عقلی که نمیخواست سر عقل بیاید

بعضی از اینایی که زیرنویس ا رو درست میکنن واقعا سر سوزنی از اصطلاحات زبان انگلیسی نمیدونن!
برای مثال الان یه ی دیدم به اسم closer . بیشتر جمله هاش غلط ترجمه شده بود. یه دونه ش خیلی بامزه بود! مرده داد زد که تا ی وایسه بعد تا ی وایساد و مرده هم یه کم تعلل کرد و کلا پشیمون شد و معذرت خواهی کرد. راننده تا یه هم عصبانی شد و گفت "why don't you make up your bleeding mind?" بعد تو زیرنویس نوشته بود "چرا خونریزی مغزت رو درست نمیکنی؟" !!!!!!
احتمالا طرف داده گوگل ترنسلیت واسش این جمله رو ترجمه کنه!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/357/p329
  • مطالب مشابه: ::329::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نمیدونم گفتم یا نه! ولی این کتاب رو هم از کتابخونه گرفتم! و چند دقیقه پیش تموم شد! اونقدری جذاب نبود. خیلی بیش از حد کش دار بود و اینکه بیشتر به درد نوجوان ها و بچه مدرسه ای ها میخورد! چون میتونه قشنگ ببردشون تو عالم هپروت!

دو تا بچه شونزده هفده ساله که چند ساعت با هم رو پشت بوم و تو آسانسور وقت بگذرونن و چند کلمه با هم حرف بزنن، میتونن عاشق هم بشن؟ در حدی که بعدا که دیگه نتونستن هم دیگه رو ببینن و هر کدوم رفتن یه گوشه دنیا، دوباره واسه دیدن هم برگردن همون نقطه اولین دیدارشون؟؟!! یه کم اغراق نشده بود توش؟؟ شایدم اون ور دنیا همین مدلیه!! حتی شاید اینور دنیا هم همین مدلی باشه و من ندونم!

ادامه ی این کتاب از نظر من اینطوریه:

فاصله، میتونه یکی از بزرگترین عوامل فراموشی باشه! چه بخوای چه نخوای زندگی تو رو به جاهایی میکشونه که یه زمان فکرشم نمیکردی... دختره تو لندن، پسره تو واشنگتن! هر چقدر همدیگه رو دوست داشته باشن، وقتی بعد از این قرارشون تو نیویورک (جایی که اول خونه ی هر دوشون بود و هر دو تو یه ساختمون زندگی می ) دوباره برگردن سر خونه و و زندگیشون... وقتی آدمای دیگه وارد زندگیشون بشن، یواش یواش نامه ها، کارت پستال ها و ایمیل هایی که برای هم میفرستن کم و کمتر میشه! شاید در حد تبریک سال نو! شاید حتی دو سه بار دیگه هم همدیگه رو ببینن! اما فراموشی و درگیر شدن با مسائل زندگی اجتناب ناپذیره! میشه گفت نود درصد احتمال داره که از یاد هم برن! مخصوصا برای اینکه این علاقه از سن نوجوانی توشون ایجاد شده! خب اون موقع آدم رویایی و تخیلاتی تره و خیلی چیزا براش مهم نیست و به چشمش نمیاد!!! ولی اگه واقعا اینا جزء اون ده درصدی باشن که به هیچ وجه همدیگه رو فراموش نکنن، پس یعنی واقعا soul mate همدیگه ن!!! (معادل فارسیش رو نمیدونستم چی بنویسم!)


تنها تکه ی خیلی قشنگی که تو این کتاب خوندم : (محض اطلاع، لوسی و چند نفر دیگه اینجا توی آسانسور فروشگاهی گیر )

"کنار دستش، پیرمرد ابروهای توپرش را بالا گرفت و به سقف نگاه کردو دستش را روی اش زد؛ ص بم انگار در آن فضای بسته طنین انداخت.

لوسی، گوش به زنگ به او نگاه کرد. «ح ون خوبه؟»

زیر لب گفت: «مشکل قلبی.»

لوسی پیشنهاد داد: « بهتر نیست بشینید؟» سعی میکرد هراسان به نظر نیاید، اما پیرمرد سر را به چپ و راست تکان داد.

گفت: «قلب من نه... قلب همسرم.»

...

چشمهایش دودو میزد که گفت: «یواشکی اومدم که براش عطر ب م. الان طبقه ی پایین داره به پارچه ها نگاه میکنه. وقتی پیدام نکنه، نگران میشه و قلبش... »

لوسی دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت: «مشکلی براشون پیش نمیاد.» از میزان عواطف صدای خودش متعجب شد. «مطمئنم خیلی زود میان کمک.»

وقتی پیرمرد را تماشا میکرد که با دگمه های جلیقه اش ور میرود، بغض گلویش را فشرد. در نظرش حقیقی ترین شکل مهربانی همین بود؛ اصیل ترین ح عشق : نگرانی برای ی که نگرانت است.


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/351/323-جغرافیای-من-و-تو
  • مطالب مشابه: ::323:: جغرافیای
  • کلمات کلیدی: همدیگه ,خیلی ,میشه ,پیرمرد ,لوسی ,زندگی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

زندگی روز به روز بیشتر معنی نبودنت رو به من میفهمونه و من روز به روز حالم بدتر میشه...

احساس میکنم دیگه تحمل ندارم...


+زمان این بار نمیتونه کمکی ه! تو هر چیزی ردی از تو میبینم. توی کتاب ها ممکنه هر جاییش من رو یاد تو بندازه تو ها، تو تک تک لحظات زندگی ... حتی یه آگهی بازرگانی تلویزیون که نشون میده و یاد حرفی که تو درباره ش زده بودی میافتم... حتی یه چیزی که پیش بیاد یکهو به ذهنم میاد که اگه تو بودی الان فلان واکنش رو نشون میدادی و فلان چیز رو میگفتی ... تو همه جا و تو همه چیز هستی ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/352/p324
  • مطالب مشابه: ::324::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

واقعا حس میکنم سال 95 یه نحسی خیلی خیلی زیادی داره!!!
هر روز خبر مرگ یکی رو باید از این ور اونور بشنویم!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/353/p325
  • مطالب مشابه: ::325::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مقصود یک رابطه این نیست که به طور بی نقص یا همیشگی دوست داشته بشیم. این نیست که تمام خواسته ها و هوس هامون براورده بشن. برای کامل شدن هم نیست یا اینکه مغز و قلبمون با تحریکای هورمونی ای که فکر میکنیم حس عشق هست، تغذیه بشه! هدف از رابطه، روش دنیا نیست برای اینکه به ما بگه که " تو شایسته ای و این هم همون آدمیه که میخواد ثابتش کنه!" .

مقصود رابطه اینه که ما بتونیم خودمون رو کامل ببینیم. برای اینه که اون تکه هایی از خودمون رو که ازشون آگاه نیستیم رو ببینیم. هدف اینه که ما خشمگین بشیم، لذت بیش از حد رو تجربه کنیم و به تباهی کشیده بشیم تا پی ببریم که چی باعث عصبانیتمون میشه، چی هیجانزده مون میکنه و کجا باید به خودمون عشق بورزیم. هدف از رابطه این نیست که ما رو درست کنه و بهمون یام ببخشه یا خوشحالمون کنه! هدفش اینه که بهمون نشون بده که کجا احتیاج به درست شدن داریم و کدوم قسمت هامون هنوز ش ته و ابه! اما تلخ تر و بی رحمانه تر از همه اینایی که گفته شد اینه که : هیچ جز خودمون نمیتونه این کارا رو برامون ه یا خوشحالمون کنه .

ما همیشه عاشق ایی میشیم که نمیتونن متقابلا عاشقمون باشن که در حقیقت این درس رو به ما بدن که بفهمیم که لایق دوست داشته شدن هستیم. اونا رو انتخاب میکنیم که بهمون اون تکه هایی از ما رو نشون بدن که دوست نداریم. وگرنه برای چی باید وقتمون رو برای ایی که پاسخی به احساساتمون نمیدن هدر بدیم... ؟ ما عاشق این آدما میشیم چون اونا تنها ایی هستن که ما چنان رابطه ی صمیمانه و عمیقی باهاشون برقرار میکنیم که میتونه تاریک ترین گوشه های شخصیتمون رو برامون بیدار و روشن کنه. و اونا تنها ایی هستن که ما رو به حال خودمون میذارن تا اون کاری رو که باید، یعنی برطرف و درمان اون نقاط تاریک به دست خودمون، انجام بدیم!

این طبیعت عشق نیست که مردم باهاش درگیر میشن، بلکه اون چیزیه که عشق براش طراحی شده! بیشتر اشفتگی ما ازونجایی نشات میگیره که ی هیچ وقت بهمون نگفته که عشق همیشه باعث ش ته شدن دلمون میشه تا وقتی که قلبمون باز  بشه!

شریک زندگی ما به دنبال عشقی میان که قلب ما رو باز کنه! عشق های بزرگ به محض اینکه ما فکر کنیم اونا رو از دست دادیم پدیدار میشن. زمانی میان که ما آماده شده باشیم، بعد از اینکه ما زخم ها و آسیب هامون رو پاک کرده باشیم، به محض اینکه بفهمیم چطوری خودمون رو دوست داشته باشیم. عشق یعنی به اشتراک گذاشتن اون چیزی که خودمون داریم نه اینکه منتظر این باشیم که یکی دیگه بیاد و چیز اضافه ای بهمون بده. ما باید پی ببریم که چقدر این دوست داشتن آدمایی که دوستمون ندارند برامون حیاتی و مهمه و باید بدونیم که اونا هیچ وقت قرار نیست ما رو دوست داشته باشن اما ادامه ماجرا فقط بستگی به این داره که چقدر طول میکشه که ما پی به این مسئله ببریم.




این هم یه ترجمه دیگه. اصل مطلب اینجا هستش (البته سایتش ه) ! البته خب بازم خیلی خوب از آب درنیومد. امیدوارم مفهوم اصلی نوشته رو رسونده باشم. چون خودم وقتی متن اصلی رو خوندمش خیلی برام جذاب بود و دلم خواست که اینجا به اشتراک بذارم.
نویسنده این مطلب brianna wiest هست که یه کتاب هم به اسم 101 essays that will change the way you think نوشته.



اطلاعات

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت

به ی که حتی یکبار هم از نزدیک ندیدینش اعتماد نکنید...

هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ وقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــت!!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/355/p327
  • مطالب مشابه: ::327::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
صبح طبقه چهارم دانشکده پشت در اتاق ی که فکر می مدیرگروهه در حالیکه دو ماهه که دیگه مدیر گروه نیست و من خبر نداشتم، منتظر وایساده بودم تا یه امضا بگیرم و یه نفر ناشناس اومده بود و میچرخید و تهش از من پرسید اتاق فلان کجاست و منم اصلا اسم اون فلان به گوشم نخورده بود و گفتم نمیدونم طبقه پایین هم یه سری هستند و تموم شد رفت... اینم بگم که بعد از کلی منتظر موندن پشت در اتاق اون وقتی رفتم تو و برگه رو گذاشتم جلوش یه لبخند مس ه زد و گفت ببرین بدین فلانی من دو ماهه دیگه مدیر گروه نیستم... :/ فلانی هم عین یه جنازه ... زورش میاد حرف بزنه، یا حتی ت بده به خودش ... اونم جزء فسیلای دانشکده س! به چه امیدی ش مدیر گروه سخت افزار نمی دونم واقعا!

بگذریم... گذشت و ساعت 3 توی ایستگاه بی آر تی باز همون ناشناس رو دیدم... اون سوار یه بی آر تی شد و چون شلوغ بود من سوارش نشدم! و بع رو سوار شدم. تصمیم گرفته بودم وقتی پیاده شدم یه سر برم این پردیس فنی تهران ببینم میشه از کتابخونه ش استفاده کرد یا نه! چون به خونه خیلی نزدیکه و میتونم وقتایی که دوست ندارم خونه بمونم برم اونجا. خلاصه پیاده شدم و رفتم و به راحتی و بدون مشکل وارد شدم و به دنبال دانشکده برق و کامپیوتر میگشتم که باز چشمم افتاد به اون ناشناس ... فهمیدم تهرانیه. ولی حس ضایعی بهم دست داد!!! نمیدونم اونم من رو یادش بود یا نه! من رفتم توی دانشکده! عجب دانشکده ای!!! بزرگ، شیک، تمیز، ظاهرا ساختمان تازه ساخته شده بود! ولی خب عجیب بود که دانشکده به این بزرگی کتابخونه اختصاصی نداشت ... خوشبختانه کتابخونه مرکزی پردیس بغل همون دانشکده بود و سالن مطالعه خوبی هم داره! اما یه مشکل بزرگ داره که یه جورایی باعث شد از خیرش بگذرم!!! اینترنت مخصوص دانشجوهای خودشونه!!! واقعا که!!! من شناسه یکتا از کجا گیر بیارم! خب بذارید بقیه هم استفاده کنن!!! اینترنت که نباشه به درد نمیخوره اون کتابخونه! البته اگه آدم با اینترنت کار خاصی نداشته باشه و بخواد کاملا متمرکز باشه، جای خوبیه... ولی من فعلا با اینترنت کار دارم!!

دانشکده ما هم اینترتش اوایل اختصاصی بود! بعد این عباسپوریا که هجوم اوردن، هی از ما رمز اینترنت میپرسیدن و ما هم با یه ح خوشحالی میگفتیم که اکانت مخصوص باید داشته باشید ... بعد از یه مدت (فکر کنم به خاطر همین عباسپوریا) اکانت مکانت کنسل شده و همه با یه پسورد راحت وصل میشدن! بعد به سرشون زد ی کنن و حجم محدود بدن و باز اکانت بازی، که باز الان چند ماهه کنسل شده و همه باز با یه پسورد وصل میشن! :|

ولی حسودیم شد به تهرانیا!!! خیلی دوست داشتم اونجا رو! :(

اینکه یه آدم ناشناس رو تو یه روز چند بار و تو جاهای مختلف ببینی خیلی عجیب و جالبه ...

اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/345/p317
  • مطالب مشابه: ::317::
  • کلمات کلیدی: دانشکده ,اینترنت , ,کتابخونه , ,ناشناس ,مدیر گروه , فلانی ,فلان ,دیگه مدیر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
گاهی یاد وبلاگ هایی که قدیما میخوندم و دوستشون داشتم میافتم... اما خیلی وقته که دیگه نیستن... یعنی هر وبلاگی من از نوشته هاش به شدت خوشم میومد یه روز تعطیل کرد و رفت ... الان دوتاشون خیلی یادمه! یکی "برجعلی زهرمار" بود که تو بود و من وقتی بار اول پیداش بعدش شروع همه پست هاش رو خوندم اما خب بعد از مدتی گذاشت رفت یعد یکی دو تا وبلاگ دیگه بعدش زد و اونا هم عمر کوتاهی داشتن اسم نویسنده ش هم صادق بود. یادمه یه برادرزاده کوچولو به اسم داشت و تو بعضی نوشته هاش بهش اشاره میکرد :) و خیلی هم بامزه بود!!! دومین وبلاگ مورد علاقه م هم "صواع" بود که تو همین بیان بود پارسال و نویسنده ش آقای الف بود که خودش را همیشه مجهول و گمنام نگهداشت! نوشته های این وبلاگ رو هم خیلی دوست داشتم ولی اینم یه روز تصمیم گرفت که دیگه وبلاگ ننویسه! نمیدونم شایدم باز یه جایی مخفی دارن مینویسن هر کدومشون و من ازشون بی خبرم! ولی خب لحظه های خوبی با خوندن نوشته هاشون داشتم :) ! تانزانیای خالی رو هم میخوندم و دوست داشتم نوشته هاش رو، یه مدت که توی گوگل پلاس بودم نویسنده ش رو دنبال می اونجا! البته نمیدونم الان هست یا نه! خیلی وقته دیگه وبلا رو دنبال نمیکنم... دلیل خاصی هم نداره!
قطعا وبلاگ های دیگه ای هم بودن که دوستشون داشتم ولی الان اصلا یادم نمیاد اسمشون! دلم برای روزای وبلاگ داشتنم تو تنگ شده...
یه وبلاگ دیگه هم بود که خب بیشتر از نوشته هاش از نویسنده ش خوشم میومد و هدفم از خوندنش شناختن بیشتر اون شخص بود! الان هم مدتیه کوچ کرده به بیان و تا چند روز پیش تو لیست وبلاگ هایی بود که دنبال میکنم، خیلی دیر به دیر پست میذاره، شاید ماهی یه بار! ولی صادقانه بگم، هر چی بیشتر از زندگیش میفهمم، بیشتر از خودم بدم میاد و حس میکنم زندگی من، دنیای من، و طرز تفکر من در مقابل اون که تو این بیست و چند سال زندگیش کلی تجربه ب کرده و کلی خاطره ی خوب و دوستای خوب و کارای مهم داشته، هیچی نیست! برای همین دیگه دنبالش نمیکنم... بچگانه س ولی خب آدم اینطوری آرومتره!!
وبلاگی که الان خیلی دوست دارم و اگه ببینم آپدیت شده خوشحال میشم، وبلاگ "صدرالمتوهمین" هست که تو همین بیانه! متاسفانه اینم دیر به دیر آپدیت میشه :(

اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/347/p319
  • مطالب مشابه: ::319:: وبلاگ هایی که دوست دارم
  • کلمات کلیدی: وبلاگ ,خیلی ,نوشته ,داشتم ,الان ,نویسنده ,وبلاگ هایی ,دوست داشتم ,دوست دارم ,خیلی دوست ,خوشم میومد
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از ساعت 7 صبح بیدارم! امروز تو این چند وقت اخیر اولین روز تعطیلم بود که با روشن لپ تاپم شروع نشد و صبحونه م رو کامل خوردم و بعد تصمیم گرفتم کتاب نخوندن دو روز گذشته م رو جبران کنم و دو ساعت و نیم بی وقفه کتاب بخونم و بالا ه کتاب "خاطرات" رو تموم ! و میتونم بگم کتاب خیلی خیلی خوبی بود. نه کاملا ولی دوستش داشتم. اول کتاب ماجرای بیمار شدن و مرگ پدربزرگ راوی، و امروز هم قسمتی که مادربزرگش مرد تمام اتفاقات اون چهار ماه شهریور تا روز از دست دادن بابام رو به یادم آورد. اینکه چطور زمان داره میگذره و ما رو درگیر اتفاقات امروزمون میکنه و من حس میکنم دنیا و زندگی به شدت بی رحمه! و ما آدمها خیلی زود درگیر خودمون میشیم و پیش خودم میگم کاش ایی که از پیشمون میرن هم این دنیا و زندگیشون رو فراموش می د و متوجه بی رحمی زنده ها نمیشدن!!! یادم نمیاد با کتاب دیگه ای گریه کرده باشم ولی با این کتاب گریه چون خیلی از حس هایی که توش وجود داشت رو تجربه کرده بودم! بعد از ماجراهای غم انگیز، درگیر عشق و خوشبختی موقتی راوی داستان شدم و حس خوشایندی داشت ولی از جایی که تصمیم به ازدواج گرفتند حدس زدم که آ ای رابطه شون نزدیکه... چون معمولا مردم اون سر دنیا تا وقتی با هم دوستن و رابطه ی بدون تعهدی دارن، متعهدتر عمل میکنن و مدت طولانی تری با هم هستند و بیشتر همدیگه رو دوست دارن. اما بعد از ازدواج یواش یواش سرد و سردتر میشن و معمولا هم آ ش طرف مونث رابطه یکهو و بی مقدمه تصمیم به رفتن میکنه و مرد رو توی یه شوک وحشتناک میذاره و همه چی تموم میشه... نمیدونم آدما از زندگی چی میخوان و چرا اینقدر توقعشون بالاست... نمیدونم تعریفشون از زندگی خوب و خوشبختی چیه! شاید هم میترسن! میترسن از اینکه تا آ عمرشون فقط با یه نفر باشن! شاید میخوان عشق رو با آدمهای دیگه ای تجربه کنن... هر چی هست اعصاب د کنه! زندگی اون قدری طولانی نیست که آدم دائم بخواد توی چرخه شروع از صفر و بعد نابود همه چیز باشه... از صفر شروع با آدمهای مختلف و بعد علاقمند و وابسته شدن بعد به پوچی رسیدن و غصه خوردن و ش تن دل طرف مقابل و رها ش ... شاید همه اینها نشون دهنده ی خودخواهی اوناست. و براشون مهم نیست سر طرف مقابل چی میاد. ی که به خودشون وابسته ش و بخشی از زندگیش شدن رو به راحتی رها میکنن... اولش خیلی احساسی و هیجانی و سریع وارد رابطه میشن و بعد تازه میفهمن که این اون چیزی که میخوان نبوده... ولی آدم باید خودش رو در مقابل احساسات دیگران مسئول بدونه! دیگران عروسک نیستن که یه مدت بشه باهاشون بازی کرد و بعد که حوصله مون سر رفت بندازیمش کنار و بریم یه قشنگ تر و تازه ترش رو بگیریم... آدمها نمیدونن چی میخوان! میخوان وارد یه قضیه ای بشن و بعد اونطوری با آزمون و خطا و امتحان بفهمن از چی خوششون میاد و از چی بدشون میاد ولی به چه قیمتی ... فکر میکنم آدم یه هفته، یه ماه، یه سال حتی بشینه و تو تنهایی با خودش فکر کنه و ببینه واقعا چی میخواد خیلی بهتر از اینه که سالها وقتش رو با آدمهای مختلف بگذرونه و هی ش ت بخوره و تهش تو چهل و پنجاه سالگی بفهمه که رابطه ایده آلش چجوری باید باشه...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/348/p320
  • مطالب مشابه: ::320::
  • کلمات کلیدی: کتاب ,خیلی ,میخوان ,رابطه ,زندگی ,مقابل ,آدمهای مختلف ,شروع
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز روز نسبتا خوبی بود. چون کلش مال خودم بود. صبح بیدار شدم و چهل و پنج دقیقه کتاب خوندم "جغرافیای " از جنیفر اسمیت. کتاب معمولی و بیش از حد کش داری هست.بعضی چیزا توش زیادی توضیح داده شده. تازه به وسطش رسیدم... اون جوری نیست که خیلی مشتاق باشم ادامه ش چطور میشه ولی خب تا ته میخونمش...
رفتم ! یه کاری داشتم باید لحیم کاری می یه ذره! خیلی با سرعت و مثل ا وارد دانشکده شدم و چپ و راستم رو نگاه . چون م یه جوریه که احتمال دیدنش تو راهروها زیاده. نمیخواستم ببینه من هستم ... سریع از پله ها رفتم بالا توی اتاق پروژه و کارم رو انجام دادم و باز با همون استرس و همون سرعت از دانشکده خارج شدم! امروز قرار بود "ماجرای نیمروز" رو تو نشون بدن. دوستم بلیط گرفته بود از قبل و من رفتم کتابخونه مرکزی که بلیطم رو بگیرم ازش... بعدش هم رفتم کافه بهشت ! خالی و خلوت! خوبیش این بود که میز دو نفره مورد علاقه من که کنج دیواره هم خالی بود و راحت بعد از سفارش دادن و یدن کتاب "رنج های ورتر جوان"، نوشته ی "یوهان ولفگانگ گوته"!!! ( که توی کتاب تسلی بخشی های فلسفه یه اشاره ای بهش شد و کنجکاو شدم بخونمش) ... رفتم نشستم و شروع به خوندن ادامه همون کتاب جغرافیای ! تا ساعت دوازده و ده دقیقه اونجا بودم و کتاب خوندم ولی یواش یواش شلوغ شد و سر و صدا زیاد شد و اینایی که میز بغل نشسته بودن شروع به صحبت راجع به و لالا لند و ... و من حس که نمیتونم گوش ندم و حالا که تمرکزم بهم ریخت بهتره پاشم برم... پاشدم رفتم کتابخونه مرکزی و یه چند دقیقه هم اونجا کتاب خوندم تا ساعت بیست دقیقه به یک شد و رفتم تالار ابوریحان که با دوستام قرار داشتیم. کلی طول کشید تا در باز بشه و بریم تو و همه جاگیر بشن و بعد شروع شد. واقعا هیچ نمیدونستم که موضوعش چیه! اول فکر جنگ و دفاع مقدس و ایناس! بعد احساس پشیمونی بهم دست داد! چون از ای مربوط به جنگ خوشم نمیاد! اما شروع که شد فهمیدم اشتباه فکر می . درسته داستانش مال زمان جنگ بود ولی مربوط به جنگ نبود! جذابتر و بهتر بود! و اینکه بر اساس اتفاقات واقعی بود! و شخصیت هاش هم واقعا تو اون زمان وجود داشتند! وسطاش هی گیر میکرد و وایمیستاد و جمعیت هی بعد از هر بار گیر میگفتن "اَااااااه" هر بار اینکارو می ! بعد کلا قطع شد! و چند دقیقه طول کشید تا دوباره پخش بشه و یه عده باز شروع کرده بودن داد و بیداد که عرضه پخش ندارید و ... در صورتی که تقصیر مسئولای نبود. ی که داده بودن مشکل داشت ولی یه عده میخوان در هر شرایطی غر بزنن و مثلا بگن که ناراضی ان از همه چی و ... خلاصه پخش شد دوباره و این بار مشکلی نداشت! به نظرم واقعا خوبی بود. من خیلی وقت بود سینمایی ایرانی ندیده بودم و از اینکه برای دیدن این وقت گذاشتم و رفتم راضی ام! بعد از تموم شدنش هم کارگردان و تهیه کننده و احمد مهرانفر که یکی از بازیگراش بود اومدن! و نشستن تا سوالای بچه ها رو جواب دن. واقعا سوالای چرتی پرسیده بودن مخصوصا از احمد مهرانفر بیچاره! مثلا نوشته بودن "با لهجه ارسطو حرف بزن" یا "از چوچانگ چه خبر؟" یا "من هم به شدت ازدواجی ام"!!!! :| یا "چرا شما که بازیگر طنز هستید رو برای همچین نقش جدی ای انتخاب ؟؟" !!!! که چی؟! مهم اینه که طرف تونسته نقش جدی رو هم خیلی بهتر از اون نقش کمدی بازی کنه! و اینکه این به اطلاعاتمون درباره تاریخ معاصر این کشور اضافه کرده! حالا اینکه تو وقتی قیافه ی طرف رو میبینی یاد ارسطو میافتی مشکل خودته!!! تا یه حدی بیچاره رو دست انداخته بودن! به نظرم کار زشتیه! پارسال که محمد رسول الله رو پخش ، گفتن که قراره مهدی پاکدل هم بیاد و بعد از صحبت کنه! ولی نیومد. حالا امروز این سه نفر پاشدن اومدن ما و به نظرم یعنی ارزش قائل شدن که وقت گذاشتن و اومدن و خوب نیست وقتی بخوایم این مدلی و با مس ه جوابشون رو بدیم زشته!!!


+ یه سوال! همه ها سرود مخصوص دارن یا فقط خودشیفته گاه شهید بهشتی داره؟؟؟ تو هر مراسمی بعد از قرآن و سرود ملی، سرود هم پخش میشه!! :/


+ بعدا حتما "ماجرای نیمروز" رو ببینید...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/350/322-ماجرای-امروز
  • مطالب مشابه: ::322:: ماجرای امروز
  • کلمات کلیدی: , ,کتاب ,دقیقه ,اینکه ,واقعا ,کتاب خوندم ,احمد مهرانفر ,کتابخونه مرکزی ,رفتم کتابخونه ,ماجرای نیمروز ,رفتم کتابخونه مرکزی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هیچ رمزی برای باهوش تر شدن وجود ندارد. شما باید بخوانید. خیلی هم زیاد. همین!
و اگر شما حرف مرا قبول ندارید تعداد زیادی از مشاهیر، از وارن بافت و بیل گیتس تا ریچارد برانسون و باراک اوباما به شما همین را خواهند گفت .
اما اگر قدرتمند سازی مغز اینقدر سرراست و آسان است، چرا بیشتر مردم این کار را نمیکنند؟ به همان دلیل که ما در انجام دادن بسیاری از پروژه های خودسازی شایسته اما کم ضرورتمان ش ت میخوریم. چون همه مان پرمشغله هستیم.
ولی آیا واقعا اینچنین است؟بعد از مطالعه ی مقاله جدیدی از charles chu در سایت better humans دیگر از مردمی که ادعا میکنند زمان کافی برای تغذیه ذهنشان با کتاب ندارند تعجب میکنیم. او از ریاضی استفاده کره بود.
عملیات ریاضی ساده که به شما ثابت میکند که شما زمان کافی برای مطالعه دارید :
chu داستان خودش را تعریف میکند که در چند سال گذشته چگونه توانسته هرسال 200 کتاب بخواند و اینکه چقدر این کار به او کمک کرده تا زندگی و کارش تغییر کند و شادتر شود. داستان شگفت انگیزی است. اما همچنین chu مخالفت ها را نیز پیشبینی میکرد. ممکن است بعضی ها بگویند این برای تو عالی است اما زندگی من حس آشفته و بی نظم است.
نه! chu مخالف است. اگر شما یه فرد معمولی هستید در واقع شما زمان بسیار زیادی برای کتاب خواندن به اندازه ای که او خوانده است دارید. تمام کاری که باید انجام دهید این است که در زندگیتان یک جایگزینی کوچک انجام دهید. او با این مسئله که شما چقدر زمان نیاز دارید شروع میکند :
" ابتدا بیایید نگاهی به دو مورد آماری بیاندازیم :
یه فرد معمولی (امریکایی) به اندازه 200 تا 400 کلمه در هر دقیقه میخواند.
کتاب های غیرداستانی رایج حدود 50000 کلمه دارند.
حالا یک محاسبه سریع لازم داریم :
  • میلیون کلمه 10 = کلمه به ازای هر کتاب 50000 × کتاب 200
  • دقیقه 25000 = کلمه در هر دقیقه 400 / میلیون کتاب 10
  • ساعت 417 = 60 / دقیقه 25000
برای خواندن 200 کتاب ، به سادگی 417 ساعت در سال وقت بگذارید."
قبل از اینکه مخالفت کنید و بگویید که به هیچ وجه نمیتوانید 417 ساعت وقت آزاد در سال داشته باشید، chu به چند حقیقت تلخ اشاره میکند:
" این مقدار زمانی است که یک فرد امریکایی سالانه صرف رسانه های اجتماعی و تلویزیون میکند :
  • 608 ساعت برای شبکه های اجتماعی
  • 1642 ساعت برای تلویزیون
اگر این مقدار از زمان صرف مطالعه شود، شما میتوانید بیش از 1000 کتاب در سال مطالعه کنید.
حقیقت ساده ای که پشت مطالعه تعداد زیادی کتاب است : آنقدر ها هم سخت نیست. ما تمام زمان مورد نیاز را در اختیار داریم. "
او تنها ی نیست که به این نکته اشاره میکند که تنها دلیلی که خیلی از ما زمانی برای مطالعه نداریم این است که ما وابسته به صفحات نمایش هستیم.
نویسنده، david kadavy همچنین اشاره کرد که اگر شما هر زمان که برای مرور فید هایتان تحریک شدید، به جایش یک کتاب بردارید، به سرعت به اه مطالعاتی تان خواهید رسید.

حالا چه فکر میکنید؟ آیا مایلید بخش زیادی از زمانی که در سال صرف شبکه های اجتماعی میکنید را به خواندن کتاب های خوب و قدیمی اختصاص دهید ؟


متنی که دیدید رو الان ترجمه و منبعش هم اینجا ست.
به نظر خودم ترجمه ش خیلی خوب از آب درنیومد و راضی کننده نیست و شاید جمله بندی هاش خوب نباشه... اخیرا حس میکنم که ترجمه رو خیلی دوست دارم. با اینکه از سال سوم دبیرستان به این طرف دیگه کلاس زبان نرفتم و با و موزیک و ویدئو های تد و یوتیوب زبان خودم رو تقویت و هیچ مدرک معتبر خاصی برای زبان ندارم. ولی حس میکنم خیلی کار خوبیه... این حس شدیدتر شد وقتی تو چند تا مقاله چند تا کتاب معرفی شده بود که هنوز هیچکدوم به فارسی ترجمه نشده و تو ایران در دسترس نیست و تنها راه خوندنش اینه که پی دی افش رو کنی و به زبان اصلی بخونیش ... از ترجمه و اینکه متن انگلیسی اصلی و خالص رو بفهمم خیلی خوشم میاد ...

پ.ن : یه محاسبه ساده هم خودم انجام دادم. 417 ساعت مطالعه در سال تقریبا معادل شصت و نه دقیقه در روز هست. به نظرم خیلی راحت میشه این زمان رو به مطالعه اختصاص داد. البته نمیتونم بگم خیلی راحت! چون خودم خیلی وقته نظم کتاب خوندنم بهم ریخته! دلم واسه اون موقعی تنگ شده که وقتی یه کتاب رو دست میگرفتم تا وقتی واقعا خسته نمیشدم کنار نمیذاشتمش مثل پارسال که ملت عشق رو خیلی سریع خوندم... حالا یه هفته س یه کتاب پنجاه و ده ای صفحه رو هنوز تموم ن !!! دیروز که اپ طاقچه کتاب "من پیش از تو" رو گذاشته بود، یه نفر نظر گذاشته بود که این کتاب رو دو روزه تموم کرده! یه کم حسودیم شد. چون من دیگه اون تمرکز کافی یا حتی اشتیاق رو ندارم. به نظرم زیاده روی تو استفاده از کامپیوتر و تبلت و سرگرم شدن با این چیزا تاثیر داشته تا حد زیادی ... ولی خب برای خوندن 100 تا کتاب در سال (حالا 200 تا پیشکش) به نظرم باید وقت رو گذاشت...

اطلاعات

+ امروز امتحان . برای 75 دقیقه حدود هشتاد صفحه خوندم. کت که شروع به خوندنش کتاب "خاطرات" نوشته دیوید فوئنکینوس هست. و من خیلی خیلی از کتاب خوشم اومد. این کتاب رو دوشنبه هفته پیش که یکهویی و بی مقدمه و بدون فکر و برنامه قبلی پاشدم رفتم ، از کتابخونه مرکزی امانت گرفتم ... و الان فکر میکنم که من باید این کتاب رو حتما برای خودم داشته باشم. یا اینکه اگه یه زمان موقعیت هدیه دادن پیش اومد برای ی ب م...


+ پیشنهاد : silence و saw ridge


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/342/p314
  • مطالب مشابه: ::314::
  • کلمات کلیدی: کتاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خاطره ای از ماریلین


خاطره ی بسیار تازه ای بود. مرد جوانی وارد مغازه اش شد و لرزان گفت: «شاید به نظرتون عجیب باشه ولی میخواستم بدونم موهای دختر جوونی رو که همین چند دقیقه پیش کوتاه کردین دارین ... اون نامزدمه و من موهاشو خیلی دوست دارم... به نظرم خیلی بده همین طور بندازنش دور ... اگه هنوز ننداختینش، من میخوام جمعش کنم ... »



خاطرات / دیوید فوئنکینوس / انتشارات هیرمند


+ بهترین تکه ی کتاب نبود ولی خیلی خوب بود...


اطلاعات

هیچ رمزی برای باهوش تر شدن وجود ندارد. شما باید بخوانید. خیلی هم زیاد. همین!
و اگر شما حرف مرا قبول ندارید تعداد زیادی از مشاهیر، از وارن بافت و بیل گیتس تا ریچارد برانسون و باراک اوباما به شما همین را خواهند گفت .
اما اگر قدرتمند سازی مغز اینقدر سرراست و آسان است، چرا بیشتر مردم این کار را نمیکنند؟ به همان دلیل که ما در انجام دادن بسیاری از پروژه های خودسازی شایسته اما کم ضرورتمان ش ت میخوریم. چون همه مان پرمشغله هستیم.
ولی آیا واقعا اینچنین است؟بعد از مطالعه ی مقاله جدیدی از charles chu در سایت better humans دیگر از مردمی که ادعا میکنند زمان کافی برای تغذیه ذهنشان با کتاب ندارند تعجب میکنیم. او از ریاضی استفاده کره بود.
عملیات ریاضی ساده که به شما ثابت میکند که شما زمان کافی برای مطالعه دارید :
chu داستان خودش را تعریف میکند که در چند سال گذشته چگونه توانسته هرسال 200 کتاب بخواند و اینکه چقدر این کار به او کمک کرده تا زندگی و کارش تغییر کند و شادتر شود. داستان شگفت انگیزی است. اما همچنین chu مخالفت ها را نیز پیشبینی میکرد. ممکن است بعضی ها بگویند این برای تو عالی است اما زندگی من حس آشفته و بی نظم است.
نه! chu مخالف است. اگر شما یه فرد معمولی هستید در واقع شما زمان بسیار زیادی برای کتاب خواندن به اندازه ای که او خوانده است دارید. تمام کاری که باید انجام دهید این است که در زندگیتان یک جایگزینی کوچک انجام دهید. او با این مسئله که شما چقدر زمان نیاز دارید شروع میکند :
" ابتدا بیایید نگاهی به دو مورد آماری بیاندازیم :
یه فرد معمولی (امریکایی) به اندازه 200 تا 400 کلمه در هر دقیقه میخواند.
کتاب های غیرداستانی رایج حدود 50000 کلمه دارند.
حالا یک محاسبه سریع لازم داریم :
  • میلیون کلمه 10 = کلمه به ازای هر کتاب 50000 × کتاب 200
  • دقیقه 25000 = کلمه در هر دقیقه 400 / میلیون کتاب 10
  • ساعت 417 = 60 / دقیقه 25000
برای خواندن 200 کتاب ، به سادگی 417 ساعت در سال وقت بگذارید."
قبل از اینکه مخالفت کنید و بگویید که به هیچ وجه نمیتوانید 417 ساعت وقت آزاد در سال داشته باشید، chu به چند حقیقت تلخ اشاره میکند:
" این مقدار زمانی است که یک فرد امریکایی سالانه صرف رسانه های اجتماعی و تلویزیون میکند :
  • 608 ساعت برای شبکه های اجتماعی
  • 1642 ساعت برای تلویزیون
اگر این مقدار از زمان صرف مطالعه شود، شما میتوانید بیش از 1000 کتاب در سال مطالعه کنید.
حقیقت ساده ای که پشت مطالعه تعداد زیادی کتاب است : آنقدر ها هم سخت نیست. ما تمام زمان مورد نیاز را در اختیار داریم. "
او تنها ی نیست که به این نکته اشاره میکند که تنها دلیلی که خیلی از ما زمانی برای مطالعه نداریم این است که ما وابسته به صفحات نمایش هستیم.
نویسنده، david kadavy همچنین اشاره کرد که اگر شما هر زمان که برای مرور فید هایتان تحریک شدید، به جایش یک کتاب بردارید، به سرعت به اه مطالعاتی تان خواهید رسید.

