کوچه باغ شعر

1)

عشق
نام دیگر تو بود
وقتی خواب شیرین داشتن ات را
از سر این فرهاد گرفتی
حالا همه ی غروب های دنیا
پشت این کوه تنهایی می افتد.
 

2)
تو می روی
این شهر غریب تر از هر روز
آلوده تر از تنهایی
آدم هایش
در پشت یک پنجره پر از انتظار
خفه می شوند
تو می روی
دلتنگی
خودش را توی کافه ها
دود می کند
تو می روی
و شهر و پنجره ها و آدم ها را
روی آ ین سطر این شعر
حلق آویز می کنی.

3)
امروز
باران داشت
عشق داشت
آبنبات چوبی داشت
به خانه آمدم
تو اما
توی قاب ع هم
چیزی جا نگذاشته ای
این دلتنگی
تمام اتاق را
خالی کرده است.

 

"میلاد کاشانی"

http://www.bahman14. /


اطلاعات

الان 

فقط نیاز دارم 

بغلم کنی،

حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت

که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...

در آغــــوش گرفتن 

یعنی 

از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،

نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،

می توانم آرام بگیرم،

در خانه یِ خودمم،

اِحساسِ امنیت می کنم

و کنارِ ی هستم که درکم می کند...

می گویند هر بار ی را گرم در آغوش می گیریم،

یک روز به عمرمان اضافه می شود!

پس لطفا مرا بغــــل کـــن...


"پائولو کوئلیو"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del


اطلاعات

چشمت  به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست


 هر گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست.


"فاضل نظری" ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست


 هر گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست.


"فاضل نظری"



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/30/post-3088/
  • مطالب مشابه: چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست
  • کلمات کلیدی: آینه‌ها زودباوری‌ست ,زودباوری‌ست فاضل ,فاضل نظری ,گناه آینه‌ها ,نشستتنها گناه ,گناه آینه‌ها زودباوری‌ست
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

الان 

فقط نیاز دارم 

بغلم کنی،

حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت

که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...

در آغــــوش گرفتن 

یعنی 

از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،

نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،

می توانم آرام بگیرم،

در خانه یِ خودمم،

اِحساسِ امنیت می کنم

و کنارِ ی هستم که درکم می کند...

می گویند هر بار ی را گرم در آغوش می گیریم،

یک روز به عمرمان اضافه می شود!

پس لطفا مرا بغــــل کـــن...


"پائولو کوئلیو"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del


اطلاعات

عزیز من!

من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده ی آنها هستم نگاه کنم؛ چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای رادیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت ،و به دختری با همان نگاه  می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و با سخن می گفت، چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه ، زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم؟ .... و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد!!

باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را ، انی ، کاملا حرفه یی و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند ، اما قلب ، تهی از هر شکلی از عشق ، من وامانده ام که زنبور هایت را چگونه خبر کنم...


"نادر ابراهیمی"


از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص79



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/26/post-3080/
  • مطالب مشابه: یک عاشقانه آرام - 3
  • کلمات کلیدی: عاشقانه ,عاشق ,عاشقانه آرام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

حافظه برای عتیقه عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.

چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم... اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.

ترک عشق کنیم ، بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم ؛ یادهای بی ص که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش و نه در روح به آن می افزاییم تا ریاکارانه باورکنیم که هنوز ، فریادهای دوست داشتن را می شنویم.


"نادر ابراهیمی"


از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص70-74

 


اطلاعات

1)

عشق
نام دیگر تو بود
وقتی خواب شیرین داشتن ات را
از سر این فرهاد گرفتی
حالا همه ی غروب های دنیا
پشت این کوه تنهایی می افتد.
 

2)
تو می روی
این شهر غریب تر از هر روز
آلوده تر از تنهایی
آدم هایش
در پشت یک پنجره پر از انتظار
خفه می شوند
تو می روی
دلتنگی
خودش را توی کافه ها
دود می کند
تو می روی
و شهر و پنجره ها و آدم ها را
روی آ ین سطر این شعر
حلق آویز می کنی.

3)
امروز
باران داشت
عشق داشت
آبنبات چوبی داشت
به خانه آمدم
تو اما
توی قاب ع هم
چیزی جا نگذاشته ای
این دلتنگی
تمام اتاق را
خالی کرده است.

 

"میلاد کاشانی"

http://www.bahman14. /


اطلاعات

نه برای من

برای این کوچه

که انتهای آن

در سپیده و انتظار گم می شود

برای این خانه

با دلتنگی هایی که از پیراهن نه اش می ریزد

برای این اتاق

با دنده های ش ته در زخم بی ی

برای عشق

که در قهوه ای چشم های تو می شود

بمان

نه برای من

برای این درخت

که قرار بود یک قفس آواز

بر شاخه هایش بیاویزی

برای این بهار بمان

برای این بهار

که روی شانه هایت افتاده   

و ترکت نمی کند.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از مجموعه در دست چاپ: اوی من



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/26/post-3077/بمان-
  • مطالب مشابه: بمان...
  • کلمات کلیدی: بمان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

به آفتاب سلام

که باز می شود آهسته بر دریچه صبح

به شیر آب سلام

که چکه چکه سخن می گوید

و حوض می شنود

به هاب سلام

که صبح زود مرا مست می کند

به بوی تازه نان...

 

"عمران صلاحی"

تهران – 85.01.05

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان



اطلاعات

به هوا نیازمندم

به کمی هوای تازه

به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد

به کمی قدم زدن کنار این دل

و به قایقی که واکرده طناب و رفته ان

به کرانه های آبی

به کمی غزال وحشی

به شما نیاز مندم.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 85.01.14

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان




اطلاعات

یک‌رنگی ات بیقرارم می کند

در اتاقی که

پنجره اش رو به دوربین های مخفی باز می شود

و نور می گیرد از چراغ قوه سربازی

که عاشقی های مرا می پاید

و از نفس های داغ تو شماره برمی دارد

ظلمت مرطوبت تازه ام می کند

آنقدر که باور نمی کنم

همان چروکیده سالیان م

ارتکاب گناه با تو

تجربه دلچسب یک شورشی است

آنگاه که از مراسم تیرباران خود گریخته باشد

و بوسه هایت

شلیک گلوله ای است

آغازگر یک انقلاب ویرانگر.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از کتاب: در انفرادی آفتاب / انتشارات فصل پنجم / چاپ اول 94



اطلاعات

نمی دانم

تاثیر خنده های توست

یا ور رفتن با گل های باغچه

که آینه مدتی است

جوان تر از

پارسال نشانم می دهد

...

 

 "عباس صفاری"

 

از کتاب:‌ خنده در برف/ انتشارات مروارید



اطلاعات

مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه، به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو ِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت. بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. می توان ش ته اش را، تکه هایش را، نگه داشت . اما ش ته های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…


"نادر ابراهیمی"

از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص76



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/26/post-3079/
  • مطالب مشابه: یک عاشقانه آرام - 2
  • کلمات کلیدی: عاشقانه ,دوست ,عاشقانه آرام ,دوست داشتن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

عزیز من!

من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده ی آنها هستم نگاه کنم؛ چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای رادیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت ،و به دختری با همان نگاه  می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و با سخن می گفت، چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه ، زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم؟ .... و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد .

باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را ، انی ، کاملا حرفه یی و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند ، اما قلب ، تهی از هر شکلی از عشق ، من وامانده ام که زنبور هایت را چگونه خبر کنم...


"نادر ابراهیمی"


از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص79



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/26/post-3080/
  • مطالب مشابه: یک عاشقانه آرام - 3
  • کلمات کلیدی: عاشقانه ,عاشق ,عاشقانه آرام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

حافظه برای عتیقه عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم... اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.

ترک عشق کنیم ، بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم ؛ یادهای بی ص که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش و نه در روح به آن می افزاییم تا ریاکارانه باورکنیم که هنوز ، فریادهای دوست داشتن را می شنویم.


"نادر ابراهیمی"


از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص74

 


اطلاعات

از تو زاده شدم
وقتی مرا با نام کوچکم خو
آن گونه که هیچ آدمیزاده ای دیگری را صدا نکرد
مثل بودنت، عزیز
مثل نامت، خوشبخت
مثل یافتنت، در بهار
واقعه سرخی در حوالی من ب است
ای که همیشه خنده هایت را
با نفس های خودم اشتباه می گیرم
تو را به همین بوی بارانی که می دهی سوگند
این دلخوشی های ساده‌ی کوچک را از من نگیر.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از مجموعه در دست چاپ: اوی من




اطلاعات

من از راهی دور

برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،

من از راهی دور

برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،

در دست افشانیِ حروف

باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،

من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من

مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،

خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

من

بارانِ بریده ام به وقتِ دی،

گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.

به من بگو

در این برهوتِ بی خواب و طی،

مگر من چه کرده ام

که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!


"سیدعلی صالحی"


از کتاب: ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند



اطلاعات

نه برای من

برای این کوچه

که انتهای آن

در سپیده و انتظار گم می شود

برای این خانه

با دلتنگی هایی که از پیراهن نه اش می ریزد

برای این اتاق

با دنده های ش ته در زخم بی ی

برای عشق

که در قهوه ای چشم های تو می شود

بمان

نه برای من

برای این درخت

که قرار بود یک قفس آواز

بر شاخه هایش بیاویزی

برای این بهار بمان

برای این بهار

که روی شانه هایت افتاده   

و ترکت نمی کند.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از مجموعه در دست چاپ: اوی من



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/26/post-3077/بمان-
  • مطالب مشابه: بمان...
  • کلمات کلیدی: بمان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اگر سی سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده و کامل

که مو لای درزش نرود

بیرون می کشیدم


در این سن و سال اما

فقط می توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می دهد بگیرم

و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم

به جای خاک و گل

و دنده ی گمشده من

این بار قلم مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

و داربست استخوان هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی تو بودنش مصادف

با هلاکت بی برو برگرد.


"عباس صفاری"


از کتاب: خنده در برف



اطلاعات

آسمان

و هر چه آبیِ دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدر رفته است

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگ‌ها که هدر رفتند

و تو نشدند.


"عباس صفاری"


اطلاعات

یاد گرفته‌ام تنهایی را

ماهرانه پشت رو مه‌ای

پنهان کنم

اما از مهتاب

که بوی شانه‌های تو می‌داد

چیزی را نمی‌توان پنهان کرد.


"عباس صفاری"



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/25/post-3072/مهتاب
  • مطالب مشابه: مهتاب
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

شمع نیستم

که به یک فوت تو

کلاه از سرم بیفتد

رسم دهان دوختن نیز تازگی ها

با رواج شکنجه ی روح

ی ره منسوخ شده است

اصلن لازم نیست از این پس

حرفی بزنم

دهانم را باز نکرده دنباله ی حرفم را

پرندگان می گیرند و صدا در صدا

گوش فلک را هم کر می کنند

چه برسد به گوش های تازه تنیده ی تو

تو دیر جنبیدی زرنگ

پیش از آن که سنگ را

به جانب دریا پرتاب کنم

باید دستم را می گرفتی

حالا جلوی این موج ها را که دایره وار

به سمت اسکله ها می روند

دیگر نمی توان گرفت

این را هم بگویمت؛

عروسک "وودوئی" که قلب پارچه ای اش را

سوزن باران کرده ای

المثنای من نیست

المثنای من امشب

گربه ی سیاهی است

که راه پس و پیش

اگر نداشته باشد

خیز برمی دارد

به سمت صورت حق به جانبت

و چنگال های تیزش را

نه بر پوستی که قرار است

پشت سر بگذاری

بلکه بر روح تو خواهد کشید

خطوط خونچکانی که به یادگار از من

با خود به ابدیت ببری.


"عباس صفاری"


از کتاب: خنده در برف / انتشارات مروارید

مجموعه شعرهای 83تا86 / چاپ چهارم، پاییز 94

-------------------------*

پ.ن:

عروسک وودو:
عروسک های وودو عروسک هایی هستند که در قصه ها و افسانه های غربی حضور دارند، عروسک هایی که با داشتن مشخصه هایی از یک نفر به عنوان ای از او عمل می کنند و فردی که وودوی دیگری را ساخته می تواند از طریق این عروسک به او آسیب برساند.


اطلاعات

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم

طایر قدسم و از دام جهان برخیزم


به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی

از سر خواجگی و مکان برخیزم


یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم


بر سر تربت من با می و مطرب بنشین

تا به بویت ز لحد کنان برخیزم


خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات

کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم


گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش

تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم


روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده

تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم.


"حافظ"



اطلاعات

قطره قطره

باران می نویسد :گل

نم به نم

دو دیده ی من می نویسد: تو

چه سال پر باران غریبی

چه اندوه دست و دلبازی

که این گونه

سنگ به سنگ

سرم را می شکند، شکوفه می کند

و برگ به برگ

سرانگشتان مرده ام را می تاسد

سیاه می کند

و خود همچون گیا ی بی پناه

به باد س می شوم

تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم

زاده شوم.


"شیرکو بی "



اطلاعات

از تو زاده شدم
وقتی مرا با نام کوچکم خو
آن گونه که هیچ آدمیزاده ای دیگری را صدا نکرد
مثل بودنت، عزیز
مثل نامت، خوشبخت
مثل یافتنت، در بهار
واقعه سرخی در حوالی من ب است
ای که همیشه خنده هایت را
با نفس های خودم اشتباه می گیرم
تو را به همین بوی بارانی که می دهی سوگند
این دلخوشی های ساده‌ی کوچک را از من نگیر.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از کتاب: در انفرادی آفتاب / انتشارات فصل پنجم / 1394



اطلاعات

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

 

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد


"حسین منزوی"


برگرفته از کانال: باران دل

@baran_e_del


(متن کامل شعر در ادامه مطلب)



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

ای دماوندِ پس از باران من

ای رسیده تا لب ایوان من

 

ای تکانده برف را از شانه ات

باز بیرون آمدی از خانه ات

 

آمدی با آن کلاه برف خود

آمدی با شال آه ژرف خود

 

شیر صبح و نان خورشیدت به دست

گام های گرم تو یخ را ش ت

 

ای عموی پیر من حرفی بزن

بر سکوت شیشه ها برفی بزن

 

ای نهان در هاله‌ی افسانه ها

شعله هایت در اجاق خانه ها

 

باز هم از نور و از آتش بگو

بازهم افسانه از آرش بگو


تیر آرش راه می پوید هنوز

در مسیرش می دمد گل‌های روز


چشم آرش چون هوا بارانی است

تیر او در اوج سرگردانی است

 

باز آرش همچو روحی شعله ور

می سپارد راه در این بوم و بر

 

جان آرش باز هم پر می زند

گوش کن، دارد یکی در می زند

می رسد از راه ابری تیره فام

روی لب ها حرف هایی ناتمام

 

میهمان حس می کند ناخوانده است

پشت در آهی از او جا مانده است.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 83.09.21

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/19/post-3065/دماوند
  • مطالب مشابه: دماوند
  • کلمات کلیدی: آمدی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

در قایق سرگشته‌ی این ماه هلالی

من هستم و یاد تو و دریای خیالی

این گوشه همان گوشه و این میز همان میز

جای لب تو مانده بر این ساغر خالی.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 84.02.23

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/19/post-3066/یاد-تو
  • مطالب مشابه: یاد تو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری!
و هرطور دلت خواست
بر ساحل ماه‌های آن بدوی.

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ی زمان می‌ساختم
که ساعت‌های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌اند.

"نزار قبانی"



اطلاعات

هلیا! به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس می‌دارد، یک مرد هر چه را که می‌تواند به قربان‌گاهِ عشق می‌آورد، آن‌چه فدا ی‌ست فدا می‌کند، آن چه ش تنی‌ست می‌شکند و آن‌چه را تحمل‌سوز است تحمل می‌کند، اما؛ هرگز به منزل‌گاهِ دوست داشتن به گ نمی‌رود.

 

"نادر ابراهیمی"

برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"



اطلاعات

ای دماوندِ پس از باران من

ای رسیده تا لب ایوان من

 

ای تکانده برف را از شانه ات

باز بیرون آمدی از خانه ات

 

آمدی با آن کلاه برف خود

آمدی با شال آه ژرف خود

 

شیر صبح و نان خورشیدت به دست

گام های گرم تو یخ را ش ت

 

ای عموی پیر من حرفی بزن

بر سکوت شیشه ها برفی بزن

 

ای نهان در هاله‌ی افسانه ها

شعله هایت در اجاق خانه ها

 

باز هم از نور و از آتش بگو

بازهم افسانه از آرش بگو


تیر آرش راه می پوید هنوز

در مسیرش می دمد گل‌های روز


چشم آرش چون هوا بارانی است

تیر او در اوج سرگردانی است

 

باز آرش همچو روحی شعله ور

می سپارد راه در این بوم و بر

 

جان آرش باز هم پر می زند

گوش کن، دارد یکی در می زند

می رسد از راه ابری تیره فام

روی لب ها حرف هایی ناتمام

 

میهمان حس می کند ناخوانده است

پشت در آهی از او جا مانده است.

 

"عمران صلاحی"

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/19/post-3065/دماوند
  • مطالب مشابه: دماوند
  • کلمات کلیدی: آمدی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیدم، خودم دیدم، پروانه قشنگی هی در گلوی من می ید.
من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.
دیدم، خودم دیدم، یک قناری قشنگ، از آن همه آواز، تنها حنجره ترا نشانم می داد.
زندگی چقدر زیباست "ری را"!*
دیروز نامه عزیزی از شیراز آمد
نامه اش، زبان شقایق بود.
انگاری هرواژه، باورکن! هر واژه به واژه دیگر عاشق بود.
عجیب است، من شبکور،
جهان را چه قشنگ می بینم.

"سیدعلی صالحی"

*: در کتاب، "دختر عمو" آمده است.

اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/16/post-3061/
  • مطالب مشابه: زندگی چقدر زیباست
  • کلمات کلیدی: دیدم، ,چقدر زیباست ,زندگی چقدر ,خودم دیدم، ,دیدم، خودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را 

میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود 

که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم 

بی‌راه و بی‌شمال 

بی‌راه و بی‌جنوب 

بی‌راه و بی‌رویا.


من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام 

اسامی آسان انم را 

نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ری‌را!

دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد 

حتی همان چند چراغ دور 

که در خواب مسافرانْ مرده بودند!

...

من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام ری را،

شما، بانو که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید 

آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی ش ته ندیدید؟

می‌گویند در کوی شما 

هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و 

از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است.

 

چه حوصله‌ئی ری‌را! 

بگو رهایم کنند،‌

بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد 

می‌خواهم به جایی دور خیره شوم 

می‌خواهم سیگاری بگیرانم 

می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بین م ...! 

- آیا میان آن همه اتفاق 

من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!


"سیدعلی صالحی"



اطلاعات

 دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم 

صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند 

صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود 

صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه ... 

صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ... 

تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم 

آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید 

مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت! 

...

تا تو دوباره بازآیی 

من هم دوباره عاشق خواهم شد!


"سیدعلی صالحی"



اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/16/post-3064/صبوری
  • مطالب مشابه: صبوری
  • کلمات کلیدی: می‌کنم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بوسه هایم ابری می شوند

و پشت سرت

آسمان، آسمان فرو می ریزند

و مثل پرستویی

کنار پنجره ی اتاقت می خوابند و

سراغت را می گیرند

هر جا که بوی تو باشد

همان جا فرو می ریزند

بوسه هایم نیز مثل خودم

نه مادر دارند، نه وطن

و نه ی که غمخوارشان باشد

بوسه هایم تکه ابری بی مرزند

و گردباد سبز عشق

که یک‌سر سراغ تو را می گیرند

اگر شبی زمستانی و یخبندان

ص از پشت در خانه ات شنیدی

بدان بوسه های من است

که دارد در خانه ات را می کوبد.

 

"لطیف هلمت"

(شاعر کردستان عراق)

(latif halmat)

 

برگرفته از وبلاگ:

http://lastsamurai.persianblog.ir


اطلاعات

زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

حیران و پریشانم و تعبیر نکردی

 

یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را

دیوانه‌ی آن زلف چو زنجیر نکردی

 

بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم

وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی

 

بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت

شد پیر دلم پیروی پیر نکردی

 

بیمار شدم از غم هجر تو و روزی

از بهر من خسته تو تدبیر نکردی.

 

"مولانا"

(دیوان شمس)

 

(شعر کامل در ادامه مطلب)

 



[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

هر که رخسار تو بیند به گلستان نرود

هر که درد تو کشد از پی درمان نرود

 

آنکه در خانه دمی با تو به خلوت بنشست

به تماشای گل و لاله و ریحان نرود.

 

"شاه نعمت‌الله ولی"


درباره شاعر:

سید نورالدین نعمت‌الله بن محمد کوه بنانی کرمانی (قرن هشتم- قرن نهم هجری) از صوفیان بنام ایران و قطب دراویش نعمت‌اللهی است.



اطلاعات

بی نجوای انگشتانت،

جهان

 از هر سلامی

خالی‌ست.

 

"احمد شاملو"

 

برگرفته از کانال: باران دل

@baran_e_del




اطلاعات

دیدم، خودم دیدم، پروانه قشنگی هی در گلوی من می ید.
من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.
دیدم، خودم دیدم، یک قناری قشنگ، از آن همه آواز، تنها حنجره ترا نشانم می داد.
زندگی چقدر زیباست ری را!*
دیروز نامه عزیزی از شیراز آمد
نامه اش، زبان شقایق بود.
انگاری هرواژه، باورکن! هر واژه به واژه دیگر عاشق بود.
عجیب است، من شبکور،

جهان را چه قشنگ می بینم.


"سیدعلی صالحی"


*: در کتاب، "دختر عمو" آمده است.




اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1395/11/16/post-3061/
  • مطالب مشابه: زندگی چقدر زیباست
  • کلمات کلیدی: دیدم، ,چقدر زیباست ,زندگی چقدر ,خودم دیدم، ,دیدم، خودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 

که اشتباه نمی‌کنند! 

باید راه افتاد، 

مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند 

بعضی هم به دریا نمی‌رسند. 

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد! 


"سیدعلی صالحی"



اطلاعات

آخرین ارسال ها