دخترامواج

من هیچوقت ادم خوبی نبوده اصلا انگار در ذاتم نیست خوب بودن‌، مثلا هروقت ی اذیتم میکند دوست دارم به دست او بمیرم تا که او تا ا عمرش از عذاب وجدان نتواند زندگی کند.|: یا اصلا اهل گذشت نیستم مثلا هنوز یادم هست فلانی در چندسال پیش چه گفته است و هر دفعه میبینمش حرصم میگیرد باز حس میکنم زهرم را قشنگ نریخته ام، فلانی را که دیروز دیدم داخل باغ روی زمین نشسته بودیم بحث گریه شد زهرا گفت من سه ساله با پری دوستم تاحالا اشک هایش را ندیدم ،،، حس موقعیت خوبیست تا طعنه ام را به فلانی بزنم رو سمتشو گفتم ولی تواشک منو در اوردی،،،،خب میدانید من از شرمندگی اش سرشار از حس خوب شدم من اصلا ادم خوبی نیستم من واقعا نمیتوانم ببخشمش ی که اشکم را در اورده است درست است فلانی هزاربار معذرت خواسته است ولی من نمیتوانم قلبم پراز کینه است حس میکنم اون روز که از حرفش وسط سالن افتادم و از ته سرم جیغ زدم زیاد دردم امده است که نمیتوانم فراموش کنم،،،درست است فلانی را میگویم حلال کرده ام ولی خودم میدانم اوج تنفرم را که،،، ولی حس میکنم بازهم باید زهر بریزم تا ا عمرم تا ا عمرم،،،،،، + ی کاری داشت راه ارتباطی بالاهست،کامنت هارا میبندم تا ی خیال نکند مجبوراست کامنت دهد.

اطلاعات

بارون بزنه و اونجایی که اسمون داره ازاعماق وجودش فریاد میزنه با پاهای و پیراهن حریر صورتیت بری زیر بارون و مثل ای معصوم اسمون روحتو به اغوش بکشهـ...

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1396/02/06/رعد-برق
  • مطالب مشابه: رعد برق
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
نگاهم مات دستانش بود که با تبحر ورق هارا بر میزد.استرس عجیبی به جانم افتاده بود.نگاهم را زوم در سیاهی اطراف اتاق و سعی می به هرچیزی نگاه کنم جز اخم های درهمش...شرط سنگینی بود روی تمام زندگی ام...درست است هیچ ادم عاقلی این کار را نمیکند تا مثل در گل گیرنکند ولی خب حساب من با تمام کائنات جداست من تنها چیزی که نیستم "عاقل" است...ازسکوتی که حکم فرما شد دانستم وقت بازییست سعی لرزش دستانم را با قورت دادن اب دهانم کم کنم نفس عمیقی کشیدم و مستقیم زل زدم در چشم هایش و ورق هارا برداشتم...تجربه نشان داده بود بدش می امد ی مستقیم در چشم هایش زل بزند در پشت ظاهر ارامش انگار طوفانی ب امیشود...یادم است روبرت همیشه میگفت: بیشتر از ورق ها حواست را جمع رقیبت کن در چهره او بازی کن پشت هرظاهر ارامی صوفانی عظیم ب است. بایاد اوری حرفش داغ دلم تازه شد، اخ کجایی روبرت؟ حواسم را متمرکزبازی کلافگی را از تک تک حرکاتش میشد فهمید سیگارهای پی در پی، تکان دادن عصبی پاهایش و پ پلک هایش...نگاهی دیگربه ورق ها انداختم انقدرهاهم وضع بدنبودنوبت من بود برگی را که از قبل در ذهنم تایید کرده بودم وسط انداختم پ مجدد پلکش ،کمی خیالم را اسوده ترکرد.سرش را که بالا اورد حقه اش را فهمیدم بازهم اخم هایی که لرزه میانداخت به بند بند وجودم کاش کمی دلم ارام میگرفت. کاری از دستم بر نمی امد نفس های عمیق پی در پی کشیدم حس می ا یژن کم اورده ام حس می تمام دودهای سیگارش وارد حلقم میشود...لحظه به لحظه فضای تاریک کافه را دودها بیشتر فرا میگرفتند حال نوبت او بود برگ بیندازد نگاهی به ورق ها میکرد ونگاهی به چشمان من که از دود غلیظ سیگارش قرمز شده بودند. بلا ه دست از دودلی کشید و ورق را روی میز زد با دیدن ورقش به طورخ ر ابرویم بالاپرید و پوزخندی گوشه لبم نشست با دیدن ح م با حرص سیگارش را خاموش کرد.دوست داشتم سیگاری از پاکت بیرون بکشم و گوشه لبم بگذارم تا طلاتم درونم را گرمای سیگار ارام کند، دست چرخید و نگاه همه روی من قفل شده بود نگاهم روی برگ هایی بود که روی میز افتاده بودند سرم را بالا اوردم و در چشم هایش خیره شدم بازهم دود سیگار بود که چشم های مشکی اش را قاب میگرفت، هرلحظه استرس شدیدتری وجودم را فرامیگرفت میدانستم اگر برگه اس را بزنم زمین قطعا برنده خواهم شد نگاه پر فروغش دیگر غرور نداشت انگار دستم را بهتراز خودم حفظ بود سرگیجه امانم را بریده بود چشم هایش برایم تکرارمیشدند و اخم هایش در مغزم رژه میرفتند برگه اس را عوض و برگه دیگری را روی میز پرت همه با تعجب نگاهی به یکدیگر میانداختند حس زیرگرمای نگاهشان دیگرتاب نمی اورم بازی تمام شده بود و دین و دنیایم را برای عشق باخته بودم ازجایم که بلندشدم سرم گیج رفت و روی زمین افتادم حس در حجمی از گرما فرو رفتم کمی چشمانم را بازتر تا بهتر بتوانم ببینمش به سختی کمی ا یژن وارد ریه هایم و گفتم:من زندگی ام را برای عشق باختم نه ...نگاه طوفانی اش را از چشم هایم گرفت و گفت:عشق ، زندگیست وقتی عاشق میشوی بایدیاقیدزندگی ات را بزنی یا عشق را، و تو انگارعاقلانه تصمیم نگرفتی هیچ تعهدی برای عاشقی نیست.
لبخندی به شیرینی چشم هایش زدم و گفتم:هیچ تعهدی برای عشق نیست، من همین لحظه را درمیان گرمای اغوشت که عاشقم مرا بس است،مگر یک عاشق چه میخواهد از دنیا؟ سپس ارام چشمانم را روی هم گذاشتم....!

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1396/02/06/قمارعشق
  • مطالب مشابه: ِعشق!
  • کلمات کلیدی: هایش ,تمام ,لحظه ,برگه ,سیگارش ,نگاهی ,تعهدی برای
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
یکی از حس هایی کم کم برات عادی میشه حس بی خاصیت بودنه، چون اونقد توزندگیت بی خاصیت میشی بی خاصیت میشی که اون حس مز ف رنگ ببازه،و عادت میکنی به تموم این حسا تازه گاها هم حس خوشبختی میکنیــ.... +اگه کاری بود از طریق ارتباط با من، (-:

اطلاعات

اشک های چشمانم را پاک و نفسی عمیق کشیدم ،باد سردی وزید کمی در خودم جمع شدم نگاهم ماتِ حوض بود، دم دمای غروب بود صدای قران از مسجدنزدیک می امد تصمیم خودم را گرفته بودم سرم را با تمام قدرت زیر اب فرو وشمردم، یک، دو‌،سه،،، نمیدانم چند بودم ده بودم صد یا هزار فقط فشار انگشتانم بود که به لبه حوض بیشتر میشد، کم کم داشتم بی حال میشدم فشار انگشتانم کم شده بودد و سرمای بدی به وجودم رخنه کرده بود ، واقعا ندانستم چه شد انگار همان لحظه که روحم داشت به خدا میپیوست ی مرا از زیر اب بیرون اورد، تن بی حال و خسته ام را کنار حوض ولو ی نبود نمیدانستم چه شدکه سرم را بیرون اوردم، باد شدیدی می امد و موهای خیسم را در هوا تکان میداد، من به موهایی که نگاه می که بازهم عاقبتشان خاک نشد، اه لعنتیــــ...

اطلاعات

هریک از ما روزی روزگاری قسمتی از وجودمان را در زیر وارها خاطره دفن کرده ایم، همان قسمت هایی که ای از وجودمان بوده اند ولی گاهی ممنوعه میشوند، ممنوعه مثل همان سیبی که اگر گاز بزنی از تمام دنیا طرد میشویـ.... ولی گاهی لازم است نبش قبرکنیم ادم های دفن شده را از زیر خاک خاطره ها ،دستی به سر رویشان بکشیم و از خاطرات شیرین مشترک با انهاحرف بزنیم گل چیزی بیاوریم و پاک کنیم کینه هایی را که همراه خاطره هایشان دفن کرده ایمـ...حالکه غبار را از روی سنگ قبر بی جانشان پاک کرده ایم حالکه غبار کینه را از دل خودمان پاک کرده ایم حالمان بهتراست،ولی باید یادبگیریم این حالِ بهتر و بی کینه مان را فدای دوباره امدنشان نکنیم، ادم هایی که روزی برای ما مردند جایشان زیر خاک خاطره هاست، جایشان داخل جنگل سیاه رویاهایی بود که با انها ترسیم کرده بودیم، ولی خوب است نه برای انها برای خودمان خوب است که کینه هارا پاک کنیم و گاه بی گاه کمی گلاب روی خاطراتشان بریزیم تا بوی تعفن کارهایی که با ما د پاک شود، این فراموشی بدی هایشان فقط برای خودمان خوب استــ....ولی باید حواسمان باشد نکند ، نکند روزی انقدر گلاب روی خاطرات بریزیم تا مبادا لحظه ای مرده شان را به زنده شان ارزانی دهیمـ...

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1396/02/08/دفن-شده-ها
  • مطالب مشابه: عطرِ گلاب خاطره ها
  • کلمات کلیدی: خاطره ,کرده ,کینه ,گلاب ,خودمان ,هایی ,برای خودمان ,حالکه غبار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیوانگیست، زیر باران دیوانه نبودن...!

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1396/02/09/بوی-نم
  • مطالب مشابه: بوی نمـ
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
ادما گاهی به نقطه ای میرسن که دیگه هرچی تلاش میکنن حرف های همو نمیفهمن!نمیفهمن!نمیفهمن!

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1396/02/09/نقطه-سقوط
  • مطالب مشابه: نقطه سقوط!
  • کلمات کلیدی: نمیفهمن ,نمیفهمن نمیفهمن
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هر ادمی فقط خودش میدونه که تاچه اندازه کثیفِ و این قابلیتو داره که کثیف ترم بشه! +عنوان حالِ من است!

اطلاعات

آخرین ارسال ها