حالا چه فکر میکنید؟ آیا مایلید بخش زیادی از زمانی که در سال صرف شبکه های اجتماعی میکنید را به خواندن کتاب های خوب و قدیمی اختصاص دهید ؟


متنی که دیدید رو الان ترجمه و منبعش هم اینجا ست.
به نظر خودم ترجمه ش خیلی خوب از آب درنیومد و راضی کننده نیست و شاید جمله بندی هاش خوب نباشه... اخیرا حس میکنم که ترجمه رو خیلی دوست دارم. با اینکه از سال سوم دبیرستان به این طرف دیگه کلاس زبان نرفتم و با و موزیک و ویدئو های تد و یوتیوب زبان خودم رو تقویت و هیچ مدرک معتبر خاصی برای زبان ندارم. ولی حس میکنم خیلی کار خوبیه... این حس شدیدتر شد وقتی تو چند تا مقاله چند تا کتاب معرفی شده بود که هنوز هیچکدوم به فارسی ترجمه نشده و تو ایران در دسترس نیست و تنها راه خوندنش اینه که پی دی افش رو کنی و به زبان اصلی بخونیش ... از ترجمه و اینکه متن انگلیسی اصلی و خالص رو بفهمم خیلی خوشم میاد ...

اطلاعات

اگر امشب بدون اینکه فرصت تماس با ی داشته باشی، قرار بود بمیری، حسرت نگفتن چه چیزی را به چه ی خواهی خورد؟ چرا تا به حال آن را به او نگفته ای؟


خب حسرت اینکه هیچ وقت علاقه خودم رو اونطور که باید، به پدرم نشون ندادم، همیشه تو دلم دارم. و خب چه بمیرم چه نمیرم نمیتونم بهش بگم چون دیگه نیست... نمیدونم چرا نگفتم! شاید روم نمیشده ... شاید از موقعیت های شدیدا احساسی که بین پدر و مادر و بچه به وجود میاد فراری ام... کلا هر وقت توی ی ببینم که بین پدر و مادر و بچه شون یه صحنه احساسی به وجود میاد گریه م میگیره و طاقت ندارم ...
اون شب که بابام رفت، به مامانم گفتم که چقدر مامانم رو دوست دارم... ولی بازم باید بهش بگم...
به غیر از اینها شاید دلم بسوزه که به آدمی که یواشکی دوستش داشتم نمیشد که بفهمونم چه حسی بهش دارم . خب منطقیه که نمیشه تو اینجور مواقع بری و با طرف صحبت کنی ... به خاطر اعتقادات و بعلاوه جوی که جامعه ما داره و خب ما که نمیتونیم بریم از ای خارجی تقلید کنیم و راحت با هر ی که خوشمون اومد ارتباط برقرار کنیم... یه سری موانع وجود داره! و اینکه آدم اصلا نمیدونه طرف جنبه ی همچین برخوردی رو داره یا نه!!


+ پ.ن : یه چیزی الان یادم اومد! دوست داشتم به بعضی از فامیلامون بگم که چقدر ازشون بدم میاد! مثلا به عَموم! 
در ضمن کاش میتونستم بلندترین انگشت دستم رو به معاون آموزشی دانشکده مون، مدیر گروه سخت افزار، و تعدادی از اساتید دانشکده نشون بدم!


اطلاعات

وقتی کت که دارم میخونم از جلدش یهو جدا میشه خیلی اعصابم د میشه ... واقعا دست گرفتن کت که از جلدش جدا شده و ورقه هاش یکی یکی درمیان عذاب آوره!! :(


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/318/p299
  • مطالب مشابه: ::299::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر میتوانستی یک سال را در عالم خوشی کامل سر میکردی، اما از این تجربه هیچ چیز در خاطرت نمی ماند حاضر بودی این کار را ی؟ اگر نه، چرا؟


حتما این کار رو می . مهم اینه که من تو اون لحظات خوشحال هستم. خب وقتی بچه بودم هم لحظات خوش و خوبی داشتم ولی خب خیلیهاش رو الان یادم نمیاد. در ضمن اگه قرار نیست یادم بمونه میتونم همون موقع که دارم اون لحظات خوش رو سپری میکنم، حال و هوام رو بنویسم تا بعدا که میخونمش بدونم که چنین روزگاری هم داشتم ... در کل اینکه یک سال کاملا آدم خوشحال باشه خیلی اتفاق خوبیه و من به هیچ وجه از دستش نمیدم ...


اطلاعات

اگر داروی تازه ای کشف شود که آرتروز را شفا میدهد، اما واکنش مرگباری را برای یک درصد مصرف کنندگان با خود داشته باشد، آیا حاضرید آن را به مردم عرضه کنید ؟


قطعا نه! به خاطر اینکه جون اون یک درصد هم باارزشه و باید 100% مصرف کننده ها بتونن استفاده کامل کنن و نتیجه بگیرن! اگه بشه میگم که تحقیقات و بررسی های بیشتری بشه تا بفهمیم که این دارو برای آدمهایی که چه ویژگی هایی دارن اثر مرگبار داره! اگه صرفا برای افرادی با ویژگی های خاصی نتونه خوب اثر بذاره میشه موقع عرضه ش اطلاع رسانی کرد که افرادی با فلان مشخصات نمیتونن از این دارو مصرف کنن! در صورت امکان هم باز با بررسی بیشتر ممکنه بشه کاری کرد که حتی عوارض برای اون افراد خاص هم از بین بره و با بیشتر کار روی این دارو، به دارویی ارتقا بدیمش که برای همه اثر خوب داشته باشه... !!!


اطلاعات

از دور به زندگی آدم هایی نگاه میکنم که به نظرم هیچ ضرری برای دنیا ندارن، آدم هایی هستند که کل عمرشون شاد بودن و خوش گذروندن، تا جایی که تونستن با پولشون به دیگران کمک ، مردم رو دوست دارن و صرفا تنها خطاشون اینه که همیشه آزاد بودند و قید و بند خاصی نداشتند و ندارند ... نمیفهمم کی راه درست رو داره میره... شاید اینها که ممکنه تو کل عمرشون یک بار هم سر به کلیسای محلشون نزده باشن، یا اصلا وجود خدا رو قبول نداشته باشن، یا اگر هم دارند، کاری به کار خدا نداشته باشند، دیدگاهشون نسبت به زندگی خیلی به اون چیزی که خدا خواسته نزدیک تر باشه، همین که همیشه از زندگیشون راضی بودن و هیچ چیز رو سخت نگرفتن و به هیچ بدی ن و همیشه لبخند روی لبهاشون بود و هدفشون هم به گفته خودشون شاد دل آدمها با کارشون بوده و هست... همین که وقتی یه آدم که مصیبت و ناراحتی از سر و روی زندگیش میباره با نگاه به اونها برای چند دقیقه یه مقدار آروم میشه و شاید یه کم بخنده و خوشحال بشه، اینها برای خدا به حساب نمیاد؟؟؟
میدونی وقتی به سیستم حساب و کتاب خدا فکر میکنم میفهمم که اون آدمها با توجه به چیزی که خدا از آدمها میخواد قطعا باید برن جهنم! ولی من پیش خودم فکر میکنم چرا؟! صرفا چون مقید نبودند و تو زندگی شخصیشون هرجوری دلشون خواسته بودن؟؟ اما در عوض آدمهای خیلی زیادی هم دوستشون داشتن ... تو کل دنیا! برای دنیا هیچ ضرری نداشتند...
نمیدونم تونستم بفهمونم که راجع به چه جوری آدمهایی صحبت میکنم یا نه؟! ولی به نظرم کاش خدا یه کم کوتاه میومد! دنیا اگه همه آدمها خوشحال باشن قشنگه! فرقی نداره چجوری! مهم اینه که آدمها راضی باشن ...
من فکر میکنم جهنم اندازه ش هزاران برابر کره زمینه! چون خدا قراره آدمهای زیادی رو بندازه توش...
و بهشت شاید ... همین کره زمین هم کفایت کنه برای مردمش...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/330/p302
  • مطالب مشابه: ::302::
  • کلمات کلیدی: آدمها ,میکنم ,همین ,شاید ,زندگی ,برای دنیا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خود عقل کل پنداری ویژگی خیلی بدیه! اینکه فکر کنیم فقط ما میفهمیم و فقط چیزی که ما دوست داریم خوبه و اگه ی از اون چیز خوشش نیاد یعنی آدم نفهمیه و درکش پایینه! معنیش اینه که هنوز اونقدری عقلمون نمیرسه که لااقل تو اینجور مسادل مردم رو با نظراتشون راحت بذاریم!!!
خدای من کی میشه بفهمیم واقعا این چیزا رو ؟؟؟ همه مون به یه نوعی تو یه زمینه ای اینطوری هستیم...

نشر چشمه تو پست آ اینستاگرامش پرسیده از خوندن چه کت پشیمون هستید و خوندن نظرات بعضی ها واقعا حال آدم رو بد میکنه!!! از دو جهت! اول اینکه به خودشون اجازه میدن بپرن وسط نظر یه نفر و اظهار فضل کنن و دوم اینکه نمیخوان قبول کنن همه چیز به سلیقه ی آدم بستگی داره و سلیقه هر متفاوته و اگر قرار بود همه یک جور فکر کنن اینهمه تنوع و تفاوت تو دنیا به وجود نمیومد...
من هم مثل بقیه نوشتم از کتابای صد سال تنهایی ، بار هستی، 1984، همنوایی شبانه ار تر چوبها، منگی ، گرمازدگی ، مثل آب برای شکلات، زمان لرزه و زندگی عزیز خوشم نمیاد و پشیمونم که وقت و پول صرفشون ... حالا هی میان ریپلای میدن که "حتما هیچکدومش رو نفهمیدی که خوشت نیومده" یا "واقعا عجیبه که از این کتابا خوشت نیومده" و ...
یعنی وقتی ی از چیزی خوشش نمیاد معنیش اینه که نفهمیده اون چیز رو؟ یا درکش پایینه؟!!!
نه اینکه بگم اولین دفعه س که چنین چیزی رو میبینم! بارها تو نظرسنجی های مختلف با این قضیه روبرو شدم و خود من هم چون کتابهایی رو دوست نداشتم که تو دنیا جزء برترین کتابها و جایزه گرفته ها هستند مورد توهین و حمله چنین آدمایی قرار گرفتم...
نمیدونم چرا هیچوقت تو هیچ نظرسنجی ای ندیدم که جو اون نظرسنجی و کامنتها آلوده به خودخواهی ها و تحمیل عقیده نبوده باشه! حتی ایی که اینهمه ادعای درک و فهم و کتابخون بودن دارن هم از این قاعده مستثنا نیستن!!! همه دوست دارن به بقیه تحمیل کنن که فقط اون چیزی که اونا دوست دارن خوبه و بس!!!

برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه ملت عشق، ها با موری، سال بلوا، خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست وقت، جستارهایی در باب عشق، کتابهای کریستین بوبن و نادر ابراهیمی و روشن و اثر مرکب و تمام کتابهای دیگه ای که من دوست داشتم رو دوست نداره، برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه که از آدمهای محبوب زندگی من خوشش نمیاد... هیچکدوم از اینها باعث عصبانیت من نمیشه، حتی اینکه یه عده بیان بگن بهترین کتابهایی که خوندن و بهترین ایی که دیدن دقیقا هموناییه که من بدم میاد، هیچ حسی به من نمیده یا حس بدی نسبت به خودم پیدا نمیکنم که چرا من خوشم نیومده و من چه مشکلی دارم... من سلیقه خودم رو دوست دارم و با سلیقه ی بقیه کاری ندارم... شما هم بشینید هی عقایدتون رو تو همه چی از کتاب و و موزیک و مدل لباس پوشیدن گرفته تا سیاست و دین و ... به رخ بقیه بکشید و تحمیل کنید و به انتخاب های بقیه توهین کنید... این کار هیچی جز محدود بودن ذهن و نابالغ بودنتون رو نشون نمیده!!!

من نمیگم نظر دادن راجع به نظر بقیه بده! آدمها باید باهم در ارتباط باشن و نظراتشون رو با هم تبادل کنن... ولی نه به شکلی که ی ناراحت بشه و به ی توهین بشه... حتی تو امر به معروف و نهی از منکر هم نباید توهین کرد چه برسه به مسائل معمولی و پیش پا افتاده ای مثل کتاب و ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/316/p297
  • مطالب مشابه: ::297::
  • کلمات کلیدی: دوست ,بقیه ,اینکه ,توهین ,سلیقه ,چیزی ,دوست دارن ,خوشش نمیاد ,خوشت نیومده ,معنیش اینه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر امشب بدون اینکه فرصت تماس با ی داشته باشی، قرار بود بمیری، حسرت نگفتن چه چیزی را به چه ی خواهی خورد؟ چرا تا به حال آن را به او نگفته ای؟


خب حسرت اینکه هیچ وقت علاقه خودم رو اونطور که باید، به پدرم نشون ندادم، همیشه تو دلم دارم. و خب چه بمیرم چه نمیرم نمیتونم بهش بگم چون دیگه نیست... نمیدونم چرا نگفتم! شاید روم نمیشده ... شاید از موقعیت های شدیدا احساسی که بین پدر و مادر و بچه به وجود میاد فراری ام... کلا هر وقت توی ی ببینم که بین پدر و مادر و بچه شون یه صحنه احساسی به وجود میاد گریه م میگیره و طاقت ندارم ...
اون شب که بابام رفت، به مامانم گفتم که چقدر مامانم رو دوست دارم... ولی بازم باید بهش بگم...
به غیر از اینها شاید دلم بسوزه که به آدمی که یواشکی دوستش داشتم نمیشد که بفهمونم چه حسی بهش دارم . خب منطقیه که نمیشه تو اینجور مواقع بری و با طرف صحبت کنی ... به خاطر اعتقادات و بعلاوه جوی که جامعه ما داره و خب ما که نمیتونیم بریم از ای خارجی تقلید کنیم و راحت با هر ی که خوشمون اومد ارتباط برقرار کنیم... یه سری موانع وجود داره! و اینکه آدم اصلا نمیدونه طرف جنبه ی همچین برخوردی رو داره یا نه!!
یکی دیگه این که یه دختری هست که چهار سال از م بزرگتره و خیلی آدم جالبیه ... خیلی دوست داشتم باهاش دوست باشم. یه زمانی دو سه سال وبلاگش رو میخوندم و یه مدت هم تو اینستاگرام فالوش می ... ولی خب به دلیلی ترجیح دادم دیگه ارتباط مجازی باهاش نداشته باشم... اما همیشه جزء آدماییه که خیلی تحسینش میکنم و دلم میخواست باهاش دوست باشم و از نزدیک ارتباط داشته باشم...
فعلا دیگه ای یادم نمیاد...


اطلاعات

black mirror بدون شک جزء سریالای ترسناک محسوب میشه... مخصوصا این قسمت سوم از فصل سومش ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/312/p293
  • مطالب مشابه: ::293::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

برای خاطر ی که عمیقا دوستش دارید حاضرید به کشور دوری بروید با این فرض که دیگر نتوانید دوستان و خانواده تان را دوباره ببینید ؟


ی که من عمیقا دوستش دارم ولی آیا اون هم عمیقا من رو دوست داره؟؟! خیلی نکته مهمیه ولی تو این سوال اشاره ای بهش نشده! وقتی از طرف مقابلت مطمئن نباشی اب پل های پشت سرت به خاطرش خیلی ریسک بزرگیه ...
خانواده و دوستان چیزیه که داری و مطمئنی که دوستت دارن و کنارت هستند ... اما اون شخص ؟!!
تصمیم سختیه چون تو موقعیتش قرار نگرفتم... ولی با توجه به وضعیت فعلیم و اینکه مادرم دیگه تنهاس، دلم نمیخواد تنهاش بذارم ... چون تنها بودن و تنها گذاشته شدن یکی از سخت ترین و بدترین اتفاقات زندگی آدمه ... من نمیخوام و نمیتونم در اون حد بچه ی بدی باشم که به خاطر یه احساس زودگذر، ی که با تمام وجود دوستم داره رو تنها بذارم ... تو دنیا هزاران نفر هستند که اگه باهاشون آشنا بشی میتونی بینهایت دوستشون داشته باشی ... پس نباید خیلی سرسختانه به یک نفر دل بست ... اگه خدا بخواد تو با ی باشی هیچ چیز مانعش نمیشه ... خانواده خیلی خیلی مهمتره!!! و دوستان هم همینطور!



+ کتاب پرسشها نوشته ی گرگوری استاک هست که توش یه سری سوال داره که آدم رو درباره خودش به چالش میکشه ... جالب به نظر میاد! میخوام این سوالا رو یکی یکی جواب بدم ...


اطلاعات

اعتقادی به ارواح مردگان / ارواح ی دارید ؟ حاضرید در خانه ای که میگویند جن زده است شبی را به تنهایی به صبح برسانید؟


به ارواح مردگان و کلا روح و جن اعتقاد دارم چون تو قرآن هم اومده!
حاضر نیستم تو خونه ی جن زده چه تنها، چه غیرتنها بمونم...


سوال بیخودی بود!!


اطلاعات

خود عقل کل پنداری ویژگی خیلی بدیه! اینکه فکر کنیم فقط ما میفهمیم و فقط چیزی که ما دوست داریم خوبه و اگه ی از اون چیز خوشش نیاد یعنی آدم نفهمیه و درکش پایینه! معنیش اینه که هنوز اونقدری عقلمون نمیرسه که لااقل تو اینجور مسادل مردم رو با نظراتشون راحت بذاریم!!!
خدای من کی میشه بفهمیم واقعا این چیزا رو ؟؟؟ همه مون به یه نوعی تو یه زمینه ای اینطوری هستیم...

نشر چشمه تو پست آ اینستاگرامش پرسیده از خوندن چه کت پشیمون هستید و خوندن نظرات بعضی ها واقعا حال آدم رو بد میکنه!!! از دو جهت! اول اینکه به خودشون اجازه میدن بپرن وسط نظر یه نفر و اظهار فضل کنن و دوم اینکه نمیخوان قبول کنن همه چیز به سلیقه ی آدم بستگی داره و سلیقه هر متفاوته و اگر قرار بود همه یک جور فکر کنن اینهمه تنوع و تفاوت تو دنیا به وجود نمیومد...
من هم مثل بقیه نوشتم از کتابای صد سال تنهایی ، بار هستی، 1984، همنوایی شبانه ار تر چوبها، منگی ، گرمازدگی ، مثل آب برای شکلات، زمان لرزه و زندگی عزیز خوشم نمیاد و پشیمونم که وقت و پول صرفشون ... حالا هی میان ریپلای میدن که "حتما هیچکدومش رو نفهمیدی که خوشت نیومده" یا "واقعا عجیبه که از این کتابا خوشت نیومده" و ...
یعنی وقتی ی از چیزی خوشش نمیاد معنیش اینه که نفهمیده اون چیز رو؟ یا درکش پایینه؟!!!
نه اینکه بگم اولین دفعه س که چنین چیزی رو میبینم! بارها تو نظرسنجی های مختلف با این قضیه روبرو شدم و خود من هم چون کتابهایی رو دوست نداشتم که تو دنیا جزء برترین کتابها و جایزه گرفته ها هستند مورد توهین و حمله چنین آدمایی قرار گرفتم...
نمیدونم چرا هیچوقت تو هیچ نظرسنجی ای ندیدم که جو اون نظرسنجی و کامنتها آلوده به خودخواهی ها و تحمیل عقیده نبوده باشه! حتی ایی که اینهمه ادعای درک و فهم و کتابخون بودن دارن هم از این قاعده مستثنا نیستن!!! همه دوست دارن به بقیه تحمیل کنن که فقط اون چیزی که اونا دوست دارن خوبه و بس!!!

برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه ملت عشق، ها با موری، سال بلوا، خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست وقت، جستارهایی در باب عشق، کتابهای کریستین بوبن و نادر ابراهیمی و روشن و اثر مرکب و تمام کتابهای دیگه ای که من دوست داشتم رو دوست نداره، برای من مهم نیست اگه ی بیاد بگه که از آدمهای محبوب زندگی من خوشش نمیاد... هیچکدوم از اینها باعث عصبانیت من نمیشه، حتی اینکه یه عده بیان بگن بهترین کتابهایی که خوندن و بهترین ایی که دیدن دقیقا هموناییه که من بدم میاد، هیچ حسی به من نمیده یا حس بدی نسبت به خودم پیدا نمیکنم که چرا من خوشم نیومده و من چه مشکلی دارم... من سلیقه خودم رو دوست دارم و با سلیقه ی بقیه کاری ندارم... شما هم بشینید هی عقایدتون رو تو همه چی از کتاب و و موزیک و مدل لباس پوشیدن گرفته تا سیاست و دین و ... به رخ بقیه بکشید و تحمیل کنید و به انتخاب های بقیه توهین کنید... این کار هیچی جز محدود بودن ذهن و نابالغ بودنتون رو نشون نمیده!!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/316/p297
  • مطالب مشابه: ::297::
  • کلمات کلیدی: دوست ,بقیه ,اینکه ,سلیقه ,چیزی ,نظرسنجی ,دوست دارن ,خوشش نمیاد ,خوشت نیومده ,معنیش اینه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعد از امتحان آ ی دیدم به اسم the social network (که حواسم پرت بشه از همه چیز). داستانش درباره نحوه به وجود اومدن بود به اضافه حاشیه های اضافه و بیخود!!! ...
نتیجه ای که ازش گرفتم این بود که آدم نباید ایده ش رو به یه غریبه بگه هیچ وقت ... چون دقیقا ایده اولیه مال سه نفر از دانشجوهای هاروارد بود که با زاکربرگ این ایده رو درمیون گذاشتن تا توی ایجادش بهشون کمک کنه و شریکشون بشه و ایشون هم رفت تکی نشست به کد زدن و رو ساخت و در همون حال هم داشت سر اون سه تا بیچاره رو شیره میمالید و امروز و فردا میکرد واسه قرار گذاشتن و شروع کار! اون بدبختام همینجور منتظر نشسته بودن تا زاکربرگ بیاد و کارو شروع کنن غافل از اینکه اون داره کارشو انجام میده... در واقع زاکربرگ ایده رو یده به نظرم...
ازش خوشم نمیاد دیگه ...
خیلی دلم برای اون سه تا سوخت...
نمیدونم خود زاکربرگ از این ی که واسش ساختن خوشش اومده یا نه؟ این بیشتر ت یب شخصیت بود ...

+دو تا بیوگرافی طور دیگه هم دیده بودم که به نظرم اونا هم ت یب شخصیت بودن... اولیش nowhere boy بود درباره زندگی جان لنون! دومیش هم the theory of everything درباره استیون هاوکینگ ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/303/p284
  • مطالب مشابه: ::284::
  • کلمات کلیدی: زاکربرگ ,ایده , ,ت یب شخصیت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز میتونست روز خوبی برام باشه... روزی که یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته بشه و از شر یکی از بزرگترین اشتباهات زندگیم برای همیشه خلاص بشم... اگه یه مقدار میتونستم به خودم مسلط بشم و تمرکز کنم وکمتر وقت هدر بدم میتونستم اون پروژه لعنتی رو تا یه جایی برسونم که اون داورای و ای مریض دانشکده مون یه نمره قبولی بهش بدن و خلاصم کنن... اگه اون ارائه مز ف اون درس لعنتی رو میرفتم میدادم،حداقل یه نمره ای میگرفتم که مجبور نبودم ترم بعد به خاطر یه کلاس باز برم ... چهار سال اخیر همش اشتباه بود و این چهار ماه آ از همه بدتر...


پ.ن : خیلی حسودیم شد وقتی ع بچه ها رو تو اینستاگرام دیدم که بعد از دفاع پروژه شون انداخته بودن و خوشحال بودن و برای همیشه از شر اون جهنم خلاص شدن... خوشبحالشون!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/305/p286
  • مطالب مشابه: ::286::
  • کلمات کلیدی: برای همیشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

1- وقتی میرید بهشت زهرا و چیزی خیرات میدید به مردم ظرفش یا بسته ش یا هر زباله ای که تهش میمونه رو بریزید تو سطل زباله
2- وقتی میرید بهشت زهرا و ازتون پذیرایی میشه و چیزی برمیدارید و میخورید، ظرفش، کاغذش، هسته ش یا هر چی که ازش میمونه رو بریزید تو سطل زباله...
اونجا جاییه که عزیزتون دفن شده. مخصوصا جاهایی که هنوز سنگ قبر هم نذاشتن و کلش خاکه... زشته آدم بره بالا سر مزار عزیزش، بعد با پوست کیک یزدی و کاسه یه بار مصرف و انواع و اقسام زباله ها مواجه بشه ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/308/p289
  • مطالب مشابه: ::289::
  • کلمات کلیدی: زباله ,بهشت زهرا ,میرید بهشت ,وقتی میرید
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دلم میخواد ی چیزیش نشده باشه، بچه ای بی پدر نشده باشه و مادر و پدری بچه شون رو از دست نداده باشن و زنی بیوه نشده باشه ولی خب یه ساختمون به اون بزرگی ریخته و یه عده هم اون زیر موندن و خیلی وقته که خبری نشده... هیچ نمیتونه درک کنه که خانواده هاشون چی میکشن الان... دلم میخواد عزیزشون زنده بیاد بیرون و نگرانی و ناراحتیشون تموم بشه و اشک شادی جاش رو بگیره... ولی اگه خدا چیز دیگه ای براشون درنظرگرفته باشه، فقط میتونم آرزو کنم که صبرشم بهشون بده... چون واقعا سخت و دردناکه...

آتش نشانی یکی از سخت ترین شغل های دنیاست و ایی که آتش نشان میشن قطعا از شجاع ترین آدمها هستند... و وجودشون برای یک جامعه واقعا باارزشه... خدا به همه شون اجر بده...

+با اتقاقاتی که میافته اصلا نمیتونم حالم رو عوض کنم و به زندگی فکر کنم ...

اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/309/p290
  • مطالب مشابه: ::290::
  • کلمات کلیدی: نشده ,نشده باشه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

black mirror بدون شک جزء سریالای ترسناک محسوب میشه... مخصوص این قسمت سوم از فصل سومش ...


+با توجه به آمار گویا یه نفر قصد کرده کل پست های اینجا رو بخونه، ip ش هم مال ایران نیست... ... پشتکارت قابل ستایشه دوست عزیز ... !!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/312/p293
  • مطالب مشابه: ::293::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از بهترین قسمت های تموم شدن یه ترم، پاک اسلایدها و نرم افزارها و همه فایلهای مربوط به اون ترم از روی لپ تاپه ... اینکه یه حجمی از حافظه ی لپ تاپ آزاد میشه حس خوبی به آدم میده!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/313/p294
  • مطالب مشابه: ::294::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

امروز سر جلسه امتحان یکی از مزایا و برکات وجود شبکه های اجتماعی و اسمارت فون ها رو درک ...
اینکه مراقب ها هم بالا ه حوصله شون سر میره و یهویی دوتایی باهم سرشون میره تو گوشیاشون و تو هم میتونی سر جات راحت اسلایدهات رو از توی گوشیت باز کنی و جواب سوال رو بنویسی ...

+هفته قبل فرجه بود و با اتفاقی که افتاد هیچ کاری برای پروژه و امتحانام ن ... امتحان امروز حدود پونصد صفحه اسلاید بود و خب نمیشه پونصد صفحه رو یک روزه خوند ... باید متوسل میشدم به گوشیم. هر چند سوالای تحلیلیش رو دیگه نمیشد اونجوری جواب داد ... نمیخواستم با حرف بزنم ... اما من که داشتم برمیگشتم خونه دوستم زنگ و گفت که به گفته چه اتفاقی برای من پیش اومده ... در کل دوست نداشتم که ی بفهمه ...

+ خیلی سریع 8 روز گذشت ... هنوز باورم نشده که نیستی...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/292/p273
  • مطالب مشابه: ::273::
  • کلمات کلیدی: پونصد صفحه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

کی الان دیگه چنین تصوری از تهران یا اصلا ایران داره ؟؟  این چه کاریه آخه ...

واقعا فکر میکنن مردم شتر سواری میکنن اینجا ؟؟؟



این ع مال قسمت جدید فصل چهارم شرلوک بود!!! واقعا ناامید شدم!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/293/p274
  • مطالب مشابه: ::274::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

وجود دوست های خوب در این شرایطی که من توش به سر میبرم واقعا نعمت بزرگیه ... خوبه که آدمهایی هستند که هوام رو دارن... 


+کاش منم یه کم یادبگیرم...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/294/p275
  • مطالب مشابه: ::275::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

نمره ی نهایی یکی از درسهای اختیاریم اومد... همون که 500 صفحه اسلاید داشت و یک روز وقت داشتم برای خوندنش... 9.5 شدم...
فکر کنم با این حساب ترم بعد هم باز باید برم ... بهتره پروژه م رو هم دفاع نکنم چون اونم یه جور دیگه مایه آبروریزی میشه برام. دلم نمیخواد برم به همه ا بگم که چه اتفاقی افتاده و تو این سه چهار ماه گذشته چی کشیدیم و چرا من نتونستم به درسا و کارام برسم... نمیخوام هی این قضیه رو پیش بکشم که دلشون بسوزه و بهم نمره صدقه بدن...

حالم از اینکه ی دلش برام بسوزه بهم میخوره.

فکر میکنم بین دانشکده های ی کامپیوتر های سراسری تهران فقط مال شهیدبهشتیه که کار بیشتر دانشجوهاش به ترمهای 9 به بالا میکشه ... خاک تو سر اون ا و شیوه ی برنامه ریزی و تدریسشون کنن که وقت و زندگی بچه های مردم رو اینطوری هدر میدن و تهش هم هیچی ازشون درنمیاد... از بیست و هفت نفر سخت افزاری ورودی 91 فقط شش نفرشون ترم هشت فارغ حصیل شدن... برای هر ورودی هم اینطوری باشه این دیگه تقصیر دانشکده و مدیریتشه نه دانشجوها!!!! هنوز هم یه تعداد از ورودی های 89 و 88 هستند که کارشناسیشون رو تموم ن و واسه خودشون میان و میرن... واقعا از این دانشکده متنفرم... از اش و رییسش و کلاساش و همه چیزش...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/295/p277
  • مطالب مشابه: ::276::
  • کلمات کلیدی: ورودی ,دانشکده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

مامانم بهم اصرار کرد که برم با اون ه حرف بزنم ببینم میتونم پاس کنم یا نه!
بعد از امتحان رفتم اتاقش و گفتم که اگه میشه در ازای انجام یه تکلیف یا case study اون نیم نمره رو بهم بده... و علیرغم میلم بهش گفتم که چه اتفاقی افتاده... خیلی خونسرد بهم گفت که چون کارات رو انجام ندادی و درس رو نخوندی نمیتونم به هیچ وجه نمره اضافه کنم ...
صرفا رفتم خودم رو کوچک و برگشتم...


+خدا توی کتابت گفتی ما روزهای خوب و بد را بین مردم میگردانیم ولی من هرچی فکر میکنم فقط روزای بد به خاطرم میاد... کی نوبت اون خوباش میشه ؟؟
راستی حال بابام چطوره؟؟ ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/296/p276
  • مطالب مشابه: ::277::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یوسف! به این رها شدن از چاه دل نبند
این بار میبرند که زندانی ات کنند ...


فاضل نظری


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/299/p280
  • مطالب مشابه: ::280::
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تا حالا فکر کردی به اینکه تو زندگی چند نفر تاثیر گذار بودی؟؟ و چند نفر از وجودت تو این دنیا دارن استفاده میکنن و نبودت ممکنه باعث ایجاد یه خلا حتی یه خلا کوچک تو زندگیشون بشه ؟؟

من فکر !

تنها آدمهایی که من تو زندگیشون تاثیرگذار بودم پدر و مادرم هستند و شاید برادرم...
وقتی بمیرم، شاید هیچ از آدمهایی که یه زمانی کم ش من رو میشناختن ،متوجه نشه که مُردم! شاید اگه ی متوجه بشه که مُردم، ناراحت نشه... یا براش اهمیتی نداشته باشه... چون هیچ وقت تو یاد هیچ نمیمونم!


+امروز رفته بودیم بهشت زهرا. یه ردیف بالاتر از مزار بابام، دو تا جوان دفن شده بودن... یکی دختر و اون یکی پسر... مرگ خیلی نزدیکه... بالا ه یک روز این اتفاق برای من هم میافته... بعد از از دست دادن بابام این قضیه برام مسلم شد که من هم واقعا یک روز میمیرم و این باعث وحشت شدید من از همه چیز شده... مخصوصا وقتی هر از گاهی میبینم یا میشنوم که آدم جوانی مریض شده یا مرده ... هیچ نمیدونه من هر لحظه از این زندگی رو با چه ترسی از زندگی، خدا و مرگ سپری میکنم... حس میکنم هر حرف از سر عصبانیت، هر ناشکری و هر شکوه و شکایت یا هر عملی که از دید خدا خوب نباشه و از من سر بزنه باعث میشه که خدا بخواد یه بلایی سرم بیاره. حس میکنم اگه ی رو قضاوت کنم یا اگه رفتاری از ی سر بزنه و من درک نکنم و تو دلم بگم چرا فلان فلان کار رو کرد، خدا شرایطی رو برای من پیش میاره که من هم به همون وضع دچار بشم... همونجور که حدس میزنم خدا به این دلیل بابام رو ازم گرفت که من یه زمانی شاکی بودم از اینکه چرا به بچه های شهیدا و جانبازها سهمیه ی میدن... من احساس ناامنی میکنم... احساس میکنم هیچ آینده ای ندارم... احساس میکنم از همین حالا مرده محسوب میشم... احساس میکنم که هیچ کاری ارزش انجام دادن نداره... با خودم فکر میکنم که هیچ وقت ازدواج نکنم تا بچه ای نداشته باشم چون هر آدمی که وارد زندگیت میشه درد و رنج خاصی رو هم همراه خودش میاره... اینکه یه روز ممکنه از دستش بدی (البته در صورتیکه خودت زودتر نمیری)...
خواهر زن م تازه بچه ی دومش به دنیا اومده، و حالا که یک ماه از به دنیا اومدنش میگذره براش تشخیص سرطان خون دادن... خیلی ترسناکه... هیچ نمیفهمه که اون مادر و پدر چی میکشن با بچه ای که فقط یک ماهشه و کل عذاب دنیا توی جونش ریخته شده، درد میکشه، غذا نمیخوره و معلوم نیست در آینده چه اتفاقی براش میافته ... من از حکمت خدا هیچی نمیفهمم... فقط میتونم بگم این دنیا خیلی وحشتناکه ...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/300/p281
  • مطالب مشابه: ::281::
  • کلمات کلیدی: میکنم ,هیچ ,دادن ,اینکه ,خیلی ,براش ,احساس میکنم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ب تا ساعت دو و نیم به اندازه نیم ساعت داشتم چهار خط ایمیل رو هی مینوشتم و هی جمله بن رو اصلاح می تا بالا ه یه ایمیل نسبتا مودبانه درباره اینکه چرا روز بیست و هفتم برای دفاع از پروژه کارشناسی حاضر نخواهم شد، از آب دراومد و برای پروژه م فرستادم. نسخه اول ایمیل خیلی تند و توهین آمیز بود و نسخه آ بهتر شد به مراتب... البته توهین به نه! به داورهایی که برای من انتخاب ... از بین این همه برداشتن مدیر گروه سخت افزار که رفتار پاچه گیرانه ش رو همیشه موقع انتخاب واحد دیدم و وصفش رو از خیلی ها شنیدم، داور من...
این ترم من حس رو شانس بودم...
هفته پیش اون پیر فت به اندازه کافی اعصابم رو د کرد و دیگه تحمل رفتار بد رو ندارم. بیشتر به خاطر این نمیرم که خب قطعا داورها پروژه ناتمام و نیمه کاره من رو قبول نمیکنن و شاید حتی مس ه م هم ن با توجه به همون چیزایی که ازشون شنیدم و من الان آمپرم لب مرزه! کافیه اتفاق ناخوشایند دیگه ای بیافته که من واقعا از کوره دربرم و تمام حرص این چهار و نیم سال رو خالی کنم سرشون که تماما به ضرر خودم تموم میشه چون من هنوز کارم با اون دارالمجانین تموم نشده و دو هفته دیگه که انتخاب واحد باز باید برم از اینا امضا بگیرم که 6 واحد بهم بدن...


+برای بار n ام این نصیحت رو از من بگیرید که هیچ وقت هیچ رو قضاوت نکنید... ترمای اول پیش خودم میگفتم چرا بعضیا درسشون رو تا ترم ده و یازده طول میدن!!!؟؟؟ مگه چیکار میکنن ؟؟ فلان فلان شده ها فارغ حصیل نمیشن و هر درس رو چند بار میافتن و موقع انتخاب واحد به ما چیزی نمیرسه و ... حالا میرم که داشته باشم ترم 10 رو ... دمت گرم خدا!!!


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/301/p282
  • مطالب مشابه: ::282::
  • کلمات کلیدی: واحد , ,پروژه ,ایمیل ,انتخاب واحد ,موقع انتخاب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خیلیا میگن اگه یه روز به آ عمرم مونده باشه فلان کارو میکنم !!
خیلی جمله مس ه ایه... هیچ وقت نمیفهمی که چند روز به آ عمرت مونده... هر کاری میخوای ی همین الان یا اینکه ادعای الکی نکن چون تو هیچوقت از هیچی خبر نداری. یه وقت روزگار جوری میچرخه که حتی دیگه قادر نیستی یه لیوان آب دستت بگیری چه برسه به عملی آرزوهای دور و درازت...

بابای من هیچوقت راجع به مرگ حرف نمیزد. با اینکه مریض بود و حالش هم خیلی بد بود... از پا افتاده بود و دو سه ماه همش رو تخت بود... هیچوقت چیزی نگفت ... نمیدونم چرا! میخواست ما ناراحت نشیم؟ یا هنوز امیدوار بود که حالش خوب میشه؟ یا دوست نداشت درباره این چیزها صحبت کنه و میترسید؟؟ وصیتی هم ننوشته بود. هیچ وقت نگفته بود دوست داره مراسم هاش چجوری برگزار بشه. اما مامانم در این باره حرف میزد ولی همون وقتایی هم که مامانم راجع به این قضایا میگفت بابام چیزی نمیگفت... به نظرم آدم باید با نزدیکانش دراین باره صحبت کنه ... تو هر سنی که هست... یا اصلا یادداشت بنویسه، وصیت نامه ... هر چند وقت یکبار آپدیتش کنه ...

یکی از فامیل های یکی از همکارای مامانم، یه پسر جوانی بوده که توی پشت بام به نرده ها تکیه داده بود. نرده ها سست بود، از جا دراومد و اون پسر پرت شد پایین... مُرد! به همین راحتی و البته غیرمنتظره و وحشتناک ...

به فکرش باشیم... هرلحظه ممکنه این اتفاق برای ما هم بیافته...


اطلاعات

  • منبع: http://magoo.blog.ir/post/302/p283
  • مطالب مشابه: ::283::
  • کلمات کلیدی: هیچوقت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها