ا یژن

این ا ین موجیست که در حوالے ساحل وب دختر دریا رخ میدهد و قرارست شما نگارنده این امواج باشید،بنویسید تمام عیب ها و نقص ها و سوال های مانده در دلتان در این مدت کوتاه و حتی درد دل های۹۵را،،،‌

و شعری کوتاه براے یادگارے

ثابت تا۹۶.


اطلاعات

روز اولی که پدر خواست دوچرخه سواری یادم بدهد مرا روی چرخ نشاند و اطمینان داد که رهایم نمیکند من هم به پشتیبانی حرفش با سرخوشی رکاب میزدم رکاب میزدم و از صدای جیغ ودادم کل خیابان را گرفته بود ناگهان به خودم امدم من وسط خیابان در حال رکاب زدن و پدری که خیلی وقت است دوچرخه را رها کرده است و باشوق دختربچه شش ساله اش را نگاه میکند. از حس تنهایی مطلقی که گرفتارش شده بودم ترسیدم و جیغ زدم و در نهایت درون ج کنارخیابان فرود امدم.اینهارا گفتم تابگویم من نیم ساعت بود بدون کمک پدر رکاب میزدم و بدون هیچ ترسی ولی همینکه فهمیدم دیگر ی نیست تا حواسش باشدتا پناهم باشد سقوط کرم.گاهی زندگی  ادم هاهم همینطور میشود گاهی با حرف هایمان برای ی پناه میشویم برای ی تکیه گاه میشویم و او به پشتوانه ما حرکت میکند شایددرطول مسیر اصلا نیازی به کمک مانداشته باشد ولی بودنمان میشود دلگرمیش بودنمان قدرت حرکت میدهد به او ولی امان از روزی که دلگرمی ی را بگیرم امان ز روزی که ی حس کند دیگر قدرت حرکت ندارد... دقیقا مثل همان شش سالگی من سقوط میکند.

+پست قبل همچنان ثابت (-:


+این ا سالی میشود خاموش خوان ها بگویند کیستند؟


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/27/رکاب
  • مطالب مشابه: رکاب+الحاقیه
  • کلمات کلیدی: رکاب ,میشود ,میزدم ,میکند ,رکاب میزدم ,قدرت حرکت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

ادمایے که میدونن کجا خودشونو به نفهمے بزنن خیلے ادمای فهمیده اے هستن.


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/26/نفهم-ها،
  • مطالب مشابه: نفهم ها،
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
قبل ترها یکی از شب ها مخصوص تخم مرغ رنگ عیدبود کل هیکلمان را رنگی میکردیم ا ش هم چندتا تخم مرغ بد قیافه سر سفره هفت سین خودنمایی میکرد.ع های ان سال هارا که مرور میکنم منی که  تمام هیکلم پراز رنگ قرمز شده است و موهایی که خودم با قیچی جلویشان چیده ام  و رنگی که روی موهایم زده ام  با لبخندی که انگار دهنم دارد جر میخورد زل زده ام به دوربین...به چشم هایم دقیق میشوم برق شادی درشان بیداد میکند حس میکنم هیچوقت دیگر چشم هایم انقدر برق نزده اند....میدانید دلم برای بچه های این دوره از زمانه میسوزد هیچکدام ازین برنامه هارا ندارند حتی دیگر داخل ع های خانوادگی هم نیستند همه شان پای تبلت و کوفت زهرمار نشسته اند  و غرق در تنهایی خود سرشان گرم است به دنیای فیک لعنتی...دلم برایشان میسوزد که دیگر  ذوق نمیکنند با دیدن روییدن سبزه عیدشان حتی از ان قلک سفالی هاهم ندارند که پول های عیدی شان جمع کنند و هر روز با ذوق بغلش کنند و کلی فکر خیال در سرشان بپرورانند..

+راستی قالبم برای شما درست است؟برای خودم بهم ریخته است.

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/26/عیدی-سبز
  • مطالب مشابه: عیدی سبز...
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اطلاعات

چندسالیست که عید هم برایم عادی شده است انگار ان شوق ذوق قبل را از دست داده ام حس میکنم اصلا زیبانیست بزرگترشدن غم های ادم و دغدغه هایش، بی حس نگاه میکنم شوری که مثل طوفان در میان مردم افتاده است، ولی انگار یک چیزی در وجودم زنده شده است مثلا دیروز که وقت رفتن فیوز برق اموزشگاه را قطع و از ته دل به تکاپو مدیر اموزشگاه میخندیدم، یک چیزے که رنگ بوے عید را ندارد ولی حال خوبیست اینکه میشود شاد بود انگار این روزها با وجود خنثے بودن میتوانم لبخندبزنم، حتی میشود به اب کاری هایت بخندی چند روز پیش که میم داخل اتوبان ماشین را داد دستم من هم زدربه سرم تا ته گاز را فشار دادم که نزدیک بود تصادف کنیم ولی وقتی ایستادیم همانطور که سرم را روی فرمان گذاشته بودم از ته دل قهقه زدم، میم هم نفس حبس شده اش را بیرون فرستادو تنها لبخندی زد،،،نمیتوانم کلمه خوب یابد برای حال این روزهایم تعریف کنم ولی خب میشود گفت نسبتا بهترم‌، نسبتا حس زندگی در وجودم زنده شده است،،

شما خوبین؟؟


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/25/روزمرگے
  • مطالب مشابه: روزمرگے
  • کلمات کلیدی: میشود ,انگار ,وجودم زنده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

روز ا که از خوابگاه قرار بود برویم نگاهی به ساختمان عظیم خوابگاه و در دل گفتم:اگه کلاهمم بیوفته اینجا نمیام دیگه،،،

ولی میدانید حال عجیب دل تنگم برای همان خوابگاهی که چه شب ها یواشکی از پنجره اش بیرون میرفتم و برای غربتم اشک میریختم چه ی که در راه پله خوابگاه مینشستم و های روی زمین را میشمردم،،،حس میکنم چندسال اینده قطعا دل تنگ این روزهای نحس هم میشوم این روزهایی که سراسر خاطره هستند،و شیطنت هایی که تمامی ندارند و واقعا هم گاهی باعث عذابم میشود این برهه از زمان،،،حال که قراراست تا چند روز اینده عدد سنم بالاتربرود حس بدے دارم، حس میکنم هرچه بیشترمیگذرد بیشتر غرق میشوم درسیاهے در تباهے اینده ای که برای بهترشدنش کارے نمیکنم، نمیدانم چه بگویم نمیتوانم حال دمدمی مزاج این روزهارا بیان کنم، نیاز دارم به ے که مرا ازین خواب گوشے بیرون بکشد و دوباره به زندگی برگردم،،،،


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/26/خواب-خرگوشے
  • مطالب مشابه: خواب گوشے
  • کلمات کلیدی: اینده ,خوابگاه ,خواب گوشے
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دیده اید میگویند اگر سر سال تحویل فلان کار را کنی تا ا ان سال همان کارهی برایت اتفاق میوفتد؟
پارسال که داخل ضریح اقا سالم نو شد تا این اوا سه بار زیارت دیگرهم رفتم،ولی اگر بخواهم از حال هوای سال۹۵بگویم باید بگویم پرماجرا ترین سال زندگی ام بوده است انقدر خاطره خوب بد رقم زده است برایم که در ان واحد چشم های پتانسیل این را دارد که پر و خالی شوند، حس میکنم این یک سال به اندازه چند سال پیرتر شده ام  و تعداد موهای سفیدم که سال قبل۷تا بودند از دستم در رفته است البته درست است ارثی میباشد ولی خب ادم غصه میخورد دیگر،،،مرگ میر امسال انقدر زیاد بود که هرشب یه بار خواب جنازه هایشان را ببینم ، بوی سرد غسال خانه که هنوز در سرم اکو میشود حالم را بد کند،ولی خب خداروشکر امسال هم تمام شد،،،این اوا راضی ترم ارام تر شده ام، ت تر شده ام جنب جوش را از دست داده ام از زندگی راضی ام زیاد خورده نمیگیرم، نمیدانم خوب است یا بد ولی خب راضی ام،،،دوست های زیادی پیدا کرده ام انقدر خوب و دوست داشتنی البته دوستان زیادی نیز از دست داده ام ، ولی راضی ام به بودن همگیشان و عادت شده است برایم نبود دیگران،،، نمیدانم چه بگویم سال۹۵را چگونه رقم بزنم شاید پرتنش ترین سال زندگی ام بود شاید سخت ترین مراخل زندگی را گذراندم،،،نمیدانم در اینده چه پیش روست چه میشود نمیدانم، ولی امید دارم به بودن ی،که در تمام سخترین لحطات امسال بوده است"خدا"

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/16/95p
  • مطالب مشابه: ۹۵
  • کلمات کلیدی: زندگی ,راضی ,انقدر ,امسال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

اطلاعات

به شدت نیازمند نام چند کتاب و خوب هستیم هم اکنون به کمکمان بشت د

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/22/یاری-کنید
  • مطالب مشابه: یاری کنید
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
دستان یکدیگر را گرفته بودیم و ته از سرمان داد میزدیم "زردی من از تو سرخی تو از من" و از ته دل قهقه میزدیم با اینکه در گوشه گوشه دل هر شش نفرمان غم خانه کرده بود،ولی خوب بلد شده ایم خودمان را بزنیم به خانه علی چپ،  خوب یادگرفته ایم بیخیالی را،،، چراغ های باغ را خاموش کردیم فقط شعله اتش بود که کمی فضارا روشن میکرد و مهت که با چشمان نورانی اش چشمک نثارمان میکرد، و با هر ترقه ای که روشن میشد صدای جیغ سوتمان سکوت ان منطقه متروکه را میش ت، پیرزن روی ایوان باغ نشسته بود و نگاهمان میکرد خیلی وقت بود بوی زندگی در این خانه باغ نمی امد ولی امشب که تصمیم گرفتیم چهارشنبه سوریمان را با این پیرزن سر کنیم انگار هم دل خانه هم دل پیرزن شاد شده بود،،،میدانید حق هر ی است که چنین دوستانی داشته باشد انی که در هرشرایطی غم را از خانه دلش بیرون کنند و لبخندی حتی به مدت کوتاه بر روی لبانش بیاورند.
#بهترین چهارشنبه سورے
مرسیییی از همه اونایی که در پست قبل کتاب و معرفی مرسی مرسی

اطلاعات

چهارشگفت انگیز:


به شدت عالے بود،واقعا ارزش دوبار دیدن هم داره حتی،

توصیه میکنم زبان اصلے ببینید (-:


میریم ببینیم واسه بار هفتم مرد عنکبوتی رو وبعد هم لاک پشت های نینجا۲۰۰۱۶^_^



اطلاعات

انقدر خانه تکانی به مغزم فشار اورده است که اختیار زبان از دستم در رفته است مثلا امروز که خانوم ای داشت برای مادر میگفت:که شوهر خواهرش میخواهد تجدید فراش کند با کلی اه و ناله داشت تعریف میکرد من هم خیلی راحت گفتم:خب حق دارد من هم باشم سر ان پیرهاف هافو زن میگیرم،،،نمیدانم میتوانید موقعیت را تصور کنید یانه،ولی خانه در سکوت عجیبی فرو رفت که انگار ی نفس هم نمیکشد.

انقدر فشار خانه تکانی زیاد زیادِ  شده است که وقتی به مادر گفتم:چرا از این بشقاب ها استفاده نمیکند و اوگفت:از مد رفته اند ، تمام بشقاب هارا از روی اپن پرت پایین و ش تند|: خب از مد رفته بودند دیگر ،ولی نمیدانم چرا مادر دوست دارشت مرانصف کند البته مادر در روز خداقل ده بار در ذهنش مرا میکشد این هم روی ان ده بار،،،

خب بقیه شاه کارها باشند برای بعد بروم فکری به حال بقیه از مد رفته ها م


اطلاعات

میدونے یک نفر تنگــ غروبا میشه دلتنگت،،،،کجایے ماهـ زندونی؟


چنل پری دریا (کلیک)


اطلاعات

قطعا تنها چیزی که الان میتواند،حالم را خوب کند این است که یکی از ان پیراشکی هایی که رویشان لایه ای از کاکائو هستند را ب م و به الف با پاتوق قدیمی بچگی هایمان برویم و من پیراشکی را با چندش ترین ح ممکن بخورم و او هم برایم از ان جک های مس ه اش تعریف کند.

ولی حال که نه پیراشکی دارم نه الف را دارم نه حتی ان پاتوق بچگی هایمان هست باید بنشینم و زل بزنم به این صحفه مجازی و دانه دانه غصه بخورم،،،


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/12/14/پیراشکی
  • مطالب مشابه: پیراشکی
  • کلمات کلیدی: پیراشکی ,بچگی هایمان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از این ستون تا آن ستون  جز دوست داشتنت هیچ فرجی نمیشود.


اطلاعات

در خیابان دیدم مادری بچه اش را دعوا میکند سر بچه داد میزد و میگفت:کاش خدا مرگتو بده راحت شیم،،،

بچه گوشه چادر مادر را گرفت و با بغض گفت:مامان ببخشید اشتباه مامان خواهش میکنم مامانی،،،

مادر با عصبانیت چادرش را کشید و با پشت دست محکم در دهانش کوبید وگفت:خفه شو حوصلتو ندارم،،،

شاید ی در این دنیا وجود نداشته باشد که ان بچه را بیشتر از مادرش دوست داشته باشد نمیدانم،فقط میدانم بچه چند سال دیگر در ذهنش مرور میکند"مادر در خیابان در دهنم زد و دخترکی با چشم هایی که دلسوزی را فریاد میزد نگاهم میکرد"


اطلاعات

اصلا فکرش را هم نمی روزی برسد دلم برای زن فضول همسایه تنگ شود عادت کرده بودم هرروز از زیر ذربین نگاهش رد شوم وقتی تنم را با دقت اسکن کرد بگذارد بروم خب زن همسایه چند روزی پایش ش ته است و خانه نشین شده است روزهای اول که این را شنیدم حتی پتانسیل اینکه شکر به جای بیاورم را داشتم...ولی امروز که با ی برخورد 180 درجه بدتراز زن همسایه بود دوست داشتم سرم را داخل سطل ی کنارم فرو کنم واز ته دل زار بزنم...درک نمیکنم زیر و رو زندگی بقیه به ما چه ربطی دارد که به خودمان اجازه میدهیم سین جیمشان کنیم و از ****زندگیشان هم سردر بیاوریم...البته بعضی چیزهارا هم میدانیم ولی برای زخم زبان زدن بازهم به روی طرف می اوریم مثلا امروز که مادر "شین" را دیدم با کنایه گفت: راستی عزیزم قبول نشدی ا ش نه؟

دقیقا دوبارتاحالا خودش این را پرسیده بود و سه بارهم خواهرش حتی یک بارهم مادرش در مجلس ختم فلانی این سوال را پرسیده بود.

دوست داشتم به روش های مختلفی دارش بزنم ولی لبخندی زدم و برای بار هزارم گفتم: نه....البته فضولی هایش به هینجا ختم نشد وقتی "الف" را دید گفت: این همون فلانیه که داخل بچگی مادرشو از دست داد؟ الانم با شما زندگی میکنه؟چطور؟ از کی؟ چندسالشه؟ چی میخونه؟

هی به خودم میگفتم "پری اروم باش" ولی خب از درون در حال سوختن بودم دوست داشتم چهارتا لیچاربارش کنم و بگویم "به توچه" ولی نفس عمیقی کشیدم و به سوال هایش پاسخ دادم...کمی که گذشت رسیدیم به ماشین داخل دلم عروسی بود "میم" از ماشین پیاده شد پلاستیک هارا از دستم بگیر تا "میم" را دید زد داخل گوشش و گفت: واااه این همون فلانیه؟ چقد بچگیش زشت بود ماشالا این قرصای بدن سازی چیکار میکنناچه خوش قد هیکل شده...واقعا دوست داشتم بنشینم روی زمین وزاربزنم ولی واقعا اگر چیزی نمیگفتم تا ا عمر به خودم فحش میدادم که چرا جوابش را نداده ام به خاطر همین گفتم " ببخشید که به خاطر قبول نشدنم از شما اجازه نگرفتم...ببخشید اگه به خاطر زندگی "الف" با ما از شما اجازه نگرفتم...ببخشید اگه "میم" واسه خوشگل شدنش از شما اجازه نگرفت...ببخشید واقعا ازین به بعد واسه دستشویی رفتنمونم از شما اجازه میگیریم.


اطلاعات

وقتی میروید مهمانی لطفاچرت پرت هایی را که دخترشان روی دیوار اتاقش نوشته را نخوانید یا حداقل اگر میخوانید نخندید یا حداقلش اگر خندید مس ه اش نکنید یا حداقل حداقلش اگر خندید مس ه کردید دیگر ع نگیرید بگذارید داخل گروه خانوادگی مرسی اه...


اطلاعات

هیچوقت اهل خداخافظی نبودم در فرهنگ لغتم واژه خداحافظی اصلا تعریف نشده است ولی هروقت هر یا هرچیزی که دیگرحالم را خوب نکند کنارش میگذارم، این اوا انگار قلم پیرم انقدر فرسوده شده است که دیگر توان نگاشتن را ندارد.

همیشه بی حد مرز مینوشتم تا بماند،ولی حس میکنم دیگر بی حدمرز نیست انگار فقط نوشتن یک عادت خوب شده است برایم که این را دوست ندارم،و ا ین ستاره اسمان هفت هم خاموش شده است.

نمیگویم خداحافظ چون اهلــش نیستم،نه میمانم نه میروم فقط این حوالی دیگرقلم به دست نمیشوم.

شاید روزی برسد دوباره ستاره این امواج باز هم شود و از دغدغه هایم بگویم برایتان و شما مثل همیشه بی حدمرز بخوانید،نمیدانم فقط میدانم این حوالی خاطرات قشنگی داشت،،،،

+کامنت ها بدون تایید نشان داده میشوند، پاسخ داده نمیشوند احتمالا....


اطلاعات


چندسال اینده در شب شعر قطعا من این دختر سر به هوای امروزم نیستم،حتی دیگر کتانی هم نمیپوشم،خیال میکنم یکی از ان کفش های تق تقی مادر را پایم کنم و یکی هم از ان مانتوهای اداری اش را تا خانمانه تر به نظر برسم، و تو هم این پسری که پیراهن چهارخانه میپوشد نیستی شاید از این عینک های ته استکانی به صورتت زده باشی و کمی چاق ترهم  شده باشی،واین لبخند مهربانت هم دیگر نباشد،میدانی چندسال دیگر قطعا اگر تار موی بیرون امده از شالم را ببینی زیرلب تکرار نمیکنی" ب جمعیت ازان زلف پریشان '،،،که من با اخم روی برگردانم، میدانی اصلا شاید توبا دخترت به شب شعربیایی تا هنر نمایی پدرش راببیند، آنجا که مردی در بالای سن، آرام آرام می آوازد و در پایان هر سخنی شعر زیبایش را ارزانی رخساره زیبا و زلف پریشان دخترش می کند، نیست دیگر آن دختری که می شنید و ترش می کرد و اخم خسته اش را روانه ی این مردعاشق پیشه قدیم میکرد


اطلاعات


برای صبح شدن،

نه به خورشید نیاز است

نه خنده های باد،

چشم هایت را که باز کنی

موهایت که پریشان بشود

زندگی،

عاشقانه طلوع خواهد کرد...!


#مینااقازاده



اطلاعات

خج ی ترین پسری هست که در طول این چندسال زندگی ام دیده ام ... تلفن خانه شان را که برداشت سلام که چند دقیقه هنگ شد و ص از ان طرف خط نیامد بعد از چند دقیقه گفت سلام...هر وقت زنگ میزنم در همین حد بیشتر حرف نمیزند و البته من هم نمیتوانم خودم را کنترل کنم بیشتر حرف نزنم همیشه سوال "خوبی" را میپرسم واو هم بی جواب میگذارد ولی امشب وقتی گفتم "خوبی" مثل همیشه اولش هنگ شد ولی بعد از چند ثانیه گفت "خوبم"...البته باز هم من نتوانستم چیزی نگویم خنده ام گرفت با خنده گفتم" منم خوبم"...یکهو انگار تلفن را از بالا پرت کرد پایین سپس صدای بوق در گوشی پیچید...و من با شک و خنده به دیوار رو به رویم زل زده ام و هی لبخند میزنم این حجم از خج ی بودن در یک پسر بسیار برایم عجیب است...


+امشب شما و اینجارا خیلی دوست دارم اصلا با تلگرام وایسنتا و هیچ جای دیگری حداقل "امشب" عوضتان نمیکنم...



اطلاعات

به درجه ای ازعرفان رسیده ایم که دیگر هیچ کداممان ازیکدیگر توقع نداریم...میدانید مثلا من توقع ندارم اگر الان بروم به پدر بگویم " ان پروژه که کلی زحمت برایش کشیدم را اتیشش زدم وحتی فایلش هارا از سیستم پاک "برخورد منطقی داشته باشد وبا مهربانی بگوید " دردت چی بود بابا جان"؟
حتی توقع دارم که وسط این برف و باران به بیرون از خانه هدایتم کند...حتی یک روز که با پدر دعوایمان شد مرا وسط جاده از ماشین پیاده کرد (قشنگ مشخص است پدرم شوخی ندارد؟)
بعد از نیم ساعت "میم" را فرستاد دنبالم...البته خب میدانید پدرهم از من هیچ توقعی در هیچ زمینه ای ندارد نه تحصیل نه هیچ کوفت زهرمار دیگه ای...البته خب میدانید از اولش هم اینگونه نبود مثلا ان اوایل یکبار پدر از من به شدت توقع بی جایی داشت...حتما الان میگویید چه توقعی؟ خب یک روز که دوستان پدر امده بودند پدر با افتخار صدایم کرد تا برایشان چای ببرم اصلا میدانید اولین روز بود غرور را در چشم های پدر حس می ولی خب همیشه دنیا بر وفق مراد پیش نمیرود دیگر...نفهمیدم چه شد پایم به گوشه مبل گیر کرد و سینی چای روی سر دوست کچل پدر فرود امد....اصلا پدر خشکش زده بود از کله اش دود بلند میشد و چشم هایش به خون نشسته بودند.... از ان به بعد پدر کلا دیگر توقعی از من نداشت شکر خدا...گزینه دیگرمادر بود که اوهم از همان سر زا مرا میشناخت مثلا هیچوقت توقع انضباط بیست را نداشت حتی گاهی که داخل مدرسه می امد به دبیران میگفت: واقعا اگه پری کاری کرده بگین من خودم میشناسمو دخترمو تعارف نکنین...حالا هی از دبیران انکار از مادر اصرار که من میدانم این چه ور پریده ایست.ولی خب بازهم مادر یک جاهایی توقعات بی جایی از من داشت مثلا ان روز که با دوستانش بیرون رفته بودیم واقعا یعنی مادر توقع داشت من باان پسربچه های گوگولی مگولی قایم باشک(موشک)بازی نکنم؟
البته از ان به بعد مادر هم دیگر در هیچ زمینه ای از من توقع نداشت.
گزینه ا هم "میم" بود البته "میم" مرا تا همین هفته پیش خیلی قبول داشت ها...هفته پیش که با دوستان "میم" و نشان کافه رفتیم ...به شدت اعصابم از دست ان دخترهای پر فیس افاده ای خورد شده بود بعد حال شما فکر کنید"میم" توقع داشت من جواب انهارا ندهم وخانمانه و مثل بت بنشینم وچیزی نگویم...نیاز هست که بگویم ا ش با دوتا از ان دوستانش دعوایم شد یانه؟
حتی وقتی خانه رسیدیم مادر سروضع اشفته "میم" را که دید تا ا قضیه را خواند...خب میدانید امشب به شدت حس راحتی دارم که اینکه دیگر هیچ در هیچ زمینه ای از من دیگر توقع ندارد رسما همه قطع امید کرده اند شکر خدا...اینهارا گفتم تابگویم خ نکرده شما هم توقعات بی جایی نداشته باشید ها....

اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/25/ایده-آل
  • مطالب مشابه: ایده آل...
  • کلمات کلیدی: توقع ,میدانید ,مادر ,مثلا ,نداشت ,دوست ,توقع داشت
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

صداهای عجیبی از اشپز خانه می امد که رعب و وحشت را بیشتر در وجودم زنده میکرد...دودهای سیگاری که از دهانش خارج میشد باعث میشدبر ترسم ثانیه به ثانیه افزوده شود انگار که قدرت تکلمم را از دست داده باشم نگاهم میخ شده بود روی ی که با عصبانیت سیگار پشت سیگار دود میکرد انگار که در حاله ای از دود نفس میکشیم...پاهای لرزانم را روی سرامیک های یخ خانه حرکت میدادم که تا مغز سرم یخ می بست...انگار که سالهاست اهالی این خانه مرده باشند و ی در ان ها زندگی نکند در خانه تنها چیزی که جریان داشت مُردگی زنی بود که نفس میکشد.

متوجه رفتنم که شد با ص   از ته چاه در می امد گفت:" مراقب روح زندگی ات باش...روزی نرسد از خواب بیدارشوی ببینی زندگی ات را حاله ای از سیاهی گرفته است و روح سفید و پاکت هر لحظه غرق دراین سیاهی شود تا لحظه ای که تمام روح وجسمت به رنگ همین خا تری گرفته اسمان شود"




+اشک های خدا از اسمان سرازیر شده اند...لعنتی چقدر دلش گرفته است.


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/26/مست-ی
  • مطالب مشابه: مَست .ی
  • کلمات کلیدی: خانه ,زندگی ,انگار
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هر قدمی که برمیدارم انگار بیشتر درآغوش ابرها فرو میروم،این خیابان مه گرفته امشب عجیب لعنتیست!




اطلاعات

اطلاعات

از دورترین خاطرات بچگی یک تصویر در اینده قَدی خانه قدیمیست که دُختری با موهای ژولیده وچهره رنگ رو رفته خودش را برانداز میکند وغم به دلش سرازیر میشود از گودی زیر چشم هایش.

این روزها که در نقطه صفر وصفر مختصات زندگی ایستاده ام حس همان دختربچه کوچک را دارم که از چهره زرد رنگش در عذاب است ولی کاری برای اراستن خودش نمیکند. خودم را دراینه میبینم از همان اینه ها که گذشته و حال و قدیم زندگی ات را نشان میدهند اینده ای در اینه خودنمای میکند که  خوشی درانتظارش نیست و حالِی که تفاوت زیادی با اینده اش ندارد.

این نقطه صفر صفر وبسیار لعنتیست نمیدانی نقطه شروعت اینجاست؟یاکه نه تمام زندگی را خواب بوده ای و این نقطه انتهایی توست؟

من مثل ان دخترک تمامِ نیستی جانم را در اینه میبینم و کاری برای جاودانگی ام نمیکنم. انگار با یکی از این طناب های چندلایه پایم را به این نقطه بسته باشند و زندگی ام در برابر تمام نقاط دیگر "ارور" دهد و جمله "404not found" را مثل پتک در سرم بکوبد.


+در سرم کلمات میچرخند چینششان برایم سخت شده است تا به روال عادی برنگردم کمتر دست به قلم میشوم.

+میخوانمتان فقط کمی حالِ قلمم خوب نیست اجازه نمیدهد اعلام حضور کنم.




اطلاعات

خب قطعا اگر من همان دختر پردل جرات یک سال قبل بودم حال از دعوا پدر نمیترسیدم و موتورش را برمیداشتم و با سرعت هرچه تمام تر در خیابان ها گاز میدادم ولی خب نه من آن دختر پر دل جرات قبلی هستم نه حتی پدر ان مرد صبور یک سال پیش که چشم روی خطاهایم ببندد و خب از شما چه پنهان است دفعه قبل که این کار را انقدر سرزنش شدم که حتی تعجب میکنم چطور فکرش به مغزم خطور کرد.

+دلم برای گذشته تارم تنگ شد.


اطلاعات

به دوسال پیش که فکر میکنم میبینم هر غلطی ارزویی فانتزی هر کوفت زهرماری که داشتم را انجام داده ام حتی اگر مدت زمان خوشی هایم یک دقیقه بوده باشد.

حال ارام و رها روی تخت دراز کشیده ام و به خون های ریخته شده درسرم میخنددم و دایان هم دارد حنجره اش را میکند بادهم هی خودش را به پنجره میزند من هم تمامشان را دایورت میکنم.

شما یادتان نیست اخه شما اصلا ان زمان هنوز برایم به دنیا نیامده بودید تاریخ تولد ادم ها برایم زمانیست که اشنا شده ایم برای همین میگویم به دنیا نیامده بودید ولی خب ماکه به دنیای هم امده بودیم ومدت زمان قرارمان هم دوسال بود دوسال پراز سرخوشی دیوانگی دوسال پر از فانتزی های قشنگ که امشب ا ین شمع ارزو هارا هم فوت ودرسیاهی مطلق فرو رفتم. در بین ان سیاهی ها به خودم امدم دستانم دور گردنش حلقه شده بود وداشت خفه اش میکرد دوستش داشتم زیاد هم .دوست داشتم به اغوشش بکشم دخترک دوسال پیشم را ولی او باید میمیرد با بی رحمی بیشتر دستانم را دورش حلقه وکشتمش و یک مسیج به "ز" دادم وگفتم:هرکه سراغش را گرفت بگو مُرد و نقاب دوساله را برداشتم نقاب جدیدی به صورتم زدم...به انقلاب جدیدم خوش امدید.

+


اطلاعات

یکی از بزرگترین ظلم هایی که مادر حق دخترانمان میکنیم ضغیف نگه داشتن انهاست...از بدر تولدشان نگاهمان پی زیبایی وخوشگلی انهاست و وقتی کمی بزرگتر میشوند از خیلی کار های ساده منعشان میکنیم و با جمله "تودختری نرو دست پات میشکنه" سر ته قضیه را هم می اوریم انگار انقدر این جمله در ذهن دخترانمان تکرار شده است که انها خودشان هم باور کرده اند نمیتوانند کارهای بزرگ انجام دهند و  باور کرده اند خلق شده اند برای ضعیف بودن...گاهی حمایت های زیادی پدرمادر هاهم در حق دخترانشان ظلم است چرا که به انها یادنمیدهیم چگونه قوی بودن را یادبگیرند و بتوانند تنهایی گلیمشان را از اب بیرون بکشند...به خاطر همین چیزهاست که دنیای دخترانمان محدود شده است به شاهزاده سوار براسب سفید تا بیایید وانهارا خوشبخت کنند...ما هیچوقت به دخترانمان یاد ندادیم که چگونه خودشان راه خوشبختی را یادبگیرند و چگونه ارزوهایشان تحقق یابد ولی به انها راه رسم شوهرداری خانه داری اشپزی و هزار کوفت زهرمار را خوب یاده داده ایم...ما خیلی وقت ها در گوش دخترانمان خوانده ایم که فلان کار را کنی ی نمیاد بگیرتت ها...و این شده است که دخترانمان به سن بیست نرسیده دنبال شوهر هستند و دغدغه ترشیده شدن را در ذهنشان می پرورانند...گاهی نیاز است بعضی چیزهارا به دخترانمان بگوییم گاهی نیاز است از جنس مخالفشان برایشان حرف بزنیم خب بلا ه یک دختر روزی وارد جامعه میشود باید بعضی چیزهارا بداند ولی نمیگوییم چون خیال میکنیم دخترمان همان کودک چندساله است.بهتر نیست از اول به جای اینکه در گوششان از خوشگلی یا زیباییشان بگوییم از هوش وذکاوتشان حرف بزنیم بهتر نیست به جای انکه دخترانمان را محدود کنیم به انها بیشتر محبت کنیم تا دلشان با یک "عزیزم" نلرزد؟

ما ظلم بزرگی در حق دخترانمان وقتی دنیاییشان را محدود میکنیم در فکر خیال شاهزاده سوار براسب وقتی که به دخترانمان نمیگوییم چقدر ارزششان زیاد است و یک زن چه کارهای بزرگی میتواند انجام دهد.ما ظلم های زیادی در حق دخترانمان میکنیم...


+خواهرکم تولدت مبارک بهترینم!


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/22/بوی-ناب-ترشیدگی
  • مطالب مشابه: بوی ناب ترشیدگی....+پی نوشت
  • کلمات کلیدی: دخترانمان ,میکنیم ,انها ,محدود ,گاهی ,بعضی چیزهارا ,بهتر نیست ,گاهی نیاز ,سوار براسب ,باور کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

همین نیم ساعت پیش بود که درخیابان ها سرگردان قدم میزدم و پیش میرفتم به سمت مقصدی نامعلوم...همین نیم ساعت پیش بود که دنیا قدر همان خیابان برایم کوچک شده بود و به اینده که فکر می میدیدم در دنیای کوچکم ارزوهای بزرگی دارم که انگار کار من نیست تحققشان...همین نیم ساعت پیش بود که حس می دنیا مثل همان خیابان برایم تاریک است...همین نیم ساعت پیش بود که حس ادم های اطرافم مثل ماشین های این خیابان  در حال رفت امدند یکی که میرود دوتای دیگر جایش را میگیرند و در ا ی ماندگار نیست در این حوالی...همین نیم ساعت پیش بود که دلم به وسعت اسمان تنگ خدایم شد...همین نیم ساعت پیش بود که حس نکند چراغ های زندگی ام مثل این خیابان بسوزند وزندگی ام تیره تر شود... میدانید انقدری که نیم ساعت پیش زندگی هیچوقت زندگی نکرده بودم تا به حال...

+شما نیم ساعت پیش چه میکردید؟

+کامنت های پست هارا نمیبندم ولی این پست خیلی به خصوص است دوست ندارم حرف های این پست عمومی شوند...ارتباط از طریق صحفه ارتباط بامن...


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/22/نیم-ساعت-پیش
  • مطالب مشابه: نیم ساعت پیش...
  • کلمات کلیدی: ساعت ,همین ,زندگی ,خیابان ,خیابان برایم ,همان خیابان ,همان خیابان برایم
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

بحث بچه که شد پدر آهی کشید وگفت:بچه به درد نمیخوره این همه سال از جونت مایه بزار بچه بزرگ کن بعد آ ش هیچی به هیچی اندازه انگشت کوچیکه پاشونم حسابت نکنن،،،،

دلم از این همه دل گرفتگیش گرفت،،،چیکار کردیم ماها!


اطلاعات

خج ی ترین پسری هست که در طول این چندسال زندگی ام دیده ام ... تلفن خانه شان را که برداشت سلام که چند دقیقه هنگ شد و ص از ان طرف خط نیامد بعد از چند دقیقه گفت سلام...هر وقت زنگ میزنم در همین حد بیشتر حرف نمیزند و البته من هم نمیتوانم خودم را کنترل کنم بیشتر حرف نزنم همیشه سوال "خوبی" را میپرسم واو هم بی جواب میگذارد ولی امشب وقتی گفتم "خوبی" مثل همیشه اولش هنگ شد ولی بعد از چند ثانیه گفت "خوبم"...البته باز هم من نتوانستم چیزی نگویم خنده ام گرفت با خنده گفتم" منم خوبم"...یکهو انگار تلفن را از بالا پرت کرد پایین سپس صدای بوق در گوشی پیچید...و من با شک و خنده به دیوار رو به رویم زل زده ام و هی لبخند میزنم این حجم از خج ی بودن در یک پسر بسیار برایم عجیب است...


+امشب شما و اینجارا خیلی دوست دارم اصلا با تلگرام وایسنتا و هیچ جای دیگری حداقل "امشب" عوضتان نمیکنم...

+راستی مرسی که همتون خبر ندارید چندمه وبراتون مهم نیست فقط امیدوارم مثل هرسال باسیل عظیم جمعیت داخل پارکا شهربازی کافه ها وازین قبایل برخورد نکنم /-:


اطلاعات

یکی از بزرگترین ظلم هایی که مادر حق دخترانمان میکنیم ضغیف نگه داشتن انهاست...از بدر تولدشان نگاهمان پی زیبایی وخوشگلی انهاست و وقتی کمی بزرگتر میشوند از خیلی کار های ساده منعشان میکنیم و با جمله "تودختری نرو دست پات میشکنه" سر ته قضیه را هم می اوریم انگار انقدر این جمله در ذهن دخترانمان تکرار شده است که انها خودشان هم باور کرده اند نمیتوانند کارهای بزرگ انجام دهند و  باور کرده اند خلق شده اند برای ضعیف بودن...گاهی حمایت های زیادی پدرمادر هاهم در حق دخترانشان ظلم است چرا که به انها یادنمیدهیم چگونه قوی بودن را یادبگیرند و بتوانند تنهایی گلیمشان را از اب بیرون بکشند...به خاطر همین چیزهاست که دنیای دخترانمان محدود شده است به شاهزاده سوار براسب سفید تا بیایید وانهارا خوشبخت کنند...ما هیچوقت به دخترانمان یاد ندادیم که چگونه خودشان راه خوشبختی را یادبگیرند و چگونه ارزوهایشان تحقق یابد ولی به انها راه رسم شوهرداری خانه داری اشپزی و هزار کوفت زهرمار را خوب یاده داده ایم...ما خیلی وقت ها در گوش دخترانمان خوانده ایم که فلان کار را کنی ی نمیاد بگیرتت ها...و این شده است که دخترانمان به سن بیست نرسیده دنبال شوهر هستند و دغدغه ترشیده شدن را در ذهنشان می پرورانند...گاهی نیاز است بعضی چیزهارا به دخترانمان بگوییم گاهی نیاز است از جنس مخالفشان برایشان حرف بزنیم خب بلا ه یک دختر روزی وارد جامعه میشود باید بعضی چیزهارا بداند ولی نمیگوییم چون خیال میکنیم دخترمان همان کودک چندساله است.بهتر نیست از اول به جای اینکه در گوششان از خوشگلی یا زیباییشان بگوییم از هوش وذکاوتشان حرف بزنیم بهتر نیست به جای انکه دخترانمان را محدود کنیم به انها بیشتر محبت کنیم تا دلشان با یک "عزیزم" نلرزد؟

ما ظلم بزرگی در حق دخترانمان وقتی دنیاییشان را محدود میکنیم در فکر خیال شاهزاده سوار براسب وقتی که به دخترانمان نمیگوییم چقدر ارزششان زیاد است و یک زن چه کارهای بزرگی میتواند انجام دهد.ما ظلم های زیادی در حق دخترانمان میکنیم...


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/22/بوی-ناب-ترشیدگی
  • مطالب مشابه: بوی ناب ترشیدگی....
  • کلمات کلیدی: دخترانمان ,میکنیم ,انها ,محدود ,گاهی ,بعضی چیزهارا ,بهتر نیست ,گاهی نیاز ,سوار براسب ,باور کرده
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

به مریضی دچار شده ام که پست هایتان را میخوانم حتما باید سنی در مد نظرم باشد و هر بار که پست  میزارید رنج سنیتان دچار اختلال میشود و دوباره از اول سنی جدید برایتان تخمین میزنم...امیدوارم این مریضی واگیردارباشد تا تک تکتان گرفتارشوید وحس حال من را درک کنید مخصوصا بعضی هایتان که انقدر پست هایتان متفاوت است که از "12" سالگی به "21" سالگی تغییر داده میشود...کم کم دچار اختلال شخصیت میشوم بااین وضع ...


+موقت


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/21/سن
  • مطالب مشابه: سن...
  • کلمات کلیدی: هایتان ,دچار ,دچار اختلال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

از آن بازیگر هاییست که حداقل در خانه ما طرفداری ندارد حتی مادر هم وقتی سریال هایش پخش میشود میگوید کانال را عوض کنید...گاها که مصاحبه هایش را میبینم که چقدر به او میگویند زشت است یا فلان است و او با خنده جواب میدهد " انچه خدا افریده است زیباست"...تحسینش میکنم به خاطر روح بزرگی که دارد.... به خاطر اینکه حتی در هاهم مجبور است نقش دختر زشتی را بازی کند ولی باز هم ان لبخندش را حفظ کند...چند وقت پیش گوشی "میم" را برداشتم واسمش را داخل اینستا سرچ به مس ه های "میم" هم توجه ن که که میگفت: اخه این بازیگره؟

وقتی وارد صحفه اینستاگرامش شدم بعضی کامنت ها من را هم عذاب میداد. چه برسد به خودش...دلم گرفت از سطحی نگری بعضی از هایم که همه چیز را به ظاهر میدیدند وچه حرف های ناسزایی به او نگفته بودند...حس میکنم پرور از همه ما روحش بزرگتر باشد خودم را که تصور میکنم ی بگویید "زشت هستم" قطعا تا چند روز حتی لب به  غذا هم نمیزنم چه برسد که بتوانم این روح بزرگ را داشته باشم...


نتیجه تصویری برای پرور


اطلاعات

دوست داشتم به جای این شهرلعنتی داخل شیراز زندگی کنم،مثلا این وقت ها که حوصله هیچ را ندارم کتاب حافظ را زیر بغلم بزنم و راه بیوفتم و مست شوم از بوی بهارنارنج ها،،،حال که با نگاه خیره ام روی شربت بهارنارج که شیرینی اش دلم را میزند به فکر فرو رفته ام،خودم را کنار حوض داخل آرامگاه حافظ تصور میکنم که سکه درونش می اندازم و با صدایش سرخوش میخندم،یا حتی دوست دارم بروم شاه چراغ و ورودی اش چادر سفید سرم کنم و همان گوشه کنار ضریح در خودم غرق شوم،و باز آن پیرمرد بیایید و شکلاتی دستم بدهد و با لبخند از کنارم رد شود، می دانید دلم هوس شیراز کرده است دلم آبشار مارگون میخواهد که تا رسیدن به آبشا یاده روی کنم و بازهم در خودم غرق شوم، امشب هوس شیراز کرده ام هوس فالوده خوردن کنار بازار،،،دلم حتی گم شدن در ضریح را میخواهد دوست دارم مثل تمام روزهایی که در شیراز بودم ساعت پنج صبح بلند شوم و به حرم بروم و برای خودم دعای عهد بخوانم و یکی از همان پیرزن ها بیایید بگوید بلند بخوان من هم گوش دهم،،،امشب دلم حضرت حافظ را فریاد میزند انگار با خواندن شعر هایش هم عطشم بر طرف نمیشود انگار نیاز دارم کنار مقبره اش بنشینم و با صدای بلند بخوانم اشعارش را،،،میفهمید امشب دلم شیراز میخواهد؟


اطلاعات

بی بی بهانه گیرشده بود هیچکدام نمیدانستیم دردش چیست... کم کم داشت روی مغزم تاتی میکرد...ا ش حرف دلش را زد و گفت: دلش مسجد کنار قبرستان را میخواهد...معمولا پنجشنبه ها اکثر مردم این شهر به همین مسجد میروند و اش میپزند دعا گوش میدهند و تقریبا یکی از مکان های گردشگری شده است... و پارک به شدت شیکی کمی بالاتر از قبرستان قرار دارد که ان هم پاتوق دختر ها وپسرها شده است...خوبی این مکان این است که جای هر فردی با هر عقایدی می باشد...بلا ه انقدر بی بی غر زد تا همگی اماده شدیم به سمت قبرستان راه افتادیم. وقتی رسیدیم بی بی کنار مزار نشست وشروع کرد به گریه سی سی هم به سمت مسجد رفت و کاسه ای اش رشته ید و شروع کرد به خوردن وگوش دادن زیارت عاشورا...بی بی را تنها گذاشتم و به سمت پارک به راه افتادم روی قبرهارا که میخواندم دلم اتش میگرفت مخصوصا ان هایی که همسن سال خودم بودند از کنار هر کدامشان با کشیدن اهی رد میشدم و به مسیرم ادامه میدادم...به فکر فرو رفتم شاید جای خیلی از اینها من قرار بود زیر وارها خاک خو ده باشم...انقدر در افکارم غرق شدم که وقتی به خودم امدم بالاترین نقطه شهر ایستاده ام وتابلوی "به بام ****خوش امدید"
جلوی چشم هایم خودنمایی میکرد...حال لبه پرتگاه ایستاده ام و دستانم را باز کرده ام واماده ام برای پرواز و به اغوش کشیدن خدا ...حال اماده ام برای یکی شدن با خدا...و صدای مسعود صادقلو که میگوید " حالم خوش نیست تو نیستی پیشم" حالم ر شتر دگرگون میکند...فقط کافی است سنگی کوچک از زیر پایم لیزبخورد تا بام این شهربشود ارامگاه روحم.


اطلاعات

به مریضی دچار شده ام که پست هایتان را میخوانم حتما باید سنی در مد نظرم باشد و هر بار که پست  میزارید رنج سنیتان دچار اختلال میشود و دوباره از اول سنی جدید برایتان تخمین میزنم...امیدوارم این مریضی وتگیردارباشد تا تکتکتان گرفتارشوید وحس حال من را درک کنید مخصوصا بعضی هایتان که انقدر پست هایتان متفاوت است که از "12" سالگی به "21" سالگی تغییر داده میشود...کم کم دچار اختلال شخصیت میشوم بااین وضع ...


اطلاعات

  • منبع: http://parydaryay.blog.ir/1395/11/21/سن
  • مطالب مشابه: سن...
  • کلمات کلیدی: هایتان ,دچار ,دچار اختلال
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

آخرین ارسال ها