عقلی که نمیخواست سر عقل بیاید

اگر امشب بدون اینکه فرصت تماس با ی داشته باشی، قرار بود بمیری، حسرت نگفتن چه چیزی را به چه ی خواهی خورد؟ چرا تا به حال آن را به او نگفته ای؟


خب حسرت اینکه هیچ وقت علاقه خودم رو اونطور که باید، به پدرم نشون ندادم، همیشه تو دلم دارم. و خب چه بمیرم چه نمیرم نمیتونم بهش بگم چون دیگه نیست... نمیدونم چرا نگفتم! شاید روم نمیشده ... شاید از موقعیت های شدیدا احساسی که بین پدر و مادر و بچه به وجود میاد فراری ام... کلا هر وقت توی ی ببینم که بین پدر و مادر و بچه شون یه صحنه احساسی به وجود میاد گریه م میگیره و طاقت ندارم ...
اون شب که بابام رفت، به مامانم گفتم که چقدر مامانم رو دوست دارم... ولی بازم باید بهش بگم...
به غیر از اینها شاید دلم بسوزه که به آدمی که یواشکی دوستش داشتم نمیشد که بفهمونم چه حسی بهش دارم . خب منطقیه که نمیشه تو اینجور مواقع بری و با طرف صحبت کنی ... به خاطر اعتقادات و بعلاوه جوی که جامعه ما داره و خب ما که نمیتونیم بریم از ای خارجی تقلید کنیم و راحت با هر ی که خوشمون اومد ارتباط برقرار کنیم... یه سری موانع وجود داره! و اینکه آدم اصلا نمیدونه طرف جنبه ی همچین برخوردی رو داره یا نه!!


+ پ.ن : یه چیزی الان یادم اومد! دوست داشتم به بعضی از فامیلامون بگم که چقدر ازشون بدم میاد! مثلا به عَموم! 
در ضمن کاش میتونستم بلندترین انگشت دستم رو به معاون آموزشی دانشکده مون، مدیر گروه سخت افزار، و تعدادی از اساتید دانشکده نشون بدم!


اطلاعات

وقتی کت که دارم میخونم از جلدش یهو جدا میشه خیلی اعصابم د میشه ... واقعا دست گرفتن کت که از جلدش جدا شده و ورقه هاش یکی یکی درمیان عذاب آوره!! :(


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/318/p299
  • مطالب مشابه: ::299::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر میتوانستی یک سال را در عالم خوشی کامل سر میکردی، اما از این تجربه هیچ چیز در خاطرت نمی ماند حاضر بودی این کار را ی؟ اگر نه، چرا؟


حتما این کار رو می . مهم اینه که من تو اون لحظات خوشحال هستم. خب وقتی بچه بودم هم لحظات خوش و خوبی داشتم ولی خب خیلیهاش رو الان یادم نمیاد. در ضمن اگه قرار نیست یادم بمونه میتونم همون موقع که دارم اون لحظات خوش رو سپری میکنم، حال و هوام رو بنویسم تا بعدا که میخونمش بدونم که چنین روزگاری هم داشتم ... در کل اینکه یک سال کاملا آدم خوشحال باشه خیلی اتفاق خوبیه و من به هیچ وجه از دستش نمیدم ...


اطلاعات

اگر داروی تازه ای کشف شود که آرتروز را شفا میدهد، اما واکنش مرگباری را برای یک درصد مصرف کنندگان با خود داشته باشد، آیا حاضرید آن را به مردم عرضه کنید ؟


قطعا نه! به خاطر اینکه جون اون یک درصد هم باارزشه و باید 100% مصرف کننده ها بتونن استفاده کامل کنن و نتیجه بگیرن! اگه بشه میگم که تحقیقات و بررسی های بیشتری بشه تا بفهمیم که این دارو برای آدمهایی که چه ویژگی هایی دارن اثر مرگبار داره! اگه صرفا برای افرادی با ویژگی های خاصی نتونه خوب اثر بذاره میشه موقع عرضه ش اطلاع رسانی کرد که افرادی با فلان مشخصات نمیتونن از این دارو مصرف کنن! در صورت امکان هم باز با بررسی بیشتر ممکنه بشه کاری کرد که حتی عوارض برای اون افراد خاص هم از بین بره و با بیشتر کار روی این دارو، به دارویی ارتقا بدیمش که برای همه اثر خوب داشته باشه... !!!


اطلاعات

از دور به زندگی آدم هایی نگاه میکنم که به نظرم هیچ ضرری برای دنیا ندارن، آدم هایی هستند که کل عمرشون شاد بودن و خوش گذروندن، تا جایی که تونستن با پولشون به دیگران کمک ، مردم رو دوست دارن و صرفا تنها خطاشون اینه که همیشه آزاد بودند و قید و بند خاصی نداشتند و ندارند ... نمیفهمم کی راه درست رو داره میره... شاید اینها که ممکنه تو کل عمرشون یک بار هم سر به کلیسای محلشون نزده باشن، یا اصلا وجود خدا رو قبول نداشته باشن، یا اگر هم دارند، کاری به کار خدا نداشته باشند، دیدگاهشون نسبت به زندگی خیلی به اون چیزی که خدا خواسته نزدیک تر باشه، همین که همیشه از زندگیشون راضی بودن و هیچ چیز رو سخت نگرفتن و به هیچ بدی ن و همیشه لبخند روی لبهاشون بود و هدفشون هم به گفته خودشون شاد دل آدمها با کارشون بوده و هست... همین که وقتی یه آدم که مصیبت و ناراحتی از سر و روی زندگیش میباره با نگاه به اونها برای چند دقیقه یه مقدار آروم میشه و شاید یه کم بخنده و خوشحال بشه، اینها برای خدا به حساب نمیاد؟؟؟
میدونی وقتی به سیستم حساب و کتاب خدا فکر میکنم میفهمم که اون آدمها با توجه به چیزی که خدا از آدمها میخواد قطعا باید برن جهنم! ولی من پیش خودم فکر میکنم چرا؟! صرفا چون مقید نبودند و تو زندگی شخصیشون هرجوری دلشون خواسته بودن؟؟ اما در عوض آدمهای خیلی زیادی هم دوستشون داشتن ... تو کل دنیا! برای دنیا هیچ ضرری نداشتند...
نمیدونم تونستم بفهمونم که راجع به چه جوری آدمهایی صحبت میکنم یا نه؟! ولی به نظرم کاش خدا یه کم کوتاه میومد! دنیا اگه همه آدمها خوشحال باشن قشنگه! فرقی نداره چجوری! مهم اینه که آدمها راضی باشن ...
من فکر میکنم جهنم اندازه ش هزاران برابر کره زمینه! چون خدا قراره آدمهای زیادی رو بندازه توش...
و بهشت شاید ... همین کره زمین هم کفایت کنه برای مردمش...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/330/p302
  • مطالب مشابه: ::302::
  • کلمات کلیدی: آدمها ,میکنم ,همین ,شاید ,زندگی ,برای دنیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خود عقل کل پنداری ویژگی خیلی بدیه! اینکه فکر کنیم فقط ما میفهمیم و فقط چیزی که ما دوست داریم خوبه و اگه ی از اون چیز خوشش نیاد یعنی آدم نفهمیه و درکش پایینه! معنیش اینه که هنوز اونقدری عقلمون نمیرسه که لااقل تو اینجور مسادل مردم رو با نظراتشون راحت بذاریم!!!
خدای من کی میشه بفهمیم واقعا این چیزا رو ؟؟؟ همه مون به یه نوعی تو یه زمینه ای اینطوری هستیم...

نشر چشمه تو پست آ اینستاگرامش پرسیده از خوندن چه کت پشیمون هستید و خوندن نظرات بعضی ها واقعا حال آدم رو بد میکنه!!! از دو جهت! اول اینکه به خودشون اجازه میدن بپرن وسط نظر یه نفر و اظهار فضل کنن و دوم اینکه نمیخوان قبول کنن همه چیز به سلیقه ی آدم بستگی داره و سلیقه هر متفاوته و اگر قرار بود همه یک جور فکر کنن اینهمه تنوع و تفاوت تو دنیا به وجود نمیومد...
من هم مثل بقیه نوشتم از کتابای صد سال تنهایی ، بار هستی، 1984، همنوایی شبانه ار تر چوبها، منگی ، گرمازدگی ، مثل آب برای شکلات، زمان لرزه و زندگی عزیز خوشم نمیاد و پشیمونم که وقت و پول صرفشون ... حالا هی میان ریپلای میدن که "حتما هیچکدومش رو نفهمیدی که خوشت نیومده" یا "واقعا عجیبه که از این کتابا خوشت نیومده" و ...
یعنی وقتی ی از چیزی خوشش نمیاد معنیش اینه که نفهمیده اون چیز رو؟ یا درکش پایینه؟!!!
نه اینکه بگم اولین دفعه س که چنین چیزی رو میبینم! بارها تو نظرسنجی های مختلف با این قضیه روبرو شدم و خود من هم چون کتابهایی رو دوست نداشتم که تو دنیا جزء برترین کتابها و جایزه گرفته ها هستند مورد توهین و حمله چنین آدمایی قرار گرفتم...
نمیدونم چرا هیچوقت تو هیچ نظرسنجی ای ندیدم که جو اون نظرسنجی و کامنتها آلوده به خودخواهی ها و تحمیل عقیده نبوده باشه! حتی ایی که اینهمه ادعای درک و فهم و کتابخون بودن دارن هم از این قاعده مستثنا نیستن!!! همه دوست دارن به بقیه تحمیل کنن که فقط اون چیزی که اونا دوست دارن خوبه و بس!!!

برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه ملت عشق، ها با موری، سال بلوا، خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست وقت، جستارهایی در باب عشق، کتابهای کریستین بوبن و نادر ابراهیمی و روشن و اثر مرکب و تمام کتابهای دیگه ای که من دوست داشتم رو دوست نداره، برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه که از آدمهای محبوب زندگی من خوشش نمیاد... هیچکدوم از اینها باعث عصبانیت من نمیشه، حتی اینکه یه عده بیان بگن بهترین کتابهایی که خوندن و بهترین ایی که دیدن دقیقا هموناییه که من بدم میاد، هیچ حسی به من نمیده یا حس بدی نسبت به خودم پیدا نمیکنم که چرا من خوشم نیومده و من چه مشکلی دارم... من سلیقه خودم رو دوست دارم و با سلیقه ی بقیه کاری ندارم... شما هم بشینید هی عقایدتون رو تو همه چی از کتاب و و موزیک و مدل لباس پوشیدن گرفته تا سیاست و دین و ... به رخ بقیه بکشید و تحمیل کنید و به انتخاب های بقیه توهین کنید... این کار هیچی جز محدود بودن ذهن و نابالغ بودنتون رو نشون نمیده!!!

من نمیگم نظر دادن راجع به نظر بقیه بده! آدمها باید باهم در ارتباط باشن و نظراتشون رو با هم تبادل کنن... ولی نه به شکلی که ی ناراحت بشه و به ی توهین بشه... حتی تو امر به معروف و نهی از منکر هم نباید توهین کرد چه برسه به مسائل معمولی و پیش پا افتاده ای مثل کتاب و ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/316/p297
  • مطالب مشابه: ::297::
  • کلمات کلیدی: دوست ,بقیه ,اینکه ,توهین ,سلیقه ,چیزی ,دوست دارن ,خوشش نمیاد ,خوشت نیومده ,معنیش اینه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر امشب بدون اینکه فرصت تماس با ی داشته باشی، قرار بود بمیری، حسرت نگفتن چه چیزی را به چه ی خواهی خورد؟ چرا تا به حال آن را به او نگفته ای؟


خب حسرت اینکه هیچ وقت علاقه خودم رو اونطور که باید، به پدرم نشون ندادم، همیشه تو دلم دارم. و خب چه بمیرم چه نمیرم نمیتونم بهش بگم چون دیگه نیست... نمیدونم چرا نگفتم! شاید روم نمیشده ... شاید از موقعیت های شدیدا احساسی که بین پدر و مادر و بچه به وجود میاد فراری ام... کلا هر وقت توی ی ببینم که بین پدر و مادر و بچه شون یه صحنه احساسی به وجود میاد گریه م میگیره و طاقت ندارم ...
اون شب که بابام رفت، به مامانم گفتم که چقدر مامانم رو دوست دارم... ولی بازم باید بهش بگم...
به غیر از اینها شاید دلم بسوزه که به آدمی که یواشکی دوستش داشتم نمیشد که بفهمونم چه حسی بهش دارم . خب منطقیه که نمیشه تو اینجور مواقع بری و با طرف صحبت کنی ... به خاطر اعتقادات و بعلاوه جوی که جامعه ما داره و خب ما که نمیتونیم بریم از ای خارجی تقلید کنیم و راحت با هر ی که خوشمون اومد ارتباط برقرار کنیم... یه سری موانع وجود داره! و اینکه آدم اصلا نمیدونه طرف جنبه ی همچین برخوردی رو داره یا نه!!
یکی دیگه این که یه دختری هست که چهار سال از م بزرگتره و خیلی آدم جالبیه ... خیلی دوست داشتم باهاش دوست باشم. یه زمانی دو سه سال وبلاگش رو میخوندم و یه مدت هم تو اینستاگرام فالوش می ... ولی خب به دلیلی ترجیح دادم دیگه ارتباط مجازی باهاش نداشته باشم... اما همیشه جزء آدماییه که خیلی تحسینش میکنم و دلم میخواست باهاش دوست باشم و از نزدیک ارتباط داشته باشم...
فعلا دیگه ای یادم نمیاد...


اطلاعات

black mirror بدون شک جزء سریالای ترسناک محسوب میشه... مخصوصا این قسمت سوم از فصل سومش ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/312/p293
  • مطالب مشابه: ::293::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

برای خاطر ی که عمیقا دوستش دارید حاضرید به کشور دوری بروید با این فرض که دیگر نتوانید دوستان و خانواده تان را دوباره ببینید ؟


ی که من عمیقا دوستش دارم ولی آیا اون هم عمیقا من رو دوست داره؟؟! خیلی نکته مهمیه ولی تو این سوال اشاره ای بهش نشده! وقتی از طرف مقابلت مطمئن نباشی اب پل های پشت سرت به خاطرش خیلی ریسک بزرگیه ...
خانواده و دوستان چیزیه که داری و مطمئنی که دوستت دارن و کنارت هستند ... اما اون شخص ؟!!
تصمیم سختیه چون تو موقعیتش قرار نگرفتم... ولی با توجه به وضعیت فعلیم و اینکه مادرم دیگه تنهاس، دلم نمیخواد تنهاش بذارم ... چون تنها بودن و تنها گذاشته شدن یکی از سخت ترین و بدترین اتفاقات زندگی آدمه ... من نمیخوام و نمیتونم در اون حد بچه ی بدی باشم که به خاطر یه احساس زودگذر، ی که با تمام وجود دوستم داره رو تنها بذارم ... تو دنیا هزاران نفر هستند که اگه باهاشون آشنا بشی میتونی بینهایت دوستشون داشته باشی ... پس نباید خیلی سرسختانه به یک نفر دل بست ... اگه خدا بخواد تو با ی باشی هیچ چیز مانعش نمیشه ... خانواده خیلی خیلی مهمتره!!! و دوستان هم همینطور!



+ کتاب پرسشها نوشته ی گرگوری استاک هست که توش یه سری سوال داره که آدم رو درباره خودش به چالش میکشه ... جالب به نظر میاد! میخوام این سوالا رو یکی یکی جواب بدم ...


اطلاعات

اعتقادی به ارواح مردگان / ارواح ی دارید ؟ حاضرید در خانه ای که میگویند جن زده است شبی را به تنهایی به صبح برسانید؟


به ارواح مردگان و کلا روح و جن اعتقاد دارم چون تو قرآن هم اومده!
حاضر نیستم تو خونه ی جن زده چه تنها، چه غیرتنها بمونم...


سوال بیخودی بود!!


اطلاعات

خود عقل کل پنداری ویژگی خیلی بدیه! اینکه فکر کنیم فقط ما میفهمیم و فقط چیزی که ما دوست داریم خوبه و اگه ی از اون چیز خوشش نیاد یعنی آدم نفهمیه و درکش پایینه! معنیش اینه که هنوز اونقدری عقلمون نمیرسه که لااقل تو اینجور مسادل مردم رو با نظراتشون راحت بذاریم!!!
خدای من کی میشه بفهمیم واقعا این چیزا رو ؟؟؟ همه مون به یه نوعی تو یه زمینه ای اینطوری هستیم...

نشر چشمه تو پست آ اینستاگرامش پرسیده از خوندن چه کت پشیمون هستید و خوندن نظرات بعضی ها واقعا حال آدم رو بد میکنه!!! از دو جهت! اول اینکه به خودشون اجازه میدن بپرن وسط نظر یه نفر و اظهار فضل کنن و دوم اینکه نمیخوان قبول کنن همه چیز به سلیقه ی آدم بستگی داره و سلیقه هر متفاوته و اگر قرار بود همه یک جور فکر کنن اینهمه تنوع و تفاوت تو دنیا به وجود نمیومد...
من هم مثل بقیه نوشتم از کتابای صد سال تنهایی ، بار هستی، 1984، همنوایی شبانه ار تر چوبها، منگی ، گرمازدگی ، مثل آب برای شکلات، زمان لرزه و زندگی عزیز خوشم نمیاد و پشیمونم که وقت و پول صرفشون ... حالا هی میان ریپلای میدن که "حتما هیچکدومش رو نفهمیدی که خوشت نیومده" یا "واقعا عجیبه که از این کتابا خوشت نیومده" و ...
یعنی وقتی ی از چیزی خوشش نمیاد معنیش اینه که نفهمیده اون چیز رو؟ یا درکش پایینه؟!!!
نه اینکه بگم اولین دفعه س که چنین چیزی رو میبینم! بارها تو نظرسنجی های مختلف با این قضیه روبرو شدم و خود من هم چون کتابهایی رو دوست نداشتم که تو دنیا جزء برترین کتابها و جایزه گرفته ها هستند مورد توهین و حمله چنین آدمایی قرار گرفتم...
نمیدونم چرا هیچوقت تو هیچ نظرسنجی ای ندیدم که جو اون نظرسنجی و کامنتها آلوده به خودخواهی ها و تحمیل عقیده نبوده باشه! حتی ایی که اینهمه ادعای درک و فهم و کتابخون بودن دارن هم از این قاعده مستثنا نیستن!!! همه دوست دارن به بقیه تحمیل کنن که فقط اون چیزی که اونا دوست دارن خوبه و بس!!!

برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه ملت عشق، ها با موری، سال بلوا، خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست وقت، جستارهایی در باب عشق، کتابهای کریستین بوبن و نادر ابراهیمی و روشن و اثر مرکب و تمام کتابهای دیگه ای که من دوست داشتم رو دوست نداره، برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه که از آدمهای محبوب زندگی من خوشش نمیاد... هیچکدوم از اینها باعث عصبانیت من نمیشه، حتی اینکه یه عده بیان بگن بهترین کتابهایی که خوندن و بهترین ایی که دیدن دقیقا هموناییه که من بدم میاد، هیچ حسی به من نمیده یا حس بدی نسبت به خودم پیدا نمیکنم که چرا من خوشم نیومده و من چه مشکلی دارم... من سلیقه خودم رو دوست دارم و با سلیقه ی بقیه کاری ندارم... شما هم بشینید هی عقایدتون رو تو همه چی از کتاب و و موزیک و مدل لباس پوشیدن گرفته تا سیاست و دین و ... به رخ بقیه بکشید و تحمیل کنید و به انتخاب های بقیه توهین کنید... این کار هیچی جز محدود بودن ذهن و نابالغ بودنتون رو نشون نمیده!!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/316/p297
  • مطالب مشابه: ::297::
  • کلمات کلیدی: دوست ,بقیه ,اینکه ,سلیقه ,چیزی ,نظرسنجی ,دوست دارن ,خوشش نمیاد ,خوشت نیومده ,معنیش اینه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعد از امتحان آ ی دیدم به اسم the social network (که حواسم پرت بشه از همه چیز). داستانش درباره نحوه به وجود اومدن بود به اضافه حاشیه های اضافه و بیخود!!! ...
نتیجه ای که ازش گرفتم این بود که آدم نباید ایده ش رو به یه غریبه بگه هیچ وقت ... چون دقیقا ایده اولیه مال سه نفر از دانشجوهای هاروارد بود که با زاکربرگ این ایده رو درمیون گذاشتن تا توی ایجادش بهشون کمک کنه و شریکشون بشه و ایشون هم رفت تکی نشست به کد زدن و رو ساخت و در همون حال هم داشت سر اون سه تا بیچاره رو شیره میمالید و امروز و فردا میکرد واسه قرار گذاشتن و شروع کار! اون بدبختام همینجور منتظر نشسته بودن تا زاکربرگ بیاد و کارو شروع کنن غافل از اینکه اون داره کارشو انجام میده... در واقع زاکربرگ ایده رو یده به نظرم...
ازش خوشم نمیاد دیگه ...
خیلی دلم برای اون سه تا سوخت...
نمیدونم خود زاکربرگ از این ی که واسش ساختن خوشش اومده یا نه؟ این بیشتر ت یب شخصیت بود ...

+دو تا بیوگرافی طور دیگه هم دیده بودم که به نظرم اونا هم ت یب شخصیت بودن... اولیش nowhere boy بود درباره زندگی جان لنون! دومیش هم the theory of everything درباره استیون هاوکینگ ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/303/p284
  • مطالب مشابه: ::284::
  • کلمات کلیدی: زاکربرگ ,ایده , ,ت یب شخصیت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز میتونست روز خوبی برام باشه... روزی که یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته بشه و از شر یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم برای همیشه خلاص بشم... اگه یه مقدار میتونستم به خودم مسلط بشم و تمرکز کنم وکمتر وقت هدر بدم میتونستم اون پروژه لعنتی رو تا یه جایی برسونم که اون داورای و ای مریض دانشکده مون یه نمره قبولی بهش بدن و خلاصم کنن... اگه اون ارائه مز ف اون درس لعنتی رو میرفتم میدادم،حداقل یه نمره ای میگرفتم که مجبور نبودم ترم بعد به خاطر یه کلاس باز برم ... چهار سال اخیر همش اشتباه بود و این چهار ماه آ از همه بدتر...


پ.ن : خیلی حسودیم شد وقتی ع بچه ها رو تو اینستاگرام دیدم که بعد از دفاع پروژه شون انداخته بودن و خوشحال بودن و برای همیشه از شر اون جهنم خلاص شدن... خوشبحالشون!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/305/p286
  • مطالب مشابه: ::286::
  • کلمات کلیدی: برای همیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

1- وقتی میرید بهشت زهرا و چیزی خیرات میدید به مردم ظرفش یا بسته ش یا هر زباله ای که تهش میمونه رو بریزید تو سطل زباله
2- وقتی میرید بهشت زهرا و ازتون پذیرایی میشه و چیزی برمیدارید و میخورید، ظرفش، کاغذش، هسته ش یا هر چی که ازش میمونه رو بریزید تو سطل زباله...
اونجا جاییه که عزیزتون دفن شده. مخصوصا جاهایی که هنوز سنگ قبر هم نذاشتن و کلش خاکه... زشته آدم بره بالا سر مزار عزیزش، بعد با پوست کیک یزدی و کاسه یه بار مصرف و انواع و اقسام زباله ها مواجه بشه ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/308/p289
  • مطالب مشابه: ::289::
  • کلمات کلیدی: زباله ,بهشت زهرا ,میرید بهشت ,وقتی میرید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دلم میخواد ی چیزیش نشده باشه، بچه ای بی پدر نشده باشه و مادر و پدری بچه شون رو از دست نداده باشن و زنی بیوه نشده باشه ولی خب یه ساختمون به اون بزرگی ریخته و یه عده هم اون زیر موندن و خیلی وقته که خبری نشده... هیچ نمیتونه درک کنه که خانواده هاشون چی میکشن الان... دلم میخواد عزیزشون زنده بیاد بیرون و نگرانی و ناراحتیشون تموم بشه و اشک شادی جاش رو بگیره... ولی اگه خدا چیز دیگه ای براشون درنظرگرفته باشه، فقط میتونم آرزو کنم که صبرشم بهشون بده... چون واقعا سخت و دردناکه...

آتش نشانی یکی از سخت ترین شغل های دنیاست و ایی که آتش نشان میشن قطعا از شجاع ترین آدمها هستند... و وجودشون برای یک جامعه واقعا باارزشه... خدا به همه شون اجر بده...

+با اتقاقاتی که میافته اصلا نمیتونم حالم رو عوض کنم و به زندگی فکر کنم ...

اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/309/p290
  • مطالب مشابه: ::290::
  • کلمات کلیدی: نشده ,نشده باشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

black mirror بدون شک جزء سریالای ترسناک محسوب میشه... مخصوص این قسمت سوم از فصل سومش ...


+با توجه به آمار گویا یه نفر قصد کرده کل پست های اینجا رو بخونه، ip ش هم مال ایران نیست... ... پشتکارت قابل ستایشه دوست عزیز ... !!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/312/p293
  • مطالب مشابه: ::293::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از بهترین قسمت های تموم شدن یه ترم، پاک اسلایدها و نرم افزارها و همه فایلهای مربوط به اون ترم از روی لپ تاپه ... اینکه یه حجمی از حافظه ی لپ تاپ آزاد میشه حس خوبی به آدم میده!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/313/p294
  • مطالب مشابه: ::294::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز سر جلسه امتحان یکی از مزایا و برکات وجود شبکه های اجتماعی و اسمارت فون ها رو درک ...
اینکه مراقب ها هم بالا ه حوصله شون سر میره و یهویی دوتایی باهم سرشون میره تو گوشیاشون و تو هم میتونی سر جات راحت اسلایدهات رو از توی گوشیت باز کنی و جواب سوال رو بنویسی ...

+هفته قبل فرجه بود و با اتفاقی که افتاد هیچ کاری برای پروژه و امتحانام ن ... امتحان امروز حدود پونصد صفحه اسلاید بود و خب نمیشه پونصد صفحه رو یک روزه خوند ... باید متوسل میشدم به گوشیم. هر چند سوالای تحلیلیش رو دیگه نمیشد اونجوری جواب داد ... نمیخواستم با حرف بزنم ... اما من که داشتم برمیگشتم خونه دوستم زنگ و گفت که به گفته چه اتفاقی برای من پیش اومده ... در کل دوست نداشتم که ی بفهمه ...

+ خیلی سریع 8 روز گذشت ... هنوز باورم نشده که نیستی...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/292/p273
  • مطالب مشابه: ::273::
  • کلمات کلیدی: پونصد صفحه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

کی الان دیگه چنین تصوری از تهران یا اصلا ایران داره ؟؟  این چه کاریه آخه ...

واقعا فکر میکنن مردم شتر سواری میکنن اینجا ؟؟؟



این ع مال قسمت جدید فصل چهارم شرلوک بود!!! واقعا ناامید شدم!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/293/p274
  • مطالب مشابه: ::274::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

وجود دوست های خوب در این شرایطی که من توش به سر میبرم واقعا نعمت بزرگیه ... خوبه که آدمهایی هستند که هوام رو دارن... 


+کاش منم یه کم یادبگیرم...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/294/p275
  • مطالب مشابه: ::275::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نمره ی نهایی یکی از درسهای اختیاریم اومد... همون که 500 صفحه اسلاید داشت و یک روز وقت داشتم برای خوندنش... 9.5 شدم...
فکر کنم با این حساب ترم بعد هم باز باید برم ... بهتره پروژه م رو هم دفاع نکنم چون اونم یه جور دیگه مایه آبروریزی میشه برام. دلم نمیخواد برم به همه ا بگم که چه اتفاقی افتاده و تو این سه چهار ماه گذشته چی کشیدیم و چرا من نتونستم به درسا و کارام برسم... نمیخوام هی این قضیه رو پیش بکشم که دلشون بسوزه و بهم نمره صدقه بدن...

حالم از اینکه ی دلش برام بسوزه بهم میخوره.

فکر میکنم بین دانشکده های ی کامپیوتر های سراسری تهران فقط مال شهیدبهشتیه که کار بیشتر دانشجوهاش به ترمهای 9 به بالا میکشه ... خاک تو سر اون ا و شیوه ی برنامه ریزی و تدریسشون کنن که وقت و زندگی بچه های مردم رو اینطوری هدر میدن و تهش هم هیچی ازشون درنمیاد... از بیست و هفت نفر سخت افزاری ورودی 91 فقط شش نفرشون ترم هشت فارغ حصیل شدن... برای هر ورودی هم اینطوری باشه این دیگه تقصیر دانشکده و مدیریتشه نه دانشجوها!!!! هنوز هم یه تعداد از ورودی های 89 و 88 هستند که کارشناسیشون رو تموم ن و واسه خودشون میان و میرن... واقعا از این دانشکده متنفرم... از اش و رییسش و کلاساش و همه چیزش...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/295/p277
  • مطالب مشابه: ::276::
  • کلمات کلیدی: ورودی ,دانشکده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مامانم بهم اصرار کرد که برم با اون ه حرف بزنم ببینم میتونم پاس کنم یا نه!
بعد از امتحان رفتم اتاقش و گفتم که اگه میشه در ازای انجام یه تکلیف یا case study اون نیم نمره رو بهم بده... و علیرغم میلم بهش گفتم که چه اتفاقی افتاده... خیلی خونسرد بهم گفت که چون کارات رو انجام ندادی و درس رو نخوندی نمیتونم به هیچ وجه نمره اضافه کنم ...
صرفا رفتم خودم رو کوچک و برگشتم...


+خدا توی کتابت گفتی ما روزهای خوب و بد را بین مردم میگردانیم ولی من هرچی فکر میکنم فقط روزای بد به خاطرم میاد... کی نوبت اون خوباش میشه ؟؟
راستی حال بابام چطوره؟؟ ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/296/p276
  • مطالب مشابه: ::277::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یوسف! به این رها شدن از چاه دل نبند
این بار میبرند که زندانی ات کنند ...


فاضل نظری


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/299/p280
  • مطالب مشابه: ::280::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تا حالا فکر کردی به اینکه تو زندگی چند نفر تاثیر گذار بودی؟؟ و چند نفر از وجودت تو این دنیا دارن استفاده میکنن و نبودت ممکنه باعث ایجاد یه خلا حتی یه خلا کوچک تو زندگیشون بشه ؟؟

من فکر !

تنها آدمهایی که من تو زندگیشون تاثیرگذار بودم پدر و مادرم هستند و شاید برادرم...
وقتی بمیرم، شاید هیچ از آدمهایی که یه زمانی کم ش من رو میشناختن ،متوجه نشه که مُردم! شاید اگه ی متوجه بشه که مُردم، ناراحت نشه... یا براش اهمیتی نداشته باشه... چون هیچ وقت تو یاد هیچ نمیمونم!


+امروز رفته بودیم بهشت زهرا. یه ردیف بالاتر از مزار بابام، دو تا جوان دفن شده بودن... یکی دختر و اون یکی پسر... مرگ خیلی نزدیکه... بالا ه یک روز این اتفاق برای من هم میافته... بعد از از دست دادن بابام این قضیه برام مسلم شد که من هم واقعا یک روز میمیرم و این باعث وحشت شدید من از همه چیز شده... مخصوصا وقتی هر از گاهی میبینم یا میشنوم که آدم جوانی مریض شده یا مرده ... هیچ نمیدونه من هر لحظه از این زندگی رو با چه ترسی از زندگی، خدا و مرگ سپری میکنم... حس میکنم هر حرف از سر عصبانیت، هر ناشکری و هر شکوه و شکایت یا هر عملی که از دید خدا خوب نباشه و از من سر بزنه باعث میشه که خدا بخواد یه بلایی سرم بیاره. حس میکنم اگه ی رو قضاوت کنم یا اگه رفتاری از ی سر بزنه و من درک نکنم و تو دلم بگم چرا فلان فلان کار رو کرد، خدا شرایطی رو برای من پیش میاره که من هم به همون وضع دچار بشم... همونجور که حدس میزنم خدا به این دلیل بابام رو ازم گرفت که من یه زمانی شاکی بودم از اینکه چرا به بچه های شهیدا و جانبازها سهمیه ی میدن... من احساس ناامنی میکنم... احساس میکنم هیچ آینده ای ندارم... احساس میکنم از همین حالا مرده محسوب میشم... احساس میکنم که هیچ کاری ارزش انجام دادن نداره... با خودم فکر میکنم که هیچ وقت ازدواج نکنم تا بچه ای نداشته باشم چون هر آدمی که وارد زندگیت میشه درد و رنج خاصی رو هم همراه خودش میاره... اینکه یه روز ممکنه از دستش بدی (البته در صورتیکه خودت زودتر نمیری)...
خواهر زن م تازه بچه ی دومش به دنیا اومده، و حالا که یک ماه از به دنیا اومدنش میگذره براش تشخیص سرطان خون دادن... خیلی ترسناکه... هیچ نمیفهمه که اون مادر و پدر چی میکشن با بچه ای که فقط یک ماهشه و کل عذاب دنیا توی جونش ریخته شده، درد میکشه، غذا نمیخوره و معلوم نیست در آینده چه اتفاقی براش میافته ... من از حکمت خدا هیچی نمیفهمم... فقط میتونم بگم این دنیا خیلی وحشتناکه ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/300/p281
  • مطالب مشابه: ::281::
  • کلمات کلیدی: میکنم ,هیچ ,دادن ,اینکه ,خیلی ,براش ,احساس میکنم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ب تا ساعت دو و نیم به اندازه نیم ساعت داشتم چهار خط ایمیل رو هی مینوشتم و هی جمله بن رو اصلاح می تا بالا ه یه ایمیل نسبتا مودبانه درباره اینکه چرا روز بیست و هفتم برای دفاع از پروژه کارشناسی حاضر نخواهم شد، از آب دراومد و برای پروژه م فرستادم. نسخه اول ایمیل خیلی تند و توهین آمیز بود و نسخه آ بهتر شد به مراتب... البته توهین به نه! به داورهایی که برای من انتخاب ... از بین این همه برداشتن مدیر گروه سخت افزار که رفتار پاچه گیرانه ش رو همیشه موقع انتخاب واحد دیدم و وصفش رو از خیلی ها شنیدم، داور من...
این ترم من حس رو شانس بودم...
هفته پیش اون پیر فت به اندازه کافی اعصابم رو د کرد و دیگه تحمل رفتار بد رو ندارم. بیشتر به خاطر این نمیرم که خب قطعا داورها پروژه ناتمام و نیمه کاره من رو قبول نمیکنن و شاید حتی مس ه م هم ن با توجه به همون چیزایی که ازشون شنیدم و من الان آمپرم لب مرزه! کافیه اتفاق ناخوشایند دیگه ای بیافته که من واقعا از کوره دربرم و تمام حرص این چهار و نیم سال رو خالی کنم سرشون که تماما به ضرر خودم تموم میشه چون من هنوز کارم با اون دارالمجانین تموم نشده و دو هفته دیگه که انتخاب واحد باز باید برم از اینا امضا بگیرم که 6 واحد بهم بدن...


+برای بار n ام این نصیحت رو از من بگیرید که هیچ وقت هیچ رو قضاوت نکنید... ترمای اول پیش خودم میگفتم چرا بعضیا درسشون رو تا ترم ده و یازده طول میدن!!!؟؟؟ مگه چیکار میکنن ؟؟ فلان فلان شده ها فارغ حصیل نمیشن و هر درس رو چند بار میافتن و موقع انتخاب واحد به ما چیزی نمیرسه و ... حالا میرم که داشته باشم ترم 10 رو ... دمت گرم خدا!!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/301/p282
  • مطالب مشابه: ::282::
  • کلمات کلیدی: واحد , ,پروژه ,ایمیل ,انتخاب واحد ,موقع انتخاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خیلیا میگن اگه یه روز به آ عمرم مونده باشه فلان کارو میکنم !!
خیلی جمله مس ه ایه... هیچ وقت نمیفهمی که چند روز به آ عمرت مونده... هر کاری میخوای ی همین الان یا اینکه ادعای الکی نکن چون تو هیچوقت از هیچی خبر نداری. یه وقت روزگار جوری میچرخه که حتی دیگه قادر نیستی یه لیوان آب دستت بگیری چه برسه به عملی آرزوهای دور و درازت...

بابای من هیچوقت راجع به مرگ حرف نمیزد. با اینکه مریض بود و حالش هم خیلی بد بود... از پا افتاده بود و دو سه ماه همش رو تخت بود... هیچوقت چیزی نگفت ... نمیدونم چرا! میخواست ما ناراحت نشیم؟ یا هنوز امیدوار بود که حالش خوب میشه؟ یا دوست نداشت درباره این چیزها صحبت کنه و میترسید؟؟ وصیتی هم ننوشته بود. هیچ وقت نگفته بود دوست داره مراسم هاش چجوری برگزار بشه. اما مامانم در این باره حرف میزد ولی همون وقتایی هم که مامانم راجع به این قضایا میگفت بابام چیزی نمیگفت... به نظرم آدم باید با نزدیکانش دراین باره صحبت کنه ... تو هر سنی که هست... یا اصلا یادداشت بنویسه، وصیت نامه ... هر چند وقت یکبار آپدیتش کنه ...

یکی از فامیل های یکی از همکارای مامانم، یه پسر جوانی بوده که توی پشت بام به نرده ها تکیه داده بود. نرده ها سست بود، از جا دراومد و اون پسر پرت شد پایین... مُرد! به همین راحتی و البته غیرمنتظره و وحشتناک ...

به فکرش باشیم... هرلحظه ممکنه این اتفاق برای ما هم بیافته...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/302/p283
  • مطالب مشابه: ::283::
  • کلمات کلیدی: هیچوقت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها