بیم و امید

شنبه این هفته به لطف ایزد منان اتفاق خوبی افتاد که الان نمیخوام بنویسم، یعنی ترجیح میدم اگه قطعی شد بگم، اما تا همونجاش هم خیلی انرژی مثبت گرفتم، اون خبر خوبو درست بعد از سخنرانی فرهنگ که اومده بود ادارمون شنیدم، هنوز نمیدونم قراره چی پیش بیاد و چه اتفاقی بیفته، فقط و فقط از خدای مهربون میخوام اینبار شوق و ذوقم به نتیجه برسه و امیدم ناامید نشه.

خدایا هزار بار شکرت، تا همینجاشم هوامو داشتی از سرم زیاده، من خودمو شایسته اینهمه خوبی و محبت تو در حق خودم نمیبینم، به خداوندی خودت نمیبینم، من لیاقت مهربونیتو نداشتم اما تو دریغ نکردی، کاش میتونستم ذره ای فقط ذره ای جبران کنم اما من کجا و جبران برای خ تو کجا... اصلاً‌ مگه تو جبران منو میخوای؟ اما خوب میدونم که من گاهی در انجام کارهایی که ازم خواستی کوتاهی میکنم، تنبلی میکنم، صبحم قضا میشه، اخلاقم زهرایی نیست، خیلی وقتها بد میشم اما تو ببخش، تو نبین، تو بهم رحم کن و منو با وسعت رحمتت نگاه کن نه به خشمت که هیچوقت نخواستی در حق من روا بداری. دلم یوقتها بدجور هواتو میکنه، اصلا بغض میکنم وقتی یادم میفته کی بودم و بهم چه لطفایی کردی. شرمندتم خدای مهربونم که انقدر بنده نوازی کردی در حقم.


قسمت بالا رو سه روز پیش نوشتم اما این دو سه روز انقدر سرم شلوغ شد که نتونستم کاملش کنم،امروزم که پجشنبست برخلاف پنجشنبه ها که تعطیلیم ازمون خواستن بیایم سر کار، حالا دیگه نیمساعت ی اعت دیگه برمیگردم خونه، البته تصمیم دارم برم خونه مامانم که ده روزی میشه ندیدمشون. اصلا به شدت احساس خستگی میکنم، تمام تلاشم این بود که بتونم تو این هفته به یه سری کارای عقب افتاده برسم، تا حدی هم تونستم اما هنوزم چندتا چیز مونده که میمونه برای هفته آینده،‌مثل اینکه باید اگر بشه یه مراجعه به نم داشته باشم، اگر شد برای جلسه لیزرم برم (که بعیده بتونم)، همچنان پیگیر مسئله بیمم باشم که دوباره ب رئیس سابقم یه سری قولایی داد که میره صحبت میکنه که شاید 4 ماه رو ازم قبول کنند که سابقم نسوزه... زیاد امیدوار نیستم اما باید پیگیر باشم. حالا یک روز در میون هم که کلاس ا لی که اداره برامون گذاشته میرم و یروز در میون هم که باشگاه. خونه بدجور بهم ریخته و نامرتبه و واقعاً‌توان جسمی و وقت کافی برای تمیز ندارم، شاید اگه امروز سر کار نمیومدم، این هفته میشد تمیزکاری کنیم، اما بعیده فردا با این حجم خستگی بتونم کاری م.البته من و سامان  همیشه دوتایی با هم خونه رو تمیز میکنیم، مثلا اون سرویس بهداشتی و و تمیز میکنه، سینک و گازو برق میندازه، منم گردگیری و جارو کشیدن و کارای خورده ریزه دیگه مثل مرتب کشوها و میزتو و از این قبیل کارها. سامان هم که از وقتی رفته سر کار جدید واقعا خسته میشه و خلاصه الان بیشتر از یکماه و نیمه که وقت نکردیم خونه رو درست و حس تمیز کنیم و اصلاً‌احساس خوبی ندارم. معمولاً تعطیلات آ هفته سه چهارتا غذا هم درست میکنم و میذارم تو یخچال یا فریزر که برای طول هفته حداقل تا روز دوشنبه غدا داشته باشیم و خودم هم ناهاری داشته باشم که ببرم اداره، اما هفته پیش که به خاطر خستگی نتونستم و این هفته هم بعیده، حالا تا خدا چی بخواد.


راستی گفتم رئیس سابقم، ب برای گرفتن طلبی که مال شش سال و نیم پیشه رفتم محل کار سابقم تو بولوار مرزداران و سه تا از همکارای سابقم رو دیدم، آقای طاه ور، رئیس سابق،‌ و یه همکار خانم و آقای دیگه، کلی صحبت کردیم و با دیدنشون که یه جورایی یادآور روزای گذشتم بود، احساس خوبی بهم دست داد، سامان هم برگشتنی اومد دنبالم و با همکارانم سلام احوالپرسی کرد، یکم هم پیششون نشست و با هم برگشتیم. الهی فداش بشم که نمیذاره دیروقت تنهایی برگردم و در اوج خستگی هم باشه با همون پای پیاده آدرس جایی که هستمو میپرسه و خودشو میرسونه، ساعت هشت و نیم رسیدیم خونه، شدیداً هم گرسنمون بود،‌سامان 4 تا تخم مرغ برداشت و تا من برم دست و رومو بشورم نیمروی ربی درست کرد که با نون بربری تازه و ماست و شوری که مامانش آورده برامون خوردیم، واقعا تو اون گرسنگی از هر غذای دیگه ای برام خوشمزه تر بود.


اون متن اولیه رو هم از ته قلبم نوشتم، خدایا میشه کمک کنی آ امسال بیام و از یه اتفاق خوب بنویسم، با بغضی از سر شادی برای لطفی که در حقم کردی... خدایا توکل به خودت، ایشالا خیر و حکمتت همراستا باشه با اونچه که ازت میخوام.

منتظر چندتا اتفاق خوبم که یکیش اینه که بتونم یروز به زودی زود طعم مادرشدنو بکشم، هرچند هنوز هم احساساتم به شدت متناقضه دراین موضوع و یروز میخوام یروز میترسم و میگم اگه نتونیم خوب ازش مراقبت کنیم چی...اما فکر کنم از داشتنش خوشحال بشم، اصلا اینبار انگیزه وزن کم م،‌خود خودشه. خدا رو شکر که نتیجه خوبی گرفتم از کاهش وزنم، فکر میکنم 4 کیلویی کم کرده باشم که اگه بتونم سه چهار کیلو دیگه کم کنم، کاملا راضی میشم.

هفته دیگه هم اگه خدا بخواد تصمیم داریم بریم رشت،‌البته قطعی نیست،‌باید ببینیم هوا چطوره و مثلاً‌برفی و بارونی نباشه، احتمالاً‌خواهرم رضوانه رو هم که باید به خاطر یه پروژه ی از یک تیکه زمین تو رشت بازدید کنه، با خودمون ببریم. حالا ببینیم چی میشه، خلاصه که چندوقته استراحت ندارم و خیلی خسته میشم اما بازم خدا رو شکر راضیم که آرامش دارم.. شکر. ایشالا اگر اتفاقات خوبی که از خدا خواستم بیفته دیگه واقعاً‌ خوشحال میشم و به آرامش میرسم. واقعاً‌که آدم به امید زندست، البته این دو سه روز به خاطر به دوره پ. یکم روحیم بده و بیخود عصبانی میشم و به سامان طفلی میپرم، اما میدونم وقتی شروع بشه طبق معمول حال روحیم حس خوب میشه و یه چندروزی خوبم.


دیروز تو جلسه همکاران، مدیرمون میگفت زیاد برای عیدتون برنامه نریزید، عیدو درگیر کار و اداره خواهید بود و یه سری برنامه هایی هست که همه باید بیاید و... حالا با این اوصاف نمیدونم چطوری میشه برای یه سفر برنامه ریزی کرد، بعیده بتونیم جایی بریم، حتی تو فکر کیش هم بودیم که انگار نمیشه، حالا خدا کنه بتونیم رشت یا سمنان بریم و دست کم دوسه روز اولو برای خودمون باشیم و شب عید هم ما رو نکشونن اداره،‌ فعلا غصشو نمیخورم تا ببینم تا اونموقع چی میشه.


تولد سامان 2 اسفنده و من هنوز نمیدون چی میخوام براش هدیه بگیرم، تو فکرم بود یه سیمکارت دائم براش ب م اما این مدت به خاطر اینکه حقوقو سامانو نمیدن،‌ از مقداری که انتظار داشتم بیشتر ج و نمیدونم الان به صلاحه همچین کادویی،‌میدونم سامانم شایستگیش هزاران برابر بیشتر از اینه،‌اما منم باید تا 20 اسفند یه مبلغ زیادی جمع کرده باشم که بذارم بانکه که یسال بمونه و بتونم وام مسکن بگیرم، اما نمیدونم تااونموقع مقداری که میخوام رو براحتی جمع کنم یا نه،‌البته از خدا میخوام این ماه آ ی برکت مالمو زیاد کنه و پول مناسبی دستم بیاد و جمع بشه،‌اما هنوز نمیتونم مطمئن باشم، شاید مجبور شم مبلغ کمی قرض کنم که ایشالا به اون هم نیاز نباشه،‌حالا نمیدونم میتونم برای همسرم این هدیه خوبو ب م یا مجبورم فعلا دست نگهدارم، ایشالا که بتونم و زودتر تصمیممو بگیرم،‌آخه باید دنبال یه خط خوب باشم و کاراشو انجام بدم...

اوق چقد کار دارم این آ سالی، توکل به خدا، خدا که تا حالا لحظه ای تنهام نذاشته،‌از اینجا به بعد هم نمیذاره ایشالا.

چقد پراکنده گویی ، دیگه برم کم کم.


خدایا عزیزانم رو برام حفظ کن،‌به همسرم سلامتی بده و سایشو بالا سرم نگهدار، پدرومادرا و خواهرامونو نگهدار و مراقبشون باش. خدایا ببخش اگه بنده خوبی نیستم و گاهی ناشکری میکنم،‌بخداوندی خودت که بیشتر از لیاقتم بهم دادی، بازم با پررویی تمام ازت میخوام هوای من و دلم و همسرمو داشته باشی و زندگیمونو هرروز بهتر و آروم تر کنی.

یاد چندتا مریض هم افتادم که خیلی محتاج دعا هستند،‌اول از همه مظلومم که وضعش فرقی نکرده، بعد برادر همکارم که سرطان داره و حالش خوب نیست، پدر یکی دیگه از همکاران،‌خدا همه مریضان رو شفای عاجل بده... نعمت سلامتی نعمت بزرگیه،‌الهی شکرت به خاطر این نعمتت.

از ی اعت پیش هم که داشتم تو یه سایت خبری راجع به خانواده یکی از ی آتشنشان میخوندم،‌به یادشون افتادم، خدا روح ملکوتیشون رو با انبیا و اولیا محشور کنه انشالله.


خب دیگه واقعاً‌ برم، امیدوارم زیاد اشتباه تایپی نداشته باشم با این تندتند نوشتنم.

خیلی نیازمند دعا هستم،‌ برام دعا کنید عزیزانم.


اطلاعات

چقدر این هفته خسته شدم، سه روز در هفته روزهای زوج باید برم کلاس کامپیوتر که اداره گذاشته، سه روز یعنی روزهای فرد هم که رفتم باشگاه،‌روز دوشنبه هم که رفتیم کنسرت و تا دیروقت بودیم، ب هم خونه مامانم... فردا هم عروسی دعوتیم، واقعاً خسته شدم،  هفته دیگه هم بهتر از این هفته نیست،‌پنجشنه هفته دیگه برخلاف روال معمول باید سر کار باشیم،‌تو طول هفته هم باید برای رفتن به محل کار سابقم برای گرفتن طلبم و رفتن به ن و همینطور یکی دو تا کار اداری اینور و اونور برم،‌همچنان پیگیری مسئله بیمه هم هست (با اینکه فایده ای نداره در واقع،، باشگاه و کلاس کامپیوتر هم که به روال هر هفته باید برم و در کنارش پخت و پز برای شام و ناهار هم هست، خلاصه که هفته آینده از این هفته بدتر هم خواهد بود، با این تفاوت که تفریحی مثل کنسرت یا جشن عروسی هم نخواهم داشت. الان هم سر یه موضوع کاری اعصابم خیلی خورد شد وگرنه روحیم از امروز صبح مجموعاً‌ بد نبود. دیروز سر یه سری موضوعات شخصی یکم ناراحت بودم و دلم پر بود، اما امروز حالم بهتر شده بود که متاسفانه سر کارم یه مسئله کوچیکی پیش اومد که دوباره بهم ریختم . دارم سعی میکنم حرص نخورم و به خودم مسلط باشم و اصلاً بر خلاف  همیشه که هر موضوعی رو تفسیر و تحلیل میکنم،‌اینبار اصلاً اینکارو هم نکنم تا از یادم بره...یکی از دلایلی هم که اومدم بنویسم در راستای همین فراموش ه بود.

فردا عروسی برادر دوست دبیرستانیم فاطمه دعوتم که کرجه! و دقیقاً‌نمیدونم چطور باید برم، اونجا که فامیل و آشنا نداریم که مثلاً برای آرایش مو و صورتم برم کرج و نخواسته باشه از تهران اینکارا رو م. البته آرایش صورت که برای عروسیها معمولاً انجام نمیدم، ضمن اینکه عروسی فامیل هم نیست و ی رو اونجا نمیشناسم، اما موهامو اصلاً بلد نیستم درست کنم و با اینکه کوتاهه، فکر کنم باید برم آرایشگاه.


ب برای اولین بار تو عمرم موهامو رنگ ! البته فقط ریشه های موهامو که درومده بود و مشکی بود، اما همونم نتیجش خیلی خوب شد و مامانم و خواهرم خیلی تعریف ،‌کلی واسه همین کار کوچیک اعتماد به نفس گرفتم، امروز هم که به دوتا از همکارام موهامو نشون دادم گفتن خیلی خوب شده، خب خدا رو شکر.


دوشنبه هم رفتیم کنسرت محمد علیزاده، واقعاً‌عالی بود، یعنی هرچی هیجان داشتیم خالی شد، واقعاً‌ اجراش فوق العاده بود و همه آهن آلبوم جدیدشو اجرا کرد و درکنارش چند تا از آهن قدیمیشو هم خوند، خ ش خیلی خوب بود،‌هیجانش زیاد بود و لذت بردم، جوری که تصمیم دارم از این به بعد سالی دو سه تا کنسرت رو بریم، گزینه بعدی هم دوست دارم محسن یگانه یا احسان خواجه ی باشه. در کنار کنسرت،‌خیلی دوست دارم تئاتر هم ببینم، یه مدت دنبالش بودم یه تئاتر خوب رزرو کنم،‌اما نتونستم،‌یعنی چون شناختی از تئاترهای روی صحنه نداشتم نتونستم انتخاب کنم و چون تا بحال فقط یکبار تو بچگی یه تئاتر روی صحنه دیدم،‌دقیقاً نمیدونم کجاها میشه برای دیدن تئاتر رفت. سایت اینترنتی مناسبی هم پیدا ن که اطلاعاتشو پیدا کنم.


کنسرت دوشنبه شب رو هم با همون دوست مجازی خوبم و همسرش رفتیم، اولین بار بود که دوستی رو که سه ساله بصورت مجازی میشناسم از نزدیک میدیدم، با توجه به داشتن ارتباط مجازی چند ساله، موقع صحبت باهاش احساس غریبی نمی و خیلی راحت بودم. دختر خوبی بود و خلاصه که در کنار هم خوش گذشت، بعد کنسرت هم با هم رفتیم یه فست فودی و شام خوردیم...


خدا کنه فردا عروسی بهم خوش بگذره، این معضل بلدنبودن واقعاً‌ اذیتم میکنه و هروقت هرجا عروسی یا جشنی دعوت میشم کلی معذب میشم از این بابت. از طرفی با اینکه باشگاهی که میرم کلاس هم واسه آموزش میذاره اصلاً‌ روم نمیشه شرکت کنم، فکر میکنم  به هیچ عنوان یاد نمیگرم و استعدادم صفره! آخه من واقعاً اعتماد به نفسم در این موضوع کمه و فکر میکنم اصلاً‌ استعداد یادگیری انجام حرکات ریتمیکو ندارم، فکر هم نمیکنم اشتباه کنم و واقعاً‌مغزم خیلی بهتر از بدنم کار میکنه! یعنی میخوام بگم استعداد کارهای هنری و دستی،‌ و مثلاً‌ انجام حرکات اروبیک و زومبا رو ندارم،‌اما براحتی میتونم مسائل روز جامعه رو تجزیه تحلیل کنم یا یه نامه اداری رو به بهترین شکل ممکن بنویسم و یه زبان خارجی رو در حد مردم خود اون کشورها یاد بگیرم، قبل تر ها هم که شعرهای زیبایی میگفتم و مطالب ادبی خوبی مینوشتم که از این آ ی دیگه خبری نیست و استعدادم کاملاً‌ تو شعرنویسی خشکیده، به دلایلی که گفتنش از حوصله خارجه. حتی قدرت نگارشم هم دیگه مثل قبل نیست و نمیتونم به قشنگی قبل یا وبلاگ های قبلیم بنویسم،. خوشبختانه فن بیان خوبی هم دارم و خیلی خوب در جمع های اداری و کاری میتونم صحبت کنم،‌ اینو بابت خودستایی نمیگم،‌از این بابت بارها ازم تعریف شده،فقط میخوام بگم به کارهای تئوری و حفظیات و تجزیه تحلیل مسائل از بعد اجتماعی،‌ و دینی و کارهایی از این دست خیلی مسلطم و مثلاً همیشه شاگرد اول کلاس بودم، از ابت تا ، اما تو هرکاری که مربوط میشه به بدن و خلاقیت های هنری میلنگم، البته علاقه ای هم ندارم و مثلاً هیچوقت نخواستم و دوست نداشتم لباسی بدوزم یا مثلاً‌ یه اثر هنری درست کنم یا نقاشی های خوب بکشم، اما عاشق این بودم که علوم جدیدو یاد بگیرم و کتاب و مطالب جدید بخونم و اطلاعاتمو هر روز بیشتر کنم و مثلاً‌ نویسنده و شاعر یا خبرنگار قابلی بشم.


اینم البته بگم که مثلاً من هرگز فکر نمی بتونم آشپزی کنم یا حتی بتونم یه کیک ساده بپزم اما در کمال تعجب بعد ازدواج فهمیدم برع تصورم استعدادش در من بصورت بالقوه بوده و خودمو دست کم گرفتم، الانم نمیگم عالی هستم اما همینکه چیزایی رو که از نت یا مادر همسرم یاد میگیرم میتونم پیاده کنم خوشحال میشم و ذوق میکنم، بخصوص وقتی همسرم و مادر و پدر و خواهر و دوستام ازم تعریف میکنند. اما این پروژه هیچ جوره برام قابل یادگیری نیست، یعنی بیشتر نداشتن اعتماد به نفس و خج هست که نمیذارم حتی بخوام تو خلوت خودم هم تمرین کنم،‌برای همین همیشه از مراسم عروسی و جشن فراری بودم و قبلش استرس میگرفتم. حالا خیلی وقتها هم نمی م و احتمالا حتی اگه توش خیلی خیلی هم ماهر بودم باز هم روم نمیشد تو مراسما همش وسط باشم و کلاً اینکارو یه جورایی بیهوده و مس ه میدونم و با خودم میگم که چی،‌ اما برای مواردی که آدمو به اجبار بلند میکنند یا مثلاً‌ عروسی خواهر و خواهر همسر،‌ باید در حدی بلد باشم که از خج آب نشم...

اینم از ماجراهای این هفته. خدا کنه هفته دیگه بتونم کارهای عقب افتاده رو هم انجام بدم و از نظر مالی هم شرایط خوبی برام پیش بیاد انشالله. باید تا عید بتونم یه مبلغ بزرگی رو پس انداز کنم تا بتونم برای گرفتن وام مسکن بذارم بانک و همش دارم فکر میکنم میتونم تا اونموقع جمع کنم،‌انشالله که بشه.

ماس دعا



اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/11/13/post-61/هفته-شلوغ
  • مطالب مشابه: هفته شلوغ
  • کلمات کلیدی: خیلی ,هفته ,عروسی ,کنسرت ,بتونم ,دوست ,هفته دیگه ,انجام حرکات ,تجزیه تحلیل ,دوست دارم ,برای گرفتن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

رسیدیم به آ هفته...

یه هفته خیلی کرخت و خسته کننده رو گذروندم... هفته ای که توش همش خواب آلود بودم و احساس خستگی، پوچی  و بیهودگی بدجور اذیتم میکرد.

امروز یکی دوساعتی دیرتر اومدم سر کار همین باعث شده هم روحیم کمی بهتر باشه و هم از نظر جسمی سرحال تر باشم.

هرطور هست باید بتونم از این حس و حال فاصله بگیرم،‌ صدبار تصمیم گرفتم و اراده ن عملیش کنم. 

دلم میخواد یبار واقعاً‌ مرد عمل بشم... از فضای مجازی یه خورده فاصله بگیرم و بیشتر به مطالعه و حتی تدریس فکر کنم... حس میکنم روزهای عمرمون خیلی زود داره میگذره اونم بی هدف و بیهوده. باورم نمیشه دوماه دیگه دارم 33 ساله میشم.

این روزا همش به پول فکر میکنم، به اینکه چقد دوست دارم زودتر بتونیم خونمونو بزرگتر کنیم (البته همین الانشم راضیم)، چقد دلم میخواد ماشین ب یم، مسافرت خارج بریم و بچه دار شیم. گفتم بچه، به سامان میگم باید جدی تر بهش فکر کنیم، یه سری کارها رو انجام بدیم، بخصوص که من هم به خاطر تنبلی تخمدانم مشکلات دارم، اون میگه الان بچه میخوایم چیکار تو این وضعیت،‌ میگه خودمون هنوز از زندگی عقبیم، مگه اعصاب و حوصلشو داریم آخه،؟ خسته و کوفته برسیم خونه و بعد با بچه سروکله بزنیم، منم میگم بالا ه که چی، سنمون که کم نیست، بعدش هم مگه الان اقدام کنیم فوری بچه میاد اونم با وجود مشکل من؟ تا الانشم پشیمونم که چرا زودتر نیفتادم دنبال درمان مشکلم.


میدونم برای چی الان آمادگیشو نداره، حدود 4 ماهه درست و حس حقوق نگرفته و وضع مالیش افتضاحه، قسطاش عقب افتاده،‌از اینکه مجبوره از من بخواد بعضی مخارجو به عهده بگیرم خیلی ناراحته و کلاً‌ احساس بدی راجع به جیب خالیش داره،‌احساس ش ت و سرخوردگی میکنه و همش هم به خاطر اینه که حقوق نگرفته.  مردها غرورشون و حال خوبشون واقعاً‌ به جیبشون بستگی داره، وقتی پول دارند احساس اقتدار دارن،‌ خوشحالن و همه چیز به نظرشون خوبه،‌امان از وقتی که جیبشون خالی باشه، همش غر میزنن و ناشکری میکنن و به زمین و زمان بد میگن، همسر من هم از این قائده مستثنا نیست. خدا کنه به خاطر آرامش خودشم که شده پول بیاد دستش. بدجور احساس سرخوردگی داره. 


سه چهار روز پیش وقتی بهش راجب ازدواج همکارم با یه آدم پولدار گفتم،‌شبش که از سر کار برگشتیم و همو دیدیم، در حالیکه تو چشماش اشک جمع شده بود به من گفت ببخشید که شوهرت نمیتونه شاسی بلند برات ب ه،‌تو لیاقتت بیشتر از ایناست،‌ببخشید که من پولدار نیستم... انقد دلم ش ت، سرشو گرفتم تو بغلم و بهش گفتم من تو رو برای چیزی فرای مادیات انتخاب و ایمان دارم به انتخابم... البته فردای اون شب یه چیز دیگه هم گفتم که شاید زیاد هم خوب نبود،‌ گفتم من بیشتر از اینکه به پول طرف یا ماشین و خونش غبطه بخورم که ذره ای برام مهم نیست و نبوده، به ایمانش و خون بودنش غبطه میخورم. فردای اون شب هم سر بحثی که راجب همین مسائل مذهبی و تفاوتهامون شد، حرفی گفتم که خیلی خیلی ناراحتش کرد و اصلاً بچم بغض کرد که کاش نمیگفتم، پرسیدم اگه بهت بگن دینت چیه تو چه جو میدی؟ جوابش خیلی ناراحتم کرد، گفت مسلمان پدری و یه سری چیزای ناخوشایند دیگه... گفتم من حداقل برام مهمه بدونم با یه مسلمون زندگی میکنم که دینشو دوست داره حتی اگر مثلا به دلیل تنبلی به واجباتش مثل هم عمل نکنه، نه ی که میگه چون پدرش مسلمونه اونم اسما مسلمونه وگرنه...، متاسفانه بهش گفتم شاید اگه این حرفا رو زودتر میدونستم، بیشتر فکر می راجب اینکه میتونم با این افکار طرف مقابلم تا ابد کنار بیام یا نه، نمیدونم چرا اینو گفتم اما تقصیر خودش بود. اونم فکر کرد از ازدواج باهاش ناراحتم و از زندگی مون راضی نیستم که خدا میدونه اینطور نیست و من خوبیهای فراوونشو می پرستم. خلاصه که ب کلی براش توضیح دادم و نازشو کشیدم تا خوب شد،‌ آخه تمام دیروزو غمگین بود و روحیشو باخته بود.


  ب برای بار چندم بهم گفت ببخش کم و کاستی دارم، من تمام تلاشمو میکنم که برای تو خوب باشم و تو راضی باشی،‌ دیگه نمیدونم چیکار کنم. جواب دادم واقعا تقصیر تو نیست، ااشتباه از منه، من دیگه الان بعد ازدواجمون نباید به تو راجب این مسائل سخت بگیرم،‌ من میدونستم که عقاید مذهبیت با من خیلی فرق داره،‌البته عمقشو نمیدونستم و فکر می سطحی تر از این حرفاست و پیش بینی نمی اینطور باعث اختلاف و تنش بشه، اما الان هم که فهمیدم دلیل نداره به خاطر اینکه مذهبی نیستی و خیلی از باورها و اعتقادات منو قبول نداری،‌بهت سخت بگیرم و سرزنشت کنم،‌ باید چشماموببندم و تفاوتهامونو بپذیرم و بیخیال شم، اما چه کنم که معیار ایمان و اخلاق مهمترین معیارهام برای ازدواج بود و برام خیلی سخته در عمل که میبینم تو با اینکه همه جوره رفتارت بر اساس دین هست و مثلاً‌ حلال و حروم رو رعایت میکنی و اهل دل ش تن و غیبت و دروغ و خیلی چیزها نیستی اما باور قلبی و درونی به دینمون نداری و خیلی چیزها رو که من از جون و دل پذیرفتم و برام بدیهیه، اصلا قبول نداری و مثلا اعتقادی به خوندن نداری و بیشتر اونو اراست شدن میدونی یا روزه گرفتن و بیهوده میدونی و مثلاً‌ داشتن مرجع تقلیدو خنده دار ....

میدونم تقصیر خودمه و گفتن این حرفا الان دیگه درست نیست و منم که باید به عنوان زن خونه مدیریت کنم. البته اونم رفتاراش تحریک آمیزه و با تحلیل ای مداومش دامن میزنه به یادآوری اختلافاتمون، اما فکر کنم منم که باید کوتاه بیام و دیگه حتی ته دلم هم مقایسش نکنم.... 


  ب موقع خواب سه چهار تا آهنگ آروم و زیبا برام گذاشت (آهن سلام و شازده خانوم از ستار و دوتای دیگه)،‌ گفت تو طول روز که دلش گرفته بوده و فکر میکرده من از زندگیمون راضی نیستم، چندبار بهشون گوش داده بوده. چه حس خوبی بود وقتی موقع گوش دادن به آهنگ، موهامو نوازش میکرد و حرفهای عاشقانه تو گوشم میکرد. اون خوش قلب ترین و دلسوزترین و پاکترین آدمیه که به عمرم دیدم، تحمل ش تن دلشو ندارم. برام عزیزه و نمیتونم ناراحتیشو ببینم،‌ اما یه جاهایی هم هر دو مقصریم، مسائل مذهبی و تو زندگیمون بیش از حد پررنگه،‌ مدام بحثش وسط کشیده میشه شاید حتی بیشتر از طرف خود اون، چندبار بهش گفتم بیا راجب این چیزا بحث نکنیم و واقعاً برای زندگی ما هیچ سودی نداره و فقط به دعوا و بحث میکشونتمون اما بازم نمیشه و حرفش پیش میاد و اختلاف بالا میگیره...سامان شدیدا اهل مطالعست بخصوص راجب تاریخ و سیاست  و دوست داره نتیجه مطالعاتشو مدام با من مطرح کنه، همینه که همش بحث پیش میاد... ب باز قرار شد رعایت کنیم و ازین حرفا نزنیم، اما خودم بر اساس تجربه کاملا بعید میدونم. 


خلاصه که این روزا فشار زیادی رو هردومونه، از هر جهت، من از نظر وضعیتم برای کاهش وزنم و برخی مسائل کاری و شخصی، اونم به خاطر کار سختش و رفت و آمدش و بی پولیش و قسطای عقب افتادش. حدود یک ماه دیگه تولدشه،‌میخوام حس غافلگیرش کنم... کاش بتونم از اینی هم که هستم براش همسر بهتری باشم و خیلی جاها از خودگذشتگی کنم و کوتاه بیام حتی اگه تو خودم له بشم و بشکنم...


*یاد یکی از خاطرات پوسیده قدیمی افتادم،‌همش تو ذهنمه و از بابتش فوق العاده عذاب وجدان دارم. خدایا کاش میشد با یه دگمه دیلیت،‌همه خاطرات گذشته که آزارمون میدن و آدمایی که تاریخ مصرفشون گذشته رو فراموش کرد.این احساس گناه بدجور عذابم میده، کاش میشد هرگز اشتباه نمیکردیم و یا حداقل بهش ادامه نمیدادیم، کاش خوابشو نمیدیدم،‌کاش دوباره نمیذاشتم تو فکرم بیاد،‌کاش بهش سر نمیزدم،‌کاش عاقلتر بودم، کاش محکمتر بودم...

خدایا خودت کمکم کن.


اطلاعات

این هفته هم به پوچی و بیهودگی گذشت و نتونستم ازش استفاده ای کنم،  دو سه تا موضوع ناراحت کننده پیش اومد که الان دیگه فراموش ، مهمترینش این بود که فهمیدم نزدیک 10 ماه از سوابق دوران کاریم پریده و بیمه برام رد نشده، این یعنی به همون مقدار، دیرتر بازنشتسه شدن! خیلی ناراحت شدم اما کاریش هم نمیشه کرد، موضوع بعدی هم مربوط به رفتار یکی از همکارانم میشد که خیلی ناراحتم کرد اما  الان دیگه فراموش و نمیخوام راجبش بنویسم. بحث با سامان هم که معمولاً‌ چاشنی هر هفته زندگیمونه :) چقدرم که اعصابمون سر این بحثای بیخودی درمورد مسائل مس ه خورد میشه.

هفته دیگه هم یه عالم کار و برنامه دارم،‌شاید بخوام برای گرفتن طلبم به محل کار قبلیم مراجعه کنم، روز دوشنبه هم با یکی از دوستان خیلی خوبم که سالهاست از طریق مجازی باهاش آشنا هستم ،‌میریم کنسرت محمد علیزاده... واقعا تو این اوضاع بی حقوقی سامان، ید بلیط این کنسرت خیلی برام سخت بود، نه که پولش نباشه اما از ونجاییکه برای اون پول برنامه ریزی شده بود،‌ اولش تردید داشتم که بلیطشو ب م یا نه که بعد با خودم فکر سامان عاشق محمد علیزادست و خیلی وقت بود دوست داشت بره کنسرتش،‌از طرفی شب قبلش موقع خواب در حالیکه هر دومون به دلیل بحث کوچیکی که باهم کرده بودیم، خیلی دلمون گرفته بود بهم گفت ما چقدر تنهاییم، نه جایی میریم نه ی میاد، داریم منزوی میشیم،‌هیچوقت فکر نمی به اینجا برسیم و ... منم خیلی دلم ش ت و تمام روز بعد به خاطر این حرفا دلم پر بود، صبح که اتفاقی رفتم تو سایت ایران کنسرت و دیدم محمد علیزاده کنسرت داره تصمیم گرفت برای اینکه شادش کنم،‌بلیطشو بگیرم،‌بماند که چقدر سریع بلیطاش فروخته میشد و احتمالاً‌تا آ همون روز کل بلیطا تموم شده، قبل رزرو بلیط یهویی یاد همون دوستم افتادم و بهش پیام دادم که اونا هم اگه میتونن بیان که بعد م با همسرش موافقت کرد و در نهایت 4 تا بلیط یدم... حالا بیصبرانه منتظرم دوشنبه بشه که هم بریم کنسرت و هم اون دوستی رو که تابحال فقط از طریق مجازی میشناختم ببینم،‌امیدوارم در واقعیت هم با هم جور باشیم و همسرامون هم با هم مچ باشند... خلاصه که الان با وجود اینکه با وضعیت فعلیمون بهتر بود مخارجمونو کنترل میکردیم دل به دریا زدیم و میریم، از قضا همون دوستم هم مثل خودم خیلی اهل حساب و کتابه؛‌اما هردو به این نتیجه رسیدیم که داریم کار میکنیم که زندگی کنیم و نه برع ش. از این به بعد هم باید بخشی از پولمونو برای اینجور برنامه ها کنار بذاریم، چون این مدت هم من و هم سامان خیلی روحیه بدی داشتیم و احساس و یکنواختی میکردیم،‌نمیخوام این رویه تو زندگیمون باب بشه که تمام وقتمونو بذاریم برای خوردن و خو دن و تلویزیون دیدن،‌باید سراغ تجربه و فعالیتهای جدید و حتی تفریحات جدید بریم وگرنه میپوسیم...

فردا هم که پنجشنبه و جمعست و تعطیلیم، البته فردا که باید برم باشگاه،‌ هم امکانش هست که برای صبحانه با همون زوج دوست داشتنی بریم درکه که هنوز قطعی نیست و من منتظرم که برنامه سامان مشخص بشه.

میخوام تصمیم بگیرم متفاوت زندگی کنم،‌این سبک زندگی رو دوست ندارم،‌میخوام مفید باشم، از زندگیم لذت ببرم،‌برای همسرم بهترین باشم، روی رفتارهای شخصیم کار کنم و سعی کنم آدم بهتری بشم.... انقدر خوشم میاد وقتی میبینم یکی انگیزه زیادی داره و وقتشو به خوبی برای تفریح، مطالعه و کار تقسیم میکنه،‌ خیلی گیج و سردرگمم و نمیدونم چطور میتونم این روند پوچ و بیهوده زندگیمو مع کنم.. باید بشینم و حس فکر کنم و تصمیماتی بگیرم که قابلیت اجراشدن داشته باشه.

این زندگی راضیم نمیکنه...

پی نوشت: ب همسر مهربونم برای اینکه دلخوری و ناراحتی که تو دلم بود (از بابت اینگه گفته بود احساس تنهایی و منزوی شدن میکنه) از دلم دربیاره وقتی از سر کار برگشت،‌برام گل ید و منم حس خوشحال شدم و کلی ع با همون گل خشگل که اسمشم نمیدونم گرفتم... چی میشد هیچوقت همدیگه رو دلخور نکنیم و همیشه شاد باشیم و سرخوش؟ خدا کنه بتونیم تصمیماتی که ب گرفتیم رو عملی کنیم.


اطلاعات

دیروز به آشپزی گذشت، سامان رو هم رفت سر کار، اولین ای بود که بعد عروسیمون تنها بودم، میدونستم اگه مشغول کار نشم حتماً دلم بدجور میگیره، دیگه از ساعت 12 شروع به آشپزی و پخت و پز، که برای طول هفتمون غذا داشته باشیم، آخه شبا که میرسم خونه بخصوص روزایی که عصراش میرم باشگاه دیگه توان و حوصله آشپزیو ندارم و اینجور موقعها وقتی میدونم شام داریم خیالم راحت میشه و زمان بیشتری رو میتونم با همسرم باشم. خلاصه که اول خوراک مرغ دست ،‌بعد کوکو سبزی و بعد هم برای اولین بار تو عمرم آش رشته درست ، سامان عاشق آش رشتست و اگر شب  و روز هم آش رشته بخوره سیر نمیشه، خلاصه که دستورشو از اینترنت گرفتم و درست که به نظرم خوب شد، سامان هم حس تعریف کرد،‌البته ترجیح میدادم نفر سومی هم بخوره که اگه ایرادی داشته باشه بفهمم، از مامان اینا خواستم بیان خونمون باهم بخوریم یا با خودشو ببرن که خب نیومدن،‌ درنتیجه منم ب یه ظرف بزرگ از آش رشته پر و دادم به همسایه روبروییمون که یکی دو دفعه برامون آش و شیرینی آورده بود...خدا کنه اونا هم خوششون اومده باشه. خلاصه که همین کارا باعث شد دلگیری غروب رو حس نکنم،‌ سامان هم حدودای ساعت پنج و ربع اومد و چون ناهار نخورده بود،‌باقی زمان باقیمانده تا شب صرف پذیرایی از ایشون شد،‌ بعدش هم از اونجاییکه تصمیم داشتم برای اولین بار "باسلق" درست کنم، با وجود خستگی ترجیح دادم عملیش کنم و خلاصه در کمتر از نیمساعت آمادش که به نظرم خیلی خوب شد، البته به سفتی باسلق های بیرون نشد اما مزشو دوست داشتم...

پنجشنبه هم که به باشگاه رفتن و یه سری ید برای خونه گذشت! و برای شام که برای اولین بار یه غذای شمالی به نام سیرواویج درست که با برگ سیر و تخم مرغ درست میشه و شبیه کوکو هست که با پلو میخورن. دستورشو از مامان سامان گرفتم و به نظرم خیلی خوب شد. سامان عاشق این غذای شمالیه و خیلی از دیدنش ذوق کرد.

اینم از این، کم کم احساس میکنم جریان زندگی منو داره با خودش میبره، من، مرضیه ای که همه عمرش فکر درس خوندن و کار پیدا و پول جمع بود، الان مهمترین اولویت زندگیش شده آشپزی و خونه داری و رسیدگی به همسر! نمیدونم تحول خوبی هست یا نه، اما ته ته دلم حس میکنم از طبیعت وجودیم فاصله گرفتم و همین باعث میشه احساس بیهودگی کنم.خدایا کی میشه من به معنای واقعی راضی باشم از زندگی و از لحظه لذت ببرم؟ در حالیکه دارم آشپزی میکنم فکر میکنم میتونستم یه علم جدید یاد بگیرم و وقتی دارم چیزی یاد میگیرم به این فکر میکنم مثلاً تا الان دونستن زبان انگلیسی چقدر به کارم اومده که حالا اسپانیایی بیاد؟ خلاصه که بدجور خوددرگیری دارم، همین خوددرگیری رو مدتها برای خوندن برای قبولی آزمون ا داشتم تا بعد مدتها فکر و این دست اون دست ،‌به خودم گفتم آخه اتم گرفتی که چی؟ و این شد که برای همیشه ولش ... خیلی سردرگمم، احساس میکنم به یه مسافرت دو سه روزه بدجور نیاز دارم، هنوز هم تو فکر اینم که هر طور هست تا قبل سه نفره شدن یه مسافرت به خارج از کشور برم اما نمیدونم با اینهمه مخارج، بخصوص قسطای عقب افتاده سامان و فکر ید یه خونه بزرگتر و ماشین، چقدر ج برای مسافرت خارج به صلاحه. از طرفی درگیری بچه، یه روزایی شدیداً‌ احساس نیاز نمیکنم مثل همین روزا و یه روزایی که روحیم خوبه و احساس مفید بودن دارم، همش به خودم میگم الان بچه میخوایم چیکار؟ سامان هم تقریباً همین طوره،‌با این تفاوت که اون کمتر از من درگیر بچه دار شدن یا نشدنه. این منم که همش باید برای رفتن به و خوردن قرصای جورواجور برای تقویت جفتمون برنامه ریزی کنیم و به نظرم اگه به اون باشه حرفشو هم نمیزنه... مثلاً‌ این دو سه روزه همش با خودم میگم چی میشه زودتر بچه دار شم؟ اما میدونم احتمالاً‌ تا دو سه هفته دیگه با خودم میگم بهتره اول خونمونو بزرگتر کنیم و ماشین بگیریم بعد به فکر بچه دارشدن باشیم. نمیفهمم کی اینهمه تناقض درونی تو وجود من تموم میشه و جاشو به آرامش دائمی میده،‌آرامشی که توش نباید مدام به تصمیمات جدید و پوچی و بیهودگی زندگیم فکر کنم، آرامشی که نباید هر روز به این فکر کنم آ ش که چی؟ که ندونم چی میخوام و چی راضیم میکنه و کی راضی میشم...

شاید عجیب باشه اینو بگم اما تو این مقطع از زندگیم یکی از آرزوهای بزرگ و شاید دست نیافتنی برای من اینه که یاد بگیرم! میدونم شاید مس ه به نظر برسه اما همین موضوع خیلی وقتا اعتماد به نفسمو راجع به خودم گرفته! یعنی فکر کنم یادگرفتن برای من به همون اندازه قبولی ا خوشحال کننده باشه! خنده داره میدونم!

پی نوشت1: امروز خبر نامزدی همکارم سمیه رو شنیدم. ایشالا که خوشبخت بشه.

پی نوشت 2: دلم گرفته و بی جهت حال گریه دارم. بعیده اینبار از هورمونام باشه... سامان گفت بیاد خونه حالمو خوب میکنه و من گفتم فکر نکنم چیزی باعث شه امشب از این دلتنگی دربیام...


اطلاعات

رسیدیم به آ هفته...

یه هفته خیلی کرخت و خسته کننده رو گذروندم... هفته ای که توش همش خواب بودم و احساس خستگی، پوچی  و بیهودگی بدجور اذیتم میکرد.

امروز یکی دوساعتی دیرتر اومدم سر کار همین باعث شده هم روحیم کمی بهتر باشه و هم از نظر جسمی سرحال تر باشم.

هرطور هست باید بتونم از این حس و حال فاصله بگیرم،‌صدبار تصمیم گرفتم و اراده ن عملیش کنم.  دلم میخواد یبار واقعاً‌مرد عمل بشم... از فضای مجازی یه خورده فاصله بگیرم و بیشتر به مطالعه و حتی تدریس فکر کنم... حس میکنم روزهای عمرمون خیلی زود داره میگذره و بی هدف و بیهوده... این روزا همش به پول فکر میکنم، به اینکه چقد دوست دارم زودتر بتونیم خونمونو بزرگتر کنیم (البته همین الانشم راضیم)، چقد دلم میخواد ماشین ب یم، مسافرت خارج بریم و بچه دار شیم. گفتم بچه، به سامان میگم باید جدی تر بهش فکر کنیم، یه سری کارها رو انجام بدیم، بخصوص که من هم به خاطر تنبلی تخمدانم مشکلات دارم، اون میگه الان بچه میخوایم چیکار تو این وضعیت،‌میگه خودمون هنوز از زندگی عقبیم، مگه اعصاب و حوصلشو داریم آخه،‌منم میگم بالا ه چی، مگه الان اقدام کنیم فوری بچه میاد اونم با وجود مشکل من... میدونم برای چی الان آمادگیشو نداره، حدود 4 ماهه درست و حس حقوق نگرفته و وضع مالیش افتضاحه، قسطاش عقب افتاده،‌از اینکه مجبوره از من بخواد بعضی مخارجو به عهده بگیرم خیلی ناراحته و کلاً‌ احساس بدی راجع به جیب خالیش داره. مردها غرورشون و حال خوبشون واقعاً‌به جیبشون بستگی داره، وقتی پول دارند احساس اقتدار دارن،‌خوشحالن و همه چیز به نظرشون خوبه،‌امان از وقتی که جیبشون خالی باشه، همش غر میزنن و ناشکری میکنن و به زمین و زمان بد میگن، همسر من هم از این قائده مستثنا نیست. خدایا دل همسرمو شاد کن. سه چهار روز پیش وقتی بهش راجب ازدواج همکارم با یه آدم پولدار گفتم،‌شبش که از سر کار برگشتیم و همو دیدیم، در حالیکه تو چشماش اشک جمع شده بود به من گفت ببخشید که شوهرت نمیتونه شاسی بلند برات ب ه،‌تو لیاقتت بیشتر از ایناست،‌ببخشید که من پولدار نیستم... انقد دلم ش ت، سرشو گرفتم تو بغلم و بهش گفتم من تو رو برای چیزی فرای مادیات انتخاب و ایمان دارم به انتخابم... البته فردای اون شب یه چیز دیگه هم گفتم که شاید زیاد هم خوب نبود،‌گفتم من بیشتر از اینکه به پول طرف یا ماشین و خونش غبطه بخورم که ذره ای برام مهم نیست و نبوده، به ایمانش و خون بودنش غبطه میخورم... فردای اون شب هم سر بحثی که راجب همین مسائل مذهبی و تفاوتهامون شد، حرفی گفتم که خیلی خیلی ناراحتش کرد و اصلاً بچم بغض کرد که کاش نگفته بودم، اما تقصیر خودش بود. خلاصه که ب کلی براش توضیح دادم و نازشو کشیدم تا خوب شد،‌آخه تمام دیروزو غمگین بود و روحیشو باخته بود،‌ ب بهم گفت ببخش کم و کاستی دارم، من تمام تلاشمو میکنم که برای تو خوب باشم و تو راضی باشی... جواب دادم شتباه از منه، من دیگه الان بعد ازدواجمون نباید به تو راجب این مسائل سخت بگیرم،‌من میدونستم که عقایدت با من خیلی فرق داره،‌البته عمقشو نمیدونستم اما الان هم که فهمیدم دلیل نداره به خاطر اینکه مذهبی نیستی و خیلی از باورها و اعتقادات منو قبول نداری،‌بهت سخت بگیرم و سرزنشت کنم،‌اما چه کنم که معیار ایمان و اخلاق مهمترین معیارهام برای ازدواج بود و برام خیلی سخته در عمل که میبینم تو با اینکه همه جوره رفتارت بر اساس دین هست و مثلاً‌ حلال و حروم رو رعایت میکنی و اهل دل ش تن و خیلی چیزها نیسیتی اما باور قلبی و درونی به دینمون نداری و خیلی چیزها رو که من از جون و دل پذیرفتم و برام بدیهیه ،‌اصلا قبول نداری....

میدونم تقصیر خودمه.... البته اونم رفتاراش تحریک آمیزه و دامن میزنه به یادآوری اختلافاتمون اما فکر کنم منم که باید کوتاه بیام و دیگه حتی ته دلم هم مقایسش نکنم. ب موقع خواب سه چهار تا آهنگ آروم و زیبا برام گذاشت،‌چه حس خوبی بود وقتی موهامو نوازش میکرد و حرفهای عاشقانه تو گوشم میکرد. اون خوش قلب ترین و دلسوزترین آدمیه که به عمرم دیدم، تحمل ش تن دلشو ندارم. برام عزیزه و نمیتونم ناراحتیشو ببینم،‌حدود یک ماه دیگه تولدشه،‌میخوام حس غافلگیرش کنم... کاش بتونم از اینی هم که هستم براش همسر بهتری باشم و خیلی جاها از خودگذشتگی کنم و کوتاه بیام حتی اگه تو خودم له بشم و بشکنم...


*یاد یکی از خاطرات پوسیده قدیمی افتادم،‌همش تو ذهنمه و از بابتش فوق العاده عذاب وجدان دارم. خدایا کاش میشد با یه دگمه دیلیت،‌همه خاطرات گذشته که آزارمون میدن و آدمایی که تاریخ مصرفشون گذشته رو فراموش کرد.این احساس گناه بدجور عذابم میده، کاش میشد هرگز اشتباه نمیکردیم و یا حداقل بهش ادامه نمیدادیم، کاش خوابشو نمیدیدیم،‌کاش دوباره نمیذاشتم تو فکرم بیاد،‌کاش...

خدایا خودت کمکم کن.


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/29/post-59/
  • مطالب مشابه: دل ش تن + حس گناه
  • کلمات کلیدی: خیلی ,اینکه ,الان ,برام ,گفتم ,خدایا ,کوتاه بیام ,خیلی چیزها
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

خب چهار روز عالی و رویایی رو گذروندم، در شهر زیبای رشت در کنار مادرشوهر و پدرشوهر و خواهر شوهر مهربونم که واقعاً‌ دوستشون دارم و از بودن در کنارشون بینهایت لذت میبرم.

پنجشنبه صبح به سمت رشت حرکت کردیم و دیروز بعد از ظهر هم برگشتیم تهران و حدود ساعت نه و نیم شب رسیدیم خونه،‌ البته به نظرم خیلی شانس آوردیم وو واقعاً‌ لطف خدا بود که ماشین گیرمون اومد و تونستیم دیروز برگردیم چون ظاهراً همه اتوبوسها برای بردن و آوردن زائرای اربعین رفته بودند مرز و ماشین اصلاً‌ نبود و با ماشین شخصی برگشتیم ولی اگر لطف خدا نبود همونم گیرمون نمیومد و اونوقت ممکن بود امروز با اینهمه کار نتونم برسم تهران و بیام سر کار.

خلاصه که اونجا همه چیز عالی بود، احساس آرامش مطلق،‌خواب راحتی که مدتها بود ازش محروم بودم، غذاهای خوشمزه مادرشوهر، تفریح و گردش و زیارت.... رفتن به فومن و صومعه سرا و لاهیجان و آستانه اشرفیه، زیارت در آستانه اشرفیه و یدن بادومای گرم و خوشمزه آستانه، ع گرفتن کنار دریاچه شهر لاهیجان و آبشار قشنگش، دیدن مرغای دریایی، پیاده روی شبانه با همسرم در شهر صومعه سرا و ردشدن از کنار کب هایی که بوی مطبوعشون تو اون شب سرد و بارونی حس مستمون کرده بود، رفتن به مقبره سید جواد تو شهر رشت و خوندن زیارت عاشورا، خوردن فسنجون و ماهی و خورشت بادمجون و سیر ج شمالی و باقالی قاتوق با یه عالم ترشی و زیتون و ماست برانی و سبزی خوشمزه.... خو دن در حالیکه صدای شرشر بارون که رو سقف خونه میچکید حس حالمونو قشنگ میکرد، دیدن دو تا کارتون مینیون و یه عالم کلیپ کنار سونیا خواهر سامان،‌زدن حرفهای خوب و انرژی بخش که حس حال یکنواخت این روزهامونو خوب کرد...

خلاصه که همه چیز در عالیترین شکل خودش بود، خدا رو شکر که از اداره هم تماسی نداشتم و خیلی خیلی احساس آرامش می ... از استرس به کلی دور بودم و همین رمز خواب راحت شبانم بود بعد اینهمه مدت...

البته اگر دعوای و چهارشنبه قبل سفرمون رو که حس اعصاب جفتونو به هم ریخت نادیده بگیریم، همه چیز خوب و عالی بود، خدا رو شکر که طبق معمول با پادرمیونی و حرفهای قشنگ سامان آشتی کردیم و روز سفرمون بهمون زهر نشد.

واقعا به این سفر نیاز داشتم،‌البته دیگه این اوا داشتم از اونهمه بارون خسته میشدم، چون هوا سرد بود و بارون هم یریز میبارید، اما واقعاً غنیمت بود دور شدن از هوای آلوده تهران.

انقدر خوش گذشت که اگر بد نبود و روم میشد دوست داشتم تعطیلی هفته دیگه رو هم دوباره برم اونجا! اگرچه احت هست که مامان بابای سامان خودشون بیان که خب اینم خبر خوبیه. از وبدن در کنارشون لذت میبرم،‌مادر سامان همیشه ازم تعریف میکنه! در کمال تعجب از خونه داریم خیلی تعریف میکنه و پدرش هم مدام با لفظ عروس گلم و به به چه عروسی دارم کلی حالمو خوب میکنه.. همسرم هم که انصافاً‌ همه جا همه جوره هوامو داره و همین باعث میشه یه وقتها احساس کنم همه چی خوبه، ولی خب به محض اینکه از خودمون تعریف میکنم دعواهای بدی بینمون میشه،‌مطمئنم تصادفی نیست. خیلی زیاد باید رو روابطمون کار کنیم،‌با اینحال میدونم که عشق و علاقه عمیقی بینمون هست و اگر رو یه سری معایبمون کار کنیم هر روز بهتر از روز قبل میشیم. به نظرم از اونجا که بیشتر من مقصرم لازمه بیشتر رو خودم کار کنم و ابتکار عملو به دست بگیرم...

کاش همیشه بتونیم مثل این چند روزی که رشت بودیم،‌با هم باشیم و خوش بگذرونیم و از زندگی لذت ببریم.


اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

دیگه تقریباً‌بطور کلی درمانهای سنتیمو کنار گذاشتم، راستش تاثیر خاصی ندیدم، جز اینکه حس میکنم وزنم بیشتر شد و شکمم هم خیلی ورم داشت،‌از طرفی یه عالم محدودیت غذایی و دمنوشای مختلفی که باید درست می حس خستم کرده بود، الان دیگه بعد حدود سه ماه تقریبا ولش و فقط سعی میکنم یه سری موارد خیلی کمو رعایت کنم،‌مثلا دیگه گوشت و گوساله خیلی به ندرت میخورم و بجاش از گوشت ی استفاده میکنم که راستش اصلاً‌دوست ندارم، اما دارم رعایت میکنم، یه مدت هم به جای مرغ،‌بوقلمون استفاده کردیم، اما شنبه این هفته که خواستم دوباره بوقلمون درست کنم، یه جورایی از اونهمه استخون ریز و درشت چندشم شد و فکر نکنم دیگه ب م،‌احتمالاً‌ برخلاف نظر سنتیم که خوردن مرغ رو برای مدتی برای من ممنوع کرده بود، مجبورم مرغ رو با مخلفاتی که سر و تا حدی میگیره بخورم...به هر حال تا حدی علاقمو نسبت به طب سنتی از دست دادم و ترجیح میدم خودم تشخیص بدم چی برام خوبه و چی بد، اوناییکه با مزاجم سازگاره بخورم و اوناییکه نیست رو ترک کنم...

در راستای عمل به توصیه پزشک نم که ازم خواسته بود ده کیلو وزن کم کنم،‌حدود بیست روزی میشه که دارم کمتر غذا میخورم و البته از ده روز پیش بطور جدی دنبال کم خوری و کاهش وزن هستم، مهمتر از همه اینه که در یک اقدام شجاعانه،‌بعد سالها باشگاه ثبت نام و روزهای فرد میرم باشگاه،‌البته با توجه به نداشتن استعداد تو ورزشهایی مثل زومبا و اروبیک،‌در حال حاضر با دستگاههای هوازی مثل تردمیل و دوچرخه و ... کار میکنم و به نظر خودم تو همین دو هفته یه مقداری وزنم کمتر شده. ایشالا که نتیجه بده و خدا کنه صورتم خیلی در آستانه عید نوروز به هم نریزه و لاغر نشه.

اوضاع رابطمون با سامان خدارو شکر بد نیست، اما خب چند شب پیش درست شب دوباره سر موضوعی که مرتبط میشد به یه دلخوری کوچیک راجب خانواده هامون، بحثمون شد و به جایی رسید که من حالم اب شد و چون دیروقت بود،‌ استرس گرفتم که دوباره خوابم نمیبره، طفلی سامان کلی بهم محبت کرد و نازمو کشید تا خوابم برد، فردا شبش هم که از سر کار برگشتم خونه و البته سامان زودتر از من از سر کار برگشته بود، همینکه کلید انداختم و درو باز ، دیدم روبروم زانو زده و یه شاخه گل نرگس قشنگ گرفته دستش همراه یه کادوی کوچیک که وقتی بازش یه عالم ازش خوشم اومد،‌یه روسری خیلی قشنگ با زمینه قرمز و مربع های دلی رنگ. دستش درد نکنه که هیچوقت دلخوری رو کشش نمیده و تمام تلاششو میکنه که من خوشحال و راضی باشم.

امشب هم که شب یلداست و متاسفانه به خاطر کارم مجبور شدم اداره بمونم، امشب اولین شب یلدای زندگی دونفرمون البته بعد همخونه شدنمون بود که انگار قسمت نیست پیش هم باشیم،‌البته خدا رو چه دیدی،‌شاید تونستیم یک ساعتی با هم باشیم. معلوم نیست کارم تا چه ساعتی طول بکشه،‌معمولاً‌ این جور برنامه ها گاهی تا ساعت یک شب هم طول کشیده،‌ایشالا امشب بتونیم زودتر بریم،‌حتی اگه ساعت یازده شب هم خونه باشم راضیم...

ب خواب وحشتناکی دیدم که از شدت ترس و ناراحتی از خواب پ ، فکر کنم تازه اذانو گفته بودند، انقدر ترسیده بودم که اگه سامانو کنارم نمیدیدم خیلی حالم بدتر میشد، صبح صدقه گذاشتم کنار،‌ایشالا که خیره.

دیروز عصر داشتیم با همکارام داستان مثلاً‌ عاشق شدنامونو میگفتیم،هر کدوم دو سه تا داستان باحال تعریف کردیم،‌اما الان که خوب فکر میکنم میبینم من که اینهمه تو زندگیم از هر جهت سختی کشیدم،‌ با هر دیگه ای غیر از همسرم ازدواج می ، نمیتونستم تا این اندازه در کنارش آرامش داشته باشم.... الان مطمئنم اینکه میگن خدا برای هر جفت خودش رو آفریده کاملاً‌درسته و اگر ازدواج من زودتر از 31 سالگی و با افرادی که تو زندگیم وارد شدند،‌سر نگرفت،‌قطعاً‌حکمتی داشته که الان میفهمم... ما خیلی جاها با هم اختلاف نظر داریم،‌از جهت و مذهبی و اعتقادی و حتی یه جاهایی فرهنگی،‌اما علیرغم همه این تفاوتها من میدونم قطعاً‌با هیچ مرد دیگه ای یک ثانیه هم نمیتونستم زندگی کنم... خدایا تو که میدونی من چقدر تنهایی و رنج کشیدم،‌سایشو بالای سرم نگهدار و بهش سلامتی و دلخوشی و آرامش عطا کن و ما و زندگیمونو لحظه ای به حال خودش رها نکن.... آمین


بعداً‌نوشت: ب ساعت نه و ده دقیقه شب برگشتم خونه که به نظرم خیلی خوب بود و اصلاً‌انتظار نداشتم کارمون اونموقع تموم بشه، تو اینجور برنامه ها اغلب تا ساعت دوازده شب طول میکشه... دو پرس چلوکباب هم که اداره برای شام بهمون داده بود برداشتم و از نقلیه اداره ماشین گرفتم و برگشتم خونه. تو راه به سامان زنگ زدم و الکی گفتم امشب تا دوازده یک اداره ام،‌تو شامتو بخور، که به قدری صداش ناراحت بود اصلاً‌ متعجب شدم، گفت تو که نیستی نمیتونم چیزی بخورم! منم چون میدونستم چند دقیقه دیگه میرسم، مثلاً‌بازی رو ادامه دادم و گفتم عزیزم کار من طول میکشه، تو بخور که اونم با ناراحتی هر چه تمامتر گفت،‌نه نمیتونم،‌حالا اگر گرسنم شد میخورم،خیلی غمگین بود بچم،‌بعد که رفتم خونه از تعجب نمیدونست چیکار کنه! فقط چند دقیقه نگام میکرد!‌ بعدش هم یه عالم بغلم کرد و ... وقتی سرمو بالا آوردم و نگاش ،‌ دیدم تو چشماش اشک جمع شده و چیزی نمونده گریش بگیره، بهم گفت دیگه نمیتونم ی اعت هم بدون تو توی خونه باشم، تا آ شب براها بهم گفت انرژی به بدنم برگشت، انگار جون تو تنم اومد تو رو دیدم، میگفت مثل یک قناری که جفتش کنارش نیست،‌ سرگردون و بیتاب بودم..... الهی بمیرم که انقدر بدون من بهش سخت میگذره، الهی بمیرم که انقدر کارش سخته، خدایا بهش توان بده، شوهرمو برام حفظ کن، بهش سلامتی بده و بهم لیاقت بده همونقدر که ارزش و شایستگیشو داره،‌بتونم براش همسر خوبی باشم، شایستگی داشتنشو داشته باشم،‌لیاقت همسرش بودنو....

خدا رو شکر که ب تونستم زود برگردم و دو سه ساعتی اولین شب یلدای زندگی مشترکمونو با هم باشیم،‌ با اینکه هر دو شدیداً‌ خسته بودیم، یکم تخم کدو و چای و میوه خوردیم و همین شد خوراکیهای شب یلدامون،‌شام هم که به لطف اداره دو پرس کباب خوشمزه با مخلفاتش خوردیم که خیلی بهمون چسبید...

خدایا شکرت به خاطر داشتن همسرم، خدایا شکرت که شغلی دارم که از بابتش حقوقی برام میاد و میره. خدایا شکرت که سامان من حداقل سر کار میره هرقدرم کارش سخت باشه، شکرت به خاطر زندگیمون،‌هوای دونفره هامونو داشته باش که ما به جز همدیگه و خودت ی رو تو این دنیا نداریم...


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/09/30/post-54/
  • مطالب مشابه: اتفاقات این چندوقت + شب یلدا در اداره
  • کلمات کلیدی: خیلی ,اداره ,خونه ,میکنم ,سامان ,خدایا ,خدایا شکرت ,برگشتم خونه ,الهی بمیرم ,یلدای زندگی ,کرده بود،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تمام تن و بدنم درد میکنه...

به سختی تونستم در اتاقو قفل کنم و نیمساعتی روی کاناپه اتاقمون دراز بکشم،‌حداقل کمی بهتر شدم اما نه انقدر که بتونم امروز باشگاهمو برم، با اینحال نمیتونم از باشگاه صرف نظر کنم.

لعنتی وزنم تغییر نکرده بعد یکماه. خیلی عصبیم از این بابت. اینهمه کم خوری برای چی؟ کاش مجبور نبود انقدر رژیم بگیرم،‌متنفرم از رژیم گرفتن.... نمیدونم شایدم واقعاً اونقدرا که فکر میکنم کم تر از قبل نمیخورم، وگرنه بعد یکماه حداقل دو کیلو که باید کم می .... برنج که نمیخورم اما شاید از نون باشه،‌آخه نونو هم که حذف کنم چی میمونه دیگه که بخورم،‌تازه همون نون هم نصف قبل میخورم! گرفتاریه! اگه بخاطر بچه دار شدن نگفته بود وزن کم کنم شاید دیگه هیچوقت بعد عروسیم به فکر کم وزنم نمیفتادم! اینبار اگه بالا ه کم کنم نباید اجازه بدم دوباره اضافه شم،‌واقعا برای من مرگه!

خواهرم زنگ زد گفت احتمال داره فردا شایدم براش خواستگار بیاد، گفته مریم اینا هستن اما یه جورایی انگار نمیخواست من و سامان هم بریم که شلوغ بشه،‌آخه از طرف اونا فقط مادر و خواهر و خود پسره هستن و منم نظرم اینه که اصلا نیازی به حضور خواهرا نبود،‌اما وقتی دیدم مریم میان و انگار یه جوری میخواد بشه که دیگه ما نریم و شلوغ نشه، ناخواسته بغض و دلم ش ت.

اصلا تازگیا خیلی راحت دلم میشکنه، شایدم راحت نه، یه چیزایی از قدیم تو دلم مونده که چرا به ما بها نمیدن، کلاً‌از بیشتر آدما زده شدم و دوست ندارم با ی رفت و آمد کنم.... خونه خودمو خلوت دونفرمونو به هر چیزی ترجیح میدم. خدا رو شکر لااقل سامان برای من مونده که بدونم از وجودش برام مایه میذاره...

دیروز رفتم و براش یه قرص تقویتی خیلی خوب و گرون گرفتم، خدا کنه با مصرفش یه سری مشکلاتمون حل بشه،‌چون خیلی دارم اذیت میشم. برای خودم هم قرص هورمونی برای اینکه بشم یدم و همینطور قرص ال کارنیتین ک یه چربی سوز قویه! خیلی گرون دراومد تازه خیلی قرصای مهم دیگه رو هم ن یدم،‌ برای بیجونی و خستگیم باید یه قرص تقویتی عالی ب م که گرونه، مثل قرص فارماتوون که فکر میکنم 130 تومن باشه،‌همینطور یه قرص برای رفع چین و چروک و افتادگی صورت،‌کرم دور چشم و ضد چروک و چیزای دیگه هم باید ب م که ایشالا دم عید انقدر دست و بالم باز شه بتونم ب م... همین الان دور چشم و پیشونیم چروک افتاده که فکر کنم باید برای اولین بار بوتا کنم...خدا کنه جراتشو داشته باشم و خوب بشه. مجموعاً سبک زندگیم افتضاحه باید عوضش کنم. حس بیهودگی همیشه باهامه،‌ دقیقا نمیدونم چی میخوام، نه مطالعه میکنم نه اونقدرا دنبال تفریح میرم،‌یه روند روتین که کم کم داره افسردم میکنه. چندروزه هی دودوتا چارتا میکنم ببینم میشه قبل اینکه به امید خدا سه نفر بشیم یه سفر دونفره بریم خارج از کشور، میبینم هزینه هاش بالاست اما باز به خودم میگم وقتی بچه بیاد باید تا سالها خوابشو ببینی! این چندوقت تورهای مختلفو چک ، با خودم میگم ارزششو داره یه بارم شده جایی غیر از ایرانو ببینیم و دلمون خوشه باشه از دونفره بودنمون استفاده کردیم...

درمورد بچه دار شدن احساسات متناقض دارم، یه روزایی شدیداً دنبالشم و اصلاً‌ حریصم،‌یه روزایی میگم حالا تا وقتی خونم کوچیکه و خودمونم هنوز خیلی با هم خوش نگذروندیم بهتره یه چندوقتی صبر کنیم! اما مشکلات فیزیکی من و سنم همش بهم هشدار میده که اصلاً درنگ جایز نیست، بخصوص که مشکلات دیگه ای هم داریم که برای من زنگ خطره.

