زندگی شیرین


فرزندانت، فرزندان ِ  متعلق به تو نیستندفرزندان خودِ زندگی اندتو آنها را به دنیا می آوری ولی خالق آنها نیستیآنها نزدیک به تو هستند ولی مال تو نیستندمی توانی تمام عشقت را به آنها بدهی ولی نه افکارت راچرا که آنها افکار خود را دارندتو می توانی به تن آنها کاشانه بدهی اما نه به روحشانچرا که روح آنها در خانه آینده جا دارد، جایی که برای تو حتی در رویا هم اجازه ورود نیست می توانی سعی کنی شبیه آنها باشیولی نمی توانی بخواهی که آنها شبیه تو باشندچرا که زندگی به عقب بر نمی گردد و در دیروز متوقف نمی شودتو کمانی هستی که فرزندان را به سوی فردا  پرتاب می کنیخلیل جبران 

اطلاعات

نمی دانم اسمش را شوخی بگذارم یا دهن کجی ... هر چقدر می گذرد و آدم های متفاوت و جورواجور می بینم، بین شان دو دسته تشخیص می دهم. آنهایی که بچه دار می شوند و آنهایی که بچه دار نمی شوند، یعنی تصمیم می گیرند که بچه دار نشوند. بین آنهایی که در گروه دوم هستند تعدادشان زیاد است - آمار ندارم، فقط مبنایم تجربه شخصی خودم، دیده ها و شنیده هایم هستند. پس دارم از زیسته خودم حرف می زنم نه که فکر کنید اهل فتوا صادر م - آنها که وجود بچه، ذات و روان کودک و دنیایش برایشان یک خط قرمز است.از اهمیت آن، از شاق بودن آن، از حساس بودن آن طوری آگاهند که تبدیل به سختگیر ترین ممیز خود می شوند. وقتی رفتار این آدم ها را با بچه ها می بینم ولی دچار حسرت هم می شوم! آرزو می کنم ای کاش درصد کمی از آدم های صاحب فرزند اندکی از درک و حساسیت و باریک بینی این آدم های بی فرزند را داشته باشند.دو سه سال پیش جایی کار می که بد مسیر بود و یک راننده ثابت داشتم که صبح و عصر جابجایم می کرد. یکی دو بار اتفاق افتاد که پسران کوچکش هم در ماشین حضور داشتند و حرف از فرزند و فرزندآوری شد. گفت صادقانه بگویم خانم ... برای بچه دار شدن نباید فکر کرد. اگر فکر کنی هیچوقت نباید بچه دار شوی.لبخندی زدم در جواب اعتراف صادقانه اش اما دلم آتش گرفت که حساس ترین امر زندگی یک فرد باید حاصل فکر ن باشد!

اطلاعات

نقل از صفحه محسن فرشیدی:در جامعه‌ای که تا اعماقِ وجودش زن ستیزی و مردسالاری رخنه کرده، چطور یک شبه همه‌ی پدرانش، الگو و بهترین پدران دنیا شده‌اند؟ کدام زنی را می‌شناسید که حداقل یک‌بار در تا ی و خیابان مورد اذیت و آزار قرار نگرفته باشد. انواع خشونت‌های مختلف در خانه را چه انی انجام می‌دهند. این‌همه آمارِ ِ خانوادگی. گشتِ ارشاد در خانه چه انی هستند، همان‌ها که حتی حجابِ در خانه هم با نگاه‌های سنگین‌شان میان آشنایان و فامیل‌ها یادآور می‌شدند و اجباری‌اش کرده‌اند. همان‌ها که بعد از ازدواج باعث محدودیت‌های مختلف برای مادران‌ شدند و آن‌ها از عرصه‌های مختلف اشتغال و اجتماع دور و خانه دار شدند. همان‌ها که هرگز کوچکترین اعتراضی به این همه قوانین تبعیض آمیز ن د، از زیر امضای شروط ضمن عقد شانه خالی د، کوچکترین اعتقادی به ارث برابر ندارند. در کارهای خانه شرکت نمی‌کنند و همین الان هم اگر از آن‌ها بپرسید تهِ دلشان می‌گوید مگر می‌شود زنی رییس جمهور شود... این‌ها مردانِ همین شهر نیستند؟ شما می‌توانید به هر دلیلی یک نفر را دوست داشته باشید، اما واقعیت‌ها را نمی‌شود ندید و یا فراموش کرد. انتخاب روزی به عنوان روز پدر/مرد هم از آن طنز‌های تلخ امروزِ جامعه‌ی ماست و تلخ‌تر این شکلِ تبریک‌ها و غلو ‌ها
نظر خودم: کلا جوگیر بودن خصلت خیلی از مردم مشرق زمین است. نمی توانیم حساب عاطفه و دوست داشتن خود را به دلایل شخصی و نسبت خونی از مقوله ارزش ها جدا کنیم. کلا توی کت مان نمی رود که آدم می تواند دیگری را از عمق قلب دوست داشته باشد ولی نسبت به او انتقادات جدی داشته باشد. چون دوست داشتن را با پرستش و قهرمان سازی و ایده آل سازی یکی می دانیم. ببم جان ... کمی تمرین کنیم تا یاد بگیریم. آنقدرها هم سخت و غیر ممکن نیست دوست داشتن عزیزان و به خاطر داشتن اشتباهات شان و یا موافق نبودن با شیوه رفتارشان. می شود عزیزی را دوست داشت و چشم ها را نبست و تکرار نکرد انشالله که گربه است! نترسید، از مرتبه علاقه آدم کم نمی شود اگر عقلش را آکبند نگه ندارد و از سلول های خا تری برای مشاهده و بررسی و تحلیل استفاده کند. آره ببم جان!

اطلاعات

لوییجی، دلبندم، قرار بود که فقط کمی رام و آرام شوی و هر تقی به توقی می خورد فکر نکنی خانمی که مسئول آزمایشگاه است نقشه کشیده فرایند فسفاتیزه را از چنگ تو در بیاورد. قرار بود هر شیمیستی یک تهدید بالقوه در چشمانت نباشد. قرار بود به زنها به چشم جنگندگان بی اعصاب که از مردها متنفرند نگاه نکنی. قرار بود هر رفته ای تحقیر کننده تجربه کارگران زحمتکش که اندوخته سالهای کار و عرق ریختن را دارند نباشد.لوییجی، دلبندم، قرار بود در جنگ قدرت بین آزمایشگاه و فرایند فسفاتیزه ف ات، کنترل فرایند و spc قربانی و شرحه شرحه نشوند. حالا این عاشق شدنت را کجای دلمان بگذاریم؟! موضوع باید قرار از یکی از فرضیات زیر باشد:- آدم ها توی دنیای ن اشیده ای زندگی می کنند و عادت می کنند به آدم های ن اشیده دیگر و رفتارهای ن اشیده. وقتی ن اشیده نباشی لازم نیست فرشته باشی، شیفته ات می شوند.- آدم ها توی محیط کار دائما له و تحقیر می شوند. وقتی مورد احترام واقع می شوند و به آنها ارزش و اهمیت داده می شود، نتیجه و  واکنش می تواند غیر قابل انتظار باشد. - نمی دانم پدر و مادرم دقیقا چه لحن صحبتی را به ما یاد داده اند که اینقدر تفاوتش مورد توجه دیگران قرار می گیرد. در ایران هم وقتی خواهرانم  برحسب ضرورت با محل کارم تماس می گرفتند، بدون معرفی، همکاران حدس می زدند باید از یک خانواده باشیم.- صحبت به زبان دیگر اثر مورد قبلی را از بین نبرده است ظاهرا. بارها و بارها بعنوان تعریف به من گفته شده است که به شکل خاصی در بیان هر چیز، مهارت دارم بدون اینکه غرور طرف مقابل جریحه دار شود. آ ین بارش دیروز بود که غلط های گرامری و اصطلاحات حرفه ای  رییسم را اصلاح می موقع نوشتن گزارش برای black belt ِ فورد که مسئول جلو بردن یک پروژه سی سیگماست.- فکر کنم باید نزد یک جن گیر بروم در هر صورت! باید حکمتی باشد که همیشه اشتباه ترین آدم ها به من دل می بندند و گرفتار دردسر می شوم تا به آنها بفهمانم مهربانی دوستانه با مهربانی عاشقانه خیلی فرق دارد. فکر کنم ربط این موضوع در همان ن اشیده بودن دنیا باشد و عادت نداشتن آدم ها به دریافت احترام و ملاحظه.
کاش دفعه بعد توی مریخ به دنیا بیایم! زمینی که درش احترام و ملاحظه - از فرط قحطی - عاشقی ایجاد کند را نمی خواهم. راه وج از این مدار بسته که هر از گاهی دوباره تکرار می شود همان مریخ رفتن است.

اطلاعات

- میله عزیز در مطلبش با عنوان "اتحادیه شیزوفرنیان" به روشنی و با ی به موضوعی پرداخته است که این روزها زیاد از آن حرف می خوانیم و می شنویم. در دهات ما رسم است که "رای دادن یک حق، و یک وظیفه مدنی ست." خوبست که آدم بداند که استفاده از این حق، نشانه مدنیتش است و درشرایطی مثل شرایط حاکم در ایران با اینکه بوی تعفن از انتخابات بلند است دماغش را محکم کیپ کند و برود رایش را بدهد. خوبست که این انسان متمدن حواسش باشد که در این شرایط رای دادن، یعنی آگاهی داشتن به بوی تعفن موجود و انتخاب بین بد و بدتر که بنابراین، کری خواندن پیشاپیش و جشن گرفتن پساپس ندارد. یعنی یک روزی متمدن می شویم؟- هم و غم خیلی از برادران عزیز (!) را تحسین می کنم در انتشار گند و افکار و عقایدشان در دنیا. به گمانم کلا تا وقتی که حوصله امریکا و اروپا سر نرود و با یک اردنگ و در ی جانانه تمام مسلمانان و مسلمان زاده ها را بیرون نکند از این تلاش مقدس دست بر نخواهند داشت.- در ارتباط با بند قبل، دیدم که در بزرگداشت قربانیان حادثه ب ی گوشه خیابان گیتار می نواخت و می خواند و مردم دور هم جمع شده بودند برای عزاداری. یاد پارسال افتادم و پرچم های افراشته در جای جای شهر بعد از کشتار باتاکلان، از یکی از پنجره ها یک بند رنگ شده - به سه رنگ  آبی، سفید و قرمز - آویزان کرده بودند و یادم است هر بار یادش می افتم چه خنده ای از ته دل می کنم. این برادران نمی دانم می فهمند یا نه ... که اروپا اینست که هست و مردمش هم هر اتفاقی بیفتد همین اند. عاشق زندگی، عاشق دنیا، عاشق لذت هایش، عاشق خنده و طنز و به تمس گرفتن ترس. کرور کرور خودشان را  - و دیگران را - با بمب منفجر کنند هم عمرا مردم اروپا به روش زندگی  و تفکر اعراب روی نخواهد آورد. - حرف (بخوانید غرغر) زیاد است ولی خسته ام و حوصله ندارم راستش. گوش و اعصاب شنونده هم محترم اند والله!

اطلاعات

بیش از حد مایه فشار به اعصاب است مخصوصا وقتی جایی که حد سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت است، جاده نسبتا تنگ است و خط کشی دو خطه هم مانع سبقت می شود. بعد یک دیوانه از راه می رسد که اول صبحی نمی فهمی چرا باید اینقدر نزدیک و سپر به سپر تو حرکت کند. چند بار توی آیینه نگاه تا بلکه در قیافه راننده دلیل این رفتار احمقانه را پیدا کنم اما نشد. فقط توی دلم گفتم خدا سلامت به مقصد برساندت خل و چل!جلوی سه راهی که به سمت فرودگاه تورینو می رود دو تا چراغ قرمز دوربین دار است. کله ترین راننده ها هم معمولا آن حوالی درست می رانند. همگی آرام پشت چراغ قرمز بودیم و آن راننده دیوانه هم که با یک ویراژ دیوانه وار در چند قدمی چراغ قرمز از من جلو زده بود ایستاده بود. با چراغ سبز همه کیپ به کیپ شروع به حرکت کردیم و در ری از ثانیه دیدم ی مغز تر از راننده اول در تو ی شروع حرکت  همه ماشین ها یکدفعه شروع به سبقت کرد. از باند سمت راست یکدفعه پیچید به باند کناری تا سبقت بگیرد و آن راننده دیوانه اولی بجای ترمز برای اجتناب از برخورد، ترسید از یت کم بیاورد و سرعت گرفت. نتیجه؟ محکم به هم خوردند و از واکنش برخورد شدید آن ماشین در حال سبقت محکم به یک بدبخت دیگری که راه خودش را می رفت برخورد کرد. من به فاصله دو تا ماشین از آنها عقب تر بودم و از سر و صدای به هم کوبیده شدن آهن ها و از مشاهده دینامیک تصادف و یت و نفهمی چند تا جانور دو پا مات و متحیر مانده بودم.مسیری به اندازه دویست متر را جلو رفتند و در کنار بزرگراه جایی برای توقف پیدا د. با سرعت رد می شدم و علاقه ای به توقف و تماشا نداشتم. فقط دیدم از آئودی شصت هزار یورویی یک جوانک نهایتا بیست ساله ریقماسی پیاده شد که طوری تلو تلو می خورد که به راحتی میشد قسم خورد تمام شب در دیسکوتک بوده و معلوم نیست چی زده که هنوز لول لول است و همینطوری هم مشخص بود که عزیز دل ننه باباست و آن آئودی حاصل عرق پیشانی اش نیست.تا بحال دقت کرده اید؟ همیشه موقع تغییر مسیر، هر قدر هم آیینه بغل های بزرگ و مدرن داشته باشید همیشه ری از ثانیه هست که یک ماشین می تواند در میدان دید شما نباشد. همیشه موقع تغییر باند، سبقت، ورود به جاده دیگر از یک رمپ، لازم است کمی در یک مسیر صاف رفت و بعد تغییر باند داد. باید مطمئن بود که در ان نقطه کور ی نیست و خطر تصادف نیست. حوادث زندگی هم همین هستند. تصمیمات کی و ناگهانی فقط درب و داغون شدن و احیانا داغون اطرافیان بی گناه را به همراه دارد. برایم فقط جای سئوال است که چرا اینقدر آن ر ثانیه برایمان تحملش سنگین است که تابش نمی آوریم. یعنی تغییر جهت دادن اینقدر ضروری ست و اینقدر ارزش دارد که به داغون شدنمان و داغون دیگری می ارزد؟ اینهمه عمر با ارزش را هدر می دهیم، چند ثانیه یا ری از ثانیه دندان به جگر گذاشتن و ب اطمینان از قابل اعتماد بودن میدان دید اینقدر سنگین است؟

اطلاعات

توی هر جای دنیا و هر سازمانی که بروید همیشه ی یا انی را پیدا خواهید کرد که درک اینکه دقیقا بابت کدام شایستگی در جایگاهی که هستند، هستند سخت است. نمی شود درست فهمید دقیقا چرا با اردنگ بیرون نمی شوند و چرا حقوق و مزایای آنچنانی هم دارند. خیلی سعی کرده ام در حال و احوال و وجنات اینجور آدم ها دقیق شوم و ببینم دقیقا چه هنری (؟!) دارند که کمکشان می کند به آن جا و موقعیت برسند. خیلی ها هستند که هم توانایی های بهتر دارند و هم گره گشای مشکلات و کارهای زیادی هستند ولی به قول معروف بلد نیستند خود را خوب و به قیمت بالا بفروشند. بعد این یکی ها هستند که غذای دو تا را نمی توانند درست تقسیم کنند و کلی هم موقعیت و امتیاز دارند. اعتراف می کنم که خیلی دلم میخواست جزوشان بودم اما انگار یک "آن" می خواهد که ندارم. جان به جانم کنند عین اسب کار می کنم و انگار تا قوت روزم را با تلاش و کار در نیاورم ته دلم از خودم راضی نیستم.حقوق بالا و بی تناسب با توانایی و کارآیی داشتن خیلی شانس می خواهد، خوش به حالشان ولی خوب ... یک جنبه و یک ا ام این قضیه هم قابلیت زیاد در قورت دادن "گوه" است! گلاب به رویتان ... زبان اصلی اش می شود: mangiare la merda! یکی از ارکان اصلی حفظ این موقعیت و امتیازها هنر قورت دادن است بدون اینکه به روی مبارک بیاورید و بدون اینکه به اعصابتان فشار بیاورید. یک رییس تازه دارم که مصداق خوبی ست از این هنر و قابلیت. واقعا اگر من جای او بودم احساس خاک بر سری می . می دانید چرا؟ او بیست سال است که در صنعت اتومبیل manager بوده است. بخاطر همین هم استخدام شده و کلی هم مزایا و موقعیت به او تعلق می گیرد ولی با گذر یک ماه و نیم از ورودش به شرکت و با وجود اینکه شانس اینرا داشت - شانس و فرصت بزرگ و با ارزش - که رییس قبلی در کنارش باشد و اصول و روال امور را تحویلش بدهد هنوز که هنوز است زمام امور را در دست نگرفته است. عین یک پسر بچه گنده و بی دست و پاست که نه حواسش به کارها و برنامه هایش است و نه حساب قرارها، کنفرانس های تلفنی و ملاقات ها و ... را دارد. از خودم می پرسم مگر ممکن است تو بیست سال مدیر بوده باشی و هنور بلد نباشی اجندایت را کنترل کنی؟ توی کدام اب شده مدیریت کرده ای که بلد نیستی یک کنفرانس تلفنی را اداره کنی و بحث ها را جلو ببری؟می دانید سهم چنین مدیری از قورت دادن "گوه" بدون خم به ابرو آوردن و با لبخند چیست؟ که مثلا وقتی world wide material manager برای بازدید می آید، زیر دست او که نه بیست سال مدیر بوده است و نه از صنعت اتومبیل می آید و نه شانس و فرصت یاد گرفتن کار را از مسئول پیشین داشته است اداره جلسه را در دست می گیرد و طوری از جزییات پرس و لاستیک و ارتباط با تامین کننده لاستیک حرف می زند انگار از اول تولد اینکاره بوده است. که مشکلات و جزییات phosphating line را طوری بحث می کند انگار از بدو نصب و راه اندازی این خط حاضر بوده و جیک و پوکش را یاد گرفته است. رییس بزرگ هم با قیافه گیج و منگ و با انگلیسی تته پته وارش لبخند متقاعد کننده به لبش را حفظ می کند و سر تکان می دهد. سعی می کند کلا حرف نزند تا بی سوادی اش عیان نشود (یکبار از دستش در رفت و همه فهمیدند فرق آنالیزهای روزانه و آنالیز sem را نمی داند. مجبور شدم با حفظ یک قیافه معمولی و بدون به رخ کشیدن درجه احمقانگی اظهار نظرش توضیح بدهم منظور از آنالیز sem چیست) و وانمود می کند که از بزرگواری و معلومات اوست که زیردست اینقدر پر و بال گرفته است!

اطلاعات

 نقل از صفحه مهشید راستی:- از ایران آمده بودند . و بعد از هفت ماه زندگی در سوئد ، بینا توسط شوهرش کشته شد. چرا که نمی خواست با حجاب زندگی کند . اگر مایل به خواندن متن هستید. با گوگل ترجمه کنید. اینجا
- یکی از قول های انتخاباتی این است که تمام ن بچه داری که از اروپا برای دیدن خانواده و استفاده از آب و هوای خوب تهران به این شهر و دیگر ای خوش آب و هوا سفر می کنند بیشتر از چهار سال حکم زندان ندهند !برید به رای بدهید وگرنه می دیم رییسی همه تون رو بخوره ها !
- وظیفه ی والدین نگهداری از ک نشان و آموزش اصول شهروندی و انسانیت و راهنمایی و س رستی آنهاست که بتوانند شهروندان خوب و مفیدی برای اجتماع خود باشند. در بعضی از موارد هم این وظیفه به عهده ی یکی از والدین می افتد . و دیگری از این بار شانه خالی می کند که آن یکی که می ماند باید جور او را هم به دوش بکشد تا این کودک عزیز از آب و گل در آید ، آموزش هایی را که مایل است بگیرد و به آنجایی که مایل است برسد. 
در این میانه هنری است که پدر و مادر خود زندگی اجتماعی را با زندگی خانوادگی تلفیق و متعادل کنند و به قول ما ایرانی ها « خود را فدای بچه ها نکنند». شغل و مشغله و سرگرمی های خود را داشته باشند . تلاش کنند و درآمد مناسبی داشته باشند تا نیازمند کمک نباشند و به نیروهای پاسیو اجتماعی تبدیل نشوند و شهروندان مفید و موثری باشند. 
پدر و مادری که فکر می کنند حتمن یکی از آنها باید در خانه بماند تا از بچه - تا به سن قانونی برسد - نگهداری کنند و حتمن باید همیشه برای فرزندانشان نقش بولدوزر را بازی کنند تا آنها به جایی برسند، همان شه ی روستایی جهان سومی را به یدک می کشند . اینها از زندگی خودشان مایه می گذارند - شاید تنها به این دلیل که راه دیگری را برای زندگی نمی شناسند و بلد نیستند خوب زندگی کنند - تا فرزندشان زندگی خوبی را که خودشان ندارند داشته باشد و بتوانند به او افتخار کنند .و با این تلاش های مبالغه آمیز در بهترین شرایط بار دینی را به دوش فرزندشان می گذارند که همیشه نگران آنها باشند و خود را موظف بداند در بزرگسالی از آنها حمایت - مالی و معنوی - کند و فداکاری های آنها - که در اصل وظایفی بود که در انجام آن اغراق کرده اند - جبران کند . این بچه ها در بزرگسالی شخصیتی بد ار/ طلبکار - این دو خصوصیت عمدتن با هم در شخصیت افراد شکل می گیرد- دارند در مقابل پدر و مادری که همیشه قربانی بوده اند و شاید در دیگر روابط شخصی شان هم . 
یعنی در اصل این والدین همان کاری را می کنند که در تفکر روستایی وجود دارد. بچه ها را به جایی می رسانند تا عصای پیری آنها باشند . 
این نگاه را در ایران دیده ام و در اینجا هم در میان نسل اول مهاجران بسیار می بینم . نگاهی به دور و برمان یم . در این اروپا اکثر خانواده های اروپایی فرزندانی دارند که شهروندانی خوب و تحصیل کرده هستند . بدون این که پدر و مادر از زندگی اجتماعی و شغلی خود محروم شده باشند و فرزندانشان تنها مورد افتخار این پدر و مادر باشند و بدون این که فرزندان در بزرگسالی بار آنها را به دوش بکشند . از روستاهای خود یک بار برای همیشه کوچ کنیم و زندگی را یاد بگیریم !

اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1396/02/08/post-601/نقل-از-دیگران-69
  • مطالب مشابه: نقل از دیگران 69
  • کلمات کلیدی: زندگی ,باشند ,داشته ,بزرگسالی ,اجتماعی ,مادر ,آنها باشند ,داشته باشند ,زندگی اجتماعی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- این تست که در صفحه libreriamo پیدا می گوید بین آثار گوستاو کلیمت، بوسه معرف منست. اینقدر رومانتیک بودم و خودم خبر نداشتم؟! فکر کنم ذات چنگ وارم مثل همیشه برای دفاع از بی دفاعی ام سعی می کند این رومانتیسیسم را زیر یک پوسته سخت پنهان کند.- یک عشق واقعی مثل یک پنجره روشن در یک شب تاریک است. عشق واقعی یک آرامشِ روشن است. (جوزپّه اونگارتّی)- اگر بتوانم فقط از یک چیز مطمئنّت کنم، این خواهد بود که چشمان من هرگز، می گویم هرگز، از نگاه به تو مثل اینکه زیباترین در این دنیا باشی دست برنخواهند داشت. (روبرتو بنینی)- من عاشق سادگی ام، آن سادگی که همراه تواضع است. دوست دارم آدم هایی که بلدند به بادی که روی پوست می وزد گوش کنند، که بلدند بوها را حس کنند و روحشان را دریابند. چرا که واقعیت در آنجاست، مهربانی در آنجاست، حساسیت در آنجاست و عشق هم هنوز در آنجاست. (آلدا مرینی)
بعد نوشت: راستی هیچ یادم نبود از بس عادتم است ... آنقدر بوسه کلیمت و گربه جزیی از وجودم هستند که ع سر در بلاگم مربوط به آنهاست!

اطلاعات

- هوای سرد پشیمان شده و برگشته سر جایش، بد هم نیست اتفاقا چون گرمای زودرس اصلا چیز خوشایندی نیست. دوباره روی کوه ها برف آمده و سفیدپوش شده اند. هوا هم سرد و بارانی ست و بساط کت و شال گردن و بافتنی هم گرم. خوب شد به سرم نزد و لباس های گرم را جمع ن .- چقدر تعطیلی فردا می چسبد ها! دلم برای کارکنان مارکت ها می سوزد که روز کار هم باید کار کنند. ننگ به قواعد سرمایه داری! - عقل و این تعطیلی را ددر نرفتم. خانه ام عین خوکدانی شده بود! دستی به سر و گوشش کشیدم و اندکی سر و سامان گرفت. گل ها را روی یک نیمکت کهنه که همسایه قبلی موقع اسباب کشی رها کرد و با خودش نبرد گذاشتم. بواقع نیمکت را از راهرو یدم و آوردم داخل خانه و گل ها را رویش چیدم. فکر کنم اینطوری کمی بالاتر از سطح زمین قرار می گیرند و بهتر نور می گیرند. خانه ام کوچک است و گل ها یا باید مستقیم زیر نور خورشید باشند و یا در سایه. امیدوارم قرار گرفتنشان روی این نیمکت علاج کار باشد.- یکی دیگر از معدود غذاهایی که خوب درست می کنم چلومرغ است. کلا مرغ زیاد دوست ندارم ولی این دستور تهیه را یکبار دیدم و پسندیدم. من همیشه ران مرغ را می م. یک پیاز داغ فراوان درست کنید، پیازها را زیاد برشته نکنید بواقع تفت دادنشان کافیست. مرغ پاک شده و شسته را داخل قابلمه پیاز داغ بیندازید و با هم چند دقیقه تفتشان بدهید. کمی زرچوبه اضافه کنید و باز هم تفت بدهید و در نهایت کمی آب گرم اضافه کنید و بگذارید بپزد.- داخل یک ماهیتابه کمی روغن بریزید. می توانید از کره استفاده کنید یا روغن ا تراورجین زیتون تا معطر باشد. به اندازه دلخواه رب روی ان بریزید و تفت بدهید. سپس متناسب با میزان مرغ و اندازه ترشی که ذائقه تان می پسندد لیموی تازه قاچ کرده و آبش را روی رب تفت خورده بچکانید. هم بزنید تا یک سس یکدست بدست بیاورید. سپس زعفران دم کرده و یک یا دو قاشق گلاب اضافه کنید و خوب هم بزنید. - این سس را روی مرغ پخته شده بریزید و بگذارید با هم یکی دو جوش بزنند. زیاد بعد از این مرحله مرغ را روی گاز رها نکنید مبادا عطر گلاب تماما تبخیر شده و از بین برود. نوش جانتان!- دیروز عصر بیرون قدم می زدم و دیدم در یک گوشه دنج و پشت یک جعبه تقسیم سیم های برق و تلفن یک پیشی خوشگل و ببری خو ده بود و نیمی از بدن را در سایه جعبه و پنهان از نظر عابران قایم کرده بود و نیم دیگر سرش بیرون بود و از گرمای آفتاب دم غروب لذت می برد. ایستادم به تماشایش و ناخوداگاه شروع به قربان صدقه رفتن. مثل همه گربه سانان که حتی موقع استراحت هم هوشیار و آماده اند گوشه چشمش را باز کرد تا ببیند کدام بی شعوری ست که مزاحم استراحتش می شود!- از آ ین باری که در یک فرمول یک دو تا فرّراری روی سکو بالا می رفتند چیزی حدود ده سال می گذرد. دق کردیم به خدا! امروز ای ی ی ی بد نبود ... ولی بیشتر دوست داشتیم دو تا قرمز ها اول و دوم باشند تا دوم و سوم! عاشق این پسرک بی باک، سباستین وتّل هستم و آن ایتالیایی افتضاحی که حرف می زند. آدم دلش می خواهد لپش را بکشد! یاد شومی بخیر ... نمی دانم هیچوقت آن آدم سابق می شود یا نه. اینهم از شوخی ها یا بهتر بگویم، از انگشت وسط های سرنوشت است. یک عمر راننده فرمول یک باشی و با سرعت بالای سیصد روی پیست برانی و چهار ستون تنت سالم باشد، بعد در تعطیلاتت و روی یک پیست اسکی احمقانه زمین بخوری، کاسکتت بشکند و سرت را صحره داغون کند!

اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1396/02/10/post-603/از-هر-دری-52
  • مطالب مشابه: از هر دری 52
  • کلمات کلیدی: بریزید ,کرده ,بدهید ,زیاد ,نیمکت ,داخل ,اضافه کنید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها