یادداشت های سارا در شکم ماهی

فردای روزی که برگشتم تهران، مامان گفت: وقتی نبودی یه چیزی شد. عموت فوت کرد.

عمو منصور تنها شخصیت محبوبم از خانواده پدریم بود، عمو کوچیکه. آ ین خاطره ای که ازش دارم وقتی بود که رفته بودیم خونه مامان بزرگ اینا. احتمالا اولای راهنمایی بودم. اومد نشست باهامون حرف زد. مث همیشه شعرای قشنگ خوند. با مامان بحثای ادبی کرد. بعد... دیگه ندیدمش تا الان. گاهی خبراشو از علیرضا می شنیدیم که تنها بامعرفتی بود که می رفت بهش سر میزد. الان آنچنان حس ناراحتی ندارم و نه میخوام ادای آدمای عزادارو درآرم. یه جورایی فقط حسرت می خورم و یه نمه غم نشسته ته دلم. بیشتر به خاطر اینکه فکر می کنم عمو منصورم یکی بود شبیه آیدین. آیدین کتاب سمفونی مردگان. کلا به خانواده ی پدریم حس خانواده ی سمفونی مردگان رو دارم. تراژدیک ترین شخصیتش هم عمو منصور.

دارم به مس ه بودن کار دنیا فکر می کنم. یه اینکه چقد محتوای زندگی یه آدم میتونه در عین بی کران بودن، خوار و خفیف باشه. برام خیلی چیزا سواله. عمو چطوری زندگی کرد؟ بچگیاش چجوری بود؟ چه ضربه های روحی تو زندگی دید؟ چه آرزوهایی داشت؟ اون همه شعر و منطق و فکر نابش به کجای دنیا رسید؟ تمام این حجم چجور زیر خاک جا گرفت؟ و از اون بیشتر... با تنهایی هاش چجور سر می کرد؟ تنهایی هایی که تا بعد از مرگشم ادامه داشت...


+ الان که این پست رو نوشتم گریه م گرفت. خدایا مرسی از اینکه هنوز سنگ نشدم مثل بابا.

+ اگه بیشتر می دیدمش، اگه بیشتر باهاش حرف می زدم، می تونستم یه کاری کنم؟ یه چیزایی رو عوض کنم؟



اطلاعات

  • منبع: http://sarainthefishsbelly.blogsky.com/1395/11/08/post-273/آیدین
  • مطالب مشابه: آیدین
  • کلمات کلیدی: آیدین ,زندگی ,اینکه ,الان ,خانواده ,مامان ,سمفونی مردگان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

خانواده، دوستان، آشنایان، و تمام انی که در زمین من را به یاد دارند،

سلام


نمی دانم زمانی که این نامه به دست شما می رسد در قید حیات هستید یا نه. ابتدای سفر هیچ وقت گمان نمی چنین سرنوشتی در انتظارم باشد. تصور اینکه دیگر انی که مرا می شناخته اند نفس نمی کشند، راستش را بخواهید ترسناک است. یک نوع حس تنهایی شکوهمند برایم باقی می گذارد. درست به شکوه منظره ای که پیش رو دارم.

بی دقتی، محاسبه ی غلط، پیش بینی اشتباه... هر چه که بود ما را به اینجا کشاند. یک سیاهچاله ی غیرمنتظره ما را از مسیر اصلی منحرف کرد. شدت فشار و تکان های بی امان، بخش قابل توجهی از دستگاه هایمان را از کار انداخت. پیمان را هم از ما گرفت. تمام کاری که برای نجات گروه از دستم بر می آمد انجام دادم. اما شاید این تمام تلاشم نبود. شاید اگر با کفایت تر عمل می ، پیمان همچنان کنارمان بود. گرچه ما هم دیر یا زود به او می پیوندیم. من، خسرو و هاله.

سفرمان را به هدف رسیدن به مریخ آغاز کردیم اما مریخ جایی بود که هیچ وقت پایمان به آن نرسید. به جای آن بر روی سیاره ای ناشناس فرود آمده ایم که تا چشم کار می کند از موجودات مشابه گیاهان پوشیده شده است، اما بر خلاف آنها هیچ ا یژنی تولید نمی کنند. خبری از خورشید نیست. بزرگ ترین ستاره ای که تشخیص داده ایم، فاصله ی زیادی با ما دارد. چیز زیادی از آذوقه باقی نمانده. هیچ بخشی از  این سیاره هم با دستگاه گوارش ما سر سازگاری ندارد. مرگ، چهارمین عضو گروه ماست.

 بعد از نمونه گیری ها و بررسی حیات، دیگر کاری برای انجام دادن نداریم. خسرو و هاله تن به انجماد داده اند. من هم کارهای نهایی پیوست نمونه ها و آمار و اطلاعات و البته این نامه را انجام می دهم. آنها را با باقی مانده ی سوخت، سوار بر پهباد دست ساز خود کرده و به طرف جایی که فکر می کنیم زمین باشد پرتاب می کنم. تنها امید و تنها گزینه ی ما برای برقراری ارتباط همین است.

امکانش هست گروهی را به دنبالمان بفرستند؟ نمی دانم. دیگر نمی خواهم به آن فکر کنم. سکوت حاکم در این دنیا مرا ذره ذره در خود می بلعد. حس می کنم تمام افکار، احساسات، و مشاعرم در ظلمات پیش رویم غرق شده اند. خودم را با گشت و گذار در سیاره سرگرم می کنم. اما دیگر تحمل هیچ کاری را ندارم. شاید من هم باید به جمع دوستانم بپیوندم... ولی... دلم نمی خواهد بخوابم. انگار که برای خو دن به دنیا نیامده بودم.. اما...



+ بین کارام یه تیکه کاغذ پیدا که برمی گرده به اردیبهشت پارسال. طی مسابقه ای که راه انداخته بودیم واسه نشریه تحت عنوان "الو... زمین؟"، خودمم یه متن کوتاهی نوشتم. باید فرض کنی فضانوردی و از یه سیاره ی ناشناخته قراره یه نامه به خانواده ت بنویسی. البته هیچ وقت به قصد مسابقه هه ویرایشش ن و کلا گم شد تو کارام. الان با دوباره خوندنش حس خوبی بهم دست داد. رفتم حال و هوای دو ترم قبل :)



اطلاعات

وقتی ترم قبل علاوه بر انتخاب واحدم سر کلاسای بیوتک محیطی میشستم و حرص می خوردم از اینکه چرا مجبورم این فشردگی برنامه ها رو تحمل کنم، نمی دونستم که این ترم قراره به همین دلیل خوش به حالم بشه. حالا به جای اینکه یکشنبه بعدازظهرا پاشم برای یه کلاس برم ، می شینم اینجا با وجدان آسوده پست می نویسم. چون گفته اشکال نداره سر کلاس نیام و صرفا امتحانو بدم کافیه. این یکی از مثالای ناب ضرب المثل "یه ترم بخور نون و تره، ترم بعد بخور نون و کره" محسوب میشه.



اطلاعات

امروز داستان دگردیسی کافکا رو تموم . قبلش هم قضاوت رو خوندم. هر دوشون با مرگ شخصیت اصلی تموم شده. می خوام قبل این که برم سراغ داستان بعدی، برم یه چیز ملیح تر بخونم که یهو از اون ور بوم نیفتم. متاسفانه یا خوشبختانه هر کت که می خونم همیشه تو روحیاتم تاثیر گذاشته. البته این به قدرت نویسنده هم برمی گرده... که رابطه ی مستقیم با این تاثیر داره.

اصلا نیومده بودم راجع به این بنویسم که چی می خونم یا چی کار می کنم. ولی راستش سخته برام که برم سر موضوعی که اذیتم میکنه و مغزم رو خارش میده که بنویسمش. چراشو نمی دونم. با اینکه دوران روابط وبلاگیم و شلوغ پلوغ بودن سرم تو دنیای مجازی به سر رسیده، و اینجا رو تقریبا مخاطبای زیادی نمی خونن و اونی هم که می خونه منو نمی شناسه... بازم سخته برام نوشتن. شایدم عمل تبدیل امواج مغزیم به کلمات یه جورایی به تثبیت شون کمک می کنه و من دارم از تثبیت یه سری چیزا فرار می کنم.



اطلاعات

it is not birth, marriage, or death...

but gastrulation which is truly the most important time in your life.

lewis wolpert (1986)



+ افزایش انگیزه برای زیست شناس درون.



اطلاعات

هر روز که می گذره بیشتر پی به این می برم که آدم برای شناختن خودش حتی، هنوز خیلی راه داره. مثلا هیچ وقت فکر نمی به جز یانگوم، هیچ سریال کره ای دیگه ای بخوام ببینم. یا مثلا هیچ وقت فکر نمی از این ا و سریالایی که همه ش تو دادگاه می گذره و به قتل و مجرم و قانون ربط داره خوشم بیاد. خب الان دارم یه سریال کره ای می بینم به اسم remember که پره از دادگاه و جرم و جنایت و و قاضی. خیلی هم دوسش دارم.
اصلا اومده بودم فقط یه جمله ازش نقل قول بگم که اینجوری صحبت به درازا کشید. یه جایی پارک دونگهو حرف قشنگی میزنه. میگه: "اون ی که همه چیز داره ا اما برنده نمیشه، ی برنده میشه که چیزی برای از دست دادن نداشته باشه." وقتی اینو گفت، کلی تجربه ی شخصی و غیرشخصی مرتبط به ذهنم اومد. راس میگه خب.


اطلاعات

از دیروز و امروز، وسط کشتی گرفتن با جزوه هام، ویرم گرفت رزومه بنویسم. اولش خیره شده بودم به صفحه که خدایا... من کی ام، کجام، چی کار کلا؟ بعد کم کم با کمک گرفتن از در و دیوار و گوگل، راه افتادم و رفتم جلو. باید بگم خیلی تو روحیه گرفتنم موثر بود. در کل نتیجه گرفتم اونقدرام موجود بی خاصیتی نبودم تو این چهار پنج سال گذشته. الان تنها مشکلی که دارم تو قسمت علائق حرفه ایه. دقیقا نمی دونم کدوم مسیر باید برم. اصلا فکر نمیکنم همچین چیزی رو آدم بدونه تا وقتی ارشد شروع نکرده. مگه اینکه خیلی خوف باشه :/ فک می کنم بهش ولی...


پیشنهادی تجربه ای چیزی در این زمینه دارید با گوش جان می شنوم!



اطلاعات

ب مهمانی بودم. اصل قضیه خواندن زیارت نامه ی رضا بود، اینطور که می گفتند. در این مهمانی همه دمپایی های روفرشی پوشیده بودند و لباس های شیک و اتوکرده شان توی چشم می زد. همه تا حد امکان صاف نشسته بودند و یک پایشان را روی آن یکی انداخته بودند و محض رضای خدا یک دانه مو روی بدنشان نمی شد پیدا کرد. روی میز چند نوع غذا چیده شده بود. آش، کشک بادمجان، سمبوسه، یوفکا، شله زرد، حلوا، ... بگذریم از چای و شیرینی های متنوع و همه ی ظروف جانبی.

ب به این فکر می که اگر قرار بود من یک روزی مجلسی، مهمانی ای، چیزی ترتیب بدهم، چطور عمل خواهم کرد؟ نمی خواهم بگویم اینها بد است. به هر حال هر سبکی دارد و روش خودش را برای هر کاری. من فقط برای اولین بار به طور جدی به این فکر که اگر زمانی مستقل شوم و خودم بخواهم چنین مراسمی برگزار کنم، چطور خواهم بود.

دیدم جنسم کمی خاکی تر است. از کف زمین نشستن بدم نمیاید. از آرایش خوشم نمیاید. از پوشیدن هر نوع کفش و دمپایی روی فرش متنفرم. از پرتاب دستم در هوا و بلند خندیدن احساس بدی ندارم. با ابروهای برنداشته مشکلی ندارم. می گویم دوستانم بیایند فقط، هرچه آدم کمتر بهتر. دلم می خواهد فقط یک نوع غذا بپزم با حلوا و شاید بعدش دور همی بستنی لیتری سنتی خوردیم. دلم می خواهد زیارت نامه را که خو م، به معنای فارسی اش فکر کنیم. شاید حتی اگر وقتم کم بود، خودم چند نکته از ترجمه زیارت نامه را یادداشت کنم و در جمع بخوانم. بعد نظر دیگران را راجع بهشان بخواهم. حتی شده بیست دقیقه فقط و فقط راجع به اصل ماجرای دورهمی حرف بزنیم. می دانید چه می گویم؟ به یک جایی برسیم بالا ه. یک چیزی یاد بگیریم. هدف داشته باشیم از این جور درهمی ها. یک چیزی فرای سردرآوردن از حال سگ و گربه ی همسایه یا تماشای کلیپ های کره ای یا نشان دادن هنرهای بافتنی مان به یکدیگر. همه چیز را آکادمیک تر بیشتر دوست دارم انگار!



اطلاعات

بعضی وقت ها به سوالی فکر می کنم که مطلقا نمی شود جواب واحدی برایش پیدا کرد. اینکه چه ی را می توان دوست خطاب کرد. معمولا به نتیجه ی شسته رفته ای نمی رسم. اما هر چه بزرگ تر می شوم، هر چه بیشتر دنیا را تجربه می کنم، یک سری مسائل برایم روشن تر می شود و ی چه می داند... شاید تکه های پازل را همینطور کم کم کنار هم بگذارم و روزی به جواب برسم. اخیرا کشف کرده ام لقب دوست را می توان به ی نسبت داد که "تو را به یاد بیاورد". این خیلی مهم است که آدم در ذهن ی بماند. وقتی ی در ذهنت می ماند، بدون فکر قبلی، با کوچک ترین وقایع به یادش می آوری. مثلا در مارکت بیسکوئیت های گرد کرم دار را که می بینی به یادش می افتی و اینکه چقدر این ها را دوست داشته، لبخند میزنی، شاید هم یک دانه برایش می ی. به همین سادگی. یا مثلا فرصتی پیش می آید بروی رستوران کوچک خوش غذای آن ور . بعد یادت می آید چقدر دلش می خواسته یک بار هم که شده با جمع بروید ولی پیش نیامده. آن وقت پیدایش می کنی، هر طور که شده، چه بتواند بیاید چه نتواند، دعوتش می کنی.

به نظرم این اساسی ترین مظهر دوست داشتن است. اینکه چیزهای کوچکی راجع بهش بدانی. اینکه گربه ها را دوست دارد، اینکه روسری های بزرگ نخی رنگ روشن را ترجیح می دهد، اینکه نمی تواند گریه های پدرش را ببیند، اینکه دوست دارد تیپ عکاسی اش خوب باشد، اینکه هر وقت گل نرگس بو می کند می خندد، اینکه همیشه دست هایش را کرم می زند، اینکه چشمانش در نور شبیه عقیق می شود، اینکه صفحات جزوه هایش را شماره می زند... بعد هر جا و هر وقت که با آنها مواجه شدی، او را به یاد آوری.

نهایت خوشبختی همین است. اینطور نیست؟ یک نفر یک جای دنیا به تو فکر کند و تو مثل یک جرقه ی کوچک نارنجی در ذهنش روشن شوی.


+ andrei machado  - somos poeira de estrelas

+ باز آدم های مهم زندگی ام را از دست دادم.



اطلاعات

'cause life is all about enduring.

be open to the pain.



اطلاعات


سرم را پایین انداختم. دلم نمی خواست با ی حرف بزنم. با این حال، با این که موسیقی صدایش طوری بود که حرصم را درمی آورد، ولی انگار قلبم را هم آرام می کرد.

جمشید خانیان - عاشقانه های یونس در شکم ماهی





اطلاعات

پریشب که دنبال سالن اجرا می گشتم، اشتباهی از در کناری رفتم تو. درحالی که ساختمون اداری بوده انگار. دو طبقه رفتم بالا و مجاب شدم اشتباه اومدم. برگشتنی، سر و صدای گفتگو از یه اتاقی می اومد که راجع به عماد نامی حرف میزدن. دو تا دختر و یه پسر بودن گمونم. پسره داشت می گفت از عماد لب گرفته و اینکه چیجوری بوده و اینا. دخترا هم آه و واه کنان بحث رو پیش می بردن. منم ماسک فیسم رو از تو کیفم درآوردم و زدم رو صورتم.

برگشتم پایین و سالن رو پیدا . تو سه چهار دقیقه ای که منتظر بودم در سالن باز بشه، تموم آدمایی که دور و برم بودن رو ورانداز . تا حالا تو زندگیم انقد پررو پررو به ی زل نزده بودم جدا. نمی دونم چرا انقد همشون برام جالب بودن. مثل آدمی می مونستم که چندماه تو یه جزیره وسط اقیانوس و به دور از اجتماع زندگی می کرده و الان می فهمه آدمایی غیر از مدل خودشم وجود دارن. توی سالنم قبل از شروع نمایش، این کارو ادامه دادم. یه دختره جیغ ن اومد و دست پسری که جلوم نشسته بود رو گرفت و گفت: «سلام فرزاااااد» فرزاد که داشت جواب اونو میداد، توجهم به کناریش جلب شد. دوست فرزاد باحال ترین موهای فرفری دنیا رو داشت که مثل یه بالش بالای کله ش هوا شده بود (و من خیلی خودمو کنترل که بهش دست نزنم).

خلاصه نمایش که شروع شد، ماسک فیسم رو برداشتم و گذاشتم تو کیفم. اجرا عالی بود و از اینکه بعد از چند سال دوباره یه محیط تئاتری اینطوری رو تجربه خیلی لذت بردم. از تماشاچی بودنمم لذت بردم. نه فقط نمایش، بلکه غالب آدمای سالن هم. و یه موج خوشبختی تو وجودم رها شده بود از اینکه چه خوب که جزوشون نیستم. ولی قدرت اینو دارم که در کنارشون خوش باشم.


+ دارم انقلاب می خونم. در واقع یه دور خوندم ولی مطمئنا اگه دوره نکنم، فردا به برگه ی سفیدم خیره میشم، خودکارمو ت میدم و حس می کنم کودن ترین آدم روی زمینم :|



اطلاعات

تقریبا یه ساعتی میشه که رسیدم خونه. از فکر این که امتحان فردا کنسله، یه حس آرامش آشنایی تو وجودمه که فقط ی می تونه درکش کنه که چهار تا امتحان تخصصی پشت سر هم و سه روز بعدش دو تا نچسبشو تو یه روز باهم داشته باشه و باید یادش بمونه برا امتحان اون درسی که قراره معرفی به بگیره، یه تاریخ اضافی مشخص کنه بعد از تموم شدن این ماه. همچین آرامشی تو وجودمه الان. و دارم سعی می کنم به تاریخ انقضاش فکر نکنم.


+ به آهنگ کره ای علاقمند شدم!

+ تنها امید به زندگیم در ماه آینده، سفر مشهدیه که با بچه ها قراره بریم.

+ گشنمه. حوصله ندارم غذا درست کنم. حدس می زنم اگه خوابگاهی می شدم و هم اتاقیم دلش به حالم نمی سوخت، تا الان از سوتغذیه جان به جان آفرین تسلیم کرده بودم.



اطلاعات

از کشفیات جدیدم، فولدر تلگرام دسکتاپه. از حدود یه سال پیش سراغش نرفتم. اومدم دیدم چه خبره... کلی ع و آهنگ م پیدا خلاصه. یه سری ع ا از چند برهه ی خاص پیدا که یه مدتی باعث شد تعطیل کنم و بشینم به مرور . این مرور ها نقش مهمی تو زندگی من داشتن همیشه. بعضیا اینجوری نیستن. بعضیا تصویر آینده براشون محرکه. برای من ولی... مرور گذشته.




+ اینو مامان برام فرستاده بود.


اطلاعات

  • منبع: http://sarainthefishsbelly.blogsky.com/1395/10/20/post-266/غوطه
  • مطالب مشابه: غوطه
  • کلمات کلیدی: مرور ,مرور ,پیدا
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

دف به ظاهر یه ساز سنتی به نظر می رسه. ولی در واقع میشه ازش به عنوان سلاح کشتار فردی استفاده کرد. به این طریق که به ح خو ده می گیری دستت و بعد از ناحیه ی کمان چنان می کوبونی تو دهن طرف که خون بپاشه و مجبور به پرداخت دیه بشی. عملکردش رو تضمین می کنم. هر چی سازتون مدل قدیمی تر و با چوبای اصیل تر باشه هم بهتر.



اطلاعات

آخرین ارسال ها