ا یژن

خج ی ترین پسری هست که در طول این چندسال زندگی ام دیده ام ... تلفن خانه شان را که برداشت سلام که چند دقیقه هنگ شد و ص از ان طرف خط نیامد بعد از چند دقیقه گفت سلام...هر وقت زنگ میزنم در همین حد بیشتر حرف نمیزند و البته من هم نمیتوانم خودم را کنترل کنم بیشتر حرف نزنم همیشه سوال "خوبی" را میپرسم واو هم بی جواب میگذارد ولی امشب وقتی گفتم "خوبی" مثل همیشه اولش هنگ شد ولی بعد از چند ثانیه گفت "خوبم"...البته باز هم من نتوانستم چیزی نگویم خنده ام گرفت با خنده گفتم" منم خوبم"...یکهو انگار تلفن را از بالا پرت کرد پایین سپس صدای بوق در گوشی پیچید...و من با شک و خنده به دیوار رو به رویم زل زده ام و هی لبخند میزنم این حجم از خج ی بودن در یک پسر بسیار برایم عجیب است...


+امشب شما و اینجارا خیلی دوست دارم اصلا با تلگرام وایسنتا و هیچ جای دیگری حداقل "امشب" عوضتان نمیکنم...



اطلاعات

به درجه ای ازعرفان رسیده ایم که دیگر هیچ کداممان ازیکدیگر توقع نداریم...میدانید مثلا من توقع ندارم اگر الان بروم به پدر بگویم " ان پروژه که کلی زحمت برایش کشیدم را اتیشش زدم وحتی فایلش هارا از سیستم پاک "برخورد منطقی داشته باشد وبا مهربانی بگوید " دردت چی بود بابا جان"؟
حتی توقع دارم که وسط این برف و باران به بیرون از خانه هدایتم کند...حتی یک روز که با پدر دعوایمان شد مرا وسط جاده از ماشین پیاده کرد (قشنگ مشخص است پدرم شوخی ندارد؟)
بعد از نیم ساعت "میم" را فرستاد دنبالم...البته خب میدانید پدرهم از من هیچ توقعی در هیچ زمینه ای ندارد نه تحصیل نه هیچ کوفت زهرمار دیگه ای...البته خب میدانید از اولش هم اینگونه نبود مثلا ان اوایل یکبار پدر از من به شدت توقع بی جایی داشت...حتما الان میگویید چه توقعی؟ خب یک روز که دوستان پدر امده بودند پدر با افتخار صدایم کرد تا برایشان چای ببرم اصلا میدانید اولین روز بود غرور را در چشم های پدر حس می ولی خب همیشه دنیا بر وفق مراد پیش نمیرود دیگر...نفهمیدم چه شد پایم به گوشه مبل گیر کرد و سینی چای روی سر دوست کچل پدر فرود امد....اصلا پدر خشکش زده بود از کله اش دود بلند میشد و چشم هایش به خون نشسته بودند.... از ان به بعد پدر کلا دیگر توقعی از من نداشت شکر خدا...گزینه دیگرمادر بود که اوهم از همان سر زا مرا میشناخت مثلا هیچوقت توقع انضباط بیست را نداشت حتی گاهی که داخل مدرسه می امد به دبیران میگفت: واقعا اگه پری کاری کرده بگین من خودم میشناسمو دخترمو تعارف نکنین...حالا هی از دبیران انکار از مادر اصرار که من میدانم این چه ور پریده ایست.ولی خب بازهم مادر یک جاهایی توقعات بی جایی از من داشت مثلا ان روز که با دوستانش بیرون رفته بودیم واقعا یعنی مادر توقع داشت من باان پسربچه های گوگولی مگولی قایم باشک(موشک)بازی نکنم؟
البته از ان به بعد مادر هم دیگر در هیچ زمینه ای از من توقع نداشت.
گزینه ا هم "میم" بود البته "میم" مرا تا همین هفته پیش خیلی قبول داشت ها...هفته پیش که با دوستان "میم" و نشان کافه رفتیم ...به شدت اعصابم از دست ان دخترهای پر فیس افاده ای خورد شده بود بعد حال شما فکر کنید"میم" توقع داشت من جواب انهارا ندهم وخانمانه و مثل بت بنشینم وچیزی نگویم...نیاز هست که بگویم ا ش با دوتا از ان دوستانش دعوایم شد یانه؟
حتی وقتی خانه رسیدیم مادر سروضع اشفته "میم" را که دید تا ا قضیه را خواند...خب میدانید امشب به شدت حس راحتی دارم که اینکه دیگر هیچ در هیچ زمینه ای از من دیگر توقع ندارد رسما همه قطع امید کرده اند شکر خدا...اینهارا گفتم تابگویم خ نکرده شما هم توقعات بی جایی نداشته باشید ها....

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/25/ایده-آل
  • مطالب مشابه: ایده آل...
  • کلمات کلیدی: توقع ,میدانید ,مادر ,مثلا ,نداشت ,دوست ,توقع داشت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

صداهای عجیبی از اشپز خانه می امد که رعب و وحشت را بیشتر در وجودم زنده میکرد...دودهای سیگاری که از دهانش خارج میشد باعث میشدبر ترسم ثانیه به ثانیه افزوده شود انگار که قدرت تکلمم را از دست داده باشم نگاهم میخ شده بود روی ی که با عصبانیت سیگار پشت سیگار دود میکرد انگار که در حاله ای از دود نفس میکشیم...پاهای لرزانم را روی سرامیک های یخ خانه حرکت میدادم که تا مغز سرم یخ می بست...انگار که سالهاست اهالی این خانه مرده باشند و ی در ان ها زندگی نکند در خانه تنها چیزی که جریان داشت مُردگی زنی بود که نفس میکشد.

متوجه رفتنم که شد با ص   از ته چاه در می امد گفت:" مراقب روح زندگی ات باش...روزی نرسد از خواب بیدارشوی ببینی زندگی ات را حاله ای از سیاهی گرفته است و روح سفید و پاکت هر لحظه غرق دراین سیاهی شود تا لحظه ای که تمام روح وجسمت به رنگ همین خا تری گرفته اسمان شود"




+اشک های خدا از اسمان سرازیر شده اند...لعنتی چقدر دلش گرفته است.


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/26/مست-ی
  • مطالب مشابه: مَست .ی
  • کلمات کلیدی: خانه ,زندگی ,انگار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هر قدمی که برمیدارم انگار بیشتر درآغوش ابرها فرو میروم،این خیابان مه گرفته امشب عجیب لعنتیست!




اطلاعات

اطلاعات

از دورترین خاطرات بچگی یک تصویر در اینده قَدی خانه قدیمیست که دُختری با موهای ژولیده وچهره رنگ رو رفته خودش را برانداز میکند وغم به دلش سرازیر میشود از گودی زیر چشم هایش.

این روزها که در نقطه صفر وصفر مختصات زندگی ایستاده ام حس همان دختربچه کوچک را دارم که از چهره زرد رنگش در عذاب است ولی کاری برای اراستن خودش نمیکند. خودم را دراینه میبینم از همان اینه ها که گذشته و حال و قدیم زندگی ات را نشان میدهند اینده ای در اینه خودنمای میکند که  خوشی درانتظارش نیست و حالِی که تفاوت زیادی با اینده اش ندارد.

این نقطه صفر صفر وبسیار لعنتیست نمیدانی نقطه شروعت اینجاست؟یاکه نه تمام زندگی را خواب بوده ای و این نقطه انتهایی توست؟

من مثل ان دخترک تمامِ نیستی جانم را در اینه میبینم و کاری برای جاودانگی ام نمیکنم. انگار با یکی از این طناب های چندلایه پایم را به این نقطه بسته باشند و زندگی ام در برابر تمام نقاط دیگر "ارور" دهد و جمله "404not found" را مثل پتک در سرم بکوبد.


+در سرم کلمات میچرخند چینششان برایم سخت شده است تا به روال عادی برنگردم کمتر دست به قلم میشوم.

+میخوانمتان فقط کمی حالِ قلمم خوب نیست اجازه نمیدهد اعلام حضور کنم.




اطلاعات

خب قطعا اگر من همان دختر پردل جرات یک سال قبل بودم حال از دعوا پدر نمیترسیدم و موتورش را برمیداشتم و با سرعت هرچه تمام تر در خیابان ها گاز میدادم ولی خب نه من آن دختر پر دل جرات قبلی هستم نه حتی پدر ان مرد صبور یک سال پیش که چشم روی خطاهایم ببندد و خب از شما چه پنهان است دفعه قبل که این کار را انقدر سرزنش شدم که حتی تعجب میکنم چطور فکرش به مغزم خطور کرد.

+دلم برای گذشته تارم تنگ شد.


اطلاعات

به دوسال پیش که فکر میکنم میبینم هر غلطی ارزویی فانتزی هر کوفت زهرماری که داشتم را انجام داده ام حتی اگر مدت زمان خوشی هایم یک دقیقه بوده باشد.

حال ارام و رها روی تخت دراز کشیده ام و به خون های ریخته شده درسرم میخنددم و دایان هم دارد حنجره اش را میکند بادهم هی خودش را به پنجره میزند من هم تمامشان را دایورت میکنم.

شما یادتان نیست اخه شما اصلا ان زمان هنوز برایم به دنیا نیامده بودید تاریخ تولد ادم ها برایم زمانیست که اشنا شده ایم برای همین میگویم به دنیا نیامده بودید ولی خب ماکه به دنیای هم امده بودیم ومدت زمان قرارمان هم دوسال بود دوسال پراز سرخوشی دیوانگی دوسال پر از فانتزی های قشنگ که امشب ا ین شمع ارزو هارا هم فوت ودرسیاهی مطلق فرو رفتم. در بین ان سیاهی ها به خودم امدم دستانم دور گردنش حلقه شده بود وداشت خفه اش میکرد دوستش داشتم زیاد هم .دوست داشتم به اغوشش بکشم دخترک دوسال پیشم را ولی او باید میمیرد با بی رحمی بیشتر دستانم را دورش حلقه وکشتمش و یک مسیج به "ز" دادم وگفتم:هرکه سراغش را گرفت بگو مُرد و نقاب دوساله را برداشتم نقاب جدیدی به صورتم زدم...به انقلاب جدیدم خوش امدید.

+


اطلاعات

یکی از بزرگترین ظلم هایی که مادر حق دخترانمان میکنیم ضغیف نگه داشتن انهاست...از بدر تولدشان نگاهمان پی زیبایی وخوشگلی انهاست و وقتی کمی بزرگتر میشوند از خیلی کار های ساده منعشان میکنیم و با جمله "تودختری نرو دست پات میشکنه" سر ته قضیه را هم می اوریم انگار انقدر این جمله در ذهن دخترانمان تکرار شده است که انها خودشان هم باور کرده اند نمیتوانند کارهای بزرگ انجام دهند و  باور کرده اند خلق شده اند برای ضعیف بودن...گاهی حمایت های زیادی پدرمادر هاهم در حق دخترانشان ظلم است چرا که به انها یادنمیدهیم چگونه قوی بودن را یادبگیرند و بتوانند تنهایی گلیمشان را از اب بیرون بکشند...به خاطر همین چیزهاست که دنیای دخترانمان محدود شده است به شاهزاده سوار براسب سفید تا بیایید وانهارا خوشبخت کنند...ما هیچوقت به دخترانمان یاد ندادیم که چگونه خودشان راه خوشبختی را یادبگیرند و چگونه ارزوهایشان تحقق یابد ولی به انها راه رسم شوهرداری خانه داری اشپزی و هزار کوفت زهرمار را خوب یاده داده ایم...ما خیلی وقت ها در گوش دخترانمان خوانده ایم که فلان کار را کنی ی نمیاد بگیرتت ها...و این شده است که دخترانمان به سن بیست نرسیده دنبال شوهر هستند و دغدغه ترشیده شدن را در ذهنشان می پرورانند...گاهی نیاز است بعضی چیزهارا به دخترانمان بگوییم گاهی نیاز است از جنس مخالفشان برایشان حرف بزنیم خب بلا ه یک دختر روزی وارد جامعه میشود باید بعضی چیزهارا بداند ولی نمیگوییم چون خیال میکنیم دخترمان همان کودک چندساله است.بهتر نیست از اول به جای اینکه در گوششان از خوشگلی یا زیباییشان بگوییم از هوش وذکاوتشان حرف بزنیم بهتر نیست به جای انکه دخترانمان را محدود کنیم به انها بیشتر محبت کنیم تا دلشان با یک "عزیزم" نلرزد؟

ما ظلم بزرگی در حق دخترانمان وقتی دنیاییشان را محدود میکنیم در فکر خیال شاهزاده سوار براسب وقتی که به دخترانمان نمیگوییم چقدر ارزششان زیاد است و یک زن چه کارهای بزرگی میتواند انجام دهد.ما ظلم های زیادی در حق دخترانمان میکنیم...


+خواهرکم تولدت مبارک بهترینم!


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/22/بوی-ناب-ترشیدگی
  • مطالب مشابه: بوی ناب ترشیدگی....+پی نوشت
  • کلمات کلیدی: دخترانمان ,میکنیم ,انها ,محدود ,گاهی ,بعضی چیزهارا ,بهتر نیست ,گاهی نیاز ,سوار براسب ,باور کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همین نیم ساعت پیش بود که درخیابان ها سرگردان قدم میزدم و پیش میرفتم به سمت مقصدی نامعلوم...همین نیم ساعت پیش بود که دنیا قدر همان خیابان برایم کوچک شده بود و به اینده که فکر می میدیدم در دنیای کوچکم ارزوهای بزرگی دارم که انگار کار من نیست تحققشان...همین نیم ساعت پیش بود که حس می دنیا مثل همان خیابان برایم تاریک است...همین نیم ساعت پیش بود که حس ادم های اطرافم مثل ماشین های این خیابان  در حال رفت امدند یکی که میرود دوتای دیگر جایش را میگیرند و در ا ی ماندگار نیست در این حوالی...همین نیم ساعت پیش بود که دلم به وسعت اسمان تنگ خدایم شد...همین نیم ساعت پیش بود که حس نکند چراغ های زندگی ام مثل این خیابان بسوزند وزندگی ام تیره تر شود... میدانید انقدری که نیم ساعت پیش زندگی هیچوقت زندگی نکرده بودم تا به حال...

+شما نیم ساعت پیش چه میکردید؟

+کامنت های پست هارا نمیبندم ولی این پست خیلی به خصوص است دوست ندارم حرف های این پست عمومی شوند...ارتباط از طریق صحفه ارتباط بامن...


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/22/نیم-ساعت-پیش
  • مطالب مشابه: نیم ساعت پیش...
  • کلمات کلیدی: ساعت ,همین ,زندگی ,خیابان ,خیابان برایم ,همان خیابان ,همان خیابان برایم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بحث بچه که شد پدر آهی کشید وگفت:بچه به درد نمیخوره این همه سال از جونت مایه بزار بچه بزرگ کن بعد آ ش هیچی به هیچی اندازه انگشت کوچیکه پاشونم حسابت نکنن،،،،

دلم از این همه دل گرفتگیش گرفت،،،چیکار کردیم ماها!


اطلاعات

خج ی ترین پسری هست که در طول این چندسال زندگی ام دیده ام ... تلفن خانه شان را که برداشت سلام که چند دقیقه هنگ شد و ص از ان طرف خط نیامد بعد از چند دقیقه گفت سلام...هر وقت زنگ میزنم در همین حد بیشتر حرف نمیزند و البته من هم نمیتوانم خودم را کنترل کنم بیشتر حرف نزنم همیشه سوال "خوبی" را میپرسم واو هم بی جواب میگذارد ولی امشب وقتی گفتم "خوبی" مثل همیشه اولش هنگ شد ولی بعد از چند ثانیه گفت "خوبم"...البته باز هم من نتوانستم چیزی نگویم خنده ام گرفت با خنده گفتم" منم خوبم"...یکهو انگار تلفن را از بالا پرت کرد پایین سپس صدای بوق در گوشی پیچید...و من با شک و خنده به دیوار رو به رویم زل زده ام و هی لبخند میزنم این حجم از خج ی بودن در یک پسر بسیار برایم عجیب است...


+امشب شما و اینجارا خیلی دوست دارم اصلا با تلگرام وایسنتا و هیچ جای دیگری حداقل "امشب" عوضتان نمیکنم...

+راستی مرسی که همتون خبر ندارید چندمه وبراتون مهم نیست فقط امیدوارم مثل هرسال باسیل عظیم جمعیت داخل پارکا شهربازی کافه ها وازین قبایل برخورد نکنم /-:


اطلاعات

یکی از بزرگترین ظلم هایی که مادر حق دخترانمان میکنیم ضغیف نگه داشتن انهاست...از بدر تولدشان نگاهمان پی زیبایی وخوشگلی انهاست و وقتی کمی بزرگتر میشوند از خیلی کار های ساده منعشان میکنیم و با جمله "تودختری نرو دست پات میشکنه" سر ته قضیه را هم می اوریم انگار انقدر این جمله در ذهن دخترانمان تکرار شده است که انها خودشان هم باور کرده اند نمیتوانند کارهای بزرگ انجام دهند و  باور کرده اند خلق شده اند برای ضعیف بودن...گاهی حمایت های زیادی پدرمادر هاهم در حق دخترانشان ظلم است چرا که به انها یادنمیدهیم چگونه قوی بودن را یادبگیرند و بتوانند تنهایی گلیمشان را از اب بیرون بکشند...به خاطر همین چیزهاست که دنیای دخترانمان محدود شده است به شاهزاده سوار براسب سفید تا بیایید وانهارا خوشبخت کنند...ما هیچوقت به دخترانمان یاد ندادیم که چگونه خودشان راه خوشبختی را یادبگیرند و چگونه ارزوهایشان تحقق یابد ولی به انها راه رسم شوهرداری خانه داری اشپزی و هزار کوفت زهرمار را خوب یاده داده ایم...ما خیلی وقت ها در گوش دخترانمان خوانده ایم که فلان کار را کنی ی نمیاد بگیرتت ها...و این شده است که دخترانمان به سن بیست نرسیده دنبال شوهر هستند و دغدغه ترشیده شدن را در ذهنشان می پرورانند...گاهی نیاز است بعضی چیزهارا به دخترانمان بگوییم گاهی نیاز است از جنس مخالفشان برایشان حرف بزنیم خب بلا ه یک دختر روزی وارد جامعه میشود باید بعضی چیزهارا بداند ولی نمیگوییم چون خیال میکنیم دخترمان همان کودک چندساله است.بهتر نیست از اول به جای اینکه در گوششان از خوشگلی یا زیباییشان بگوییم از هوش وذکاوتشان حرف بزنیم بهتر نیست به جای انکه دخترانمان را محدود کنیم به انها بیشتر محبت کنیم تا دلشان با یک "عزیزم" نلرزد؟

ما ظلم بزرگی در حق دخترانمان وقتی دنیاییشان را محدود میکنیم در فکر خیال شاهزاده سوار براسب وقتی که به دخترانمان نمیگوییم چقدر ارزششان زیاد است و یک زن چه کارهای بزرگی میتواند انجام دهد.ما ظلم های زیادی در حق دخترانمان میکنیم...


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/22/بوی-ناب-ترشیدگی
  • مطالب مشابه: بوی ناب ترشیدگی....
  • کلمات کلیدی: دخترانمان ,میکنیم ,انها ,محدود ,گاهی ,بعضی چیزهارا ,بهتر نیست ,گاهی نیاز ,سوار براسب ,باور کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

به مریضی دچار شده ام که پست هایتان را میخوانم حتما باید سنی در مد نظرم باشد و هر بار که پست  میزارید رنج سنیتان دچار اختلال میشود و دوباره از اول سنی جدید برایتان تخمین میزنم...امیدوارم این مریضی واگیردارباشد تا تک تکتان گرفتارشوید وحس حال من را درک کنید مخصوصا بعضی هایتان که انقدر پست هایتان متفاوت است که از "12" سالگی به "21" سالگی تغییر داده میشود...کم کم دچار اختلال شخصیت میشوم بااین وضع ...


+موقت


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/21/سن
  • مطالب مشابه: سن...
  • کلمات کلیدی: هایتان ,دچار ,دچار اختلال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از آن بازیگر هاییست که حداقل در خانه ما طرفداری ندارد حتی مادر هم وقتی سریال هایش پخش میشود میگوید کانال را عوض کنید...گاها که مصاحبه هایش را میبینم که چقدر به او میگویند زشت است یا فلان است و او با خنده جواب میدهد " انچه خدا افریده است زیباست"...تحسینش میکنم به خاطر روح بزرگی که دارد.... به خاطر اینکه حتی در هاهم مجبور است نقش دختر زشتی را بازی کند ولی باز هم ان لبخندش را حفظ کند...چند وقت پیش گوشی "میم" را برداشتم واسمش را داخل اینستا سرچ به مس ه های "میم" هم توجه ن که که میگفت: اخه این بازیگره؟

وقتی وارد صحفه اینستاگرامش شدم بعضی کامنت ها من را هم عذاب میداد. چه برسد به خودش...دلم گرفت از سطحی نگری بعضی از هایم که همه چیز را به ظاهر میدیدند وچه حرف های ناسزایی به او نگفته بودند...حس میکنم پرور از همه ما روحش بزرگتر باشد خودم را که تصور میکنم ی بگویید "زشت هستم" قطعا تا چند روز حتی لب به  غذا هم نمیزنم چه برسد که بتوانم این روح بزرگ را داشته باشم...


نتیجه تصویری برای پرور


اطلاعات

دوست داشتم به جای این شهرلعنتی داخل شیراز زندگی کنم،مثلا این وقت ها که حوصله هیچ را ندارم کتاب حافظ را زیر بغلم بزنم و راه بیوفتم و مست شوم از بوی بهارنارنج ها،،،حال که با نگاه خیره ام روی شربت بهارنارج که شیرینی اش دلم را میزند به فکر فرو رفته ام،خودم را کنار حوض داخل آرامگاه حافظ تصور میکنم که سکه درونش می اندازم و با صدایش سرخوش میخندم،یا حتی دوست دارم بروم شاه چراغ و ورودی اش چادر سفید سرم کنم و همان گوشه کنار ضریح در خودم غرق شوم،و باز آن پیرمرد بیایید و شکلاتی دستم بدهد و با لبخند از کنارم رد شود، می دانید دلم هوس شیراز کرده است دلم آبشار مارگون میخواهد که تا رسیدن به آبشا یاده روی کنم و بازهم در خودم غرق شوم، امشب هوس شیراز کرده ام هوس فالوده خوردن کنار بازار،،،دلم حتی گم شدن در ضریح را میخواهد دوست دارم مثل تمام روزهایی که در شیراز بودم ساعت پنج صبح بلند شوم و به حرم بروم و برای خودم دعای عهد بخوانم و یکی از همان پیرزن ها بیایید بگوید بلند بخوان من هم گوش دهم،،،امشب دلم حضرت حافظ را فریاد میزند انگار با خواندن شعر هایش هم عطشم بر طرف نمیشود انگار نیاز دارم کنار مقبره اش بنشینم و با صدای بلند بخوانم اشعارش را،،،میفهمید امشب دلم شیراز میخواهد؟


اطلاعات

بی بی بهانه گیرشده بود هیچکدام نمیدانستیم دردش چیست... کم کم داشت روی مغزم تاتی میکرد...ا ش حرف دلش را زد و گفت: دلش مسجد کنار قبرستان را میخواهد...معمولا پنجشنبه ها اکثر مردم این شهر به همین مسجد میروند و اش میپزند دعا گوش میدهند و تقریبا یکی از مکان های گردشگری شده است... و پارک به شدت شیکی کمی بالاتر از قبرستان قرار دارد که ان هم پاتوق دختر ها وپسرها شده است...خوبی این مکان این است که جای هر فردی با هر عقایدی می باشد...بلا ه انقدر بی بی غر زد تا همگی اماده شدیم به سمت قبرستان راه افتادیم. وقتی رسیدیم بی بی کنار مزار نشست وشروع کرد به گریه سی سی هم به سمت مسجد رفت و کاسه ای اش رشته ید و شروع کرد به خوردن وگوش دادن زیارت عاشورا...بی بی را تنها گذاشتم و به سمت پارک به راه افتادم روی قبرهارا که میخواندم دلم اتش میگرفت مخصوصا ان هایی که همسن سال خودم بودند از کنار هر کدامشان با کشیدن اهی رد میشدم و به مسیرم ادامه میدادم...به فکر فرو رفتم شاید جای خیلی از اینها من قرار بود زیر وارها خاک خو ده باشم...انقدر در افکارم غرق شدم که وقتی به خودم امدم بالاترین نقطه شهر ایستاده ام وتابلوی "به بام ****خوش امدید"
جلوی چشم هایم خودنمایی میکرد...حال لبه پرتگاه ایستاده ام و دستانم را باز کرده ام واماده ام برای پرواز و به اغوش کشیدن خدا ...حال اماده ام برای یکی شدن با خدا...و صدای مسعود صادقلو که میگوید " حالم خوش نیست تو نیستی پیشم" حالم ر شتر دگرگون میکند...فقط کافی است سنگی کوچک از زیر پایم لیزبخورد تا بام این شهربشود ارامگاه روحم.


اطلاعات

به مریضی دچار شده ام که پست هایتان را میخوانم حتما باید سنی در مد نظرم باشد و هر بار که پست  میزارید رنج سنیتان دچار اختلال میشود و دوباره از اول سنی جدید برایتان تخمین میزنم...امیدوارم این مریضی وتگیردارباشد تا تکتکتان گرفتارشوید وحس حال من را درک کنید مخصوصا بعضی هایتان که انقدر پست هایتان متفاوت است که از "12" سالگی به "21" سالگی تغییر داده میشود...کم کم دچار اختلال شخصیت میشوم بااین وضع ...


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/21/سن
  • مطالب مشابه: سن...
  • کلمات کلیدی: هایتان ,دچار ,دچار اختلال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
خورشید هرلحظه فروغ چهره اش را بیشتر ازدست میداد و من خاموش تماشا می خورشیدی را که هرلحظه به امواج نزدیکتر میشد. انگار با غروب خورشید این حس تنهایی لعنتی بیشتر در وجودم رخنه میکرد و من قدم هایم را با شتاب بیشتری به سمت امواج میراندم.انگار مست بودم فقط میدانستم دوست دارم "خورشید" مال من شود.بادعجیبی میوزید موهایم در باد به در امده بودند خورشید بی توجه به من هرلحظه بیشتر خودش را در دریا غرق میکرد ومن با اشک های روان شده فریاد میزدم "خورشید"خورشید مال من است...به خودم امدم میان امواج گرفتارشده بودم اطرافم را امواج احاطه کرده بودند و و با دست هایشان سیلی بر اشک هایم میکوفتند...میان هیاهوی امواج ص شنیدم همانطور که دریا مرا بیشتر در اغوش میکشید سرم را برگرداندم قامت مردانه وخمیده اش را که دیدم با فریاد گفتم: خورشید خورشیدم رفت...صدایش در سرم اکو شد "ولی من نمیگذارم خورشیدم برود" و با تمام قدرت "تنش را به دریا زد"

+ من هنوز درسوگ  خورشید رفته ام هستم واو هرروز خورشیدش را نوازش میکند ودر گوش هایش اواز عاشقی سر میدهد...و این روزها "او" شده است نفرت انگیز ترین دوست داشتنی ام.

اطلاعات

امروز خواستم او را صدا کنم تا روی زبانم امد بگویم "خدا" ص در مغزم تکرار شدکه میگفت: "هنوز نفهمیده ای او معجزه نمیکند"؟



اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/19/post11
  • مطالب مشابه: ____________________
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همیشه باور داشتم ادم مستقلی هستم و بود نبود هیچ برایم مهم نیست خودم به تنهایی میتوانم گلیمم را از اب بیرون بکشم ولی خب میدانید اینها فقط ظاهر قضیه است در زندگی ام "او"یی وجود دارد که انقدر بوده است که انگار برایم بودنش وظیفه شده است...بیشتر از نسبت خونیمان بوده است هیچوقت نشده است که نباشد هیچوقت نبوده است که نبودش را حس کنم تا بفهمم هیچوقت مستقل نبوده ام...نگاهی که به گذشته می اندازم میبینم تمام بچگی که داخل زیرزمین نمناک خودم را بغل می بوده است حتی جای لالاهایی که هیچگاه مادر نگفت برایم لالایی گفته است همیشه تمام پارک رفتن هایم با او بوده است تمام دیوانگی هایم تمام اب کاری هایم تمام تفریحاتم تمام اولین بارهای زندگی ام را هم تنها "او" دانسته است...من هیچوقت ادم مستقلی نبودم همیشه کارهایم بدون او لنگ بوده است ...حتی همین وب امدن هایم با حضور او صورت میگیرد وقت هایی که برایتان پست مینویسم چانه اش را روی موهایم میگذارد و در سکوت زل میزند به متن هایم...گاهی هم با خنده کامنت هایتان را میخوانیم وغرق لذت میشویم...میدانید "او"تنها پسری است که با حس بوی عطرش نمیخواهم "عق" بزنم حتی یاده ان کابوس های لعنتی نمیوفتم...هروقت برایش از چیزی گفته ام بی جای تعصب های بی جا فقط کمکم کرده است...خیلی مس ه است که تا امروز خودم هم نمیدانستم اینقدر دوستش دارم؟





اطلاعات

امروز که چهار نفری بعد از مسابقه وسط خیابان نشسته بودیم و سعی میکردیم فکرمان را از باختی که در مسابقه داشتیم منحرف کنیم، خیابان خ بود ماشینی رد نمیشد اگرهم رد میشد برایمان بوقی میزد که ماهم با سوت جیغ جوابش را میدادیم، بعضی از ماشین ها هم دقیقا از کنارمان رد میشدند تا بلند شویم ولی خب بازهم از جایمان تکان نمیخوردیم به قول"میم" بگذار زیرمان کنند فوقش میمیریم و با دیه مان تا آ عمر بقیه کیف کنند!

بعد از نیم ساعت ماشین پلیس را اول خیابان دیدیم بلند شدیم ایستادیم و از دور جیغ میزدیم دست تکان میدادیم و کیف هایمان را در هوا می انداختیم که ماشین پلیس سرعتش را بیشتر کرد نفهمیدم چه شد که این ترسی در وجودمان رخنه کرد پا تند کردیم و به سمت کوچه پس کوچه ها دویدیم ماشین پلیس هم پشت سرمان با سرعت می آمد وارد یکی از کوچه که شدیم دقیقا ماشینشان را روشن اول کوچه نگه داشتند همانطور که نفس نفس میزدیم مانده بودیم چه کنیم خیال میکردیم الان است که دستبند زده بیاییندببرمان البته کار خاصی هم نکرده بودیم ولی فضا جوری بود که آنقدر بترسیم مخصوصا من که سابقه دعوا با برادران گشت ارشاد هم داشته ام،،،بعد از ربع ساعت فاطمه و زهرا چادرشان را سرشان د و از کوچه رد شدند،،،میناهم که گرمکن ورزشی اش را در اورد و اوهم به راحتی به خیر گذشت،،،حال من مانده بودم هی میگفتم:خب مگر الکی است که دستبند بزنند ببرنمان؟ بعد دوباره میگفتم از اینها همه چی بر می اید ،،،آ ش نگاهم را بالا اوردم دیدم ماشینشان را روشن د و رفتند نفسی آسوده کشیدم و راهم را ادامه دادم،،،

+امروز که این ماجراها اتفاق افتاد فهمیدم بعضی ترسا الکیه فهمیدم اصلا آدم موندن نیستن و زود جا میزنم از خوده ترسوام متنفرم متنفرم،،،کاش همان اول اصلا فرار نمی به خاطر یک دست تکان دادن که زندانمان نمی انداختند البته خب انها هم زیادی بیشعور بودند همچین با سرعت به سمتمان می امدند که انگار قرار است متهم بگیرند،،،


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/20/پلبس-های،،،،
  • مطالب مشابه: پلبس های،،،،
  • کلمات کلیدی: کوچه ,ماشین ,بودیم ,پلیس ,تکان ,خیابان ,ماشین پلیس
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بعضی چیز ها شیره جانت را ذره ذره میگیرند،وقتی به خودت می آیی میبینی لبریزی از حرف ها و خاطره هایی شده ای که قرار بود خیلی وقت پیش به فراموشی س شوند.

+بعضی چیزها گفته نشوند بهترند دلبستگی ها را کمتر میکنند ولی امان از روزی که این نباید گفته شده هارا لحظه ا بگویید تا آ عمر یادش نمیرود آن "دوستت دارم"اولین بار و آ ین بار را،،،

+اگر این پروژه تمام نشود همین کورسوی امید هم میرود.


اطلاعات

مثل همون ماهی که داره زار میزنه تا توی اشکای خودش زندگی کنه،،،!



+این روزها تمام درد دل هایم غم هایم برای این دریاچه یخ زده است،،،انگار کار آدم ها نیست مداوای حالم "دریاچه" تو کاری کن،،،



اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/16/اواره
  • مطالب مشابه: اواره
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

این روزها در خانه بند نمیشوم علاقه پیدا کرده ام به رفتن، قدم زدن،حتی دویدن،حس میکنم عطر زندگی در رگ هایم نفوذ کرده است، شادی و طراوت را در بند بند وجودم حس میکنم،شاید برای اولین بار است که ذوق کرده ام از دیدن برف های روی کوه نشسته،شاید برای اولین بار است با دیدن کوه دلم نخواست فریاد بزنم فقط دوست داشتم در سکوت به صدای گیتار زدن گوش کنم و غرق لذت شوم، این روزها یاد گرفته ام آدم هارا به فراموشی بسپارم یاد گرفته ام خط بزنم خاطرات انی را که نیستند،این روزها راضیم از خودم و زندگی ام راضیم از این کم بیش وضعیتم.

+زندگی به روال قبلش برگشته است این دوره افسردگی به پایان رسید حال دلم خوش است فقط کمی دلم برای"هانیه"تنگ است.


+(-:خوبید؟


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/17/معتاد
  • مطالب مشابه: "معتاد"
  • کلمات کلیدی: زندگی ,کرده ,روزها ,برای اولین
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/15/سر-درگمی
  • مطالب مشابه: سر درگمی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

میان منی که مانتو میپوشم و شال میزنم سرم و تویی که پوشیه میپوشی و چادر میزنی، وقتی هردویمان فحش میخوریم، فرقی نیست. بین منی که شال میزنم سرم و تویی که پوشیه میپوشی و جفتمان حسرت به دل دوچرخه سواری در خیابان های شهرمان هستیم هیچ فرقی نیست. یی که آرزوی یک قدم زدن ساده در نیمه شب، خندیدن با صدای بلند، در تیررس نگاه های هرزه نبودن را شاید به گور ببریم. بین یی که جفتمان دختریم و دلمان تماشای پرواز پرستوها را در غروب یک عصر پاییزی میخواهد؛ بدون انگشت اشاره ای که موهای رها شده من را و صورت پوشیده تورا نشانه میگیرند، ببین، بین ما هیچ فرقی نیست.بین منی که راه جهنم را نشانم میدهند و باورهایی از تو که خط و نشانشان میکشند، هیچ فرقی نیست.

ما هردویمان به یک اندازه ایم. مشکلِ ما چادر و مو و خدا و پیغمبر نیست. مشکل عقده ایست به اندازه یک کلوخ در گلوی مدعیان و کله ای پوک و تهی از هیچ که بر گردن مریدان بی چون و چرای باورها و هنجارهای خودساخته، سنگینی میکند. ما هردو به یک جرم متهمیم؛ جرم ما انتخاب است.



kazive.blog.ir سپیده برون




اطلاعات

(-:

اینجا بهم حس خوبی نمیده(-: نمیدونم ولی دوست دارم یهو از همه جا محو بشم،،،
+موقت


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/14/(-:
  • مطالب مشابه: (-:
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

یکی از منفورترین آدم های این روزهای زندگی ام به حساب می آید امروز که رو به رویش ایستاده بودم مقنعه چروکش را بیشتر داخل ابروهای پ شتش کشید و عینک گردالی اش را عقب تر زد و با همان چشم های بد ریختش شروع کرد به اسکن تنم،،، انقدر با دقت زیر رو ام میکرد که یک لحظه حس رنگ آدم را هم میفهمد با این نگاهش،،،زیر نگاهش انقدر دستپاچه شده بودم که کلمات را گم کنم،،،کمی سرم را بالا اوردم با دیدن صورت پرمو زن 45ساله رو به رویم لبخندی پت پهن روی صورتم شکل گرفت،،،نگاهش را دقیق کرد که لبخندم را خوردم،،،

+گاهی آدم ها بی دلیل نفرت انگیز میشوند با ظاهر نامرتبشان،،،با نگاه تحقیر ان،،،باکلام مثل زهرشان،،،آنقدر نفرت انگیز میشوند که  هر شب روز در ذهنم با اسلحه خیالی تیری درون مغزشان بزنم،،،و با دیوار پر خون شده ی رو به رویم از ته دل بخندیم.


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/05/ادم-های-منفور
  • مطالب مشابه: ادم های منفور
  • کلمات کلیدی: انگیز میشوند ,نفرت انگیز ,نفرت انگیز میشوند
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اطلاعات




+ در این شب زمستانی... من وشما رو به روی هم ...بگویید انچه مانده در دلتان را...


اطلاعات

یک لحظه حس چیزی روی پایم حرکت میکند سرم را کمی خم حیوانی پشمالو را مشاهده که باسرعت به سمت بالا می اید ناگهان جیغم تمام ماشین را فرا گرفت: موش موش موش...

صدای جیغ های مادر انقدر بلند بود که صدای من گم بشود در فریاد هایش...پدر با دستپاچگی ماشین را گوشه ای نگه داشت من همانطور که چهارزانو روی صندلی نشسته بودم هی با چندشی خودم را تکان میدادم...ماشین که ایستاد هر چهارنفرشان سراسیمه پیاده شدند ولی من با قاطعیت سرجایم نشسته بودم و جُم نمیخوردم نگاه سوالیشان را که دیدم گفتم: واقعاتوقع ندارید که بااین سروضع پیاده شوم؟

ناگهان صدای قهقه هرچهارنفرشان کل پیاده رو را فرا گرفت با حرص هی لبم را میجویدم و از ترس موش به سمت در نزدیکتر میشدم وقتی موش دوباره به سمت صندلی عقب امد دمپایی های نیکتارا پایم وپ بیرون نگاهی به قیافه ام که دلم میخواست سرم را داخل سطل ی کنارم فرو کنم...هی به خودم تشر میزدم" اخه دختره احمق کی با شلوارک گل گلیو سوی صورتی دمپایی ناخونی نیکتا و بدون شالو روسری میاد بیرون؟"

ولی خودم را دلداری میدم خب مگر فاصله خانه ما تا خانه انها چه قدراست که بخواهم لباس پلوخوری بپوشم؟

موهایم را بالای سرم جمع کلاه "میم" را از سرش برداشتم و سرم و هی به خودم میگفتم" ببین پری اون یه موشه اونم یه حیوونه مثل تو برو کنارش و سعی کن یه رابطه مسالمت امیز باهاش برقرارکنی تا بیشتر موجبات خنده بقیه رو فراهم نکردی:"


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/07/موش
  • مطالب مشابه: موش
  • کلمات کلیدی: پیاده ,صدای ,ماشین ,نشسته بودم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قهوه را برداشتم و کنار پنجره ایستادم نگاهی به کوچه همیشه خلوتمان ...از تلخی قهوه کمی چهره ام جمع شد به سختی قورتش دادم یک لحظه از ذهنم گذشت "  راستی سیگاربهمن تلخ تراز این قهوه نبود؟"...در اتاق ارام بازشد نگاهم به سمت در افتاد...دخترک با لباس خواب عروسکی اش در حالی که هق هقش سکوت اتاق را بهم میزد نزدیکم شد...روی دو زانوام نشستم گفتم: هیییش چیشده؟
دستان کوچکش را به سمت چشمانش برد و با بغض  گفت: یه نفر...یه نفر...یه سایه داخل اتاق بود...
با تمام وجود بغلش ارام اشک هایم روی گونه هایم چکید داخل ذهنم هنوز از پنج سالگی "ان سایه هارا میکشم همان لعنتی هایی که زندگی عادی ام را گرفتند"
به دخترک فقط توانستم بگویم: دعا کن طالعت مثل من شوم نباشد...دعا کن شبی برای  تو نرسد ان بلایی که سرم امد سرت بیایید...دعاکن دخترک ...دعاکن شبی نرسد که فریادهایت داخل گلو خفه شوند...دعاکن شبی نرسد که فردایش دیگر ان دخترک پنج ساله نباشی...و به اندازه صدسال پیرشده باشی...دعا کن دخترک بیچاره...دعاکن.

اطلاعات

عادت کرده ایم...
انقدر که یادمان رفته است شب
مثل سیاهی موهایمان ناگهان میپرد...
و یک روز
انقدر صبح میشود
که برای بیدار شدن
دیراست...


#لیلاکردبچه


اطلاعات

هرچه بیشتر میگذرد همین باریکه کوچک نور هم محو تر میشود،،،انگار امروز با تمام روشنایی های دنیا قهر کرده ام،،،انگار مهر سکوت بر لب هایم زده ام و لام تا کام حرف نمیزنم،،،کنار میز ناهار خوری نشسته ام و زانو هایم را محکم بغل گرفته ام،،،از صبح چندبار تلفن زنگ خورده است،  صدای نگران مادر بوده است و صدای شاد خندان "الف"که میخواست از سفرش برایم حرف بزند، چندبار هم گوشی خودم زنگ خورده است انقدر گیج و منگ بودم که صدایش را تشخیص ندهم،وقتی صدای اذان بلند شد بیشتر در میز فرو رفتم، لیوانی از روی میز افتاد و هزار تکه شد نفهمیدم چه شد وقتی به خودم آمدم صدای آخ بلندم بود که در خانه خالی پیچید این لباس های خونی شده،این دست لعنتی که دردش امانم را بریده است،نمیگذارد سر جایم بنشینم نگاهم به سمت پنجره میوفتد باد را کنار میزند و سوز سردی را به داخل خانه می اورد که سردی بیشتر نگاهم را حس میکنم،،، نگاهی به آسمان خا تری میکنم، فقط یک جمله در مغزم تکرار میشود" زمین جای ماندن نیست،آسمانی شو!


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/08/تاریکی
  • مطالب مشابه: تاریکی
  • کلمات کلیدی: صدای
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از شما پنهان نباشد این  حجم از مهربانی و حالِ خوب من یک اتفاق نادر است که در طی این چند قرن گذشته مشاهده نشده است...به درجه از حالِ خوب رسیده ام که یک ساعت به ریز روابط "ب" گوش دهم بدون انکه با پشت بزنم داخل دهنش تا خفه شود...یا حتی چند دانه از پاستیل هایم را با دخترک شریک شدم و حتی منی که موهای خودم را هم شانه نمیزدم موهای دخترک را شانه زدم وبرایش بافتم... حتی انقدر دیگر حالِ خوبی داشتم که "الف" رابوس کنم وبعد از مدت ها برایش ابراز دل تنگی کنم...حتی انقدر این حجم از مهربانی ام برای خودم نادر بود که خیال کنم ب در خواب "چیزخور" شده ام...خلاصه گفتم تا شماهم بدانید و این فرصت طلایی را غنیمت بشمرید.

+عنوان وب انگور ...


اطلاعات

نگاهی به قدقامتش قدش تقریبا چندسانتی از من کوتاه تربود و وزنش هم از نصف من قطعا کمتر بود...شما یک عدد چوب خشک را فرض کنید که مقدار زیادی ریش سبیل از ان اویزان است...دست خودم نیست هروقت میبینیمش کنترل لبخندم ازدستم دَر میرود...وقتی کلاسش را با جمله "خسته نباشید" به اتمام رساند رو به رویش   ایستادم بازهم فکش گرم شد وشروع کرد به نصیحت ...انقدر که در هر جلسه او مرا نصیحت میکند به طور حتم میتوانم بگویم تاحالا اینقدر پدر خودم نصیحتم نکرده است...همانطور که با جدیت داشت میگفت "ببین دخترم شما که اسمتم مثل اسم دخترمه به هرحال هم اسمیای دخترم یکم چیز ترن" وسط حرفش پ وگفتم: چیز تر؟

حرفش را اصلاح کرد وگفت: اینده شان برایم مهم تراست من دلسوز توام قطعا بدت را نمیخواهم دخترم چرا داری به خودت ظلم میکنی...خلاصه مثل همیشه روی صندلی نشستم وبا کلافگی به چرت پرت هایش گوش دادم و از این حجم با ادبی خودم بسیار شگفت زده شدم که چرا یکبار به او نمیگویم "به توچه خب مردک"؟

از هر دو جمله اش یک جمله اش "درست را بخوان " بود حس می بچه کلاس اولی هستم که به خاطر درس نخواندن داخل دفترمدرسه در حال جواب پس دادن هستم  وبه همان مظلومی سرم را پایین انداخته بودم و بدون اینکه حتی  نفس هم بکشم گوش میدادم...انقدر گفت گفت گفت گفت که حس می گوش هایم به صدایش الرژِی پیدا کرده اند...نفهمیدم چندساعت از وراجی هایش میگذشت که  صدای الف را شنیدم گفت: پری جان بریم؟در ان لحظه به خودم گفتم "هی دختر چقد صدای الف قشنگ است نه؟"

سریع کیفم را برداشتم و درون چشم هایم جمله ی " ای پری فدای اون ریشات بشه الف امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"موج میزد.

وقتی از در اموزشگاه بیرون زدیم هوای بیرون را باعشق نفس کشیدم و هی با خودم میگفتم:" من به ریش نداشته ی پدرم بخندم که اگر یکبار دیگر این ور ها افت شوم"


+فکر نمیکنم در در این دنیا از خوده ادم ی پیدا شود که برایش دلسوز ترباشد...میشود نصیحت هایتان را بگذارید دم کوزه وابش را بخورید لطفا؟

+امروز به این نتیجه رسیدم بااین ذخیره مالی اندک که نمیشود تا ا ماه سَر کرد پس بهتراست همین راهم ج شکم کنم...که هرچه میکشم از این شکم است.


اطلاعات

حتی این تیک تاک ساعت هم عذابم میدهد.

+لاشه ای از گوشت هستم در گوشه این چهار دیواری که سرمای زمستان به بند بند وجودش رخنه کرده است، و روز به روز نفرت انگیزتر میشود.

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/13/افسردگی
  • مطالب مشابه: افسردگی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
رو به روش با خنده ایستادم با دیدن خندم لبخندی زد  چال گونش معلوم شد دستمو فرو داخل چال گونش  محکم بغلم کرد یکم خودمو داخل بغلش جابه جا سرمو بالا اوردم و چشم تو چشم دونه های برف شدم
با ذوق گفتم : جیغ بزنیم؟
ابنبات چوبی از داخل جیبش در اورد داد دستم با خنده گفت : بزنیم
 کلاهمو از سرم در اوردم پرت داخل هوا و از ته دلم جیغ زدم اونقد جیغ زدیم که صدای جیغامون داخل بوق های ماشینا گم بشه.. کش موهامو باز کرد بادستاش دو طرف سرمو گرفت گفت: دختر کوچولو دیوونه دوست داشتنی...

+امشب میشد از ته "دل" خندید بین دونه های برف...




اطلاعات

میخواهمت،،،

چونان ادم،هوا را

و آدم،حوا را،،،،



@ثریا !


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/04/چونان
  • مطالب مشابه: چونان
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها