های تنهایی

هوالمحبوب


شاید اگر اون پست گذاشته نمی شد خیلی از اتفاق ها اون جوری که  باید رخ نمیدادن. ممنون که هستید و حمایتم میکنید و براتون مهمم. از دوستان عزیزی که کامنت خصوصی دادن ویژه تشکر میکنم.

اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1395/12/15/تمام
  • مطالب مشابه: انرژی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هوالمحبوب


بهار عزیز سلام
میدانم که در شلوغی های آمدنت خیلی ها حواسشان به تو نیست، گم شده ای وسط این همه حس مبهم. ی دستت را نمیگیرد و مثل عروس های عزیز کرده بر صدر مجلس نمی نشاندت. ما داغ داریم بهار عزیز. داغدار نیامدن ها، نبودن ها و بی خبر رفتن ها.
میدانم که میدانی برای آمدن هیچ بهاری چشم انتظاری کافی نیست. بهار را باید زندگی کرد. بهار را باید سرمست بود. بهار فصل زندگی است، فصل عاشقی است و غرق در خوشی ها شدن.
امسال دلمان را ش تند، مسافران مان به مقصد نرسیده پر کشیدند، جوانان مان در میان شعله های آتش غیرت سوختند، شاعرانمان شاعرانه عروج د و بزرگترهایمان تنهایمان گذاشتند. مردهایمان به شمار کمتر شده اند و زن هایمان پیرتر.
خنده هایمان در نطفه خفه شد، اشک هایمان را لای نان پیچیدیم و بغض هایمان را به زور آه فرو دادیم. ما عزاداری هایمان هنوز تمام نشده بود که آمدی. میدانم که برای بهار عزیزکرده رسیدن به سرزمین به سوگ نشسته چقدر دردناک است. اما ما چشم به راه تویم و منتظر سوغات.
برایم یک بغل خنده بیاور. برایمان یک بقچه دلخوشی، یک برق چشم، یک دعای از سر شوق، برایمان آب و آفتاب و نور. برایمان فراوانی و وسعت روزی بیاور. دلمان دیر زمانی است که پژمرده است.
لطفا آنقدر خوب باش که بتوانیم تمام غصه هایمان را در آغوش تو گریه کنیم و دل سبک کنیم.
لطفا آنقدر خوب باش که منت بهار دیگری را نکشیم. بگذار امسال سال ما باشد. بی هیچ ردی از اشک بر گونه هایمان، بی هیچ آه از سر درد، بی هیچ چشم به راهی و حسرت به دلی.
به سفره هایمان رونق، به پدرانمان عزت، به مادرانمان دلخوشی، به جوانانمان عشق با آبرو، به کودکانمان خنده های از ته دل، به تمام مان عاقبت به خیری.
بهار عزیز ما چشم به راه آمدنت هستیم حتی با تمام خستگی هایمان....

اطلاعات

هوالمحبوب


چند ماه آ سال 95 من خیلی آدم مز فی شده بودم. نشونه ی مز ف شدنم دور شدنم از خدا بود. همیشه همین بوده. زورم به بنده هاش نمی رسه با خدا قهر می کنم. روم سیاه میشه بابت معصیتی که می کنم؛ از خودش روم رو برمی گردونم. فکر می کنم تا وقتی توبه ام قبول نشده نباید برگردم سمتش. خیلی سخته تو ماهی که همه جا بوی عید میده، آماده ی یه اتفاق جدید باشی و دل بدی به زندگی و تو یه لحظه دوباره همه چی از هم بپاشه. اونایی که درد کشیدن می فهمن چی میگم. شده بودم شبیه بچه یتیم هایی که مدام چشم شون به دست بقیه ی بچه هاست که چی می پوشن و چی میخورن. زل میزدم و آه می کشیدم بابت نداشته هام. حس می ظلم بزرگی شده بهم. ولی حالا که خیلی منطقی دارم به زندگیم نگاه میکنم میبینم هیچی قرار نیست زمانی که من میخوام اتفاق بیوفته. خدا خودش بلده چیکار کنه که حالم خوب بشه. حالا خوبم نشد بدتر نشه. حتی اگرم بدتر شد بلده چیکار کنه که کم نیارم. زندگی رو دوست دارم، حتی اگه با درد بگذره. زندگی رو دوست دارم حتی اگه کم آورده باشم. زندگی رو میخوام یه جرو دیگه ای ادامه بدم از این 96 عزیز. جوری ادامه بدم که آ سالی غم تو چشمام موج نزنه و این گریه ها تموم بشه. دستم تو دست خدا باشه و برای غرق نشدن به خودش تکیه کنم.

عید همتون مبارک دوست جونی های خودم

آرزوی یه سال پر از لبخند و سلامتی و پول براتون میکنم

زندگی تون زیر نگاه خدا پر برکت باشه ان شاءالله


اطلاعات

هوالمحبوب


مثل لالایی بارون

سر گذاشتن تو بیابون

مثل رد پای عاشق

تو هجوم شوم تردید

مثل هوای تازه

تو شب تیره رسیدی

خفه بودم از تباهی

خسته بودم از سیاهی

دست تو مرهم زخمام

چشم تو جواب حرفام

بودنت عین بهشته

مثل آب برای تشنه

زل بزن تو عمق چشمام

پل بزن با موج موهام

مرد تنهای کویری

زنده باشی و نمیری

باشی و بخندی با من

باشی و ب ی با من

هم قدت نبودم اما

مقصدت نبودم اما

خاطرت تا ابد عزیزه

مثل یاد بهترین ها

این بهاره تازه داره

عطر تو برام میاره



اطلاعات

هوالمحبوب

گاهی تنهایی بغض کالی است که بیخ گلویت چسبیده و رهایت نمیکند، گاهی شیطنت چشم های دخترکی معصوم است که میدود قاطی بازی پسربچه ها، گاهی اما تنهایی ، خنده های سرشاری است که پاشیده می شود توی صورتت و تو نمیدانی که در عمق هر لبخند کش داری چه غمی نهفته است. توی تنهایی های هر زنی باید مردی باشد که او را بلد باشد، تمام چم و خم روحش را بشناسد و بداند بدقلقی هایش، بچه بازی هایش، لج بازی هایش، از سر تنهایی و دلتنگی است. کاش همیشه ی باشد که بی بهانه در آغوشت گیرد و رهایت نکند.
تمام ترس زن های عاشق از تمام شدن است. گاهی اما باور نمیکنی و تمام می شود. گاهی اما سراسر دردی و ی ح را نمی پرسد.

اطلاعات

هوالمحبوب


شاید اگر اون پست گذاشته نمی شد خیلی از اتفاق ها اون جوری که  باید رخ نمیدادن. ممنون که هستید و حمایتم میکنید و براتون مهمم. از دوستان عزیزی که کامنت خصوصی دادن ویژه تشکر میکنم.

اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1395/12/15/تمام
  • مطالب مشابه: انرزی
  • کلمات کلیدی:
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.
هو المحبوب

من چیز زیادی نمیخواستم، از صرافت عاشقی افتاده بودم که تو رسیدی، خنده هایم را جمع کرده بودم توی بقچه و گذاشته بودم توی پستو که تو رسیدی، داشتم به عادت های بدم خو میگرفتم که رسیدی. رسیدی و خنده های مردانه ات مسحورم کرد. رسیدی و غم ها مجال خوش ی نیافتند. رسیدی و در یک چشم بر هم زدن تمام دلم را صاحب شدی. نه انگار که غریبه ای. انگار که از ازل با من زاده شده ای. نه انگار که چند باری بیشتر ج دل هم نشده ایم. تو بگو سالها.

آشنایی که از پس یک کوچه رسید. جرقه ای در دل یک شب ظلمانی. تو نور بودی. نور هستی. نور خواهی بود. روشنایی که بی عشق معنا ندارد. و تو خود خود تفسیر عشقی. به حرمت کلمه که زاده شد بین من و تو. به حرمت غروب مقدسی که نفس به نفس گذر مش. امتداد زندگی را گره زده ام به زلف تو. که تا باشم و باشی از عشق بگوییم و قصه ها و آواز ها ساز کنیم. بمان برای من که سخت محتاج مردانگی ام. بمان برای من که سخت دلتنگ در آغوش تو نم. بمان برای من پیک بهار من.


اطلاعات

هوالمحبوب


هوس عاشقی به سرم زده است. هوس اینکه دستهایی را هوس کنم . هوس کرده ام دلم بلرزد برای ص که مرا شیطنت آمیز به نام می خواند. هوس شیطنت کرده ام، که آتشی بسوزانم و مثل بچگی هایم مخفیانه بنشینم و گرمی اش را تماشا کنم و ببینم که چطور مرد همسایه فحش می دهد به زمین و زمان " کدوم احمقی این آتیشو روشن کرده "

هوس کرده ام احمق شوم و جلوی مرد همسایه بایستم، شکلک درآورم و با رضایت و نیشخند بگویم " خوب ، خوب "

گیریم که شیطنت من دست و دل تو را سوزانده باشد، یار غار قدیمی، هوس کرده ام به زخم دست های تو هم بخندم . 

هوس کرده ام سودای پیشرفت و آن مهاجرت لعنتی را در گنجه بگذارم و "وطنی" دلبری کنم و آی بخندم به لهجه شیرین عشق!

هوس کرده ام به گندمزار کودکی برگردم و این بار رد نگاه باد را بگیرم برسم به دیاری که به من یاد دهد دوست داشتن، زیباست. 

هوس کرده ام عاشقی را، آی مرد خوش صدای میدان، کمی دیوانه تر بیا.


از اینجا: ماری جوانا


اطلاعات

هوالمحبوب


روزی را تصور میکنم که می آیی، می آیی برای ماندن در کنار دلتنگی هایم. روزی که صبحش سبزرنگ است و غروبش سرخی بی نهایتی دارد، است اما دلگیر نیست. می آیی تا تمام قندهای عالم را در دلم آب کنی. اما تصورت که میکنم دیگر مثل قدیم تر ها لبخندم پت و پهن نیست. دلم غنج نمی رود برای در آغوش کشیدنت. دلم حتی برای یک دل سیر نگاه ت هم تنگ نشده است. می آیی، رنگ و نور می پاشی. دل دل می کنی که از من اب و ویران یک عاشق جانی بسازی. جانان من ولی من دلم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام. در تمام روزهایی که دست های یخ زده ام را در جیب های پ و فرو می و در مسیر برگشت به تمام زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. در تمام صبح هایی که با چشم های سرخ شده بیدار می شدم و دنبال بهانه ای برای این همه نبودن میگشتم. تمام روزهایی که گذشت و طی شد و تو نیامدی، جوانی من بود. واپسین روزهای زمستان است و جوانی من در آستانه ی غروبی دلگیر. دیگر عادت کرده ام شبهایم را چگونه صبح کنم که دردش کمتر باشد. عادت کرده ام از مسیرهایی بروم که مجبور نباشم سرم را برای ندیدن خنده های عاشاقنه کج کنم. بلد شده ام با دلم راه بیایم و رامش کنم. بعد عمری که به تنهایی گذشت، آمدن چیزی را تغییر نخواهد داد. من سالهاست ایمان را به معجزه از دست داده ام. از همان زمانی که آدم ها به جای خدا نشستند و برای من از احتمالات سخن گفتند. برای من حرف زدن از تقدیر بی فایده است.....



شانه ات را دیر آوردی ســرم را بــــاد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد


با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیــــر کردی نیمـه ی عاشق ترم را باد برد

(حامد عسکری)


اطلاعات

هوالمحبوب

گاهی تنهایی بغض کالی است که بیخ گلویت چسبیده و رهایت نمیکند، گاهی شیطنت چشم های دخترکی معصوم است که میدومد قاطی بازی پسربچه ها، گاهی اما تنهایی ، خنده های سرشاری است که پاشیده می شود توی صورتت و تو نمیدانی که در عمق هر لبخند کش داری چه غمی نهفته است. توی تنهایی های هر زنی باید مردی باشد که او را بلد باشد، تمام چم و خم روحش را بشناسد و بداند بدقلقی هایش، بچه بازی هایش، لج بازی هایش، از سر تنهایی و دلتنگی است. کاش همیشه ی باشد که بی بهانه در آغوشت گیرد و رهایت نکند.
تمام ترس زن های عاشق از تمام شدن است. گاهی اما باور نمیکنی و تمام میشود. گاهی اما سراسر دری و ی ح را نمیپرسد.

اطلاعات

هوالمحبوب


امروز که در مسیر برگشت توی بی آر تی نشسته بودم و مدام گوشی را چک می و عجله داشتم که به بازی حساس امروز برسم؛ یک آن چشمم رفت سمت صندلی جلویی، تو قسمت مردانه. پسرو دختری توی صندلی فرو رفته بودند و غرق خنده و صحبت بودند. حس عاشقانه ای میان شان موج میزد. نیم رخ دختر را میدیدم که با پ وی قرمز رنگ و شالی سیاه و قرمز دلبری می کرد. یک آن که صورت دختر برگشت سمت من، شناختمش. آیلین بود. با همان دندان های گوشی و لبهای قلوه ای، با همان خنده های با نمک آن وقت ها. با همان صورت سبزه ی بانمک. همان وقت ها که ترانه ی جزیره ی قمیشی را دو نفره میخو م و مینو روی میز ضرب میگرفت و پریسا عربی می ید. هیچ چیزمان به هم نمیخورد. آهنگ مینو آذری بود، آواز ما فارسی و پریسا عربی. ولی همان یک ربع زنگ تفریح را غرق لذت میشدیم جوری که انگار در مسابقات دادیان شرکت کرده ایم!

نمیدانستم در آن لحظه ی خاص چه باید م. منتظر بودم چشم هایش را بدوزد در چشم هایم تا بغلش کنم و ببوسمش و بگویم من هنوز همان نسرین آن روزهایم. اهل رفاقت و پایه برای دیوانه بازی. حتی اگر کل کلاس هم صدا بگویند که آلبوم ممنوعه ی نرگس را من به خانم اسدی لو داده ام. حتی اگر نور چشمی معلم ها باشم. هنوز هم با شیطنت لژ نشین ها عیاق ترم تا با سوسول بازی های ردیف  اولی ها.

بغلش کنم و برای دوباره یافتنش ابراز سندی کنم. اما وقتی من داشتم خاطرات سه سال دبیرستان را توی ذهنم مرور می ، آیلین و عشقش دست توی دست هم و خنده کنان دور شدند.

تا رسیدن به خانه به این فکر می که اگر من جای آیلین بودم چه واکنشی نشان میدادم؟!

برای آن چشم هایی که پر از خنده بود؛ دیدن یک دوست قدیمی میتوانست خوشحال کننده باشد یا برای منی که چشم هایم نمیخندد؟! چرا نرفتم دنبالش تا بغلش کنم و بگویم هنوز آن خاطره ی سال 84 را نگه داشته ام که توی کتاب دینی ام نوشت بودی هنوز ترانه ی جزیره را به یاد تو میکنم. هنوز هم پای کل کل که میرسد، تو تمام قد جلویم می ایستی و آن بیت ترانه ی عصار که من میگفتم و تو جوابم را میدادی......

هنوز شماره ی خانه  ی مادرت را دارم حتی اگر ی پشت خط، صدای مرا نشناسد.


+خیال نکن نباشی بدون تو می میرم/ گفته بودم عاشقم خب حرفمو پس میگیرم



اطلاعات

هوالمحبوب


روزی را تصور میکنم که می آیی، می آیی برای ماندن در کنار دلتنگی هایم. روزی که صبحش سبزرنگ است و غروبش سرخی بی نهایتی دارد، است اما دلگیر نیست. می آیی تا تمام قندهای عالم را در دلم آب کنی. اما تصورت که میکنم دیگر مثل قدیم تر ها لبخندم پت و پهن نیست. دلم غنج نمی رود برای در آغوش کشیدنت. دلم حتی برای یک دل سیر نگاه ت هم تنگ نشده است. می آیی، رنگ و نور می پاشی. دل دل می کنی که از من اب و ویران یک عاشق جانی بسازی. جانان من ولی من دلم را خیلی وقت است که فراموش کرده ام. در تمام روزهایی که دست های یخ زده ام را در جیب های پ و فرو می و در مسیر برگشت به تمام زمین و زمان بد و بیراه می گفتم. در تمام صبح هایی که با چشم های سرخ شده بیدار می شدم و دنبال بهانه ای برای این همه نبودن میگشتم. تمام روزهایی که گذشت و طی شد و تو نیامدی، جوانی من بود. واپسین روزهای زمستان است و جوانی من در آستانه ی غروبی دلگیر. دیگر عادت کرده ام شبهایم را چگونه صبح کنم که دردش کمتر باشد. عادت کرده ام از مسیرهایی بروم که مجبور نباشم سرم را برای ندیدن خنده های عاشاقنه کج کنم. بلد شده ام با دلم راه بیایم و رامش کنم. بعد عمری که به تنهایی گذشت، آمدن چیزی را تغییر نخواهد داد. من سالهاست ایمان را به معجزه از دست داده ام. از همان زمانی که آدم ها به جای خدا نشستند و برای من از احتمالات سخن گفتند. برای من حرف زدن از تقدیر بی فایده است.....


اطلاعات

هوالمحبوب


گاهی وقت ها که چیزهای مهمی را از دست میدهیم میچسبیم به چیزهای بی اهمیت و سعی میکنیم برای خودمان عزیزشان کنیم. شاید کانال تلگرامی همین حکم را برای من داشته باشد.

یک سال پیش بود که بهار پیشنهاد ایجاد یک کانال برای نشر نوشته ها و معرفی کتاب هامون رو داد و چند روز بعد نویسندگان جوان متولد شد.

من و بهار جزو دیوونه های کتاب بودیم و دوست داشتیم این عشق به کتاب رو با بقیه تقسیم کنیم. هدف اصلی مون توی کانال انتشار نوشته های خودمون بود میخواستیم ادای نویسنده ها رو در بیاریم.

توی یک سال گذشته برای کانال خیلی تلاش  کردیم. نوشتن، دنبال سوژه گشتن و اضافه نویسنده های جدید. ولی متاسفانه هر کاری کردیم نشد که نشد. قصه ی ما و نویسندگان جوان انگار داره به بن بست میخوره. من دارم آ ین تلاشم رو برای احیای کانال مون میکنم. انگار زنده شدن دوباره ی اون یه جرقه ی کوچیک رو توی زندگی منم روشن میکنه.

نویسندگان جوان مجموعه ای از اشعار شاعران معاصر و کهن، مطالب روانشناسی و معرفی کتاب و گاهی فان هست و لا به لای اون ها نوشته های من و گه گداری ادمین های دیگه.

خوشحال میشم توی کانال هم میزبان شما باشم. youngwriters@


اطلاعات

هوالمحبوب


بعد از مدتها دوباره مینویسم و هی فکر میکنم که چرا من وقتی میخواهم حتما در یک روز خاص، در یک ساعت خاص،  پست؛ نمیتوانم چیزی بنویسم!؟

چند روز پر استرس را پشت سر گذاشتم تا به دیروز برسم. که میان ترس از آمدن و نیامدن سپری شد. قرار بود یک کار بزرگ را انجام دهیم و برای اولین بار تمام مسولیت های یک کار بزرگ را یک تنه به دوش کشیده بودم. خیلی ها با جان و دل همراهم بودند، آمدند و بی منت زحمت کشیدند، ولی تمام نگاه ها به من بود، که چطور میتوانم بعد از تمام کارهای نصفه نیمه ای که رها کرده بودم، برای بار نخست یک وظیفه ی خطیر را به دوش بگیرم و بار بزرگی را به مقصد برسانم.

دیروز «اولین مجمع عمومی صنف معلمان غیر تی استان» بود. من هم به عنوان موسس صنف، رابط بین همکاران و اداره ی کار بودم. باید در این مجمع پنجاه نفر از همکاران، که مدارک عضویت داده بودند؛ حضور میداشتند، تا جلسه ی تصویب اساسنامه و انتخاب هیئت رییسه انجام شود؛ وگرنه تمام زحمت ها به باد میرفت. وسایل پذیرایی حاضر بود، اساس نامه تدوین شده بود، برگه های رای حاضر بودند، ولی تا ساعت ده هنوز به حد نصاب نرسیده بودیم. آن هم در شرایطی که سه نفر از همکارانم در کمال ناباوری نیامدند، در یک لحظه که پشت تریبون رفتیم و مشغول مطرح بندهای اساس نامه برای تصویب بودیم، یکهو گویا معجزه شد. در باز شد و هشت نفر وارد شدند، نه می شناختمشان و نه قبلا دیده بودمشان. یک نفر با یک تماس همه ی آنها را به سالن کشانده بود آن هم از وسط دوره های بدوخدمت! آمدند رای شان را دادند و بی سر و صدا رفتند.

به جز یک نفر از اعضا تمام حاضران به من رای دادند، من و معصومه که تمام مراحل را با هم پشت سر گذاشته بودیم به همراه یک نفر دیگر که نمیشناسمش و "امیدوارم بعدها دوست خوبی برای هم شویم" هیئت رییسه ی صنف معلمان استان شدیم.

بعد از شمارش آرا همه به من تبریک میگفتند، برای به عهده گرفتن منصبی که غیر از زحمت و دردسر و دوندگی هیچ سودی برایم نخواهد داشت، نمیدانم خوشحال باشم یا به نگرانی هایم دامن بزنم که قرار است من با این سیل وشان به کدام ساحل نجاتی برسم؟ از میان 3-2 هزار نیروی که در استان داریم من در لحظه های حساس همیشه تنها بودم و چشم به راه.

نمیدانم چقدر طول خواهد کشید تا صنف ما پا بگیرد و به دادن مزایا به اعضای خود بپردازد. فقط امیدوارم به دست های معجزه گر خدایم ایمان دارم. همان که در تمام لحظه های تلخ و ترش همراهم بوده و حمایتم کرده در حالی که لیاقتش را نداشتم.


+از نشانه‌های پیری زودرس این است که به‌محض‌اینکه می‌خواهید از چیزی خوشحال شوید، ترس همه‌ی وجودتان را می‌گیرد که مبادا روزی از راه برسد که این هم دیگر خوشح ان نکند...(نیلوفر نیک بنیاد)


اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1395/11/08/من-رییس-شدم
  • مطالب مشابه: من رییس شدم!
  • کلمات کلیدی: تمام ,لحظه ,زحمت ,بود، ,اساس نامه ,هیئت رییسه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هوالمحبوب


امروز که در مسیر برگشت توی بی آر تی نشسته بودم و مدام گوشی را چک می و عجله داشتم که به بازی حساس امروز برسم، یک آن چشمم رفت سمت صندلی جلویی، تو قسمت مردانه. پسرو دختری توی صندلی فرو رفته بودند و غرق خنده و صحبت بودند. حس عاشقانه ای میان شان موج میزد. نیم رخ دختر را میدیدم که با پ وی قرمز رنگ و شالی سیاه و قرمز دلبری می کرد. یک آن که صورت دختر برگشت سمت من. شناختمش. آیلین بود با همان دندان های گوشی و لبهای قلوه ای با همان خنده های با نمک آن وقت ها. با همان صورت سبزه ی بانمک. همان وقت ها که ترانه ی جزیره ی قمیشی را دو نفره میخو م و مینو روی میز ضرب میگرفت و پریسا عربی می ید. هیچ چیزمان به هم نمیخورد. آهنگ مینو آذری بود، آواز ما فارسی و پریسا عربی. ولی همان یک ربع زنگ تفریح را غرق لذت میشدیم جوری که انگار در مسابقات دادیان شرکت کرده ایم!

نمیدانستم در آن لحظه ی خاص چه باید م. منتظر بودم چشم هایش را بدوزد در چشم هایم تا بغلش کنم و ببوسمش و بگویم من هنوز همان نسرین آن روزهایم. اهل رفاقت و پایه برای دیوانه بازی. حتی اگر کل کلاس هم صدا بگویند که البوم ممنوعه ی نرگش را من به خانم اسدی لو داده ام. حتی اگر نور چشمی معلم ها باشم. هنوز هم با شیطنت لوژ نشین ها عیاق ترم تا با سوسول بازی های صف اولی ها.

بغلش کنم و برای دوباره یافتنش ابراز سندی کنم. اما وقتی من داشتم خاطرات سه سال دبیرستان را توی ذهنم مرور می آیلی و عشقش دست توی دست هم پیاده شدند و خنده کنان از دور شدند.

تا رسیدن به خانه به این فکر می که اگر من جای آیلین بودم چه واکنشی نشان میدادم؟!

برای آن چشم هایی که پر از خنده بود دیدن یک دوست قدیمی میتوانست خوشحال کننده باشد یا برای منی که چشم هایم نمیخندد؟! چرا نرفتم دنبالش تا بغلش کنم و بگویم هنوز آن خاطره ی سال 84 را نگه داشته ام که توی کتاب دینی ام نوشت بودی هنوز تران هی جزیره را به یاد تو میکنم. هنوز هم پای کل کل که میرسد وسط تو تمام قد جلویم می ایستی و آن بیت ترانه  یعصار که من میگفتم و تو جوابم را میدادی......

هنوز شماره ی خانه  ی مادرت را دارم حتی اگر ی پشت خط مرا نشناسد.


+خیال نکن نباشی بدون تو می میرم/ گفته بودم عاشقم خب حرفمو پس میگیرم



اطلاعات

هوالمحبوب


روزهای آغاز پاییز روزهای لحظه شماری برای تولد یک اتفاق شیرین است، دست هایی گرم، چشم هایی لبریز از شوق، جیب هایی برای دو نفر، هوایی تا ابد دو نفره، آرزوهایی که خاک نشوند....

اما تمام روزهای پاییز با دلتنگی و تنهایی سپری می شوند، دلت میگیرد در هوایی که نفس کشیدن هم برایت دردناک است، دلت به قدری تنگ میشود که احساس مرگ میکنی،

از وقت تلف ، از پست گذاشتن، از غیر مستقیم حرف دلت را زدن، از بی توجهی و هزار تا چیز دیگر به ستوه می آیی.

پاییز به نیمه می رسد و تو هنوز هم در لاک تنهایی ات فرو رفته ای، یک آن تصمیم میگیری بلند شوی و نفسی تازه کنی، از تاتی تاتی رفتن ایلیا ذوق کنی، دلت برای اولین برف پاییزی غنج بزند،

نفس های آ پاییز است و تو تصمیم میگیری کودک مرده ی درونت را دوباره زنده کنی،

آدم های دروغگوی گذشته را رها کنی، دروغ های عاشقانه را فراموش کنی، آدم هایی را که خلق شده اند برای نقش بازی به زباله دان تاریخ پرت کنی، تنهایی ح را خوب کنی،

نه اینکه ح خوب باشد، نه اینکه دردی در کنج دلت خانه نکرده باشد، نه اینکه دروغ ها درد نداشته باشد نه، صرفا به خاطر اینکه دلت به حال خودت و دل بی گناهت می سوزد، دلت از تمام لحظه هایی که بیهوده با گریه و اشک و ناله گذشته می سوزد،

بلند میشوی، زیر اولین برف پاییزی پیاده روی میکنی، برای کودک درونت پفک می ی و توی خیابان بلند بلند میخندی، رژ یاسمنی رنگ میزنی، به آرایشگاه میروی و زیباتر میشوی،

سوز زمستان را باید جور دیگری سپری کرد با آغوشی که خسته نباشد، با لبهایی که بی رنگ نباشد، با دلی که ش ته نباشد، زندگی ساختن است و دویدن و خسته نشدن.

دارم به تصمیم های بزرگ زندگی فکر میکنم، تصمیم که چند سال است توی ذهنم وول میخورد ولی جرات عملی ش را نداشته ام، باید کمی بزرگ شوم.....



اطلاعات

هوالمحبوب


ژیلا گفت: عشق خیلی جذابه. اینکه دست ی رو تو دست بگیری، اینکه با ی چای بخوری، اینکه ی باشه که شبهاتو باهاش تقسیم کنی.دوست داشتن حس معرکه ایه.
 ژیلا دختر چشم رنگی جذ بود با موهای با یک کلاه رنگی رنگی و یک کوله پشتی بزرگ، که با لهجه ی تهرانی حرف می زد، کنار دست من و الی نشسته بود و بی اجازه و خودمانی وارد بحث خصوصی مان شده بود.
الی خندید و تایید کرد.
و من به فکر فرو رفتم، داشتم به این فکر می که از تمام تصاویر عاشقانه ی جهان، تنها یک تصویر برایم تداعی کننده  ی عشق است؛تصویر دو دست گره خورده در هم.
نه دستی که آویزان بازوی مردانه ای شده نه دستی که به زور دست نه ای را در دست گرفته است. نه. تنها دستهایی که در هم فرو رفته اند و قفل شده اند در هم.
ژیلا با آن صورت زیبایش، یا آن تحصیلات عالی، شغل درجه یک، خانه و ماشین خوبی که داشت تنها بود، تنهایی تا مغز استخوانش را می سوزاند،
الی دختری که موسیقی می داند، به چند زبان مسلط است، تحصیل کرده است و اهل سازش و بحث منطقی است هم تنهاست و گرفتار یک پروسه ی عذاب آور.
و من..آه و من هم...
به حرف های شیرینِ الی و ژیلا فکر میکنم که زن ها در آستانه ی سی سالگی چقدر به دو دست مردانه نیازمندند که بودنش تضمین خوشبختی باشد.
و چقدر دستهای مردانه کمیاب شده اند، و ما چقدر عذاب می کشیم از مردهایی که نمیدانند عشق منتظر نخواهد ماند، عشق تکرار نخواهد شد، عشق با دوست داشتن زمین تا آسمان فرق می کند، مردهایی که هنوز مرد نشده اند ما زن های خسته را کم کم کم کم پیر می کند.


اطلاعات

هوالمحبوب


امروز از آن روزهای اعصاب د کنی بود که در تاریخ ثبت خواهد شد. همین جور که بین کلاس های مختلف وول میخوردم و کارم را انجام میدادم؛ خسته تر و خسته تر میشدم؛ سرم در حد انفجار بود چشم هایم دو دو میزد و صدایم ناخودآگاه بالا و بالاتر می رفت. باطری انرژی ام مدام داشت پیام میداد که نیاز به شارژ دارد اما هیچ چیز سر جایش نبود. بچه های کلاس ششم یک شیشه ی بزرگ وسط سالن را پایین آورده بودند، دفتر یادداشت ها را گم کرده بودم، دو سری ورقه توی دستم باد کرده بود، سِویل پرتقالش را کوبیده بود توی دماغ فرزانه و صدای گریه اش گوش فلک را کر کرده بود. زهرا و شقایق گریه کنان دنبالم افتاده بودند که اجازه بدهم برگه هایشان را کامل کنند. دنبال لب تاب بودم برای نمایش پاو وینت درس جدید و وسط همه ی این درگیری ها، خبر رسید که سوالات پیک آدینه آماده نیست، فقط توانستم باطری را تا ساعت دو نگه دارم، دو که شد بچه ها رفتند و من سرم را گذاشتن روی میز و زدم زیر گریه، در حین گریه میدیدم که اسراء و سحر کی در را باز میکنند و نگاهم میکنند اما عین خیالم نبود، باید گریه می . باید تمام یتم را گریه می ، باید جای تمام غصه های عالم اشک میریختم تا آرام شوم. چند دقیقه که گذشت، یکهو به خودم نهیب زدم که اگر ی تو را در این حال ببیند باید چه دلیلی برایش بیاوری؟!مگر میتوان همه چیز را به همه توضیح داد؟! مگر میتوان برای گریه ی ساعت دو عصر آن هم وسط کلاس درس دلیل موجهی آورد؟

وقتی خودت هم نمیدانی برای کدام درد بی درمانت گریه میکنی بقیه را چطور میتوانی قانع کنی؟ رفتم توی آشپزخانه تا آبی به سر و صورتم بزنم،آنجا همکارانم حال بدم را فهمیدند، مرض دیگری که دارم این است که وقتی ی دلیل گریه ام را می پرسد بیشتر میزنم زیر گریه و با شدت بیشتر میگریم.

کاش خدا میدید که بعضی از آدم ها چه با زندگی ات می کنند، کاش خدا دل بعضی ها را به رحم می آورد، کاش خدا کاری می کرد تا این کابوس تمام شود....



اطلاعات

هوالمحبوب


یه سلام عاشقونه
اول صحبت ما بود
توی چشمای دو تا مون،
حس شاعرونه کم بود
اومدی از پشت ابرا
 زیر سایه سار غم ها
عاشقونه های گرمت
 شده بود ورد زبونم
دیگه نه غم، نه غصه
باهمیم تا ته قصه
 شده بودیم عین ماهی
توی غم توی تباهی
رفتنت یه جور ش ته
حالا هر چی غم نشسته
توی چشمای
جای عشق، آه و غصه
رفتی و باور من بود
زیر پاهای تو میش ت
پشت اون لحظه ی خواستن
علف هرزه نشوندم
گریه میکنم شب و روز
میشه باشی و نمیری
حتی تو خاطره ها هم؟!



اطلاعات

هوالمحبوب


دیروز بعد از کلاس، ملیسا دختر سبزه ی کلاس ششم، یک بسته ی کادو پیچ شده رو گرفت سمت من و گفت خانوم برای شما یدمش.گفتم به چه مناسبت عزیزم؟ گفت با مامان رفته بودیم برج سفید خوشم اومد براتون گرفتم. بسته را گرفتم و ازش تشکر . تشکر معمولی و رد شدم. ذوق چشم های دخترک را ندیدم وقتی میگفت خانوم خوشتون اومد؟من حتی بسته رو باز هم ن .

نمیدانم وقتی ی کار خوبی برایم میکند چه جو باید بدهم.

وقتی یکی از بچه ها میگوید دوستت دارم  هنگ میکنم یا سرسری می گویم منم دوست دارم عزیزم.

در مقابل کتاب شعری که مدتها دنبالش بود و من بی مناسبت بهش هدیه کلی قربان صدقه ام می رود و من یخ میکنم و لبخند کجکی میزنم.

منی که سمبل شیطنت و خنده و شلوغ کاری در هرجایی بودم. منی که کلاس های خشک و بی روح تاریخ ادبیات را به کرکره خنده تبدیل می . منی که از سر خوشی مسیر تا خوابگاه بچه ها را از خنده روده بر می . منی که پایه ی همه ی دیوانه بازی ها بودم؛ حالا خیلی چیزها یادم رفته است. نه لاک ارغوانی سارا خوشحالم میکند، نه یک بغل کت که از نمایشگاه به خانه آورده ام، نه دو لپی کیک خامه ای خوردن و نه شکلات بغل چای عصرانه.

یک جور بدی تلخ شده ام، یک جور عجیبِ مز فی شده ام. تلخ، سرد، عبوس، به درد نخور.

انتظار آدم را پیر میکند، از دست دادن آدم را تلخ میکند، وابستگی پدر آدم را در می آورد.

تصور کن این حال اب را، که نه حوصله ی تنهایی را دارد نه حوصله ی جمع را، نه میتواند تمام وابستگی هایش را رها کند و برود و نه میتواند بیش از این تحمل کند. بغض و شب ها زیر پتو گریه تا کی؟

باید یک جایی این نبودن ها عادی می شد، باید یک جایی آدم ها جا می ماندند در خاطره ها، باید همان طور که من فراموش شدم ، همان طور که به خاطره ها پیوستم، باید فراموش می شدی....

از مهربان بودن هم خسته ام، از اینکه به در همه بخورم و هیچ به دردم نخورد خسته ام، از نقش آدم های خوب را بازی خسته ام، از ناجی بودن خسته ام. از انتظار معجزه هم خسته ام.





+ تولد 29 سالگیت مبارک یار دیرینم، غم ها گم و گور و شادی ها به جشن و سرور.

+ مینای عزیز پیوند تون رو صمیمانه تبریک میگم و برای استواری پیوندتون دعا میکنم.

+ خبرای رونق کار آدم ها همیشه خوشحالم میکنه، مخصوصا عزیزترها، خوشحالم که کار و بارت گرفته و دعا میکنم آرزوهای بلند پروازانه ات رو یکی یکی به واقعیت بدل کنی.

+ تولد آراز کوچولوی ناز مبارک عزیزدلم. ان شاءالله مایه ی افتخارتون باشه.

اطلاعات

هوالمحبوب


فرض کنید مجنون را، در ح ی که به لیلا بگوید نمی توانم به وص برسم چون مثلا مادرم نمی گذارد، ام ناراحت می شود، ام از تو خوشش نمی آید و... ولی عشقمان جاوید! مدیونی اگر شک کنی مجنون وار عاشقم! فعلا میخواهم بروم ی دیگر را بگیرم، البته جای تو را نمی گیرد ولی خب عوضش از تنهایی در میایم  و صاحب فرزند می شوم... تو هم برو ی دیگر را گیر بیاور به جای من...آن دنیا هم ببینیم چه می شود، حوری موری گیرم نیامد آن موقع به وصال هم خواهیم رسید... حلال کن آبجی! یا علی...


اطلاعات

هوالمحبوب


تجربه ثابت کرده هر دوستی که ازدواج میکنه دیگه نمیتونه دوست باقی بمونه.

تجربه ثابت کرده ی که ازدواج میکنه دیگه نمیاد وبلاگ منو بخونه.

تجربه ثابت کرده که تو دیگه نمیتونی هر وقت دلت خواست ببینیش.

تجربه ثابت کرده بعد از ازدواج اولویتت رو برای خیلی ها از دست میدی.

تجربه تلخ و سخت به دست میاد ولی باید به تنهایی های بعد از ازدواج دوستام عادت کنم.

تنهایی هایی که شاید منجر بشه به تعطیلی اینجا.

وقتی ی که باید، نمیاد و نمیخونه و سرش به خوشی هاش گرمه،که اگرم بیاد و بخونه اونقدر فضا براش دور و غیر قابل فهمه که حرفهاش دیگه اون صداقت سابق رو نخواهد داشت!

کم کم داره بهم ثابت میشه که همه چیز فانی است.



اطلاعات

  • منبع: http://zemzemehayetanhaye.blog.ir/1395/10/13/تجربه-ی-تلخ
  • مطالب مشابه: تجربه ی تلخ
  • کلمات کلیدی: تجربه ,ثابت ,ازدواج ,کرده ,تجربه ثابت ,ثابت کرده ,میکنه دیگه ,ازدواج میکنه
  • در صورتیکه این صفحه دارای محتوای نامناسب میباشد و یا شما درخواست حذف آنرا دارید بر روی گزینه حذف اطلاعات در زیر کلیک نمائید.

هوالمحبوب


دارم به آینده ی این کشور فکر میکنم و هر روز بیشتر از روز قبل میترسم. دارم به آینده ی نسلی فکر میکنم که در مدرسه های آپارتمانی رشد میکنند و در خانه های تنگ و تاریک قد می کشند و تنها سرگرمی شان فرو رفتن در دنیای بازی های کامپیوتری است.

دارم از آینده ی کشوری حرف میزنم که تمام مردم از تمام هایش خبر دارند اما ی جرات ابراز ندارد. کشوری که آموزش و پرورشش فقیر ترین وزارت خانه اش محسوب می شود و معلمش به خاطر مشکلات مالی خودکشی میکند.

کشوری که معلمش همیشه با سری پایین و گردنی کج، دربرابر مدیر و اولیا و دانش آموز ایستاده است. کشوری که خلاقیت را می کشد و حق را از تو سلب می کند.

روزگاری عاشق معلمی بودم، ایده هایی در ذهنم داشتم و میخواستم برای بچه های شهرم، برای قلب های مهربانشان، برای چشم های معصوم شان، برای روح پاک و ذهن های خلاقشان کاری کنم کارستان. حالا چهار سال است که معلمم. تنها کار مفیدی که تا سال پیش می کتاب خواندن برای بچه ها بود، کتاب های مختلف سر کلاس می بردم و کتابخانه در کلاس تشکیل می دادم و تشویق شان می   به کتاب خواندن. امسال به لطف افزایش تعداد دانش آموزان و نداشتن ساعت بیکاری همان یک کار را هم نمیتوانم م!

معلمی که دائم مجبور است امتحان بگیرد، معلمی که دائم به رتبه ی آزمون علمی بچه ها فکر کند، معلمی که به بودجه بندی فکر کند، معلمی که به میانگین قبولی در تیزهوشان فکر کند. معلم مز فی خواهد شد. معلمی شده ام که مدام عصبانی است، معلمی که مجبور است بیشتر از حد توانشان از  بچه ها کار بخواهد. هیچ شباهتی به تصویر آرمانی ام از یک معلم ادبیات ندارد؛ از این بابت سخت متاسفم.

کاش باور می کردیم که آموزش مخصوصا در پایه ی ابت کاری شگفت انگیز و مست م مهارت و استعداد و حمایت است. کاش قبول می کردیم که آموزش و پرورش مهمترین رکن هر جامعه است. نسلی که قرار است کشور را بسازد در چه شرایطی رشد می کند و قرار است چه اعجوبه ای شود. معلمی که به فکر بیمه و حقوق و معاش خویش باشد نمیتواند عاشق کارش باشد. معلم ها را در ی د، دانش آموزان را در ی د. این گرد مرده در وازرت خانه تان را چاره کنید.


اطلاعات

هوالمحبوب


یک روزی آدم دلش را برمی دارد و می رود؛ آن را می اندازد توی کوله پشتی اش و روی ج خیابان راه می رود تلو تلو میخورد و دلش را تاب میدهد. گاهی وقت ها هم پنهانش میکند در هزارتوی زندگی. گاهی که نباید صدایش در بیاید توی گنجه ی لباس های زمستانی می اندازدش و در را به رویش قفل میکند.

گاهی حواسش نیست و دل بیچاره لا به لای قفسه ی کتاب ها وول میخورد و گرد فراموشی رویش می نشیند.

دلش را دو دستی میچسبد سفت بغلش میکند و می بوسدش. شبها برایش قصه میگوید، موهایش را شانه میکند و دم اسبی می بندد. قصه میگوید که رامش کند که فریبش بدهد. که نکند از بی توجهی دل بیچاره بپوسد، مریض شود و زبانم لال بمیرد.

به روی دل نمی آوری جا مانده بود! این راه بهتری است...

به دل قول میدهی که یک روز، بالا ه از خیابانی که در آن جا مانده برش میداری، از کافه ای که روی صندلی های میز سوم جا مانده برش میداری، از پارک ، از سینما از هر جای بی صاحبی برش میداری و به جای اولش بر میگردانی.روی آغوش امنش گریه میکنی و قول میدهی .
دل ها میدانند که باید صبور باشند، باید دوام بیاورند، باید بگذرند و لبخند بزنند، باید تمام مسیر را مثل یک مرد محکم و قوی باشند. نمیرند و نشکنند. دل های بیچاره موجودات عزیزی هستند.هوایشان را داشته باشیم و اینقدر به رویشان نیاوریم گذشته های نکبت را.

با الهام از این پست: مالوی سیاه

اطلاعات

هوالمحبوب


توی خصوصی نوشت های آقا میرزا یه پست جالب دیدم و تصمیم گرفتم من هم خودم رو به این چالش دعوت کنم. چالش دلخوشی های زندگی من:

1- ایلیای نازنین، بوسیدنش، بغل ش، بازی باهاش

2-شغلم و نفس کشیدن در فضای مدرسه و بودن با بچه ها

3- شعر خواندن و شعر گفتن حتی اگر چرند باشه!

4- کتاب خوندن و یدن و حتی نفس کشیدن لا به لای کتابها

5- بودن با الی، حرف زدن و درد دل باهاش

6- آشپزی با عشق مخصوصا وقتی مریم اینا مهمون مون باشن

7- پیاده روی از مدرسه تا خود میدون جهاد و شایدم تا دم خون مون:)

8- چک پیام های تلگرامم

9- وبلاگم

10- نوشتن نوشتن نوشتن آه

11- چای عصرانه در کنار خانواده و گپ زدن های روزانه

12- بافتنی

13- سیب زمینی سرخ کرده با سس فراوان

14- باقلوای پسته ای مخصوص

15- عکاسی از هر چیزی

16- کتابخونه مون

17- شکلات مخصوصا از نوع کاکائویی

18- شیرینی ناپلئونی مخصوص

19- گوجه فرنگی

20- دوست داشتن او


+ شاید خیلی چیزهای دیگه هم باشه که الان حضور ذهن ندارم و بعدا بهش اضافه کنم.


اطلاعات

آخرین ارسال ها