زندگی شیرین

یک روزگاری، اوائل عاشقی، او را با بویش بخاطر می آوردی. آن بویی که نه بوی پیپ و سیگار است و نه بوی فلان اودکلن، آن بویی که برایت "بوی یار" است بدون اینکه بخواهی یا بخواهد ادای فلان مولف و فلان ژست گنده انه را در بیاوری. همان بوی خاصی که بعدها می فهمی به سادگی مال شوینده لباس هایش است! 

بله ... عاشقی واقعی دنبال لو و ادا و اطوار نیست. بوی یار می تواند بوی یک شوینده لباس هم باشد. همان بویی که نه به درد ژست آمدن می خورد و نه به درد پز دادن به دیگران و ادای خفن ها را درآوردن. بوی چیزی که دو سه یورو قیمتش است ولی برای تو سالهای سال است که قلبت را می رباید. سالهای سال هر چیزی که از یار به دستت رسید را داخل یک کیسه بسته گذاشتی تا بویش نرود. تا بتوانی موقع دلتنگی درب کیسه را باز کنی و عطر یار را نفس بکشی. 

الان کلی سال گذشته است. خیلی سال ... تعداد سالهای لازم برای از هم پاشیدن خیلی از زندگی ها که اتفاقا کلی هم تضمین و مدرک پشتشان است. آنوقت یک پیوندی پا در هوا بین دو تا آدم سردرگم و پا در هوا و سرگردان که به بوی شوینده لباس بند است هنوز دوام می آورد و تو هنوز هم بعد از اینهمه سال دنبال این هستی که حتما از همان شوینده لباس برای خودت ب ی. لااقل اینطوری لباسهایت بوی یار می گیرند و این خودش خیلی ست!


* اینجا

(ظاهرا لینک ایراد داشت. درستش . ممنون نسرین عزیزم)



اطلاعات

همیشه وقتی آدم های تلخ و بدبین را می دیدم نگران میشدم که نکند منهم با بالا رفتن سن همانطور شوم. وقتی تازه شروع به کار بیست و پنج ساله بودم و پر از انرژی مثبت و پر از خنده های بلند و از ته دل. یادم است که همکارانم همیشه با حیرت نگاهم می د و می گفتند اینو نگاه! چه دلش خوشه! کامشین جانم وقتی خنده ام بند نمی آمد می ترسید و سعی می کرد متوقفم کند. گمانم نگران می شد نکند از آن خنده های هیستریک باشد!

واقعیت را نمی شود انکار کرد ... آدم جوان است، تمام زندگی را پیش رو دارد و تا ه توی مشکلات رنگارنگ هم فرو رفته باشد همیشه فکر می کند که به قول حنایی * روزی به زودی اتفاق قشنگی روی می دهد. گذر روزگار و اتفاقاتش و خیلی امیدها که به ناامیدی می انجامند طبعا حال آدم را خوب نمی کند ولی فکر کنم می شود اینهمه تلخ و سیاه نشد.

مثل سابق دیگر نمی توانم بخندم، می دانم. یعنی می خندم ها ... ولی خیلی کمتر از قبل. آن خنده های از ته دل فقط موقعی به سراغم می آیند که پیش خواهرهایم باشم و از همان دیوانه بازی های خودمان در بیاوریم یا اینکه یک فرد مخصوصی کنارم باشد که می تواند زیاد خنده ام بیندازد. کاش میشد آدم بتواند لااقل روزی یک بار از ته دل بخندد! حیف که دیگر نمی توانم و پیش نمی آید. با اینهمه هنوز هم به شکل عجیبی فکر می کنم آینده خیلی بهتر از الان و این لحظه خواهد بود. نمی دانم خوب است یا اینکه باید بروم خودم را به نشان بدهم و بگویم برای خیالبافی های مزمنم دوایی بدهد!


* اشاره به کتاب دشمن عزیز (جین وبستر)



اطلاعات

یک روزگاری، اوائل عاشقی او را با بویش بخاطر می آوری. آن بویی که نه بوی پیپ و سیگار است و نه بوی فلان اودکلن، آن بویی که برایت "بوی یار" است بدون اینکه بخواهی یا بخواهد ادای فلان مولف و فلان ژست گنده انه را در بیاوری. همان بوی خاصی که بعدها می فهمی به سادگی مال شوینده لباس هایش است! 

بله ... عاشقی واقعی دنبال لو و ادا و اطوار نیست. بوی یار می تواند بوی یک شوینده لباس هم باشد. همان بویی که نه به درد ژست آمدن می خورد و نه به درد پز دادن به دیگران و ادای خفن ها را درآوردن. بوی چیزی که دو سه یورو قیمتش است ولی برای تو سالهای سال است که قلبت را می رباید. سالهای سال هر چیزی که از یار به دستت رسید را داخل یک کیسسه بسته گذاشتی تا بویش نرود. تا بتوانی موقع دلتنگی درب کیسه را باز کنی و عطر یار را نفس بکشی. 

الان کلی سال گذشته است. خیلی سال ... تعداد سالهای لازم برای از هم پاشیدن خیلی از زندگی ها که اتفاقا کلی هم تضمین و مدرک پشتشان است. آنوقت یک پیوندی پا در هوا بین دو تا آدم سردرگم و پا در هوا و سرگردان که به بوی شوینده لباس بند است هنوز دوام می آورد و تو هنوز هم بعد از اینهمه سال دنبال اینی که حتما از همان شوینده لباس برای خودت ب ی. لااقل اینطوری لباسهایت بوی یار می گیرند و خودش خیلی ست!


* اینجا 



اطلاعات

هر چقدر فکر می کنم بیشتر به هوش و ذکاوت اریانا فالّاچی ایمان می آورم. نه بخاطر اینکه هر چیز می گوید و در هر موردی، حرف دل من باشد. توی بعضی چیزها خیلی هم مخالفش هستم اما قبول دارم که هیچ نمی توانست یک مصاحبه درست و حس با او انجام بدهد. کار خوبی کرد که "اریانا فالّاچی با اریانا فالّاچی مصاحبه می کند" را نوشت.

آنقدر این کتاب نازک و کم حجم عالیست که علاقمندی یک آدم کتاب نخوان که بدلیل کم شدن سوی چشم سالهاست کتاب نمی خواند را هم برانگیخت به در دست گرفتن و خواندنش. اصلا با کتاب قرض دادن میانه خوبی ندارم. در بیشتر موارد در لحظه قرض دادن کتاب فکر دوباره دیدنش را هم از سر بیرون می کنم! ولی ایندفعه اینکار را با کمال میل انجام می دهم. اگر دستتان آمد بخوانید این کتاب را، اگر نه هم صبر و تحمل داشته باشید که دیر یا زود زمانی می رسد که غم نان و ساعات کار زیاد به این شیرین بینوا اجازه خواهند داد کار فرهنگی کند و خبر ترجمه شدن کتاب را توی همین صفحه بنویسد.



اطلاعات

... دچار حسرت عمیقی هستم. حسرت اینکه چرا ب ی ن نیستم! داشتن یک همسر/ زن در خانه موهبت بزرگی ست. به همه آنهایی که چنین موهبتی در زندگی خود دارند حسادت می کنم. یک دلیل بزرگ پیشرفت کاری سریع و خوب زن دارها دقیقا داشتن یک زن در خانه است. ما زن ها چه ولی؟ کمک برای پیشرفت کاری که نداریم ... در محیط کار و توی خانه ی نباشد پایمان را بکشد با مغز بخوریم زمین خودش نعمت بزرگی است و باید شکرگزار هم باشیم!


پی نوشت: از بچگی آرزوی بزرگ زندگی ام این بود که در بزرگسالی بتوانم با خواهرم همخانه باشم. بعضی وقتها حیرت می کنم که چطور از بچگی می دانستم توی زندگی چه می خواهم؟! (حالا بماند که گذر زمان و سرنوشت محقق نکرد آن خواسته را)




اطلاعات

- خلائی بزرگتر از آن زمان نیست که ی وارد زندگی ات می شود، زیر و رویش می کند

و می رود پی کارش.

-برای بازگشودن قلب خود و هدیه اش به دیگری باید کمی شجاع و کمی دیوانه بود.

چار بوکوفسکی



اطلاعات

عشق ورزیدن با ریسک پذیرفته نشدن همراهست

زیستن با ریسک مردن همراهست

امیدوار بودن با ریسک ناامید ماندن همراهست

تلاش با ریسک ش ت خوردن همراهست

ریسک یک ا ام است

فقط ی که جرات ریسک دارد واقعا آزاد است.

آلدا مرینی



اطلاعات

گاهی فکر می کنم توی هر چیزی که بشود با هم متفاوت بود، متفاوتیم. توی هر چیزی که می شود، با هم اختلاف نظر داریم اما در عین حال جانمان به جان هم بسته است. وقتی کنار هم هستیم عین سگ و گربه پر و پاچه هم را می گیریم و وقتی دوریم دلتنگی هم را حس می کنیم. فکر کنم خیلی از مادر و دخترها همینطور باشند. اگر رابطه مادر و دختری دوستانه - چه در موقعیت مادر و چه در موقعیت دختر - را تجربه می کنید یا کرده اید بدانید که از معدود خوش شانس ها هستید!

اما اینها هیچکدام مهم نیستند ... مهم اینست که آن ی که شما را بوجود می آورد، از اولین لحظه ای که دانه دانه سلول هایتان شکل می گیرد شما را می شناسد و حس تان می کند، در دنیا فقط یکی ست. فرق پدر و مادر شاید در همین باشد. از آن بازی و معمای "مامان را بیشتر دوست داری یا بابا رو" متنفرم. به سادگی می شود گفت که رابطه با هر کدام از آنها متفاوت است و غیر قابل مقایسه. 

شاید شنیدنش از ی مثل من که از بیست سالگی به بعد مصممانه از خانه پدری رفت تا تنها و مستقل زندگی کند عجیب و باورن ی باشد. نه که پشیمان باشم. اگر هزار بار بتوانم به عقب برگردم، انتخاب هایم همیشه همان ها خواهند بود، ولی دلتنگی را هم انکار نمی کنم. هر چقدر هم زمان می گذرد با شگفتی بیشتر از قبل شباهت هایم را به پدر و مادرم کشف می کنم. حتی وقتی شباهت را در خصلت های ناخوشایند کشف می کنم بیشتر از اینکه ناراحت باشم شگفت زده می شوم و یک جورهایی خوش خوشان!

یک آدم افسرده مزمن که بارها و بارها به مردن فکر کرده و راه های مختلف مردن را فکر  و مطالعه کرده و در نهایت زندگی و زنده بودن را انتخاب کرده، چون تا وقتی مادر و پدر هستند، زندگی ارزش زیستن را دارد. 

چند وقتی ست که بیش از همیشه دلتنگم. شاید چون شرایط و زندگی نامهربانند و با همه توان نشان می دهند که باید قیمت انتخاب های گذشته ام را تمام و کمال بپردازم. دستم کوتاه است و فقط موقع شام خوردن پی بردم به مکانیسم دفاع درونی ام که در مریض احوالی این روزها و در حسرت حس دست های گرم پدر و مادر روی صورت و پیشانی مریض احوالم، در تلاش برای جان گرفتن بعد از چند روز متوالی سوپ خوردن، داخل فر کباب برگ درست با کمی بلغور. همان طعم های دوران بچگی و مزه دست مادر که بیهوده گاهی تلاش می کنم بازآفرینی کنم. طبعا موفق نمی شوم اما توی ذهنم پدر و مادر را مزه مزه می کنم و حالم بهتر می شود.



اطلاعات

طرفهای دهات ما مشتری مداری در رستوران / بارها رسم است. کافیست چند بار جزو مشتری هایشان باشید تا عادت هایتان را یاد بگیرند. زود می فهمند کی شکمو و اهل دسر است، کی همراه با غذایش چه چیزی می نوشد، کی قهوه بعد از غذایش را چطور سفارش می دهد و ... بارها هم همینطور. دیگر یاد گرفته اند که مثلا من برای اپریتیوو* همیشه کورودینو** سفارش می دهم. 

امروز عصر با دوستی رفتیم بار همیشگی و طبق عادت همیشگی او کا مپا ر ی سو د ا با شر  اب سفید سفارش داد ولی من امروز استثنائا فقط یک قهوه میل داشتم. پول را در صندوق پرداخته بودیم و جلوی پیشخوان منتظر بودیم یکی از دخترها برایمان سرو کند سفارش را. دخترک سرش شلوغ بود و همزمان داشت مشتری های متفاوتی را راه می انداخت و در همان حین ما را هم دیده بود. دوستم ناگهان به من گفت شیرین بهش بگو که تو امروز قهوه می خواهی وگرنه برایت کورودینو باز می کند. همان موقع دخترک با یک شیشه کورودینو  خطاب به ما گفت. همان همیشگی مگر نه؟  خنده ام گرفت و گفتم نه ....! برای من قهوه! همین الان داشتیم می گفتیم که الان طبق عادت برایم کورودینو باز می کنی!


* aperitivo رسم تورینویی که به سایر ا هم سرایت کرده است. نوشیدنی که معمولا قبل از وعده غذای ظهر یا شب صرف می شود و در بارها معمولا همراه نوشیدنی برایتان کمی خوردنی - معمولا کمی چیپس یا فینگر فود - به رایگان سرو می شود.

** corodino غیرالکلی معروف که در پیه مونته تولید می شود و از نوشیدنی های محبوب در ایتالیاست.




اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/12/01/post-561/همان-همیشگی
  • مطالب مشابه: همان همیشگی
  • کلمات کلیدی: همیشگی ,قهوه ,سفارش ,نوشیدنی ,معمولا ,کورودینو ,همان همیشگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

زمختی از رفتار و سر و رویش می بارد. تو بگو یک ذره لطف و ظرافت در ظاهر و کلام و رفتار این بشر پیدا کنی. در زبان ایتالیایی به اینجور آدم ها گفته می شود " س". حالا بماند که به دلایل زیادی دوست ندارم صفات منفی آدمیزاد با نام حیوانات بیان شوند چون دنیا و وقایعش ثابت کرده اند که حیوان دو پا و ناطق از پست ترین و بی مایه ترین ها در نوع خود است. 

از بد روزگار لوییجی دست در کارهای کلیدی دارد. اداره و جلو بردن تولید در فرایندی زیر دستش است که عین قلب کارخانه است. هیچ هم مثل خود او به اینکار و آن فرایند وارد نیست. سوادش؟ خدا می داند ... معلوماتش؟ آنرا هم خدا می داند ... دستهای پینه بسته، ناخن های ش ته و نصفه اش و مه ولی جای شک باقی نمی گذارند که از آن گرگ های باران خورده صنعت است و چه خوشمان بیاید و چه بدمان بیاید از من و شمایی که از بیرون آمده ایم و سر و ته مان ببویی بیش نیست که از کل صنعت فقط موازنه فرایند ها (در ح گاز، مایع و جامد و تعادلات شیمیایی و ... ) را بلد است چند سر و گردن بالاتر است. نه که درس خواندن بد باشد ها، ولی توی کار که بروید خودتان دستتان می آید که کل سواد شما در مقابل دانسته های لوییجی ها پشیزی نمی ارزد.

حالا ماجرا دو ح دارد: یا آن آدم تحصیل کرده و ببو ذاتا ی ست که به آدمیت آدم ها احترام می گذارد و هوش هیجانی اش هم بالاست و می تواند با لوییجی ارتباط کاری خوب برقرار کند و کار پیش برود، تنش پیش نیاید و بلکم یواش یواش این س گنده بد اخلاق دلش نرم شود و چون تو را تهدیدی برای خود نمی بینید چیزکی هم یادت بدهد. (ممکن است هم البته ی ذاتا برای آدمیت آدم ها ارزش قائل نباشد ولی شعورش را بکار بیندازد و بفهمد برای پیش بردن کارش باید چطور رفتار کند.)

در ح دیگر، آن ببوی تحصیل کرده نه آدمیت دیگران برایش مهم است و نه هوش هیجانی و شعور درست و حس دارد. فکر می کند با سالهای ش و مدارک تحصیلی اش دیگر آسمان و زمین را کرده و همگان باید در مقابلش کرنش کنند. آنوقت است که اگر طرف مقابلشان یکی مثل لوییجی از آب در بیاید حسابش پاک است. لوییجی مصداق بارز آنهایی ست که به قول آن ضرب المثل طلایی ترکی جلوی ی که می د می رینند! (گلاب به روی ماهتان ولی ضرب المثل همینست و کاری اش نمی شود کرد.) 

این جناب لوییجی از آنهاست که یک آدم پر اهن و تلپ را با تمام مدارک تحصیلی و ایش در تحقیقات به عجز و بدبختی می اندازد و طرف صدایش هم در بیاید باکی از درگیری فیزیکی و بلند دستها ندارد. حالا چرا می شود با لوییجی ها با رفتار خوش و احترام خوب کنار آمد و رامشان کرد؟ چه چیزی باعث می شود که این جناب لوییجی اینور و آنور از طرز کار و معلومات شما تعریف کند و بگوید عجب آدم خوب و موثری هستید؟ که همکاری کند و عین یک شیر رام شده گوش به حرفتان بدهد؟

جوابش ساده است. همه ما انسان هستیم و هر انسانی ته دلش و ذاتا دوست دارد مورد احترام قرار بگیرد و وجودش ارزشمند شمرده شود. 

توی همه محیط های صنعتی یک یا چند تا لوییجی هست که زیاد می دانند و مهارت هایشان را با کار یاد گرفته اند. بجای بد رفتاری باهاشان و افزایش حس نا امنی آنها که فقط منجر به تنش و برخوردهای منفی می شود به روش های برد - برد روی بیاوریم بهتر است. اگر باور ندارید امتحان کنید!



اطلاعات

- لازم بود گذرنامه ام را تمدید کنم. کنسولگری میلان فقط از ساعت 9 تا 12 و از دوشنبه تا مراجعه کننده می پذیرد. ماها هم که شاغلیم و در شهر دورتر زندگی می کنیم که کلا آدم نیستیم! مثل پنج سال قبل دوباره شال سرخ ام را برداشتم و رفتم داخل یک عکاسی و گفتم که به ع برای گذرنامه نیاز دارم ولی باید موها را بپوشانم. دوباره مراسم توضیح و پاسخ به سئوالات مخصوصا که اینبار دیگر ملت ِ پیشانی سفید هم هستیم...

- اولین بار بود که جای جدید دفتر کنسولگری می رفتم. احیانا آن ساختمان تجاری در مرکز میلان هزینه اش خیلی بالا بوده که کمی به سمت حاشیه شهر جابجا شده اند. ساختمان خوبی ست و دفتر جای دلبازتر و آبرومندانه تری ست. نوع اداره اش هم بهتر بنظرم آمد غیر از اینکه به ازای هر ده تا شماره متقاضیان ویزا برای ایران و هز پنج تا شماره امور دانشجویی، یک شماره برای انی مثل من صدا میشد که برای امور سجلی یا گذرنامه مراجعه کرده بودند. شانس نداریم کلا ... حارج که هستیم، "خارجی" هستیم و موی دماغ و آ همه می آییم. توی خاک خودمان هم "خودی" هستیم و داخل آدم نیستیم! کلا همیشه خون بقیه از مال ما قرمزتر است.

- با اینکه دو سه جا اطلاعیه زده بودند در مورد ا ام رعایت حجاب بانوان، خانم های زیادی بدون پوشاندن موها وارد میشدند. چه ایرانی و چه غیر ایرانی. من آن شال سرخ را توی خانه جا گذاشته بودم و در نهایت شال گردنم را باز و کشیدم روی موها. خیلی کوتاه و خنده دار بود ولی منهم موهایم کوتاهند و همچین من افشانی ندارم که پوشیده نشوند. 

- نمی دانم چرا بعضی از هموطنان عزیز که در سالن انتظار با هم به زبان مادری حرف می زدند دم باجه ها ایتالیایی حرف می زدند! نفهمیدم دلیل این کار را. یعنی برای سوسک کارمند باجه؟ یعنی که من فارسی یادم نیست و حواست باشد با من خوب رفتار کنی؟ که یعنی من دارم "حارجی" می شوم؟! نمی دانم ... چند نفر هم صدایشان را موقع حرف زدن بلند د و به جر و بحث رسیدند.

- نوبتم که شد مثل همیشه و طبق عادت به کارمند باجه با لبخند سلام و روزبخیر گفتم. روشم معمولا اینست، در هر اداره ای که باشم و طرف از هر ملیتی که باشد. اگر طرف خوشرو باشد گفتگو با لبخند جلو می رود و اگر طرف اخمو و عبوس باشد لااقل خیالم راحت است که من دست خوشخویی را به سمت طرف دراز کرده ام و خود او شایستگی دریافتش را نداشته است. اتفاقا اینبار خوش شانس بودم و کارمند باجه خیلی خوش اخلاق بود. ع جدید را نشانش دادم و گفتم ببینید این بهتر است یا این یکی ها (چند تا ع قدیمی سیاه و سفید با مقنعه که از سالهای ایران مانده بود). خندید و فهمید جزو اصحاب کهف هستم و گفت نه ... کلا دیگر ع سیاه و سفید کاربردی ندارد. بعد ع جدید را جلوی ع قدیمی گذاشت و گفت اِاااااا .... اینکه همان ع پنج سال قبله! گفتم نه جانم نگاه کنید ببینید چقدر پیر شده ام! فقط شالم همان است چون شال دیگر ندارم. به شوخی گفت خوب ش ون رو عوض کنید دیگه! لااقل آدم بفهمه ع تون نوئه! گفتم چه می دونم ... راستی میگین! ایندفعه ایران برم شال رنگ دیگه می گیرم نه که ده سال دیگه با همین شال نخ نما شده دوباره ع بیارم براتون. به شال گردنم اشاره کرد و گفت همین هم خوبه ها! گفتم ای بابا ... ترسیدم بعدا ایراد بگیرید و بگویید حجاب با این شال گردن مورد قبول نیست!

- تمدید گذرنامه می دانید چقدر برایم آب خورد؟ 120 یورو! تازه بیست یورو هم گران تر از گذرنامه ایتالیا که جزو معتبرترین گذرنامه های دنیاست. بانکومت را دادم به کارمند و داشتم پین را وارد می که گفتم لطف کنید از قول من به جناب سلام و عرض ارادت برسونید و بگین یه کم قیمت رو بیارین پایین، با ما به از این باش قربان! گذرنامه ای که باهاش هیچ جای دنیا رامون نمیدن به خدا 120 یورو نمی ارزه! آقاهه ریسه رفت حس ...

- جی جی پرویتّی را می شناسید؟ باورم نمی شود هفتاد و هفت سالش باشد و هنوز اینقدر فعال باشد و به تنهایی چند ساعت نمایش اجرا کند. این تکه ش معروف است. احتمالا تا بحال دیده باشید. هر بار می بینمش از خنده روده بر می شوم. اینجا کلیک کنید

- بعضی ترانه ها هستند که بیشتر به شعر شبیهند. این ترانه لوچو باتّیستی را خیلی دوست دارم. شاعرانه و مالیخولیایی.  

- آ هفته های بارانی خوبی شان اینست که بهانه دست آدم می دهند برای توجیه تنبلی!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/17/post-550/از-هر-دری-47
  • مطالب مشابه: از هر دری 47
  • کلمات کلیدی: گذرنامه ,گفتم ,کارمند ,خیلی ,یعنی ,موها ,کارمند باجه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.


عشق برای اینکه ما را خوشبخت کند وجود ندارد.

من فکر می کنم عشق وجود دارد تا نشانمان بدهد چقدر توان تحمل

درد در ما زیاد است.

هرمان هسه



اطلاعات

یادم نیست چند وقت پیش،  یکی از پست های "مردمان نیویورکی" را ترجمه و به اشتراک گذاشته بودم که در مورد یک کو ی ی ر بود و درددلش با خبرنگار /مولف این صفحه. اما یادم هست که بحث کشیده شد به تلاش برای به رسمیت شناخته شدن ازدواج هم ج ن س گر ا یا ن و یکی از خوانندگان در پاسخ من در این باب که: ازدواج برای حمایت از حقوق طرفین از لحاظ امنیت عاطفی / مالی لازم است اعتراض کرد: یعنی بخاطر پول ازدواج می کنند؟!

یادم است که چقدر همان موقع از شنیدن این اعتراض بیرحمانه قلبم تیر کشید و چقدر هنوز از یادآوری اش ناراحت می شوم و همانجا هم یاداوری که ارث بری و تقسیم اموال وقتی مربوط به زوج های سنتی ست هیچوقت چنین برداشت و توصیفی را بهمراه ندارد. یعنی ن و مردان هم بخاطر پول با هم ازدواج می کنند؟! آیا آن امنیت و اطمینانی که خیلی ها بخاطرش ترجیح می دهند ازدواجشان را بطور رسمی ثبت کنند را هم با همین قاطعیت و سختی زیر سئوال می بریم؟ راستی چرا ما هترو ها که اینقدر به اص عشق و علاقه و بی نیازی اش به مادیات اعتقاد داریم، هنوز که هنوز است مراسم سنتی برای ازدواجمان برگذار می کنیم؟ مگر برای پول ازدواج می کنیم؟!

توی پیوندهای بلاگم یک بلاگ خیلی خوب است - نینوچکا -  که متاسفانه دیگر به روز نمی شود. در ادامه مطلب می توانید یک نوشته خوب را در همین زمینه مطالعه کنید.

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

- بعضی ها عاشق به کار بردن حروف و کلمات اختصاری هستند و خیلی هم فکر می کنند با اینکار کول و خفن و امروزی و با سواد بنظر می آیند. فقط حیف که این مد - اگر بخواهیم مد در نظرش بگیریم - مال حدود پانزده یا بیست سال پیش است و امروزه آنقدر علامات اختصاری فراوان و زیاد و در هر زمینه هستند که با گفتن چند تا حرف مسلسل وار عملا هیچ چیز معنی دار و حاوی محتوایی به زبان نمی آوریم! یه کمی کمتر خز باشیم بد نیست والله.

- در باب همان اختصاری ها و فراوانی شان ... هر زبانی علامات اختصاری خودش را دارد و وقتی ی وارد به محاورات زبان دیگری نباشد موضوع قاراشمیش تر هم می شود. یکی از موارد خنده داری که چند وقت پیش برایم پیش آمد ای میل هایی بود که برایم فوروارد میشد با کلمه: fyi. منتها توی آوت لوک i اینقدر قشنگ مشخص نیست و کمی شبیه به l (ال کوچک) بنظر می رسد. منهم رفتم روی گوگل تا معنایش را جستجو کنم و موهای تنم سیخ شد! کمی طول کشید تا متوجه شوم ای بابا ... نه ... همکارانم آنقدرها هم فلان فلان شده نیستند! (محض اطلاعتان آن سه حرف می گویند: for your information)

- سعی کنید موقع صحبت و مخاطب قرار دادن دیگران در محیط کار - مخصوصا وقتی مخاطب از لحاظ سلسله مراتب اداری زیردست شماست - با نرمش و احترام صحبت کنید. اگر بتوانید یک لبخند اطمینان بخش هم داشته باشید که دیگر خیلی عالیست! پرخاش و لحن بد حرف زدن تشنج ایجاد می کند و مخصوصا در زیردستان بیش از آنچه که فکر می کنید می تواند حس عدم اطمینان و امنیت را نهادینه کند. 

- وقتی خودمان زیر فشار کار داریم له می شویم خیلی سخت است لبخند زدن! می دانم اینرا، فکر نکنید محیط کارم طوری ست که صبح تا عصر عمی ندارم جز ملال دوری خانواده و حرف از خلق خوش و لبخند می زنم! برع ... اعتراف می کنم که تا بحال در زندگی اینطور زیر فشار سنگین کار جسمی و فکری و همینطور روحی له نشده بودم. اینقدر برایم پیش نیامده بود که مجبور باشم با آدم های بد اخلاق و بی ملاحظه سر و کار داشته باشم و همین موضوع بیشتر باعث می شود پی ببرم چقدر خلق خوش و نرمی کلام و رفتار در تامین بهداشت روانی و بالا بردن راندمان کار زیردستان می تواند مهم باشد.

خود دانید البته ... از ما گفتن!



اطلاعات

این هوا بیشتر پاییزی/بهاری ست تا زمستانی. صبح پرنده ها چنان سر و صدا و کنسرتی به پا می کنند که بیا و ببین. حالا خوبست هنوز سرمای هوا مو به تن سیخ می کند. فکر کنم تا کمتر از یک ماه دیگر لانه سازی شان را هم شروع کنند. عاشق سر و صدای پرنده ها لابلای شاخ و برگ درختانم. آن وقتهایی که آدم در یک قدمی نیستی قرار می گیرد انگار لازم است به جد و جهد این موجودات کوچک چشم بدوزد و ببیند زندگی همین یکی دو روزه هم که باشد، ارزش ساختن و داشتن یک کاشانه گرم و دنج را دارد.

زیر باران شدید رانندگی همیشه مصیبتی ست ولی بدتر از همه موقعی ست که دائما در حال عطسه باشی. امروز دائما نگران بودم از شدت عطسه بروم داخل ماتحت ماشین جلویی. داستان داشتم خلاصه ... یک دست به فرمان و یکی به دنده و دنبال یک دست سومی می گشتم که با دستمال دماغ را بگیرد. خدا تنابنده ای را به سرماخوردگی مبتلا نکند. البته این سرما خوردگی را از همکار تودل برو و مهربان لیتوانیایی ام گرفته ام. شاید فقط به همین دلیل زیاد هم عصبانی نیستم. دیدن صورت معصوم و قشنگ و آن شکم برآمده چهار ماهه اش باعث می شود وقتی از خج و احساس تقصیر صورتش را می پوشاند بخندم و بگویم: عیبی نداره کوچولو ... تو که باشی، هر چی به آدم بدی عیبی نداره. حتی سرماخوردگی و فین فین!

هیچ فکر نمی اینقدر مصاحبان خوبی باشیم برای هم و هیچ فکر نمی اینقدر نقاط مشترک داشته باشیم. از آب تنی های مادرش در دریای خزر گرفته تا سوپ بُرش و کباب ششلیک. در ایتالیایی اصطلاحی تمس آمیز هست برای جنوبی ها: terrone. به شوخی به او می گویم خوب تعجبی هم ندارد ... یک زمانی قبل از اینکه شما لیتوانی باشید و آنوقت که جزیی از شوروی بودید ماها همسایه بودیم. حالا گیرم ما آن همسایه terrone بوده باشیم! و غش غش می خندیم.

امروز صبح داشت با شوق و ذوق برایم تعریف می کرد که ب sanremo را نگاه می کرده است و یکدفعه فکر انگار من راستی راستی دارم ایتالیایی می شوم. خاصیت اهل هر جایی شدن اینست که شروع می کنی عیب هایش را ببینی و در مقابل خیلی چیزها دماغت را بگیری و پیف پیف کنی. حکایت فستیوال موسیقی سانرمو هم همین است. خارجی ها عاشقش هستند و خود منهم سالهای سال با اشتیاق دنبالش می و پنج شب پشت سر هم تا ساعت یک بامداد بیدار می نشستم تا ثانیه ای را هم از دست ندهم. الان عین بقیه ایتالیایی ها دماغم را می گیرم و به پول های دور ریخته شده برای برگزاری یک جشنواره موسیقی در زمانه ای فکر می کنم که برای خواننده شدن هیچ جشنواره ای لازم نیست. هر و نا ی می تواند با تلفن یک ویدئو بگیرد و بگذارید روی یوتیوب و اگر تعداد دفعات کلیک رویش زیاد باشند از طرف استودیو ها مورد تماس قرار می گیرد. به همین سادگی!

از هر چیز گذشته دلم به آن مالیاتی می سوزد که سالیانه می دهم بدون اینکه تلویزیون و مخصوصا تلویزیون تی را نگاه کنم! صد هزار رحمت به برلوس ی و کایرو که کانال هایشان را بیشتر دوست دارم و رایگان هم هستند. مالیات زورکی دادن برای سرویسی که از آن استفاده نمی کنید واقعا ظلم بزرگی ست. ماها انگار هر جای دنیا برویم از شر تلویزیون تی که سر است خلاصی نداریم. 

دیروز یک خبر دیگر هم شنیدم و پی بردم ما حالا حالا ها باید بزنیم توی سر خودمان و خاک بر سری هایمان! ماجرا از این قرار است که شورای عالی علمای مراکش تصمیم گرفته و تصویب کرده که هر مسلمانی آزاد است تغییر دین بدهد و حکم مرگ در این موارد کاملا منتفی و نارواست. حالا هی دماغمان را بالا بگیریم و فکر کنیم ماها خیلی از هر که عربی حرف بزند و در قاره افریقا دنیا آمده باشد برتریم ... لینک خبر را اگر خواستید اینجا ببینید

رییسم سه روز دور از محل کار است. باید در یک دوره به روز رسانی iso ts شرکت کند و کنفرانس های تلفنی را من و مدیر کارخانه با فورد انجام می دهیم. مدتی بود که این حس در درونم وول می زد و امروز نهایتا وقتی کنفرانس تمام شد و مدیر داشت می گفت برای فردا چه چیزهایی برای ارائه آماده کنم نتوانستم خودداری کنم و گفتم جناب مدیر خی ون راحت، از وقتی شما در روابط با فورد حضور دارید همه چیز خیلی بهتر پیش می رود. اجازه می دهید اعتراف کنم که کمی به شما حسودی می کنم؟ خوبی اینجور جملات صادقانه اینست که معمولا آدم ها عادت ندارند حرف صادقانه بشنوند. همیشه روابط در زرورقی متشکل از تظاهر و یا در بهترین ح رسمیت زیاد پیچیده می شوند و بعد انسانی آدم ها بیرون نمی آید. در مقابل این جمله ساده، صریح و حس بسیار انسانی، جناب مدیر که از آن گرگ های باران دیده است هم یکباره تبدیل به یک انسان معمولی شد. صورتش سرخ شد و از خج انگار که یک جوان کم سن و سال باشد که برای اولین بار تعریف می شنود با دستپاچگی خنده ای کرد و گفت نه ... چیز خاصی نیست. خاصیت این موهای سفید است. منهم در حالی که داشتم لپ تابم را بر می داشتم و دفترچه یادداشت و خودکار را جمع و جور می تا بروم گفتم نه آقای مدیر موی سفید را خیلی ها دارند ... لطفا اجازه بدهید که بهتان حسودی کنم! هر دو خندیدیم و برگشتم به آزمایشگاه.

عصر داشتم برای شرکت metler toledo پیغام می نوشتم روی سایتشان و جایی که باید آدرس شرکت را می دادم مثل همیشه تمام گزینه های ممکن را بررسی . وقتی دیدم اسم ایران در لیست کشورهای دنیا نیست دلم گرفت. درد دارد!



اطلاعات

نقل از مهشید راستی:


چند روز پیش با دوستی ایرانی قرار گذاشتیم تا برای خوردن قهوه و گپ همدیگر را ببینیم. هوای سردی بود و در یکی از شاپ سنتر های مرکز شهر در کافه ای نشستیم و قهوه سفارش دادیم. با هم صحبت می کردیم که پسر جوانی که پشت میز کناری نشسته بود گفت : جان اگر مزاحم نیستم می توانم سوالی م . گفتیم : بفرمایید . 
و پرسید که چطور کار پیدا کند . و تعریف کرد که با مادر و خواهر و برادر زندگی می کند و اقامت نداشتند ولی فعلن کمک مالی سوسیال می گرفتند . 
میگفت که ج خانواده را همیشه او میداده . در ایران به دنیا آمده . و پدرش مرده است ...
می گفت که اینقدر از اینجا تعریف کرده اند که پا شدیم آمدیم اینجا و اینجا هم اینطوری است . 
گفتم : چه تعریفی ؟ 
گفت : می گفتند که خانه می دهند . پول میدهند . 
گفتم : مگر ندادند ؟ مگر خانه ندادند به شما ؟ مگر پول ماهانه نمی گیرید ؟ 
می گفت پول کمی میدهند . گفتم : ببین عزیز جان ، قرار نیست ی با پول سوسیال راحت زندگی کند . پول حداقلی است در حد خط فقر . و نه بیشتر از آن . و نباید هم باشد . کمک است برای این که روی پای خودتان بایستید و کار پیدا کنید و زندگی خودتان را تامین کنید .
و اطلاعات غلطی که ندادند. در ایران که همین را هم به ی نمیدهند و در عوض از شما که افغان هستید پول هم می گرفتند ... 
گفت : درست است ... 
دنبال کار می گشت و پرسیدم چه جور کاری و گفت که هر کاری باشد می کند ولی خیاط است . گفت که اجازه کار دارد . به او پیشنهاد کردیم که به اداره کار برود و دنبال کار « سفید» باشد و مالیات بدهد و ...
در میان صحبت ها پرسیدم مادرت چه کاره است ؟
گفت : مادرم ؟ جان مادرم که کار نمی کند . مگر غیرت ما اجازه میدهد ؟
خودش سن و سال زیادی نداشت و فکر کنم مادرش حداکثر هم سن من - حدود پنجاه ـ باشد . گفتم : یعنی قرار نیست مادرت کار کند ؟ 
گفت : نه جان . ما سنت و فرهنگمان با اینجا فرق دارد . 
گفتم : یعنی آمدی اینجا که با همان سنت و فرهنگ افغانستان زندگی کنی ؟ اگر خوب بود چرا آنجا نم ؟
گفت : آخه زن که کار نمی کند!
من و دوستم به تناوب با او صحبت می کردیم . گفتیم : اینجا نگاه کن ، هر جا بروی زن کار می کند . اگر فروشگاه گرفته تا مترو تا پلیس تا ت تا مراکز درمانی تا اداره مهاجرت و اداره کار و هر جا که بگویی .... خلاصه همه جا ن کار می کنند. اگر در این کشور زن کار نکند این کشور رسمن به زمین می خورد . به کشورهای خودمان نگاه کن ، اگر رسمهای ما خوب است و سنت های ما خوب است و فرهنگ ما بهترین است چرا اینقدر عقب مانده ایم آ ؟ چرا اینقدر کشورهایمان در حال پسروی هستند ؟ چه پیشرفتی در کشور های ما رخ داده ؟ حالا آمدیم اینجا و فرهنگمان و سنتمان برایمان اینقدر عزیز می شود ؟ 
دوستم گفت : تو خودت جوانی . نمی خواهی زندگی مستقلی از خانواده داشته باشی ؟ برای خودت زندگی کنی ؟ تحصیل کنی و یا کاری که دوست داری یاد بگیری و خانه ی مستقلی داشته باشی ؟ آ تو چرا باید ج خانواده را به دوش بکشی ؟ در این کشور انسانها مستقل زندگی می کنند و هیچ ی سربار ی نیست و قرار نیست باشد . تو جوان هستی و چرا باید باری بزرگتر از حد توانت بر دوشت باشد ؟
گفت : من دیگر فدای خانواده شده ام ...
دوستم گفت : آ چرا ؟ س رستی یک خانواده بار سنگینی است . تو جزئی از این خانواده هستی ، چرا باید س رست و نان آور تنها تو باشی ؟ اگر بار هزینه ی خانواده بین همه تقسیم شود زندگی همه بهتر نخواهد بود ؟ کار که عار نیست . نه برای زن و نه برای مرد . به غیرت و بی غیرتی هم ربطی ندارد . 
به حرفهایمان گوش می کرد و سر تکان می داد . 
من و دوستم به او پیشنهاد کردیم که زبان بخوانید و سعی کنید در جامعه وارد شوید و کاری که دوست دارید یاد بگیرید . خواهرت و مادرت هم خوب است که کار کنند . باور کن به غیرت تو ربطی ندارد و نه با کار آنها بی غیرت می شوی و نه با کار ن شان با غیرت . فقط موضوع این است که همه ی ما حقی داریم و سهمی داریم در زندگی مان ...
زن و مرد با هم این جامعه را ساخته اند . و اگر این جامعه مدرن و پیشرفته است دقیقن به همین خاطر است که زن و مرد با هم در آن حق برابر و سهم برابر دارند ...

پی نوشت: محض رعایت امانت در نقل قول باید یادآوری کنم که متن مهشید راستی با سئوال "نظر شما چیه؟" تمام میشد. اما از آنجا که من آدم کم حوصله ای هستم و نظرهای بلاگم اغلب بسته است، ارجاعتان می دهم به ف ی س بوک و اگر خواستید نظرتان را مستقیما زیر استاتوس ایشان بیان کنید.



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/21/post-555/نقل-از-دیگران-61
  • مطالب مشابه: نقل از دیگران 61
  • کلمات کلیدی: زندگی ,خانواده ,غیرت ,کشور ,کاری ,کردیم ,قرار نیست ,ربطی ندارد ,داشته باشی ,پیشنهاد کردیم ,مهشید راستی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اول. پیوند چند مقاله خوب و مفید را برایتان می گذارم و امیدوارم استفاده کنید. از پردازش کلی به مسائل در این مقالات دلگیر نشوید. قرار نیست همه چیز حاضر و آماده در یک مقاله پیدا شود! یک مقاله خوب آنی ست که ورودی های خوب به ذهن می دهد و آنرا کنجکاو می کند تا در مورد زمینه خاصی بیشتر جستجو کرده و مطالعه کند. 

تکنیکی غیر متعارف: نوشتن رزومه پنج سال آینده 

تکنیک جذاب جعبه نگرانی از رییس جمهور تا خانه دار

مردم بر اساس این هفت ویژگی شخصیت مدیران را قضاوت می کنند

محاسبه بازده شخصیت 

مهارت های زندگی چیستند؟

دوم. موقع نوشتن رزومه دقت کنید زیاد طولانی ننویسید. رزومه های طولانی حوصله انتخابگر را سر می برند و احتمال اینکه مستقیم داخل سطل انداخته شوند بالا می رود. اگر به آگهی کار جواب میدهید حتما دقت کنید که در نامه معرفی - که علاوه بر روزمه ارسال می شود - مختصری در مورد علت علاقمندی تان به آن آگهی خاص بنویسید. اگر مستقیم به شرکتی رزومه میدهید و داوطلبانه خود را ک د می کنید حتما در نامه معرفی دلیلی برای اینکار ذکر کنید. این دلیل می تواند مثلا علاقمندی شما به کار در آن زمینه خاص باشد یا اینکه بطور مثال پروژه ای در آن زمینه قبلا کار کرده اید یا تزتان را در آن مورد کار کرده اید و مشابهش.

سوم. وقتی برای مصاحبه کار خودتان را معرفی میکنید به جزییات دقت کنید. سر وقت حاضر باشید و لباس مناسب با موقعیتی که برایش ک د می شوید به تن کنید. اگر قرار است در یک آرایشگاه کار کنید حتما سعی کنید مو و صورتتان آراسته باشد و اگر قرار است برای یک پست مدیریتی مصاحبه شوید لباس رسمی به تن کنید. مستقیم به چشمان طرف مقابل خود نگاه کنید و با صدای قاطع و واضح صحبت کنید. با اطمینان دست بدهید و خودتان را با وضوح معرفی کنید. می دانم که در ان موقعیت استرس بالاست و کنترل حرکات سخت است. برای مثال سردی دستها در این مواقع دروغ نمی گویند!! به شخصه برایم پیش آمده که روز مصاحبه دستهایم مثل یک تکه یخ بوده اند و در عین حال با یک ماسک آرام و پر لبخند از مخاطبم  برای سردی بیش از حد دست معذرت خواهی کرده ام. می بینید؟ گاهی اوقات حتی آنچه که ممکن است کار را اب کند می تواند عاملی بشود برای ایجاد یک ارتباط خوب و بازگو نکته ای از شخصیت شما. هیچ ایرادی ندارد اگر مصاحبه کننده بداند شما هیجان زده هستید.

چهارم. در محیط کار نیازی نیست دیگران جزییات زندگی خصوصی شما را بدانند. لازمه ایجاد یک رابطه خوب و دوستانه با دیگران، تعریف تمام فراز و فرود زندگی تان نیست! مخصوصا اگر در زندگی خصوصی خود آدم موفقی در مدیریت روابط نیستید اصلا در موردش در محیط کار صحبت نکنید. یک تیغ دو لبه است که ممکن است روزی علیه شما بکار گرفته شود. عدم توانایی در مدیریت روابط جزو کاستی های بزرگ است و لازم نیست مشکلات زندگی شخصی شما در معرض دید همگان باشند.

پنجم. اگر در موقعیتی هستید که مسئولیت /مدیریت یک گروه کاری را بر عهده دارید دقت کنید که حفظ شان مقامتان در گرو اخم و تخم و "رییس بازی" در آوردن نیست. با لبخند و احترام زیاد به افراد هم می شود از آنها فرمانبرداری انتظار داشت. خواهید دید که وقتی یک مسئول/مدیر محبوب هستید زیردستان به جان و دل خواسته هایتان را انجام می دهند.

ششم. هرگز وارد روابط بین افراد گروه خود نشوید. هرگز شوخی های سخیف و احمقانه نکنید و به شوخی های احمقانه و بی ربط دیگران نخندید. لازم نیست با ی در جنگ باشید. گاهی اوقات سکوت و بی تفاوت ماندن بهترین نشانه است از اینکه با حرفی، شوخی ای و تکه دو پهلویی موافق نیستند و آنرا بی ارزش می دانید.

یکبار رییسم در مقابل طرح مشکلی از جانب من در مورد یک همکار خانم حرف احمقانه و توهین آمیزی گفت که متاسفم کرد از این سطح حماقت و بی شعوری در یک مدیر. کاری که این بود که بین تمام آقایان حاضر که با نیش باز بسیار تفریح کرده بودند بی تفاوت و جدی باقی ماندم و گفتم این بحث های س ک  س یستی به کنار، موضوع مورد بحث چیز دیگری ست و ادامه دادم در حالی که مدیرم و جمع آقایان دست و پایشان را گم کرده بودند از فیگور مز فی که از خودشان ارائه داده بودند که اما اصلا تلاش شان برای ماست مالی شوخی مورد توجه من قرار نگرفت. 

مثال دیگر از زمانی ست که دو نفر از آقایان زیر دستم که فکر می د در آزمایشگاه تنها هستند در مورد یک تامین کننده شوخی ناجوری د و خندیدند. تامین کننده کالیبراسیون یکی از دستگاه های مترولوژی را انجام می دهد و تماس ما با این تامین کننده یک خانم است. ایندو نفر به محض اینکه فهمیدند من حضور دارم از شرم خنده ای د و معذرت خواستند و منهم بدون واکنش تند لبخندی زدم و گفتم وانمود می کنم چیزی نشنیدم. به این روش آنها بدون هیچ بحث یا سرزنش و موعظه ای متوجه شدند که کارشان سخیف و غیر حرفه ای بوده است. 

با رفتارمان به دیگران می فهمانیم از چه خمیری ساخته شده ایم و چطور باید با ما حرف بزنند و چه چیزهایی را جلوی ما نباید بگویند. انرژی آدمیزاد محدود است و نباید در بحث های بی پایان هدر برود. یادمان باشد که نمی توانیم دنیا را اصلاح کنیم!! بتوانیم اثر کم رنگی در اطراف خودمان ایجاد کنیم خیلی هم هنر کرده ایم. اعمال اثر خیلی بهتر و مهم تری دارند تا خشم و جنجال که فرسودگی هم به همراه دارد و باعث می شود تصویر ذهنی یک آدم خشن و عصبانی و پرخاشگر از شما در دیگران ایجاد شود.

هفتم. سعی نکنید یک گروه کاری درست کنید که درش همه افراد فتوکپی هم هستند. افراد نه فتوکپی هم هستند و نه یک گله که همیشه همانطور که شما می خواهید رفتار کنند. کلا هدف از کار گروهی اینست که افرادی متفاوت با روحیه متفاوت و فکرهای متفاوت یکجا با هم باشند و بتوانند یک وجی خوب و غنی تولید کنند. افرادی که وار از قوانین سفت و سخت یک مدیر که حوصله چالش مدیریت منابع انسانی را ندارد اطاعت می کنند، هرگز وجی قابل توجهی برای گروه ایجاد نمی کنند. یک گروه موفق گروهی ست که افرادش هیچ شباهتی به هم نداشته باشند و آزاد باشند تا این تفاوت ها را بروز بدهند.

هشتم. در محیط کار موقع حرف زدن از خود از کلمات محترمانه استفاده کنید. عادت کنید صفات را به اعمال خود و دیگران نسبت دهید نه به خود فرد. حتی وقتی یک اشتباه ناجور میکنید سعی کنید نگویید عجب احمقی هستم! عجب خنگی هستم! یا بدتر از آن : ای بابا! من همیشه از این خنگ بازیها در می آورم و مشابهش. 


بخش نظرات را باز می گذارم تا اگر لازم دیدید صحبت ادامه پیدا کند. 



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/09/post-547/تجربه-های-حرفه-ای
  • مطالب مشابه: تجربه های حرفه ای
  • کلمات کلیدی: مورد ,کرده ,گروه ,زندگی ,شوخی ,ایجاد ,تامین کننده ,لازم نیست ,گروه کاری ,کرده بودند ,مدیریت روابط
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دوستان عزیز محبت می کنید برام بنویسید کدامیک از کتابهای فالّاچی به فارسی ترجمه شده اند؟

پیشاپیش ممنونم، یکدنیا!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/09/post-548/سئوال
  • مطالب مشابه: سئوال
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نقل از مسعود سلطانی:

یکی از ترجیع‌های مکرر اعتراض به دستور رییس‌جمهور برای محدودیت ورود ایرانیان به ، اشاره به پا تان و عربستان است. این شکل اعتراض در واقع به ایجاد محدودیت معترض نیست بلکه اعتراضش به این است که چرا ما را محدود کرده‌اید. 
از نگاه من چنین استدلالی با شیوه ترامپ فرقی ندارد. هر دو عده‌ای را به «دیگری» بدل می‌کنند که هویتی انسانی ندارند. 
از بی‌پایه بودن چنین استدلالی هم بگذریم، به سادگی می‌تواند نتیجه‌بخش هم نباشد. طرف مقابل می‌گوید دنبال دلیل هستید، هیچ کشوری سفارت ما را نکرده است و در مراسم‌های رسمی مرگ بر نمی‌گوید.


 نظر خودم؟ فقط می توانم بگویم که ی مثل باراک اوباما از سر خیلی ها، خیلی حکومت ها و خیلی رژیم ها زیاد بود. کلا ادب و نزاکت از طرف لات و لوت ها درک نمی شود و بعنوان ضعف یک فرد برداشت می شود. همان برداشت های احمقانه که از انسانیت نخست کانادا هم می شود، مثلا.

در مورد بیشتر آدم ها / رژیم ها همان ضرب المثل ترکی صدق می کند که چند روز پیش برای کامشین جان نوشتم! آدم های لات و بی سر و پا فقط در مقابل ی اطاعت و کرنش می کنند که از خودشان لات تر و بی چاک و دهان تر باشد.

راستی ... آتش زدن پرچم  و لگدمال ش را هم فراموش نکنیم. باید تا ته ته اش شور حسینی را حفظ کرد و نتایجش را هم پذیرفت.



اطلاعات

- لازم بود گذرنامه ام را تمدید کنم. کنسولگری میلان فقط از ساعت 9 تا 12 و از دوشنبه تا مراجعه کننده می پذیرد. ماها هم که شاغلیم و در شهر دورتر زندگی می کنیم که کلا آدم نیستیم! مثل پنج سال قبل دوباره شال سرخ ام را برداشتم و رفتم داخل یک عکاسی و گفتم که به ع برای گذرنامه نیاز دارم ولی باید موها را بپوشانم. دوباره مراسم توضیح و پاسخ به سئوالات مخصوصا که اینبار دیگر ملت ِ پیشانی سفید هم هستیم...

- اولین بار بود که جای جدید دفتر کنسولگری می رفتم. احیانا آن ساختمان تجاری در مرکز میلان هزینه اش خیلی بالا بوده که کمی به سمت حاشیه شهر جابجا شده اند. ساختمان خوبی ست و دفتر جای دلبازتر و آبرومندانه تری ست. نوع اداره اش هم بهتر بنظرم آمد غیر از اینکه به ازای هر ده تا شماره متقاضیان ویزا برای ایران و هز پنج تا شماره امور دانشجویی، یک شماره برای انی مثل من صدا میشد که برای امور سجلی یا گذرنامه مراجعه کرده بودند. شانس نداریم کلا ... حارج که هستیم، "خارجی" هستیم و موی دماغ و آ همه می آییم. توی خاک خودمان هم "خودی" هستیم و داخل آدم نیستیم! کلا همیشه خون بقیه از مال ما قرمزتر است.

- با اینکه دو سه جا اطلاعیه زده بودند در مورد ا ام رعایت حجاب بانوان، خانم های زیادی بدون پوشاندن موها وارد میشدند. چه ایرانی و چه غیر ایرانی. من آن شال سرخ را توی خانه جا گذاشته بودم و در نهایت شال گردنم را باز و کشیدم روی موها. خیلی کوتاه و خنده دار بود ولی منهم موهایم کوتاهند و همچین من افشانی ندارم که پوشیده نشوند. 

- نمی دانم چرا بعضی از هموطنان عزیز که در سالن انتظار با هم به زبان مادری حرف می زدند دم باجه ها ایتالیایی حرف می زدند! نفهمیدم دلیل این کار را. یعنی برای سوسک کارمند باجه؟ یعنی که من فارسی یادم نیست و حواست باشد با من خوب رفتار کنی؟ که یعنی من دارم "حارجی" می شوم؟! نمی دانم ... چند نفر هم صدایشان را موقع حرف زدن بلند د و به جر و بحث رسیدند.

- نوبتم که شد مثل همیشه و طبق عادت به کارمند باجه با لبخند سلام و روزبخیر گفتم. روشم معمولا اینست، در هر اداره ای که باشم و طرف از هر ملیتی که باشد. اگر طرف خوشرو باشد گفتگو با لبخند جلو می رود و اگر طرف اخمو و عبوس باشد لااقل خیالم راحت است که من دست خوشخویی را به سمت طرف دراز کرده ام و خود او شایستگی دریافتش را نداشته است. اتفاقا اینبار خوش شانس بودم و کارمند باجه خیلی خوش اخلاق بود. ع جدید را نشانش دادم و گفتم ببینید این بهتر است یا این یکی ها (چند تا ع قدیمی سیاه و سفید با مقنعه که از سالهای ایران مانده بود). خندید و فهمید جزو اصحاب کهف هستم و گفت نه ... کلا دیگر ع سیاه و سفید کاربردی ندارد. بعد ع جدید را جلوی ع قدیمی گذاشت و گفت اِاااااا .... اینکه همان ع پنج سال قبله! گفتم نه جانم نگاه کنید ببینید چقدر پیر شده ام! فقط شالم همان است چون شال دیگر ندارم. به شوخی گفت خوب ش ون رو عوض کنید دیگه! لااقل آدم بفهمه ع تون نوئه! گفتم چه می دونم ... راستی میگین! ایندفعه ایران برم شال رنگ دیگه می گیرم نه که ده سال دیگه با همین شال نخ نما شده دوباره ع بیارم براتون. به شال گردنم اشاره کرد و گفت همین هم خوبه ها! گفتم ای بابا ... ترسیدم بعدا ایراد بگیرید و بگویید حجاب با این شال گردن مورد قبول نیست!

- تمدید گذرنامه می دانید چقدر برایم آب خورد؟ 120 یورو! تازه بیست یورو هم گران تر از گذرنامه ایتالیا که جزو معتبرترین گذرنامه های دنیاست. بانکومت را دادم به کارمند و داشتم پین را وارد می که گفتم لطف کنید از قول من به جناب سلام و عرض ارادت برسونید و بگین با ما به از این باش قربان! گذرنامه ای که باهاش هیچ جای دنیا رامون نمیدن به خدا 120 یورو نمی ارزه! آقاهه ریسه رفت حس ...

- جی جی پرویتّی را می شناسید؟ باورم نمی شود هفتاد و هفت سالش باشد و هنوز اینقدر فعال باشد و به تنهایی چند ساعت نمایش اجرا کند. این تکه ش معروف است. احتمالا تا بحال دیده باشید. هر بار می بینمش از خنده روده بر می شوم. 

- بعضی ترانه ها هستند که بیشتر به شعر شبیهند. این ترانه لوچو باتّیستی را خیلی دوست دارم. شاعرانه و مالیخولیایی.  

- آ هفته های بارانی خوبی شان اینست که بهانه دست آدم می دهند برای توجیه تنبلی!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/11/17/post-550/از-هر-دری-47
  • مطالب مشابه: از هر دری 47
  • کلمات کلیدی: گذرنامه ,گفتم ,کارمند ,خیلی ,یعنی ,موها ,کارمند باجه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- یک سایت فروش لباس هست که خیلی دوستش دارم. پیراهن های خیلی زیبایی دارد، همانطور که من دوست دارم. اما برای ید هی دل دل می کنم. از کجا معلوم که لباسها در واقعیت همانطور باشند که در ع ها می شود دید؟ نکند از جنس بنجل و دو زاری باشند؟ خلاصه که هی ع های لباسها را نگاه می کنم و هی دلم می رود ولی عقل نهیب می زند که پولی که با اینهمه زحمت در می آورم اینطوری به باد ندهم!

- در ادامه همان بند اول ... من عاشق دامن و پیراهن پوشیدنم. حیف که روش زندگی امروزه اجازه نمی دهد. آ چطور می توانم با پیراهن و دامن بروم سر کار آنهم در حالی که به محض رسیدن به محل کار باید کفش های ایمنی پا کنم و هر لحظه آماده باشم برای چرخ زدن داخل سالن تولید؟ جور در نمی آید پیراهن با کفش ایمنی. همان بهتر که حسرت به دل بمانم تا اینکه عین کاریکاتورها اینور آنور بروم.

- ناهار مهمان دو دوست عزیز هستیم که تازه از سفر ماه عسل برگشته اند. همان دوستانی که ماه اکتبر ازدواج کرده بودند را می گویم. ماه عسل را صبر د تا در تعطیلات سال نو بروند و چه جایی هم رفتند ... نامیبیا! حتی از گفتنش هم از حسودی می ترکم! فردا ع ها را هم خواهیم دید. بشقاب اصلی ناهار را او درست می کند، من پیش غذا می برم، یکی از دوستان نوشیدنی می آورد و یکی دیگر دسر. کاش مهمانی ها در همه جای دنیا همینطور برگزار میشد و هیچ خانم خانه ای مجبور نمیشد از لذت دور هم بودن بخاطر خستگی و ذله گی محروم بماند و از کمر درد و خستگی و عوارض استرس تا چند روز بعد از مهمانی مریض باشد!



اطلاعات

ادامه مطلب را نگاه کنید. 

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

it's no good unless he/she loves you all the way ... 


sono una donna che apre il suo cuore a pochi, perché odio chi entra e mette in disordine la mia anima. sono selettiva e scelgo chi merita di esserci e se dico "ti voglio bene", è perché ci tengo e lo penso davvero. pochi ma buoni, questa è la mia filosofia.
meryl streep


زنی هستم که قلبش را به روی افراد معدودی می گشاید چرا که بیزارم از آنها که می آیند و روحم را به اغت می کشانند. انتخابگرم و آنهایی که شایسته حضور در کنارم هستند انتخاب می کنم و اگر می گویم " دوستت دارم" بخاطر اینست که آن فرد برایم مهم است و واقعیت را می گویم. افرادی کم، ولی خوب. فلسفه من اینست.

مریل استریپ.



از خواندنش لذت بردم. هرگز نمی توانستم کلمات بهتری برای آنچه که همیشه حس می پیدا کنم. برچسب و اتیکت زیاد خورده ام که گند دماغم یا از خود راضی، حالا مگه خودت چه تحفه ای هستی و مشابهش. هیچوقت " " نداشته ام. فقط یکبار عاشق شدم و هنوز هم عاشق همان یک نفر هستم، با آگاهی از اینکه یک عشق به معنای آنچه که خیلی ها تصور می کنند نیست و با آگاهی از اینکه "تا مرگ ما را از یکدیگر جدا کند" یک رویای تو خالی ست. همه اینها ولی دلیل نمی شوند وارد بازی ی/ انی شوم که وسوسه فرد دیگری برایشان فتحی ست در لیست فتوحات زندگی، که سرگرمی شان لاس زدن است یا کلا شیوه زندگی شان اینست. معنی دوست داشتن برای من چیز دیگری ست و دلیلی نمی بینم نه آنرا به ی تحمیل کنم و نه خودم را مجبور کنم دوست داشتن به شیوه هایی که دوست ندارم را بپذیرم. 



اطلاعات

چند مطلب خوب و مفید روی سایت مدیران ایران خوانده ام که دوست دارم به شما هم توصیه شان م. بلکه میان خوانندگان این صفحه ی باشد که استفاده کند. در هفته گذشته هم صحبتی با یکی از دوستان / خوانندگان خوب در "اندرونی" داشتیم که برایم یادآوری کرد بازگو بعضی تجربیات کاری  چقدر می تواند برای دیگران الهام بخش باشد. حتی وقتی بطور مستقیم هم کاربردی نداشته باشد ممکن است ذهن را به سمتی ببرد که راه گشایی بدنبال داشته باشد. 

خلاصه که چند روزی ست توی ذهنم دارم می جورم و می لولم تا مطلبی در مورد مهارت های حرفه ای و کار گروهی یا بهتر بگویم مدیریت کار گروهی و مدیریت منابع انسانی بنویسم. به محض اینکه کمی سرم خلوت شود و بتوانم دو سطری بنویسم که به لعنت بیارزد در خدمتتان خواهم بود. 




اطلاعات

نقل از مهشید راستی:

میخواهید کنش مدنی کنید ؟ بریزید در خیابان و از این ۳۰ نفر خونخواهی کنید و تقاضای استفعای مسئولان را داشته باشیدبه جای داستان درست در مورد چگونه مردن یک قاتل مردار شده . از این سی نفر خونخواهی کنید که زیر شلواری گندیده شان می ارزد به تمام دودمان هاشمی و پسرانش و دخترانش و عفتش و نکبتش و هفت جد و آبادش !



از طرف خودم:  حرف حساب جواب داره؟



اطلاعات

یک کودک اطریشی که حین جنگ جهانی دوم یک جفت کفش نو دریافت می کند.


ع ها را در ادامه مطلب نگاه کنید. 

 

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

داشتم آ ین پست " س" را می خواندم که جایی در وصف چیزی گفته بود دهاتی ست و توی پرانتز اضافه کرده بود: بیا تیربارانم کن، گفتم دهاتی!

از خنده بی اختیار منفجر شدم و یادم افتاد واقعا چقدر بعضی ها این اصطلاح و وصف مصطلح را به خودشان می گیرند و به حساب شهری و شهرستانی بودن می گذارند. نمی دانم از کی این برداشت مد شد از کلمه "دهاتی". تا جایی که یادم می آید این کلمه هیچ ربطی به مبدا و منشا آدم ها نداشته است و فقط اشاره ای ست به زشت و زمخت و بیقواره بودن چیزی یا جایی. و صد البته انی هم هستند که دوست دارند همه چیز را ی و وطنی کنند و با شور حسینی در موردش بحث و شور راه بیندازند. تقصیر ی هم نیست. برای من "دهاتی" بودن یا نبودن همیشه با همان معنی قدیمش باقی می ماند و ربطی هم به مکان خاصی ندارد. اینهمه عصبانی شدن از شنیدن کلمه دهات راستی از کجا می آید؟ برای منی که با این کلمه مشکلی ندارم، محل زندگی فعلی ام یک دهات است و در صحبت و نوشتن خیلی با راحتی و بدون احساس تحقیر یا خشم محل زندگی ام را دهات می نامم. چون با توجه به مساحت و تعداد نانش نمی تواند یک شهر باشد. حالا این کجایش عصبانی شدن و حس توهین و تحقیر دارد؟

گاهی بهتر است بجای بحث راه انداختن و توی شکم دیگران رفتن کمی به خودمان نگاه کنیم و ببینیم برخی کلمات به کجای افکار و احساساتمان ضربه می زنند که اینقدر واکنش شدید نشان می دهیم. راستی این را هم برایتان تعریف کنم: آ ین باری که به ایران سفر - ای خدای من ... خیلی وقت از آن آ ین بار گذشته و غمگینم! - یک دوست عزیز و قدیمی مرا برای گردش به یک مرکز تجاری به گمانم جدید در شمال شهر تهران برد. یادم است که دقیقا متوجه نشدم کجای تهران هستیم و اسم مرکز تجاری را هم خوب یادم نیست. یک چیزی شبیه پالادیم بود. اگر چرت و پرت می گویم ببخشید اما این اسم - نام یک عنصر شیمیایی - برای یک مرکز تجاری خیلی خنده دار است اما در ذهن من همین اسم باقی مانده است. خلاصه که سرتان را درد نیاورم ... از همین اسم شروع کنیم که انتخابش دهاتی ست و بعد برسیم به کل آن ساختمان و مغازه ها و محیطش که از دهاتی هم دهاتی تر بود! صد البته می دانستم که آن دوست عزیز نیتش بردن من به یک رستوران بود که بشود درش غذای ایرانی خورد و خیلی هم خوشحال شدم از این کارش، چقدر هم خوش گذشت و چقدر گپ زدیم و از گذشته و حال خودمان تعریف کردیم. منظورم اینست که در شمال شهر تهران هم جاهای دهاتی پیدا می شوند و برع ش ... مثلا عاشق لباسهای سنتی مردم ایران هستم. لباسهای کوردی، سقزی، آذری، گیلکی، عشایری و ... بسیار زیبا و شکیل اند. نمی دانم منظورم را خوب می گویم یا نه، دهاتی بودن یعنی نا هماهنگ و بی سلیقگی و وصله ناجور بودن. یعنی اص نداشتن و بی تناسبی. حالا چه در نقش یک پارچه یا مدلش باشد، چه در طرز لباس پوشیدن ی، چه در رفتار و منش ی و چه در یک مرکز تجاری گنده انه شمال پایتخت. اینقدر سر یک کلمه و معنای لغوی اش شکم همدیگر را نکنیم!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/26/post-538/چقدر-دهاتیه-
  • مطالب مشابه: چقدر دهاتیه!
  • کلمات کلیدی: دهاتی ,کلمه ,تجاری ,مرکز ,خیلی ,چقدر ,مرکز تجاری ,بودن یعنی ,دوست عزیز ,دهاتی بودن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

تو با من وداع کن که گفتن کلمه وداع از من بر نمی آید.

مردن آسان است، از دست دادن تو سخت است.

umberto saba



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/26/post-539/-
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

...

per qualcuno sei un esempio, un errore, un ossimoro, un dono, un appetito, un rimpianto, una fantasia, un’utopia, una necessità, un’ucronia, un desiderio, un’invidia, una nostalgia. non te ne accorgi, ma ogni giorno sei un nomade inconsapevole, errante tra i pensieri della gente.

- michelangelo da pisa



برای ی یک نمونه هستی، یک اشتباه، یک ترکیب متناقض، یک هدیه، یک اشتها، یک پشیمانی، یک خیال، یک مدینه فاضله، یک ضرورت، یک جایگزین، یک اشتیاق، یک حسادت، یک نوستالژی. بدون اینکه متوجه باشی هر روز مثل یک خانه بدوش در فکر دیگران سرگردانی.



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/27/post-540/-
  • مطالب مشابه: ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از وقتی محل کار و ساعات کارم عوض شده اند دائما و بطور سیستماتیک در حال غر زدن - بخوانید چس ناله - هستم. دائما از توی ترافیک گیر و هدر دادن عمر عزیز و انرژی با ارزش در ترافیک و پشت چراغ قرمز می نالم و از اینکه عصر/شب دیر می رسم خانه می نالم.

امروز داشتم توی تاریک و روشن صبح توی اتوبان می راندم که یکدفعه یاد ترافیک های تهران و کرج افتادم. همین کرج خودمان ... توی ذهنیت مان بعنوان چس مثقال شهر ثبت شده ولی امان از وقتی که توی ترافیکش گیر می کنی. آنچنان گره کوری می خورد که آدم توی ذهنش را می کاود و سعی می کند آن چس مثقال شهر را یادش بیاید و بفهمد چرا باید اینهمه گره کور ترافیکی داشته باشد؟

یکدفعه یاد آ ین باری افتادم که توی کرج بودم و قرار بود دو نفر از عزیزانم مرا به خانه پدری برسانند - من در ایران رانندگی نمی کنم - و یک دوست عزیز تلفن کرد که"حتما باید ببینمت". تعجب هم چون درست روز قبلش با هم به بهانه عصرانه خوردن ملاقات کرده بودیم و از خودم می پرسیدم وسط این بحبوحه وقت نداشتنِ من چرا می گوید بیا فلان جا تا حتما ببینمت. 

بیا فلان جا همان و گیر ما در ترافیک همان! ترافیک که چه عرض کنم ... یک گره کور و تو ی که آن سرش ناپیدا بود! با بدبختی بالا ه رسیدیم به فلان جا و دیدم آن دوست عزیز و مهربان برایم یک شیشه از عطر خودش را یده بود چرا که روز قبل گفته بودم چقدر عطرت خوب است! (ظریف بینی دوستان راستی راستی قلب آدم را گرم می کند.)

می گفتم ... امروز صبح وسط جاده همه اینها را یادم می آمد و ناخودآگاه به خودم نهیب زدم: بیشین بابا دهاتی! آخه پشت چهار تا چراغ قرمز معطل شدن هم شد هدر دادن زندگی در ترافیک؟! عاقبت ی که جایی زندگی می کنه که حتی اتوبوس شهری هم نداره همینه دیگه. از سر تا ته دهاتش پنج تا چراغ قرمز بیشتر نیست و پشتشون پنج دقیقه بیشتر معطل ماندن می شود آه و فغان از ترافیک سنگین و هدر رفتن عمر با ارزش. خدایا توبه ...!



اطلاعات

یک هفته سخت و سگی!
کار سخت و سنگین است، مشتری ها عصبانی و موی دماغند و نمی دانی به کدام مرگ بمیری: انبوه کارهای هر روز را انجام بدهی یا به ساز مشتری ها ب ی که یک روز msa می خواهند و یک روز دیگر اندازه خصوصیات اصلی محصول را در یک سال گذشته، یک روز دیگر مدرک می خواهند برای آموزش پرسنل و یک روز دیگر هزار تا درد و بلای دیگر. هوا سرد و برفی ست و هر روز مکافات داری برای پاک یخ از ماشین و رسیدن به موقع سر کار. به رسم قدیم ِ "زپلشک آید و زن زاید و مهمان از در رسد"  هم هستی و نمی دانی از دل درد و کمر درد به کدام بیابان پناه ببری. باید کار کنی و خوب هم کار کنی و لبخند هم بزنی تا ی نفهمد داری ریق رحمت را سر می کشی. 
شب خسته می رسی خانه و یک دوش هم نمی توانی بگیری از بس ح اب است. چه می کنی؟ روز بعد موها را سفت جمع می کنی تا نشسته بودنشان کمتر به چشم برسد. بلوز یقه اسکی می پوشی تا از سرما در امان باشی و همانطور که صبحت را شروع می کنی که دل توی دلت نیست که هفته تمام شود و دمی در آسایش باشی، یکی با دل خجسته و بی خبر سر می رسد و می گوید: واو! چقدر هستی!! 
یعنی اصصصصصصن یه وضعی!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/25/post-536/نسبی
  • مطالب مشابه: نسبی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

- هر وقت یکی از ستارگان دهه هشتاد و نود می میرد انگار بخشی از وجود مرا هم با خود می برد. بعضی وقتها دلم می خواهد به آنها یادآوری کنم که یادشان باشد "حق مردن" ندارند! نمی توانم فکر کنم که صدای jesus to a child  دیگر زنده نیست.

- حالا خوبست فقط دو شب بیرون از خانه خو دم و آنقدر هم بهم خوش گذشت، اما نمی دانم چرا اینقدر دلم برای ولایتم تنگ شده بود! وقتی به چند کیلومتری اش رسیدم ناخودآگاه آنچنان نیشم باز شد که نگو ...! یاد آن جوک قدیمی افتادم که طرف می رود مسافرت و اول راهی و در چند کیلومتری ولایتش گرفتار غم غربت می شود طوری که باد لاستیک را خالی می کند و عمیق نفسش کشیده، می گوید: آه! باد وطن!!

- ناهار کریسمس در سنت ایتالیا بسیار مفصل و طولانی ست. دیروز در رستوران سرو ناهار از ساعت 13 شروع شد و 16.30 پایان گرفت. با اینکه حواسم بود به خوردنم و نان و گریسّینی هم نخوردم، باز هم در حال ترکیدن بودم! خودتان قضاوت کنید: چهار پیش غذا، دو تا بشقاب اول (حالا گیرم فقط بهشان توک زده باشم)، دو تا بشقاب دوم و دسر. از رستوران تا سوییتم را قل قل خوردم و عین یک مار پیتون چند ساعتی با شکم به روی هوا دراز کشیدم تا کمی هضم صورت بگیرد! خدا را شکر که پای کوه بودم و کمی قدم زدن در سربالایی حالم را جا آورد. شام بی شام ولی!

- تا به حالvin brulè را چشیده اید؟ گرم و شیرین و معطر از دارچین و میخک است. از آن نوشیدنی هاست که به سختی می شود در موردش خودداری کرد. همانطور که در گوشه ای از بار نشسته بودم و سرم داخل کتاب بود دو تا لیوان بزرگش را مزه مزه کنان تمام .

- می دانستید که نوشتن کتاب "یک مرد" سه سال طول کشید و در این سه سال اُریانا فالّاچی به قول خودش در یک "تونل تنهایی" زندگی کرد؟ در سه سالی که گذر فصل ها را از تغییرات درخت گل جلوی پنجره اتاقی فهمید که درش خود را حبس کرده بود. سه سالی که در طولشان فقط دو هفته از آن اتاق بیرون آمد تا بالای سر مادر در حال احتضارش باشد. وصفش از مرگ مادر دل اش است. خیلی گریه .

- میدانستید بغیر از کتاب دو جلدی "مصاحبه با تاریخ" ، یک کتاب دو جلدی "مصاحبه با قدرت" هم وجود دارد؟ این کتاب با شرح ماجرای نوشتن "یک مرد" شروع می شود و اینکه چه شد که اریانا فکر کرد ممکن بود پاناگولیس هم اگر به قدرت می رسید تبدیل به یک موجود چندش آور مثل ژنرال لوآن میشد. (ژنرال لوآن ِ جنگ ویتنام). همان ژنرالی که ع ش در حال شلیک به سر یک ویت کنگ دست بسته دور دنیا چرخید. همان ژنرالی که در خبرها آمد که کشته شد ولی در واقع با یک پای در یک رستوران دورافتاده در ویرجینیا ماهی و چنگ می پخت و برای مشتری ها سرو می کرد. همان ژنرالی که بعد از تبدیل شدن به یک آشپز معمولی، شد یک آدم معمولی و به سختی میشد فکر کرد همانی ست که به یک ویت کنگ دست بسته شلیک کرد.

- وقتی فصل اول "مصاحبه با قدرت" را می خواندم فهمیدم چرا نمی توانم کتاب نیمه کاره ام را تمام کنم. مگر می شود وقتی بیشتر زمان، زمان مفید روزها، در روزمرگی ها می گذرد درست و حس نوشت و چیزی نوشت که به لعنت بیارزد؟!

- بعید می دانم "مصاحبه با قدرت" به فارسی ترجمه شده باشد. مگر می شود صراحت و لحن گزنده اریانا را در مصاحبه با ی در ایران تحمل کند؟! اما خ خیلی خندیدم!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/06/post-525/از-هر-دری-44
  • مطالب مشابه: از هر دری 44
  • کلمات کلیدی: کتاب ,مصاحبه ,قدرت ,ژنرالی ,رستوران ,همان ژنرالی ,جلدی مصاحبه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

می توانم اسمش را بگذارم گول زدن خودم! واقعیت اینست که منهم دوست داشتم میشد تعطیلات طولانی داشته باشم و یک سفر - هر چند کوتاه - می رفتم پیش خانواده ام، اما نشد. نشد و تعطیلات من و خیلی از همکارانم شد همان دو سه روز تعطیل رسمی ِ قرمز رنگ تقویم اما خوب ... نمی شود محاسن این روزها را هم نادیده گرفت:

بخش مهمی از افراد شاغل تعطیلند و خیابان ها و جاده ها خلوتند. عصر برگشتن به خانه بدون تحمل صف طولانی ماشین ها و اتوبان شلوغ خیلی عالیست!

جزو همان آدمهای تعطیل، مشتری های ما هم هستند. ای خدا ...! دیگر یادم رفته بود کار در خلوت و تمرکز بدون اینکه حضور مشتری در شرکت جسما یا از طریق کنفرانس های تلفنی طولانی مزاحمت و تنش ایجاد کند چه مزه ای می دهد. راندمان کارمان بالا رفته است عجیب!

صبح ها که outlook را باز می کنم و می بینم حتی یک ای میل هم ندارم از ذوق و شادی می خواهم بمیرم! یادم رفته بود صبح ها چقدر قشنگند و شروع کار چقدر آرام و دلپذیر است بدون اینکه رفقای borg warner, ford, valeo و ... موی دماغ باشند! خدای مهربان کاری کن به این مردمان آنقدر تعطیلات خوش بگذرد که دیگر برنگردند سر کارشان!

خستگی بدنی بخاطر کار زیاد خیلی عالیست! کار زیاد با اعصاب آرام نعمتی ست که خیلی وقت بود تحت فشار و جنگ اعصاب برخی مشتری های بد قلق فراموش کرده بودم. شب برمیگردم خانه و از خستگی در حال غش و ضعفم اما به راحتی فکر می ارزد. خیلی هم می ارزد! 



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/08/post-526/نیمه-پر-لیوان
  • مطالب مشابه: نیمه پر لیوان
  • کلمات کلیدی: خیلی ,مشتری ,طولانی ,تعطیلات ,بدون اینکه ,یادم رفته ,خیلی عالیست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

جنبه های زیادی از فرهنگ ی / سنتی ایرانی را دوست ندارم و برایم آزار دهنده اند اما یکی از مز ف ترین هایشان تلقی این فرهنگ ها از ت است و خط کشی های پر رنگ و ت زدگی در حدی که کلا انسانیت محو و نابود می شود. حالا خوبست که "اشرف مخلوقات" بودن انسان از ادعاهای گنده انه همین فرهنگ هاست! نمی دانم چطور می شود این ضد و نقیض ها را یکجا جمع کرد و پذیرفت.

نمی توانم تصور کنم که چطور ممکن است به انسان / انسان ها به چشم های متحرک نگاه کرد که بدون دخ کشش فکری، روحی و حسی دائم در فکر و خیال و قصد در هم آمیختن باشند. مگر می شود؟! مگر می شود آدم به هر ی و هر نا ی فقط به صرف اینکه متعلق به جنس مخالف است کشش پیدا کند؟ مگر می شود بدون کمترین feeling و تمایلی به ی روی آورد؟ استثناها را کاری ندارم چون می دانم نینفو ما نیا ک ها هم وجود دارند ولی در غیر از این حالات خاص آدم به همه ی که گرایش و میل ندارد، دارد؟!

اینرا هم می دانم که تربیت آدم ها از دوران کودکی تاثیر مهمی روی رفتار دوره بزرگسالی او دارد. دست پرورده فرهنگ " ی" (!) می شود هم اویی که برایش زن و مرد های متحرک هستند و رفتار خودش هم از همان نوع و جنس خواهد بود. برخورد با این آدمها مخصوصا وقتی سعی می کنند این بینش و تفکر خود را قایم کنند خیلی آسان نیست. یک جایی بالا ه بوی شان را می دهند و آدم را حس ناامید می کنند.

من از معتقدان سفت و سخت امکان پذیر بودن دوستی و رفاقت بین زن و مرد هستم  و بدترین ناامیدی هایم در دوستی را از مردهایی دریافت کرده ام که یک جایی لو داده اند که آدم ِ دوستی و رفاقت نبوده اند و فقط ادایش را در می آورده اند. 

نمی توانم قبول کنم که دوستی بین زن و مرد ممکن نباشد. چرا نباید ممکن باشد؟ مگر غیر از اینست که هر دو انسان هستند و خیلی قبل از اینکه متعلق به یک جنس خاص باشند، انسان هستند؟ مگر می شود خصوصیات انسانی را در درجه دوم نسبت به ها و هورمون ها قرار بدهیم؟ مگر می شود هر محبتی، هر تماس دوستانه ای، هر آغوش و هر بوسه ای از جنس باشد؟ اگر ی را ببینم که واقعا اینطور فکر می کند تنها چیزی که می توانم به او بگویم اینست که به سلامت خود شک کند و بطور جدی به فکر پیدا یک درمانگر خیلی خوب و ماهر باشد!



اطلاعات

نقل از مسعود سلطانی:


آقای ایرج نوذری در مراسم دنیا فنی‌زاده به فرزندان وی توصیه کرده است که سرشان را بالا بگیرند چرا که مادرشان مرد بوده است. از نظر معرفت مرد مرد بوده است.

آ این چه ذلتی است که مادر آدم زن باشد. کاش پدرها می‌توانستند با حفظ سمت مردانگی و معرفت ذاتی کثیری که در وجودشان به ودیعه نهاده شده است، کمی هم مادر باشند. آن وقت هیچ فرزندی مجبور نبود شرمنده زن بودن مادرش باشد و همیشه سربالا راه می‌رفت و افتخار می‌کرد.

نقل از مهشید راستی:

مادر من به مرد می خواست فحش بده می گفت : از زن کمتره . به زن هم می خواست کردیت بده می گفت یه پا مرده . و به خودش هم می گفت : از هیچ مردی کمتر نیستم !
به این می گن ذلت نهادینه شده !


اطلاعات

دلتنگم و دیدار تو درمان منست

بیرنگ رخت زمانه زندان منست

بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی

آنچ از غم هجران تو بر جان منست

رباعیات مولانا



اطلاعات

درست نیست که فاصله آدم ها را از هم جدا می کند

آدم ها از یکدیگر حتی در چند قدمی قلبشان هم جدا می شوند

می روند و محو می شوند در فضای خالی دستی

که نتوانست دستشان را محکم بگیرد.

om shanti



عشق چیزی ست که می تواند تاریخ را زیر و رو کند

می تواند یک روح را لعنت کند یا آنرا به بهشت اعلی برساند

فقط به شانس بستگی دارد.

آلدا مرینی



اطلاعات


خیلی بد است توی سن و سال من یکدفعه قطعیت ها و باورهای اساسی آدم فرو بریزد و ریز ریز شود. 

آدم عمری را به کتاب خوانی از هر نوعش می گذراند و کلی از خاطرات قشنگ زندگیش به کتاب ها و شخصیت هایشان گره می خورد بعد یهو یک روز قشنگی تبلیغ انتشار دوباره زنجیره کتاب های تِن تِن را می بیند و یهو از جا می پرد که ای بابا! اویی که من می خواندم و کلی ازش خاطره دارم و کلی با دوستان و خواهرها در موردش حرف زدیم و هنوز که هنوز است حرف های با نمکش را نقل قول می کنیم که تَن تَن بود بابا جان!


کورّیریه دلّا سرا دارد زنجیره کتابهای ماجراهای تن تن و میلو را باز نشر می کند و من ِ س گنده هم از شنیدنش قند توی دلم آب شد و فوری رفتم اولین جلد منتشر شده اش را یدم که ماجراهای تن تن در شوروی ست. 


یواش یواش باید به بطور جدی به فکر عوض خانه باشم. حجم کتابهایی که دارم می م دیگر خیلی دارد زیاد می شود و رویم هم نمی شود دوباره کارتن کارتن مشان و بدهم به خانم مهربان همسایه بگذارد در انباری اش. همان کتابهای و جزوه هایم کافیست که مزاحمت ایجاد می کنند.


یاد دوران بچگی و نوجوانی و دوباره خوانی کتابهایش قیمت ندارد راستی راستی!

 


اطلاعات

امروز سر ناهار یکباره یاد بعضی خاطرات با نمک کودکی افتادم و حس از خنده ریسه رفتیم. 

- خیلی زود فهمیدم که کلا در طراحی و نقاشی نابغه بزرگی هستم! برع یکی از خواهرزاده هایم که تابلوهایش معرکه اند و باورش نمیشد که شیرینش در ساعت نقاشی مدرسه در برابر  تکلیف روز - یک گل که روی میز معلم گذتشته شده بود - با استیصال دست بلند کرد و از خانم معلم اجازه خواست که اگر می شود مثل هفته پیش یک سیب بکشد. برای من درجه سختی ترسیم یک گل در مقایسه با سیب بطور تصاعدی افزایش دارد! 

(وقتی ادای اجازه خواستنم را بطور زنده در می آورم خیلی خنده دار است. باور کنید!)

- اولین ش ت علمی ام در مدرسه در مقابل نوشتن عدد 4 بود! یادم است وقتی خواهرم توی آمادگی - قدیم ها قبل از اول دبستان بچه ها آمادگی می رفتند. من دو بار آمادگی رفتم. یک سال همراه با خواهر بزرگترم و یکبار دیگر برای خودم! -  اعداد را یادم می داد. 1 آسان بود: یک خط صاف. 2 همان یک بود با یک دندانه و 3 خط صاف با دو تا دندانه. ولی 4؟! ای خدای من ... عجب مصیبتی برای شیرین ِ پنج ساله! هر کاری می این 4 لعنتی را درست نمی نوشتم و خوب از آب در نمی آمد. آنقدر نوشتم و پاک که صفحه دفترچه ام سوراخ شد و منهم از سر ناراحتی گریه را سر دادم! 

- یکبار وقتی خیلی کوچک بودم مادرم مرا به برده بود و وقتی شستنم تمام شد حوله را تنم کرد و گفت برو به مهرنوش - خواهرم - بگو لباس تنت کند. منهم گشتی توی خانه زدم و دیدم مهرنوش نیست و فهمیدم که احتمالا توی کوچه با دوستانش بازی می کند. همانطور با حوله از درب خانه رفتم بیرون و از دور خواهرم را دیدم وبدو بدو شروع رفتن طرفش و کلی حاضران خندیدند! حالا بماند که دیدن یک فسقلی رسوایی و شرمندگی بهمراه ندارد و فقط یک صحنه خنده دار است دویدن توی خیابان با یک حوله! ولی خوب ... به شوخی می گفتم آها ... بیخود نیست با بدن خودم مشکلی ندارم و اگر قرار باشد روزی به ساحل نا تو را لیست ها/ نو د یست ها بروم برای شدن مشکلی نخواهم داشت!


پی نوشت. ممنون از احوال پرسی دوستان خوب. مخصوصا آن دوستی که قبلا هم به او  یادآوری کرده بودم بلاگش را خیلی دوست دارم. الان اضافه می کنم: پیغام هایتان را هم خیلی دوست دارم!



اطلاعات

  • منبع: http://ladolcevia.blogsky.com/1395/10/19/post-532/از-کودکی
  • مطالب مشابه: از کودکی
  • کلمات کلیدی: خیلی ,حوله ,خواهرم ,خنده ,دوست دارم ,خیلی دوست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بارش برف یک پدیده فرخنده و هیجان آور بود. از اول شب دل توی دلمان نبود که برف ببارد و صبح با اشتیاق از جایمان بلند میشدیم، حتی وقتی که هوای سرد خانه در تضاد مطلق با گرمای زیر پتو بود. با اشتیاق از جا بلند می شدیم و فوری دماغمان را به سمت آسمان بلند می کردیم تا ببینیم هنوز برف می بارد یا نه و بعد زمین را نگاه می کردیم تا ببینیم چقدر برف روی زمین نشسته است.

وقتی هنوز مسن و پیر و داغون و شاغل نبودیم و موجودیت مان غمگین و محدود به کار بیرون و کار خانه و م وماتش نبود از بارش برف ذوق مرگ میشدیم چون معنایش برایمان تعطیلی مدرسه و برف بازی بود.

اما از آنجا که مسن و داغون و شاغل هستیم و هم و غم مان و معضل بزرگ زندگی مان در آوردن یک لقمه نان است، ل در بارش برف اولین چیزهایی که می بینیم مشکلات تردد و یخ بندان روز بعد هستند. به شهر سفید پوش با دماغ اویزان و ذهن نگران نگاه می کنیم و باید کلی فکر کنیم تا یادمان بیاید خیلی سال قبل کودکی بودیم که ورا و بالاتر از سرما و دردسر رفت و آمد و بی حس شدن دست و پا، فقط شادی و لذت می دید!



اطلاعات

آخرین ارسال ها