کوچه باغ شعر

تو را در کدام خاطره جا گذاشتم در کدام کنج دلم پنهانت که پیدایت نمی کنم حتی در این شب که بی تابم گیسوانت را نفس بکشم بیا دوباره به همان خانه برگردیم که چراغش را روشن گذاشتیم و پنجره اش باز بود رو به بهارنارنج همان اتاق که تو را در آن شناختم تا خودم را فراموش کنم آن روزها چقدر برای پرواز آسمان داشتیم. آن قدر ترا نفس می کشم تا پیدایت کنم دست های تو هنوز بوی لیموی تازه می دهد.   "نیلوفر لاری پور"   از کتاب: بی من فروغ نخوان

اطلاعات

دیوانه ام فکر می کنم شیشه ام عاقبت رها می شوم و می شکنم نگران دست های توام هر بار که زمین می خورم!   دیوانه ام می ترسم سرانجام مثل ی که پاورچین پاورچین از ش ته های چیزی دور می شود از من بگریزی!   "مهسا چراغعلی"   از کتاب: جنگل گریان

اطلاعات

ترکم کرده ای
و من مثل خانه های متروکه
خالی مانده ام
خالی
فرسوده
رو به ویرانی
سالهاست یک فوج کلاغ بدون هیاهو
درمن عزاداری می کنند
سیاهپوش
ویلان
ترکم کرده ای
و صدها زمستان از من عبور کرده 
زودتر از درخت ها پیر شده ام
بی آنکه جوانی کرده باشم
ترکم کرده ای
این روزها
ساعت شماطه داری در سرم
مدام زنگ می زند
و خاطره ها را بیدار می کند
روزهای بارانی
کوچه های خاکی خیس
دستی که دری را باز می کند
پایی که دری را می بندد
ترکم کرده ای
بی آنکه پیراهنم فراموشی گرفته باشد
یا چترم
یا دستگیره درهای این خانه
هنوز در فکر گلدان روی این میز
دستی
رز قرمزی
عطر لطیف گلایولی 
چرخ می زند
و دستی بر شیشه های بخارگرفته می نویسد
ای بی تو ماندن
حکایت ذره ذره مردن من
تو
تو ترکم کرده ای

"بتول مبشری"

اطلاعات

مرا دوست بدار! مرا آرام دوست بدار! مرا بسان نوازش باد بر گندمزار بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل و سادگی بی حصرِ آسمانی آبی دوست بدار!   مرا دوست بدار! مرا آرام دوست بدار! قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد... یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امانِ شوقی گذراست، و دردی که کهنه و قدیمی ست رنجی به مراتب کمتر از زخم های تازه خواهد داشت   مرا دوست بدار! مرا آرام دوست بدار! و در سفری که بی انتهاست بسان یک موسیقی بی کلام جاده ای بی مسافر و راهی که منتهی به دره ای عمیق است... آرام آرامتر دوست بدار چرا که شیب تند چون عشقی آتشین می تواند کشنده باشد!   "حمید جدیدی "

اطلاعات

چگونه چشم های تو را شعر نکنم
وقتی که واژگان غریب را هم
پناه می دهند به آرامش
چه برسد به دُرناهای بیتاب چشمان من؟
چگونه شانه هایت را شعر نکنم
وقتی که شمعدانی ها را هم
به ضیافت آغوش می کشانند
چه برسد به سر کوچک من
در آن پهنای دلخواسته
چگونه کلامت را
لبخندت را
بوسه هایت را
زنگ صدایت را
صدای پای آمدنت را
شعر نکنم
وقتی که تو اینگونه حواس شعرهایم را
پرت کرده ای
باران که می نویسم
تویی که می باری
می نویسم برف
یاد تو عروس دلم را سپیدپوش می کند
فنجان قهوه ام را به یاد تو می نوشم
لیاس آبی ام را با یاد تو می پوشم
چگونه تو را
تمام تو را شعر نکنم؟
وقتی تو
ابتدا و انتهای
همه ی حس هایم نشسته ای؟
چگونه تو را شعر نکنم؟ 
"بتول مبشری"------------------------------------------
پ.ن: تولد 6 سالگی وبلاگم مبارک :)

اطلاعات

به خاطر ابرها تو را گفتم به خاطر درختِ دریا تو را گفتم برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار برای سنگریزه های صدا برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود و آسمانش را رنگ می دهد خواب برای هر شب نوشانوش برای حصار جاده ها برای پنجره گشوده برای پیشانی باز برای پندار و گفتارت تو را گفتم که هر نوازش و هر اعتمادی جاودانه است. □ عشق من برای آنکه آرزوهایم را تصور کنی لبانت را بگذار همچون ستاره ای بر آسمان واژه هایت بوسه هایت در شب سرزنده و رد بازوان تو به گردِ من همچون شعله ای به نشانه‌ی پیروزی است رویاهای من همه در دسترس اند روشن و جاودانی و هنگامی که تو اینجا نیستی خواب می بینم که می خوابم خواب می بینم که به رویایم. □ پیشانی بر شیشه ها چونان بیداران اندوه تو را می جویم فراتر از انتظار فراتر از خود خویشتنم و آنچنان دوستت دارم که نمی دانم کدام یک از ما غایب است.   "پابلو نرودا" ترجمه: جواد فرید  گزیده هایی از شعر بلند: برای نخستین بار از کتاب: با نیروی عشق (مجموعه اشعار) / انتشارات نگاه / چاپ اول 1393

اطلاعات

چگونه چشم های تو را شعر نکنم
وقتی که واژگان غریب را هم
پناه می دهند به آرامش
چه برسد به دُرناهای بیتاب چشمان من؟
چگونه شانه هایت را شعر نکنم
وقتی که شمعدانی ها را هم
به ضیافت آغوش می کشانند
چه برسد به سر کوچک من
در آن پهنای دلخواسته
چگونه کلامت را
لبخندت را
بوسه هایت را
زنگ صدایت را
صدای پای آمدنت را
شعر نکنم
وقتی که تو اینگونه حواس شعرهایم را
پرت کرده ای
باران که می نویسم
تویی که می باری
می نویسم برف
یاد تو عروس دلم را سپیدپوش می کند
فنجان قهوه ام را به یاد تو می نوشم
لیاس آبی ام را با یاد تو می پوشم
چگونه تو را
تمام تو را شعر نکنم؟
وقتی تو
ابتدا و انتهای
همه ی حس هایم نشسته ای؟
چگونه تو را شعر نکنم؟ 
"بتول مبشری"

اطلاعات

به خاطر ابرها تو را گفتم به خاطر درختِ دریا تو را گفتم برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار برای سنگریزه های صدا برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود و آسمانش را رنگ می دهد خواب برای هر شب نوشانوش برای حصار جاده ها برای پنجره گشوده برای پیشانی باز برای پندار و گفتارت تو را گفتم که هر نوازش و هر اعتمادی جاودانه است. □ عشق من برای آنکه آرزوهایم را تصور کنی لبانت را بگذار همچون ستاره ای برای آسمان واژه هایت بوسه هایت در شب سرزنده و رد بازوان تو به گردِ من همچون شعله ای به نشانه‌ی پیروزی است رویاهای من همه در دسترس اند روشن و جاودانی و هنگامی که تو اینجا نیستی خواب می بینم که می خوابم خواب می بینم که به رویایم. □ پیشانی بر شیشه ها چونان بیداران اندوه تو را می جویم فراتر از انتظار فراتر از خود خویشتنم و آنچنان دوستت دارم که نمی دانم کدام یک از ما غایب است.   "پابلو نرودا" ترجمه: جواد فرید  گزیده هایی از شعر بلند: برای نخستین بار از کتاب: با نیروی عشق (مجموعه اشعار) / انتشارات نگاه / چاپ اول 1393

اطلاعات

مقدمه کتاب جنگل گریان:
به تو به خاطر تمام شمعدانی هایی که در دلم کاشته ای و پروانه هایی که از دشت آرامِ حنجره ات روی انگشت هایم نشانده ای! به باغبان مغروری که شانه هایش شهامت من است و دست‌هایش سرسبزی ام... برای روزهایی که اگر نبودم مرا با شکوفه های کوچک شعرهایم به خاطر بیاوری!   "مهسا چراغعلی"   از کتاب: جنگل گریان / نشر: فصل پنجم / چاپ اول: بهار 94

اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1396/02/24/post-3222/به-تو-
  • مطالب مشابه: به تو ...
  • کلمات کلیدی: جنگل گریان ,کتاب جنگل
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
غمگینم
خودم را بغل گرفته ام
و شانه هایم
چون گهواره ی کودکی گریان
تکان تکان می خورد!
غمگینم
و می دانم هیچ پرنده ای
روی شاخه های لرزان یک درخت
لانه نخواهد ساخت!     "مهسا چراغعلی"   از کتاب: جنگل گریان / نشر: فصل پنجم / چاپ اول: بهار 94

اطلاعات

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی تکلیفت روشن نیست من چقدر ساده ام که هنوز فکر می کنم روزهای آ پاییز تمام طلسم ها باطل می شود و تو مرا فتح خواهی کرد.   هنوز بوی عطرت را دوست دارم هوای مرددِ لبخندت را و این همه سال را که در هر نگاه گذرا رازی را کشف کردیم که جز همه از آن بی خبرند.   شاید برای پرسه زدن با تو زمستان فصل بهتری باشد اگر فراموش نکنی من ادامه ی خواهشی گم شده ام که یک روز به آغوشت باز خواهم گشت.   "نیلوفر لاری پور"   از کتاب: بی من فروغ نخوان / نشر: فصل پنجم /  چاپ اول: 1395

اطلاعات

در من ی هنوز دنبال تو می گردد دنبال رد سرانگشتانت بر بی قراری گونه هایم که مثل قرص نعنا خنک و تند و بی پروا بود و چشم هایت که طعم عسل می داد و عطر فروردین بود این ها فقط تو بودی...   آن قدر دوری که پیش از رسیدن رؤیایت به خواب من صبح شده بی خداحافظی رفتی بی سلام برگرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده فقط نگاهم کن شاید دوباره عاشقم شوی.   "نیلوفر لاری پور"   از کتاب: بی من فروغ نخوان / نشر: فصل پنجم /  چاپ اول: 1395

اطلاعات

تمام قاصدک ها هم می دانند که در ازدحام غیاب ناگزیرت زیر تبسّم همین آسمان پرستاره صبر ایوبی ام را کاسه کاسه پر از ترانه کرده ام.. حالا که آب دلتنگی ام از سر همه ی دریاها گذشته است، آن چمدان پراشتیاق را از جامه های آغشته به عطر علاقه پر کن. باور کن بالاتر از سیاهی چشم هایت رنگ آبی آسمانی ست که برای پر پروازت آغوش گشوده است !
"ماندانا پیرزاده" مرداد ماه 95   (برگرفته از صفحه شاعر)

اطلاعات

می چرخم و دنیای تو را با چین های دامنم به کشف بکر یک خاطره دور می رسانم موهایم را نباف این وحشی رام نشدنی سیاه تجسم پریشانی قلب من است وقتی تو نگاهم نمی کنی.   "روشنک آرامش"

اطلاعات

از که، برای چه بنویسم وقتی دور دست های خیال من از رویای تو خالی است. این روزها دانستم که نجوم را دوست دارم، علم اسطرلاب را، دور قمری و مدار شمسی را، ستاره و سیاره و سیاه چال را ... اینجا زمین در قلب تو می تپد و تو خورشید سر به هوای ک شان راه شیری هستی، این می شود که "زهره"، ‌چشم دیدن "ناهید" را ندارد و من اسیر "ستاره ی سهیل" می شوم! تمام سیاه چال های ذهن من در محاصره ی مردمک توست که انفجارهای نوری را، در تنهایی ام باعث شد و حالا ویرانه ای است که بوف شومِ وسوسه، ندای ج بر آن می خواند! از اینجای مسیر تمام شاهراه ها،‌ دو راهه می شوند و من بر سر هر انتخاب های دلم را جستم که به زیر قدم های تو مانده بود. این راه به تو می رسد اما بی من، بی دل! چه غم؟! ... که هنوز خیال خیس جاده عاشقی، تو را دارد! دلگیرم از این نیمه ی تاریکِ جان، که دست بر هر کجای خاطره می کشم، جای پیراهن خالیِ تو  بر چوب لباسی تو، می د! دلگیرم از بودن هایی که تو را با خود ندارند! دلگیرم از "شمیم" و "شبنم" و "باران"، ‌که در لباس من، به شکوفه ی خاطراتم در سبزینه ی اندام تو کرده اند! دلگیرم از تو ....   " معصومی" (آمونیاک)  برگرفته از کانال آقای معصومی:https://telegram.me/amirmasouminh3
وبلاگ آقای معصومی: http://ourai.blogsky.com

اطلاعات

به تو به خاطر تمام شمعدانی هایی که در دلم کاشته ای و پروانه هایی که از دشت آرامِ حنجره ات روی انگشت هایم نشانده ای! به باغبان مغروری که شانه هایش شهامت من است و دست‌هایش سرسبزی ام... برای روزهایی که اگر نبودم مرا با شکوفه های کوچک شعرهایم به خاطر بیاوری!   "مهسا چراغعلی"   از کتاب: جنگل گریان / نشر: فصل پنجم / چاپ اول: بهار 94

اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1396/02/24/post-3222/به-تو-
  • مطالب مشابه: به تو ...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
از که، برای چه بنویسم وقتی دور دست های خیال من از رویای تو خالی است. این روزها دانستم که نجوم را دوست دارم، علم اسطرلاب را، دور قمری و مدار شمسی را، ستاره و سیاره و سیاه چال را ... اینجا زمین در قلب تو می تپد و تو خورشید سر به هوای ک شان راه شیری هستی، این می شود که "زهره"، ‌چشم دیدن "ناهید" را ندارد و من اسیر "ستاره ی سهیل" می شوم! تمام سیاه چال های ذهن من در محاصره ی مردمک توست که انفجارهای نوری را، در تنهایی ام باعث شد و حالا ویرانه ای است که بوف شومِ وسوسه، ندای ج بر آن می خواند! از اینجای مسیر تمام شاهراه ها،‌ دو راهه می شوند و من بر سر هر انتخاب های دلم را جستم که به زیر قدم های تو مانده بود. این راه به تو می رسد اما بی من، بی دل! چه غم؟! ... که هنوز خیال خیس جاده عاشقی، تو را دارد! دلگیرم از این نیمه ی تاریکِ جان، که دست بر هر کجای خاطره می کشم، جای پیراهن خالیِ تو  بر چوب لباسی تو، می د! دلگیرم از بودن هایی که تو را با خود ندارند! دلگیرم از "شمیم" و "شبنم" و "باران"، ‌که در لباس من، به شکوفه ی خاطراتم در سبزینه ی اندام تو کرده اند! دلگیرم از تو ....   " معصومی" (آمونیاک)  برگرفته از کانال آقای معصومی:https://telegram.me/amirmasouminh3
وبلاگ آقای معصومی: http://ourai.blogsky.com

اطلاعات

بوسیدنت ز له بود و عشقت رگبار بهاری است .. برای إمداد رسانی بیا ورنه آوار خواهم شد بعد از این سیل دلتنگی.. دوری ت حادثه ای غیر مترقبه بود دلتنگی ام یک بلای طبیعی... طوفان شد و کُشت هرکه پیراهنش شبیه به تو بود !     " معصومی" (آمونیاک)

اطلاعات

از من دوری
خیلی دور
اما من تو را همین جا قاب گرفته ام
کنار شعرهایم
دست هایم
ارغوان هایم
کتاب هایم
و تنهایی ام که بی تو
هر روز وسیع تر میشود
از من دوری 
خبرش را دارم
مدل سیگار کشیدنت عوض شده
و شکل لبخندت
رنگ بارانی ات
حتی بوی سرد ادوکلن ات
و من چقدر کلافه ام
از بس به مرد جدیدی فکر کرده ام
که لباسهای تو را می پوشد
شکل تو راه می رود
و می خواهد دستهایش را هنگام حرف زدن
مثل تو تکان بدهد
راستی
از آنجا که هستی بهار رد می شود؟
باران می بارد؟
گل های لاله عباسی صورتی
کوچه های بن بست
خیابان های خیس
ترانه های قدیمی
تو را بیاد چیزی
یا ی نمی اندازد ؟ ...   "بتول مبشری"

اطلاعات

دست من اگر بود
تو آن سوی شهر از پا نمی افتادی
من این سوی شهراز دست نمی رفتم
دست من اگر بود
زمین آبادی داشتیم
خانه ی کوچکی
باغچه ی مملو ریحانی
اطلسی های خوش رنگی
اتاقی با های آبی گلدار
و تخت دو نفره ای کنار پنجره 
رو به روی درخت سیب 
کنار قیل و قال گنجشک های عزیز
و هر صبح ابری
گل آفتابگردان بیداری یکدیگر می شدیم
دست من اگر بود
حالا وسط آبان
رخت آویز چوبی گوشه ی اتاق
شاهد عشوه ریختن ژاکت سرمه ای من
در آغوش بارانی کرم رنگ تو بود
و تو قرص نمی خوردی
و من گریه نمی
و تو فراموشی نمی گرفتی
و من به قاصدک ها حسادت نمی
و دست های تو 
مالوهای زمین کوچکمان را توی سبد می چیدند
و چشم های من وقت و بی وقت
لبخند تورا تماشا می د
دست من اگر بود
حالا تو برای یک شب 
فقط یک شب خواب راحت
بطری پشت بطری عرق سگی بالا نمی انداختی
و من بی خو هایم را میان شعرهایم 
مرثیه نمی
و اینهمه اگر و اما
به شب و روزهایم سنجاق نمی شد 
دست من اگر بود ...   "بتول مبشری"  

اطلاعات

کجا پناه گرفته ای
پرنده ی پرهیاهوی گرمسیر
کجا آشیان ساخته ای
وقتی از تمام مرزها
و برجک ها 
و جاده ها
گذشته ات به سمت تو شلیک می کند
و هیچ سرزمینی
درخت هایش چنان افرا نیستند
که باد و یادها را تاب بیاورند
و سرگردانی ات را
کجا ی کوچیدن ات 
زنی به شکل من ایستاده 
تا هر روز
از پشت شیشه های رنگی مات
با دوستت دارمی
صبح ات را بخیر کند
و هر شب 
با بوسه ای
خواب هایت را نقره بپوشاند کجا یی پرنده 
و چه روزی به من خواهی گفت
بجزحدود امن دست های معطر من
کجا سرزمین آرامش بود
آنهمه شتاب پ را....   "بتول مبشری"

اطلاعات

روزهای اول اردی بهشت است
و تقویم ِدل
گره خورده به غروب های بهار
به دلشوره های مزمن من
به چارفصل رنگ بازی چشم های تو
به بادهایی که چمدان چمدان خاطره جابجا می کنند
به چادر خیال انگیز آبشار طلایی ها
بر سر بوسه های کی معصوم
روزهای اول اردی بهشت است
و انگار از هوا شعر می ریزد
نفس کم می آورم
دلم گرفته برایت
نگذارحوصله ی تاک به مست شدن انگورها برسد
بال به بال درناها گره بزن
از مسیر بارگرفتن شکوفه های سیب
از گذرشاتوت های وسوسه
راه بکش به سمت چکاوک بیقرار دل من
زود ِ زود بیا
روزهای اول اردی بهشت است ..   "بتول مبشری"

اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1396/02/14/post-3219/اردی-بهشت
  • مطالب مشابه: اردی بهشت
  • کلمات کلیدی: بهشت ,اردی ,روزهای ,اردی بهشت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟ ردیف می شود هر چند قلب تنهایم   برای خستگی شانه های پردردت چقدر خط زده ام روزهای فردایم   من از اجاق زمستان هنوز پر برفم نخواستی که بدانی دلیل سرمایم   نخواستی که بگویی چقدر دل تنگی نشد که با تو بگویم غم و تمنایم   به ساحل دل تو صد هزار مروارید نخواستی که بدانی منم که دریایم   نرفتی از دلم و باز بچگی کردی چگونه از تو جدا شد شب تماشایم ... به خواب می روم و آرزو ی دیدارت چقدر زود می آید به خواب و رویایم   تمام شب دل من در امید آغوشت چگونه صبح کنم من که مست و شیدایم   تو باز چشم گشودی و من جوانه زدم چقدر خاطره دادی به روز و شبهایم.   "روشنک آرامش"   (متن کامل شعر در ادامه مطلب)   

[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

اطلاعات

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش   "حافظ"   برگرفته از کانال: @baran_e_del

اطلاعات

باور آدمهای ساده را اب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند
می میرند
مرگ پروانه ها را آیا دیده ای ؟
پروانه ها با یک تلنگر می میرند !

"نسرین بهجتی "   منبع: http://nasrinbehjati. /post-467.aspx

اطلاعات

محبوبم! تو را  نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت نه برای رنج و اندوه ماندگارت نه برای شادی نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه می توانی ویرانگر باشی... تو را نه برای نه ای بی وقفه نه برای مهربانی لایزال و بی ریا نه برای قهر نه برای آشتی تو را نه برای زخمی که بر جا گذاشته ای نه برای آنچه مَردان شهر در تو می بینند نه برای غمین غروب آدینه نه برای هر آنچه که داری تو را برای خودم و تعریف جاودانگی عشق برای گنجی که داری و نمی ببیند برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود تو را برای تنهایی ام دوستت دارم.   "حمید جدیدی"

اطلاعات

دیروز
وقتی ی در حضور من اسم تو را بلند گفت
طوری شدم
که انگار گُل رُزی از پنجره ی باز
به اتاق پرت شده باشد …

"ویسلاوا شیمبورسکا"

اطلاعات

  • منبع: http://n-poems.blogsky.com/1396/01/23/post-3204/اسم-تو
  • مطالب مشابه: اسم تو
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
تراس چشم به راه توست! تا پابوس پاهایت باشد بند رخت منتظر ست تا از پیراهن خیس تو گلویی تازه کند! و گل های شمعدانی که ایستاده اند چون جوجه گنجشک های گرسنه برای سهمی که از دستان تو می گیرند   فرض کن در دور دست ها منتظرم بوسه ای پرتاپ کن و این جبهه ی گرم هوا را با یاد بارانی بی وقت به خاطرات خوب نسیم برگردان.   "حمید جدیدی"

اطلاعات

عزیزم!
گاهی
فقط اندکی از مرا
برای روزهای نداشتنم کنار بگذار
مثلا
دست خطم را
که لای کتاب شعری
آهسته تو را می بوسد
یا صدای غمگینم را
که در یک شب بخیر طولانی
در گوش خواب آلودت می گوید:
"تا ابد دوستت دارم..." حق با فروغ بود
روزی من
پرنده ای مرده خواهم بود
که تا بی نهایت
در تو پرواز خواهد کرد...   "مهتاب سالاری"

اطلاعات

چه درازی اشک در هاون اندوه کوبیدم! نخو دنم را به پایِ قدم های نیامده ات بگذار و خط عمیق پیشانی ام را به حساب سرنوشت. دروغ نیست! زنها همیشه در ساعت عاشق شدنشان مرده اند!   "روشنک آرامش"

اطلاعات

به همین هم شکر به همین هوای مشترکی که زیر آسمان این شهر با تو نفس می کشم به همین پرسه در خیابانی  که اگر چراغ قرمز نداشت مرا به خانه تو می رساند دیدنت را شکر که مرگ زودرس مرا چند فصل دیگر عقب انداخت دورنمای شانه هایت را شکر که برای من اعتماد مقدر شد بودنت را شکر ماندنت را شکر...   "فرنگیس شنتیا" (از مجموعه: اوی من)

اطلاعات

محبوبم! سنگ ها به قصد ش تن نبود که به پنجره می خورد! د و کوچک یعنی قراری به وقت نیمه شب! قرار بود قلبت را در دست بگیرم و قلب معشوقه ها با مشت انی که دوستشان دارند یکی نیست... هست؟   چاره ای نیست! هنوز هم دوستت دارم مثل پنجره ای که سنگ را سنگی که مشت را مشتی که دست بود در ابتدا آرام و نرم لابه لای انگشت های ...   تکه تکه ام حالا و هر تکه ام دوستت دارد محبوب سنگدلم نگران نباش مرا با پنجره ای تازه ای عوض خواهند کرد تا تو آسوده و زیبا به قرارهای عاشقانه ات برسی   "حمید جدیدی"   (نامه شماره 21)

اطلاعات

عاشق که باشی...
چشم هایت را عاشقانه روی دنیا باز می کنی، صدای قار قار کلاغ ها، زیباترین سمفونی دنیا را در ذهنت تداعی می کند. نگاهت مهربان است، آنقدر که دلت می خواهد مادر تمام جوجه گنجشک های دنیا باشی. به آیینه که نگاه می کنی هنوز همان دختر شانزده ساله زیبایی را می بینی که عاشق پوشیدن شلوار پانک و کفش اسپرت سفید است. موهایت را دم اسبی می بندی، خط ها و چروک های صورتت را زیر کرم پودر می پوشانی و ناخن هایت را با وسواس بیشتری لاک می زنی. میان تنهایی و سکوت، میز صبحانه ات را مثل همیشه، دو نفره و با سر و صدا می چینی. با آهنگی ملایم، برای چشم هایی که در قاب به تو خیره اند آرام می ی و تمام روز را بر روی صندلی متحرک برای صدمین بار "کلیدر" می خوانی و لذت می بری.
عاشق که باشی دوست داری ماه را مثل برکه در بغل بگیری، تک تک ستاره ها را ببوسی به گربه ی سیاه روی دیوار شب بخیر بگویی و منتظر لالایی جیرجیرک ها شوی. عاشق که باشی دست در گردن بالشی می اندازی که آغشته به عطر فرانسوی مردانه ست، بستر تو نرم ترین آغوش دنیا می شود و خواب هایت شیرین ترین و عاشقانه ترین رویاها...
عاشق که باشی ....   "نازی صالحی" (صبور)

اطلاعات

محبوبم! تو هم مثل من خسته ای؟ تو هم مثل من تنها... و مثل من به  این دوریِ زوال انگیز  فکر  میکنی؟   مثل اینکه باید دست کشید و عشق را چون ظرفی عتیقه و نایاب در پستوها پنهان کرد ظرفی که هر بار تکه ای از آن را ناخواسته  ش تیم!  گاه ترک خورد  گاهی بر زمین افتاد و رنگِ گل های زیبایش پرید!   مثل اینکه باید دست کشید و عشق را چون ظرفی عتیقه و نایاب در پستوها پنهان کرد! عشقی کهن و ماندگار تا سالها بعد هر که یافت از تنها بوته ی سرخِ جا مانده بر روی ظرف بفهمد... "دوست داشتنت ابدی ست"   "حمید جدیدی "

اطلاعات

عاشقم من عطش جان تو را می خواهم
بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم

به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست
من فقط صورت تابان تو را می خواهم

تو بگیر از دل من حال پریشانی من
در عوض موی پریشان تو را می خواهم

باده یا درد به مستی نرساند ما را
من فقط آن لب مستان تو را می خواهم

جانم آماده قربانی اندر ره توست
چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم

جان من یخ زده از درد و غم تنهایی
جان به قربان تو دستان تو را می خواهم.   "ناشناس"   + با سپاس از خانم ترانه برای ارسال شعر

اطلاعات

جستجوهای اتفاقی