های تنهایی

هوالمحبوب از وقتی به یاد دارم، آدم رمانتیک و احساساتی بودم. همیشه دوست داشتم وقتی به مرحله تاهل برسم که طرف مقابل خودش منو انتخاب کرده باشه. از همون اول از ازدواج سنتی گریزان بودم. دوست نداشتم بدون عشق ازدواج کنم. عاشق شدن شبیه یک رویا بود برام. از وقتی هم که راهی شدم و ادبیات شد همه ی زندگی ام، این حسه روز به روز قوی تر شد. نمیدونم چرا ولی الان که در آستانه ی سی سالگی ام حس میکنم، عشق هایی که برام یه روزی رویا بود، دیگه رنگ و لعابش رو از دست داده. شاید دلیلش تجربه های تلخی بوده که خودم ب یا از اطرافیانم بهم منتقل شده. ما خیلی هامون تعریف درستی برای عشق نداریم. عشق برای ما توی شهید شدن و فدا شدن برای معشوق خلاصه شده. ولی من میگم عشق یعنی ح خوب باشه. اگه توی رابطه ای ح خوب نیست پس اون رابطه عشق نیست یه سرکاری تموم عیاره.
آدم وقتی سنش میره بالاتر، شناختش از خودش و آدم های اطرافش بیشتر میشه. نقطه ضعف ها و نقاط قوتش دستش میاد و ترس هاش رو می شناسه. با شناخت وارد رابطه شدن خیلی بهتره. حالا که دارم به گذشته فکر میکنم، به آدم هایی که انتخاب شون ن ، حس می کنم مسیر رو درست رفتم. حس بدی ندارم، در کل از خودم راضی ام. نقاط ضعف زیادی دارم که بهشون اشراف دارم ولی ازشون درس می گیرم.
به قول دوستم مژده انگار کم کم دارم بزرگ میشم. روزهایی بود توی زندگیم که قدرت تصمیم گیری نداشتم، یعنی می رسیدم خونه و خبر دار می شدم که فردا قراره برام خواستگار بیاد. بدون اینکه هیچ شناختی از طرف مقابل داشته باشم. ولی حالا در عرض هفته ی گذشته، دو تا خواستگاری رو کنسل ، چون حس با توجه به ویژگی هایی که دارن به درد من نمیخورن. اون جسارت لازم رو حس می کنم پیدا .
حالا می دونم دنبال چه جور آدمی هستم. به نظرم مردهایی که در آستانه ی چهل سالگی هستند، خونه و ماشین و زندگی رو به راهی دارن، چند زبان رو مسلط هستن، چهره ی شناخته شده ای از نظر اجتماعی هستند، وضع شغل و معیشت شون خیلی خوبه و در کل دنیا رو خیلی بهتر از من می شناسن به درد من نمیخورن!
کنار این جور ادم ها مخصوصا اگه عنصر خود شیفتگی رو هم داشته باشن، بهم خوش نمیگذره، همش حس میکنم یه آدم بی دست و پا و منفعلم که هیچ کار مثبتی تو زندگیم انجام ندادم. دنبال آدمی هستم که بهم نزدیک باشه، آدمی که خیلی ازم سرتره، منو به ستوه میاره!
گاهی وقت ها هم خسته می شم از این حجم عدم شناخت دختر و پسر از هم، آقایون محترم خواهش میکنم وقتی برای خواستگاری از یه خانومی تشریف می برین، یا یه قرار آشنایی با ی دارین، کمی به تیپ و ظاهرتون برسید، کمی دست و دل باز باشید، کمی اجازه بدین طرف مقابلم حرف بزنه. اینقدر از خودتون تعریف نکنید که طرف مقابل تو ذوقش بخوره! گاهی وقتها لازمه پولدار تر از چیزی که هستید نشون بدید، گاهی لازمه مبادی آداب باشید؛ باور کنید برخورد اول تا آ عمر تو ذهن آدم ها می مونه. کمی متشخص باشید.
خانم ها و آقایون محترم؛وقتی هم بعد از دیدار اول یا دوم به نتایج مثبتی نرسید، لازمه که به حکم ادب به طرف مقابل خبر بدید. چشم انتظار گذاشتن طرف مقابل دور از شان انسانیته!

اطلاعات

هوالمحبوب هنوز هم بهار زیبایی هایش را دارد؛ هنوز هم میتوان در آغوش اردیبهشت آسود؛ هنوز می توان به درخت های سبز، به گل های تازه رسته، به چمن های باران خورده، دل خوش کرد. هنوز فرصت هست برای نوازش ، برای بوسیدن، برای دلبری ؛ هنوز می توان صبح ها با لبخند راننده ها، انرژی گرفت؛ می توان پا به پای دویدن های ایلیا ذوق کرد و غرق خنده شد؛ هنوز می توان کتاب خواند و لذتش را به اشتراک گذاشت؛ هنوز می توان جنگید برای سهم بیشتر، می توان در کوچه های داغ بهاری راه رفت، باران را زندگی کرد، هوا را سرمستانه بلعید؛ زیباترین لباس های را پوشید، عطر زد، می توان ید برای تمام آهنگ های دنیا، می توان شب ها به عشق نوشتن بیدار ماند، ها عکاسی کرد، شعر گفت، شعر خواند، می توان زندگی را با عطر نان تازه لمس کرد، می توان خندید و غرق شد در دلخوشی های کوچک، در آستانه ی سی سالگی، اما دیگر نمی توان عاشق شد، دیگر نمی توان اعتراف کرد، دیگر نمی توان بلند بلند گفت«دوستت دارم» نمی توان شب ها تا دل صبح نجوای عاشقانه کرد و صبح ها با چشمان باز سر کلاس چرت زد، می توانم دنیا را فتح کنم حتی در سی سالگی؛ اما دست عشق را دیگر نمی توانم بگیرم و کشان کشان تا سی سالگی ام بیاوردم، تو انگار کن لبخند ها گوشه ی لب هایم می ماسد، انگار کن رمق پاهایم دیگر مثل گذشته ها نیست، دلم هزار شده است، و در هر اش تویی؛ تویی که در میان جانی.
# برای 29 سالگی ام 28# اردیبهشت # تولدم



اطلاعات

هوالمحبوب شاید خیلی هاتون اسم این کتاب پرفروش نمایشگاه امسال رو شنیده باشین. و شاید بعضی هاتونم تکه هایی از این کتاب رو توی نت مطالعه کردین. قهوه ی سرد آقای نویسنده، دومین کتاب چاپ شده ی روزبه معین است. نویسنده ای که بخش های زیادی از کتابش همزمان با چاپ کاغذی، توی فضای مجازی، دست به دست می شد. اغلب ما روزبه معین رو از صفحه های تلگرام و ایستاگرام شناختیم. این رمان دوست داشتنی رو نشر نیماژ چاپ کرده، و چاپ 16 ام اون توی  نمایشگاه کتاب در عرض چند روز ناپدید شد:)
شاید بهتره اینجوری قضاوت کنیم که روزبه معین بیشتر از کتابش از طریق نوشته های مجازی اش اسم و رسم پیدا کرد. به طوری که طرفدارای پر و پاقرصش چند ساعت توی صف زیر بارون و تگرگ ایستادن تا توی جشن امضای کتابش شرکت کنن. کتاب، داستان پریشانی های یک رو مه نگار و نویسنده به اسم«آرمان روزبه» است. کتاب با فلش بکی به گذشته ی آرمان شروع میشه و توی اون فلش بک، آرمان قصه ی عاشق شدنش رو تعریف میکنه. قصه ای که حول و حوش یه قطعه ی موسیقی میچرخه و در نهایت قصه ی اصلی بر محور همون قطعه شکل میگیره. نقطه ی قوت کار آقای معین، دیالوگ نویسی های معرکه و جذابه. روزبه معین، به تنهایی قادره داستانک های متنوعی رو از زبون آدم های قصه اش تعریف کنه و از این داستانک ها برای پیش برد قصه ی اصلی کمک بگیره. شخصیت های قصه جون دار و واقعی به نظر میرسن و خیلی راحت می تونی باهاشون ارتباط بگیری.
ذهن خلاق نویسنده و تصویرسازی هایی که شاید نظیرش رو کمتر کت بهت ارائه بده از جذ ت های خاص این کتابه. به قول خود نویسنده برای نویسنده  ی خوب بودن باید، مثل یک انسان کر و لال شنید، مثل یک انسان ن نا دید..... من از کلیت کتاب راضی بودم اما بخش های پایانی کتاب خیلی تو ذوقم زد.... نمیدونم شاید لازمه دوباره مرورش کنم. این کتاب رو صبح روز تولدم دست گرفتم و شب موقع خو دن تمومش کرد. خیلی حس خوبی بهم داد. بخونید و لذت ببرید ازش.

اطلاعات

هوالمحبوب
چند ماه آ سال 95 من خیلی آدم مز فی شده بودم. نشونه ی مز ف شدنم دور شدنم از خدا بود. همیشه همین بوده. زورم به بنده هاش نمی رسه با خدا قهر می کنم. روم سیاه میشه بابت معصیتی که می کنم؛ از خودش روم رو برمی گردونم. فکر می کنم تا وقتی توبه ام قبول نشده نباید برگردم سمتش. خیلی سخته تو ماهی که همه جا بوی عید میده، آماده ی یه اتفاق جدید باشی و دل بدی به زندگی و تو یه لحظه دوباره همه چی از هم بپاشه. اونایی که درد کشیدن می فهمن چی میگم. شده بودم شبیه بچه یتیم هایی که مدام چشم شون به دست بقیه ی بچه هاست که چی می پوشن و چی میخورن. زل میزدم و آه می کشیدم بابت نداشته هام. حس می ظلم بزرگی شده بهم. ولی حالا که خیلی منطقی دارم به زندگیم نگاه میکنم میبینم هیچی قرار نیست زمانی که من میخوام اتفاق بیوفته. خدا خودش بلده چیکار کنه که حالم خوب بشه. حالا خوبم نشد بدتر نشه. حتی اگرم بدتر شد بلده چیکار کنه که کم نیارم. زندگی رو دوست دارم، حتی اگه با درد بگذره. زندگی رو دوست دارم حتی اگه کم آورده باشم. زندگی رو میخوام یه جرو دیگه ای ادامه بدم از این 96 عزیز. جوری ادامه بدم که آ سالی غم تو چشمام موج نزنه و این گریه ها تموم بشه. دستم تو دست خدا باشه و برای غرق نشدن به خودش تکیه کنم. عید همتون مبارک دوست جونی های خودم آرزوی یه سال پر از لبخند و سلامتی و پول براتون میکنم زندگی تون زیر نگاه خدا پر برکت باشه ان شاءالله

اطلاعات

هوالمحبوب
مثل لالایی بارون سر گذاشتن تو بیابون مثل رد پای عاشق تو هجوم شوم تردید مثل هوای تازه تو شب تیره رسیدی خفه بودم از تباهی خسته بودم از سیاهی دست تو مرهم زخمام چشم تو جواب حرفام بودنت عین بهشته مثل آب برای تشنه زل بزن تو عمق چشمام پل بزن با موج موهام مرد تنهای کویری زنده باشی و نمیری باشی و بخندی با من باشی و ب ی با من هم قدت نبودم اما مقصدت نبودم اما خاطرت تا ابد عزیزه مثل یاد بهترین ها این بهاره تازه داره عطر تو برام میاره

اطلاعات

هوالمحبوب

دوازده روز است مدام یک بعض بیخ گلویم مانده،یک بغض بزرگ زشت که راحتم نمی گذارد.
نزدیک سال تحویل لباسی را که با هزار امید و آرزو و عشق یده بودم؛ از ته کمد کشیدم بیرون، قسم خورده بودم بعد از آن شب دیگر تنم نکنم، لباس را پوشیدم، رفتم جلوی آینه ایستادم، دستی به موهایم کشیدم، آرایش و نشستم کنار هفت سین، فکر می بالا ه این بغض لعنتی تمام می شود. این روزهای کشدار بد شگون که از اوایل اسفند مهمان قلبم شده است، با صدای در شدن توپ آغاز سال، تمام می شود. لباس های نو، نیم ساعت بعد دیگر تنم نبودند، خانه در وضعیت جنگ سرد بود، مامان و بابا خانه نبودند. مهمانی نبود، ص نبود و من پناه برده بودم به اتاقم و آرام و خفه مثل چند سال گذشته گریه می .
با خدا مهربان شده بودم، قرآن می خواندم و لا به لایش دیوان حافظ می گشودم و فال آن شب را میخواندم. مگر می شود حافظ هم دروغ بگوید؟ تا کی باید این نشدن ها، این نه آوردن ها ادامه داشته باشد؟ من هم مثل تمام آدم های دیگر دلم عید می خواست، دلم سرمست شدن از بوی بهار را می خواست. دلم خنده های از ته می خواست. تمام چیزی که می خواستم و نبود.
می خواستم عید را غرق شوم در کتاب هایی که یده ام و حتی لایشان را هم باز نکرده ام. میخواستم به آدم ها فکر نکنم. به خوب و بدشان فکر نکنم. میخواستم خودم باشم و خودم. ولی مگر می شد. آدم ها می آمدند و می رفتند و من نقاب شاد همیشگی را به صورتم می زدم و جلوی مهمان ها می چرخیدم. کارم خوب است، تصمیم به ادامه ی تحصیل ندارم، بازار کارم خوب است، قصد ازدواج ندارم، حالم خوب است .... یک مشت دروغ عوام فریب که عادت کرده ایم مدام به خورد هم بدهیم. تمام روزهای عید پای کامپیوتر نشستم و مقالاتی را که قرار بود کار کنم، آماده . چهل مطلب با موضوعات حال به هم زن که با دیدن تیتر هر کدام شان آه از نهادم بلند می شد. تمام عید عزاردار بودم و غمگین. مثل تمام سالهای گذشته، مثل تمام 28 سال گذشته، جز خانه ی چند آشنا، جایی نرفتیم. از شهر خارج نشدیم، از خانه خارج نشدیم و مدام مهمانی دادیم. مدام مریض شدم و مدام قرص و دارو و سرم به نافم بستند. حالا 12 روز از این سال وس نشان گذشته است. چهل مقاله را دیروز تحویل دادم. حتی یک خط کتاب نخوانده ام. حتی یک کار هیجان انگیز نکرده ام. کارهای مدرسه روی هم تلمبار شده است. و فردا باید یک وار لباس اتو کنم و از روز دوشنبه کارم شروع می شود. روزهایی که به عشقی ی یا چیزی از خواب بلند نشوی، همان بهتر که از خواب برنخیزی. سال من که نو نشد شما را نمیدانم.

اطلاعات

هوالمحبوب

پنجمین روز عید بود، توی خیابان ها بالا-پایین می رفتیم تا برسیم به خانه  ی پسر ام. توی محله ی قدیمی مان بودیم و من مثل همیشه با ذوق و شوق به در و دیوار و مغازه ها خیره بودم.
چشم که گرداندم به آن سمت پیاده رو، دختری را دیدم که با سرعت به سمت ما می دوید، گویی دارد از چیزی فرار می کند، دخترک 14-15 ساله به نظر می رسید،  نزدیک تر که شد دیدم مردی دنبالش است، مردی کوتاه قد و سیاه. ترس برم داشت، اولین نکته ای که به ذهنم رسید کودک آزاری بود. مردی خبیث دنبال دختری معصوم افتاده و دخترک دارد از دستش می گریزد. دخترک ترس زده در حال فرار بود که لای شمشاد ها با تکان دست مرد توی جوی آب ولو شد.
تمام وجودم ترس و انزجار بود. دلم به حال دخترک سوخت. مردی به سمت دخترک دوید. و شروع کرد با مرد مهاجم حرف زدن. من و مادر و خواهرم میخ شده بودیم وسط پیاده رو. پسر ی آب معدنی به دست از مغازه خارج شد، مثل تمام اتفاق های مشابه، کم کم حلقه ی مردم داشت تشکیل می شد که مرد قصه سعی کرد خودش را و دخترک را از زمین بلند کند.
نزدیک تر که رفتم حال بدم، بدتر شد. دخترک آشنا بود، مرد هم....
محدثه ی 18 ساله ی معصوم که در آواردگی و ترس کودکی اش را سپری کرده، محدثه ی بی نوا که کودکی اش را در آغوش ها گذرانده و از داشتن کانون گرم خانواده محروم بوده. حالا بعد از این همه سال که همه فکر می د زندگی دارد به رویش لبخند می زند، با پاهای ، لباس های خانه، با چادری روی سر، داشت از چیزی فرار می کرد. نمیدانم پدری را که اینگونه در تعقیبش بود را چه بنامم. مقصر، مجرم یا بی گناه. نمیدانم دلم برای کدام بسوزد؟ برای حیبیب که دختر جوانش در اوج زیبایی و جوانی این چنین مستاصل و درمانده از دستش می گریزد یا برای خود محدثه که بی گناه گرفتار شده است.
محدثه ای که دیدم همان دختر شاداب سال ها پیش نبود، بی نهایت لاغر و ضعیف، بی نهایت رنگ پریده، بیمار و ....
حبیب ناراحت بود که ما شاهد صحنه ایم، ما هم ناراحت بودیم که شاهد این صحنه ایم. برای محدثه ای که زندگی اش دستخوش خام کاری های پدر و مادرش شده است، برای آرزوهای سوخته اش برای جوانی اش دعا می کنم. آرزو می کنم روزهای خوب به زندگی اش برگردند و تن و روحش بیمارش سلامتی از دست رفته اش را دوباره باز یابد.
چه حال بدی بود، بعد از این صحنه رفتن به مهمانی، با اشک در چشم و بغض در گلو. لبخند زدیم و شیرینی خوردیم و حرف نزدیم. شاید حفظ این راز بیشتر از همه به نفع محدثه باشد. شاید....

اطلاعات


هوالمحبوب   وقت هایی که حالم خیلی خوبه قطعا یکی از این دو تا اتفاق برام افتاده: یا کتاب خوندنم منظم و روزانه پیگیری شده، یا رابطه ام با خدا خیلی خوب و تو دل برو شده:) این چند وقتی که غمگین و خموده بودم ماه هایی بود که کتاب نمیخوندم و با خدام تو ح قهر بودم. الان که نشستم به فکر از خودم خج کشیدم. منی که کتاب از دستم نمی افتاد حالا چند ماهه مداوم هست که لای هیچ کت رو به جز کتاب شعر باز ن و این تاسف باره. کتاب هایی که خوندم همشون در راستای کار مقاله ها بوده و چیزی بهم اضافه نکرده و من از این این بابت خیلی ناراحتم. خواهرم همیشه میگه حیف اون روزهایی که کتاب از دستت نمی افتاد گذشت و حالا رسیدی به جایی که دیگه الان گوشی از دستت نمی افتاده! و این یعنی خود سقوط. از نمایشگاه مهر ماه چندین کتاب از نویسنده های محبوبم یدم که به مروز زمان بشینم بخونم ولی به جز دو تاشون لای هیچ کدوم رو باز ن . چند تا کتاب هدیه گرفتم که اون ها هم نخونده تو قفسه ی کتابم نشستن. چند تا کتاب جدیدم که نقد هاشون رو خوندم هنوز فرصت ن بگیرم و مطالعه کنم. باید یه خونه ت ی اساسی م و توی این بهار دلچسب که از سوز سرما شب ها دارم یخ میزنم بشینم کتاب بخونم و کم کم اعتیادم به موبایل رو ترک کنم. روزهایی که میخونم و سرم تو کتاب و مجله است حالم خوبه و حس میکنم چیزی برای گفتن دارم. حس میکنم یه دنیای جدیدی کشف که میتونم درباره اش حرف بزنم ولی حالا ترجیح میدم سکوت کنم و سرم رو به کارهای دیگه ای گرم کنم. قول میدم پست بعدی که میذارم معرفی کتاب باشه
.

اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1396/01/18/حس-سقوط
  • مطالب مشابه: حس سقوط
  • کلمات کلیدی: کتاب ,ن ,حالا ,هایی ,خیلی
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هوالمحبوب
توی زندگی هر دختری مردی است که بودنش قوت قلبه. برای تک تک لحظه های خوبی که باهاش داشتیم. برای اخم های پیشانی اش، برای لبخندهای کمرنگ روی لبهایش. برای حضور قهرمانانه اش در زندگی تک تک مان. برای روزهایی که نگران نفس هایش بوده ایم. برای لحظه هایی که عصبانی اش کرده ایم. به خاطر تمام بودن هایی که حس ارزشمند بودن به ما تزریق کرده است. برای خاطر صلابت مردانه ی تمام پدران، همه ی مردان دوست داشتنی زمین، که دنیا را برای ن زندگی شان دلنشین تر می سازند. برای خاطر تمام مردان سرزمینم از کوچک و بزرگ. به حرمت نگاه هایی که نجیبند. دست هایی که پاکند. قدم هایی که استوارند. برای تمام مردان سرزمینم. که نگاه بان حریم مان هستند. که شکوه و صلابت مان از آنان است. و برای تمام مردان گذشته و حال و آینده، سلامت تن و روح، روزی حلال، صلابت روح و نجابت نگاه و فرشته هایی از جنس زن آرزومندم. فرشته هایی که شادی های زندگی شان را افزون سازند. فرشته هایی از جنس، همسر، خواهر، و دختر. نگاه خدا بدرقه ی راه تان.
+با تاخیر به مناسبت روز پدر +به یاد سربازان جان بر کف میرجاوه +با ادای احترام به تمام مردان شجاع وطنم

اطلاعات

هوالمحبوب
طبق قولی که 19 روز پیش به خودم و شما دادم، قرار بود پست بعدی درباره ی معرفی کتاب باشد. همین یک قول مصرم کرد کتابهای ناتمامم را تمام کنم و کتابهای جدید خاک خورده ام را که اغلب تحفه ی نمایشگاه هستند، ورق بزنم. کتاب بازی انگار دوباره در وجودم ریشه دوانده، تلگرامم به ح تعلیق درآمده به طوری که فقط ساعت یازده شب به بعد مدتی مشغولش می شوم، در مسیر برگشت از مدرسه، به جای چک گوشی، کتاب ورق می زنم.حس خوب و دلچسبی دارم. زندگی زیباتر شده و من خوشحالم از این تغییر خوبی که کرده ام. کت که چندین روز پیش تمام کرده ام ولی به خاطر یک سری دلمشغولی، فرصت نوشتن درباره اش را نداشتم«مونالیزای منتشر» نام دارد.  مونالیزای منتشر را شاهرخ گیوا(مرزوقی) نوشته است و نشر ققنوس آن را در سال 87 به چاپ رسانده است. این رمان، برنده ی جایزه ی مهرگان ادب و تقدیر شده ی جایزه ی واو می باشد. تمام چیزی که از کتاب می دانستم تحسین چند نویسنده ی صاحب نام بود و اسم عجیب کتاب. که میتوانست انگیزه ی خوبی برای یدنش باشد. و حالا حسی که در پایان کتاب دارم مثل اغلب کتاب ها، حسی مبهم توام با کمی حسرت بود.
خلاصه ی کتاب: «داستان از دوره ی قاجار شروع می شود. داستانی که با حکایت عشق و جنون فیروز خان مشیرال ه آغاز می شود و با داستان چندین نسل از نوادگانش ادامه می کند تا به زمان معاصر کشیده شود، چکیده و عصاره ی تمام  داستان، عشقی موروثی است که در افراد خاندان قیونلو رخنه می کند و در نهایت به جنون می رسد.»  معرفی: داستان در نه فصل روایت می شود، هر فصل راوی مخصوصی دارد، و روایت ها در ظاهر از هم جدا به نظر می رسند و شکل و شمایل یک داستان کوتاه را دارند اما هر داستان پیوندهایی با سایرین دارد و به نوعی رشته های در هم تنیده ای را تشکیل می دهد که مثل تکه های یک پازل رمان را سر و شکل می بخشند. روایت فصل اول و دوم که آغاز ماجراست و داستان عشق جد خاندان قیونلو به دختری ابخازی را بیان می کند، بسیار دلچسب از کار در آمده است. نثر داستان به خوبی به سبک آن دوره وفادار مانده است و ثقیلی کلمات از حلاوت آن نکاسته است. همین دو فصل اول برای اثبات چیره دستی نویسنده  ی کتاب کافیست. اما متاسفانه هر چه به پایان نزدیک تر می شویم، آن تحلیل های بکر، تصویر سازی های جاندار، و روایت گری های پخته کمرنگ تر می شود. به طوری که در فصل مو ه، تنها شبهی از نویسنده در جلد کلمات دویده است و جانداری نیمه ی نخست کتاب از بین رفته است. نکته ای که شاهرخ گیوا به خوبی به آن توجه نشان داده، انتخاب اسامی شخصیت های داستان است. به جای رمان های امروزی که بی هیچ پشتوانه ای اسامی شیک را پشت سر هم ردیف می کنند، اسامی کتاب دقیقا منطبق بر سیر تاریخی داستان انتخاب شده اند. تک گویی ها، توصیف حالات عاشقانه و ای از روایت های تاریخی کتاب دلچسب و خواندنی است. کت است که پشیمان تان نخواهد کرد و مطمئنا دست خالی رهایتان نمی کند.
بخش های جذ از کتاب: ادامه مطلب

اطلاعات

هوالمحبوب در آستانه ی 30 سالگی دارم به این فکر می کنم که چرا همیشه خودم را ج آدم های اشتباهی کرده ام. برای هر ی که با او رابطه ای را آغاز میکنم، اهمیتی بیش از لیاقتش قائل می شوم و در آ کار این منم که بازنده ام. انگار فکر میکنم اگر این محبت های افراطی را در حقش نکنم او را از دست می دهم. همیشه حس خلا در وجودم دارم و فکر میکنم که منم که نیازمند دوستی دیگرانم. فکر میکنم دیگران هیچ نیازی به من ندارند و اگر من برایشان سنگ تمام نگذارم می روند و این دوستی برای همیشه تمام می شود. هیچ نمی تواند اذعان کند که بی عیب است و هیج خصیصه ی رفتاری بدی ندارد. من هم دارم، خیلی بیشتر از خیلی ها. اما این را می توانم به جرات بگویم که برای رفاقت سنگ تمام میگذارم. هیچ وقت دوستانم از من نه نشنیده اند. تا توانسته ام به داد تک تک شان رسیده ام. گاهی حتی بیش از توانم. امروز اما سر یک اتفاق تصمیم جدی گرفتم که به یک دوستی شش ساله پایان دهم. دوستی که مثل دوستی های دیگر نبود. طرف مقابل برایم خیلی مهم شده بود. اما حالا دیگر به این نتیجه رسیده ام که نباید به دیگرانی که مدام دور و برم می پلکند و حالم را بد می کنند بها بدهم. نباید اجازه دهم که حریمم ش ته شود و سکوت کنم آن هم به خاطر ترس از دست دادن طرف مقابلم. ظهر که بعد از یک دعوای جانانه با دوست شش ساله ام به خانه رسیدم، به شدت ناراحت بودم. مدام به این فکر می که من چه اشتباهی که او چنین برآشفته شد؟! فکر می که او حق نداشت چنین رفتاری با من داشته باشد. ولی حالا می گویم حق داشته و انجام داده. این منم که راحت می بخشم، راحت چشم می بندم روی اشتباهات آدم ها. زیادی مهربانم برای دوستانم. گاهی این زیادی مهربان بودم رنگ و بوی یت می گیرد. از دست خودم ناراحتم. از رفتارهایم به تنگ آمده ام. حس میکنم نیاز به یک تغییر اساسی دارم.

اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1396/02/14/دل-تکانی
  • مطالب مشابه: دل تکانی
  • کلمات کلیدی: دوستی ,میکنم ,خیلی ,تمام
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هوالمحبوب
داشتم کلیپی را از معدن آزادشهر تماشا می ، همان ساعاتی که به بازدید از معدن رفته و کارگرانی که دل پری دارند، حس از خج رئیس جمهور در می آیند!
خیلی دلم می خواست در آن لحظه آن جا بودم و برای آن معدن کار شجاعِ داغ دیده هورا می کشیدم. هر چند هورا کشیدن من و امثال من، برای درد های این جماعت کار حقیری است. مرد می خواهد جلوی رئیس جمهور بایستی و حرف دلت را با اشک و آه بزنی و نترسی از عاقبت کارت. سالهای متمادی است که در این کشور انتخابات برگزار می شود و عده ای احساس تکلیف می کنند و دم انتخابات یاد دردهای مردم می افتند. عده ای خود را دایه ی مهربان تر از مادر قلمداد می کنند و سلامت را گرم تر پاسخ می دهند! اما ما دیگر یاد گرفته ایم سلام گرگ ها بی طمع نیست! کارگر معدن 17 ماه آزگار حقوق نگرفته و استثمار می شود، جنازه های رفقایش زیر آوار بی کفایتی مدیران مان مانده است. رئیس جمهور و و مدیری که در کاخ های میلیاردی زندگی می کنند معلوم است که معنای غم نان را نمی دانند! مرد باشی و 17 ماه با سیلی صورت سرخ کنی و آ ش زیر بار بی مبالاتی بالا دستی ها شهید شوی و ی شهیدت ننامد. ی حتی برایت تشیع جنازه ی با شکوه تدارک نبیند. غم مردم فرو دست را سال هاست تنها دم انتخابات خورده اید. ما یاد گرفته ایم سهم مان از سفره ی انقلاب پدر و مادر هایمان، دویدن و نرسیدن باشد. یاد گرفته ایم کار کنیم برای فربه شدن شکم های بالا دستی ها، برای اینکه فرزندان شما بورسیه شوند و در های بلاد کفر آماده ی تصدی پست های مدیریتی، پس از پدران شان شوند. یاد گرفته ایم سهم مان بیکاری و فقر و نداری باشد، تا شما هر روز بر متراژ کاخ هایتان و بر صفرهای حساب های خارجی تان بیفزایید و برای مان پز دینداری بردارید! تمام دویدن ها و عرق ریختن ها مال ما و پدران مان. شما بمانید و تکلیف شرعی تان و سفره ی انقلاب. باشد که در روزگاری رو در روی این مردم رنج کشیده بایستید به تاوان. باشد که دیداری تازه کنیم در ترازوی عد ی که جایگاه واقعی مان را تعیین کند. ما که به هیچ کدام تان اعتمادی نداریم. نمیتوانیم باور کنیم که ی برای بهبود وضعیت مان احساس تکلیف کند! روزگاری است که میخواهیم رئیس جمهور برای مان هیچ کاری نکند، یعنی واقعیتش کاری به کارمان نداشته باشد. که هر که آمد تنها گرانی ها بیشتر شد، هر که رفت کارخانه های بیشتری فلج شدند و هر که دم از عد زد فاصله های طبقانی بیشتر شد. نمیخواهیم چیزی را تغییر دهید فقط دست از سر این ملت بردارید!

اطلاعات

هوالمحبوب همیشه از دیدن کتابهای تازه چاپ شده، به وجد میام. اینکه جزو اولین خواننده های یک اثر باشی جدا خوشحال کننده است. شاید دلیلش همین بود که بدون اینکه فریبا رو بشناسم و مطالب وبلاگش رو درست و حس دنبال کرده باشم؛ مشتاق شدم که کتابش رو یداری کنم. حالا بماند که چه مکافاتی کشیدیم من و نیلوفر(همون نیکولای آبی) تا فریبا جان کتاب رو به دستم برسونه. داستان این پست، داستان معرفی کتاب سنجاب ماهی عزیزه. نام کتاب: سنجاب ماهی عزیز، نوشته ی فریبا دیندار، نشر هوپا، تصویرگر: مرجان ثابتی
کتاب، داستان دختر نوجوانی است که پدرش در دریاچه غرق شده است، اما او به دلیل روح حساس و ذهن خیال پردازش، اینطور تصور می کند که پدرش تبدیل به یک ماهی شده است! سنجاب ماهی عزیز داستان دختری خیال پرداز، گریزان از مدرسه، خلاق و البته منزوی است، که ترجیح میدهد وقتش را با هر چیزی غیر از مدرسه رفتن سپری کند. نینا اسدی، روی اسم آدم ها حساس است و از نامی که پدر و مادرش برایش انتخاب کرده اند ناراحت است، ترجیح میدهد بقیه او را سنجاب ماهی صدا بزنند نه نینا! نینا نسبت به محیط اطرافش بی نهایت حساس و دقیق است، انسان ها را بر اساس رفتارها و نگاهش شان توصیف و نام گذاری می کند. داستان در همان ابتدا مرا به شدت به یاد کتاب عزیز کنسرو غول می انداخت، شباهت هایی که بین توکا و نینا، به عنوان قهرمان این کتابها، وجود دارد.خیال پردازی ها، پدری که هر دو از دست داده اند، مادرهایی غمگین و تا حدودی افسرده و موجودات خیالی که به زندگی هر دو راه پیدا کرده اند. نوشته های فریبا را در وبلاگش اگر دنبال کرده باشید می دانید که ساده و روان و یکدست می نویسد، همین سبک را در اولین رمانش نیز رعایت کرده است. داستان بسیار خوش خوان، روان و دوست داشتنی است. تصویرگری های مرجان ثابتی به زیباتر شدن کتاب بسیار کمک کرده است. کتاب طرح جلد زیبایی دارد که مشخص است رویش فکر شده است. و نام جذ که بی شک خلاقیت نویسنده اش را نوید می دهد. داستان را دوست داشتم، در واقع از وقتی معلم شده ام، به کتابهای نوجوان علاقه ی بیشتری پیدا کرده ام. حس می کنم هر کدام از ما تکه ای از وجودمان را در کتابهای نوجوان پیدا خواهیم کرد. بخش هایی از شخصیت ما در این کتابهاست که شاید خودمان جرات آشکار ش را نداشته باشیم. قصه ی سنجاب ماهی عزیز، قصه ی نینای تنهای غمگینی است، که در بازار روز میان بساط ماهی ها، دنبال پدرش می گردد به خیال اینکه او ماهی شده است و نگران است که مبادا یک روز به تور یکی از صیادها گیر کند و به فروش برسد! قصه درباره ی تصورات ماست از محیط زجرآور مدرسه و ساعت هایی که به اعتقاد خیلی هایمان در آن به هدر داده ایم. قصه درباره ی معلمای نیناست که هر کدام شان به نوعی ملکه ی عذاب نینا هستند. تنها ایرادی که میتوانم به محتوای کتاب بگیرم، تصویری است که نویسنده از مدرسه و معلم ها برایمان ساخته است، شاید اگر معلم نبودم میتوانستم با این بخش کنار بیاییم. اما واقعیت این است که مدارس ما هرچند از تصویر آرمانی مان بسیار دور اند؛ اما اینقدرها هم که نویسنده تصویر کرده محیط عذاب آوری برایمان نبوده است. معلم ها هم به این تلخی و بداخلاقی نیستند باور کنید! تصورم این است که نویسنده در به تصویر کشیدن شخصیت معلم، و توصیف حال و هوای مدرسه بیش از حد اغراق کرده است. کتاب چند غلط تایپی هم داشت که امیدوارم با ویرایش جدید در چاپ های بعدی اصلاح شود. برای نویسنده ی جوانش هم آرزوهای خوب دارم و امیدوارم کتابهایش تند تند به چاپ برسند.

اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1396/02/21/سنجاب-ماهی-عزیز
  • مطالب مشابه: سنجاب ماهی عزیز
  • کلمات کلیدی: کرده ,ماهی ,کتاب ,داستان ,سنجاب ,است، ,سنجاب ماهی ,ترجیح میدهد ,پیدا کرده ,ماهی عزیز ,کتابهای نوجوان
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

جستجوهای اتفاقی