halfway to the stars...

+تو مترو یه دختری کنارم نشست، ۱۹۸۴ تو دستش بود و من هم داشتم تسلی بخشی های فلسفه رو میخوندم، شروع کرد به حرف زدن در مورد کتاب من و اینکه چقدرررر این کتاب رو دوست داشته و فقط ۱۰ دقیقه داشتیم درمورد خفن بودن این کتاب حرف میزدیم (تموم که بشه حتمن حتمن معرفی میکنم) بعدش یه لیست ردوبدل کردیم از کتاب هایی که خونده بودیم و احتمال میدادیم اون یکی دوست داشته باشه، برام خیلی جالب بود که به همین سادگی آدم ها توی دنیای همدیگه راه پیدا میکنن، مطمئنم بلاگر بود اما ازش نپرسیدم! احساس می لحن حرف زدنش رو میشناسم، خلاصه اگه یکی از شماها بودین بگین :دی ++یکی از بزرگترین نعمت هایی که خدا بهم داده دوست خوبه! شکر، شکر، شکر... دوست های خوب ناجی آدمن، میکشنت بیرون از توی سیاهی، برت میگردونن به مسیر اصلیت +++بهش گفتم نه، دردم نیومد با اینکه میدونستم برای اون خیلی درد داشته و ازین بی حس بودنم ناراحت میشم خیلی وقتا... بعد فکر میکنم حقم بوده تمام اون اتفاقا ++++یکی از بزرگترین رمزهای موفقیت آدم ها اینه که توی یک community عضو باشن، چه در دوره مدرسه (انجمنی، تیم ورزشی چیزی)، چه در دوره ، چه بعدترها! مهم نیست چقدر سر آدم شلوغه، این یه بایده! +++آدم های خوب هنوزم پیدا میشن، اونایی که با یه لبخند امیدوارت میکنن دوباره پاشی و بجنگی ++میگفت هرکی بخواد بره راهشو پیدا میکنه، هرکی بخواد بمونه جاشو! میگفت آدمی که میره همون آدمی نیست که قبل رفتن بوده، حرفاش عوض میشه، برای اینکه عذاب وجدانشو کم کنه به خودش دروغ میگه، راست میگه شاید، اگه قرار بود جایزه جمله های فلسفی-عاشقانه-به فکر فروبنده-میخکوب کننده-داغون کننده-حتا تا سالها کننده رو به یکی بدن اون "تو" بودی، دوباره برمیگردم به فاز فراموشی و میسپرم دست خدا +اون یکی میگفت اگه نیتت از کارهایی که میکنی خدا نباشه شرک عملیه، با این اوصاف فک کنم توی بهشت ۱۲۴۰۰۰ تا ش نشستن با ۱۲ تا فقط، ما مشرک ها رو هم از کله میکنن تو آتیش بعد فرومون میکنن تو آب یخ، واقعن معیار سنجش خدا چیه؟ این خدا با خ که من میشناسم خیلی فرق داره، حقیقتن همیشه مشکلم این بوده نه توی جمع مذهبی خفن ها راحت بودم نه بی اعتقادها...

اطلاعات

یه روزاییم بالا ه آدم باید از دنده خوبه پاشه! چقدر غرغر؟ چقدر ن یتی؟ بسه دیگه!!!گور بابای انتخابات، بیان مملکتو غارت کنن ببرن، خسته شدیم انقدر حرص مردم نادانو خوردیم، وقتی میخوان دستی دستی مملکتو ببخشن خب بذار ببخشن! اگه تعداد اونا بالاتره خب حتمن ما باید بریم پناهنده ای چیزی بشیم مزاحمشون نشیم انقدر!!!
با صبحانه کامل نیمرو + آب پرتغال شروع ، یه ناهاریم برای اعضای خونه پختم و به به چه چهشونو درآوردم بلکه یه مدت کاری به کارم نداشته باشن، و بقیه روز به یدن اختصاص پیدا میکنه، نمیدونم چرا انقدر خوشحالم واقعن!!!

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1396/02/27/right-gear
  • مطالب مشابه: right gear
  • کلمات کلیدی: انقدر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هی نگاه میکنم به انگشت سبابه آبیم و میگم یعنی ممکنه شمرده نشه؟ و استرس نتیجه انتخابات وقتی از بعضی از دوستانی که تو ستادها هستن خبر میرسه که فلان ک د تعداد رای هاش بالاتره (یکی دو تا ستاد، قطعن نه همه شون)، حتا یه لحظه م نمیتونم تصور کنم اون هشت سال دوباره تکرار شه... دیگه چیزی ازمون باقی نمیمونه... امروز دلم گرفت برای سال ۸۸، برای اون هایی که هششششششت ساله توی حصر داغون شدن، برای چی؟ برای کی؟ کی تموم میشه؟ آخ که چقدر درد داره... سبزیم که با خون بنفش شدیم...  

اطلاعات

+تو مترو یه دختری کنارم نشست، ۱۹۸۴ تو دستش بود و من هم داشتم تسلی بخشی های فلسفه رو میخوندم، شروع کرد به حرف زدن در مورد کتاب من و اینکه چقدرررر این کتاب رو دوست داشته و فقط ۱۰ دقیقه داشتیم درمورد خفن بودن این کتاب حرف میزدیم (تموم که بشه حتمن حتمن معرفی میکنم) بعدش یه لیست ردوبدل کردیم از کتاب هایی که خونده بودیم و احتمال میدادیم اون یکی دوست داشته باشه، برام خیلی جالب بود که به همین سادگی آدم ها توی دنیای همدیگه راه پیدا میکنن، مطمئنم بلاگر بود اما ازش نپرسیدم! احساس می لحن حرف زدنش رو میشناسم، خلاصه اگه یکی از شماها بودین بگین :دی +یکی از یزرگترین نعمت هایی که خدا بهم داده دوست خوبه! شکر، شکر، شکر... دوست های خوب ناجی آدمن، میکشنت بیرون از توی سیاهی، برت میگردونن به مسیر اصلیت +بهش گفتم نه، دردم نیومد با اینکه میدونستم برای اون خیلی درد داشته و ازین بی حس بودنم ناراحت میشم خیلی وقتا... بعد فکر میکنم حقم بوده تمام اون اتفاقا +یکی از بزرگترین رمزهای موفقیت آدم ها اینه که توی یک community عضو باشن، چه در دوره مدرسه (انجمنی، تیم ورزشی چیزی)، چه در دوره ، چه بعدترها! مهم نیست چقدر سر آدم شلوغه، این یه بایده! +آدم های خوب هنوزم پیدا میشن، اونایی که با یه لبخند امیدوارت میکنن دوباره پاشی و بجنگی +میگفت هرکی بخواد بره راهشو پیدا میکنه، هرکی بخواد بمونه جاشو! میگفت آدمی که میره همون آدمی نیست که قبل رفتن بوده، حرفاش عوض میشه، برای اینکه عذاب وجدانشو کم کنه به خودش دروغ میگه، راست میگه شاید، اگه قرار بود جایزه جمله های فلسفی-عاشقانه-به فکر فروبنده-میخوکوب کننده-داغون کننده رو به یکی بدن اون "تو" بودی، دوباره برمیگردم به فاز فراموشی و میسپرم دست خدا +اون یکی میگفت اگه نیتت از کارهایی که میکنی خدا نباشه شرک عملیه، با این اوصاف فک کنم توی بهشت ۱۲۴۰۰۰ تا ش نشستن با ۱۲ تا فقط، ما مشرک ها رو هم آتیش میزنن، واقعن معیار سنجش خدا چیه؟ این خدا با خ که من میشناسم خیلی فرق داره، حقیقتن همیشه مشکلم این بوده نه توی جمع مذهبی خفن ها راحت بودم نه بی اعتقادها...

اطلاعات

طبق معمول، هنگام بروز دوشواری های عشقی-عقلی یه فراخوان میدم به دخترها که آهااااای جمع کنین بیاین مراسم سبزی پاک کنی ای چیزی راه بندازیم بلکه این فلاکت کم بشه! موضوع مراسم این هفته: عاشقی که بعد سه سال برگشته میگه من خبر ازدواج شما رو نشنیدم و هنوز نتونستم فراموشتون کنم!!! حیف که این دل گیره! حیف...

اطلاعات

من یه زن خسته ام، از هفت صبح تا شش بعد از ظهر کار میکنم، صبح ها در مترو چرت میزنم، عصر ها کیفم را از شانه ی راست به شانه ی چپ می اندازم، وزنم را از روی پای چپ به پای راست متنقل میکنم، یک دستم را به دستگیره مترو میگیرم، نگاه خیره ام را به صفحه تلگرامم قفل میکنم و پیام های گروه پسر دختر هایم را بالا پایین میکنم، اگر سرم را بلند کنم به موهای مش خانم رویرویی نگاه میکنم، به کفش های چرم خانم بغلی به شام شب فکر میکنم، به بچه هایم، به شوهرم، خودم را فراموش تا بچه هایم کلاس موسیقی بروند، یاد بگیرند انگلیسی حرف بزنند، شوند، شوند، آن قدر در خانواده غرق شدم از خودم غافل شدم، شب ها به پخت و پز میگذشت، به جای کتاب خواندن و سریال دیدن درگیر مشق ها و دیکته های بچه هایم بودم در حالی که همسرم فوتبال میدید، من سر بچه ها داد و بیداد می و مجبورشان می به درس خواندن و برای خوشان " ی" شدن، به جای رفتن به باشگاه و ورزش به جلسات اولیا و مربیان میرفتم، ید خانه میگردم، شاید سه ماه یکبار آرایشگاه میرفتم، کم کم موهایم سفید شد اما سفیدی ها را زیر رنگ مخفی می ، به هیچ نگفتم، که دارم پیر می شود، آرام آرام…، وقت های اضافی به ید میگذشت، کتاب برای بچه ها، یا کیف و کفش برای خودم از حراجی ها درحالی با جمع و تفریق قیمت اجناس را از درآمدم کم می ... هرسال دو سانت به دور کمرم اضافه شد، در سی سالگی متوقف شدم، کتاب هایی که خواندم همان هایی بود که تا سی سالگی خوانده بودم، هایی که دیدم همان هایی بود که تا سی سالگی دیده بودم، کوه هایی که رفتم همان هایی که تا یکی دو سال بعد ازدواج با همسرم میرفتیم، آرزویم شد قد آرزوی بچه هایم، قد درآمد همسرم و سهمم از زندگی شد افتخار به افتخارهای بقیه…

اطلاعات

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی
دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جو نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فریدون مشیری

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1396/02/03/کوچه
  • مطالب مشابه: کوچه
  • کلمات کلیدی: کوچه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خوش بختی بالاتر از اینکه تو ماشین بشینی کنار بابات، pink floyd گوش بدی، بعد گوگوش بخونه، بعدی باشه با کی اشکاتو میخونه رو؟ بعد یه نگاه به آسمون کنی و یه لبخند پت و پهن بشینه رو لبات؟  یاد حرفای میم افتادم و لبخندم شور شد، اونروز ازم میپرسید حسرت گذشته رو نمیخوری که به خاطر "اون" به اون همه آدم گفتی نه؟ گفتم نه! برگردمم همون کارو می کنم و خندیدم، بهم گفت بهتر از شماها ندیده بودم باز هم خندیدم... اما تا دو روز بعد آ ین باری که بیرون رفتیم رو مرور می ، میرداماد، اون کوچه هه که پر از درخت بود، آ ش که راهمو کج و از پیاده روی مخالف تو رد شدم، نگاهمو می یدم ازت، کانتکتای تلگرامت، چت های تلگرامت اذیتم میکرد، ساندویچ اون روز مزه زهرمار میداد وقتی از آدمایی حرف میزدی که نمیشناختمشون، از دنیایی میگفتی که برام غریبه بود، رسوندیم خونه و پهن شدم روی جا م و گریه برای ی دیگه نمیشناختمتش...  گاهی وقتا وقتی میخوام خودمو به یاد بیارم به خودم فکر میکنم که با تو  چی شدم، با تو چجوری بودم، با تو چه تصمیم هایی گرفتم، با تو چه کارهایی ، به تو چه قول هایی دادم، با تو از چه ترس هایی رد شدم، با تو به چه چیزهایی خندیدم، با تو برای چه چیزهایی گریه ، با تو سر چه چیزهایی دعوا ، با تو چه آهنگ هایی گوش دادم، با تو کجاها رفتم، به خاطر تو کجاها نرفتم، برای تو و صرفن تو چه کارهایی ، برای تو و صرفن تو چه دعاهایی ، برای فهمیدنت چه کتاب هایی خوندم، برای داشتنت چجوری دعا ، برای داشتنت چجوری جنگیدم، برای بودن تو چجوری پای اضافی ها رو ب ، برای موفق بودنت چه حرف هایی که نزدم، من اینجوری خودم رو یادم میاد خیلی وقت ها... تو ته نشین شده در عمق جان منی، هیچ وقت حسرت نمی خورم و نخواهم خورد، اگه هزار بار هم به دنیا بیام باز هم تو انتخاب شونزده سالگی منی، من با تو  "من" شدم

اطلاعات

یکی از چیزایی که بهای زیادی دادم تا یادش گرفتم این بوده که هیچچچچ معجزه ای اتفاق نمی افته معجزه توی ذهن منه، توی دستای منه، توی پاهای منه، باید تصمیم بگیرم و بند کفشامو محکم کنم و راه بیفتم قضیه اینه هیچی برام مهم نیست دیگه، پذیرش گرفتم اما ازش ننوشتم چون به یه ورم هم نبود، interview دارم اما هیچی آماده ن و باز هم یه ورم نیست، جواب سوالای ی که بهم خبر پدیرش رو داد رو هم ندادم و باز هم یه ورم نیست (چون زیاد پرسیدین اضافه کنم اینو که این رو خیلی دوست ندارم، رشته شم رشته خودم نیست، دراقعن اینجا رو زدم که مطمئن باشم هیچ جا رو نگیرم اینجا رو میگیرم و همین اتفاق هم افتاد دقیقن) توی یه پوچی و بی هدفی خاصیم که تا حالا تجربه ش ن +شاید از اینجا برم یه خونه جدید، اگه حرفی, سوالی، ی، چیزی هست بنویسین با تیک ناشناس یا هرچی ++راستی، خاموش ها، دوست دارم بدونم کی بودین +++دوباره پست اینو، داشتم ف.ی.ل. میشدم! ++++کامنتاتونم پاک شد :| اگه میشه (مخصوصن خاموشا) دوباره بذارین! +++++نیلوفر آدرستو بذار برام!

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1396/02/06/stupid-life
  • مطالب مشابه: stupid life
  • کلمات کلیدی: منه،
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
حقیقتن رفتم یه ایمیل جدید درست کنم که بتونم یه وبلاگ جدید بسازم، پسوردش یادم رفت، forgot p word و پروسه مورد نظر ادامه یافت تا جایی که پسورد ایمیل قبلیم هم هرکار یادم نیومد، تا چندوقت پیش به صورت سیو شده داشتمش و نیازی به یادآوریش نبود اما در طی update و این داستانا دیگه پسورد سیو شده نود! دوباره روز از نو و روزی از نو! خلاصه که بی خیال شدم، یه کم احساس ناامنی اینجا، خواننده هام که بیشتر شدن بعضی وقتا احساس می به زور خونده میشم و انگار مجبورن نظر بذارن، من دنبال دنبال کننده زیاد نیستم هرجایی هم نظر میذارم به خاطر این نیست که ی نظرback کنه، خلاصه اگه صرفن دنبال کردین که دنبال شین یا نظر میذارین که نظر بذارم این کارو نکنین، خونه مو ناامن میکنین برام!

اطلاعات

امشب بی صبریمو گره زدم به صبر خدا، یاد "ان مع العسر یسری" افتادم و تکرار "افوض امری الی الله" ... آروم ترم یه خبری رسید بهم که فهمیدم یه اتفاقی ممکنه بیفته برام و احت ۵۰-۵۰ هست، مامانم پرسید ناراحت شدی و نمیدونست من با شنیدن اینکه ممکنه ۵۰٪ اون اتفاق بیفته چقدر خوشحال شدم! انقدر ناامید شدم تو این چند وقته که همین یه ذره امیدها مثل خود خود رسیدن هستن، انتظار بخش جدا نشدنی زندگی منه، دارم یاد میگیرم صبور باشم... +این نیز بگذرد... ++خیلی خیلی نیاز دارم به دعا :)

اطلاعات

سریال 13 reasons why رو دارم میبینم و اگه بشه در یک کلمه خلاصه ش کرد باید گفت فوق العاده است، البته باید بگم بر اساس رمانی ساخته شده با همین اسم. زندگی دختری رو روایت میکنه که خودکشی میکنه و ۱۳ دلیل برای این کار داشته. یک مصاحبه از عوامل هست که درمورد ساخت این سریال صحبت میکنن، یکی از دلایل ساختن این سریال به خاطر اهمیت مسئله خودکشیه، دومین دلیل مرگ نوجوان ها در امریکا (اولیش تصادفات و سوانحه). عوامل ، چندین تا روان شناس و روان پزشک دور هم جمع میکنن و خواننده ای مثل selena gomez هم به خاطر حمایت از ساخت این میره جزو تهیه کننده ها. نتیجه ش میشه تنها سریالی که من دو بار دیدمش. بخش های خا تری آدما رو خیلی قشنگ نشون میده، اثرات سکوت های بی جا، رودربایستی های م ب و تنهایی رو به طور خیلی ملموسی نشون میده. تک تک صحنه های این فکر شده س، برای مثال درمورد نشون دادن صحنه خودکشی فکر شده که آیا اصن این سکانس رو برداری کنن؟ به چه دلیل بذارنش؟ چجوری نشونش بدن؟ حالا همه این بحث ها یک طرف، من میخوام ح ی رو تصور کنم که این قرار بود توی ایران ساخته بشه، استغفرالله که جوان های ما چنین مشکلاتی مثل غرب زده های بدبخت ندارن ولی حالا اگه قرار بود ی با مضمون خودکشی نوجوان ها بسازیم این دو تا شخصیت اصلی داشت، احتمالن اولی یک فاطمه-زهرا-مطهره-طیبه... نامی بود که شخصیت سفید داستان بود که دختر چادری درسخونی بود، به پسرها اجازه نمیداد وارد زندگیش بشن، درسخون بود، با مامان بابا رابطه خیلی خوبی داشت و دختر حرف گوش کنی بود، تهش میره و با یه آدم خیلی خوب مورد تایید مامان بابا ازدواج میکنه و خوشبخت میشه، شخصیت دوم که همون شخصیت سیاه داستانه احتمالن یه پارمیدا-ملیکا-آرمیتا... نامی بود که درس رو میذاره کنار به خاطر عشق و عاشقی های دبیرستانی، وضعیت زندگی پدر مادرش درست نیست شاید باباش معتادی چیزی باشه، در نهایت بهش تجاور میشه و خودکشی میکنه! احتمالن این نه بیننده خاصی رو جذب میکنه و نه اثر خاصی میذاره روی اون قشر مخاطب، چون واقعیت جامعه نیست، واقعیت‌ (اکثریت) جامعه آدم های خا تری هستن که ومن آدم های بدی نیستند، آدم هایی هستن که بیجا سکوت میکنن، بیجا حرف میزنن، بیجا کارهایی میکنن که نتایج م ب به بار میاره...

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1396/02/13/13-reasons-why
  • مطالب مشابه: 13 reasons why
  • کلمات کلیدی: فیلم ,میکنه ,شخصیت ,خودکشی ,خیلی ,احتمالن ,مامان بابا ,خودکشی میکنه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چندوقتی هست که دارم درمورد comfort zone مطالعه می کنم احتمالن درموردش شنیده باشین به بیان ساده یه فضای رفتاری هست که فعالیت ها و رفتارهای ما از یه الگویی تبعیت میکنن که میزان استرس و ریسک به حداقل خودش میرسه و یه امنیت فکری رو برای ما تامین میکنه و اون چیزی که باعث میشه ترک این فضا سخت باشه نگرانی واسترس کم و همون امنیت فکریه، اما باید این فضا رو ترک کتیم هر چند وقت یه بار، چرا؟ توضیح میدم... اول از همه ترک این فضا اثرات خیلی خوبی داره، احتمالن هممون تجربه کردیم درس خوندنای شب امتحان رو و اینکه یاد گیری به شدت بالا میره، من مثلن به شخصه وقتایی که فشار کاری رومه خیلی بازدهی بالاتری دارم نسبت به وقتای لش ! دلیل این موضوع اینه که به میزان اپتیممی از استرس هست که کارکرد مغز رو خیلی بالا میبره، اگه ازون حد رد بشه البته اثر مع میذاره، رفتن سراغ چیزهای جدید اون استرس رو فراهم میکنه نکته مهم اینه که قرار نیست این فضا از بین بره، باید مرزهاشو گسترش بدیم، مغز به این فضا نیاز داره اما هرچی که محدوده ش بیشتر باشه اعتماد به نفسمون بالا تر میره، چون اصولن اگه از پس چیزهایی بربیایم که فکرش رو هم نمیکردیم خیلی روی اعتماد به نفس اثر میذاره، با باز فضای کاری مغز علاوه بر یاد گرفتن چیزهای جدید خلاقیت سرکوب شده و خاموش شده دوباره موتورش روشن میشه، پس نه تنها شناختمون بالاتر میره از خودمون و وجه هایی ناشناخته از خودمون رو کشف میکنیم بلکه عمل ون توی comfort zone مون هم بهتر میشه من به شخصه چندوقته خیلی روی خودم دارم کار میکنم که از این محدوده بیام بیرون، باید قدم های کوچیک برداشت و نه پرش و جهش که منجر به استرس هایی میشه که خیلی اثرات م ب داره، از جمله تصمیم هایی که گرفتم اینه که راه بیفتم برم سفر با آدم هایی که ومن نمیشناسمشون... یه نوع سفر جدید رفتن... درموردش خواهم نوشت اگه عملی بشه :) + بعد از یک سال برگشتن میخوای دوست باشیم؟!!!! با چه رویی اصن این حرفو میزنی؟!!!!! اصن میشه از ی که باهاش غیر معمولی بودی انتظار دوست معمولی بودن داشته باشی؟! تو برای من دیگه "بهترین دوست" نیستی، تو ی هستی که منو هل دادی توی سیاهی ++شما دو قلوی پسر دختر دیدین تا حالا که چقدر نازه؟ اصن cute ترین چیزی که در کل زندگیم دیدم +++از ساعت ۶ تا ۹ تو آشپزخونه بودم درحال درست سمبوسه، الان من لش کننده ترین آدم دنیام! 

اطلاعات

  • منبع: http://halfwaytothestars.blog.ir/1396/02/18/Com4t-Zone
  • مطالب مشابه: com4t zone
  • کلمات کلیدی: خیلی ,استرس ,میشه ,هایی ,دوست ,اینه ,چیزهای جدید ,comfort zone
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
همین جوری نشستم گوله گوله اشک میریزم واسه دو سه ماه دیگه که قراره بره بعضی آدم ها ریشه میکنن تو زندگیت، عین پیچک دورشون میپیچی رشد میکنی میری بالا خسته شدم از این همه ج ، از این همه رفتن، از این همه دور شدن آدم ها از همدیگه... خیلی وقته خبری نشنیدم از رسیدن آدم ها، کنار هم بودن آدم ها، خیلی وقته از سر شوق گوله گوله اشک نریختم برای رسیدن...

اطلاعات

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اطلاعات

جستجوهای اتفاقی