زندگی شیرین

بعضی ها هم هستند که گرفتار خوداند. آدم گاهی دلش می خواهد با تمام وجود ازشان دوری کند یا بیزار باشد اما تا می خواهد این میل را عملی کند اتفای می افتد که می فهمد این آدم بدبخت تر و گرفتارتر از آنست که حتی لایق بیزاری باشد. فقط باید مراقب بود و فاصله ایمنی را باهاشان حفظ کرد. 

اظهار پشیمانی این آدم  ها به هر نحوی که باشد، چه زبانی و چه عملی و در قالب شیرین زبانی و چاپلوسی، دو زار نمی ارزد! می شود در عین کوهرنت بودن باهاشان و اجتناب از واکنش شدید، یک فاصله مطمئن را هم نگه داشت. فکر کنم در زندگی اجتماعی/کاری/خانوادگی هیچ چیز خطرناک تر از با آدمی نیست که ثبات روحی و روانی ندارد و غیر متعادل است. 

حالا گیرم که صبح به صبح هم بیایی و شیرین زبانی کنی و "شیرین، شیرین" کنی و بپرسی که اسمت را با accento ی درست تلفظ می کند یا نه؟ یا آن نوازش نرم و پدرانه روی گونه ات و یا شوخی در مورد مجاز بودن داشتن آی فون و ... آدم بوردرلاین، بوردرلاین است و تا وقتی که - برای من لااقل - یکی از اعضای درجه یک خانواده نباشد خودم را م وم نمی دانم خل بازیهایش را تحمل کنم.



اطلاعات

- دلم نمی خواهد بی انصاف باشم ... آدم حتی وقتی دلش جای دیگری ست باید شرط انصاف را در مورد مکان ها و آدم ها رعایت کند.

- خیابان های کلن تمیزند. می توانی با خیال راحت قدم بزنی و هر لحظه جلوی چشمت را نگاه نکنی که پوپوی سگی را له کنی که صاحب بی شعورش همانجا رها کرده و رفته است. کاش توی ایتالیا هم جریمه سنگین مثل آلمان برای اینکار بگذارند و منهم نمیرم و ببینم همه آدم شده اند. دوست داشتن حیوانات خانگی فقط شعار نیست. باید واقعا دوستشان داشت و پوپویشان را هم جمع کرد. فقط به حرف که نیست!

- اکثرا مردم انگلیسی حرف می زنند. حتی راننده های تا ی و این عالیست! احساس امنیت خوبی به آدم می دهد فکر اینکه در هر صورت و هر جایی باشی امکان ارتباط برقرار با دیگران را داری. 

- حتی داخل تا ی ها هم می شود از بانکومت (atm card) استفاده کرد. 

- هم دوره ای های خیلی خوبی دارم. از هر گوشه دنیا شرکت کننده داریم: ما ی، جمهوری چک، لهستان، نروژ، رومانی، آلمان، ایتالیا، انگلستان، بلژیک. واقعا عالیست! خیلی خوبست که یک چیز حوصله سر بر مثل fmea باعث شود اینهمه آدم از گوشه گوشه دنیا دور هم جمع شوند و بهانه ای پیدا کنند تا در مورد کار و زندگی و تجربه های خود با هم حرف و گپ بزنند. (کامشین جون یکی هست اهل چک و در کلگری زندگی می کنه!)

- آلمانی ها انگلیسی خیلی خوبی حرف می زنند. لهجه خاصی دارند ولی قابل فهم و شسته رفته است. (جایت خالی ریحانه جان) برای به امتحان گذاشتن انگلیسی ام که سالها خاک خورده بود موقعیت خوبی بود. از من بشنوید ... نگذارید انگلیسی فراموشتان شود!

- به شدت به انگلیسی زبان ها حسادت می کنم! دلم می خواست میشد حتی 5 دقیقه جای آنها باشم و ببینم اینکه تمام مردم دنیا برای یکی شدن به زبان مادری من حرف می زنند چه مزه و حالی دارد!! آنها راحت و آسوده ماستشان را می خورند و زندگی شان را می کنند و عموما کوچکترین زحمتی به خود برای فهمیدن زبان دیگران نمی دهند. بخشکی شانس!

- یاد نگرفتن زبان دیگران البته عواقب خودش را هم دارد. بین همدوره ای ها سه نفر انگلیسی زبان داریم و دریع از اینکه یکی شان درخشان باشد و یک سر و گردن بالاتر از بقیه. با در نظر گرفتن اینکه برای همه ما بقیه، دوره به زبان دوم و بلکم سوم است و کلی درگیری داریم در فهم مطالب و بیان منظورمان موقع ارائه کار گروهی بعد از وورک شاپ ها این انگلیسی زبان ها هیچ تحفه ای نیستند و چیزی بیشتر از ماها ندارند. نمی دانم یک تصادف است یا کلا به کار نگرفتن مغز برای یادگیری زبان های دیگر کمی باعث فتی می شود!

- دلم برای آنوقت ها که شرکت محل کارم به من لپ تاب نمی داد تنگ شده است! هیچ انتظار نداشت من هر کجا که باشم کانکت شوم و جواب تمام پنجاه تا ای میلی که روزانه برایم می فرستند را بدهم. باز هم بخشکی شانس! یکی از استرس های زندگی روزانه من دقیقا روشن کامپیوتر شرکت است و باز اوت لوک. 


بعد نوشت: دوست عزیز در پاسخ به پیغام خصوصی شما و سئو ان باید بگویم متاسفانه هیچ شناختی در این زمینه ندارم. اگر عضو ف ی س ب و ک هستید می توانید از منیرو روانی پور یا مریم رییس دانا سئوال کنید. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

 


اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/24/post-578/از-هر-دری-49
  • مطالب مشابه: از هر دری 49
  • کلمات کلیدی: زبان ,انگلیسی ,زندگی ,اینکه ,خوبی ,داریم ,انگلیسی زبان ,بخشکی شانس ,زبان دیگران ,خیلی خوبی ,گوشه دنیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- یاد آن جوک قدیمی می افتم. همانی که یکی به یک سیاه پوست می گوید تو شبی؟ و کتک مفصلی می خورد. فردایش دوباره او را می بیند و می گوید ب عجب شبی بود!

- هفته گذشته هوا خیلی خوب همراهی کرد و واقعا از شهر لذت بردیم اما تلافی دیروز از اول صبح در آمد با هوای ابری و باد خیلی سرد. دوره تمام شد و رفتیم با دو نفر از همدوره ای ها به فرودگاه. با یکی از آنها تا مونیخ همسفر بودم و دیدیم پرواز مونیخ 40 دقیقه تاخیر دارد. وا رفتم! بین دو پروازم دقیقا فقط چهل دقیقه زمان بود و با یک لبخند معذرت خواهی به ما گفته شد که اجبارا شب را در مونیخ خواهیم خو د و قطعا لوفتهانزا برایمان هتل تدارک خواهد دید.

- بعد از وا رفتن واکنش بعدی ام تلاش برای جمع و جور م بود و بکار انداختن حافظه ... ای بابا! داروهایم داخل چمدان اند! حالا شب مونیخ خو دن یک طرف، داروهایی که باید آ شب و اول صبح بخورم چه؟! سیل تلفن ها به اینطرف و آنطرف شروع شد. چمدان ها را داخل هواپیما بارگیری کرده بودند از پیش. یکی رفت آن بالا و چمدانم را پیدا کرد. صدایم د و با یکی از کارمندان رفتم پایین و چمدان را باز و قرص های نازنینم را برداشتم. لااقل یک مشکل حل شد!

- دو نفر دیگر هم ایتالیایی بودند و مثل من در جوش و وش برای رسیدن به پرواز مونیخ/تورینو. یکی آ ناامیدی و یکی آ امیدواری و آرامش. با اطمینان می گفت نه! به پروازمان می رسیم. توی هاگیر و واگیر هم ازم پرسیدند اسمت چیه؟ بعد هم گفتند واااااای چه اسم خوش اهنگ و قشنگی! عین شاهزاده های قصه های قدیم! خندیدم و گفتم اتفاقا شیرین اسم یک شاهزاده بوده است! گفتند شاهزاده خانم اینجا چکار میکنی؟ تو باید با جت خصوصی بروی! گفتم ای بابا ... تف به روزگار ... اگر جت خصوصی داشتم قول می دهم شما دو تا را هم با خودم می بردم!

- تاخیرها بدلیل طوفان و هوای بد بود. با آن خانم امیدوار به این نتیجه رسیدیم که اگر هوا بد است اجبارا پرواز بعدی به تورینو هم تاخیر خواهد داشت. آن فرد ناامید یک آقا بود. داخل پرواز بودیم که پروازهای بعدی و گیت هایشان را اعلام د و در کمال ناباوری گفتند پرواز مونیخ به تورینو هم تاخیر دارد. ناخوداگاه از تصور اینکه شب را توی تخت خودم می خوابم نیشم باز شد و آنچنان نفس عمیقی کشیدم و گفتم آااااه! که بغل دستی ام با تعجب برگشت و نگاهم کرد!

- به محض رسیدن مثل اسب شروع به یورتمه رفتن به سمت گیت بعدی و در کمال ناباوری و تعجب پرواز بعدی ام را از دست ندادم. آن دو همسفر دیگر هم بودند و آن آقای ناامید هم الان خوشحال و راضی بود. هوا واقعا افتضاح بود و از لحظه بلند شدن تا آ مسیر آنقدر تکان تکان خوردیم که خدا را شکر از بعد از ناهار چیزی نخوردم. از گرسنگی بیهوش میشدم ولی خوشحال بودم! حتی غذا و نوشیدنی هم سرو نشد چون اصلا وضعیت مناسبی نبود و نمیشد داخل هواپیما ایستاد و راه رفت. یک لحظه وقتی داشتم می گفتم "خدای مهربان چقدر خودم را به تو نزدیک حس می کنم!" به یک سناریوی جالب فکر : سر تکان دادن همه بعد از خواندن خبر در رو مه و اینکه ای بابا ... وقتی قسمت آدم باشد ... ی که در حال از دست دادن پروازش است و خودش را به آب و آتش می زند تا سوار آن هواپیما شود و بعد چه می شود؟ بر اثر طوفان آن هواپیما سقوط می کند!

- وقتی بالا ه نیمه شب پایم به زمین رسید دلم ضعف رفت از خوشحالی هر چند که چمدانم گم شده بود. گمانم چمدانم را یادشان رفت بعدا دوباره داخل بارها بگذارند و همانجا ماند! مهم نیست ... بعد از یک هفته اقامت در یک هتل فوق لو و فوق شیک که داشت خفه ام می کرد بالا ه برگشتم خانه. وقتی درب آپارتمان کوچک و حقیرم را باز انگار دنیا را به من داده بودند. 



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/28/post-579/دیشب-عجب-شبی-بود-
  • مطالب مشابه: ب عجب شبی بود!
  • کلمات کلیدی: مونیخ ,داخل ,گفتم ,هواپیما ,بودند ,تاخیر ,پرواز مونیخ ,کمال ناباوری ,پرواز بعدی ,داخل هواپیما ,تاخیر دارد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- اول فکر می فقط حس خودم در هفته گذشته بود، اما وقتی روز آ مدرس دوره گفت این بهترین، شفیقانه ترین و رنگارنگ ترین مجموعه ای بوده که در هفته آموزشی اش حضور داشته، مطمئن شدم. 

- شرکت فوردِ کلن پذیرای ملیت های مختلفی ست. وقتی روز اول دیدم بین فلاسک های قهوه که داخل سالن آموزش گذاشته اند یک فلاسک چای هم هست اینرا حدس زدم. موقع ناهار هر روز حدسم تبدیل به یقین شد! هر روز سه منوی متفاوت عرضه می شود در سالن ناهار خوری. معمولا یکی از منوها خارجی ست. مدرس بارها و بارها ازم سئوال کرد آیا کیفیت قهوه - چون ایتالیایی محسوب می شوم - و یا کیفیت چای - چون اص ا ایرانی هستم - مورد پسندم هست یا نه. تاکید هم کرد که اگر چنین نیست می تواند اعلام کند نوع دیگری و کیفیت دیگری از چای و قهوه در حین آموزش سرو شود. ناخودآگاه سئوال در ذهنم شکل گرفت: مسلمان ها با اینهمه ادعا در مورد دوست داشتن بشریت، چقدر برایشان عقیده و سلیقه دیگران اهمیت دارد؟

- چقدر حس خوبی داشت معا و لذت بردن از معا با آدمهای مختلف و رنگارنگ از همه جای دنیا: ما ی، جمهوری چک، مجارستان، لهستان، رومانی، انگلستان، بلژیک، آلمان و ... منهم که ایرانی/ایتالیایی شان بودم! بماند که کمی بخاطر طبع انزوا طلبم و کمی بخاطر ا ام پرداختن به کار حتی از راه دور بغیر از شب آ ، بعد از کلاس همراه هم دو ره ای ها نبودم. شب آ دل به دریا زدم و گفتم بگذار بروم خلاف طبعم!

- کنار راین با هم قرار گذاشتیم. من و یک لهستانی که توی هتل من بود با هم به آن سمت رفتیم و دو تا توماس هم از طرف دیگر از راه رسیدند. یکی شان اهل مجارستان است و اسمش تاماش تلفظ می شود و دیگری اهل چک است و همان توماس. با یک کیسه پر از بطری های آبجو از راه رسیدند. مثل بقیه مردم یک جایی روی سکوهای کنار رودخانه نشستیم و تا تاریک شدن هوا از هر دری حرف و گپ زدیم.

- آبجو نوشیدنی مورد علاقه من نیست. کلا نوشیدنی های گازدار را دوست ندارم. بعلاوه طعم و طبع آبجو برای من ِ گنددماغ زیادی سطح پایین است! اما خوب ... یک شب که هزار شب نمیشد. در عوض وقتی برای شام رفتیم به رستوران برخلاف بقیه یک گیلاس شر ا ب محبوبم را سفارش دادم.  ازم پرسیدند روی ف ی س ب و ک هستم یا نه. وقتی ع پروفایلم را دیدند از خنده ترکیدند! فقط یک دست و یک گیلاس. لااقل هیچ نمی تواند بگوید آدم با ثباتی نیستم!

- بین تعریف ها کلی از کار و زندگی روزمره برای هم تعریف کردیم. خیلی خوش گذشت و معا خیلی خیلی خوشایندی بود. واقعا همگی شانس بزرگی داشتیم که چنین گروهی تشکیل شد! یک گروه خیلی متفاوت، که در عین وصف تفاوت ها، از همه چیز لذت هم می برد. یک آن فکر شاید این جمع کوچک و این سالن آموزش همان اتوپیایی ست که در دنیا به آن نیاز داریم. 

- یک عالمه سئوال در مورد ایران و ایتالیا از من پرسیدندو یک عالمه از تجربه های کاری قبلی ام که آنقدر در تضاد با صنعت اتومبیل است که کل ماجرا شد عین جوک! وسط تدریس هر دفعه مدرس می خواست یک مثال خنده دار بزند و خستگی ذهنی را در کند، مثال از کار قبلی من می زد. کلی خندیدیم!

- خوبست آدم های متفاوت را بشناسیم و داستان زندگی شان را بدانیم. کمک می کند همیشه خودمان را آن قهرمان بی مثال و آن شهید فداکار زندگی ندانیم. خوشبختانه یا متاسفانه، زندگی معمولا نه راحت است و نه دنیا سخاوتمند با آدم ها. وقتی ی را می بینی که از بیست سالگی روی پای خودش ایستاده و تنهای تنها (واقعا تنها) خودش را ساخته و در بیست و هفت سالگی ده برابر تو سفر کرده و آموخته، بهتر می فهمی که همچین پخی هم نیستی! 

- فردا بر می گردم به روتین کار هر روزه. دوره های آموزشی و سمینارها و اینها خیلی عالیند اما باید حواسمان جمع باشد که داخل یک حباب هوا هستند. جایی که درش همه چیز عالی ست و بی عیب و نقص. دنیای واقعی و محیط کار ولی اینطور نیست. پر از مشکلات است و هر لحظه ناچارت می کند بین بد و بدتر انتخاب کنی. با این تجربه خوب سال کهنه را می بندم و بر می گردم سر کار برای شروع سال جدید که به وقت من، فردا ساعت 11:38 شروع می شود.



اطلاعات

- نمی شود کلی گویی کرد، اما نمی شود هم انکار کرد که خصلت غالب بعضی جاها و بعضی مردم خیلی جاها آشکار است.

- آلمان و آلمانی ها خیلی چیزها هستند، مثلا دقیق، قانون شناس، با انضباط ولی بیشتر از هر چیز خیلی های شان نچسب و یبس اند. کلا مملکت نچسب است. بغیر از آ ب ج و و یورستل  چیز زیادی ندارد که از خود خودش باشد و مایه تمایزش. فرهنگ غذایی که صفر!

- آدم دلش خوش است یکبار آمده توی یک شهر آلمانی چرخی بزند و ادای توریست ها را در بیاورد. حرام باشد اگر بشود ادای توریست را درآورد! آنچه که میشود در مرکز توریستی شهر دید بیشتر ترک است و ویتنامی و عرب و تایلندی. 

- آ سر عین بچه آدم سرم را انداختم پایین و رفتم توی یک رستوران ایتالیایی. این هفته سرم شلوغ است و نمی توانم ریسک کنم آت و بخورم و به مریضی بیفتم. حالا بماند که غذای ایتالیایی اصل و درست و حس را اینطرف ها نمی شود پیدا کرد. همه غذاها را با سس فراوان و غیر ایتالیایی - بیشتر امریکایی عین ایران - درست می کنند. ولی باز هم قابل تحمل بود.

- شما هم مثل من دچار سندرم "تو غریبه" هستید؟ بدبختی بزرگی ست واقعا! از اول بچگی یادم می آید که با این مشکل سر در گریبان بودم. آدم توی زندگی چقدر باید با مشکلات بزرگی مواجه شود ها! آ دیگر آلمانی ها چرا؟ ... من فکر می خیلی تر و تمیز باشند ولی وقتی توی هتل آنچنانی و گرانقیمتشان درب تو را باز و دیدم بیده ندارد وا رفتم. دیگر آدم به چه چیزی امید ببندند؟!

- همچنان در مقوله مهیج تو (!)...،  عرضم به حضور نازنین شما که از تورینو پرواز مستقیم برای کلن نیست. باید در مونیخ توقف کرد و بماند که چقدر هوایی شدم ... برای من توقف در مونیخ یا فرانکفورت یعنی رفتن پیش خانواده. امروز که قرار بود بعد از مونیخ بیایم کلن دماغم آویزان بود و زمین را جارو می کرد. اما برگردیم به مقوله تو ... فرودگاه مونیخ بسیار زیبا و تر و تمیز است. اصلا با فرانکفورت و شلوغی بی حد و اندازه اش قابل مقایسه نیست. تو هایش برق می زنند و آنقدر لو اند که باور ی نیست. وقتی ی مثل من با مشکل نهادینه شده با تو های عمومی وارد چنین مکانی می شود می توانید تصور کنید چقدر ذوق زده می شود. حیف که این ذوق زیاد طول نکشید و به محض اینکه می خواستم احساس شعف و راحتی کنم ی از بیرون با سر و صدا و یورتمه کنان از راه رسید و چپید داخل تو بغلی و بعد از دو ثانیه یک لحظه آرزو حس شنوایی و بویایی optional باشند. باور کنید شنیدن سر و صدا  و حس بوی اسهال ی اصلا چیز خوبی نیست. خلاصه که کلا ما از کرگی دم نداشت و بین همه آن چیزهایی که باید بالا و پایین می کشیدم نفهمیدم چه و چطور آمدم بیرون!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/22/post-577/نچسب-و-یبس-
  • مطالب مشابه: نچسب و یبس!
  • کلمات کلیدی: تو ,خیلی ,مونیخ ,چقدر ,ایتالیایی ,آلمانی ,ادای توریست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- دلم نمی خواهد بی انصاف باشم ... آدم حتی وقتی دلش جای دیگری ست باید شرط انصاف را در مورد مکان ها و آدم ها رعایت کند.

- خیابان های کلن تمیزند. می توانی با خیال راحت قدم بزنی و هر لحظه جلوی چشمت را نگاه نکنی که پوپوی سگی را له کنی که صاحب بی شعورش همانجا رها کرده و رفته است. کاش توی ایتالیا هم جریمه سنگین مثل آلمان برای اینکار بگذارند و منهم نمیرم و ببینم همه آدم شده اند. دوست داشتن حیوانات خانگی فقط شعار نیست. باید واقعا دوستشان داشت و پوپویشان را هم جمع کرد. فقط به حرف که نیست!

- اکثرا مردم انگلیسی حرف می زنند. حتی راننده های تا ی و این عالیست! احساس امنیت خوبی به آدم می دهد فکر اینکه در هر صورت و هر جایی باشی امکان ارتباط برقرار با دیگران را داری. 

- حتی داخل تا ی ها هم می شود از بانکومت (atm card) استفاده کرد. 

- هم دوره ای های خیلی خوبی دارم. از هر گوشه دنیا شرکت کننده داریم: ما ی، جمهوری چک، لهستان، نروژ، رومانی، آلمان، ایتالیا، انگلستان، بلژیک. واقعا عالیست! خیلی خوبست که یک چیز حوصله سر بر مثل fmea باعث شود اینهمه آدم از گوشه گوشه دنیا دور هم جمع شوند و بهانه ای پیدا کنند تا در مورد کار و زندگی و تجربه های خود با هم حرف و گپ بزنند. (کامشین جون یکی هست اهل چک و در کلگری زندگی می کنه!)

- آلمانی ها انگلیسی خیلی خوبی حرف می زنند. لهجه خاصی دارند ولی قابل فهم و شسته رفته است. (جایت خالی ریحانه جان) برای به امتحان گذاشتن انگلیسی ام که سالها خاک خورده بود موقعیت خوبی بود. از من بشنوید ... نگذارید انگلیسی فراموشتان شود!

- به شدت به انگلیسی زبان ها حسادت می کنم! دلم می خواست میشد حتی 5 دقیقه جای آنها باشم و ببینم اینکه تمام مردم دنیا برای یکی شدن به زبان مادری من حرف می زنند چه مزه و حالی دارد!! آنها راحت و آسوده ماستشان را می خورند و زندگی شان را می کنند و عموما کوچکترین زحمتی به خود برای فهمیدن زبان دیگران نمی دهند. بخشکی شانس!

- یاد نگرفتن زبان دیگران البته عواقب خودش را هم دارد. بین همدوره ای ها سه نفر انگلیسی زبان داریم و دریع از اینکه یکی شان درخشان باشد و یک سر و گردن بالاتر از بقیه. با در نظر گرفتن اینکه برای همه ما بقیه، دوره به زبان دوم و بلکم سوم است و کلی درگیری داریم در فهم مطالب و بیان منظورمان موقع ارائه کار گروهی بعد از وورک شاپ ها این انگلیسی زبان ها هیچ تحفه ای نیستند و چیزی بیشتر از ماها ندارند. نمی دانم یک تصادف است یا کلا به کار نگرفتن مغز برای یادگیری زبان های دیگر کمی باعث فتی می شود!

- دلم برای آنوقت ها که شرکت محل کارم به من لپ تاب نمی داد تنگ شده است! هیچ انتظار نداشت من هر کجا که باشم کانکت شوم و جواب تمام پنجاه تا ای میلی که روزانه برایم می فرستند را بدهم. باز هم بخشکی شانس! یکی از استرس های زندگی روزانه من دقیقا روشن کامپیوتر شرکت است و باز اوت لوک. 

 


اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/24/post-578/از-هر-دری-49
  • مطالب مشابه: از هر دری 49
  • کلمات کلیدی: زبان ,انگلیسی ,زندگی ,اینکه ,خوبی ,داریم ,انگلیسی زبان ,بخشکی شانس ,زبان دیگران ,خیلی خوبی ,گوشه دنیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

فکر کنم یکی از سخت ترین کارهای دنیا مدیریت روابط حرفه ای باشد و قاطی ن شان با روابط فردی. چند نفر را شناخته اید که بعد از یک بحث و اختلاف نظر ناجور و شدید کاری، به روی هم لبخند بزنند، بابت فلان مناسبت به هم تبریک بگویند و دست بدهند و روبوسی کنند و یا بروند چای بنوشند و گپ بزنند؟

داشتن توانایی شخصی ن مسائل کاری و جدا حساب ها از هم  از آن خصلت های ناب و کمیاب است که وقتی در ی پیدایش می کنی انگار دنیا به تو داده اند. اصلا هم مهم نیست که فردی اینکار را - جدا حساب ها را و به دل نگرفتن ها را - بابت پاکی دلش و سخاوت وجودش می کند یا فقط بر پایه چرتکه انداختن و حساب و کتاب با هدف جلو بردن پیشرفت کاری خودش. مهم اینست که این خصلت خوب و نایاب بستر همکاری مناسبی فراهم می کند و یکی از نیروهای محرک خوب در یک سازمان است برای جلو بردن افکار و یا بهتر بگویم برای "نترسیدن از فکر " ، "نترسیدن از مخالفت "، "نترسیدن از بحث ". 

هر فرد، گروه یا سازمانی که خودش را از این فرصت ها محروم می کند، بدا به حالش!

فکر کنم تا بحال کم غرغر نکرده ام از کنفرانس های تلفنی ای که عین سیاه چاله ها وقتم را می کشند و در خود می بلعند. وقت ی که برای من گوهر است و لازمش دارم برای جلو بردن هزار تا کار مفید دیگر. توی ذهنم رویای ممیزی منظم تولید را دارم، ممیزی بی امان تامین کننده ها، آموزش اپراتورهای خط تولید، آموزش اپراتورهای final inspection، کنترل دقیق و چندباره فرایند فسفاتیزه ف و ... اما به جای همه اینها باید هر روز هفته تمام بعد از ظهرهایم بچسبم به تلفن و صدای ناسور آدم های نچسب یک سازمان ِ مشتری را تحمل کنم. نه که حق نداشته باشند ها ... حق دارند! ولی روی اعصاب هم هستند، تندخو و کمی تا قسمتی پرخاشگر و بی ادبند اما خوب ... شخصی نیست و اینرا می دانم. اتفاقا بابت یک چیز کلی هم از این معا اجباری با آنها لذت می برم - بله عزیزان ... ما ز و خ ی س م شاخ و دم ندارد - چون اسم مرا طوری تلفظ می کنند که توی اینهمه سال که در ایتالیا هستم هیچ اینقدر خوب و نزدیک به تلفظ اصلی اش در زبان فارسی تلفظ نکرده است! آنچه که در ایتالیایی accento نامیده می شود باعث می شود آهنگ اسمم محکم باشد و در تضاد با نرمی و شیرینی این اسم. (بله ... من اسمم را دوست دارم و آهنگش را هم. همیشه مدیون پدر و مادرم هستم بابت انتخاب این اسم بی نظیر برایم و تواضع دروغین هم نمی کنم در مورد زیبایی و خوش آهنگی  اسمم!) این دوستان خوش سر و دماغ فورد ولی با چنان طنازی می گویند "شیرین" که کم می ماند بگویم عزیز جانان من، اصلا شما بگو کل هشت ساعت ِ پنج روز کاری هفته را ما در call conference بگذرانیم. شما جان بخواه!!


چند تا مقاله خوب می خواهید مطالعه کنید؟

لطفا مغز خود را خالی نکنید.  (یادتان هست مرحوم استیو جابز همیشه لباسش ی ان بود؟ یا سرجو مارکیون- ceo ی فیات/کرایسلر- که همیشه یکجور لباس می پوشد؟)

مدیر کوتوله کیست.

حفاظت از چند جواب مثبت با هزاران جواب منفی


پی نوشت: مهارت های مدیریتی نه فقط در زندگی حرفه ای، که در زندگی فردی و شخصی هر ی در بالا بردن کیفیت آن و بهبود روابط با دیگران موثرند. بخاطر همینست که همیشه دیگران را به مطالعه این نوع مقالات دعوت می کنم. واقعیت اینست که زندگی  و عمر ما سرمایه ای ست  - بواقع تنها سرمایه ای - که در اختیار داریم. باید بدانیم چطور از آن بهره ببریم تا به ورش تگی نرسیم. 



اطلاعات

نقل از صفحه خانم مهشید راستی:

هشت مارس است و حوصله ی نوشتن یک انشای خوب یا خواندن و نمره دادن به بهترین انشای ممکن در وصف حقوق ن ، یا یک طنز دو زاری و یا پنج زاری در مورد حقوق ن و یا مردان و ... ندارم. 
اگر ی نمیدونه ف م ینی سم چیه و حق زن یعنی چی و ف م ینی ست ضد مرد است یا نیست و ... و نشسته پای ف ی س بو ک و داره این پیام رو می خونه . نوشتن من هم فایده ای برایش نداره و هیچ نوشته ی دیگری هم . چون از اینترنت و وسایل ارتباط جمعی برای یه مشت خزئبلات استفاده کرده و می کنه و به احتمال قوی هم خواهد کرد. پس من مسئولیتی برای اطلاع رسانی به او در مورد مسائل ن بر دوش خودم نمیدونم چون میخ آهنین در مغزی که کار نمی کنه فرو نمی رود. 
آرزوی روزی را دارم که نیازی به روزی برای ن نداشته باشیم . ولی داریم. حالا حالا ها داریم . به خصوص وقتی که ی که فجیع ترین حرفها را در مورد ن می زند برای ریاست دنیا رای می آورد. 
تا اون روز برای هر ی که برای ساختن یه دنیای کمی بهتر و کمی عادلانه تر قدمی برمیداره ... روز زن مبارک



اطلاعات

داخل این جعبه ها فقط بیسکویت های کره ای و عطر بی نظیرشان نیست. داخل این جعبه جادوی آبی رنگ و خوش نقش و نگار سالهای خوب گذشته است.

سال های خوب و امن، وقتی همه چیز شاد و رنگی بود. سال های شادمانه های کودکی و جوانی پدر و مادر، زندگی اجتماعی زنده و پر شور، زندگی خانوادگی پنج نفره پر از بازی و پر از دوستان قد و نیم قد. سال های خانه ای که همه چیزش نو بود و براق و شگفت آور، اشیایی که از گوشه و کنار دنیا حرف می زدند و تعریف می د. 

بی دلیل نیست که هر وقت احساس بدبختی و استیصال می کنم ناخودآگاه در سبد یدم یک بسته از این بیسکویت ها سر در می آورد. چای دم می کنم و سعی می کنم سرمای دستها و درونم را با گرمای معطرش یام ببخشم. طعم خوب و شیرین بیسکویت و طعم شیرین تر خاطرات هم می شوند تسکین فکر و روح خسته ام.




اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/16/post-572/Butter-Cookies
  • مطالب مشابه: er cookies
  • کلمات کلیدی: بیسکویت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از صفحه محسن فرشیدی:

در روز جهانی زن به جای تاکید بر همبستگی و همدلی خواهرانه، مخالفت با تبعیض، شناخت ریشه‌‌های مردسالاری، ضرورتِ یکپارچگی جامعه‌ی فمینیستی، عده‌ای با نام و بی‌نام، همگام با جامعه‌ی زن ستیز شروع به استاتوس و توییت‌هایی با این مضمون کرده‌اند: «مقصر اصلی مادران هستند که فرزندان را خوب تربیت نمی‌کنند - بزرگترین دشمنِ فمینیسم خودِ ن هستند - به عنوانِ یک زن بارها در جمع‌ِ ن سخنان ضد زن شنیده‌ام - تقصیرِ خود ما زن‌هاست که برابری را قبول نداریم و یا تاکید بی‌مورد و چندباره‌ بر این‌که فمینیسم به معنای ضد مرد بودن و مردستیزی نیست» و... جامعه‌ی مردسالار با اسم‌های آشنا و فیک که تکلیفشان روشن است، اما شما دوستِ برابری‌خواه چرا با این دست ادبیات و آدرس‌های غلط همراه می‌شوید. یک امروز را حداقل دیگر مادران را به عنوانِ مقصر معرفی نکنید. همان‌ مادرانِ ما که همگی‌شان از زمانی که به دنیا آمدن و گفت دخترند تبعیض‌ها علیه‌شان آغاز شد، از فرصت‌ها و آموزش‌های برابر با برادران محروم بودن، اکثرشان از خوشی‌ها و سرخوشی‌های نوجوانی و جوانی هیچی نفهمیدن و ندیدن، بسیاری‌شان با انتخاب خود ازدواج ن و حتی لحظه‌ی به دنیا آمدنِ ما وما نظرشان پرسیده نشده است. همان‌هایی که هیچ تصویری از دوچرخه‌سواری‌شان نداریم، از شنا شان، از دویدن‌ها و ورزش شان در خیابان‌های شهر. همان‌ مادرانی که از وقتی آن‌ها را شناختیم با ستم و فشارهای جامعه‌ی مرد/پدرسالار اسیرِ آشپزخانه‌ها و مراقبت از ما شدن و ما با گفتن هر روزه‌ی «هیچی دست‌ پخت مادر نمی‌شه» آن‌ها را در پستوی خانه‌ها اسیرتر می‌کردیم. کارهایی که وما انتخاب‌شان نبوده و حالا وضعیت موجود و مردسالاری را هم به گردنِ آن‌ها می‌اندازیم


از قول خودم:  درد و بلای این پسر بخورد توی سر همه زن ستیزها!



اطلاعات

- طعم قهوه بار را با هیچ چیز عوض نمی کنم. چهار ماه است که لب به قهوه و چای ی ماشین های توزیع نوشیدنی که در شرکت هستند نزده ام. از وقتی محل کارم را عوض ، تصمیم گرفتم تنها نوشیدنی ام از اول صبح تا وقتی به خانه بر می گردم فقط آب باشد. نه تنها نمردم بلکه حالم خیلی هم بهتر شد و دندانهایم سفیدتر! هر چیزی خوبش خوب است. چای خانگی اش خوبست که با صبر و حوصله دم شده و  قهوه هم توی بار می چسبد.

- بعد از اینهمه سال هنوز هم آهنگهای مورد علاقه ام همان آهنگ های دهه هشتاد و نود هستند. وقتی می خواهم حالم خوب شود انتخابم همیشه یا سلین دیون است یا ماریا کری یا ویتنی هیوستون یا جورج مایکل یا فیل کالینز یا جو کوکر یا پینک فلوید یا ... 

- یک رشته نامرئی انگار بین متولدین تیر است. یک feeling خاص داریم. بین همکاران و دوستان متولدین تیر بهترین همدست ها و همراه ها هستند برایم. از آن مرد مسن نزدیک به بازنشستگی گرفته تا آن لیتوانیایی جوان ِ باردار تا آن جوان اهل کورمایور که یک جورهایی من را منتور خودش می داند. یک اطمینان و احترام دو جانبه و همکاری خوب و صادقانه. دوره سختی ست اتفاقا برای همه مان، آسمان یاری نمی کند ولی هر چه باشد با هم همراهیم. روزهای بهتر برای ما هم خواهند رسید.

- "خانه" برای من مفهوم خاصی دارد. دلبستگی و علاقه عجیبی به آن دارم و معمولا خودم را "گربه خانگی" وصف می کنم. زیاد شده انی با تعجب گفته اند تو اینهمه سال است در اروپا هستی و فلان شهر و بهمان شهر را نرفتی ببینی؟!! موضوع اینجاست که دیدن ای اروپا اصولا به هیچ جای بنده نیست! برای من مهم ترین چیز در زندگی آرامش در یک خانه گرم و نرم است. آنهایی که گربه دارند می دانند چه می گویم.

- هفته آینده باید به کلن سفر کنم. از سری ِ "عجب گیری افتادیم ها" ... به جان خودم اگر پای شرکت در میان نبود در تمام عمر به سرم نمی زد به کلن بروم. تنها جایی از آلمان که برای من ارزش دیدن دارد برلین است آنهم بخاطر اهمیتش در تاریخ معاصر با خودم. (آلمان دوستان نیایند کت کنند لطفا! آدمیزاد است دیگر ... سلیقه ها فرق می کنند.) در اکثر اوقات روز سرگرم کار خواهم بود ولی برای عصر و گردش در شهر ی پیشنهادی دارد؟ غیر از duomo جای دیگری هم هست که دیدنی باشد؟ منظورم موزه نیست البته. جزو علاقمندان موزه نیستم. بیشتر منظورم فضاهای باز هستند و جاهایی که بشود درش پیاده روی کرد و شاید منظره قشنگی را نگاه کرد. (اشتباه می کنم یا رودخانه راین از این شهر می گذرد؟)

پیشاپیش ممنون.



اطلاعات

پانزدهم فروردین 1394، وقتی هنوز در می نوشتم این مطلب را از قول "آزاده باربد" بازنشر . دوباره خواندنش خالی از لطف نیست:


"همه دم از احترام به عقیده و انتخاب دیگری می‌زنن، ولی واقعیت اینه که تو دنیایی زندگی می‌کنیم که طی یه توافق نانوشته‌ی عمومی آدم‌های مذهبی حق دارند شعائر مذهبیشون رو با تمام اجرا کنن و خداناباورها رو به راه راست هدایت کنن و عقیده‌ی اون‌ها از اساس کفر بنامند خودشون رو گنا ار خطاب کنند و بهشون وعده‌ی عذاب بدن و باور عمومی احترام به عقیده و مذهب اون‌ها رو لازم بدونه ولی خداناباوران و شکاک‌ها اگر درباره‌ی عقیده‌شون حرف بزنن‌ یا سعی کنن اصول عقیده‌ی ادیان رو به چالش بکشند و زیر سوال ببرند مورد مواخذه قرار می‌گیرند و به توهین به عقیده‌ی دیگری متهم می‌شن.
و هم‌چنین آدم‌هایی که در مسیر سنت گام برمی‌دارند و ازدواج می‌کنند و بچه‌دار می‌شن حق دارندهرجا و هر زمان افراد مجرد رو به ازدواج و بچه‌دار شدن تشویق کنن و نرفتن به این راه رو خطا بخونن و فرد مجرد رو بی‌ثمر و سترون بنامند و وعده‌ی تنهایی و بدبختی بدن ولی اگر یک نفر آدمی که علاقه‌ای به ازدواج یا بچه‌دار شدن (یا هردو) نداره نظرش رو درباره‌ی ازدواج و بچه‌دار شدن بیان کنه عملش قبیح پنداشته می‌شه.
واقعیت اینه که دنیا بر مبنای چهارچوبه‌هایی شکل گرفته و س ا مونده که برای هزاران سال پابرجا مونده‌ن و امتحانشون رو پس داده‌ن و ستون‌های برقراری جامعه‌اند؛ ولی آدم‌ها یه گله ماهی، مورچه یا ماشین‌هایی نیستن که معنای وجو ون بسته به گروه و کاربریشون باشه. آدم‌ها تنها موجوداتی هستند که توانایی انتخاب دارند و ممکنه در ‌ای از موارد از انتخاب اکثریت تبعیت نکنند. ادعا اینه که انتخاب تک‌تک افراد محترمه، ولی حقیقت اینه که تنها انتخاب‌هایی از احترام و پذیرش عمومی برخورداره که با حرکت عمومی منطبق باشه."


چه شد که یاد این نوشته افتادم؟ خواهرم تعریف می کرد که بابت انتخابش - نداشتن فرزند - زیاد مورد مواخذه و سئوال قرار می گیرد چون در ذهن عامه مردم اینکه ی ازدواج کند و تمایل به فرزندآوری نداشته باشد چیزی در حد کفر و عناد با چی و کی ست. 

وقتی بی شعوری و وقاحت آدم ها را در این موارد می بینم دلم می خواهد مثل خودشان عمل کنم و ه شان را بگیرم و بگویم تویی که یک یا چند بار بچه دار شدی واقعا به چه دلیلی فکر کردی لیاقت داشتن یک فرزند را داری؟ چه دلیل و گواهی باعث شد که فکر کنی شایسته این هستی که والد باشی؟ چه چیزی باعث شد که فکر کنی توانایی و دانش پرورش یک انسان را داری؟ چرا فکر کردی آنقدر کارت درست است که آن بچه بی گناه را آزار نخواهی داد؟ چه تضمینی داشتی که اشتباه نخواهی کرد و اشتباه هایت سلامتی روان و احساس آن فرزند را خدشه دار نخواهند کرد و هزاران چرای دیگر.

کاش اینجور حرف مفت زن ها حواسشان باشند که ی که اقدام به کاری می کند باید دلایل متقاعد کننده بیشتری داشته باشد تا اویی که از اقدام به عمل صرفنظر می کند. به خدا دهانمان را ببندیم و یاد بگیریم کنترل آن چند مثقال زبان را داشته باشیم نمی میریم!



اطلاعات

از صفحه فهمیه خضر حیدری:


همه درباره‌ی همه چیز حرف می‌زنند؛ گاه مثل «ساعت خوش» همه با هم حرف می‌زنند. صداها می‌افتد روی هم. گوش‌ اش‌ها و گلودریده‌ها به هم می‌پیچند. دعوا می‌کنند، متن گفت‌وگوهای خصوصی را منتشر می‌کنند، پای چوبینِ یکدیگر را می‌شکنند و باز دوباره فردا و فردا؛ سبک‌سرانه و بی‌وقار، بی عمق، بی کناره و گوشه. بی‌درنگ. 
شگفت اینکه «بحران اظهارنظر» و درباره‌ی هر چیز و همه چیزی دیدگاه و واکنش داشتن چنان همه‌گیر است که اگر بخشی از آن نشوی بازخواست خواهی شد. گردشگران مجازی گردن می‌کشند که چرا درباره‌ی آتش‌نشانان و پلاسکو چیزی ننوشتی؟ شما درباره‌ی خوزستان حرفی ندارید؟ چه‌طور؟ خب پس حتا درباره‌ی اسکار آقای فرهادی و لباس خانم انصاری هم یعنی نظری ندارید؟! 
این طوری است که همیشه و در هر ساعتی از شبانه‌روز عده‌ای «نظربه‌دست» به کمین نشسته‌اند.
انسان به کلام آراسته است و به سخن گفتن، مجهز و چه هم خوب. اما صدا تنها وقتی شنیده می‌شود که سکوتی در کار باشد. تفاوت وراجی و پرحرفی با سخن گفتن و گفت‌وگو در مکث‌هاست، در درنگ‌ها، در تماشا و تأمل و فاصله‌گذاری آگاهانه.
دلم می‌خواهد کمی کمتر حرف بزنم. اگرنه، دست‌کم کمتر و کمتر از آنچه همه درباره‌اش به رس و شتاب حرف می‌زنند. ترجیح می‌دهم وقتی همه‌ عجله دارند که تکلیف جهان را از گور گورخواب‌ها تا سیا سی بودنِ اسکار روشن کنند از ادبیات حرف بزنم یا از نقاشی‌‌های ون‌گوگ یا از کدوتنبل. ترجیح می‌دهم صدای سکوت را بشنوم.
سخنِ مؤثر سخنی است «بارورشده از دانش سکوت».



اطلاعات

اگر عزیزی در کنار خود دارید که بسته های آموزشی مهارت های مدیریتی می تواند برایش جالب باشد می توانید برای سال نو این هدیه را برایش در نظر بگیرید.

سایت مدیران ایران 



اطلاعات

کار دنیا فکر کنم کلا همین است. افراط و تفریط، نه به اون شوری شور نه به این بی نمکی، da uno stremo all'altro ، انگار قانون طبیعت و دنیا هیچ جور دیگری کار نمی کند.

هی می خواهم ت باشم و غر نزنم، هی می خواهم فکر کنم همه چیز عادی ست و هر مرحله ای از زندگی سختی خودش را دارد ... اما خوب، می بینم اینطوری ها هم نیست. عادی نیست که اینقدر همه چیز سخت باشد و اینقدر جان آدم در بیاید.

خسته ام، فکرم درد می کند و احساس عجز و ناتوانی می کنم. آنهایی که از نزدیک مرا می شناسند می دانند چه آدم پر تلاش و پرکاری هستم و چقدر صبور *. وقتی به مرز پوکیدن برسم یعنی واقعا وزن وقایع و مسائل خارج از توان و تحمل است. اما خوب می دانید ... خوبی اش اینست که هنوز هم می توانم خوش خنده و خوشرو باشم و هیچوقت ی مرا با اخم و تخم و بداخلاقی نمی بیند. دارم یک سری کار جدید را به یکی از زیردستانم آموزش می دهم. فردی ست که داستان زندگی خاصی داشته است و حواسم به شکنندگی هایش هست. گاهی اوقات تعجب می کنم که چطور می شود و چطور آدم می تواند در حالی که خودش در حال له شدن زیر فشار دیگران است، حواسش جمع باشد که دیگری را له نکند و حتی در ولوم صدا و لحن صحبت نرم و مخملی بماند. 

فقط ته دلم دعا می کنم به مرز لرزش اعصاب نرسم و دوام بیاورم. هر چه نباشد ... روزی به زودی اتفاق قشنگی روی می دهد.


* یک بار هم در یک روز قشنگ تابستانی، ی که مرا هیچوقت ندیده، تن صدایم را نشنیده، نحوه رفتارم را با هیچ تجربه نکرده، فقط بر اساس ظن و گمان و الهامات درونی به من گفت که به زودی منفجر خواهم شد! هیچی دیگر ... موضوع شد سوژه جوک خانوادگی! هر ی مرا می شناسد ل تصور اینکه "شیرین دارد منفجر می شود" برایش یک جوک اساسی ست که می شود دقایق طولانی بهش خندید!



اطلاعات



سئوال ابدی و ازلی من: آ چطور می شود تا این حد زیبا و خواستنی بود؟!



اطلاعات

یک روزگاری، اوائل عاشقی، او را با بویش بخاطر می آوردی. آن بویی که نه بوی پیپ و سیگار است و نه بوی فلان اودکلن، آن بویی که برایت "بوی یار" است بدون اینکه بخواهی یا بخواهد ادای فلان مولف و فلان ژست گنده انه را در بیاوری. همان بوی خاصی که بعدها می فهمی به سادگی مال شوینده لباس هایش است! 

بله ... عاشقی واقعی دنبال لو و ادا و اطوار نیست. بوی یار می تواند بوی یک شوینده لباس هم باشد. همان بویی که نه به درد ژست آمدن می خورد و نه به درد پز دادن به دیگران و ادای خفن ها را درآوردن. بوی چیزی که دو سه یورو قیمتش است ولی برای تو سالهای سال است که قلبت را می رباید. سالهای سال هر چیزی که از یار به دستت رسید را داخل یک کیسه بسته گذاشتی تا بویش نرود. تا بتوانی موقع دلتنگی درب کیسه را باز کنی و عطر یار را نفس بکشی. 

الان کلی سال گذشته است. خیلی سال ... تعداد سالهای لازم برای از هم پاشیدن خیلی از زندگی ها که اتفاقا کلی هم تضمین و مدرک پشتشان است. آنوقت یک پیوندی پا در هوا بین دو تا آدم سردرگم و پا در هوا و سرگردان که به بوی شوینده لباس بند است هنوز دوام می آورد و تو هنوز هم بعد از اینهمه سال دنبال این هستی که حتما از همان شوینده لباس برای خودت ب ی. لااقل اینطوری لباسهایت بوی یار می گیرند و این خودش خیلی ست!


* اینجا

(ظاهرا لینک ایراد داشت. درستش . ممنون نسرین عزیزم)



اطلاعات

همیشه وقتی آدم های تلخ و بدبین را می دیدم نگران میشدم که نکند منهم با بالا رفتن سن همانطور شوم. وقتی تازه شروع به کار بیست و پنج ساله بودم و پر از انرژی مثبت و پر از خنده های بلند و از ته دل. یادم است که همکارانم همیشه با حیرت نگاهم می د و می گفتند اینو نگاه! چه دلش خوشه! کامشین جانم وقتی خنده ام بند نمی آمد می ترسید و سعی می کرد متوقفم کند. گمانم نگران می شد نکند از آن خنده های هیستریک باشد!

واقعیت را نمی شود انکار کرد ... آدم جوان است، تمام زندگی را پیش رو دارد و تا ه توی مشکلات رنگارنگ هم فرو رفته باشد همیشه فکر می کند که به قول حنایی * روزی به زودی اتفاق قشنگی روی می دهد. گذر روزگار و اتفاقاتش و خیلی امیدها که به ناامیدی می انجامند طبعا حال آدم را خوب نمی کند ولی فکر کنم می شود اینهمه تلخ و سیاه نشد.

مثل سابق دیگر نمی توانم بخندم، می دانم. یعنی می خندم ها ... ولی خیلی کمتر از قبل. آن خنده های از ته دل فقط موقعی به سراغم می آیند که پیش خواهرهایم باشم و از همان دیوانه بازی های خودمان در بیاوریم یا اینکه یک فرد مخصوصی کنارم باشد که می تواند زیاد خنده ام بیندازد. کاش میشد آدم بتواند لااقل روزی یک بار از ته دل بخندد! حیف که دیگر نمی توانم و پیش نمی آید. با اینهمه هنوز هم به شکل عجیبی فکر می کنم آینده خیلی بهتر از الان و این لحظه خواهد بود. نمی دانم خوب است یا اینکه باید بروم خودم را به نشان بدهم و بگویم برای خیالبافی های مزمنم دوایی بدهد!


* اشاره به کتاب دشمن عزیز (جین وبستر)



اطلاعات

یک روزگاری، اوائل عاشقی او را با بویش بخاطر می آوری. آن بویی که نه بوی پیپ و سیگار است و نه بوی فلان اودکلن، آن بویی که برایت "بوی یار" است بدون اینکه بخواهی یا بخواهد ادای فلان مولف و فلان ژست گنده انه را در بیاوری. همان بوی خاصی که بعدها می فهمی به سادگی مال شوینده لباس هایش است! 

بله ... عاشقی واقعی دنبال لو و ادا و اطوار نیست. بوی یار می تواند بوی یک شوینده لباس هم باشد. همان بویی که نه به درد ژست آمدن می خورد و نه به درد پز دادن به دیگران و ادای خفن ها را درآوردن. بوی چیزی که دو سه یورو قیمتش است ولی برای تو سالهای سال است که قلبت را می رباید. سالهای سال هر چیزی که از یار به دستت رسید را داخل یک کیسسه بسته گذاشتی تا بویش نرود. تا بتوانی موقع دلتنگی درب کیسه را باز کنی و عطر یار را نفس بکشی. 

الان کلی سال گذشته است. خیلی سال ... تعداد سالهای لازم برای از هم پاشیدن خیلی از زندگی ها که اتفاقا کلی هم تضمین و مدرک پشتشان است. آنوقت یک پیوندی پا در هوا بین دو تا آدم سردرگم و پا در هوا و سرگردان که به بوی شوینده لباس بند است هنوز دوام می آورد و تو هنوز هم بعد از اینهمه سال دنبال اینی که حتما از همان شوینده لباس برای خودت ب ی. لااقل اینطوری لباسهایت بوی یار می گیرند و خودش خیلی ست!


* اینجا 



اطلاعات

هر چقدر فکر می کنم بیشتر به هوش و ذکاوت اریانا فالّاچی ایمان می آورم. نه بخاطر اینکه هر چیز می گوید و در هر موردی، حرف دل من باشد. توی بعضی چیزها خیلی هم مخالفش هستم اما قبول دارم که هیچ نمی توانست یک مصاحبه درست و حس با او انجام بدهد. کار خوبی کرد که "اریانا فالّاچی با اریانا فالّاچی مصاحبه می کند" را نوشت.

آنقدر این کتاب نازک و کم حجم عالیست که علاقمندی یک آدم کتاب نخوان که بدلیل کم شدن سوی چشم سالهاست کتاب نمی خواند را هم برانگیخت به در دست گرفتن و خواندنش. اصلا با کتاب قرض دادن میانه خوبی ندارم. در بیشتر موارد در لحظه قرض دادن کتاب فکر دوباره دیدنش را هم از سر بیرون می کنم! ولی ایندفعه اینکار را با کمال میل انجام می دهم. اگر دستتان آمد بخوانید این کتاب را، اگر نه هم صبر و تحمل داشته باشید که دیر یا زود زمانی می رسد که غم نان و ساعات کار زیاد به این شیرین بینوا اجازه خواهند داد کار فرهنگی کند و خبر ترجمه شدن کتاب را توی همین صفحه بنویسد.



اطلاعات

... دچار حسرت عمیقی هستم. حسرت اینکه چرا ب ی ن نیستم! داشتن یک همسر/ زن در خانه موهبت بزرگی ست. به همه آنهایی که چنین موهبتی در زندگی خود دارند حسادت می کنم. یک دلیل بزرگ پیشرفت کاری سریع و خوب زن دارها دقیقا داشتن یک زن در خانه است. ما زن ها چه ولی؟ کمک برای پیشرفت کاری که نداریم ... در محیط کار و توی خانه ی نباشد پایمان را بکشد با مغز بخوریم زمین خودش نعمت بزرگی است و باید شکرگزار هم باشیم!


پی نوشت: از بچگی آرزوی بزرگ زندگی ام این بود که در بزرگسالی بتوانم با خواهرم همخانه باشم. بعضی وقتها حیرت می کنم که چطور از بچگی می دانستم توی زندگی چه می خواهم؟! (حالا بماند که گذر زمان و سرنوشت محقق نکرد آن خواسته را)




اطلاعات

- خلائی بزرگتر از آن زمان نیست که ی وارد زندگی ات می شود، زیر و رویش می کند

و می رود پی کارش.

-برای بازگشودن قلب خود و هدیه اش به دیگری باید کمی شجاع و کمی دیوانه بود.

چار بوکوفسکی



اطلاعات

عشق ورزیدن با ریسک پذیرفته نشدن همراهست

زیستن با ریسک مردن همراهست

امیدوار بودن با ریسک ناامید ماندن همراهست

تلاش با ریسک ش ت خوردن همراهست

ریسک یک ا ام است

فقط ی که جرات ریسک دارد واقعا آزاد است.

آلدا مرینی



اطلاعات

گاهی فکر می کنم توی هر چیزی که بشود با هم متفاوت بود، متفاوتیم. توی هر چیزی که می شود، با هم اختلاف نظر داریم اما در عین حال جانمان به جان هم بسته است. وقتی کنار هم هستیم عین سگ و گربه پر و پاچه هم را می گیریم و وقتی دوریم دلتنگی هم را حس می کنیم. فکر کنم خیلی از مادر و دخترها همینطور باشند. اگر رابطه مادر و دختری دوستانه - چه در موقعیت مادر و چه در موقعیت دختر - را تجربه می کنید یا کرده اید بدانید که از معدود خوش شانس ها هستید!

اما اینها هیچکدام مهم نیستند ... مهم اینست که آن ی که شما را بوجود می آورد، از اولین لحظه ای که دانه دانه سلول هایتان شکل می گیرد شما را می شناسد و حس تان می کند، در دنیا فقط یکی ست. فرق پدر و مادر شاید در همین باشد. از آن بازی و معمای "مامان را بیشتر دوست داری یا بابا رو" متنفرم. به سادگی می شود گفت که رابطه با هر کدام از آنها متفاوت است و غیر قابل مقایسه. 

شاید شنیدنش از ی مثل من که از بیست سالگی به بعد مصممانه از خانه پدری رفت تا تنها و مستقل زندگی کند عجیب و باورن ی باشد. نه که پشیمان باشم. اگر هزار بار بتوانم به عقب برگردم، انتخاب هایم همیشه همان ها خواهند بود، ولی دلتنگی را هم انکار نمی کنم. هر چقدر هم زمان می گذرد با شگفتی بیشتر از قبل شباهت هایم را به پدر و مادرم کشف می کنم. حتی وقتی شباهت را در خصلت های ناخوشایند کشف می کنم بیشتر از اینکه ناراحت باشم شگفت زده می شوم و یک جورهایی خوش خوشان!

یک آدم افسرده مزمن که بارها و بارها به مردن فکر کرده و راه های مختلف مردن را فکر  و مطالعه کرده و در نهایت زندگی و زنده بودن را انتخاب کرده، چون تا وقتی مادر و پدر هستند، زندگی ارزش زیستن را دارد. 

چند وقتی ست که بیش از همیشه دلتنگم. شاید چون شرایط و زندگی نامهربانند و با همه توان نشان می دهند که باید قیمت انتخاب های گذشته ام را تمام و کمال بپردازم. دستم کوتاه است و فقط موقع شام خوردن پی بردم به مکانیسم دفاع درونی ام که در مریض احوالی این روزها و در حسرت حس دست های گرم پدر و مادر روی صورت و پیشانی مریض احوالم، در تلاش برای جان گرفتن بعد از چند روز متوالی سوپ خوردن، داخل فر کباب برگ درست با کمی بلغور. همان طعم های دوران بچگی و مزه دست مادر که بیهوده گاهی تلاش می کنم بازآفرینی کنم. طبعا موفق نمی شوم اما توی ذهنم پدر و مادر را مزه مزه می کنم و حالم بهتر می شود.



اطلاعات

طرفهای دهات ما مشتری مداری در رستوران / بارها رسم است. کافیست چند بار جزو مشتری هایشان باشید تا عادت هایتان را یاد بگیرند. زود می فهمند کی شکمو و اهل دسر است، کی همراه با غذایش چه چیزی می نوشد، کی قهوه بعد از غذایش را چطور سفارش می دهد و ... بارها هم همینطور. دیگر یاد گرفته اند که مثلا من برای اپریتیوو* همیشه کورودینو** سفارش می دهم. 

امروز عصر با دوستی رفتیم بار همیشگی و طبق عادت همیشگی او کا مپا ر ی سو د ا با شر  اب سفید سفارش داد ولی من امروز استثنائا فقط یک قهوه میل داشتم. پول را در صندوق پرداخته بودیم و جلوی پیشخوان منتظر بودیم یکی از دخترها برایمان سرو کند سفارش را. دخترک سرش شلوغ بود و همزمان داشت مشتری های متفاوتی را راه می انداخت و در همان حین ما را هم دیده بود. دوستم ناگهان به من گفت شیرین بهش بگو که تو امروز قهوه می خواهی وگرنه برایت کورودینو باز می کند. همان موقع دخترک با یک شیشه کورودینو  خطاب به ما گفت. همان همیشگی مگر نه؟  خنده ام گرفت و گفتم نه ....! برای من قهوه! همین الان داشتیم می گفتیم که الان طبق عادت برایم کورودینو باز می کنی!


* aperitivo رسم تورینویی که به سایر ا هم سرایت کرده است. نوشیدنی که معمولا قبل از وعده غذای ظهر یا شب صرف می شود و در بارها معمولا همراه نوشیدنی برایتان کمی خوردنی - معمولا کمی چیپس یا فینگر فود - به رایگان سرو می شود.

** corodino غیرالکلی معروف که در پیه مونته تولید می شود و از نوشیدنی های محبوب در ایتالیاست.




اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/01/post-561/همان-همیشگی
  • مطالب مشابه: همان همیشگی
  • کلمات کلیدی: همیشگی ,قهوه ,سفارش ,نوشیدنی ,معمولا ,کورودینو ,همان همیشگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

زمختی از رفتار و سر و رویش می بارد. تو بگو یک ذره لطف و ظرافت در ظاهر و کلام و رفتار این بشر پیدا کنی. در زبان ایتالیایی به اینجور آدم ها گفته می شود " س". حالا بماند که به دلایل زیادی دوست ندارم صفات منفی آدمیزاد با نام حیوانات بیان شوند چون دنیا و وقایعش ثابت کرده اند که حیوان دو پا و ناطق از پست ترین و بی مایه ترین ها در نوع خود است. 

از بد روزگار لوییجی دست در کارهای کلیدی دارد. اداره و جلو بردن تولید در فرایندی زیر دستش است که عین قلب کارخانه است. هیچ هم مثل خود او به اینکار و آن فرایند وارد نیست. سوادش؟ خدا می داند ... معلوماتش؟ آنرا هم خدا می داند ... دستهای پینه بسته، ناخن های ش ته و نصفه اش و مه ولی جای شک باقی نمی گذارند که از آن گرگ های باران خورده صنعت است و چه خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید از من و شمایی که از بیرون آمده ایم و سر و ته مان ببویی بیش نیست که از کل صنعت فقط موازنه فرایند ها (در ح گاز، مایع و جامد و تعادلات شیمیایی و ... ) را بلد است چند سر و گردن بالاتر است. نه که درس خواندن بد باشد ها، ولی توی کار که بروید خودتان دستتان می آید که کل سواد شما در مقابل دانسته های لوییجی ها پشیزی نمی ارزد.

حالا ماجرا دو ح دارد: یا آن آدم تحصیل کرده و ببو ذاتا ی ست که به آدمیت آدم ها احترام می گذارد و هوش هیجانی اش هم بالاست و می تواند با لوییجی ارتباط کاری خوب برقرار کند و کار پیش برود، تنش پیش نیاید و بلکم یواش یواش این س گنده بد اخلاق دلش نرم شود و چون تو را تهدیدی برای خود نمی بینید چیزکی هم یادت بدهد. (ممکن است هم البته ی ذاتا برای آدمیت آدم ها ارزش قائل نباشد ولی شعورش را بکار بیندازد و بفهمد برای پیش بردن کارش باید چطور رفتار کند.)

در ح دیگر، آن ببوی تحصیل کرده نه آدمیت دیگران برایش مهم است و نه هوش هیجانی و شعور درست و حس دارد. فکر می کند با سالهای ش و مدارک تحصیلی اش دیگر آسمان و زمین را کرده و همگان باید در مقابلش کرنش کنند. آنوقت است که اگر طرف مقابلشان یکی مثل لوییجی از آب در بیاید حسابش پاک است. لوییجی مصداق بارز آنهایی ست که به قول آن ضرب المثل طلایی ترکی جلوی ی که می د می رینند! (گلاب به روی ماهتان ولی ضرب المثل همینست و کاری اش نمی شود کرد.) 

این جناب لوییجی از آنهاست که یک آدم پر اهن و تلپ را با تمام مدارک تحصیلی و ایش در تحقیقات به عجز و بدبختی می اندازد و طرف صدایش هم در بیاید باکی از درگیری فیزیکی و بلند دستها ندارد. حالا چرا می شود با لوییجی ها با رفتار خوش و احترام خوب کنار آمد و رامشان کرد؟ چه چیزی باعث می شود که این جناب لوییجی اینور و آنور از طرز کار و معلومات شما تعریف کند و بگوید عجب آدم خوب و موثری هستید؟ که همکاری کند و عین یک شیر رام شده گوش به حرفتان بدهد؟

جوابش ساده است. همه ما انسان هستیم و هر انسانی ته دلش و ذاتا دوست دارد مورد احترام قرار بگیرد و وجودش ارزشمند شمرده شود. 

توی همه محیط های صنعتی یک یا چند تا لوییجی هست که زیاد می دانند و مهارت هایشان را با کار یاد گرفته اند. بجای بد رفتاری باهاشان و افزایش حس نا امنی آنها که فقط منجر به تنش و برخوردهای منفی می شود به روش های برد - برد روی بیاوریم بهتر است. اگر باور ندارید امتحان کنید!



اطلاعات

- لازم بود گذرنامه ام را تمدید کنم. کنسولگری میلان فقط از ساعت 9 تا 12 و از دوشنبه تا مراجعه کننده می پذیرد. ماها هم که شاغلیم و در شهر دورتر زندگی می کنیم که کلا آدم نیستیم! مثل پنج سال قبل دوباره شال سرخ ام را برداشتم و رفتم داخل یک عکاسی و گفتم که به ع برای گذرنامه نیاز دارم ولی باید موها را بپوشانم. دوباره مراسم توضیح و پاسخ به سئوالات مخصوصا که اینبار دیگر ملت ِ پیشانی سفید هم هستیم...

- اولین بار بود که جای جدید دفتر کنسولگری می رفتم. احیانا آن ساختمان تجاری در مرکز میلان هزینه اش خیلی بالا بوده که کمی به سمت حاشیه شهر جابجا شده اند. ساختمان خوبی ست و دفتر جای دلبازتر و آبرومندانه تری ست. نوع اداره اش هم بهتر بنظرم آمد غیر از اینکه به ازای هر ده تا شماره متقاضیان ویزا برای ایران و هز پنج تا شماره امور دانشجویی، یک شماره برای انی مثل من صدا میشد که برای امور سجلی یا گذرنامه مراجعه کرده بودند. شانس نداریم کلا ... حارج که هستیم، "خارجی" هستیم و موی دماغ و آ همه می آییم. توی خاک خودمان هم "خودی" هستیم و داخل آدم نیستیم! کلا همیشه خون بقیه از مال ما قرمزتر است.

- با اینکه دو سه جا اطلاعیه زده بودند در مورد ا ام رعایت حجاب بانوان، خانم های زیادی بدون پوشاندن موها وارد میشدند. چه ایرانی و چه غیر ایرانی. من آن شال سرخ را توی خانه جا گذاشته بودم و در نهایت شال گردنم را باز و کشیدم روی موها. خیلی کوتاه و خنده دار بود ولی منهم موهایم کوتاهند و همچین من افشانی ندارم که پوشیده نشوند. 

- نمی دانم چرا بعضی از هموطنان عزیز که در سالن انتظار با هم به زبان مادری حرف می زدند دم باجه ها ایتالیایی حرف می زدند! نفهمیدم دلیل این کار را. یعنی برای سوسک کارمند باجه؟ یعنی که من فارسی یادم نیست و حواست باشد با من خوب رفتار کنی؟ که یعنی من دارم "حارجی" می شوم؟! نمی دانم ... چند نفر هم صدایشان را موقع حرف زدن بلند د و به جر و بحث رسیدند.

- نوبتم که شد مثل همیشه و طبق عادت به کارمند باجه با لبخند سلام و روزبخیر گفتم. روشم معمولا اینست، در هر اداره ای که باشم و طرف از هر ملیتی که باشد. اگر طرف خوشرو باشد گفتگو با لبخند جلو می رود و اگر طرف اخمو و عبوس باشد لااقل خیالم راحت است که من دست خوشخویی را به سمت طرف دراز کرده ام و خود او شایستگی دریافتش را نداشته است. اتفاقا اینبار خوش شانس بودم و کارمند باجه خیلی خوش اخلاق بود. ع جدید را نشانش دادم و گفتم ببینید این بهتر است یا این یکی ها (چند تا ع قدیمی سیاه و سفید با مقنعه که از سالهای ایران مانده بود). خندید و فهمید جزو اصحاب کهف هستم و گفت نه ... کلا دیگر ع سیاه و سفید کاربردی ندارد. بعد ع جدید را جلوی ع قدیمی گذاشت و گفت اِاااااا .... اینکه همان ع پنج سال قبله! گفتم نه جانم نگاه کنید ببینید چقدر پیر شده ام! فقط شالم همان است چون شال دیگر ندارم. به شوخی گفت خوب ش ون رو عوض کنید دیگه! لااقل آدم بفهمه ع تون نوئه! گفتم چه می دونم ... راستی میگین! ایندفعه ایران برم شال رنگ دیگه می گیرم نه که ده سال دیگه با همین شال نخ نما شده دوباره ع بیارم براتون. به شال گردنم اشاره کرد و گفت همین هم خوبه ها! گفتم ای بابا ... ترسیدم بعدا ایراد بگیرید و بگویید حجاب با این شال گردن مورد قبول نیست!

- تمدید گذرنامه می دانید چقدر برایم آب خورد؟ 120 یورو! تازه بیست یورو هم گران تر از گذرنامه ایتالیا که جزو معتبرترین گذرنامه های دنیاست. بانکومت را دادم به کارمند و داشتم پین را وارد می که گفتم لطف کنید از قول من به جناب سلام و عرض ارادت برسونید و بگین یه کم قیمت رو بیارین پایین، با ما به از این باش قربان! گذرنامه ای که باهاش هیچ جای دنیا رامون نمیدن به خدا 120 یورو نمی ارزه! آقاهه ریسه رفت حس ...

- جی جی پرویتّی را می شناسید؟ باورم نمی شود هفتاد و هفت سالش باشد و هنوز اینقدر فعال باشد و به تنهایی چند ساعت نمایش اجرا کند. این تکه ش معروف است. احتمالا تا بحال دیده باشید. هر بار می بینمش از خنده روده بر می شوم. اینجا کلیک کنید

- بعضی ترانه ها هستند که بیشتر به شعر شبیهند. این ترانه لوچو باتّیستی را خیلی دوست دارم. شاعرانه و مالیخولیایی.  

- آ هفته های بارانی خوبی شان اینست که بهانه دست آدم می دهند برای توجیه تنبلی!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/17/post-550/از-هر-دری-47
  • مطالب مشابه: از هر دری 47
  • کلمات کلیدی: گذرنامه ,گفتم ,کارمند ,خیلی ,یعنی ,موها ,کارمند باجه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


عشق برای اینکه ما را خوشبخت کند وجود ندارد.

من فکر می کنم عشق وجود دارد تا نشانمان بدهد چقدر توان تحمل

درد در ما زیاد است.

هرمان هسه



اطلاعات

یادم نیست چند وقت پیش،  یکی از پست های "مردمان نیویورکی" را ترجمه و به اشتراک گذاشته بودم که در مورد یک کو ی ی ر بود و درددلش با خبرنگار /مولف این صفحه. اما یادم هست که بحث کشیده شد به تلاش برای به رسمیت شناخته شدن ازدواج هم ج ن س گر ا یا ن و یکی از خوانندگان در پاسخ من در این باب که: ازدواج برای حمایت از حقوق طرفین از لحاظ امنیت عاطفی / مالی لازم است اعتراض کرد: یعنی بخاطر پول ازدواج می کنند؟!

یادم است که چقدر همان موقع از شنیدن این اعتراض بیرحمانه قلبم تیر کشید و چقدر هنوز از یادآوری اش ناراحت می شوم و همانجا هم یاداوری که ارث بری و تقسیم اموال وقتی مربوط به زوج های سنتی ست هیچوقت چنین برداشت و توصیفی را بهمراه ندارد. یعنی ن و مردان هم بخاطر پول با هم ازدواج می کنند؟! آیا آن امنیت و اطمینانی که خیلی ها بخاطرش ترجیح می دهند ازدواجشان را بطور رسمی ثبت کنند را هم با همین قاطعیت و سختی زیر سئوال می بریم؟ راستی چرا ما هترو ها که اینقدر به اص عشق و علاقه و بی نیازی اش به مادیات اعتقاد داریم، هنوز که هنوز است مراسم سنتی برای ازدواجمان برگذار می کنیم؟ مگر برای پول ازدواج می کنیم؟!

توی پیوندهای بلاگم یک بلاگ خیلی خوب است - نینوچکا -  که متاسفانه دیگر به روز نمی شود. در ادامه مطلب می توانید یک نوشته خوب را در همین زمینه مطالعه کنید.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

- بعضی ها عاشق به کار بردن حروف و کلمات اختصاری هستند و خیلی هم فکر می کنند با اینکار کول و خفن و امروزی و با سواد بنظر می آیند. فقط حیف که این مد - اگر بخواهیم مد در نظرش بگیریم - مال حدود پانزده یا بیست سال پیش است و امروزه آنقدر علامات اختصاری فراوان و زیاد و در هر زمینه هستند که با گفتن چند تا حرف مسلسل وار عملا هیچ چیز معنی دار و حاوی محتوایی به زبان نمی آوریم! یه کمی کمتر خز باشیم بد نیست والله.

- در باب همان اختصاری ها و فراوانی شان ... هر زبانی علامات اختصاری خودش را دارد و وقتی ی وارد به محاورات زبان دیگری نباشد موضوع قاراشمیش تر هم می شود. یکی از موارد خنده داری که چند وقت پیش برایم پیش آمد ای میل هایی بود که برایم فوروارد میشد با کلمه: fyi. منتها توی آوت لوک i اینقدر قشنگ مشخص نیست و کمی شبیه به l (ال کوچک) بنظر می رسد. منهم رفتم روی گوگل تا معنایش را جستجو کنم و موهای تنم سیخ شد! کمی طول کشید تا متوجه شوم ای بابا ... نه ... همکارانم آنقدرها هم فلان فلان شده نیستند! (محض اطلاعتان آن سه حرف می گویند: for your information)

- سعی کنید موقع صحبت و مخاطب قرار دادن دیگران در محیط کار - مخصوصا وقتی مخاطب از لحاظ سلسله مراتب اداری زیردست شماست - با نرمش و احترام صحبت کنید. اگر بتوانید یک لبخند اطمینان بخش هم داشته باشید که دیگر خیلی عالیست! پرخاش و لحن بد حرف زدن تشنج ایجاد می کند و مخصوصا در زیردستان بیش از آنچه که فکر می کنید می تواند حس عدم اطمینان و امنیت را نهادینه کند. 

- وقتی خودمان زیر فشار کار داریم له می شویم خیلی سخت است لبخند زدن! می دانم اینرا، فکر نکنید محیط کارم طوری ست که صبح تا عصر عمی ندارم جز ملال دوری خانواده و حرف از خلق خوش و لبخند می زنم! برع ... اعتراف می کنم که تا بحال در زندگی اینطور زیر فشار سنگین کار جسمی و فکری و همینطور روحی له نشده بودم. اینقدر برایم پیش نیامده بود که مجبور باشم با آدم های بد اخلاق و بی ملاحظه سر و کار داشته باشم و همین موضوع بیشتر باعث می شود پی ببرم چقدر خلق خوش و نرمی کلام و رفتار در تامین بهداشت روانی و بالا بردن راندمان کار زیردستان می تواند مهم باشد.

خود دانید البته ... از ما گفتن!



اطلاعات

این هوا بیشتر پاییزی/بهاری ست تا زمستانی. صبح پرنده ها چنان سر و صدا و کنسرتی به پا می کنند که بیا و ببین. حالا خوبست هنوز سرمای هوا مو به تن سیخ می کند. فکر کنم تا کمتر از یک ماه دیگر لانه سازی شان را هم شروع کنند. عاشق سر و صدای پرنده ها لابلای شاخ و برگ درختانم. آن وقتهایی که آدم در یک قدمی نیستی قرار می گیرد انگار لازم است به جد و جهد این موجودات کوچک چشم بدوزد و ببیند زندگی همین یکی دو روزه هم که باشد، ارزش ساختن و داشتن یک کاشانه گرم و دنج را دارد.

زیر باران شدید رانندگی همیشه مصیبتی ست ولی بدتر از همه موقعی ست که دائما در حال عطسه باشی. امروز دائما نگران بودم از شدت عطسه بروم داخل ماتحت ماشین جلویی. داستان داشتم خلاصه ... یک دست به فرمان و یکی به دنده و دنبال یک دست سومی می گشتم که با دستمال دماغ را بگیرد. خدا تنابنده ای را به سرماخوردگی مبتلا نکند. البته این سرما خوردگی را از همکار تودل برو و مهربان لیتوانیایی ام گرفته ام. شاید فقط به همین دلیل زیاد هم عصبانی نیستم. دیدن صورت معصوم و قشنگ و آن شکم برآمده چهار ماهه اش باعث می شود وقتی از خج و احساس تقصیر صورتش را می پوشاند بخندم و بگویم: عیبی نداره کوچولو ... تو که باشی، هر چی به آدم بدی عیبی نداره. حتی سرماخوردگی و فین فین!

هیچ فکر نمی اینقدر مصاحبان خوبی باشیم برای هم و هیچ فکر نمی اینقدر نقاط مشترک داشته باشیم. از آب تنی های مادرش در دریای خزر گرفته تا سوپ بُرش و کباب ششلیک. در ایتالیایی اصطلاحی تمس آمیز هست برای جنوبی ها: terrone. به شوخی به او می گویم خوب تعجبی هم ندارد ... یک زمانی قبل از اینکه شما لیتوانی باشید و آنوقت که جزیی از شوروی بودید ماها همسایه بودیم. حالا گیرم ما آن همسایه terrone بوده باشیم! و غش غش می خندیم.

امروز صبح داشت با شوق و ذوق برایم تعریف می کرد که ب sanremo را نگاه می کرده است و یکدفعه فکر انگار من راستی راستی دارم ایتالیایی می شوم. خاصیت اهل هر جایی شدن اینست که شروع می کنی عیب هایش را ببینی و در مقابل خیلی چیزها دماغت را بگیری و پیف پیف کنی. حکایت فستیوال موسیقی سانرمو هم همین است. خارجی ها عاشقش هستند و خود منهم سالهای سال با اشتیاق دنبالش می و پنج شب پشت سر هم تا ساعت یک بامداد بیدار می نشستم تا ثانیه ای را هم از دست ندهم. الان عین بقیه ایتالیایی ها دماغم را می گیرم و به پول های دور ریخته شده برای برگزاری یک جشنواره موسیقی در زمانه ای فکر می کنم که برای خواننده شدن هیچ جشنواره ای لازم نیست. هر و نا ی می تواند با تلفن یک ویدئو بگیرد و بگذارید روی یوتیوب و اگر تعداد دفعات کلیک رویش زیاد باشند از طرف استودیو ها مورد تماس قرار می گیرد. به همین سادگی!

از هر چیز گذشته دلم به آن مالیاتی می سوزد که سالیانه می دهم بدون اینکه تلویزیون و مخصوصا تلویزیون تی را نگاه کنم! صد هزار رحمت به برلوس ی و کایرو که کانال هایشان را بیشتر دوست دارم و رایگان هم هستند. مالیات زورکی دادن برای سرویسی که از آن استفاده نمی کنید واقعا ظلم بزرگی ست. ماها انگار هر جای دنیا برویم از شر تلویزیون تی که سر است خلاصی نداریم. 

دیروز یک خبر دیگر هم شنیدم و پی بردم ما حالا حالا ها باید بزنیم توی سر خودمان و خاک بر سری هایمان! ماجرا از این قرار است که شورای عالی علمای مراکش تصمیم گرفته و تصویب کرده که هر مسلمانی آزاد است تغییر دین بدهد و حکم مرگ در این موارد کاملا منتفی و نارواست. حالا هی دماغمان را بالا بگیریم و فکر کنیم ماها خیلی از هر که عربی حرف بزند و در قاره افریقا دنیا آمده باشد برتریم ... لینک خبر را اگر خواستید اینجا ببینید

رییسم سه روز دور از محل کار است. باید در یک دوره به روز رسانی iso ts شرکت کند و کنفرانس های تلفنی را من و مدیر کارخانه با فورد انجام می دهیم. مدتی بود که این حس در درونم وول می زد و امروز نهایتا وقتی کنفرانس تمام شد و مدیر داشت می گفت برای فردا چه چیزهایی برای ارائه آماده کنم نتوانستم خودداری کنم و گفتم جناب مدیر خی ون راحت، از وقتی شما در روابط با فورد حضور دارید همه چیز خیلی بهتر پیش می رود. اجازه می دهید اعتراف کنم که کمی به شما حسودی می کنم؟ خوبی اینجور جملات صادقانه اینست که معمولا آدم ها عادت ندارند حرف صادقانه بشنوند. همیشه روابط در زرورقی متشکل از تظاهر و یا در بهترین ح رسمیت زیاد پیچیده می شوند و بعد انسانی آدم ها بیرون نمی آید. در مقابل این جمله ساده، صریح و حس بسیار انسانی، جناب مدیر که از آن گرگ های باران دیده است هم یکباره تبدیل به یک انسان معمولی شد. صورتش سرخ شد و از خج انگار که یک جوان کم سن و سال باشد که برای اولین بار تعریف می شنود با دستپاچگی خنده ای کرد و گفت نه ... چیز خاصی نیست. خاصیت این موهای سفید است. منهم در حالی که داشتم لپ تابم را بر می داشتم و دفترچه یادداشت و خودکار را جمع و جور می تا بروم گفتم نه آقای مدیر موی سفید را خیلی ها دارند ... لطفا اجازه بدهید که بهتان حسودی کنم! هر دو خندیدیم و برگشتم به آزمایشگاه.

عصر داشتم برای شرکت metler toledo پیغام می نوشتم روی سایتشان و جایی که باید آدرس شرکت را می دادم مثل همیشه تمام گزینه های ممکن را بررسی . وقتی دیدم اسم ایران در لیست کشورهای دنیا نیست دلم گرفت. درد دارد!



اطلاعات

نقل از مهشید راستی:


چند روز پیش با دوستی ایرانی قرار گذاشتیم تا برای خوردن قهوه و گپ همدیگر را ببینیم. هوای سردی بود و در یکی از شاپ سنتر های مرکز شهر در کافه ای نشستیم و قهوه سفارش دادیم. با هم صحبت می کردیم که پسر جوانی که پشت میز کناری نشسته بود گفت : جان اگر مزاحم نیستم می توانم سوالی م . گفتیم : بفرمایید . 
و پرسید که چطور کار پیدا کند . و تعریف کرد که با مادر و خواهر و برادر زندگی می کند و اقامت نداشتند ولی فعلن کمک مالی سوسیال می گرفتند . 
میگفت که ج خانواده را همیشه او میداده . در ایران به دنیا آمده . و پدرش مرده است ...
می گفت که اینقدر از اینجا تعریف کرده اند که پا شدیم آمدیم اینجا و اینجا هم اینطوری است . 
گفتم : چه تعریفی ؟ 
گفت : می گفتند که خانه می دهند . پول میدهند . 
گفتم : مگر ندادند ؟ مگر خانه ندادند به شما ؟ مگر پول ماهانه نمی گیرید ؟ 
می گفت پول کمی میدهند . گفتم : ببین عزیز جان ، قرار نیست ی با پول سوسیال راحت زندگی کند . پول حداقلی است در حد خط فقر . و نه بیشتر از آن . و نباید هم باشد . کمک است برای این که روی پای خودتان بایستید و کار پیدا کنید و زندگی خودتان را تامین کنید .
و اطلاعات غلطی که ندادند. در ایران که همین را هم به ی نمیدهند و در عوض از شما که افغان هستید پول هم می گرفتند ... 
گفت : درست است ... 
دنبال کار می گشت و پرسیدم چه جور کاری و گفت که هر کاری باشد می کند ولی خیاط است . گفت که اجازه کار دارد . به او پیشنهاد کردیم که به اداره کار برود و دنبال کار « سفید» باشد و مالیات بدهد و ...
در میان صحبت ها پرسیدم مادرت چه کاره است ؟
گفت : مادرم ؟ جان مادرم که کار نمی کند . مگر غیرت ما اجازه میدهد ؟
خودش سن و سال زیادی نداشت و فکر کنم مادرش حداکثر هم سن من - حدود پنجاه ـ باشد . گفتم : یعنی قرار نیست مادرت کار کند ؟ 
گفت : نه جان . ما سنت و فرهنگمان با اینجا فرق دارد . 
گفتم : یعنی آمدی اینجا که با همان سنت و فرهنگ افغانستان زندگی کنی ؟ اگر خوب بود چرا آنجا نم ؟
گفت : آخه زن که کار نمی کند!
من و دوستم به تناوب با او صحبت می کردیم . گفتیم : اینجا نگاه کن ، هر جا بروی زن کار می کند . اگر فروشگاه گرفته تا مترو تا پلیس تا ت تا مراکز درمانی تا اداره مهاجرت و اداره کار و هر جا که بگویی .... خلاصه همه جا ن کار می کنند. اگر در این کشور زن کار نکند این کشور رسمن به زمین می خورد . به کشورهای خودمان نگاه کن ، اگر رسمهای ما خوب است و سنت های ما خوب است و فرهنگ ما بهترین است چرا اینقدر عقب مانده ایم آ ؟ چرا اینقدر کشورهایمان در حال پسروی هستند ؟ چه پیشرفتی در کشور های ما رخ داده ؟ حالا آمدیم اینجا و فرهنگمان و سنتمان برایمان اینقدر عزیز می شود ؟ 
دوستم گفت : تو خودت جوانی . نمی خواهی زندگی مستقلی از خانواده داشته باشی ؟ برای خودت زندگی کنی ؟ تحصیل کنی و یا کاری که دوست داری یاد بگیری و خانه ی مستقلی داشته باشی ؟ آ تو چرا باید ج خانواده را به دوش بکشی ؟ در این کشور انسانها مستقل زندگی می کنند و هیچ ی سربار ی نیست و قرار نیست باشد . تو جوان هستی و چرا باید باری بزرگتر از حد توانت بر دوشت باشد ؟
گفت : من دیگر فدای خانواده شده ام ...
دوستم گفت : آ چرا ؟ س رستی یک خانواده بار سنگینی است . تو جزئی از این خانواده هستی ، چرا باید س رست و نان آور تنها تو باشی ؟ اگر بار هزینه ی خانواده بین همه تقسیم شود زندگی همه بهتر نخواهد بود ؟ کار که عار نیست . نه برای زن و نه برای مرد . به غیرت و بی غیرتی هم ربطی ندارد . 
به حرفهایمان گوش می کرد و سر تکان می داد . 
من و دوستم به او پیشنهاد کردیم که زبان بخوانید و سعی کنید در جامعه وارد شوید و کاری که دوست دارید یاد بگیرید . خواهرت و مادرت هم خوب است که کار کنند . باور کن به غیرت تو ربطی ندارد و نه با کار آنها بی غیرت می شوی و نه با کار ن شان با غیرت . فقط موضوع این است که همه ی ما حقی داریم و سهمی داریم در زندگی مان ...
زن و مرد با هم این جامعه را ساخته اند . و اگر این جامعه مدرن و پیشرفته است دقیقن به همین خاطر است که زن و مرد با هم در آن حق برابر و سهم برابر دارند ...

پی نوشت: محض رعایت امانت در نقل قول باید یادآوری کنم که متن مهشید راستی با سئوال "نظر شما چیه؟" تمام میشد. اما از آنجا که من آدم کم حوصله ای هستم و نظرهای بلاگم اغلب بسته است، ارجاعتان می دهم به ف ی س بوک و اگر خواستید نظرتان را مستقیما زیر استاتوس ایشان بیان کنید.



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/21/post-555/نقل-از-دیگران-61
  • مطالب مشابه: نقل از دیگران 61
  • کلمات کلیدی: زندگی ,خانواده ,غیرت ,کشور ,کاری ,کردیم ,قرار نیست ,ربطی ندارد ,داشته باشی ,پیشنهاد کردیم ,مهشید راستی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اول. پیوند چند مقاله خوب و مفید را برایتان می گذارم و امیدوارم استفاده کنید. از پردازش کلی به مسائل در این مقالات دلگیر نشوید. قرار نیست همه چیز حاضر و آماده در یک مقاله پیدا شود! یک مقاله خوب آنی ست که ورودی های خوب به ذهن می دهد و آنرا کنجکاو می کند تا در مورد زمینه خاصی بیشتر جستجو کرده و مطالعه کند. 

تکنیکی غیر متعارف: نوشتن رزومه پنج سال آینده 

تکنیک جذاب جعبه نگرانی از رییس جمهور تا خانه دار

مردم بر اساس این هفت ویژگی شخصیت مدیران را قضاوت می کنند

محاسبه بازده شخصیت 

مهارت های زندگی چیستند؟

دوم. موقع نوشتن رزومه دقت کنید زیاد طولانی ننویسید. رزومه های طولانی حوصله انتخابگر را سر می برند و احتمال اینکه مستقیم داخل سطل انداخته شوند بالا می رود. اگر به آگهی کار جواب میدهید حتما دقت کنید که در نامه معرفی - که علاوه بر روزمه ارسال می شود - مختصری در مورد علت علاقمندی تان به آن آگهی خاص بنویسید. اگر مستقیم به شرکتی رزومه میدهید و داوطلبانه خود را ک د می کنید حتما در نامه معرفی دلیلی برای اینکار ذکر کنید. این دلیل می تواند مثلا علاقمندی شما به کار در آن زمینه خاص باشد یا اینکه بطور مثال پروژه ای در آن زمینه قبلا کار کرده اید یا تزتان را در آن مورد کار کرده اید و مشابهش.

سوم. وقتی برای مصاحبه کار خودتان را معرفی میکنید به جزییات دقت کنید. سر وقت حاضر باشید و لباس مناسب با موقعیتی که برایش ک د می شوید به تن کنید. اگر قرار است در یک آرایشگاه کار کنید حتما سعی کنید مو و صورتتان آراسته باشد و اگر قرار است برای یک پست مدیریتی مصاحبه شوید لباس رسمی به تن کنید. مستقیم به چشمان طرف مقابل خود نگاه کنید و با صدای قاطع و واضح صحبت کنید. با اطمینان دست بدهید و خودتان را با وضوح معرفی کنید. می دانم که در ان موقعیت استرس بالاست و کنترل حرکات سخت است. برای مثال سردی دستها در این مواقع دروغ نمی گویند!! به شخصه برایم پیش آمده که روز مصاحبه دستهایم مثل یک تکه یخ بوده اند و در عین حال با یک ماسک آرام و پر لبخند از مخاطبم  برای سردی بیش از حد دست معذرت خواهی کرده ام. می بینید؟ گاهی اوقات حتی آنچه که ممکن است کار را اب کند می تواند عاملی بشود برای ایجاد یک ارتباط خوب و بازگو نکته ای از شخصیت شما. هیچ ایرادی ندارد اگر مصاحبه کننده بداند شما هیجان زده هستید.

چهارم. در محیط کار نیازی نیست دیگران جزییات زندگی خصوصی شما را بدانند. لازمه ایجاد یک رابطه خوب و دوستانه با دیگران، تعریف تمام فراز و فرود زندگی تان نیست! مخصوصا اگر در زندگی خصوصی خود آدم موفقی در مدیریت روابط نیستید اصلا در موردش در محیط کار صحبت نکنید. یک تیغ دو لبه است که ممکن است روزی علیه شما بکار گرفته شود. عدم توانایی در مدیریت روابط جزو کاستی های بزرگ است و لازم نیست مشکلات زندگی شخصی شما در معرض دید همگان باشند.

پنجم. اگر در موقعیتی هستید که مسئولیت /مدیریت یک گروه کاری را بر عهده دارید دقت کنید که حفظ شان مقامتان در گرو اخم و تخم و "رییس بازی" در آوردن نیست. با لبخند و احترام زیاد به افراد هم می شود از آنها فرمانبرداری انتظار داشت. خواهید دید که وقتی یک مسئول/مدیر محبوب هستید زیردستان به جان و دل خواسته هایتان را انجام می دهند.

ششم. هرگز وارد روابط بین افراد گروه خود نشوید. هرگز شوخی های سخیف و احمقانه نکنید و به شوخی های احمقانه و بی ربط دیگران نخندید. لازم نیست با ی در جنگ باشید. گاهی اوقات سکوت و بی تفاوت ماندن بهترین نشانه است از اینکه با حرفی، شوخی ای و تکه دو پهلویی موافق نیستند و آنرا بی ارزش می دانید.

یکبار رییسم در مقابل طرح مشکلی از جانب من در مورد یک همکار خانم حرف احمقانه و توهین آمیزی گفت که متاسفم کرد از این سطح حماقت و بی شعوری در یک مدیر. کاری که این بود که بین تمام آقایان حاضر که با نیش باز بسیار تفریح کرده بودند بی تفاوت و جدی باقی ماندم و گفتم این بحث های س ک  س یستی به کنار، موضوع مورد بحث چیز دیگری ست و ادامه دادم در حالی که مدیرم و جمع آقایان دست و پایشان را گم کرده بودند از فیگور مز فی که از خودشان ارائه داده بودند که اما اصلا تلاش شان برای ماست مالی شوخی مورد توجه من قرار نگرفت. 

مثال دیگر از زمانی ست که دو نفر از آقایان زیر دستم که فکر می د در آزمایشگاه تنها هستند در مورد یک تامین کننده شوخی ناجوری د و خندیدند. تامین کننده کالیبراسیون یکی از دستگاه های مترولوژی را انجام می دهد و تماس ما با این تامین کننده یک خانم است. ایندو نفر به محض اینکه فهمیدند من حضور دارم از شرم خنده ای د و معذرت خواستند و منهم بدون واکنش تند لبخندی زدم و گفتم وانمود می کنم چیزی نشنیدم. به این روش آنها بدون هیچ بحث یا سرزنش و موعظه ای متوجه شدند که کارشان سخیف و غیر حرفه ای بوده است. 

با رفتارمان به دیگران می فهمانیم از چه خمیری ساخته شده ایم و چطور باید با ما حرف بزنند و چه چیزهایی را جلوی ما نباید بگویند. انرژی آدمیزاد محدود است و نباید در بحث های بی پایان هدر برود. یادمان باشد که نمی توانیم دنیا را اصلاح کنیم!! بتوانیم اثر کم رنگی در اطراف خودمان ایجاد کنیم خیلی هم هنر کرده ایم. اعمال اثر خیلی بهتر و مهم تری دارند تا خشم و جنجال که فرسودگی هم به همراه دارد و باعث می شود تصویر ذهنی یک آدم خشن و عصبانی و پرخاشگر از شما در دیگران ایجاد شود.

هفتم. سعی نکنید یک گروه کاری درست کنید که درش همه افراد فتوکپی هم هستند. افراد نه فتوکپی هم هستند و نه یک گله که همیشه همانطور که شما می خواهید رفتار کنند. کلا هدف از کار گروهی اینست که افرادی متفاوت با روحیه متفاوت و فکرهای متفاوت یکجا با هم باشند و بتوانند یک وجی خوب و غنی تولید کنند. افرادی که وار از قوانین سفت و سخت یک مدیر که حوصله چالش مدیریت منابع انسانی را ندارد اطاعت می کنند، هرگز وجی قابل توجهی برای گروه ایجاد نمی کنند. یک گروه موفق گروهی ست که افرادش هیچ شباهتی به هم نداشته باشند و آزاد باشند تا این تفاوت ها را بروز بدهند.

هشتم. در محیط کار موقع حرف زدن از خود از کلمات محترمانه استفاده کنید. عادت کنید صفات را به اعمال خود و دیگران نسبت دهید نه به خود فرد. حتی وقتی یک اشتباه ناجور میکنید سعی کنید نگویید عجب احمقی هستم! عجب خنگی هستم! یا بدتر از آن : ای بابا! من همیشه از این خنگ بازیها در می آورم و مشابهش. 


بخش نظرات را باز می گذارم تا اگر لازم دیدید صحبت ادامه پیدا کند. 



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/09/post-547/تجربه-های-حرفه-ای
  • مطالب مشابه: تجربه های حرفه ای
  • کلمات کلیدی: مورد ,کرده ,گروه ,زندگی ,شوخی ,ایجاد ,تامین کننده ,لازم نیست ,گروه کاری ,کرده بودند ,مدیریت روابط
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دوستان عزیز محبت می کنید برام بنویسید کدامیک از کتابهای فالّاچی به فارسی ترجمه شده اند؟

پیشاپیش ممنونم، یکدنیا!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/09/post-548/سئوال
  • مطالب مشابه: سئوال
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نقل از مسعود سلطانی:

یکی از ترجیع‌های مکرر اعتراض به دستور رییس‌جمهور برای محدودیت ورود ایرانیان به ، اشاره به پا تان و عربستان است. این شکل اعتراض در واقع به ایجاد محدودیت معترض نیست بلکه اعتراضش به این است که چرا ما را محدود کرده‌اید. 
از نگاه من چنین استدلالی با شیوه ترامپ فرقی ندارد. هر دو عده‌ای را به «دیگری» بدل می‌کنند که هویتی انسانی ندارند. 
از بی‌پایه بودن چنین استدلالی هم بگذریم، به سادگی می‌تواند نتیجه‌بخش هم نباشد. طرف مقابل می‌گوید دنبال دلیل هستید، هیچ کشوری سفارت ما را نکرده است و در مراسم‌های رسمی مرگ بر نمی‌گوید.


 نظر خودم؟ فقط می توانم بگویم که ی مثل باراک اوباما از سر خیلی ها، خیلی حکومت ها و خیلی رژیم ها زیاد بود. کلا ادب و نزاکت از طرف لات و لوت ها درک نمی شود و بعنوان ضعف یک فرد برداشت می شود. همان برداشت های احمقانه که از انسانیت نخست کانادا هم می شود، مثلا.

در مورد بیشتر آدم ها / رژیم ها همان ضرب المثل ترکی صدق می کند که چند روز پیش برای کامشین جان نوشتم! آدم های لات و بی سر و پا فقط در مقابل ی اطاعت و کرنش می کنند که از خودشان لات تر و بی چاک و دهان تر باشد.

راستی ... آتش زدن پرچم  و لگدمال ش را هم فراموش نکنیم. باید تا ته ته اش شور حسینی را حفظ کرد و نتایجش را هم پذیرفت.



اطلاعات

- لازم بود گذرنامه ام را تمدید کنم. کنسولگری میلان فقط از ساعت 9 تا 12 و از دوشنبه تا مراجعه کننده می پذیرد. ماها هم که شاغلیم و در شهر دورتر زندگی می کنیم که کلا آدم نیستیم! مثل پنج سال قبل دوباره شال سرخ ام را برداشتم و رفتم داخل یک عکاسی و گفتم که به ع برای گذرنامه نیاز دارم ولی باید موها را بپوشانم. دوباره مراسم توضیح و پاسخ به سئوالات مخصوصا که اینبار دیگر ملت ِ پیشانی سفید هم هستیم...

- اولین بار بود که جای جدید دفتر کنسولگری می رفتم. احیانا آن ساختمان تجاری در مرکز میلان هزینه اش خیلی بالا بوده که کمی به سمت حاشیه شهر جابجا شده اند. ساختمان خوبی ست و دفتر جای دلبازتر و آبرومندانه تری ست. نوع اداره اش هم بهتر بنظرم آمد غیر از اینکه به ازای هر ده تا شماره متقاضیان ویزا برای ایران و هز پنج تا شماره امور دانشجویی، یک شماره برای انی مثل من صدا میشد که برای امور سجلی یا گذرنامه مراجعه کرده بودند. شانس نداریم کلا ... حارج که هستیم، "خارجی" هستیم و موی دماغ و آ همه می آییم. توی خاک خودمان هم "خودی" هستیم و داخل آدم نیستیم! کلا همیشه خون بقیه از مال ما قرمزتر است.

- با اینکه دو سه جا اطلاعیه زده بودند در مورد ا ام رعایت حجاب بانوان، خانم های زیادی بدون پوشاندن موها وارد میشدند. چه ایرانی و چه غیر ایرانی. من آن شال سرخ را توی خانه جا گذاشته بودم و در نهایت شال گردنم را باز و کشیدم روی موها. خیلی کوتاه و خنده دار بود ولی منهم موهایم کوتاهند و همچین من افشانی ندارم که پوشیده نشوند. 

- نمی دانم چرا بعضی از هموطنان عزیز که در سالن انتظار با هم به زبان مادری حرف می زدند دم باجه ها ایتالیایی حرف می زدند! نفهمیدم دلیل این کار را. یعنی برای سوسک کارمند باجه؟ یعنی که من فارسی یادم نیست و حواست باشد با من خوب رفتار کنی؟ که یعنی من دارم "حارجی" می شوم؟! نمی دانم ... چند نفر هم صدایشان را موقع حرف زدن بلند د و به جر و بحث رسیدند.

- نوبتم که شد مثل همیشه و طبق عادت به کارمند باجه با لبخند سلام و روزبخیر گفتم. روشم معمولا اینست، در هر اداره ای که باشم و طرف از هر ملیتی که باشد. اگر طرف خوشرو باشد گفتگو با لبخند جلو می رود و اگر طرف اخمو و عبوس باشد لااقل خیالم راحت است که من دست خوشخویی را به سمت طرف دراز کرده ام و خود او شایستگی دریافتش را نداشته است. اتفاقا اینبار خوش شانس بودم و کارمند باجه خیلی خوش اخلاق بود. ع جدید را نشانش دادم و گفتم ببینید این بهتر است یا این یکی ها (چند تا ع قدیمی سیاه و سفید با مقنعه که از سالهای ایران مانده بود). خندید و فهمید جزو اصحاب کهف هستم و گفت نه ... کلا دیگر ع سیاه و سفید کاربردی ندارد. بعد ع جدید را جلوی ع قدیمی گذاشت و گفت اِاااااا .... اینکه همان ع پنج سال قبله! گفتم نه جانم نگاه کنید ببینید چقدر پیر شده ام! فقط شالم همان است چون شال دیگر ندارم. به شوخی گفت خوب ش ون رو عوض کنید دیگه! لااقل آدم بفهمه ع تون نوئه! گفتم چه می دونم ... راستی میگین! ایندفعه ایران برم شال رنگ دیگه می گیرم نه که ده سال دیگه با همین شال نخ نما شده دوباره ع بیارم براتون. به شال گردنم اشاره کرد و گفت همین هم خوبه ها! گفتم ای بابا ... ترسیدم بعدا ایراد بگیرید و بگویید حجاب با این شال گردن مورد قبول نیست!

- تمدید گذرنامه می دانید چقدر برایم آب خورد؟ 120 یورو! تازه بیست یورو هم گران تر از گذرنامه ایتالیا که جزو معتبرترین گذرنامه های دنیاست. بانکومت را دادم به کارمند و داشتم پین را وارد می که گفتم لطف کنید از قول من به جناب سلام و عرض ارادت برسونید و بگین با ما به از این باش قربان! گذرنامه ای که باهاش هیچ جای دنیا رامون نمیدن به خدا 120 یورو نمی ارزه! آقاهه ریسه رفت حس ...

- جی جی پرویتّی را می شناسید؟ باورم نمی شود هفتاد و هفت سالش باشد و هنوز اینقدر فعال باشد و به تنهایی چند ساعت نمایش اجرا کند. این تکه ش معروف است. احتمالا تا بحال دیده باشید. هر بار می بینمش از خنده روده بر می شوم. 

- بعضی ترانه ها هستند که بیشتر به شعر شبیهند. این ترانه لوچو باتّیستی را خیلی دوست دارم. شاعرانه و مالیخولیایی.  

- آ هفته های بارانی خوبی شان اینست که بهانه دست آدم می دهند برای توجیه تنبلی!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/17/post-550/از-هر-دری-47
  • مطالب مشابه: از هر دری 47
  • کلمات کلیدی: گذرنامه ,گفتم ,کارمند ,خیلی ,یعنی ,موها ,کارمند باجه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- یک سایت فروش لباس هست که خیلی دوستش دارم. پیراهن های خیلی زیبایی دارد، همانطور که من دوست دارم. اما برای ید هی دل دل می کنم. از کجا معلوم که لباسها در واقعیت همانطور باشند که در ع ها می شود دید؟ نکند از جنس بنجل و دو زاری باشند؟ خلاصه که هی ع های لباسها را نگاه می کنم و هی دلم می رود ولی عقل نهیب می زند که پولی که با اینهمه زحمت در می آورم اینطوری به باد ندهم!

- در ادامه همان بند اول ... من عاشق دامن و پیراهن پوشیدنم. حیف که روش زندگی امروزه اجازه نمی دهد. آ چطور می توانم با پیراهن و دامن بروم سر کار آنهم در حالی که به محض رسیدن به محل کار باید کفش های ایمنی پا کنم و هر لحظه آماده باشم برای چرخ زدن داخل سالن تولید؟ جور در نمی آید پیراهن با کفش ایمنی. همان بهتر که حسرت به دل بمانم تا اینکه عین کاریکاتورها اینور آنور بروم.

- ناهار مهمان دو دوست عزیز هستیم که تازه از سفر ماه عسل برگشته اند. همان دوستانی که ماه اکتبر ازدواج کرده بودند را می گویم. ماه عسل را صبر د تا در تعطیلات سال نو بروند و چه جایی هم رفتند ... نامیبیا! حتی از گفتنش هم از حسودی می ترکم! فردا ع ها را هم خواهیم دید. بشقاب اصلی ناهار را او درست می کند، من پیش غذا می برم، یکی از دوستان نوشیدنی می آورد و یکی دیگر دسر. کاش مهمانی ها در همه جای دنیا همینطور برگزار میشد و هیچ خانم خانه ای مجبور نمیشد از لذت دور هم بودن بخاطر خستگی و ذله گی محروم بماند و از کمر درد و خستگی و عوارض استرس تا چند روز بعد از مهمانی مریض باشد!



اطلاعات

ادامه مطلب را نگاه کنید. 

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

it's no good unless he/she loves you all the way ... 


sono una donna che apre il suo cuore a pochi, perché odio chi entra e mette in disordine la mia anima. sono selettiva e scelgo chi merita di esserci e se dico "ti voglio bene", è perché ci tengo e lo penso davvero. pochi ma buoni, questa è la mia filosofia.
meryl streep


زنی هستم که قلبش را به روی افراد معدودی می گشاید چرا که بیزارم از آنها که می آیند و روحم را به اغت می کشانند. انتخابگرم و آنهایی که شایسته حضور در کنارم هستند انتخاب می کنم و اگر می گویم " دوستت دارم" بخاطر اینست که آن فرد برایم مهم است و واقعیت را می گویم. افرادی کم، ولی خوب. فلسفه من اینست.

مریل استریپ.



از خواندنش لذت بردم. هرگز نمی توانستم کلمات بهتری برای آنچه که همیشه حس می پیدا کنم. برچسب و اتیکت زیاد خورده ام که گند دماغم یا از خود راضی، حالا مگه خودت چه تحفه ای هستی و مشابهش. هیچوقت " " نداشته ام. فقط یکبار عاشق شدم و هنوز هم عاشق همان یک نفر هستم، با آگاهی از اینکه یک عشق به معنای آنچه که خیلی ها تصور می کنند نیست و با آگاهی از اینکه "تا مرگ ما را از یکدیگر جدا کند" یک رویای تو خالی ست. همه اینها ولی دلیل نمی شوند وارد بازی ی/ انی شوم که وسوسه فرد دیگری برایشان فتحی ست در لیست فتوحات زندگی، که سرگرمی شان لاس زدن است یا کلا شیوه زندگی شان اینست. معنی دوست داشتن برای من چیز دیگری ست و دلیلی نمی بینم نه آنرا به ی تحمیل کنم و نه خودم را مجبور کنم دوست داشتن به شیوه هایی که دوست ندارم را بپذیرم. 



اطلاعات

چند مطلب خوب و مفید روی سایت مدیران ایران خوانده ام که دوست دارم به شما هم توصیه شان م. بلکه میان خوانندگان این صفحه ی باشد که استفاده کند. در هفته گذشته هم صحبتی با یکی از دوستان / خوانندگان خوب در "اندرونی" داشتیم که برایم یادآوری کرد بازگو بعضی تجربیات کاری  چقدر می تواند برای دیگران الهام بخش باشد. حتی وقتی بطور مستقیم هم کاربردی نداشته باشد ممکن است ذهن را به سمتی ببرد که راه گشایی بدنبال داشته باشد. 

خلاصه که چند روزی ست توی ذهنم دارم می جورم و می لولم تا مطلبی در مورد مهارت های حرفه ای و کار گروهی یا بهتر بگویم مدیریت کار گروهی و مدیریت منابع انسانی بنویسم. به محض اینکه کمی سرم خلوت شود و بتوانم دو سطری بنویسم که به لعنت بیارزد در خدمتتان خواهم بود. 




اطلاعات

آخرین ارسال ها