اینکه به پول طرف یا ماشین و خونش غبطه بخورم که ذره ای برام مهم نیست و نبوده، به ایمانش و خون بودنش غبطه میخورم... فردای اون شب هم سر بحثی که راجب همین مسائل مذهبی و تفاوتهامون شد، حرفی گفتم که خیلی خیلی ناراحتش کرد و اصلاً بچم بغض کرد که کاش نگفته بودم، اما تقصیر خودش بود. خلاصه که ب کلی براش توضیح دادم و نازشو کشیدم تا خوب شد،‌آخه تمام دیروزو غمگین بود و روحیشو باخته بود،‌ ب بهم گفت ببخش کم و کاستی دارم، من تمام تلاشمو میکنم که برای تو خوب باشم و تو راضی باشی... جواب دادم شتباه از منه، من دیگه الان بعد ازدواجمون نباید به تو راجب این مسائل سخت بگیرم،‌من میدونستم که عقایدت با من خیلی فرق داره،‌البته عمقشو نمیدونستم اما الان هم که فهمیدم دلیل نداره به خاطر اینکه مذهبی نیستی و خیلی از باورها و اعتقادات منو قبول نداری،‌بهت سخت بگیرم و سرزنشت کنم،‌اما چه کنم که معیار ایمان و اخلاق مهمترین معیارهام برای ازدواج بود و برام خیلی سخته در عمل که میبینم تو با اینکه همه جوره رفتارت بر اساس دین هست و مثلاً‌ حلال و حروم رو رعایت میکنی و اهل دل ش تن و خیلی چیزها نیسیتی اما باور قلبی و درونی به دینمون نداری و خیلی چیزها رو که من از جون و دل پذیرفتم و برام بدیهیه ،‌اصلا قبول نداری....

میدونم تقصیر خودمه.... البته اونم رفتاراش تحریک آمیزه و دامن میزنه به یادآوری اختلافاتمون اما فکر کنم منم که باید کوتاه بیام و دیگه حتی ته دلم هم مقایسش نکنم. ب موقع خواب سه چهار تا آهنگ آروم و زیبا برام گذاشت،‌چه حس خوبی بود وقتی موهامو نوازش میکرد و حرفهای عاشقانه تو گوشم میکرد. اون خوش قلب ترین و دلسوزترین آدمیه که به عمرم دیدم، تحمل ش تن دلشو ندارم. برام عزیزه و نمیتونم ناراحتیشو ببینم،‌حدود یک ماه دیگه تولدشه،‌میخوام حس غافلگیرش کنم... کاش بتونم از اینی هم که هستم براش همسر بهتری باشم و خیلی جاها از خودگذشتگی کنم و کوتاه بیام حتی اگه تو خودم له بشم و بشکنم...


*یاد یکی از خاطرات پوسیده قدیمی افتادم،‌همش تو ذهنمه و از بابتش فوق العاده عذاب وجدان دارم. خدایا کاش میشد با یه دگمه دیلیت،‌همه خاطرات گذشته که آزارمون میدن و آدمایی که تاریخ مصرفشون گذشته رو فراموش کرد.این احساس گناه بدجور عذابم میده، کاش میشد هرگز اشتباه نمیکردیم و یا حداقل بهش ادامه نمیدادیم، کاش خوابشو نمیدیدیم،‌کاش دوباره نمیذاشتم تو فکرم بیاد،‌کاش...

خدایا خودت کمکم کن.


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/29/post-59/
  • مطالب مشابه: دل ش تن + حس گناه
  • کلمات کلیدی: خیلی ,اینکه ,الان ,برام ,گفتم ,خدایا ,کوتاه بیام ,خیلی چیزها
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

خب چهار روز عالی و رویایی رو گذروندم، در شهر زیبای رشت در کنار مادرشوهر و پدرشوهر و خواهر شوهر مهربونم که واقعاً‌ دوستشون دارم و از بودن در کنارشون بینهایت لذت میبرم.

پنجشنبه صبح به سمت رشت حرکت کردیم و دیروز بعد از ظهر هم برگشتیم تهران و حدود ساعت نه و نیم شب رسیدیم خونه،‌ البته به نظرم خیلی شانس آوردیم وو واقعاً‌ لطف خدا بود که ماشین گیرمون اومد و تونستیم دیروز برگردیم چون ظاهراً همه اتوبوسها برای بردن و آوردن زائرای اربعین رفته بودند مرز و ماشین اصلاً‌ نبود و با ماشین شخصی برگشتیم ولی اگر لطف خدا نبود همونم گیرمون نمیومد و اونوقت ممکن بود امروز با اینهمه کار نتونم برسم تهران و بیام سر کار.

خلاصه که اونجا همه چیز عالی بود، احساس آرامش مطلق،‌خواب راحتی که مدتها بود ازش محروم بودم، غذاهای خوشمزه مادرشوهر، تفریح و گردش و زیارت.... رفتن به فومن و صومعه سرا و لاهیجان و آستانه اشرفیه، زیارت در آستانه اشرفیه و یدن بادومای گرم و خوشمزه آستانه، ع گرفتن کنار دریاچه شهر لاهیجان و آبشار قشنگش، دیدن مرغای دریایی، پیاده روی شبانه با همسرم در شهر صومعه سرا و ردشدن از کنار کب هایی که بوی مطبوعشون تو اون شب سرد و بارونی حس مستمون کرده بود، رفتن به مقبره سید جواد تو شهر رشت و خوندن زیارت عاشورا، خوردن فسنجون و ماهی و خورشت بادمجون و سیر ج شمالی و باقالی قاتوق با یه عالم ترشی و زیتون و ماست برانی و سبزی خوشمزه.... خو دن در حالیکه صدای شرشر بارون که رو سقف خونه میچکید حس حالمونو قشنگ میکرد، دیدن دو تا کارتون مینیون و یه عالم کلیپ کنار سونیا خواهر سامان،‌زدن حرفهای خوب و انرژی بخش که حس حال یکنواخت این روزهامونو خوب کرد...

خلاصه که همه چیز در عالیترین شکل خودش بود، خدا رو شکر که از اداره هم تماسی نداشتم و خیلی خیلی احساس آرامش می ... از استرس به کلی دور بودم و همین رمز خواب راحت شبانم بود بعد اینهمه مدت...

البته اگر دعوای و چهارشنبه قبل سفرمون رو که حس اعصاب جفتونو به هم ریخت نادیده بگیریم، همه چیز خوب و عالی بود، خدا رو شکر که طبق معمول با پادرمیونی و حرفهای قشنگ سامان آشتی کردیم و روز سفرمون بهمون زهر نشد.

واقعا به این سفر نیاز داشتم،‌البته دیگه این اوا داشتم از اونهمه بارون خسته میشدم، چون هوا سرد بود و بارون هم یریز میبارید، اما واقعاً غنیمت بود دور شدن از هوای آلوده تهران.

انقدر خوش گذشت که اگر بد نبود و روم میشد دوست داشتم تعطیلی هفته دیگه رو هم دوباره برم اونجا! اگرچه احت هست که مامان بابای سامان خودشون بیان که خب اینم خبر خوبیه. از وبدن در کنارشون لذت میبرم،‌مادر سامان همیشه ازم تعریف میکنه! در کمال تعجب از خونه داریم خیلی تعریف میکنه و پدرش هم مدام با لفظ عروس گلم و به به چه عروسی دارم کلی حالمو خوب میکنه.. همسرم هم که انصافاً‌ همه جا همه جوره هوامو داره و همین باعث میشه یه وقتها احساس کنم همه چی خوبه، ولی خب به محض اینکه از خودمون تعریف میکنم دعواهای بدی بینمون میشه،‌مطمئنم تصادفی نیست. خیلی زیاد باید رو روابطمون کار کنیم،‌با اینحال میدونم که عشق و علاقه عمیقی بینمون هست و اگر رو یه سری معایبمون کار کنیم هر روز بهتر از روز قبل میشیم. به نظرم از اونجا که بیشتر من مقصرم لازمه بیشتر رو خودم کار کنم و ابتکار عملو به دست بگیرم...

کاش همیشه بتونیم مثل این چند روزی که رشت بودیم،‌با هم باشیم و خوش بگذرونیم و از زندگی لذت ببریم.


اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

دیگه تقریباً‌بطور کلی درمانهای سنتیمو کنار گذاشتم، راستش تاثیر خاصی ندیدم، جز اینکه حس میکنم وزنم بیشتر شد و شکمم هم خیلی ورم داشت،‌از طرفی یه عالم محدودیت غذایی و دمنوشای مختلفی که باید درست می حس خستم کرده بود، الان دیگه بعد حدود سه ماه تقریبا ولش و فقط سعی میکنم یه سری موارد خیلی کمو رعایت کنم،‌مثلا دیگه گوشت و گوساله خیلی به ندرت میخورم و بجاش از گوشت ی استفاده میکنم که راستش اصلاً‌دوست ندارم، اما دارم رعایت میکنم، یه مدت هم به جای مرغ،‌بوقلمون استفاده کردیم، اما شنبه این هفته که خواستم دوباره بوقلمون درست کنم، یه جورایی از اونهمه استخون ریز و درشت چندشم شد و فکر نکنم دیگه ب م،‌احتمالاً‌ برخلاف نظر سنتیم که خوردن مرغ رو برای مدتی برای من ممنوع کرده بود، مجبورم مرغ رو با مخلفاتی که سر و تا حدی میگیره بخورم...به هر حال تا حدی علاقمو نسبت به طب سنتی از دست دادم و ترجیح میدم خودم تشخیص بدم چی برام خوبه و چی بد، اوناییکه با مزاجم سازگاره بخورم و اوناییکه نیست رو ترک کنم...

در راستای عمل به توصیه پزشک نم که ازم خواسته بود ده کیلو وزن کم کنم،‌حدود بیست روزی میشه که دارم کمتر غذا میخورم و البته از ده روز پیش بطور جدی دنبال کم خوری و کاهش وزن هستم، مهمتر از همه اینه که در یک اقدام شجاعانه،‌بعد سالها باشگاه ثبت نام و روزهای فرد میرم باشگاه،‌البته با توجه به نداشتن استعداد تو ورزشهایی مثل زومبا و اروبیک،‌در حال حاضر با دستگاههای هوازی مثل تردمیل و دوچرخه و ... کار میکنم و به نظر خودم تو همین دو هفته یه مقداری وزنم کمتر شده. ایشالا که نتیجه بده و خدا کنه صورتم خیلی در آستانه عید نوروز به هم نریزه و لاغر نشه.

اوضاع رابطمون با سامان خدارو شکر بد نیست، اما خب چند شب پیش درست شب دوباره سر موضوعی که مرتبط میشد به یه دلخوری کوچیک راجب خانواده هامون، بحثمون شد و به جایی رسید که من حالم اب شد و چون دیروقت بود،‌ استرس گرفتم که دوباره خوابم نمیبره، طفلی سامان کلی بهم محبت کرد و نازمو کشید تا خوابم برد، فردا شبش هم که از سر کار برگشتم خونه و البته سامان زودتر از من از سر کار برگشته بود، همینکه کلید انداختم و درو باز ، دیدم روبروم زانو زده و یه شاخه گل نرگس قشنگ گرفته دستش همراه یه کادوی کوچیک که وقتی بازش یه عالم ازش خوشم اومد،‌یه روسری خیلی قشنگ با زمینه قرمز و مربع های دلی رنگ. دستش درد نکنه که هیچوقت دلخوری رو کشش نمیده و تمام تلاششو میکنه که من خوشحال و راضی باشم.

امشب هم که شب یلداست و متاسفانه به خاطر کارم مجبور شدم اداره بمونم، امشب اولین شب یلدای زندگی دونفرمون البته بعد همخونه شدنمون بود که انگار قسمت نیست پیش هم باشیم،‌البته خدا رو چه دیدی،‌شاید تونستیم یک ساعتی با هم باشیم. معلوم نیست کارم تا چه ساعتی طول بکشه،‌معمولاً‌ این جور برنامه ها گاهی تا ساعت یک شب هم طول کشیده،‌ایشالا امشب بتونیم زودتر بریم،‌حتی اگه ساعت یازده شب هم خونه باشم راضیم...

ب خواب وحشتناکی دیدم که از شدت ترس و ناراحتی از خواب پ ، فکر کنم تازه اذانو گفته بودند، انقدر ترسیده بودم که اگه سامانو کنارم نمیدیدم خیلی حالم بدتر میشد، صبح صدقه گذاشتم کنار،‌ایشالا که خیره.

دیروز عصر داشتیم با همکارام داستان مثلاً‌ عاشق شدنامونو میگفتیم،هر کدوم دو سه تا داستان باحال تعریف کردیم،‌اما الان که خوب فکر میکنم میبینم من که اینهمه تو زندگیم از هر جهت سختی کشیدم،‌ با هر دیگه ای غیر از همسرم ازدواج می ، نمیتونستم تا این اندازه در کنارش آرامش داشته باشم.... الان مطمئنم اینکه میگن خدا برای هر جفت خودش رو آفریده کاملاً‌درسته و اگر ازدواج من زودتر از 31 سالگی و با افرادی که تو زندگیم وارد شدند،‌سر نگرفت،‌قطعاً‌حکمتی داشته که الان میفهمم... ما خیلی جاها با هم اختلاف نظر داریم،‌از جهت و مذهبی و اعتقادی و حتی یه جاهایی فرهنگی،‌اما علیرغم همه این تفاوتها من میدونم قطعاً‌با هیچ مرد دیگه ای یک ثانیه هم نمیتونستم زندگی کنم... خدایا تو که میدونی من چقدر تنهایی و رنج کشیدم،‌سایشو بالای سرم نگهدار و بهش سلامتی و دلخوشی و آرامش عطا کن و ما و زندگیمونو لحظه ای به حال خودش رها نکن.... آمین


بعداً‌نوشت: ب ساعت نه و ده دقیقه شب برگشتم خونه که به نظرم خیلی خوب بود و اصلاً‌انتظار نداشتم کارمون اونموقع تموم بشه، تو اینجور برنامه ها اغلب تا ساعت دوازده شب طول میکشه... دو پرس چلوکباب هم که اداره برای شام بهمون داده بود برداشتم و از نقلیه اداره ماشین گرفتم و برگشتم خونه. تو راه به سامان زنگ زدم و الکی گفتم امشب تا دوازده یک اداره ام،‌تو شامتو بخور، که به قدری صداش ناراحت بود اصلاً‌ متعجب شدم، گفت تو که نیستی نمیتونم چیزی بخورم! منم چون میدونستم چند دقیقه دیگه میرسم، مثلاً‌بازی رو ادامه دادم و گفتم عزیزم کار من طول میکشه، تو بخور که اونم با ناراحتی هر چه تمامتر گفت،‌نه نمیتونم،‌حالا اگر گرسنم شد میخورم،خیلی غمگین بود بچم،‌بعد که رفتم خونه از تعجب نمیدونست چیکار کنه! فقط چند دقیقه نگام میکرد!‌ بعدش هم یه عالم بغلم کرد و ... وقتی سرمو بالا آوردم و نگاش ،‌ دیدم تو چشماش اشک جمع شده و چیزی نمونده گریش بگیره، بهم گفت دیگه نمیتونم ی اعت هم بدون تو توی خونه باشم، تا آ شب براها بهم گفت انرژی به بدنم برگشت، انگار جون تو تنم اومد تو رو دیدم، میگفت مثل یک قناری که جفتش کنارش نیست،‌ سرگردون و بیتاب بودم..... الهی بمیرم که انقدر بدون من بهش سخت میگذره، الهی بمیرم که انقدر کارش سخته، خدایا بهش توان بده، شوهرمو برام حفظ کن، بهش سلامتی بده و بهم لیاقت بده همونقدر که ارزش و شایستگیشو داره،‌بتونم براش همسر خوبی باشم، شایستگی داشتنشو داشته باشم،‌لیاقت همسرش بودنو....

خدا رو شکر که ب تونستم زود برگردم و دو سه ساعتی اولین شب یلدای زندگی مشترکمونو با هم باشیم،‌ با اینکه هر دو شدیداً‌ خسته بودیم، یکم تخم کدو و چای و میوه خوردیم و همین شد خوراکیهای شب یلدامون،‌شام هم که به لطف اداره دو پرس کباب خوشمزه با مخلفاتش خوردیم که خیلی بهمون چسبید...

خدایا شکرت به خاطر داشتن همسرم، خدایا شکرت که شغلی دارم که از بابتش حقوقی برام میاد و میره. خدایا شکرت که سامان من حداقل سر کار میره هرقدرم کارش سخت باشه، شکرت به خاطر زندگیمون،‌هوای دونفره هامونو داشته باش که ما به جز همدیگه و خودت ی رو تو این دنیا نداریم...


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/09/30/post-54/
  • مطالب مشابه: اتفاقات این چندوقت + شب یلدا در اداره
  • کلمات کلیدی: خیلی ,اداره ,خونه ,میکنم ,سامان ,خدایا ,خدایا شکرت ,برگشتم خونه ,الهی بمیرم ,یلدای زندگی ,کرده بود،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تمام تن و بدنم درد میکنه...

به سختی تونستم در اتاقو قفل کنم و نیمساعتی روی کاناپه اتاقمون دراز بکشم،‌حداقل کمی بهتر شدم اما نه انقدر که بتونم امروز باشگاهمو برم، با اینحال نمیتونم از باشگاه صرف نظر کنم.

لعنتی وزنم تغییر نکرده بعد یکماه. خیلی عصبیم از این بابت. اینهمه کم خوری برای چی؟ کاش مجبور نبود انقدر رژیم بگیرم،‌متنفرم از رژیم گرفتن.... نمیدونم شایدم واقعاً اونقدرا که فکر میکنم کم تر از قبل نمیخورم، وگرنه بعد یکماه حداقل دو کیلو که باید کم می .... برنج که نمیخورم اما شاید از نون باشه،‌آخه نونو هم که حذف کنم چی میمونه دیگه که بخورم،‌تازه همون نون هم نصف قبل میخورم! گرفتاریه! اگه بخاطر بچه دار شدن نگفته بود وزن کم کنم شاید دیگه هیچوقت بعد عروسیم به فکر کم وزنم نمیفتادم! اینبار اگه بالا ه کم کنم نباید اجازه بدم دوباره اضافه شم،‌واقعا برای من مرگه!

خواهرم زنگ زد گفت احتمال داره فردا شایدم براش خواستگار بیاد، گفته مریم اینا هستن اما یه جورایی انگار نمیخواست من و سامان هم بریم که شلوغ بشه،‌آخه از طرف اونا فقط مادر و خواهر و خود پسره هستن و منم نظرم اینه که اصلا نیازی به حضور خواهرا نبود،‌اما وقتی دیدم مریم میان و انگار یه جوری میخواد بشه که دیگه ما نریم و شلوغ نشه، ناخواسته بغض و دلم ش ت.

اصلا تازگیا خیلی راحت دلم میشکنه، شایدم راحت نه، یه چیزایی از قدیم تو دلم مونده که چرا به ما بها نمیدن، کلاً‌از بیشتر آدما زده شدم و دوست ندارم با ی رفت و آمد کنم.... خونه خودمو خلوت دونفرمونو به هر چیزی ترجیح میدم. خدا رو شکر لااقل سامان برای من مونده که بدونم از وجودش برام مایه میذاره...

دیروز رفتم و براش یه قرص تقویتی خیلی خوب و گرون گرفتم، خدا کنه با مصرفش یه سری مشکلاتمون حل بشه،‌چون خیلی دارم اذیت میشم. برای خودم هم قرص هورمونی برای اینکه بشم یدم و همینطور قرص ال کارنیتین ک یه چربی سوز قویه! خیلی گرون دراومد تازه خیلی قرصای مهم دیگه رو هم ن یدم،‌ برای بیجونی و خستگیم باید یه قرص تقویتی عالی ب م که گرونه، مثل قرص فارماتوون که فکر میکنم 130 تومن باشه،‌همینطور یه قرص برای رفع چین و چروک و افتادگی صورت،‌کرم دور چشم و ضد چروک و چیزای دیگه هم باید ب م که ایشالا دم عید انقدر دست و بالم باز شه بتونم ب م... همین الان دور چشم و پیشونیم چروک افتاده که فکر کنم باید برای اولین بار بوتا کنم...خدا کنه جراتشو داشته باشم و خوب بشه. مجموعاً سبک زندگیم افتضاحه باید عوضش کنم. حس بیهودگی همیشه باهامه،‌ دقیقا نمیدونم چی میخوام، نه مطالعه میکنم نه اونقدرا دنبال تفریح میرم،‌یه روند روتین که کم کم داره افسردم میکنه. چندروزه هی دودوتا چارتا میکنم ببینم میشه قبل اینکه به امید خدا سه نفر بشیم یه سفر دونفره بریم خارج از کشور، میبینم هزینه هاش بالاست اما باز به خودم میگم وقتی بچه بیاد باید تا سالها خوابشو ببینی! این چندوقت تورهای مختلفو چک ، با خودم میگم ارزششو داره یه بارم شده جایی غیر از ایرانو ببینیم و دلمون خوشه باشه از دونفره بودنمون استفاده کردیم...

درمورد بچه دار شدن احساسات متناقض دارم، یه روزایی شدیداً دنبالشم و اصلاً‌ حریصم،‌یه روزایی میگم حالا تا وقتی خونم کوچیکه و خودمونم هنوز خیلی با هم خوش نگذروندیم بهتره یه چندوقتی صبر کنیم! اما مشکلات فیزیکی من و سنم همش بهم هشدار میده که اصلاً درنگ جایز نیست، بخصوص که مشکلات دیگه ای هم داریم که برای من زنگ خطره.

ایشالا هر چی خیره... با همه این حرفا به نظرم اگر با وجود مشکلات من، زودتر یه بچه ای بیاد نفس راحتی میکشم که این مرحله از زندگیم هم انجام شد و انقدر استرس باردار شدنو نشدنو ندارم! خدایا خودت میدونی دوست ندارم برای بچه دار شدن زیاد دردسر بکشم و دنبال آمپول و دوا و و پیگیری زیاد باشم، خودت تو این مورد هم لطفتو شامل حال ما کن.

خدا کنه با این حال بد و بدن درد بتونم تمرینای باشگاهو انجام بدم.... واقعاً خسته و بیجونم.


اطلاعات

ب خبردار شدم پدر و مادر سامان برای آ هفته میان خونمون.احتمالا فردا میرسن تهران.

منم که این چندوقت به شدت احساس خستگی میکنم، فکر کنم هم به خاطر آلودگی هوا باشه و هم به خاطر رفتن به باشگاه،‌اصلا انگار جون تو بدنم نیست.

خانوادشو خیلی دوست دارم اما استرس اینکه چی بپزم و تمیز خونه و اینا یکم بهم استرس میده، حالا شاید اگه دیدم فردا مثلا ظهر میان مرخصی بگیرم از اداره و به کارا برسم.

خیلی دوست دارم یه سری مسائل خصوصیو تو این وبلاگ بنویسم اما اصلا نمیتونم، همش باید خودمو سانسور کنم از ترس اینکه شاید ایی بخونند که میشناسمشون که چون این قضیه در گذشته اتفاق افتاده،‌باعث شده کاملاً خودمو سانسور کنم.

یه چیزایی در رابطه من و سامان برام جای سواله و دوست دارم راجبش م کنم اما نمیتونم بگم... یه سری سوالاتی که خجابت میکشم از دوست و آشنا بپرسم. نمیدونم چکار کنم،‌حتی از رمزی نوشتن هم میترسم ...

زندگی روند خوبی داره، اما خب رسیدن به کار خونه خیلی خستم میکنه بازم خدا رو شکر راضیم. فقط یه وقتها دلم از تنهاییمون میگیره که اونم قابل تحمله تا وقتی من و سامان با هم خوبیم و همو داریم...

خیلی دوست دارم یه مسافرت برنامه ریزی کنم، ببینم تا آ سال وضعیت چطور پیش میره. یکی از برنامه های مهم زندگیم یدن یه خونه بزرگتره حتی اگه شده تو محله فعلیمون، چون محله الانمون خیلی محله مناسبی نیست،‌اما من مشکلی باهاش ندارم، وقتی میبینم میشه با همون پول یه خونه متراژ بالاتر اینجا ید، نمیتونم هب یه خونه خیلی کوچیک تو محله بهتر راضی بشم.... خونه الانم هم خیلی کوچیکه،‌البته من دوستش دارم اما باید دیر یا زود جامونو بزرگتر کنیم و حداقل یه دوخوابه بگیریم.... این مست م اینه که حداقل تا یک سال و نیم دیگه حس پس انداز کنم و بعد با فروش خونه خودم بتونم یه جای حداقل شصت متری شایدم بالاتر بگیرم. تا خدا چی بخواد... از وقتی ازدواج پولدار شدن خیلی برام مهم شده و همش دنبال اینم که پس انداز کنم، این البته خیلی خوبه اما به شرطیکه دیگه زیادی مقتصد نشم که مثلا از یه سری خواسته های خودم بگذرم. تا الان که اینطور نشده خدا رو شکر،‌اما خب من این چندوقت اخیر خیلی کم لباس یا وسایل آرایشی یدم، و همش به چیزهایی که داشتم قناعت ... شاید بیکار شدن سامان هم دلیلی شد که انقدر دودوتا چارتا کنم، چون در واقع بیشترین حجم مدیریت مالی بخصوص از جهت پس انداز به عهده منه و من حتی اگه حسابم خیلی هم پر باشه حاضر نیستم ج الکی کنم. مثلاً‌حاضر نیستم لباس مارک ب م، برای مانتو و شلوار و کفش پول زیاد نمیدم و اصلا باورم نمیشه مثلا یکی کفشو پونصد تومن یده باشه! حالا خیلی وقتها هم شده که منم راحت بتونم کفش یا لباسی با همین قیمت ب م اما حتی در اوج بی نیازی هم دلم نیومده و مثلا یه کفش هشتاد نودتومنی یا پایینتر یدم، تازه خیلی هم خوب درومده... مادر همسرم خیلی این ویژگی منو دوست داره و میگه دقیقاً‌ مثل خودش حساب زندگی دستمه و خیالش از بابت زندگی پسرش راحته. منم این ویژگیمو دوست دارم و به واسطه همین بود که تونستم یه خونه نقلی برای خودم ب م،‌اما این روزا فکر میکنم دیگه زیادی وسواس پس انداز پیدا و همش به فکر آینده ام و میخوام زودی همون اول ازدواج به چیزایی دست پیدا کنم که خیلیا مثلا ده سال بعد ازدواج بهش رسیدن.

اینم از این، خدا کنه آ هفته با وجود پدر و مادر سامان کارا خوب پیش بره و بهمون خوش بگذره.


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/14/post-56/وسواس-پس-انداز-من
  • مطالب مشابه: وسواس پس انداز من
  • کلمات کلیدی: خیلی ,خونه ,دوست ,مثلا ,انداز ,سامان ,دوست دارم ,خیلی دوست ,دیگه زیادی ,خونه خیلی ,خودمو سانسور
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دلم یه جورایی گرفته، به خاطر بحث مس ه ای که ب با همسرم داشتم! وای خدا چرا انقدر باید مسائل بیخودی تو زندگی ما اثر داشته باشه آخه؟


موضوع سر درگذشت مرحوم آی.ت.الله ه.اش.می بود که من به شخصه احترام زیادی برای ایشون و خیلی دیگه از مقامات عالیرتبه کشورم قاائل هستم اما همسرم هربار که تصویر مقامات در مراسم تشییع مرحوم پخش میشد، جلوی من و مادرم یه چیزایی میگفت که هردومون ناراحت میشدیم، آ ش ب تو ماشین موقع برگشتن از خونه مامان اینا که مامان بابا خودشون ما رو تا خونه رسوندن، بهش تذکر دادم که لطفاً‌ این حرفها رو نزن،‌ من ناراحت میشم و گناه داره و... مادرم هم به سامان گفت اینجوری نگو دیگه گناه دارن (حالا نمیخوام بگم سامان چی گفته بود)، سامان هم بهش برخورد که چرا تو جلوی مادرت به من تذکر دادی که مامان هم بهم بگه اینطوری نگو، حالا این در حالیه که من بعد اینکه دو سه دفعه یه جمله خیلی بد رو به کار برد، فقط گفتم "سامان جان نگو دیگه اینطوری، درست نیست"، مامانم هم آروم گفت راست میگه سامان جان نگو... همین به آقا کلی برخورد و خیلی سرد با مادر و پدرم خداحافظی کرد، همین باعث ناراحتی من شد اما وقتی درو باز کردیم و اومدیم تو خونه و برع همیشه اون جلوتر از من رفت داخل،‌سکوت و حرف نزدم تا اینکه خودش با عصبانیت گفت بار آ ت باشه جلوی مادر پدرت به من تذکر میدی و... منم گفتم تو که میدونی مادرم روحیه انقل داره و کل خانوادش به خصوص برادراش جزء فعالان انقلاب بودند، برای چی هی جلوی اون از این بحث های که کاملاً با عقایدش متفاوته، می کنی؟ مگه اون تلاش میکنه نظر تو رو عوض کنه که تو مدام از این و اون جلوش بد میگی؟ الان اگه مامانم بخواد نظرتو راجع به فلان شخصیت که دوستش نداری تغییر بده و بگه اینطوری که تو میگی نیست، تو نظرت عوض میشه که حالا مدام میخوای نظر مادرم رو تغییر بدی؟ بعدش هم این وسط یه سری حرفایی رد و بدل شد که اصلاً‌ خوب نبود. منم خیلی دلخور شدم و ب با قهر خو دیم. برع همیشه که منتمو میکشید اینکارم نکرد و زودتر از من رفت خو د، منم دلم نیومد شب بخیر نگم و نیمساعت بعد که رفتم رو تخت دراز کشیدم خیلی آروم گفتم شب بخیر و اونم آروم و سرد جواب داد.


امروزم که فعلاً‌حرف نزدیم. دوست ندارم قهر باشیم اما به نظرم اصلاً‌ تقصیر من نبود،‌ اون نباید به خصوص پیش مادرم که روحیه مذهبی و انقل داره اونطوری حرف بزنه. ب بهش گفتم وقتی اینطوری میگی، برای مادرم واقعاً کمتر از توهین به اعضای خانوادش نیست و تا کی میخوای وقتی میریم خونه مامان اینا، مدام باهاش راجع به این جور مسائل صحبت کنی؟ آخه سامان عاشق مامان منه و وقتی میره اونجا خیلی با مامان گرم میگیره و مدام تحیلیل های اجتماعیشو باهاش مطرح میکنه و مامان هم در کمال ادب گوش میکنه و آ ش خیلی آروم و ملایم میگه فکر نکنم اینطوریام باشه که تو میگی و احتمالاً‌ برای فلانی شایعه درست د و ... همیشه هم سامان میگه مامانت با وجود اینکه این روحیه انقل رو داره،‌اما اهل جار و جنجال و افراط نیست و خیلی خوب به نظر مخالفش گوش میده، اما به نظر من مخالفت با توهین فرق میکنه و اون نباید مدام جلوی من و مامانم یه سری چیزایی رو بگه که ما رو ناراحت میکنه... حالا خود من یه طرف که انقدر سر هر تاریخی که دو تایی میبینیم باید بابت حرفهاش حرص بخورم یا دعوامون بشه، دیگه چه دلیلی هست خونه مامان اینا هم همش ازاین جور حرفا بزنه! اوف..

خلاصه که ب بعد برگشت از خونه مامان به قهر و دعوا گذشت، کلاً ما که مدیریت بحران بلد نیستیم و موقع دعوا صدامون بالا میره که من اصلاً دوست ندارم و از اینکه همسایه ها بشنوند خیلی ناراحت میشم. انقدر ازش ناراحتم که دلم نمیخواد امشب باهاش گرم بگیرم و فعلاً‌ دوست دارم امشبو سرسنگین باشم و زیاد حرف نزنیم. درسته تو دعوا خیرات پخش نمیکنند،‌اما دو سه تا واژه بکار برد که دلم ش ت. منم یه عادت بدی دارم که اگر با قهر بخو م و موقع خواب بغ.لم نکنه،‌تا صبح بدخواب میشم، ب تا صبح خواب و بیدار بودم و فکر کنم مجموعا دو سه ساعت هم درست و حس نخو دم. نصفه شب همش بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرد.


مثلاً دیروز رفته بودم خونه مامان اینا که به درخواست بابام براش الویه درست کنم که  ببره شرکتش و با همکاراش بخوره. شاید پنج شش ساعت درگیر آماده ش بودم و خیلی خسته شدم،‌ آ شم که خستگی تو تنم موند با جرو بحث ب... اما خب انصافاً الویه خوبی شد!


بگذریم،‌خدا رحمت کنه آیت.الله هاش.می رو، یکشنبه شب که خبرشو شنیدم مامانم اینا خونمون بودن و نزدیکای شام بود،‌به قدری شوکه شدم که نگو،‌ خیلی خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم، برای مظلومیتش، برای سکوت ش برای حفظ مصلحت کشور. انقدر رفتنش غیرمنتظره بود که حتی الان هم یکم باورش برام سخته. خدا با بزرگان محشورشون کنه.


هفته پیش هم که مادر و پدر سامان از رشت اومدند،‌ظهر چهارشنبه حدودای ساعت 2 رسیدن، منم که روز چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم و از صبح شروع به آشپزی،‌یه سوپ فوق العاده خوشمزه درست اونم یه قابلمه بزرگ که تا سه چهار روز داشتیم میخوردیمش! بعد هم در کمال اعتماد به نفس ته چین مرغ درست که بار دومی بود که اینکارو می و خیلی استرس داشتم که خوب نشه و راستش یه جایی هم که احساس ته دیگش سوخته،‌کلی ناراحت شدم اما بعد که با ترس و لرز برش گردوندم تو ظرف، دیدم نه، خدا رو شکر بد نشه و یکم فقط گوشه هاش خشک شده که جداشون و خیلی خوب شد، مزش هم عالی شده بود و پدر و مادر سامان کلی از دستپختم تعریف د! اصلاً‌ انقدر ذوق مرگ شده بودم که نگو،‌البته سوپ و ته چین برای شام بود، چون مامان سامان گفته بود که برای ناهار نمیان و ناهارشونو تو راه میخورن، اما وقتی تو راه زنگ زدم و اصرار که ناهار خوردن یا نه و من ناهار دارم باهام رودربایستی نکنند، گفت باشه ناهار میایم اونجا، اما تو رو خدا یه چیز حاضری میخوریم و خودتو اذیت نکن و ..، منم تو اون فرصت کم سریع خوراک سبزیجات و مرغ درست و یکم هم کوکوی بادمجون داشتم که با پلو گرم و یه مقدار هم از سوپی که برای شام بخته بودم و حاضر شده بود آوردم سر سفره که خب به نظرم تو اون فرصت کوتاه ناهار بدی نشد....


تا پنجشنبه غروب پیش ما موندند و منم تمام تلاشمو برای پذیرایی از اونا ، حتی براشون کنجد شادونه سرخ که خیلی خوب شد،‌آخه اینکارا رو تقریباً برای بار اول بود که انجام میدادم و همش میترسیدم که بسوزه،‌اما انقدر حواسمو جمع که اصلاً‌ نسوخت و خیلی هم خوشمزه شد. یه مقدار آوردم خوردن و یه مقدار هم براشون گذاشتم که ببرن... ضمناً‌یه کیک خیلی ساده که با ماکروفر درست میشد هم درست که خیلی خوب شد. اصلاً خودم هم باورم نمیشد که اینکارا رو منی که هیچی از خانه داری و آشپزی تا قبل ازدواج نمیدونستم انجام دادم! چقدر خدا به آدم کمک میکنه! من تا قبل اینکه با سامان بریم زیر یه سقف به اندازه انگشتای یه دستم هم آشپزی نکرده بودم! الان هم نمیگم حرفه ای هستم،‌اما همش دنبال یاد گرفتن غذاهای جدید هستم و به نظر خودم کارم هم بد نیست. حس میکنم برخلاف چیزی که تو مجردیام فکر می از آشپزی خیلی هم خوشم میاد، بخصوص وقتی نتیجش خوب میشه و همه ازش تعریف میکنند. پنجشنبه عصر هم وقتی سامان از سر کار برگشت،‌به اتفاق مادر و پدرش رفتیم خونه مهین، سامان و بعد یه شام مفصل شامل انواع و اقسام غذاهای رشتی (سیر قلیه، ماهی شکم پر، خورشت باقالا یا همون باقالا قاتق و یه سوپ عالی و ماهی دودی و زیتون و باقالای خام و انواع ترشی و ...)، عروسیمونو گذاشتیم دیدیم که البته من خیلی خیلی پیش اون جمع خج میکشیدم،‌اما دیر یا زود باید نشونشون میدادم.


فردا و پس فردا هم که تعطیلیم و چون دیروز خونه مامان اینا بودیم، جایی نداریم بریم و احتمالاً‌طبق روال معمول خونه نشین باشم،‌فقط باشگاه برم و هم که به آشپزی و دیدن میگذره! چقدر روتین!‌کاش لااقل یکم بتونم کتاب بخونم.



اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/22/post-57/دلخوری
  • مطالب مشابه: دلخوری
  • کلمات کلیدی: خیلی ,سامان ,مامان ,خونه ,درست , ب ,خونه مامان ,درست ,مامان اینا ,دوست ندارم ,خیلی خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دیروز به آشپزی گذشت، سامان رو هم رفت سر کار، اولین ای بود که بعد عروسیمون تنها بودم، میدونستم اگه مشغول کار نشم حتماً دلم بدجور میگیره، دیگه از ساعت 12 شروع به آشپزی و پخت و پز، که برای طول هفتمون غذا داشته باشیم، آخه شبا که میرسم خونه بخصوص روزایی که عصراش میرم باشگاه دیگه توان و حوصله آشپزیو ندارم و اینجور موقعها وقتی میدونم شام داریم خیالم راحت میشه و زمان بیشتری رو میتونم با همسرم باشم. خلاصه که اول خوراک مرغ دست ،‌بعد کوکو سبزی و بعد هم برای اولین بار تو عمرم آش رشته درست ، سامان عاشق آش رشتست و اگر شب  و روز هم آش رشته بخوره سیر نمیشه، خلاصه که دستورشو از اینترنت گرفتم و درست که به نظرم خوب شد، سامان هم حس تعریف کرد،‌البته ترجیح میدادم نفر سومی هم بخوره که اگه ایرادی داشته باشه بفهمم، از مامان اینا خواستم بیان خونمون باهم بخوریم یا با خودشو ببرن که خب نیومدن،‌درنتیجه منم یه ظرف بزرگ از آش رشته پر و دادم به همسایه روبروییمون که یکی دو دفعه برامون آش و شیرینی آورده بود...خدا کنه اونا هم خوششون اومده باشه.... خلاصه که همین کارا باعث شد دلگیری غروب رو حس نکنم،‌سامان هم حدودای ساعت پنج و ربع اومد و چون ناهار نخورده بود،‌باقی زمان باقیمانده صرف پذیرایی از ایشون شد،‌بعدش هم از اونجاییکه تصمیم داشتم برای اولین بار باسلق درست کنم، با وجود خستگی ترجیح دادم عملیش کنم و خلاصه در کمتر از نیمساعت آمادش که به نظرم خیلی خوب شد، البته به سفتی باسلق های بیرون نشد اما مزشو دوست داشتم...

پنجشنبه هم که به باشگاه رفتن و یه سری ید برای خونه گذشت! و برای شام که برای اولین بار یه غذای شمالی به نام سیرواویج درست که با پلو خوردیم. دستورشو از مامان سامان گرفتم و به نظرم خیلی خوب شد. سامان عاضق این غذای شمالیه و خیلی از دیدنش ذوق کرد.

اینم از این، کم کم احساس میکنم جریان زندگی منو داره با خودش میبره، من، مرضیه ای که همه عمرش فکر درس خوندن و کار پیدا و پول جمع بود، الان مهمترین اولویت زندگیش شده آشپزی و خونه داری و رسیدگی به همسر! نمیدونم تحول خوبی هست یا نه، اما ته ته دلم حس میکنم از طبیعت وجودیم فاصله گرفتم و همین باعث میشه احساس بیهودگی کنم.خدایا کی میشه من به معنای واقعی راضی باشم از زندگی و از لحظه لذت ببرم؟ در حالیکه دارم آشپزی میکنم فکر میکنم میتونستم یه علم جدید یاد بگیرم و وقتی دارم چیزی یاد میگیرم به این فکر میکنم مثلاً تا الان دونستن زبان انگلیسی چقدر به کارم اومده که حالا اسپانیایی بیاد؟ خلاصه که بدجور خوددرگیری دارم، همین خوددرگیری رو مدتها برای خوندن برای قبولی آزمون ا داشتم تا بعد مدتها فکر و این دست اون دست ،‌به خودم گفتم آخه اتم گرفتی که چی؟ و این شد که برای همیشه ولش ... خیلی سردرگمم، احساس میکنم به یه مسافرت دو سه روزه بدجور نیاز دارم، هنوز هم تو فکر اینم که هر طور هست تا قبل سه نفره شدن یه مسافرت به خارج از کشور برم اما نمیدونم با اینهمه مخارج، بخصوص قسطای عقب افتاده سامان و فکر ید یه خونه بزرگتر و ماشین، چقدر ج برای مسافرت خارج به صلاحه. از طرفی درگیری بچه، یه روزایی شدیداً‌ احساس نیاز نمیکنم مثل همین روزا و یه روزایی که روحیم خوبه و احساس مفید بودن دارم، همش به خودم میگم الان بچه میخوایم چیکار؟ سامان هم تقریباً همین طوره،‌با این تفاوت که اون کمتر از من درگیر بچه دار شدن یا نشدنه. این منم که همش باید برای رفتن به و خوردن قرصای جورواجور برای تقویت جفتمون برنامه ریزی کنیم و به نظرم اگه به اون باشه حرفشو هم نمیزنه... مثلاً‌این دو سه روزه همش با خودم میگم چی میشه زودتر بچه دار شم؟ اما میدونم احتمالاً‌ تا دو سه هفته دیگه با خودم میگم بهتره اول خونمونو بزرگتر کنیم و ماشین بگیریم بعد به فکر بچه دارشدن باشیم. نمیفهمم کی اینهمه تناقض درونی تو وجود من تموم میشه و جاشو به آرامش دائمی میده،‌آرامشی که توش نباید مدام به تصمیمات جدید و پوچی و بیهودگی زندگیم فکر کنم، آرامشی که نباید هر روز به این فکر کنم آ ش که چی؟ که ندونم چی میخوام و چی راضیم میکنه و کی راضی میشم...

شاید عجیب باشه اینو بگم اما تو این مقطع از ندگیم یکی از آرزوهای بزرگ و شاید دست نیافتنی برای من اینه که یاد بگیرم! میدونم شاید مس ه به نظر برسه اما همین موضوع خیلی وقتا اعتماد به نفسمو راجع به خودم گرفته! یعنی فکر کنم یادگرفتن برای من به همون اندازه قبولی ا خوشحال کننده باشه! خنده داره میدونم!


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/25/post-58/آخر-هفته-سردرگمی
  • مطالب مشابه: آ هفته - سردرگمی
  • کلمات کلیدی: سامان ,میکنم ,همین ,میشه ,خیلی ,باشه ,برای اولین ,خودم میگم ,احساس میکنم ,نظرم خیلی ,درست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها