halfway to the stars...

کاش میشد از الان تا فردا صبح سرمشق بنویسم "مطمئنم" و یه ذره، فقط یه ذره اطمینانم بیشتر میشد...


اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/19/دریغ
  • مطالب مشابه: دریغ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اطلاعات

خدایا؟ میشه تمومش کنی؟

چرا تموم بشو نیست این داستان؟ چرا هی پیچیده تر میشه؟ چرا وقتی فکر میکنم قضیه حل شده س حل نشده تر و بی راه حل تر میشه؟

چرا کلاغه به خونه ش نمیرسه؟ چرا حال خوبم مداوم نمیشه؟ چرا آرامشم همیشگی نمیشه؟ چرا میدی و میگیریش؟ چرا؟


اطلاعات

فردا قراره با یه حرف بزنم، شاید جزو معدود شانسام باشه، اگه خوب پیش بره احتمالن پذیرش میگیرم!

خواهشن دعا کنین زیاااااااااد! استرس دارم کلی! 




اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/22/برزخ
  • مطالب مشابه: برزخ!
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بزرگترین ضعف من توی زندگی این بوده که "نه" گفتن برام سخت بوده، همیشه به این فکر که طرف مقابل رو ناراحت نکنم، امروز آقای ای میخواست منو برسونه خونه و این کار رو از روی لطفش داشت انجام میداد، من نتونستم بگم نه چون به نظرم توهین بود به طرف مقابل... موقع خداحافظی آقای ای دستشو دراز کرد دست بده و من هیچ حس نسبت بهش نداشتم، توی حریم امن من نبود و حتا تفکراتش خیلی با من فرق داشت، ولی به خاطر این که زحمت کشیده بود و منو توی بارون و برف رسونده بود و به خاطر این که بهش بی احترامی نشه باهاش دست دادم...

اون موقع که داشتم دستمو داشتم دراز می به این فکر می که اگه بگم نه یه برچسب "دگم مذهبی" میخورم، من مشکلی از نظر مذهبی با دست دادن ندارم اما نه با هر ی! همیشه از این بدم میومده که مذهبو به رفتار من ربط بدن، این برچسب هایی که ممکنه آدم بخوره باعث میشن خودت نباشی و از اینکه توسط بقیه قضاوت شم بدم میاد، فک کنم دلیل اصلی این ناتوانی در قاطعانه "نه" گفتن همین قضاوت بقیه س، همیشه دوست داشتم توی نظر بقیه آدم نایسی باشم و دیگرانو ناراحت نکنم که این منجر میشه کارایی م که با عقلم یا احساسم جور در نمیاد، من به اون آدم حس محرم بودن نداشتم ولی یک ساعت تو ماشینش نشستم و برای این که برچسب بیشعور بداخلاق نخورم باهاش گفتم و خندیدم و آ ش هم بر خلاف میل قلبیم گذاشتیم دستمو بگیره

از خودم ناامیدم که چرا نمیتونم قاطعانه "نه" بگم

+وقتی دختری که دانشحوی پزشکیه بهت برمیگرده میگه من حاضر نیستم زیر دست جراح زن برم چه حسی پیدا میکنی و چی میگی؟! نمیدونم این همه بی اعتمادی از کجا میاد، چرا باید ما زن ها نسبت به جنس خودمون انقدر بی اعتماد باشیم؟



اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/25/نه-نه-نه-نه
  • مطالب مشابه: نه نه نه نه
  • کلمات کلیدی: بقیه ,برچسب ,داشتم ,آقای ای
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
وقتی میشنوی ح و میپرسه از دوستات و میگه دلش خیلی تنگ شده اما برای تو و به خاطر تو رفته و تصمیم درست گرفته...
وقتی بهش میگن یکی هست تو زندگیش و میگه یعنی منو فراموش کرده؟ وقتی بهش میگن پا بده به بقیه و میگه من اهل این چیزا نیستم
برای بار هزارم نه، برای بار صدهزار ضربدر صدهزارم گذشته میگذره از جلوش چشمام اما این دفعه بی حسم
آرزو میکنم خوش بخت باشه، آرزو می کنم دردی که من کشیدمو اون نکشیده باشه،
من میگذرم ازش، به خاطر گریه هام، به خاطر غرورم و به خاطر قلبی که یه اش روش افتاده و من یک لحظه هم ازش غافل نبودم و هشت ماه تمام روزی یک میلیون بار این زخم سر باز کرد و من دوباره بستمش... میدونی؟ اصلی ترین نکته قضیه اینه که قرار نیست یه آدم با خاطراتش دفن بشن، قراره به جایی برسی که اون آدم و خاطراتش آزار دهنده نباشن، همه چی توی ذهن اتفاق میفته، اگه توی ذهنت باش کنار بیای مشکل حله، اگه کنار نیای یا نخوای که کنار بیای تا ده سال بعدم هیچی درست نمیشه، دیدم که میگم هاااا
چند وقتی هست که دیگه جاش درد نمیکنه، چند وقتی هست که کانتکتش پاک شده از گوشیم، چند وقتی هست که لست سین خودش و هفت جد و آبادشو چک ن ، چند وقتی هست که خوبم، میخندم، خوشحالم و دنبال مفهوم های عمیق تری توی زندگیم میگردم...
شاید خدا بهم لبخند میزنه وقتی برای صبح پا میشم، شاید خدا بهم میخنده وقتی میبینه کتابای تفسیر قرآن می کنم :)) منی که شاید چند سال پیش تا مرز آتئیست بودن پیش رفتم، خدا بهم لبخند میزنه وقتی برای کمک به ف میرم انقلاب کتاب ب م، خدا این روزا نزدیک تره، لابلای لبخند های پ و ک، لابلای دوستی دوباره با اون یکی پ، خدا یعنی یه آرامش و س که بعد از دویدن ها و دویدن ها و نرسیدن ها بهش رسیدم 

"لا إِلهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَ کَذلِکَ نُنْجِی الْمُوْمِنِینَ"

این آیه مال وقتیه که یونس گیر میفته تو شکم ماهی، گفته شده وقتی نجات پیدا میکنه که خودش میفهمه در حق خودش ظلم کرده با ناامیدی از خدا... وقتی اینو میخونه از شکم ماهی میتونه بیرون بیاد، ناامید نباشیم :)
شکر...

+میخونمتون اما وقت نمیکنم نظر بذارم، سرم شلوغه خیلی زیاد...



اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/12/01/A-Little-Peace-of-Heaven
  • مطالب مشابه: a little peace of heaven
  • کلمات کلیدی: خاطر ,لبخند ,شاید ,خودش ,میگه ,وقتی برای ,میزنه وقتی ,لبخند میزنه ,کنار بیای
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

+هر سری وسط استیج دیدنم یه ایمیل میاد از های اب شده اونور! رفتم توی waiting list یه اب شده دیگه، چرا تموم نمیشه این کابوس لعنتی؟ همه تون بیاین reject کنین خیال آدمو راحت کنین

++خواهرانه بغلت میکنه میگه تو بری من چیکار کنم و پنج دقیقه تمام تو بغلت گریه میکنه، میگم فعلن که هستم میگه اگه نگیرنت لیاقتتو ندارن 

یکی از بزرگترین نعمت های دنیا آدم هاییه که منطقی هستن، اگه اشتباه کنن قبول میکنن و باید بری با طرف حرف بزنی بگه باااااشه حالا تو کوتاه بیا، فراموشش می کنیم!! بهش گفتم فراموش میکنم اما نمی بخشم... ولی دنبال یه راهی بود که ببخشم، من کلن سخت میبخشم مخصوصن اگه در مورد اون روزام باشه، چون گه ترین روزهای زندگیم یادم نمیره، حال بد اون روزام، اینکه رفیق هشت نه ساله م، ی که نون و نمک خورده هم دیگه رو خورده بودیم باید میبود ولی نبود رو فراموش نمی کنم، گفتم زمان بده درست میشه... 

+++باید آستین بالا بزنم، خودم و یک سری روابطمو اصلاح کنم

++++پانتومیم بازی میکردیم میخواست بگه آب و هوای حاره ای، حاره ایش مونده بود و میخواست با ادای سگ درآوردن ما رو به هاری برسونه، چیزایی که ما حدس میزنیم: آب و هوایی که توش وحشی میشی؟ آب و هوایی که توش پاچه میگیری؟ ی؟ :))))) اون یکی میخواست جنگلو اجرا کنه اشاره میکرد به درخت و بچه ها حدس میزدن کاکتوس!!! یه مورد دیگه شم سر پیازداغ بود که الف سعی داشت اجراش کنه، برای نشون دادن پیاز دستشو گرد میکرد و نشون میداد داره با چاقو خوردش میکنه، ک پرسید میوه س یا "دسته ای" از سبزیجات؟!!! بعد الف داشت خودشو میکرد آخه من با کیا هم گروه شدم!!! دسته ای از سبزیجات آخه؟!!! گروه ما عالی بود ولی، لام ادای دویدن رو درآورد که نشون بده اسم یه ورزشه، توی اولین حدس پ گفت پیلاتس؟؟؟ اون یکی گروه :|||||||||||| بودن


اطلاعات

بهش گفتم با شنیدن منو قضاوت نکن، حرفامو به هم ربط نده، بذار زمان بگذره تا بشناسیم... گفتم میتونی با شنیدن در عرض دو ساعت یه آدمو قضاوت کنی ولی اگه بر اساس رفتارهاش بخوای قضاوتش کنی شاید بعد سال ها هم نتونی بشناسیش، گفتم تو میتونی چیزی رو که میخوای برداشت کنی از من اما اون من نیستم، اون چیزیه که تو ساختی از من
بهش گفتم ذهنتو خالی کن، یه tab باز کن بلنک بلنک (blank) بذار من یه مداد بگیرم دستم و نقاشی بکشم، زمان بده، کم کم با حقیقت پر میشه نه چیزایی که تو فکر میکنی حقیقته
گفت کمکم کن، گفتم من کنارتم، گفت مرسی که هستی، گفتم خدا رو نگاه کن، اونه همه ش، من نیستم، یهو گونه هام خیس شد...
شکر که میبینمت، شکر که خنده هام بلندتره، شکر که وقتی میخونم حالم خوب میشه، شکر که میتونم حال یکی دیگه رو خوب کنم، شکر شکر شکر شکر شکر شکر... 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+یه عالمه پست نخونده دارم، یه عالمه!!! میام، خیلی درگیرم، خیلی... دعام کنین :)
++اولین به لطف ترامپ عزیز rejectم کرد، اما من خوبم :دی

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/15/دچار
  • مطالب مشابه: دچار...
  • کلمات کلیدی: گفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بدترین مسافرت زندگی آدم میتونه شامل بغض یک تنی ای باشه که از وقتی شروع میکنی چمدون جمع کنی میره جا خوش میکنه لای حوله ت، لای شال زردت، لای لپ تاپ حتا، میره توی قسمت بار هواپیما، بعد میری کولتو از روی اون نواره که میچرخه برمیداری و میندازی روی شونه ت... یک تن بغضو همراه با گولللله گوله اشک های نریخته میکشونی دنبال خودت

بدترین مسافرت زندگی آدم شامل نفرتیه که جای دوست داشتن میشینه توی وجود آدم و هی از خودت میپرسی چی شد دوست داشتن شد نفرت؟مامانی که دخترشو بغل میکنه و بهش میگه عشقم... اشک توی چشمام جمع میکنه، وقتی دستمو میکنم توی کیف پولم تا از ته مونده پول هام ج کنم بغضم بیشتر میشه، شامی که نمیخورم چون حوصله هیچ و هیچ چیز رو ندارم هم همین طور، وقتی به ویترین مغازه ها نگاه میکنم و یاد کیف پول تقریبن خالیم میفتم بغضم بیشتر میشه، وقتی به این فک میکنم قراره جای یه آدم برم سر کلاس و به خاطر این کار پول بگیرم از خودم متنفر میشم که به خاطر پول مجبور شدم این کار رو م، انگار شأن خودمو فروختم... وقتی beatles میخونه yesterday, life was such an easy game to play بدبختیام پررنگتر میشن، وقتی به اون مسافرت قبلیم فکر میکنم که اون بود و دم به دیقه زنگ میزد و هر ثانیه داشتیم به هم ت ت میدادیم و الان من کانتکتای گوشیمو بالا پایین میکنم تا ی باشه که بتونه دردامو کم کنه... و ی که باید باشه نیست... ی که محرم باشم، ی که لازم نباشه براش توضیح بدم، بدون توضیح بفهمه، هیچ وقت حس نکنم ممکنه براش کم اهمیت باشم، ی که وقتی بفهمه حالم خوب نیست دنیا رو بذاره کنار و تمام سعیشو ه خوب شم...

دوست دارم ول کنم برم از اول شروع کنم، با آدمای جدید، با یه ذهن جدید، با تصمیمای جدید، مثلن نمیشد من توی یه روستای دورافتاده به دنیا میومدم؟ هرروز از خواب پا میشدم میرفتم از بالای کوه آب میاوردم و شیر بز رو میدوشیدم و توی تنور نون میپختم توی ۱۵ سالگی ازدواج می و ۶۰ سالگیم درحالی که شیش هفت تا بچه م دورم بودن میمردم، همین قدر ساده... حتا راضی بودم به اینکه سیاه پوست متولد میشدم و کل زندگیمو مجبور بودم به مبارزه برای گرفتن حقوقم، حتا بام بدرفتاری شه، توی harlem شبا با رفقا فارغ از مشکلا مست کنیم و بریم شب گردی و ولگردی... آدم بکشیم و تهش پلیس دستگیرم کنه و قصاص!

خیلی مز ف دارم میگم، ببخشید، close to insanity


اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/17/نداره-آقا،-نداره
  • مطالب مشابه: نداره آقا، نداره
  • کلمات کلیدی: میکنم ,جدید، ,دوست ,باشه ,مسافرت ,بیشتر میشه، ,بغضم بیشتر ,دوست داشتن ,مسافرت زندگی ,بدترین مسافرت ,بغضم بیشتر میشه، ,بدترین مسافرت زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

وقتی هواپیما داشت فرود میومد، تهرانی که ازش فرار کرده بودم به یه منطقه تقریبن خالی از سکنه (در مقایسه با تهران!) مثل جواهر میدرخشید، بزرگراه ها، چراغ های خونه ها، ماشین ها... نهران از دور آروم، بی دغدغه، بی سر و صدا و زیبا بود و من برای بار هزارم عاشقش شدم و احساس دلم برای دود و شلوغی و ترافیکش تنگ شده اما مطمئنم فردا حرفمو پس میگیرم! وقتی که موقع سوار شدن یا پیدا شده از مترو گیر کنم به خانوما و دست و پا و کیفم هرکدوم از یه طرف کشیده بشه و دوباره شاهد دعواهای همیشگی "اولین بذارین پیاده شن بعد سوار شین" باشم یا دوباره راننده های تا ی بداخلاقو ببینم که برع راننده های تا ی اون جایی که رفته بودم همیشه ناراضین و تمام تلاششونو میکنن تا بتونن قرون قرون از مسافرا ن برع اونجا که همه میگفتن شکر و یه کلمه نمیگفتن کم دادی زیاد دادی، برات آهنگ بندری میذاشتن تا خوشحال شی و کلی بهت ن! فردا حرفمو پس میگیرم وقتی دوباره بوی دود بپیچه توی کلم و سر درد بگیرم... فردا برای بار هزارم متنفر میشم از تهران!

اما من امشب عاشق تهرانم :دی


اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/19/Tehran
  • مطالب مشابه: tehran
  • کلمات کلیدی: میگیرم وقتی ,فردا حرفمو
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز بعد از دویدن دنبال یه مشت کاغذبازیای nonsense رفتم گوشه خونه ولو شدم، خسته بودم خیلی و تصمیم گرفتم یه ساعت بخوابم بعد برم خونه، با پ و خو دم چادرم مثل ملافه انداحتم رو خودم. اما در تمام اون مدت حس می چقدر زمین سرده و مثل لوبیا جمع شده بودم تو خودم.

شب که داشتم برمیگشتم خونه و باد سرد صورتمو میسوزوند به این فک بزرگ ترین دارایی من نه خانواده س، نه درس، نه دوستام و بزرگ ترین مشکل منم توی زندگی نه ترامپه که آرزوهای منو با خودش نابود کرد، نه اونیه که دیگه نیست، نه اونیه که میخوام باشه و نیست، نه آدمای بیشعورن که هیچی رو نمیفهمن، نه وضع این جامعه س...

بزرگ ترین دارایی من امنیته، یه سقفه که بالا سرمه، پتوییه که شبا جمع میشم زیرش و مهم نیست اون روز چحوری گذشته باشه من زیر اون پتو آروم ترین آدم دنیام و بعد پنج دقیقه خوابم برده، بزرگ ترین دارایی من خونمونه، بوی غذایی که توش میپیچه و آدمایین که پشتم وایسادن و در بدترین شرایط پشتمو خالی نمیکنن...


اطلاعات

بهش گفتم با شنیدن منو قضاوت نکن، حرفامو به هم ربط نده، بذار زمان بگذره میشناسیم... گفتم میتونی با شنیدن در عرض دو ساعت یه آدمو قضاوت کنی ولی اگه بر اساس رفتارهاش بخوای قضاوتش کنی شاید بعد سال ها هم نتونی بشناسیش، گفتم تو میتونی چیزی رو که میخوای برداشت کنی از من اما اون من نیستم، اون چیزیه که تو ساختی از من
بهش گفتم ذهنتو خالی کن، یه tab باز کن بلنک بلنک (blank) بذار من یه مداد بگیرم دستم و نقاشی بکشم، زمان بده، کم کم با حقیقت پر میشه نه چیزایی که تو فکر میکنی حقیقته
گفت کمکم کن، گفتم من کنارتم، گفت مرسی که هستی، گفتم خدا رو نگاه کن، اونه همه ش، من نیستم، یهو گونه هام خیس شد...
شکر که میبینمت، شکر که خنده هام بلندتره، شکر که وقتی میخونم حالم خوب میشه، شکر که میتونم حال یکی دیگه رو خوب کنم، شکر شکر شکر شکر شکر شکر... 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+یه عالمه پست نخونده دارم، یه عالمه!!! میام، خیلی درگیرم، خیلی... دعام کنین :)
++اولین به لطف ترامپ عزیز rejectم کرد، اما من خوبم :دی

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/11/15/دچار
  • مطالب مشابه: دچار...
  • کلمات کلیدی: گفتم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مست کرده بود، 

بهش یه عالمه مسیج داده بود از اینکه چقدر دوسش داره هنوز و اینکه بعد یه سال هیچی عوض نشده

بهش گفته بود الان مستم که دارم اینا رو میگم، فردا که عقلم بیاد سر جاش خیلی پشیمون میشم

بهش گفته بود تو همونی بودی که میگفتی عشق یعنی هرگز نگی متاسفم، چی شد که اینجوری شدی؟

جو که گرفته بود یه سری بد و بیراه بود فقط...

+این حجم از عوض شدن آدما رو نمیتونم درک کنم...


اطلاعات

روزایی که خودتو پرت میکنی لابلای آهنگ و وبلاگ و و سریال و کتاب
روزایی که قضاوت میشی و حرفایی میشنوی که میتونن از پا درت بیارن و فقط هندزفریو بیشتر فشار میدی تو گوشت که نشنوی
وقتی یه قطره اشک گوشه چشمت تقلا میکنه که روی مژه هات سر بخوره و بیاد پایین
و تو یاد گرفتی اشکاتو با بغض قورت بدی و سکوت کنی فقط. چون آدم ها خیلی چیزا رو نمیفهمن، آدما خیلی راحت با احساسات اطرافیانشون بازی میکنن، آدما نمیفهمن دل تنگی یعنی چی، نمیفهمن دوست داشتن و غرور یعنی چه، غرور تو رو راحت زیر پاشون له میکنن و لبخند میزنن...
الف میگفت بعد تو آدم آهنی میشم، اونروز بهش میخندیدم اما الان چی؟ هه! روزی میرسه که حسامو جمع میکنم و میریزمشون تو کیسه زباله و تمام... و دیگه به هیچ و هیچ چیز اهمیت نمیدم 

اطلاعات

این خانومه قرار بود خیلی خوشگل بشه اما شبیه آدمایی شد که از بیماری بری بری رنج میبرن و دچار سوءهاضمه ن!

برای توجیه باید بگم اولین پرتره م بود و بعد بیشتر از یک سال رفتم رفتم سراغ زغال دوباره :دی

این شما و این بانوی آفریقایی 

پی نوشت: البته یه چیزیم بگم! خ خودش از ع ش بهتره! :دی


اطلاعات

اگه commitment issue دارین این کتاب فک کنم از نگرانی درتون بیاره تا حدی!
من حال باهاش، البته ترجمه درستشو باید بخونین که سانسورش مینیمم باشه و این که مهم تر از همه فصل آ شو داشته باشه، فصل آ شو تو نسخه یی حذف میکنن در حالی که به نظر من کل کتاب توی فصل آ معنی پیدا میکنه، اگه شو هم دیده باشین بر مبنای سه فصل اول ساخته شده که خود نویسنده اصلن خوشحال نیست به خاطر این موضوع! البته بعدها اضافه میکنن فصل آ شو...
اینم نویسنده گفته که جالبه به نظرم:
"به نظر میرسد که این رمان میراث ادبی من خواهد بود و آثار دیگرم که نزد من ارزش بیشتری دارند به دست فراموشی س خواهند شد. این برای یک هنرمند تجربه غریبی نیست. راخمانینوف هم عادت به گله داشت، چون او را بیشتر به خاطر یک پرلود سی شا مینور که در نوزده سالگی نوشته بود میشناختند و قطعاتی که در دوران بزرگسالی اش نوشته بود هیچکدام به رادیو و تلویزیون راه پیدا ن د. کودکان برای اولین بار که پشت پیانو می نشینند، یکی از مینویٔت های جی ماژور بتهوون را اجرا میکنند؛ اثری که خود او از آن نفرت داشت."
 

اطلاعات

نمی دونم از خودم شروع کنم به نوشتن یا مامان! مامان همیشه شمال بود، من جنوب، مامان شرق بود، من غرب و هیچ پلی نبود که ما رو به هم وصل کنه، بارها و بارها دعوا کردیم، قهر کردیم، قهر که میگم نه قهر معمولی ها، قهرهایی که کشنده ن، قهرهایی که من حرفایی زدم که حتا الان وقتی برمیگردم ده سال پیشو نگاه میکنم هنوز که هنوزه سرخ میشم از خج که چی شد اینو گفتم!!!
مامان همیشه تنها بود، من هیچ وقت از آرزوهام و خواسته هام و داشته ها و نداشته ها و مهم تر از همه حس هام نمیگفتم بهش چون خیلی فرق داشتیم، چون حس نمی باهاش. یادمه دبیرستان که بودم خیلی حسرت آدمایی رو میخوردن که با مامانشون خیلی دوست بودن...
تا اینکه گذشت و گذشت و من بزرگ تر شدم، از نظر فکری به مامان نزدیک تر شدم اما با راه مامان نه، از راهی که ۱۸۰ درجه متفاوت بود با شیوه مامان، به این نتیجه رسیدم که راهش درست بوده، حس عذاب وجدان به خاطر اینکه سهم مامان بابا توی موفقیت من اگه ۷۰ درصد نبوده، ۴۰ درصد بوده و تنها چیزی که از من عایدشون شده خستگی ها و غرغرها و ن یتی ها و مشکلاتم بوده که از راهنمایی تا براشون میاوردم خونه! درس خوندن و درس خوندن و درس خوندن من عایدشون شده! و اینجا بود که به خودم اومدم...
سعی یه پلی بزنم هرچند کوچیک! هنوزم که هنوزه شاید از آرزوهام و حسام نتونم بگم، اما از نگرانی هام بیشتر میگم براش، گاهی میشینم پیشش ممکنه صرفن غر بزنم اما همین حرف زدن خوبه برای رابطه ای که وجود نداشته، پیشرفت به حساب می یاد، دیگه قهر نمیکنیم، منطقی حرف میزنیم و میگم مامان مثلن اونجا تو پیش داوری کردی و در کمال تعجب مامان نمیگه همیشه من درست میگم و قبول میکنه! خلاصه دیگه قهری نیست... من بیشتر یاد گرفتم سکوت کنم، به تفاوت ها احترام بذارم و همین طور مامان! واسه همین بیشتر با هم بیرون میریم، بیشتر میخندیم، بیشتر بغلش میکنم و ...
امروز وسط این همه کار و امتحان رفتم براش یه روسری آبرنگی با ترکیب رنگی مورد علاقه خودم و مامان یعنی سبز-آبی گرفتم و وقتی رفتم خونه بهش دادم، خوشحال شد واقعن! :) 
در برابر تمام زمانی که برای من گذاشته و همه زحمتایی که برام کشید اینا چیزی نیست، صفر صفره! اما چیزی که خوشحالم میکنه اینه که آینده روشن تری رو برای رابطه خودم و مامان میبینم و گاهی اوقات یه آدم مسئولیت پذیرو توی خودم میبینم که مامان همیشه آرزو داشته اونجوری باشم! احساس میکنم روزی میرسه که مامان راضی باشه از داشتن من...
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
جولیک، ممنون به خاطر این چالش، خیلی تلنگر خوبی بود، مطمینم مادر جان بهار به خاطر تک تک پستایی که با این موضوع نوشته شد بهت لبخند زده و تولدت مبارک :)

+فقط یکی دیگه مونده و اگه خدا بخواد و فاجعه رخ نده، تا کمتر از ۱۲ ساعت دیگه فارغ حصیل میشم از اون اب شده :دی

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/10/29/مامان
  • مطالب مشابه: مامان
  • کلمات کلیدی: مامان ,میگم ,خیلی ,بود، ,همین ,خوندن ,مامان همیشه ,برای رابطه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چند وقتیه که خیلی از خودم راضیم...
من نسبت آدم مغرور پارسال خیلی عوض شدم، من یاد گرفتم به خاطر اینکه آروم باشم، به خاطر اینکه حل نشده ای توی ذهنم باشه پا روی غرورم بذارم و سعی کنم مشکلاتمو نه مثل بچه دوساله، بلکه مثل یه آدم عاقل حل کنم، چند وقته آرومم، با درونم در صلحم، به جای اینکه به غرورم افتخار کنم به این آرامش ناشی از نگه نداشتن حرف هام افتخار میکنم :)

+فک کنم پارسال بود که تو ساختمون پلاسکو دنبال کادو تولد بودیم برای یکی از بچه ها، یادمه اونروز چقدر به سلیقه فروشنده های اونجا فحش دادیم و بیست دفعه طبقه هاشو بالا پایین کردیم تا بتونیم یه چیز بدردبخور پیدا کنیم... خیلی غم انگیزه صبح بری سر کار و شب برنگردی، خیلی غم انگیزه که زندگی انقدر میتونه بیرحم باشه... نمیدونم چی بگم، یه فاتحه برای شاد شدن روحشون بخونیم

اطلاعات

باید یه حسی تعریف بشه برای این وقتایی که آدم نمی دونه چشه... مثلن یکی میپرسه چطوری بگی مثلن دلم قلبمو خورده بعد طرف بفهمه چته! سوال نپرسه یعنی چی! چی شده و ...

اتفاقی نیفتاده ها، اما از خواب پا میشی حوصله خودت و هیچ و نداری، یه عالمه کار ریخته رو سرت حال نداری قدمی واسه انجام دادنشون برداری، میخوای بگیری بخو فقط، دارن حقتو میخورن میگی بذار بخورن، به من کار نداشته باشن فقط، دست از سر من بردارن.

اگه یه دوست مثل amy farah faller داشتم منو میبرد آزمایشگاهش، دو تا الکترود میکرد تو مغزم ببینه مشکل چیه

از یه جایی به بعد آدم حتا حوصله این که بگرده ریشه مشکلاتشو پیدا کنه رو هم نداره، ترجیح میده بشینه یه گوشه از دور به مشکلاتش نگاه کنه، نه راه حلی قراره پیدا شه، نه چیزی قراره تغییر کنه، یه جور س ، فقط گیر کنه توی اون س و ی کاریش نداشته باشه!


 


اطلاعات

من چند سال پیش ثبت نام کرده بودم واسه اهدای عضو اما ک هنوز که هنوزه نیومده! اینجا رو تازه پیدا ، اگه شمام مثل من مشکل داشتین، اینجا خیلی راحت میتونین ثبت نام کنین :) 


اطلاعات

اگه یه آدم بعد از خوردن آبگوشت به عنوان ناهار، ساندویچ کباب تابه ای، موز، خیار، نارنگی، شیرینی خامه ای و یه پاکت چیپس و ماست بخوره (تا قبل از شام (قیمه)) و درنهایت عامل محدودکننده این پروسه تموم شدن خوراکی های موجود در خونه مادربزرگ باشه یعنی دیوونه شده؟ آی گس سو...



اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/10/09/گشنه
  • مطالب مشابه: گشنه
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شاید اگه دختر نبودم یه کوله مینداختم رو دوشم، سفر می به جاهایی که آدم آشنایی توش نباشه، نه اینترنتی باشه که خبرهای یهویی بت بدن که یک روز تمام پای لپتاپ فلجت کنه، نه ع ای فلج کننده ببینی، نه آدم هایی که داغونت کنن، آدمایی که دوستتن اما با جمله هاشون یا حتا سکوتشون نابودت میکنن، شاید آفریقا میرفتم و توی ساحل عاج زندگی می ، توی طبیعت بکرش پیاده روی می ، انقدر راه میرفتم تا تموم شم، از درختای انبه میرفتم بالا، بدون نگرانی از تموم شدنش انقدر انبه میخوردم تا تمام صورتم نوچ شه با مالیده شدن انبه به پوستم، یه کلبه ای چیزی پیدا می و میرفتم معلم زبانی چیزی میشدم و ج زندگیمو درمیاوردم

یه آسمون بالای سرم باشه که با نگاه بهش حس امنیت کنم، آدمایی باشن که اونقدر احمق و بچه نباشن که مجبور باشم باهاشون سر و کله بزنی و خ رو حس کنم که گاهن لابلای این زندگی روزمره گمش می کنم...

یه روز دور میشم از این شهر، همه خاطراتشو میریزم دور، میرم یه جای دور و از اول میسازم

من همیشه آدم قوی ای بودم، آدمی بودم که توی ش ت ها دستمو میذاشتم روی زانوهام و بلند میشدم و با قدرت بیشتر می جنگیدم، اما دیگه خسته شدم از جنگیدن، خسته شدم از مبارزه، دوست دارم آدم ش ت خورده باشم و با ش ت هام کنار بیام، همین، قدرتی رو حس نمی کنم که از درون برانگیخته م کنه


اطلاعات

پریروز کنار خیابون وایساده بودم منتظر اتوبوس که بیاد و خودمو بپرت کنم روی آ ین صندلی و آهنگی گوش کنم یا ی ببینم تا خونه!

خیابون یه طرفه به بالاست و یهو در خلاف جهت، یعنی از بالا به پایین، یه موتوریه اومد و زد به من! انقدر شوک شدم اصن حرفی برای گفتن نداشتم

بعد حال موتوریه از من بدتر بود قلبشو گرفته بود و صورتش سفید شده بود و نفس نفس میزد اصن نمیتونست حرف بزنه، تنها چیزی که از دهنم درومد تو اون لحظه این بود که مگه نمیبینی؟؟؟؟؟ البته چیزیم نشد، حتا تعادلمم به هم نخورد خیلی اما اولین تصادف زندگیم بود

خلاصه تو اون لحظه به این فک که زندگی خیلی بی ارزشه، یه لحظه، فقط یه لحظه وایسادی و ممکنه ثانیه بعدش نباشی بعد ما دهن خودمونو سرویس میکنیم واسه این زندگی ای که به هیچی بند نیست.

تصمیم گرفتم خودمو کمتر اذیت کنم، کمتر باعث عذاب خودم بشم، به خودم آسون بگیرم، زندگی کنم not vice cersa!



اطلاعات

به خدا حالم خوبه، چسناله م نمی کنه اما جالبه، دوست داشتم ثبتش کنم :))

من و ن بغل دستی هم بودیم تو دبستان! از سال اول با هم دوست بودیم و از سال سوم دبستان از هم جدا شدیم، اما تا همین پارسال دوستای خیلی صمیمی هم بودیم! تا اینکه یه مهمونی یه ذره ناجوری برای تولدش گرفت و منم گفتم راحت نیستم بیام و برچسب "دگم" خوردم و دیگه ارتباطمون خیلی ضعیف شد!

خلاصه، همون موقع هایی که من با س بودم، ن با یکی دیگه بود که اتفاقن اونم اسمش دقیقن مثل اسم س من بود، اسم خیلی رایجی هم نیستا، اما اولین بار که ازش پرسیدم اسمش چیه و گفت س تا نیم ساعت از خنده رو پا بند نبودیم. همین چند وقت پیش نامزدی ن با س برگزار شد و از اون روز به بعد هم کلی ع مسافرت و اینور و اونور توی اینستاش به چشم میخوره. نه که حسودی کنما، میگم که حالم خیلی خوبه، نرمالم، آرومم، 

اما نگاه کنین، زندگی خیلی شانسیه یا حداقل پارامترهای ناشناخته ش برای ما خیلی بیشتر از شناخته شده هاشه، من مطمئنم سعی پاک تر از ن زندگی کنم، مطمئنم استاندارد کیفی زندگیم بالاتر بوده و مطمئنم رابطه ای خفن تر از اون چیزی که من با س داشتم نه تنها برای خودم، که برای هیچ دیگه ای وجود نداشته و نخواهد داشت! اما این زندگیه، ممکنه هزار تا پارامتر مشابه بچینه کنار هم و با پارامتر هزار و یکم کاری کنه که به همه اون هزارتای قبلی شک کنی!

خلاصه که همینه که هست، سخته کنار اومدن باهاش اما سعی کنیم با این یهویی های زندگی کنار بیایم!



اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1395/10/13/ن-و-س
  • مطالب مشابه: ن و س
  • کلمات کلیدی: خیلی ,مطمئنم ,زندگی ,بودیم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
اینایی که موقع تغییر خط دادن تو ایستگاه دروازه ت یا مسابقه دو میذارن و از قطار قبلی تا قطار بعدی سعی میکنن رکورد ثبت کنن و طی این مسیر از له هیچ دست و پایی دریغ نمی کنن، اینا رو ببخشین، بهشون فحش ندین، اینا چیزی واسه از دست دادن ندارن، بذارین به قطارشون برسن تا پیروزیو مزه مزه کنن!

اطلاعات

مثل این که توی یه تونل تاریک گیر کردی، تاریکی بغلت کرده، نه ص ، نه نوری، نه رنگی، فقط سیاهی و به زور خودتو وادار میکنی که راه بری
از بس راه رفتی، کل وجودت داره خستگیو فریاد میزنه، پاهات روی زمین کشیده میشن و برای هر قدمی که میخوای برداری باید اندازه چند دقیقه انرژی ذخیره کنی، درست وقتی که داری میفتی روی زمین از اون ته تونل اندازه نوک سوزن یه روشنایی میبینی...
تمام توان رفته ت برمیگرده و حسیو تجربه میکنی که شاید ماه ها خبری ازش نبود، انگیزه، امید، فکر به آینده
جا داره اینجا تک تک شماهایی رو که کمکم کردین بهتر شم تگ کنم، از همه شماهایی که دستمو گرفتین که راه برم و خستگیو فراموش کنم
و خ که با ناله ها و اشکام دیوونه ش ، شماها رو توی زندگی من جا داد که رفته ها رو فراموش کنم... عاشقتم خدا


اطلاعات

میم میگفت مهم ترین چیزی که آدم باید یاد بگیره اینه که حدشو با آدما نگه داره و من وقتی برمیگردم به گذشته نگاه میکنم، بزرگترین اشتباهم این بوده که حد نگه نداشتم و توی دوستی و توی طرف مقابل حل شدم. میم میگفت آدما حسودن، تو برات مهم نیست که طرفت از تو بالاتر باشه اما طرف مقابلت ممکنه اینجوری نباشه، ممکنه کوچک ترین جایی که تو ازش بزنی بالا ناراحت شه. حرفشو تطبیق دادم با آدمای دورم، آدمایی که وقتی احساس کنن کوچیک ترین تهدیدی براشون به حساب میای خیلی راحت میذارنت کنار...

دنیا خیلی پسته، آدماش پست تر و مناسباتی که باید با این آدما رعایت کنی تا بتونی کنارشون زندگی کنی پست ترین چیزیه که توی زندگیم دیدم، باید فاصله نگه داشتنو یاد بگیرم اما وقتی حسم بهم میگه فلانی آدم خوبیه و توی چندتا برخورد خوب بودنشو بهم ثابت کنه یه رابطه خیلی صمیمی رو بنا میکنم که واقعن چیزیو از طرفم پنهان نمیکنم و کل زندگیمو میگم بهش، توی دبیرستان این قضیه مشکلی نداشت اما توی چون منافع آدما بیشتره، جایی که طرف احساس کنه تو داری ازش میزنی بالا همه چیز برمیگرده، دوستی چند ساله فراموش میشه و بغض و نفرت میشینه جاش

خدایا این روزا رو تمومش کن، دلم آرامش میخواد، دلم میخواد آدمایی که باعث عذابم شدن رو دیگه نبینم

حتا جی میلم فهمیده اینو که...


اطلاعات


مرسی فاطمه!

عالیه این کتاب :)


...on my way to roll by myself

...loading


اطلاعات

یعنی میشه یه روز ع اتو ببینم قلبم مچاله نشه؟
میشه ع اتو ببینم بی تفاوت رد شم؟
میشه یعنی لست سینتو چک نکنم؟
میشه یه روز اینستای تو و آدمای مربوط به تو رو در جستجوی ع تو و فهمیدن حال و هوای این روزات چک نکنم؟
خدایا، تو شروعش کردی، من نخواستم، خودت استارت این داستانو زدی، میشه خودت تمومش کنی؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
+هزار بار اومدم تبریک بگم تولدتو، اما لحظه آ جلو خودمو گرفتم! 

اطلاعات

باب اسفنجی: پاتریک چرا انقدر ناراحتی؟؟؟؟
پاتریک: امروز یک بچه رو دیدم که داشت سر چهار راه گل میفروخت.
باب اسفنجی: از دیدن اون بچه ناراحت شدی؟؟؟
پاتریک :نه.
باب اسفنجی: پس چی ناراحتت کرده؟؟؟
پاتریک: همین دیگه، از این ناراحتم که فهمیدم دیدن اینجور بچه ها انقدر واسم عادی شده که دیگه ناراحت نیستم



اطلاعات

آخرین ارسال ها