ایشالا هر چی خیره... با همه این حرفا به نظرم اگر با وجود مشکلات من، زودتر یه بچه ای بیاد نفس راحتی میکشم که این مرحله از زندگیم هم انجام شد و انقدر استرس باردار شدنو نشدنو ندارم! خدایا خودت میدونی دوست ندارم برای بچه دار شدن زیاد دردسر بکشم و دنبال آمپول و دوا و و پیگیری زیاد باشم، خودت تو این مورد هم لطفتو شامل حال ما کن.

خدا کنه با این حال بد و بدن درد بتونم تمرینای باشگاهو انجام بدم.... واقعاً خسته و بیجونم.


اطلاعات

ب خبردار شدم پدر و مادر سامان برای آ هفته میان خونمون.احتمالا فردا میرسن تهران.

منم که این چندوقت به شدت احساس خستگی میکنم، فکر کنم هم به خاطر آلودگی هوا باشه و هم به خاطر رفتن به باشگاه،‌اصلا انگار جون تو بدنم نیست.

خانوادشو خیلی دوست دارم اما استرس اینکه چی بپزم و تمیز خونه و اینا یکم بهم استرس میده، حالا شاید اگه دیدم فردا مثلا ظهر میان مرخصی بگیرم از اداره و به کارا برسم.

خیلی دوست دارم یه سری مسائل خصوصیو تو این وبلاگ بنویسم اما اصلا نمیتونم، همش باید خودمو سانسور کنم از ترس اینکه شاید ایی بخونند که میشناسمشون که چون این قضیه در گذشته اتفاق افتاده،‌باعث شده کاملاً خودمو سانسور کنم.

یه چیزایی در رابطه من و سامان برام جای سواله و دوست دارم راجبش م کنم اما نمیتونم بگم... یه سری سوالاتی که خجابت میکشم از دوست و آشنا بپرسم. نمیدونم چکار کنم،‌حتی از رمزی نوشتن هم میترسم ...

زندگی روند خوبی داره، اما خب رسیدن به کار خونه خیلی خستم میکنه بازم خدا رو شکر راضیم. فقط یه وقتها دلم از تنهاییمون میگیره که اونم قابل تحمله تا وقتی من و سامان با هم خوبیم و همو داریم...

خیلی دوست دارم یه مسافرت برنامه ریزی کنم، ببینم تا آ سال وضعیت چطور پیش میره. یکی از برنامه های مهم زندگیم یدن یه خونه بزرگتره حتی اگه شده تو محله فعلیمون، چون محله الانمون خیلی محله مناسبی نیست،‌اما من مشکلی باهاش ندارم، وقتی میبینم میشه با همون پول یه خونه متراژ بالاتر اینجا ید، نمیتونم هب یه خونه خیلی کوچیک تو محله بهتر راضی بشم.... خونه الانم هم خیلی کوچیکه،‌البته من دوستش دارم اما باید دیر یا زود جامونو بزرگتر کنیم و حداقل یه دوخوابه بگیریم.... این مست م اینه که حداقل تا یک سال و نیم دیگه حس پس انداز کنم و بعد با فروش خونه خودم بتونم یه جای حداقل شصت متری شایدم بالاتر بگیرم. تا خدا چی بخواد... از وقتی ازدواج پولدار شدن خیلی برام مهم شده و همش دنبال اینم که پس انداز کنم، این البته خیلی خوبه اما به شرطیکه دیگه زیادی مقتصد نشم که مثلا از یه سری خواسته های خودم بگذرم. تا الان که اینطور نشده خدا رو شکر،‌اما خب من این چندوقت اخیر خیلی کم لباس یا وسایل آرایشی یدم، و همش به چیزهایی که داشتم قناعت ... شاید بیکار شدن سامان هم دلیلی شد که انقدر دودوتا چارتا کنم، چون در واقع بیشترین حجم مدیریت مالی بخصوص از جهت پس انداز به عهده منه و من حتی اگه حسابم خیلی هم پر باشه حاضر نیستم ج الکی کنم. مثلاً‌حاضر نیستم لباس مارک ب م، برای مانتو و شلوار و کفش پول زیاد نمیدم و اصلا باورم نمیشه مثلا یکی کفشو پونصد تومن یده باشه! حالا خیلی وقتها هم شده که منم راحت بتونم کفش یا لباسی با همین قیمت ب م اما حتی در اوج بی نیازی هم دلم نیومده و مثلا یه کفش هشتاد نودتومنی یا پایینتر یدم، تازه خیلی هم خوب درومده... مادر همسرم خیلی این ویژگی منو دوست داره و میگه دقیقاً‌ مثل خودش حساب زندگی دستمه و خیالش از بابت زندگی پسرش راحته. منم این ویژگیمو دوست دارم و به واسطه همین بود که تونستم یه خونه نقلی برای خودم ب م،‌اما این روزا فکر میکنم دیگه زیادی وسواس پس انداز پیدا و همش به فکر آینده ام و میخوام زودی همون اول ازدواج به چیزایی دست پیدا کنم که خیلیا مثلا ده سال بعد ازدواج بهش رسیدن.

اینم از این، خدا کنه آ هفته با وجود پدر و مادر سامان کارا خوب پیش بره و بهمون خوش بگذره.


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/14/post-56/وسواس-پس-انداز-من
  • مطالب مشابه: وسواس پس انداز من
  • کلمات کلیدی: خیلی ,خونه ,دوست ,مثلا ,انداز ,سامان ,دوست دارم ,خیلی دوست ,دیگه زیادی ,خونه خیلی ,خودمو سانسور
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دلم یه جورایی گرفته، به خاطر بحث مس ه ای که ب با همسرم داشتم! وای خدا چرا انقدر باید مسائل بیخودی تو زندگی ما اثر داشته باشه آخه؟


موضوع سر درگذشت مرحوم آی.ت.الله ه.اش.می بود که من به شخصه احترام زیادی برای ایشون و خیلی دیگه از مقامات عالیرتبه کشورم قاائل هستم اما همسرم هربار که تصویر مقامات در مراسم تشییع مرحوم پخش میشد، جلوی من و مادرم یه چیزایی میگفت که هردومون ناراحت میشدیم، آ ش ب تو ماشین موقع برگشتن از خونه مامان اینا که مامان بابا خودشون ما رو تا خونه رسوندن، بهش تذکر دادم که لطفاً‌ این حرفها رو نزن،‌ من ناراحت میشم و گناه داره و... مادرم هم به سامان گفت اینجوری نگو دیگه گناه دارن (حالا نمیخوام بگم سامان چی گفته بود)، سامان هم بهش برخورد که چرا تو جلوی مادرت به من تذکر دادی که مامان هم بهم بگه اینطوری نگو، حالا این در حالیه که من بعد اینکه دو سه دفعه یه جمله خیلی بد رو به کار برد، فقط گفتم "سامان جان نگو دیگه اینطوری، درست نیست"، مامانم هم آروم گفت راست میگه سامان جان نگو... همین به آقا کلی برخورد و خیلی سرد با مادر و پدرم خداحافظی کرد، همین باعث ناراحتی من شد اما وقتی درو باز کردیم و اومدیم تو خونه و برع همیشه اون جلوتر از من رفت داخل،‌سکوت و حرف نزدم تا اینکه خودش با عصبانیت گفت بار آ ت باشه جلوی مادر پدرت به من تذکر میدی و... منم گفتم تو که میدونی مادرم روحیه انقل داره و کل خانوادش به خصوص برادراش جزء فعالان انقلاب بودند، برای چی هی جلوی اون از این بحث های که کاملاً با عقایدش متفاوته، می کنی؟ مگه اون تلاش میکنه نظر تو رو عوض کنه که تو مدام از این و اون جلوش بد میگی؟ الان اگه مامانم بخواد نظرتو راجع به فلان شخصیت که دوستش نداری تغییر بده و بگه اینطوری که تو میگی نیست، تو نظرت عوض میشه که حالا مدام میخوای نظر مادرم رو تغییر بدی؟ بعدش هم این وسط یه سری حرفایی رد و بدل شد که اصلاً‌ خوب نبود. منم خیلی دلخور شدم و ب با قهر خو دیم. برع همیشه که منتمو میکشید اینکارم نکرد و زودتر از من رفت خو د، منم دلم نیومد شب بخیر نگم و نیمساعت بعد که رفتم رو تخت دراز کشیدم خیلی آروم گفتم شب بخیر و اونم آروم و سرد جواب داد.


امروزم که فعلاً‌حرف نزدیم. دوست ندارم قهر باشیم اما به نظرم اصلاً‌ تقصیر من نبود،‌ اون نباید به خصوص پیش مادرم که روحیه مذهبی و انقل داره اونطوری حرف بزنه. ب بهش گفتم وقتی اینطوری میگی، برای مادرم واقعاً کمتر از توهین به اعضای خانوادش نیست و تا کی میخوای وقتی میریم خونه مامان اینا، مدام باهاش راجع به این جور مسائل صحبت کنی؟ آخه سامان عاشق مامان منه و وقتی میره اونجا خیلی با مامان گرم میگیره و مدام تحیلیل های اجتماعیشو باهاش مطرح میکنه و مامان هم در کمال ادب گوش میکنه و آ ش خیلی آروم و ملایم میگه فکر نکنم اینطوریام باشه که تو میگی و احتمالاً‌ برای فلانی شایعه درست د و ... همیشه هم سامان میگه مامانت با وجود اینکه این روحیه انقل رو داره،‌اما اهل جار و جنجال و افراط نیست و خیلی خوب به نظر مخالفش گوش میده، اما به نظر من مخالفت با توهین فرق میکنه و اون نباید مدام جلوی من و مامانم یه سری چیزایی رو بگه که ما رو ناراحت میکنه... حالا خود من یه طرف که انقدر سر هر تاریخی که دو تایی میبینیم باید بابت حرفهاش حرص بخورم یا دعوامون بشه، دیگه چه دلیلی هست خونه مامان اینا هم همش ازاین جور حرفا بزنه! اوف..

خلاصه که ب بعد برگشت از خونه مامان به قهر و دعوا گذشت، کلاً ما که مدیریت بحران بلد نیستیم و موقع دعوا صدامون بالا میره که من اصلاً دوست ندارم و از اینکه همسایه ها بشنوند خیلی ناراحت میشم. انقدر ازش ناراحتم که دلم نمیخواد امشب باهاش گرم بگیرم و فعلاً‌ دوست دارم امشبو سرسنگین باشم و زیاد حرف نزنیم. درسته تو دعوا خیرات پخش نمیکنند،‌اما دو سه تا واژه بکار برد که دلم ش ت. منم یه عادت بدی دارم که اگر با قهر بخو م و موقع خواب بغ.لم نکنه،‌تا صبح بدخواب میشم، ب تا صبح خواب و بیدار بودم و فکر کنم مجموعا دو سه ساعت هم درست و حس نخو دم. نصفه شب همش بیدار میشدم و دیگه خوابم نمیبرد.


مثلاً دیروز رفته بودم خونه مامان اینا که به درخواست بابام براش الویه درست کنم که  ببره شرکتش و با همکاراش بخوره. شاید پنج شش ساعت درگیر آماده ش بودم و خیلی خسته شدم،‌ آ شم که خستگی تو تنم موند با جرو بحث ب... اما خب انصافاً الویه خوبی شد!


بگذریم،‌خدا رحمت کنه آیت.الله هاش.می رو، یکشنبه شب که خبرشو شنیدم مامانم اینا خونمون بودن و نزدیکای شام بود،‌به قدری شوکه شدم که نگو،‌ خیلی خیلی دلم سوخت و ناراحت شدم، برای مظلومیتش، برای سکوت ش برای حفظ مصلحت کشور. انقدر رفتنش غیرمنتظره بود که حتی الان هم یکم باورش برام سخته. خدا با بزرگان محشورشون کنه.


هفته پیش هم که مادر و پدر سامان از رشت اومدند،‌ظهر چهارشنبه حدودای ساعت 2 رسیدن، منم که روز چهارشنبه رو مرخصی گرفته بودم و از صبح شروع به آشپزی،‌یه سوپ فوق العاده خوشمزه درست اونم یه قابلمه بزرگ که تا سه چهار روز داشتیم میخوردیمش! بعد هم در کمال اعتماد به نفس ته چین مرغ درست که بار دومی بود که اینکارو می و خیلی استرس داشتم که خوب نشه و راستش یه جایی هم که احساس ته دیگش سوخته،‌کلی ناراحت شدم اما بعد که با ترس و لرز برش گردوندم تو ظرف، دیدم نه، خدا رو شکر بد نشه و یکم فقط گوشه هاش خشک شده که جداشون و خیلی خوب شد، مزش هم عالی شده بود و پدر و مادر سامان کلی از دستپختم تعریف د! اصلاً‌ انقدر ذوق مرگ شده بودم که نگو،‌البته سوپ و ته چین برای شام بود، چون مامان سامان گفته بود که برای ناهار نمیان و ناهارشونو تو راه میخورن، اما وقتی تو راه زنگ زدم و اصرار که ناهار خوردن یا نه و من ناهار دارم باهام رودربایستی نکنند، گفت باشه ناهار میایم اونجا، اما تو رو خدا یه چیز حاضری میخوریم و خودتو اذیت نکن و ..، منم تو اون فرصت کم سریع خوراک سبزیجات و مرغ درست و یکم هم کوکوی بادمجون داشتم که با پلو گرم و یه مقدار هم از سوپی که برای شام بخته بودم و حاضر شده بود آوردم سر سفره که خب به نظرم تو اون فرصت کوتاه ناهار بدی نشد....


تا پنجشنبه غروب پیش ما موندند و منم تمام تلاشمو برای پذیرایی از اونا ، حتی براشون کنجد شادونه سرخ که خیلی خوب شد،‌آخه اینکارا رو تقریباً برای بار اول بود که انجام میدادم و همش میترسیدم که بسوزه،‌اما انقدر حواسمو جمع که اصلاً‌ نسوخت و خیلی هم خوشمزه شد. یه مقدار آوردم خوردن و یه مقدار هم براشون گذاشتم که ببرن... ضمناً‌یه کیک خیلی ساده که با ماکروفر درست میشد هم درست که خیلی خوب شد. اصلاً خودم هم باورم نمیشد که اینکارا رو منی که هیچی از خانه داری و آشپزی تا قبل ازدواج نمیدونستم انجام دادم! چقدر خدا به آدم کمک میکنه! من تا قبل اینکه با سامان بریم زیر یه سقف به اندازه انگشتای یه دستم هم آشپزی نکرده بودم! الان هم نمیگم حرفه ای هستم،‌اما همش دنبال یاد گرفتن غذاهای جدید هستم و به نظر خودم کارم هم بد نیست. حس میکنم برخلاف چیزی که تو مجردیام فکر می از آشپزی خیلی هم خوشم میاد، بخصوص وقتی نتیجش خوب میشه و همه ازش تعریف میکنند. پنجشنبه عصر هم وقتی سامان از سر کار برگشت،‌به اتفاق مادر و پدرش رفتیم خونه مهین، سامان و بعد یه شام مفصل شامل انواع و اقسام غذاهای رشتی (سیر قلیه، ماهی شکم پر، خورشت باقالا یا همون باقالا قاتق و یه سوپ عالی و ماهی دودی و زیتون و باقالای خام و انواع ترشی و ...)، عروسیمونو گذاشتیم دیدیم که البته من خیلی خیلی پیش اون جمع خج میکشیدم،‌اما دیر یا زود باید نشونشون میدادم.


فردا و پس فردا هم که تعطیلیم و چون دیروز خونه مامان اینا بودیم، جایی نداریم بریم و احتمالاً‌طبق روال معمول خونه نشین باشم،‌فقط باشگاه برم و هم که به آشپزی و دیدن میگذره! چقدر روتین!‌کاش لااقل یکم بتونم کتاب بخونم.



اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/22/post-57/دلخوری
  • مطالب مشابه: دلخوری
  • کلمات کلیدی: خیلی ,سامان ,مامان ,خونه ,درست , ب ,خونه مامان ,درست ,مامان اینا ,دوست ندارم ,خیلی خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دیروز به آشپزی گذشت، سامان رو هم رفت سر کار، اولین ای بود که بعد عروسیمون تنها بودم، میدونستم اگه مشغول کار نشم حتماً دلم بدجور میگیره، دیگه از ساعت 12 شروع به آشپزی و پخت و پز، که برای طول هفتمون غذا داشته باشیم، آخه شبا که میرسم خونه بخصوص روزایی که عصراش میرم باشگاه دیگه توان و حوصله آشپزیو ندارم و اینجور موقعها وقتی میدونم شام داریم خیالم راحت میشه و زمان بیشتری رو میتونم با همسرم باشم. خلاصه که اول خوراک مرغ دست ،‌بعد کوکو سبزی و بعد هم برای اولین بار تو عمرم آش رشته درست ، سامان عاشق آش رشتست و اگر شب  و روز هم آش رشته بخوره سیر نمیشه، خلاصه که دستورشو از اینترنت گرفتم و درست که به نظرم خوب شد، سامان هم حس تعریف کرد،‌البته ترجیح میدادم نفر سومی هم بخوره که اگه ایرادی داشته باشه بفهمم، از مامان اینا خواستم بیان خونمون باهم بخوریم یا با خودشو ببرن که خب نیومدن،‌درنتیجه منم یه ظرف بزرگ از آش رشته پر و دادم به همسایه روبروییمون که یکی دو دفعه برامون آش و شیرینی آورده بود...خدا کنه اونا هم خوششون اومده باشه.... خلاصه که همین کارا باعث شد دلگیری غروب رو حس نکنم،‌سامان هم حدودای ساعت پنج و ربع اومد و چون ناهار نخورده بود،‌باقی زمان باقیمانده صرف پذیرایی از ایشون شد،‌بعدش هم از اونجاییکه تصمیم داشتم برای اولین بار باسلق درست کنم، با وجود خستگی ترجیح دادم عملیش کنم و خلاصه در کمتر از نیمساعت آمادش که به نظرم خیلی خوب شد، البته به سفتی باسلق های بیرون نشد اما مزشو دوست داشتم...

پنجشنبه هم که به باشگاه رفتن و یه سری ید برای خونه گذشت! و برای شام که برای اولین بار یه غذای شمالی به نام سیرواویج درست که با پلو خوردیم. دستورشو از مامان سامان گرفتم و به نظرم خیلی خوب شد. سامان عاضق این غذای شمالیه و خیلی از دیدنش ذوق کرد.

اینم از این، کم کم احساس میکنم جریان زندگی منو داره با خودش میبره، من، مرضیه ای که همه عمرش فکر درس خوندن و کار پیدا و پول جمع بود، الان مهمترین اولویت زندگیش شده آشپزی و خونه داری و رسیدگی به همسر! نمیدونم تحول خوبی هست یا نه، اما ته ته دلم حس میکنم از طبیعت وجودیم فاصله گرفتم و همین باعث میشه احساس بیهودگی کنم.خدایا کی میشه من به معنای واقعی راضی باشم از زندگی و از لحظه لذت ببرم؟ در حالیکه دارم آشپزی میکنم فکر میکنم میتونستم یه علم جدید یاد بگیرم و وقتی دارم چیزی یاد میگیرم به این فکر میکنم مثلاً تا الان دونستن زبان انگلیسی چقدر به کارم اومده که حالا اسپانیایی بیاد؟ خلاصه که بدجور خوددرگیری دارم، همین خوددرگیری رو مدتها برای خوندن برای قبولی آزمون ا داشتم تا بعد مدتها فکر و این دست اون دست ،‌به خودم گفتم آخه اتم گرفتی که چی؟ و این شد که برای همیشه ولش ... خیلی سردرگمم، احساس میکنم به یه مسافرت دو سه روزه بدجور نیاز دارم، هنوز هم تو فکر اینم که هر طور هست تا قبل سه نفره شدن یه مسافرت به خارج از کشور برم اما نمیدونم با اینهمه مخارج، بخصوص قسطای عقب افتاده سامان و فکر ید یه خونه بزرگتر و ماشین، چقدر ج برای مسافرت خارج به صلاحه. از طرفی درگیری بچه، یه روزایی شدیداً‌ احساس نیاز نمیکنم مثل همین روزا و یه روزایی که روحیم خوبه و احساس مفید بودن دارم، همش به خودم میگم الان بچه میخوایم چیکار؟ سامان هم تقریباً همین طوره،‌با این تفاوت که اون کمتر از من درگیر بچه دار شدن یا نشدنه. این منم که همش باید برای رفتن به و خوردن قرصای جورواجور برای تقویت جفتمون برنامه ریزی کنیم و به نظرم اگه به اون باشه حرفشو هم نمیزنه... مثلاً‌این دو سه روزه همش با خودم میگم چی میشه زودتر بچه دار شم؟ اما میدونم احتمالاً‌ تا دو سه هفته دیگه با خودم میگم بهتره اول خونمونو بزرگتر کنیم و ماشین بگیریم بعد به فکر بچه دارشدن باشیم. نمیفهمم کی اینهمه تناقض درونی تو وجود من تموم میشه و جاشو به آرامش دائمی میده،‌آرامشی که توش نباید مدام به تصمیمات جدید و پوچی و بیهودگی زندگیم فکر کنم، آرامشی که نباید هر روز به این فکر کنم آ ش که چی؟ که ندونم چی میخوام و چی راضیم میکنه و کی راضی میشم...

شاید عجیب باشه اینو بگم اما تو این مقطع از ندگیم یکی از آرزوهای بزرگ و شاید دست نیافتنی برای من اینه که یاد بگیرم! میدونم شاید مس ه به نظر برسه اما همین موضوع خیلی وقتا اعتماد به نفسمو راجع به خودم گرفته! یعنی فکر کنم یادگرفتن برای من به همون اندازه قبولی ا خوشحال کننده باشه! خنده داره میدونم!


اطلاعات

  • منبع: http://fear-hope.blogsky.com/1395/10/25/post-58/آخر-هفته-سردرگمی
  • مطالب مشابه: آ هفته - سردرگمی
  • کلمات کلیدی: سامان ,میکنم ,همین ,میشه ,خیلی ,باشه ,برای اولین ,خودم میگم ,احساس میکنم ,نظرم خیلی ,درست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها