خدایا به امید تو

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/23/post-97/34
  • مطالب مشابه: پست سفر1
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

سلاااام...

روزگار اگر چه بر وفق مراد نیست ولی میگذرد میخام قانون شکرگزاری و شروع کند باشد که معجزه پیش بیاد...شهریار میره کتابخونه درس میخونه و من از بیکاری وخودمو سرگرم میکنم که فکر نکنم...

انشالله این دفعه نمره ای که میخاد و میاره..

من حلوا درست برا خواهر شوهر و شیرینی نخود چی برای مادر شوهر...هردوشون اینا چیزای مورد علاقشونه..مادر شوهرو 2 هفتست نرفتم دیدم زشته پاشم برم...ساعت 3 میرم پیش مادر شوهر تا چای مهمونش باشم و بعدش میرم سرکار خواهر شوهر حلوا وهدیه برا دخترش کتابو گیره مو گرفتم بدم...ه تو ماشینه ولی از هنرمندیام بعدا ع شو میذارم..

و اما سوال؟؟

عروس از من بهتر هم وجود داره؟؟؟


اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/12/04/post-106/یه-سوال؟؟
  • مطالب مشابه: یه سوال؟؟
  • کلمات کلیدی: شوهر ,مادر ,مادر شوهر ,خواهر شوهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

جواب اومد...اونی نشد که باید میشد ...

دلم پر غصست...شب بدیو گذروندم...

فقط یه چیز میاد تو ذهنم وقتی یکی نا امیدت میکنه امیدت به خداست ولی وقتی خدا نا امیدت میکنه امیدت به کی باشه...




کامنتارو میبندم...نمیخام چیزی درباره قسمت و حکمت و رحمت بشنوم...نمیدونم چرا قسمت خدا همیشه در جهت ناراحتیمه...حاضر بودم هیچ مقاله ای ا پت نمیشد ولی ...

داغونم خیلی ...خیلی...

ی از زندگی من چیزی نمیدونه من تمام آیندم  تو این چند ماه خلاصه میشه...که نشه ..منم تموم میشم...

داغونم ...


اطلاعات

کلی با خواهری خندیدیم همین الان...انقدر زیاد که آ اش تبدیل به جیغ شد....خواهری هی میگفت نفس  نخندونم کیسه آبم میشه اینو میگفت من بیشتر خندم میگرفت...بعد از خنده هم خندمون میگرفت فکر کنم دیگه 10 دقیقه خندیدم نفسم داشت بند میومد...

با اینکه ته ته قلبم ناراحتی داره ولی کلی خندیدم و خوبم الان.

خدایا شکرت خواهری تو اینروزا اینجاست...فردا احتمالا با خواهری و مامانم ناهار میریم بیرون ...برم بیرون بهتره..

با شهریار حرف نمیزنم  همچنان..بهش تو واتس آپ پیام دادم گفتم دیگه خسته شدم هروقت پذیرش گرفتی با همام صحبت کن وگرنه دیگه فکر کن من مردم...جواب نداد ولی اونم حرف نمیزنه باهام..


اطلاعات

دوشنبه:و

صبح بیدار شدم به زور ساعت 9 صبح چشمام باز نمیشد ...دلمم درد میکرد ولی نشده بودم سابقه نداشت انقدر عقب بیفته....50 تا دراز نشست رفتم دیدم نه فایده نداره بر لعنت فرستادم گفتم باید برم قم ...خواهری گفت پاهام درد میکنه من نمیام ...شوهر خواهر هم سرکار بود به دوستم که تیرونه زنگیدم گقتم پاشو طلبیده شدی ...گقتم اگه دوست داری بیای قم بیا اینجا با هم بریم ..گفت اکی...دیگه شهریارو بیدار لباس پوشیدم ..دوستم اومد ساعت 10/5 حرکت کردیم...بماند که یه مسیرو اشتباه رفتیم و کلی اعصاب خوردی داشتیم  حالا تو این و ضیعت پسر عمم که با دوستم ازدواج کرده زنگیده که کجایین؟چرا چراغ خاموش میاین تیرون ..خبر نمیدین...کلی گلکی...که باید بیاین اینجا..گفتم والا نمیشه...همین الانشم هنوز درست حس استراحت ن ..گفت نه ..مریم ناراحت میشه میگه نفس نمیاد اینجا هر سری میاد تیرون...تو خوابگاه متاهلی هستن دوتاشون هنوز عقدن ...درس پسر عمم تیرونه برا همین مریم اومده تیرون...دیگه به شهریار گفتم گفت بریم اشکال نداره زشته...گفتم به پسر عمم ما الان قم هستیم نمیدونم کی میرسیم  گفت اشکال نداره هر وقت رسیدین اکی هست.. بالا ه رسیدیم ساعت 3 ...خب من تا الان قم نرفته بودم...خیلی حس خوبی بود ...شهریار رفت مردونه من و دوستمم رفتیم زنونه...خلوت بود ...بعد من از خانمه میپرسم این ضریح حضرت معصومست گفت آره ...انقدر خلوت بود باورم نمیشد...دیگه اشکم اومد ..از بلاتکلیفیم ..از وضیعت مامانم ..از خواهر 1...از همه گفتم ...اشکم ناخداگاه میومد همش میگفتم خودت جور کردی بیام پس من حاجت میخام... خوندیم ..دعا خوندیم...برای همه دوستهای وبلاگیم دعا و اسم بعضیا که یادم بودو بردم..آبگینه خیلی تو ذهنم بود ..ماهی..آبانه..آشتی..بهار..بانو...بقیه هم که یادم نمیومد گقتم همه ایی که محتاج دعا هستن حاجتشونو بده..

خیلی خوب بود خیلی وقت بود اینجوری زیارت ن ...برای خواهرم که نینی شو سالم به دنیا بیاره برا مامانم که مشکلش حل شه و برای شهریار دعا ..یه جوری دلم قرص بود که داره میشنووه و خودش ردیف میکنه...

دیگه تا 4/5 اونجا بودیم..بعدش حرکت کردیم ..سوهان یدیم.. تو راه یه جا نشستیم عدس پلو خواهر پز و نسکافه و میوه خوردیم خیلی حال داد...آ ش داشتم دورو برو نگاه می دیدم یه افتاده اونجا ...نزدیک بود هرچی خوردم بالا بیارم ..این همه جا چرا اینجا وایسادیم ما آخه...

بعد هم رفتیم دوستمو دم مترو خونشون پیاده کردیم و ساعت 7/5 رسیدیم خونه خواهری..دیگه داشتیم از خستگی میمردیم رسما گفتم حالا کی میخاد بره اوسر تهران راحت یه 3 ساعتی راه بود تا خونه پسر

دیگه شهریار یه یک ساعت استراحت کرد منم یه دوش س ایی گرفتم و پسر عمم زنگ زد که چرا هنوز حرکت نکردین وو ...گفتم خیلی دیره گفت الان نمیرسین با ماشین ترافیکه کلی با مترو بیاین زودتر میرسین..گفتم اکی..

دیگه 8/5 حرکت کردیم رفتیم شیرینی دلبری یدیم ..یه سوهان هم یده بودیم ...رفتیم مترو سوار ی...

اگه دوشنبه غروب یه زن سوهان به دست و یه مرد شیرینی به دست تو مترو دیدین ما بودیم...

ساعت 10 رسیدیم...خیلی با مترو خوب بود اصلا اعصاب ادم راحته...کلی گفتیم و خندیدیمو یه شام توپ بر بدن زدیمو ...پسر و شهریار پی اس بازی   و من و مریم غیبت..

بعدشم ما غرغر که بیاین یه بازی دسته جمعی ...پانتومیم بازی کردیم تا ساعت 4 صبح..کلی خندیدیم....چشمامون بسته بوداااا...ولی از رو نمیرفتیم..انگار واجب بود بازی کنیم...یه رس ی بر گردنمون بود انگار...دیگه تا 4صبح بازی کردیم و بعدش خو دیم ...صبح پسر عمم و مریم جشن دانشجویی دعوت بودن میخاستن برن پول بگیرن ...میگفتن موضوع پوله وگرنه نمیرفتیم گفت شما بخ ن بریم بیایم گفتم نه دیگه ما هم بریم به ید برسیم...دیگه  ساعت 8 صبح با سرویس تا یه جایی رفتیم بعد هم خدا فظی کردیم سوار بر مترو شدیم و پیش به سوی ید...

شهریار یه تیشزت و شلوار کتان و زاکت ید خیلی خوشگل...منم اصلا از بی خو حالم داشت به هم میخورد هر چی گفت تو چیزی بگیر گفتم نمیخام دارم بالا میارم...دیگه ساعت 2/5 خواهری زنگ زد به گوشی و غرغر که شما دیگه میاین تیرون نیاین پیش من اصلا معلوم نیست کجایین..من درست حس ندیدمتون ..همش بیرونیدو این حرفا...من گفتم ریل ریل ریل تر ..داریم میایم خونه...دیگه رفتیم خونه خواهری زحمت کشید ناهار هم درستیده بود برامون یه قابلمه آبگوشت هم گذاشته بود گفت دختر گفت نفس اینا اونجان ما میایم اونجا شب...من از شرمندگی رفتم خو دم دیگه ..آخه هر وقت ما میریم خونه خواهری کلی براش مهمون میاد...حالا این دفعه کم موندیم..

ساعت 6/5 با اینکه خوابم میومد هنوز بیدار شدم از عذاب وجدان که خواهری داره کار میکنه من خو دم یه ذره کمک بهش..ساعت 8 هم مهمانا اومدن...و کلی خوش گذشت و من با این خستگی کل ظرفارو شستم ...

دیگه ساعت 11/5 رفتن من غش تورخت خواب..

چهارشنبه و پنج شنبه :

چهارشنبه ساعت 8 بیدار شدیم خواهری و شوهر خواهر هم میخاستن با ما بیاین ولایت...دیگه دیدیم ماشین استارت نمیخوره...اوووف اولین بار بود ..بعد هی شهریار و شوهر خواهر هول دادن روشن نشد که نشد ..زنگ زدیم باطری ساز گفت باطری خالی کرده دیگه باطری به باطری کرد روشن شد اومدیم ولایت هرچند توراه استرس داشتیم چون نمیتونستیم ماشینو خاموش کنیم نمیتونستیم بنزین بزنیم چون در باک با سوییچ باز میشه...دیگه ساعت 2/5 رسیذیم خونه مامان و تولدش بود من از تهران براش یه نیم بوته خوشگل یده بودم ...ناهار خوردیم و کیکی خوردیم و تولد بازی کردیم ...من و شهریار اومدیم خونه...دیگه من رفتم و وسایلو جا به جا شهریار گفت شام با من...

سیب زمینی سرخ کردو تخم مرغ زد و چون نون نداشتیم برنج گذاشت ...برنج نگو شورابه بگو..(اصطلاح جدیده)

انقدر شور بود من به روی خودم نمیوردم میخوردم بعد هی آب میخوردم یه هو شهریار گفت نفس چه جوری میخوری ...گفتم والا به سختی....

دیگه بقیرو خالی خوردیم..رفتیم خو دیم..

صبح 10/5 بیدار شدم یادم اومد اوه...من ناهار خواهری و مامان اینارو دعوت ..سریع دست به کار شدم....کشمش پلو و مرغ و سوپ جو درستیدم..تازه دسر هم درست مهمانا ساعت 12 اومدن 2 هم ناهار خوردیم..کلی تعریف و تمجید ..

بعد هم استراحت کردیم بعد همگی باهم رفتیم خونه مادر بزرگم سر زدیم بعد رفتیم خونه عمم که دیدم یه عمم دیگه اونجاست ..و عمم اصرار که من آبگوشت گذاشتم بمونید...هی ما گفتیم نه...هی گفت نه بمونید..دیدم مامانمو خواهرم دوست دارن بمونن گفتم اکی...شام آبگوشت زدیم بر بدن...و مامان اینا و خواهری و رسوندیم خونه مامانم و ما اومدیم سمت خونه...استیج دیدیم ساعت 12 خو دیم..

شهریار هم که حتما فردا بریم خونه مامانم اینا یه هفته بیخبریم....یادم رفت بگم باطری ماشینو عوض کردیم...از این پولا که یه هو از دست آدم میره متنفررررررررررررررم...

و شنبه:

بیدار شدیم رفتیم خونه مادر شوهر اینا و ناهار خوردیم و استراحت کردیم اومدیم خونه...هرچی گفتن بمونید این دفعه دیگه تسلیم نشدم ...گفتم کار دارم...اومدیم من یه ذره خونرو تمییز . ظرفهای دیروزشو جا به جا ...شام هم سوپ جو خوردیم ..استیج دیدیم و خو دیم.

شنبه شهریار صبح زود کار داشت رفت من تا 12 خو دم بعدش هم یه بازی نصب تو گوشی معتاد شدم تا 4 داشتم بازی می یه ذره تی وی دیدم و رفتم شهریار 7 اومد خونه و غذا از پنجشنبه بود مرغ و برنج خوردیم ....و یه ذره صحبت کردیم...و لالا..

آخیییییییییییییش به روز شد وبلاگ...

شهریار هنوز خوابه...

خواهری امروز میاد بریم ید من میرم تیرون ید این میاد ولایت ید ..اینجور خانواده ایم مااا

خب این چند وقته خیلی شلوغ بود سرم نفهمیدم چه جوری گذشت جواب میاد انشالله که خیره...این دو روز دو سال میگذره برام..میذونم...

خیلی از این وضیعت ناراضیم خدایا  نتیجه زحماتشو بهش بده..

دعا کنید میترسم خیلی...واقعا در توانم نیست که بتونم تحمل کنم ..

امیدم به خداست...کلی دعا و انرزی مثبت برام بغرستین لطفا...

استقلالی یا پرسپولیس؟؟من فرقی نمیکنه...قبلنا پرسپولیس بودم..

کلی پست نخونده دارم از دوستان ..بعد از ظهر میام میخونمتون.....

خ ظی...


اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/24/post-98/پست-سفر2
  • مطالب مشابه: پست سفر2
  • کلمات کلیدی: ساعت ,خونه ,گفتم ,شهریار ,کردیم ,خیلی ,رفتیم خونه ,خونه خواهری ,بازی کردیم ,ناهار خوردیم ,شوهر خواهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دوشنبه:و

صبح بیدار شدم به زور ساعت 9 صبح چشمام باز نمیشد ...دلمم درد میکرد ولی نشده بودم سابقه نداشت انقدر عقب بیفته....50 تا دراز نشست فتم دیدم نه فایده نداره بر لعنت فرستادم گفتم باید برم قم ...خواهری گفت پاهام درد میکنه من نمیام ...شوهر خواهر هم سرکار بود به دوستم که تیرونه زنگیدم گقتم پاشو طلبیده شدی ...گقتم اگه دوست داری بیای قم بیا اینجا با هم بریم ..گفت اکی...دیگه شهریارو بیدار لباس پوشیدم ..دوستم اومد ساعت 10/5 حرکت کردیم...بماند که یه مسیرو اشتباه رفتیم و کلی اعصاب خوردی داشتیم  حالا تو این زضیعت پسر عمم که با دوستم ازدواج کرده زنگیده که کجایین؟چرا چراغ خاموش میاین تیرون ..خبر نمیدین...کلی گلکی...که باید بیاین اینجا..گفتم والا نمیشه...همین الانشم هنوز درست حس استراحت ن ..گفت نه ..مریم ناراحت میشه میگه نفس نمیاد اینجا هر سری میاد تیرون...تو خوابگاه متاهلی هستن دوتاشون هنوز عقدن ...درس پسر عمم تیرونه برا همین مریم اومده تیرون...دیگه به شهریار گفتم گفت بریم اشکال نداره زشته...گفتم به پسر عمم ما الان قم هستیم نمیدونم کی میرسیم  گفت اشکال نداره هر وقت رسیدین اکی هست.. بالا ه رسیدیم ساعت 3 ...خب من تا الان قم نرفته بودم...خیلی حس خوبی بود ...شهریار رفت مردونه من و دوستمم رفتیم زنونه...خلوت بود ...بعد من از خانمه میپرسم این ضریح حضرت معصومست گفت آره ...انقدر خلوت بود باورم نمیشد...دیگه اشکم اومد ..از بلاتکلیفیم ..از وضیعت مامانم ..از خواهر 1...از همه گفتم ...اشکم ناخداگاه میومد همش میگفتم خودت جور کردی بیام پس من حاجت میخام... خوندیم ..دعا خوندیم...برای همه دوستهای وبلاگیم دعا و اسم بعضیا که یادم بودو بردم..آبگینه خیلی تو ذهنم بود ..ماهی..آبانه..آشتی..بهار..بانو...بقیه هم که یادم نمیومد گقتم همه ایی که محتاج دعا هستن حاجتشونو بده..

خیلی خوب بود خیلی وقت بود اینجوری زیارت ن ...برای خواهرم که نینی شو سالم به دنیا بیاره برا مامانم که نشکلش حل شه و برای شهریار دعا ..یه جوری دلم قرص بود که داره میشنووه و خودش ردیف میکنه...

دیگه تا 4/5 اونجا بودیم..بعدش حرکت کردیم ..سوهان یدیم.. تو راه یه جا نشستیم عدس پلو خواهر پز و نسکافه و میوه خوردیم خیلی حال داد...آ ش داشتم دورو برو نگاه می دیدم یه افتاده اونجا ...نزدیک بود هرچی خوردم بالا بیارم ..این همه جا چرا اینجا وایسادیم ما آخه...

بعد هم رفتیم دوستمو دم مترو خونشون پیاده کردیم و ساعت 7/5 رسیدیم خونه خواهری..دیگه داشتیم از خستگی میمردیم رسما گفتم حالا کی میخاد بره اوسر تهران راحت یه 3 ساعتی راه بود تا خونه پسر

دیگه شهریار یه یک ساعت استراحت کرد منم یه دوش س ایی گرفتم و پسر عمم زنگ زد که چرا هنوز حرکت نکردین وو ...گفتم خیلی دیره گفت الان نمیرسین با ماشین ترافیکه کلی با مترو بیاین زودتر میرسین..گفتم اکی..

دیگه 8/5 حرکت کردیم رفتیم شیرینی دلبری یدیم ..یه سوهان هم یده بودیم ...رفتیم مترو سوار ی...

اگه دوشنبه غروب یه زن سوهان به دست و یه مرد شیرینی به دست تو مترو دیدین ما بودیم...

ساعت 10 رسیدیم...خیلی با مترو خوب بود اصلا اعصاب ادم راحته...کلی گفتیم و خندیدیمو یه شام توپ بر بدن زدیمو ...پسر و شهریار پی اس بازی   و من و مریم غیبت..

بعدشم ما غرغر که بیاین یه بازی دسته جمعی ...پانتومیم بازی کردیم تا ساعت 4 صبح..کلی خندیدیم....چشمامون بسته بوداااا...ولی از رو نمیرفتیم..انگار واجب بود بازی کنیم...یه رس ی بر گردنمون بود انگار...دیگه تا 4صبح بازی کردیم و بعدش خو دیم ...صبح پسر عمم و مریم جشن دانشجویی دعوت بودن میخاستن برن پول بگیرن ...میگفتن موضوع پوله وگرنه نمیرفتیم گفتم شما بخ ن بریم بیایم گفتم نه دیگه ما هم بریم به ید برسیم...دیگه  ساعت 8 صبح با سرویس تا یه جایی رفتیم بعد هم خدا فظی کردیم سوار بر مترو شدیم و پیش به سوی ید...

شهریار یه تیشزت و شلوار کتان و زاکت ید خیلی خوشگل...منم اصلا از بی خو حالم داشت به هم میخورد هر چی گفت تو چیزی بگیر گفتم نمیخام دارم بالا میارم...دیگه ساعت 2/5 خواهری زنگ زد به گوشی و غرغر که شما دیگه میاین تیرون نیاین پیش من اصلا معلوم نیست کجایین..من درست حس ندیدمتون ..همش بیرونیدو این حرفا...من گفتم ریلک ریل ریل تر ..داریم میایم خونه...دیگه رفتیم خونه خواهری زحمت کشید ناهار هم درستیده بود برامون یه قابلمه آبگوشت هم گذاشته بود گفت دختر گفت نفس اینا اونجان ما میایم اونجا شب...من از شرمندگی رفتم خو دم دیگه ..آخه هر وقت ما میریم خونه خواهری کلی براش مهمون میاد...حالا این دفعه کم موندیم..

ساعت 6/5 با اینکه خوابم میومد هنوز بیدار شدم از عذاب وجدان که خواهری داره کار میکنه من خو دم یه ذره کمک بهش..ساعت 8 هم مهمانا اومدن...و کلی خوش گذشت و من با این خستگی کل ظرفارو شستم ...

دیگه ساعت 11/5 رفتن من غش تورخت خواب..

چهارشنبه و پنج شنبه :

چهارشنبه ساعت 8 بیدار شدیم خواهری و شوهر خواهر هم میخاستن با ما بیاین ولایت...دیگه دیدیم ماشین استارت نمیخوره...اوووف اولین بار بود ..بعد هی شهریار و شوهر خواهر هول دادن روشن نشد که نشد ..زنگ زدیم باطری ساز گفت باطری خالی کرده دیگه باطری به باطری کرد روشن شد اومدیم وللایت هرچند توراه استرس داشتیم چون نمیتونستیم ماشینو خاموش کنیم نمیتونستیم بنزین بزنیم چون در باک با سوییچ باز میشه...دیگه ساعت 2/5 رسیذیم خونه مامان و تولدش بود من از تهران براش یه نیم بوته خوشگل یده بودم ...ناهار خوردیم و کیکی خوردیم و تولد بازی کردیم ...من و شهریار اومدیم خونه...دیگه من رفتم و وسایلو جا به جا شهریار گفت شام با من...

سیب زمینی سرخ کردو تخم مرغ زد و چون نون نداشتیم برنج گذاشت ...برنج نگو شورابه بگو..(اصطلاح جدیده)

انقدر شور بود من به روی خودم نمیوردم میخوردم بعد هی آب میخوردم یه هو شهریار گفت نفس چه جوری میخوری ...گفتم والا به سختی....

دیگه بقیرو خالی خوردیم..رفتیم خو دیم..

صبح 10/5 بیدار شدم یادم اومد اوه...من ناهار خواهری و مامان اینارو دعوت ..سریع دست به کار شدم....کشمش پلو و مرغ و سوپ جو درستیدم..تازه دسر هم درست مهمانا ساعت 12 اومدن 2 هم ناهار خوردیم..کلی تعریف و تمجید ..

بعد هم استراحت کردیم بعد همگی باهم رفتیم خونه مادر بزرگم سر زدیم بعد رفتیم خونه عمم که دیدم یه عمم دیگه اونجاست ..و عمم اصرار که من آبگوشت گذاشتم بمونید...هی ما گفتیم نه...هی گفت نه بمونید..دیدم مامانمو خواهرم دوست دارن بمونن گفتم اکی...شام آبگوشت زدیم بر بدن...و مامان اینا و خواهری و رسوندیم خونه مامانم و ما اومدیم سمت خونه...استیج دیدیم ساعت 12 خو دیم..

شهریار هم که حتما فردا بریم خونه مامانم اینا یه هفته بیخبریم....یادم رفت بگم باطری ماشینو عوض کردیم...از این پولا که یه هو از دست آدم میره متنفررررررررررررررم...

و شنبه:

بیدار شدیم رفتیم خونه مادر شوهر اینا و ناهار خوردیم و استراحت کردیم اومدیم خونه...هرچی گفتن بمونید این دفعه دیگه تسلیم نشدم ...گفتم کار دارم...اومدیم من یه ذره خونرو تمییز . ظرفهای دیروزشو جا به جا ...شام هم سوپ جو خوردیم ..استیج دیدیم و خو دیم.

شنبه شهریار صبح زود کار داشت رفت من تا 12 خو دم بعدش هم یه بازی نصب تو گوشی معتاد شدم تا 4 داشتم بازی می یه ذره تی وی دیدم و رفتم شهریار 7 اومد خونه و غذا از پنجشنبه بود مرغ و برنج خوردیم ....و یه ذره صحبت کردیم...و لالا..

آخیییییییییییییش به روز شد وبلاگ...

شهریار هنوز خوابه...

خواهری امروز میاد بریم ید من میرم تیرون ید این میاد ولایت ید ..اینجور خانواده ایم مااا

خب این چند وقته خیلی شلوغ بود سرم نفهمیدم چه جوری گذشت جواب میاد انشالله که خیره...این دو روز دو سال میگذره برام..میذونم...

خیلی از این وضیعت ناراضیم خدایا  نتیجه زحماتشو بهش بده..

دعا کنید میترسم خیلی...واقعا در توانم نیست که بتونم تحمل کنم ..

امیدم به خداست...کلی دعا و انرزی مثبت برام بغرستین لطفا...

استقلالی یا پرسپولیس؟؟من فرقی نمیکنه...قبلنا پرسپولیس بودم..

خ ظی...


اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/24/post-98/پست-سفر2
  • مطالب مشابه: پست سفر2
  • کلمات کلیدی: ساعت ,خونه ,گفتم ,شهریار ,کردیم ,خیلی ,رفتیم خونه ,خونه خواهری ,بازی کردیم ,ناهار خوردیم ,شوهر خواهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

سلام...

یکشنبه رفتیم تهران امروز برگشتیم...

گوشیمو تو خونه جا گذاشتم..نشد پست بذارم..

فردا مینویسم..


اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/20/post-96/اومدم-
  • مطالب مشابه: اومدم..
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

سلاااام..ای بابااااااا  پست نوشتم نتم قطع شد دو ساعت تموم نوشتم پرید...اییییششش عالم...

دوباره پستم و شروع میکنم ...تموم ش با خداست ...طولانی میشه  خیلی وقته ننوشتم...

پیشاپیش عذر میخام که خسته میشین...

:

بعد از نوشتن پستم  املت درست و خوردیم  و استیج دیدیم و همسر رفت خو د ..من خوابم نمیبرد  یه قرص خوردم و تا 3 بیدار بیدار بودم بعد خو دم..اصلا هم خوب نخ دم..

شنبه:

صبح 6/5 بیدار شدم چای گذاشتم دو تا تخم مرغ آبپز و مربا و پنیر اوردم و سفره گذاشتم و شهریارو بیدار با هم صبحانه خوردیم و راه افتادیم به سوی مرکز امتحان ..من همش دعا می دیر نرسیم ..ساعت 8/45 رسیدیم..ساعت 9/15 امتحان شروع شد ...من رفتم تو ماشین و دعا خوندم ..هر چی که تو مفاتیح بود میخوندم و دعا می ...دیگه کم کم خوابم گرفت ..صندلی ماشین و خوابوندم و یه ذره خو دم ..البته تو خواب و بیدار بودم...ساعت 12 بیدار شدم و زنگ زدم به خواهرم یه ذره صحبت کردیم..

دوباره یه ذره دعا خوندم تا 1/45 که امتحان تموم شد ...شهریارو دیدم ..از قیافش نمیتونستم چیزی بفهمم...

گفتم چه طور بود امتحان...گفت نمیدونم...

گفتم یعنی چی...این همه خوندی نمیدونم چیه ..اونم گفت از دفعه قبل بهتر بود...نمیدونم چی میخاد بشه ..امیدوارم نمره ای که میخادو بگیره..

یه زاده اون بود شهریار گفت بریم گفتم بریم...دیگه رفتیم..

بعد هم اومدیم سمت خونه..

ساعت 4/5  رسیدیم...مادر شوهر زنگ زد گفت چکار کرد گفتم میگه بد نبود...گفت ایشالله جدم کمک کنه پسرم نتیجه زحماتشو ببینه ..مادر شوهر سیدن..

دیگه خو دیم تا ساعت 8 بعد هم ماکارونی تو فریزر داشتم بیرون اوردیم و گرم کردیم خوردیم...و بعد من رفتم و شهریار هم خونه و جارو برقی زد...من یه اخلاقی دارم وقتی میخام برم مسافرت خونه باید تمییز باشه...دیگه یه ذره وسایلو جمع و بعد خو دیم..

یکشنبه:

صبح ساعت 8 بیدار شدم و وسایلو جمع و برا خواهری مربا هویج و باقلا رشتی و مایه کتلت و قرمه سبزی بردم...خواهری چون تو دلش نی نی داره برام سخته که واسمون آشپزی کنه برا همین اینارو با خودم بردم که اون چیزی نپزه برامون...

شهریارو بیدار و به مامانم زنگ زدم گفتم ما صبحانه بیایم اونجا ..گفت اکی....دیگه نون سنگگ گرفتیم و رفتیم خونه مامان و یه صبحانه مفصل خوردیم...مامانم یه هو 100 تومن داد بهم گفت اینو بگیر برا خودت یه چیز ب گفتم نه نمیخاد گفت نه عیدیته دیگه عیدی نمیدم ...کلی احساس شعف ..پولای اینجوری پیش بینی نشده خیلی حال میده نه ؟؟؟

به من که خیلی حال میده...دیگه خودمونو جمع و جور کردیم و پیش به سوی تیرون...

ساعت 11 حرکت کردیم...جاده خوب بود خیلی 2/5 دم خونه خواهری بودیم..

دیگه ماچ و بوسه کردیم .. ناها رخوردیم و به دختر زنگ زدم که هماهنگ کنم با هم بریم ید...شام مارو شب قبلش دعوت کرده بود هر چی  گفتم وسط هفتست بیخیال گفت نه اگه نیاین ما هم نمیایم..

دیگه گفتم غذای ساده درست کن چون ما شام نمیخوریم...

ساعت 4 دم مترو قرار گذاشتیم...خواهری گفت نمیتونم پیاده روی کنم نمیایم...من و شهریار رفتیم تو مترو دختر و دیدم و ماچ و بوسه و رفتیم باغ سپهسالار...قیمتاش خیلی خوب بود ولی ما دیر رفته بودیم باید هفته قبل میرفتیم بیشتر سایزا تموم شد بعضیا کلا جمع کرده بودن و جنس عید و چیده بودن....دیگه چند تا مغازه داشت بوت...دو تا بوت تا زانو یدم و یه نیم بوت ...حالا ع شو میذارم...

ساعت 7/5 هم با دختر خ ظی کردیمو رفتیم خونه خواهری...شوهر خواهر تا بیاد از سرکار یه ذره استراحت پاهام داشت فلج میشد انقدر راه رفته بودم از خستگی داشتم میمردم ..اخه مهمانیمون چیه...نریم هم ناراحت میشدن..دیگه شوهر خواهر اومد آماده شدیم و رفتیم خونشون 3 یا4 تا خیابون با خواهر فاصله داره...

ساعت 9 رسیدیم.کلی گفتیم و خندیدیم ...شام هم لازانیا و سالاد ماکارونی و سوپ بود...گفتم اینه شام ساده اینا که همش زحمت داره...

دیگه من طرفاشو شستم و خواهری خشک کرد معمولا من تنبلم ولی دختر اومده بود خونمون همش کمک میکرد زشت بود مینشستم ...دیگه همه ظرفارو شستم ...تا 11/5 بودیم کم کم داشتم میمردم....بعد هم اومدیم خونه خواهری...

بیچاره خواهری به این بهونه که من زیاد میرم دستشویی تو هال خو دن و من و شهریار رو تخت...صبح میخاستم اگه پ نشدم برم قم زیارت...نذر داشتم اخه ولی دلم درد میکرد فکر می پ میشم...ولی مثل اینکه حضرت معصومه طلبیده بود منو...


بقیه رو فردا مینویسم تو پست بعدی..شهریار میگه بیا بخ م..

فعلا..




اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/23/post-97/34
  • مطالب مشابه: پست سفر1
  • کلمات کلیدی: ساعت ,گفتم ,بیدار ,خواهری ,خونه ,رفتیم ,خونه خواهری ,شوهر خواهر ,داشتم میمردم ,رفتیم خونه ,مادر شوهر
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/12/post-89/جو
  • مطالب مشابه: جو
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/12/post-90/عکس-
  • مطالب مشابه: ع ..
  • کلمات کلیدی: مطلب
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات

سلام....

فردا همسر امتحان داره دومین باره که میخاد این امتحان و بده  جدا از هزینش که برامون زیاده  دیگه وقتی نیست برای دوباره امتحان دادن..میشه بازم دعا کنید براش ...به خدا خیلی زحمت کشید  ..از صبح 7 تا هفت شب ی ره میخوند ...ولی متاسفانه موقع امتحان استرس میگیره...من خودم میدونم که وقتی زحمت نکشید طرف هیچ دعایی کارساز نیست..ولی اینم میدونم که اگه طرف تا حد مرگ هم خونده نباشه اگه خدا نخاد نمیشه ...به دعا اعتقاد دارم شدیدا...

پی نوشت1:میدونم پروو شدم نه هی میگم دعا کنید...

پی نوشت2:استرسای این چند روز پدرمو دراورد....

پی نوشت3:اگه دلتون خواست دعام کنید ...واقعا محتاجیم به دعاتون...

پینوشت4-عمم فردا تو حرم رضاست  مو میخاد بهم زنگ بزنه میگیرم به پای نیک...






اطلاعات

اینو یادم رفت بنویسم.....

همسر یه دوست داره که خیلی وقت باهاش دوسته بعد این آقا با یه دختر خانم دوست شد و رفت آمدمون زیاد شد البته دوستیشون جدیه...و قصد ازدواج دارن...هردوشون هم آدمای خوبین و الان من با اون دختر خانم صمیمی تر از همسرو دوستش هستیم..اون بار که است هم رفتم با اون رفتم...کلا دختر خوبیه و اخلاقاش با من جوره..من شاید دوست زیاد داشته باشم ولی شاید با 2 یا 3 نفر رفت آمد داشته باشم...

خلاصه این خانم میخاست تولد شو ایز کنه و بهم گفت میشه خونه شما باشه گفتم اکی...یک متهه داره برنامه میریزه..یه کلیپ درست کرد از همه دوستای اون آقا پسر که تولدو تبریک گفتن...کلی به شهریار گفت اون نفهمه و یه جوری پنج شنبه بکشونش تو خونتوم و البته تولد بزرگ نبود 5 یا 6 نفر کلا قرار بود باشیم...

فردا قرار بود تولد باشه... ب دیدم یه هو تو تلگرام ساعت 12 شب پیام داد نفس هنگم علی( ش) مرد...

خیلی ناراحت شدم برای علی برای خانواده اون آقا که ناغافل رفت...برای دوستم که یک ماهه ذوق و شوق داره...

شهریار گفت اشکال نداره قسمت نبود و خیر نبود.....نمیدونم ...کاش منم میتونستم تمام مسایلو به حکمت و قسمت ربط بدم...بیشتر دلم برای اون آقا که سنشم زیاد نیستو بچه های کوچک داره میسوزه...

خدایا عاقبتمونو بخیر کن...من نمیدونم تا کی زندم ..زندگی هم دوست دارم کلی هم برنامه دارم ولی همیشه میگم نمیتونم یه روز بی شهریار باشم ..حتی فکرشم دیوونم میکنه..

خدایا با عزیزترین م هیچوقت امتحانم نکن...باشه؟؟؟


اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/13/post-92/غیر-منتظرانه
  • مطالب مشابه: غیر منتظرانه
  • کلمات کلیدی: دوست ,شهریار ,نبود ,تولد ,زیاد ,دختر ,داشته باشم ,دختر خانم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

تا الان بیدار  موندم و فکرو خیال نمیذاشت بخابم همین الان جواب اومد که با کمی تغییر قبول ...خدایا شکرت خایاااا خیلی بزرگی....

دو رکعت شکر خوندمو از قلبم دعا هرکی که برام دعا کردو خدا حاجتشو قبول کنه و آرامش بده..

مرسی ازتون دوستای خوبم...

خدایا شکرت شکرت..


اطلاعات

از دیروز جو گرفتتم ول کنمم نیست ...یعنی از ب تا الان بالای 10 تا عود روشن صبح که 3 تا 3 تا روشن می الان تو خونه پر از دود کم کم دارم بیحال میشم ...انواع عود هارو با هم روشن .. دیگه ننوشتم حلالم کنید امکان خفگی وجود داره..

خواستم بگم جو چیزه خوبی نیست مواظب باشید نگیرتتون...مواظب باشید



اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/12/post-89/جو
  • مطالب مشابه: جو
  • کلمات کلیدی: روشن ,مواظب باشید ,روشن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اومدم با کلی ع ...

این ع عود هایی که یدم وسطی از همه خوشبوتره...قهوه ایه اونم بوش ملایمو خوبه...اون طوسیه بوی زاده میده فضا میشه اگه سرتون درد نگیره برای تنوع خوبه..

اینم جاعودیم...خوبیش اینه که خودش یه جا داره که عود خا ترش میریزه اون تو ...دیگه کثیف کاری نمیشه..

اینم فضای امروز ...تا مرز خفگی رفتم

اینم کباب یونانی خوشمزست ...کباب کوبیده ای که دورش چربیه...خیلی خوشمزست...

اینم خوشمزه های که امروز درست ..سبزی پلو با تن ماهی...سالاد و زله دو رنگ و فرنی دورنگ...سالادو دیگه نریختم تو ظرف خوشگل زیاد نگاش نکنید میخاستم کاتش کنم گفتم بیخیال با شما این حرفارو ندارم...


اینم از نمایی دیگر از خوشمزه ها

باز بگین نفس هنرمند نیست ..سرر تا پا هنرم..





اطلاعات

  • منبع: http://nafas1367.blogsky.com/1395/11/12/post-90/عکس-
  • مطالب مشابه: ع ..
  • کلمات کلیدی: اینم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمی‌باشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد رمز عبور می‌توانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.

[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]

اطلاعات







خب اینم از دستور پیراشکی...خطم زیباستمیدونم......اگه بگم نزدیک 4 یا 5 سال در بچگی کلاس خط به صورت خصوصی پیش یکی از بهترین خوشنویسهای اینجا میرفتم ی باورش میشه...آقا ارثیه دست من نیست تو پوست و خونمه بدخطی...الان این نهایت خوشنویسیه منه..بترسید از روزی که بخام چیزیو سریع بنویسم وبراتون بذارم..





اطلاعات

آخرین ارسال ها