شازده

توی زنجیره ی مشکلات زندگی، بابا ها مثل پلاسکو می مونن. اولش آروم آروم و ایستاده می سوزن، ولی توی یه لحظه ی غیرمنتظره در هم می شکنن و می افتن...


اطلاعات

١-

علت اینکه یک بند پست های کوتاهِ بی محتوا از خودم ساطع می کنم، فقط و فقط عدم دسترسی به سیستم کامپیوتره. با گوشی تایپ سخته، ویرایش سخته، نیم فاصله نمیشه زد و اعصاب مصاب دا یوخدی! :/

به امید خدا، با اولین سیستم دم دست که گیرم بیاد، یه پست شیش متری خواهم نگاشت! :))


٢-

پیرمرد/پیر ی ترک، به هواپیما میگن ایری پالان! (بخونید؛ airy palan) به قطار میگن تِرَن. توی ترکی به تفاله ی چای میگیم تیلیف. یا tealeaf که همون tea به علاوه ی leaf هست. برگ چای! تبریزیا به ماست میگن یوئورت یا تقریباً همون yogurt.

شاید اگر بیشتر فکر کنم نمونه های مشابه بیشتری بیابم. زیادن.

نمی دونم سر منشأ کلماتی که ریشه ی انگلیسی دارن ولی توی ترکی استفاده میشن از کجاست، آخه شمال غرب ایران کلاً در قدیم هم با شوروی درگیر بوده و اصولاً اگر کلمه ای هم قرار بوده وارد زبانمون بشه، باید از زبان روسی وارد می شده! :|


٣-

دقیقاً یادمه ای علمی تخیلی قدیمی چه آینده ی خفن و تکنولوژیکی برای سال ٢٠٢٠ متصور بودن! سه سال بیشتر نمونده و هنوز هیچ روباتی ندارم که ظرفامو بشوره!


٤-

از سازمان محیط زیست جهانی خونه مون نامه فرستادن و تهدیدمون که اگر به فعالیت های ضد محیط زیستی مون ادامه بدیم، از ما درخواست غرامت می کنن. گویا «بان کی مون» هم اقدامات مادرم در نابود ا یستم های بومی این منطقه رو محکوم کرد.


چرا؟


چون مامان هر موقع میاد پیشم، دوره میفته و زیستْ بوم عظیمی از باکتری ها، جلبک ها، خزه ها و قارچ ها رو نابود می کنه! موجودات نازنینی که من در طی یک الا دو هفته در سطح خونه پرورده بودم!


٥-

این تابستون سفرهای تنهایی رو کلید خواهم زد. برنامه دارم براش. ببینید از کی گفتم! از پنج ماه قبل!

فقط نمی دونم اول برم اصفهان تا میرزا بریونی مهمونم کنه و علی یه هارد و آهنگ بهم بده (پرتقالم خودش میدونه چطور سو رایزم کنه چون چیزی به ذهنم نمی رسه الان! :دی) یا اول برم روستایِ تِد اینا، محیط زیستشونو آلوده کنم؟:)))


٦-

سیگاری اگر هستید به خودتون مربوطه، ولی لطفاً وقتی دارید با من حرف می زنید، دود سیگارتون رو فوت نکنید توی صورتم!


٧-

حرف خاصی دیگه ندارم. من خوبم، شما چطورین؟ :)


اطلاعات

کلاً این روزها انگار روزهای دورهمی و میتینگ رفتنه!

امروز رفته بودم یه دورهمی شونزده نفری با ی ری بچه های مجازی که خب، دلیلی نداره توضیح بدم «کیا؟» چون نمی شناسیدشون!


الان حرفی که می خوام بزنم اینه که اگر از افراد مجازی تصور به خصوصی دارید که در طی مدتی طولانی بر اثر خوندن نوشته های اون فرد در شما شکل گرفته، شاید بهتر باشه کلاً در واقعیت باهاشون دیدار نکنید!


امروز من متوجه شدم «لرد ولدمورت»ـی که چهارساله در فضای مجازی نوشته هاش رو می خونم، در واقع یه دخترِ ریزه میزه ی خنده روئه و به هیچ وجه اون آدم جدی و بی اعصاب و اون شخصیت کاریزماتیکی که من ازش تصور می نیست!


نابود شدم اصن! :/


+ قول میدم به زودی کامنتا رو جواب بدم!


اطلاعات


دیگر هیچوقت با هیچ آدم مجازی ای دورهمی نمی روم! :(


اطلاعات

- معیارات برای ازدواج چیه؟

- ندارم.

- نمیشه که معیار نداشته باشی! جداً، معیارات چیا هستن؟

- از الان به این مسائل فکر می کنی؟:دی فکر ن تا حالا.

- حالا یه چیزی بگو. نمی میری که!


[اندکی مکث]

- خب... مثلاً... اولاً که خانواده دار باشه... دوماً که... خب... عاقل باشه... سوما که ظاهرش خوب باشه...

- یعنی حاضری با یه دخترِ زشتِ عاقل ازدواج کنی دیگه؟

- نه، اشتباه متوجه شدی! وقتی برام عاقل بودن مهمتر از زیباییه یعنی بینِ دخترایِ عاقل، خوشگل ترینشون رو انتخاب می کنم، نه بینِ دخترای زیبا، عاقل ترینشون!:دی

- یه جوری میگی انگار همه هم ریختن با تو ازدواج کنن!

- خو لامصب خودت پرسیدی گفتی یه چیزی بگم! :| من که همون اول گفتم به این مسائل فکر نمی کنم! :|


اطلاعات

سلام.

1-
بی‌‎مقدمه بگم! هرگونه انتقادی راجع به قالب دارید، ناوارده! :| سرجمع بیست دقیقه برای ویرایشش وقت گذاشتم که از اون بیست دقیقه، یک ربعش رو صرف هِدِر . که خب، این بهترین قالبیه که می تونستم توی بیست دقیقه دست و پا کنم! :/

2-
ی می‌دونه چطور می‌تونم اندازه‌ی پیشفرض فونت‌ها رو بیشتر کنم؟

3-
بریم سر وقت «وقایع اتفاقیه»!

از کجا بگم؟ چند وقته وبلاگ «گلبول سفید» رو بستم اصلاً؟ یه هفته؟

باید گفت که از وفات حجت‌ال (آیت‌الله؟ نمی‌دونم به خدا!) هاشمی رفسنجانی متأثر شدیم. واقعیت اینه که من تا قبل از وفاتشون خیلی دلِ خوشی ازشون نداشتم، اما باید قبول کرد که تمام اهالی سیاست در ایران، به نوعی دارن در جهت پیشرفت و ترقی کشور تلاش می‌کنن... وقتی که هدف مشترکه، با وجود تمام اختلاف نظرها، چرا نباید به خاطر از دست رفتن فرد بزرگی مثل ایشون، ناراحت نباشیم؟!

برای دیروز ( - بیست و چهار دی) قرار یک میتینگ با یک سری از بچه‌های مجازی داشتیم. یه جشن تولد. که کنسل شد! در عوض مادر رو که خیلی پیش نمیاد برای مدت طولانی پیشم باشه رو برداشتم و رفتیم به یکی از مناطق تفریحی خفن تهران. :))
که البته به علت لاکچری بودن مکان مورد نظر، از بردن نام یا انتشار تصاویر معذوریم! :دی

اتفاقی که اون جا افتاد این بود که من برای اولین بار در عمرم از فاصله‌ی خیلی نزدیک* «مست» دیدم! یعنی از دور دیدم که چند نفر با یونیفرم هلال احمر دارن به ما نزدیک میشن... دقت که دیدم در واقع دارن یک نفر رو می‌کِشن.
جلوتر که اومدن، فهمیدم یارو چیزی خورده و مست کرده. این مکالمه هم بین‌ـشون در جریان بود:

پیرمرد مست:
- ای بـــــ...ـابـــــ...ـا! چـــــیــــه مگــ...ــــه؟!

عضو هلال احمر در حال کشیدن پیرمرد:
- عیبی نداره، ما هم می‌خوریم! بیا، چیزی نیست... :دی

4-
سناتور تِد، در اقدامی شایان تقدیر کافه‌ای مجازی به نام «کافه بلاگر» مفتتح نموده (افتتاح کرده) که در اون شعر و متن ادبی و داستانِ کوتاه و... به اشتراک می‌ذاره. هر شب ساعت نُه. ارزش دنبال رو داره. :)

5-
می‌پرسید چرا هویت مجازی وبلاگیم رو عوض ؟ بی‌شوخی، هیچ دلیلی مضاف بر «دلم خواست!» به ذهنم نمی‌رسه!:|

ضمناً، وبلاگ قبلی رو «حذف» ن . یعنی از گزینه‌ی «تغییر آدرس» استفاده . پس نوشته‌ها و پست‌های قبلیم سر جاشون هست. فقط به ح «پیش‌نویس» در اومدن. به خاطر احترامی که به کامنت‌هاتون قائلم! :دی

اصلاً به جای این حرفا، بیاین و با ایشون خداحافظی کنید؛
:)))))

همین دیگه...
ممنون از اینکه با دیدن درِ تخته شده‌ی وبلاگ، ترک نکردید اینجا رو.

پی‌نوشت:
چرا همه‌تون متولدین دی ماهین آخه؟ چرا واقعاً؟ اونم وسط این سرما! :/
تولد همه‌ی شما ده-بیست نفر دوست و آشنای مجازی مبارک! :| :)))


پاورقی: ــــــــــ
* البته از فاصله‌ی دور هم قبلاً یکی دوبار دیده بودما! :)))


اطلاعات

یک موقعی بود که تقریباً هر روز می رفتم خانه شان. هم به خانه ی بدجوری علاقه مند بودم، هم دختر ام یکی بهترین هم بازی هایم بود و هم این که خانه هایمان به هم نزدیک بود.
شوهر ام، علی آقا، بدجوری سیگاری است. اصلاً به خاطر همین است که بنده ی خدا، الان که حدود سیزده - چهارده سال از آن موقع می گذرد، نمی تواند محض رضای خدا، یکبار با آرامش نفس عمیق بکشد.

می گفتم... خیلی سیگار می کشید، شاید اغراق نباشد بگویم روزی یک پاکت. اما به خاطر رعایت حال من و بچه های خودش، مراعات می کرد و سیگارش را یا در حیاط بزرگ خانه شان می کشید، یا در اتاق خوابشان با در بسته.

ما هم دور از بوی سیگار، از صبح تا شب در خانه بازی می کردیم. معمولاً هم شب ها که پدر و مادرم می آمدند من را ببرند، از فرط بازی آن قدر خسته می شدم که قبل از رسیدنشان، می رفتم و تِلِپ روی تخت خواب ، می خو دم. پدر و مادرم هم می آمدند و مرا که غرق خواب بودم برمی داشتند و می رفتند.

این ماجرا در نظر ی مشکلی نبود تا این که بنا به دلایلی، چند روزی نتوانستم بروم خانه ی ... آن موقع بود که نیمه شب از خواب پ و با صدای بلند جیغ داد : «من علی آقا رو می خوااااام!»

پدر و مادرم مات و مبهوت مانده بودند که این بچه چه مرگش شده که نصف شبی هوس شوهر اش را کرده! پدرم با شوخی گفته بود:
- آخه به کی بگم بچه ام نصف شبی هوای باجناغمو کرده؟ :|

تا اینکه کمی بعد، حدس زدند که لابد من معتاد بوی سیگاری شده ام که علی آقا در اتاق خوابشان می کشیده و تخت خوابشان هم به خودش گرفته!
این بود ماجرای اعتیادم به سیگار در دسالی، که خوشبختانه خیلی زود به همت بابا و مامان، رفع و رجوع شد!

اطلاعات

بعضی دلخوشی‌ها هم زمان خودشان را دارند! یعنی یک زمانی می‌رسند که تنها دلخوشی شما می‌شود یادآوری دلخوشی‌هایی که به اقتضای سِنّتان دیگر از دست رفته‌اند. البته آن مال نود-صد سال بعد است!

به هر حال دلم خواست از بعضی از دلخوشی‌های گذشته‌ام بگویم. از دسالی شروع می‌کنم، تا آنهایی که همین اوا از کفم رفته‌اند! که البته یادآوریشان هم به نوبه‌ی خودش شیرینی خاصی داشت.


1- تاتی‌تاتی! فکر کنم یکی از بهترین تفریح‌های حدود دو سالگی‌ام این بود که پاهایم را بگذارم روی پاهای یک بزرگتر و همینطوری تاتی‌تاتی راه برویم! :)

2- پرواز در آسمان، بر هواپیمایی از جنس کف پا!

از اینها؛


3- باز دهانم تا هواپیماهایی که حامل غذاهای بدمزه‌ بودند در آشیانه‌شان فرود بیایند!


4- معلم‌بازی با یکی از خواهرهای بزرگترم. اینطوری که یک برگه‌ی a4 را می‌چسباند به دیوار و یک صندلی برای من می‌گذاشت تا شاگردش بشوم! نه تنها بازی لذت بخشی برایِ منِ چهارساله و اویِ ده ساله بود، که کلی هم آموزنده بود! و باعث شد که من در چهارسالگی خواندن و نوشتن را بیاموزم.


5- چسباندن استیکرهای حیوانات روی دفترهای پیش‌دبستانیمان! هرچه هم حیوان موردنظر وحشی‌تر و ترسناکتر تر بود، ما بیشتر آن را به رخ هم می‌کشیدیم و ف فروشی می‌کردیم!


6- جشن تولد شش سالگی‌ام یک جشن تولد خاص بود! چرا که من در اوایل محرم به دنیا آمده بودم و تا پنج سالگی، تولدم می‌افتاد توی محرم و صفر و جشنی در کار نبود. در شش سالگی‌ام، پدر و مادرم با یک جشن بزرگ، حس پنج سال قبل را تلافی د!


7- خیره شدن به اسباب‌بازی‌ها از پشت ویترین مغازه. لذتی که در این کار بود، در یدن خود اسباب‌بازی‌ها نبود!


8- سوال پیچ مادر در رابطه با نحوه‌ی تولید بچه پس از ازدواج زن و شوهر :| هرچی هم به ذهنتان خطور کرد، و ‌ی محترمتان است. :|


9- کلاس اول دبستان که اصلاً کلّش دلخوشی بود! :))


10- وقتی که فهمیدم با «هاشم» که کلاس تکواندو می‌رفت و می‌آمد تمام فنونش را روی ما اجرا می‌کرد ( :| ) چطور برخورد کنم که آدم بشود و دیگر کتک‌کاری و زورگویی نکند!


11- در سال دوم دبستان چون با اختلاف زیادی، شاگرد اول کلاس بودم، محبوب‌ترین شاگرد کلاس بودم و فرمانروایی خودم را در کلاس داشتم! با یک عالمه مُرید که همیشه حرف را حرف من می‌دانستند. [آیکن خنده‌ی ی]


12- مبصر شدنم در کلاس دوم دبستان، اولین تجربه‌ی مبصر شدنم بود! با بیست رأی موافق از یک کلاس بیست و چهارنفری! این که یک عده را می‌نوشتم در لیست خوب‌ها و مورد تشویق معلم واقع می‌شدند و یک عده را می‌نوشتم در لیست بدها با کلی ضربدر جلوی اسمشان تا معلم تنبیهشان کند، اصلاً حس دیکتاتوری و قدرت مطلق کلاس به من دست می‌داد! :دی [خنده‌ی ی مجدد!]


13- خانم فتحی، معلم سوم دبستان. عاشقش بودم و هستم، او هم مثل یک مادر عاشقم بود و هست! هنوز هم گاهی زنگ می‌زند خانه‌مان و حالم را می‌پرسد.


14- قِل دادن گلوله‌های برفی از بالای سطح شیبداری در مدرسه‌مان. وقتی که می‌رسیدند به پایین سطح شیبدار، از یک گلوله‌ی کوچک اندازه‌ی یک توپ فوتبال، تبدیل می‌شدند به یک  گلوله‌ی بزرگ به قطر یک متر!


15- سوم دبستان بود که «عطا» آمد کلاسمان! او هم یک بچه زرنگ بود و به سرعت موفق شد امپراطوریِ دوم دبستان من را تجزیه کند و بشویم دو پادشاه در یک ولایت! آن موقع بود که سلسله جنگ‌های بزرگی در سطح مدرسه و پسامدرسه برای تسلط بر کلاس و به دست گرفتن قدرت مطلق بین ما طرفدارانمان در گرفت! :دی

البته این در زمان خودش خیلی دلخوشی نبود، ولی الان جزء خاطرات باحالم طبقه‌بندی می‌شود! :/


17- وقتی که در کمال فروتنی و ایثار و تواضع اجازه دادم تا با وجود این که شاگرد اول کلاس بودم، اسم عطا را بزنند روی بنر شاگرد اول‌ها.


18- این که آ سر با عطا آشتی و متحد شدیم!


19- این که سال چهارم دبستان را جهش . یعنی تابستان خواندم و امتحان دادم و رفتم سال پنجم. خیلی کیف داشت، اولین روز مدرسه در سال پنجم دبستان، هم‌کلاسی‌های سابقم که آن موقع می‌رفتند کلاس چهارم، هی داد می‌زدند که: «چرا توی صف پنجمیا وایستادی؟ بابا اشتباهه، بیا این صف!» و من در جواب فقط لبخند می‌زدم!


20- دوست‌های جدید. محمدرضا، فراز، مسعود، علیرضا. بهترین دوست‌های آن موقع و حال حاضرم.


21- این که دیگر در سال پنجم، با شاگرهایی که یکی دو سال از من بزرگتر بودند، نمی‌توانستم به راحتی شاگرد اول شوم برایم آغاز سخت‌کوشی بود. اولین تجربه‌ی سخت‌کوشی هم خودش دلخوشی است دیگر!


22- این که اسمم در مجله‌ی قلم‌چی چاپ شد! رتبه‌ی تک رقمی قلم‌چی برایم حکم رتبه‌ی تک‌رقمی کنکور را داشت!


23- گریه‌ی محمد رضا وقتی که پدر و مادرم خواستند مدرسه‌ام را عوض کنند، برای اولین بار به من فهماند که معنای «دوستی» چیست. این خودش دلخوشی است دیگر!


24- این که پدر و مادرم با دیدن گریه‌ی محمدرضا، تصمیم گرفتند مدرسه‌ام را عوض نکنند، برای اولین بار به من فهماند که چقدر برای دوستی‌هایم ارزش قائلند.


25- سفر حج در ده سالگی و برآمدن از تمام اَعمال و فرایض حج!


26- قبولی از تیزهوشان و ورود به مقطع اول راهنمایی در ســازمان مــونگلان پــرت‌شده از دبستان! (سمپاد :دی)


اطلاعات

قدردانی

دمشان گرم آنانی که سبب شدند در رفتن صدای یک ضد هوایی باعث تعجب و بهت و حیرت مردم شود. باید قدر بدانیم آنانی را که باعث شدند صدای تیراندازی برایمان غریبه باشد.

دمشان گرم.

#سخی


پ.ن.: نمی‌دانم نگارنده‌ی پاراگراف فوق راضی به لینک وبلاگش هست یا نه، به خاطر همین لینک ن . شما بخوانید «برگرفته از  یک وبلاگ موقت».


اطلاعات

توصیه می‌کنم که این شعر رو تا آ بخونید! :)


اگر کنج خلوت گزیند ی / که پروای صحبت ندارد بسی

مذمت کنندش که زرقست و ریو / ز مردم چنان می‌گریزد که دیو

وگر خنده‌رویست و آمیزگار / عفیفش ندانند و پرهیزگار


مذمت = بدگویی، سرزنش

زرق = دو رویی

ریو = مکر و حیله

~~~

غنی را به غیبت بکاوند پوست / که فرعون اگر هست در عالم اوست

وگر بینوایی بگرید به سوز / نگون‌بخت خوانندش و تیره‌روز

~~~

وگر کامرانی درآید ز پای / غنیمت شمارند و فضل خدای

که تا چند ازین جاه و گردنکشی؟ / خوشی را بوَد در قفا ناخوشی

وگر تنگدستی، تُنُک‌مایه‌ای / سعادت بلندش کند پایه‌ای

بخایندش از کینه دندان به زهر / که دون پرورست این فرومایه دهر

تنک‌مایه = بی‌پول، بی‌سرمایه، فقیر

~~~

چو بینند کاری به دستت دَر است / حریصت شمارند و دنیاپرست

وگر دست همّت نداری به کار / گداپیشه خوانندت و پخته‌خوار

پخته‌خوار = مفت خور، گداصفت

~~~

اگر ناطقی طبل پر یاوه‌ای / وگر خامشی، نقش گرماوه‌ای

~~~

تحمّل‌کنان را نخوانند مرد / که بیچاره از ترس سر برنکرد

وگر در سرش هول و مردانگیست / گریزند ازو، کاین چه دیوانگیست؟

~~~

تَعَّنُت کنندش گر اندک‌خوریست / که مگر روزیِ دیگریست؟

وگر نغز و پاکیزه باشد خورش / شکم‌بنده خوانندش و تن‌پرورش

وگر بی‌تکلف زید مالدار / که زینت بر اهل تمیزست عار

زبان در نهندش به ایذا چو تیغ / که بدبخت زر دارد از خود دریغ

وگر کاخ و ایوان منقَّش کند / تنِ خویش را وتی خَوش کند

به جان آید از دست طعنه‌ ن / که خود را بیاراست همچون ن

تعنت = عیب جویی و سختگیری

اهل تمیز = هوشیاران، دانشمندان

ایذا = اذیت و آزار

منقش = دارای نقش و نگار

وت = لباس، جامه

~~~

اگر پارسایی سیاحت نکرد / سفر کردگانش نخوانند مرد

که نارفته بیرون ز آغوش زن / کدامش هنر باشد و رای و فن؟!

جه ده را هم بدرّند پوست / که سرگشته‌ی بخت برگشته اوست

گرش حظ و اقبال بودی و بهر / زمانه نر ز شهرش به شهر

~~~

عزب را نکوهش کند ده‌بین / که می‌لرزد از و خیزش زمین

وگر زن کند گوید از دست دل / به گردن درافتاد چون به گل!

عزب = مردِ بی‌زن و مجرّد

~~~

نه از جور مردم رهد زشتروی / نه شاهد ز نامردمِ زشتگوی

~~~

غلامی به مصر اندرم بنده بود / که چشم از حیا دربرافکنده بود

ی گفت هیچ این پسر عقل و هوش / ندارد، ب به تعلیم گوش

شبی بر زدم بانگ بر وی درشت / هم او گفت مسکین به جورش بکشت

سعدی اینجا حکایت می‌کنه که توی سفرش به مصر، یه نوکر بی‌حیا و بی‌چشم و رو داشته! یکی بهش میگه که: «این پسر خیلی بیشعوره! برای اینکه ادب یاد بگیره باید گوشمالی ب !» اون شب که سعدی حس سر نوکرش داد و فریاد می‌کنه، همون یارو می‌گه: ببین چطوری بیچاره رو از سر خشم داره می‌کُشه!

~~~

گرت بر کَنَد خشم روزی ز جای / سراسیمه خوانندت و تیره‌رای

و گر بردباری کنی از ی / بگویند غیرت ندارد بسی

~~~

سخی را به اندرز گویند بس / که فردا دو دستت بود پیش و پس

وگر قانع و خویشتن‌دار گشت / به تشنیع خلقی گرفتار گشت

که همچون پدر خواهد این سفله مُرد / که نعمت رها کرد و حسرت ببرد

سخی = کریم، بخشنده، جوانمرد

سفله = پست، فرومایه

~~~

سخن نهایی:

که یارد به کنج سلامت نشست؟ / که پیغمبر از خُبث دشمن نَرَست!

خدا را [= تو را به خ ] که مانند و انباز و جفت / ندارد، شنیدی که ترسا چه گفت؟

رهایی نیابد از دستِ / گرفتار را چاره صبرست و بس!


#سعدی

#بوستان

#باب_هفتم

#در_عالم_تربیت


اطلاعات

یک ورژن کمتر دیده شده از قوانین مورفی هم هست که می‌گوید:
«اگر بدترین موقع برای ب یک موفقیت وجود داشته باشد، حتماً در همان موقع به آن خواهید رسید.»

یادم هست اول دبیرستان که بودم، بعد از ظهر یکی از روزهایی که آزمون‌های «پیشرفت تحصیلی» داده بودیم، در خانه داشتم محتویات کیفم را تخلیه می‌ که ناگهان به مورد عجیبی بر خوردم: پاسخبرگ آزمون در کیف جامانده بود!

اصلاً نمی‌دانم که چرا فراموش کرده بودم آن را تحویل بدهم یا چطور شده بود که مراقب آزمون که پاسخبرگ‌ها را تحویل می‌گرفت، از دستش در رفته بود و متذکر نشده بود که آن را تحویل بدهم. به هر حال، آن روز آن را گذاشتم روی میزِ وسط هال و فردا صبحش، در کمال صداقت بردمش و تحویل معاون مدرسه دادم.

از قیافه‌ی این مدلی:   ایشان که بگذریم، همکلاسی‌هایم وقتی فهمیدند که پاسخبرگ نزدیک بیست ساعت دستم بوده، دوره‌ام د که: «ای ناقلا! لابد همه‌ی جوابا رو وارد کردی و همه‌ی درسا رو صددرصد زدی!» من هم همچنان در عین صداقت، ادعایشان را رد و آن‌ها هم قانع شدند.

این ماجرا کم‌کم داشت به دست فراموشی س می‌شد که نتایج آزمون، با درخشش خیره کننده‌ی من اعلام شد و کاشف به عمل آمد که نه تنها در سطح مدرسه، که در سطح شهر نفر اول شده‌ام!

چشمتان روز بد نبیند، چنان شد که انگار به خاک سیاه نشستم! چنان به متقلب بودن شهرت پیدا کرده بودم که از آن روز تا چند هفته هرجا که می‌رفتم، یکجوری نگاهم می‌ د که انگار یک مُختلِس ( ‌کننده) هزارمیلیاردی جلوی چشمشان ایستاده!

و همانجا به این حکمت پی بردم که اگر بنا باشد آدم بدشانسی بیاورد، موفقیت‌هایش را هم با بدشانسی به دست می‌آورد. :|
به همین برکت. :|

+
اون مطلبه پیش‌نویس بود!

اطلاعات

واقعاً اگر ما «میرزا» را نداشتیم، چه می‌کردیم؟ :)


اطلاعات

سکانس اول

- ساختمون! ساختمون آتیش گرفته! نه، هنوز گسترش پیدا نکرده... مدارک؟ پولا؟ وای! عجله کن، قبل از این که اونا هم بسوزن باید درِشون بیاریم! دِ بدو لعنتی!


سکانس دوم

- ممد! گوشی من کیفیت نداره که! گوشیتو بده خب. حیفه نگیریم.


سکانس سوم

- تو رو خدا بکشید کنار! راه رو باز کنید! شما رو به حضرت عباس... سد راه نشید! ماشین آتش نشانی اونجاست... پشت جمعیت گیر ...


سکانس چهارم

[ماشین های آتش نشانی به هر زحمتی می رسند. نردبان ها بلند می شوند. آتش نشان ها عملیات را شروع می کنند.]


سکانس پنجم

[ساختمان فرو می ریزد.]

- یا حسیــن! یا حسیــن!

[ آتش نشان هایی که بیرون ایستاده اند دست از کار می کشند. دستهایشان را بر سر می گذارند.

آتش نشانی را می بینی که نام همکارش را فریاد می زند و می گرید... «رضا! رضــــــا!». امکان ندارد جان سالم به در برده باشند...]


سکانس ششم

[دوربین ها هنوز ضبط می کنند.]


سکانس هفتم

احمق هایی که ماجرا می کنند. خوش به حالشان، انگار باز هم بهانه پیدا کرده اند که به نظام و سیستم امدادرسانی و و فلان ارگان و فلان دستگاه بتوپند. حداقل مجال بدهید خون قهرمانان و عرق مسئولینی که نهایت سعیشان را د خشک بشود بعد حرف مفت بزنید!

احمق ها... احمق ها... احمق ها...


سکانس هشتم

مردمی که برای خون دادن جمع شده اند... قهرمانان شماره ی دو.


سکانس نهم

می گویند: بارها به پلاسکو تذکر داده بودیم.


سکانس دهم

خبر می رسد که عده ای هنوز زنده، اما محبوسند. خانواده هایی که هنوز امیدوار و چشم به راهند...


سکانس یازدهم

حالا مردم همه مفسّر و تحلیلگر و سیاستمدار و پیش وت امدادرسانی شده اند. لعنتی ها، خودتان اگر بودید لابد دوربین به دست نمی کردید!! لابد اگر به شما تذکر می دادند که ساختمان محل کار یا خانه تان فرسوده است یا باید سیستم اطفاء حریق جدید رویش نصب شود خیلی توجه می کردید!!


سکانس دوازدهم

من به خانه ام رسیدگی ن . اب شد. مقصر ت است و اورژانس و آتش نشانی و مردم کننده و و و آقایان؛ حجت ال و آیت الله ! :|


سکانس سیزدهم

مردم دو دسته شده اند: مرهم و نمک.

ضمناً، یکی هم «شکر گفت اندر آن خاک و دود / که دکّان ما را گزندی نبود»...


• به کامنت ها کمی دیر پاسخ خواهم داد. پیشاپیش ممنون از ادب و وقارتان.


اطلاعات

کلاً این روزها انگار روزهای دورهمی و میتینگ رفتنه!

امروز رفته بودم یه دورهمی شونزده نفری با ی ری بچه های مجازی که خب، دلیلی نداره توضیح بدم «کیا؟» چون نمی شناسیدشون!


الان حرفی که می خوام بزنم اینه که اگر از افراد مجازی تصور به خصوصی دارید که در طی مدتی طولانی بر اثر خوندن نوشته های اون فرد در شما شکل گرفته، شاید بهتر باشه کلاً در واقعیت باهاشون دیدار نکنید!


الان مثلاً من متوجه شدم ی که با نام «لرد ولدمورت» چهارساله در فضای مجازی نوشته هاش رو می خونم، در واقع یه دخترِ ریزه میزه ی خنده روئه و به هیچ وجه اون آدم جدی و بی اعصاب و اون شخصیت کاریزماتیکی که من ازش تصور می نیست!


نابود شدم اصن! :/


+ قول میدم به زودی کامنتا رو جواب بدم!


اطلاعات

یک موقعی بود که تقریباً هر روز می رفتم خانه شان. هم به خانه ی بدجوری علاقه مند بودم، هم دختر ام یکی بهترین هم بازی هایم بود و هم این که خانه هایمان به هم نزدیک بود.

شوهر ام، علی آقا، بدجوری سیگاری است. اصلاً به خاطر همین است که بنده ی خدا، الان که حدود سیزده - چهارده سال از آن موقع می گذرد، نمی تواند محض رضای خدا، یکبار با آرامش نفس عمیق بکشد.

می گفتم... خیلی سیگار می کشید، شاید اغراق نباشد بگویم روزی یک پاکت. اما به خاطر رعایت حال من و بچه های خودش، مراعات می کرد و سیگارش را یا در حیاط بزرگ خانه شان می کشید، یا در اتاق خوابشان با در بسته.

ما هم دور از بوی سیگار، از صبح تا شب در خانه بازی می کردیم. معمولاً هم شب ها که پدر و مادرم می آمدند من را ببرند، از فرط بازی آن قدر خسته می شدم که قبل از رسیدنشان، می رفتم و تِلِپ روی تخت خواب ، می خو دم. پدر و مادرم هم می آمدند و مرا که غرق خواب بودم برمی داشتند و می رفتند.

این ماجرا در نظر ی مشکلی نبود تا این که بنا به دلایلی، چند روزی نتوانستم بروم خانه ی ... آن موقع بود که نیمه شب از خواب پ و با صدای بلند جیغ داد : «من علی آقا رو می خوااااام!»

پدر و مادرم مات و مبهوت مانده بودند که این بچه چه مرگش شده که نصف شبی هوس شوهر اش را کرده! پدرم با شوخی گفته بود:
- آخه به کی بگم بچه ام نصف شبی هوای باجناغمو کرده؟ :|

تا اینکه کمی بعد، حدس زدند که لابد من معتاد بوی سیگاری شده ام که علی آقا در اتاق خوابشان می کشیده و تخت خوابشان هم به خودش گرفته!
این بود ماجرای اعتیادم به سیگار در دسالی، که خوشبختانه خیلی زود به همت بابا و مامان، رفع و رجوع شد!

اطلاعات

لطفاً نظرتون رو درباره‌ی این تصویر بگین که خیلی دلم می‌خواد بدونم! :دی



توضیحات تصویر:

«این ع ، تصویر واقعی لیلی و مجنون هستش که در موزه‌ی لوور پاریس نگهداری میشه!

اونوقت ما چی فکر می‌کردیم درباره‌شون!»


اطلاعات

بعضی دلخوشی‌ها هم زمان خودشان را دارند! یعنی یک زمانی می‌رسند که تنها دلخوشی شما می‌شود یادآوری دلخوشی‌هایی که به اقتضای سِنّتان دیگر از دست رفته‌اند. البته آن مال نود-صد سال بعد است!

به هر حال دلم خواست از بعضی از دلخوشی‌های گذشته‌ام بگویم. از دسالی شروع می‌کنم، تا آنهایی که همین اوا از کفم رفته‌اند! که البته یادآوریشان هم به نوبه‌ی خودش شیرینی خاصی داشت.


1- تاتی‌تاتی! فکر کنم یکی از بهترین تفریح‌های حدود دو سالگی‌ام این بود که پاهایم را بگذارم روی پاهای یک بزرگتر و همینطوری تاتی‌تاتی راه برویم! :)

2- پرواز در آسمان، بر هواپیمایی از جنس کف پا!

از اینها؛


3- باز دهانم تا هواپیماهایی که حامل غذاهای بدمزه‌ بودند در آشیانه‌شان فرود بیایند!


4- معلم‌بازی با یکی از خواهرهای بزرگترم. اینطوری که یک برگه‌ی a4 را می‌چسباند به دیوار و یک صندلی برای من می‌گذاشت تا شاگردش بشوم! نه تنها بازی لذت بخشی برایِ منِ چهارساله و اویِ ده ساله بود، که کلی هم آموزنده بود! و باعث شد که من در چهارسالگی خواندن و نوشتن را بیاموزم.


5- چسباندن استیکرهای حیوانات روی دفترهای پیش‌دبستانیمان! هرچه هم حیوان موردنظر وحشی‌تر و ترسناکتر تر بود، ما بیشتر آن را به رخ هم می‌کشیدیم و ف فروشی می‌کردیم!


6- جشن تولد شش سالگی‌ام یک جشن تولد خاص بود! چرا که من در اوایل محرم به دنیا آمده بودم و تا پنج سالگی، تولدم می‌افتاد توی محرم و صفر و جشنی در کار نبود. در شش سالگی‌ام، پدر و مادرم با یک جشن بزرگ، حس پنج سال قبل را تلافی د!


7- خیره شدن به اسباب‌بازی‌ها از پشت ویترین مغازه. لذتی که در این کار بود، در یدن خود اسباب‌بازی‌ها نبود!


8- سوال پیچ مادر در رابطه با نحوه‌ی تولید بچه پس از ازدواج زن و شوهر :| هرچی هم به ذهنتان خطور کرد، و ‌ی محترمتان است. :|


9- کلاس اول دبستان که اصلاً کلّش دلخوشی بود! :))


10- وقتی که فهمیدم با «هاشم» که کلاس تکواندو می‌رفت و می‌آمد تمام فنونش را روی ما اجرا می‌کرد ( :| ) چطور برخورد کنم که آدم بشود و دیگر کتک‌کاری و زورگویی نکند!


11- در سال دوم دبستان چون با اختلاف زیادی، شاگرد اول کلاس بودم، محبوب‌ترین شاگرد کلاس بودم و فرمانروایی خودم را در کلاس داشتم! با یک عالمه مُرید که همیشه حرف را حرف من می‌دانستند. [آیکن خنده‌ی ی]


12- مبصر شدنم در کلاس دوم دبستان، اولین تجربه‌ی مبصر شدنم بود! با بیست رأی موافق از یک کلاس بیست و چهارنفری! این که یک عده را می‌نوشتم در لیست خوب‌ها و مورد تشویق معلم واقع می‌شدند و یک عده را می‌نوشتم در لیست بدها با کلی ضربدر جلوی اسمشان تا معلم تنبیهشان کند، اصلاً حس دیکتاتوری و قدرت مطلق کلاس به من دست می‌داد! :دی [خنده‌ی ی مجدد!]


13- خانم فتحی، معلم سوم دبستان. عاشقش بودم و هستم، او هم مثل یک مادر عاشقم بود و هست! هنوز هم گاهی زنگ می‌زند خانه‌مان و حالم را می‌پرسد.


14- قِل دادن گلوله‌های برفی از بالای سطح شیبداری در مدرسه‌مان. وقتی که می‌رسیدند به پایین سطح شیبدار، از یک گلوله‌ی کوچک اندازه‌ی یک توپ فوتبال، تبدیل می‌شدند به یک  گلوله‌ی بزرگ به قطر یک متر!


15- سوم دبستان بود که «عطا» آمد کلاسمان! او هم یک بچه زرنگ بود و به سرعت موفق شد امپراطوریِ دوم دبستان من را تجزیه کند و بشویم دو پادشاه در یک ولایت! آن موقع بود که سلسله جنگ‌های بزرگی در سطح مدرسه و پسامدرسه برای تسلط بر کلاس و به دست گرفتن قدرت مطلق بین ما طرفدارانمان در گرفت! :دی

البته این در زمان خودش خیلی دلخوشی نبود، ولی الان جزء خاطرات باحالم طبقه‌بندی می‌شود! :/


17- وقتی که در کمال فروتنی و ایثار و تواضع اجازه دادم تا با وجود این که شاگرد اول کلاس بودم، اسم عطا را بزنند روی بنر شاگرد اول‌ها.


18- این که آ سر با عطا آشتی و متحد شدیم!


19- این که سال چهارم دبستان را جهش . یعنی تابستان خواندم و امتحان دادم و رفتم سال پنجم. خیلی کیف داشت، اولین روز مدرسه در سال پنجم دبستان، هم‌کلاسی‌های سابقم که آن موقع می‌رفتند کلاس چهارم، هی داد می‌زدند که: «چرا توی صف پنجمیا وایستادی؟ بابا اشتباهه، بیا این صف!» و من در جواب فقط لبخند می‌زدم!


20- دوست‌های جدید. محمدرضا، فراز، مسعود، علیرضا. بهترین دوست‌های آن موقع و حال حاضرم.


21- این که دیگر در سال پنجم، با شاگرهایی که یکی دو سال از من بزرگتر بودند، نمی‌توانستم به راحتی شاگرد اول شوم برایم آغاز سخت‌کوشی بود. اولین تجربه‌ی سخت‌کوشی هم خودش دلخوشی است دیگر!


22- این که اسمم در مجله‌ی قلم‌چی چاپ شد! رتبه‌ی تک رقمی قلم‌چی برایم حکم رتبه‌ی تک‌رقمی کنکور را داشت!


23- گریه‌ی محمد رضا وقتی که پدر و مادرم خواستند مدرسه‌ام را عوض کنند، برای اولین بار به من فهماند که معنای «دوستی» چیست. این خودش دلخوشی است دیگر!


24- این که پدر و مادرم با دیدن گریه‌ی محمدرضا، تصمیم گرفتند مدرسه‌ام را عوض نکنند، برای اولین بار به من فهماند که چقدر برای دوستی‌هایم ارزش قائلند.


25- سفر حج در ده سالگی و برآمدن از تمام اَعمال و فرایض حج!


26- قبولی از تیزهوشان و ورود به مقطع اول راهنمایی در ســازمان مــونگلان پــرت‌شده از دبستان! (سمپاد :دی)


اطلاعات

قدردانی

دمشان گرم آنانی که سبب شدند در رفتن صدای یک ضد هوایی باعث تعجب و بهت و حیرت مردم شود.

باید قدر بدانیم آنانی را که باعث شدند صدای تیراندازی برایمان غریبه باشد.

دمشان گرم.

#سخی


پ.ن.: نمی‌دانم نگارنده‌ی پاراگراف فوق راضی به لینک وبلاگش هست یا نه، به خاطر همین لینک ن . شما بخوانید «برگرفته از یک وبلاگ موقت».



اطلاعات

سلام.

1-
بی‌‎مقدمه بگم! هرگونه انتقادی راجع به قالب دارید، ناوارده! :| سرجمع بیست دقیقه برای ویرایشش وقت گذاشتم که از اون بیست دقیقه، یک ربعش رو صرف هِدِر . که خب، این بهترین قالبیه که می تونستم توی بیست دقیقه دست و پا کنم! :/

2-
ی می‌دونه چطور می‌تونم اندازه‌ی پیشفرض فونت‌ها رو بیشتر کنم؟

3-
بریم سر وقت «وقایع اتفاقیه»!

از کجا بگم؟ چند وقته وبلاگ «گلبول سفید» رو بستم اصلاً؟ یه هفته؟

باید گفت که از وفات حجت‌ال (آیت‌الله؟ نمی‌دونم به خدا!) هاشمی رفسنجانی متأثر شدیم. واقعیت اینه که من تا قبل از وفاتشون خیلی دلِ خوشی ازشون نداشتم، اما باید قبول کرد که تمام اهالی سیاست در ایران، به نوعی دارن در جهت پیشرفت و ترقی کشور تلاش می‌کنن... وقتی که هدف مشترکه، با وجود تمام اختلاف نظرها، چرا نباید به خاطر از دست رفتن فرد بزرگی مثل ایشون، ناراحت نباشیم؟!

برای دیروز ( - بیست و چهار دی) قرار یک میتینگ با یک سری از بچه‌های مجازی داشتیم. یه جشن تولد. که کنسل شد! در عوض مادر رو که خیلی پیش نمیاد برای مدت طولانی پیشم باشه رو برداشتم و رفتیم به یکی از مناطق تفریحی خفن تهران. :))
که البته به علت لاکچری بودن مکان مورد نظر، از بردن نام یا انتشار تصاویر معذوریم! :دی

اتفاقی که اون جا افتاد این بود که من برای اولین بار در عمرم از فاصله‌ی خیلی نزدیک* «مست» دیدم! یعنی از دور دیدم که چند نفر با یونیفرم هلال احمر دارن به ما نزدیک میشن... دقت که دیدم در واقع دارن یک نفر رو می‌کِشن.
جلوتر که اومدن، فهمیدم یارو چیزی خورده و مست کرده. این مکالمه هم بین‌ـشون در جریان بود:

پیرمرد مست:
- ای بـــــ...ـابـــــ...ـا! چـــــیــــه مگــ...ــــه؟!

عضو هلال احمر در حال کشیدن پیرمرد:
- عیبی نداره، ما هم می‌خوریم! بیا، چیزی نیست... :دی

4-
سناتور تِد، در اقدامی شایان تقدیر کافه‌ای مجازی به نام «کافه بلاگر» مفتتح نموده (افتتاح کرده) که در اون شعر و متن ادبی و داستانِ کوتاه و... به اشتراک می‌ذاره. هر شب ساعت نُه. ارزش دنبال رو داره. :)

5-
می‌پرسید چرا هویت مجازی وبلاگیم رو عوض ؟ بی‌شوخی، هیچ دلیلی مضاف بر «دلم خواست!» به ذهنم نمی‌رسه!:|

ضمناً، وبلاگ قبلی رو «حذف» ن . یعنی از گزینه‌ی «تغییر آدرس» استفاده . پس نوشته‌ها و پست‌های قبلیم سر جاشون هست. فقط به ح «پیش‌نویس» در اومدن. به خاطر احترامی که به کامنت‌هاتون قائلم! :دی

اصلاً به جای این حرفا، بیاین و با ایشون خداحافظی کنید؛
:)))))

همین دیگه...
ممنون از اینکه با دیدن درِ تخته شده‌ی وبلاگ، ترک نکردید اینجا رو.

پی‌نوشت:
چرا همه‌تون متولدین دی ماهین آخه؟ چرا واقعاً؟ اونم وسط این سرما! :/
تولد همه‌ی شما ده-بیست نفر دوست و آشنای مجازی مبارک! :| :)))


پاورقی: ــــــــــ
* البته از فاصله‌ی دور هم قبلاً یکی دوبار دیده بودما! :)))


اطلاعات

یک موقعی بود که تقریباً هر روز می رفتم خانه شان. هم به خانه ی بدجوری علاقه مند بودم، هم دختر ام یکی بهترین هم بازی هایم بود و هم این که خانه هایمان به هم نزدیک بود.

شوهر ام، علی آقا، بدجوری سیگاری است. اصلاً به خاطر همین است که بنده ی خدا، الان که حدود سیزده - چهارده سال از آن موقع می گذرد، نمی تواند محض رضای خدا، یکبار با آرامش نفس عمیق بکشد.

می گفتم... خیلی سیگار می کشید، شاید اغراق نباشد بگویم روزی یک پاکت. اما به خاطر رعایت حال من و بچه های خودش، مراعات می کرد و سیگارش را یا در حیاط بزرگ خانه شان می کشید، یا در اتاق خوابشان با در بسته.

ما هم دور از بوی سیگار، از صبح تا شب در خانه بازی می کردیم. معمولاً هم شب ها که پدر و مادرم می آمدند من را ببرند، از فرط بازی آن قدر خسته می شدم که قبل از رسیدنشان، می رفتم و تِلِپ روی تخت خواب ، می خو دم. پدر و مادرم هم می آمدند و مرا که غرق خواب بودم برمی داشتند و می رفتند.

این ماجرا در نظر ی مشکلی نبود تا این که بنا به دلایلی، چند روزی نتوانستم بروم خانه ی ... آن موقع بود که نیمه شب از خواب پ و با صدای بلند جیغ داد : «من علی آقا رو می خوااااام!»

پدر و مادرم مات و مبهوت مانده بودند که این بچه چه مرگش شده که نصف شبی هوس شوهر اش را کرده! پدرم با شوخی گفته بود:
- آخه به کی بگم بچه ام نصف شبی هوای باجناغمو کرده؟ :|

تا اینکه کمی بعد، حدس زدند که لابد من معتاد بوی سیگاری شده ام که علی آقا در اتاق خوابشان می کشیده و تخت خوابشان هم به خودش گرفته!
این بود ماجرای اعتیادم به سیگار در دسالی، که خوشبختانه خیلی زود به همت بابا و مامان، رفع و رجوع شد!

اطلاعات

آخرین ارسال ها